لیلا علی قلی زاده

مرگ مادربزرگ

عقربه‌ی بزرگ سیاه هنوز ایستاده است؛ اما در آستانه‌ی تکان خوردن است. از نگاه کردن به عقربه‌ی ساعت خسته شده‌ام.

ادامه مطلب »

جاسوس(قسمت دوم)

داوود در وضعیت بدی گیر افتاده بود. حتی نزدیک‌ترین کسانش هم حالا او را مجرم می‌دانستند. دیگر نمی‌دانست به چه

ادامه مطلب »

ده فرمان در آناندا

در کتاب آناندا از ده فرمان می‌خوانم. نویسنده ده فرمان را می‌نویسد و بعد می‌گوید باید موسی درونت جبار باشد

ادامه مطلب »

نقاب‌های ما

امروز در مسیر پیاده‌روی کافه‌ای را دیدم. عطر گرم و تلخ قهوه‌ تمام محوطه را پر کرده بود. به کافه

ادامه مطلب »

جاسوس

دختری که کنارش ایستاده بود با صدایی لرزان جیغ خفه‌ای کشید. فوری مسیر نگاه دختر را دنبال کرد و دید

ادامه مطلب »