یک اتفاق
معلوم نبود چه مرگش شده است. خواسته بودم نامهای بنویسم به یک دوست. از سیر تا پیاز زندگیام را برایش
معلوم نبود چه مرگش شده است. خواسته بودم نامهای بنویسم به یک دوست. از سیر تا پیاز زندگیام را برایش
دیروز به واژهی نظم فکر میکردم. اینکه باید در زندگیام نظم بیشتری جاری باشد، ولی به بینظمی و سر منشا
بالاخره طلسم مهمانی هم شکسته شد. مادر زنگ زد و گفت که دخترعمویم را پاگشا میکند. بعد از عقد کنانی
هنوز یک هفته نشده است از روزی که آن بلا را سر خودشان آوردند. بچههای کلاس هشتم ب را میگویم.
مادربزرگ از میانمان رفت. چند ساعت بعد از اتمام ماه صفر. عجیب است، این رفتن را انتظار میکشیدیم و باز
اتاقش خالی شده بود. خالی از او. خالی از یادگاریهای او. جای خالیاش روی تخت زیادی به چشم میآمد. میز