دو شعر در آرزوی صلح
شعر اول سپیدهدم تلالو پر مهرش را بر قلبم جاری میکند و نوای پرشور مرغان مرا به پرواز میخوانند. به
شعر اول سپیدهدم تلالو پر مهرش را بر قلبم جاری میکند و نوای پرشور مرغان مرا به پرواز میخوانند. به
جهان به قدرت واژه زنده است. این جمله سر در خانه زهراست. اما من امروز بی واژهترینم. واژهها در سکوت
روزهایی در راه است روزهایی به رنگ تیره و روشن روزهای گرگ و میش روزهایی با صدای همهمهی پوتینهای نفرت
پرندهای را میبینی. روی زمین با پرشهای کوچک این سو و آن سو میرود. و تو آرزو میکنی کاش درختی
اندیشهای وسواسگون به سراغم آمد در یک صبح زود بیخبر آمد دریای اندیشه عمیق بود شنا کردن در دریا را
گلایه کرده بود که نه داستانم را مینویسی و نه طرحی از من میکشی. راست میگفت از بس به حضورش