لیلا علی قلی زاده

خودت را به فنا نده

«خودت را به فنا نده» عنوان کتابی است که کنار چند کتاب دیگر می‌خوانم. چند کتاب برای شناخت آدم‌هایی که دیگر میان‌مان نیست و تفکرات و عقاید سیاسی‌شان.

بعدتر درباره‌ی این کتاب و تأثیراتش بر زندگی‌ام خواهم گفت.

این روزها عجیب دلتنگ رهبری هستم که دیگر در میان‌مان نیست. زیاد به او فکر می‌کنم. با خواندن بخش‌هایی از کتاب جواهری که لعل شد و همچنین کتابی در رابطه با اندیشه‌های سیاسی مجاهدین خلق و اندیشه‌ها و تفکرات آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، جنبه‌های بیشتری از شخصیت رهبر شهیدمان را شناختم. قبل‌تر شناختم محدود به گفته‌های این و آن می‌شد. با سیاست سر و کار نداشتم، حالا هم از سیاست خوشم نمی‌آید، ولی قبل از هر اظهار نظری، سعی می‌کنم که نسبت به موضوع مورد بحث، آگاهی و اشراف بیشتری داشته باشم.

این روزها عده‌ای به راحتی می‌گویند که باید ایران کوتاه بیاید و فلان و بسان. من نمی‌توانم قبول کنم. شرایطی که در آن به سر می‌بریم برای همه سخت و دشوار است و صد البته که برای برخی سخت‌تر از سایرین است، ولی مگر همیشه بعد از هر سختی، آسانی نیامده است، مگر این سنت الهی نیست؟ پس چرا نباید این سختی را تاب بیاوریم برای رسیدن به روزهای بهتر. در تمام این روزها عقیده‌ام این بود که مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت و حقارت است. اگر امروز در برابر خواسته‌های متجاوزکارانه‌ی دشمن کوتاه بیاییم، فردا در منجلاب ذلت تحمیلی او غرق می‌شویم.

امروز وقتی به گوشه‌هایی از سخنرانی‌های گذشته‌ی رهبر شهیدمان گوش می‌دهم، معنای حرف‌هایش را بهتر می‌فهمم. قبل‌تر هیچ چیزی نمی‌دانستم.

روزهای اول جنگ، تحت تأثیر هیجانات و حملات افسردگی و غم ناشی از شهادت رهبر، کودکان میناب و سایر هم‌وطنانم، از همه‌ فاصله گرفته بودم. هم فیزیکی و هم به صورت روانی. درکی از شرایط‌شان نداشتم. فکر می‌کردم همه باید با هم در یک جبهه باشیم. جبهه‌ی نفرت و بیزاری از دشمن خارجی. از حرف‌هایی که می‌زدند، ناراحت می‌شدم. در قلبم به نادرستی حرف‌شان ایمان داشتم، ولی نمی‌توانستم شاهدی بر نادرستی ادعایشان بیابم. بحث‌هایمان فقط موجب کدورت می‌شد.

حالا در کتاب جواهری که لعل شد، قسمت جنگ شایعه‌ها را می‌خوانم. وقتی گروهی بخواهند شایعه‌ای ایجاد کنند، شایعه را چنان بال و پر می‌دهند که همگان ادعا می‌کنند که آن را به چشم دیده یا از عده‌ای شنیده‌اند که به درستی حرف‌شان ایمان دارند و آن‌ها خود به چشم دیده‌اند. اگر به دنبال ریشه‌ها بروید، متوجه می‌شوید که این قدرت شایعه است و چنین چیزی حقیقت نداشته است. چرا مردم ناخودآگاه برای اثبات درستی حرف‌شان به دروغ متوسل می‌شوند؟ آن‌ها مدتی بعد دروغ‌شان را باور می‌کنند.

و اما «خودت را به فنا نده»

تنها چند روز است که به سراغ این کتاب رفته‌ام و دوباره شوق رسیدن به اهدافی که از مدت‌ها پیش برای خود تعیین کرده بودم، پدیدار شده است. مدتی بود که به درد چه بشود و خوب که چی مبتلا شده بودم. بیماری مزمنی است. آدمی را در سکوت و رخوت فرو می‌برد. حتی نوشتن هم برایم سخت شده بود. از نوشتن خاطرات روزانه به هر بهانه‌ای سر باز می‌زدم. افکارم را روی کاغذ نمی‌آوردم. برای فرار از اندیشه به کارهای بیهوده دست می‌زدم. در واقع هیچ کار مثمرثمری انجام نمی‌دادم، ولی درست از روزی که خوانش این کتاب را آغاز کردم، با چند کلمه، اوضاع کمی روبه‌راه شد. حالا با اشتیاق بخش‌هایی از نوشته‌هایم را به زبان روسی می‌نویسم. نوشتن به زبان جدید، خاطرات کودکی را در من زنده می‌کند. اولین تلاش‌هایم برای نوشتن نامه به زبان فارسی، در حالی که هنوز الفبای فارسی را کامل نیاموخته بودم، برایم بسیار لذت‌بخش بود.

حالا شب‌ها قبل از خواب چند جمله به زبان روسی می‌نویسم و صبح‌ها آن را تایپ می‌کنم. موقع تایب کردن کلمات، تازه متوجه املای اشتباه برخی کلمات می‌شوم و آن‌ها را اصلاح می‌کنم. باشگاه و ورزش را که به بهانه‌ی جنگ تعطیل کرده بودم، حالا به خانه آورده‌ام. راس یک ساعت مشخص، با لباس مخصوص در خانه تمرینات ورزشی را انجام می‌دهم و بعد به سراغ بقیه کارهای روز می‌روم.

به سراغ یادگیری یک ساز هم رفته‌ام. مداومت در انجام تمرین‌های موسیقی، ذهنم را برای کارهای سخت‌تر تربیت می‌کند.

 

 

لیلا علی قلی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.