آبنبات کشی
اتاقش خالی شده بود. خالی از او. خالی از یادگاریهای او. جای خالیاش روی تخت زیادی به چشم میآمد. میز
اتاقش خالی شده بود. خالی از او. خالی از یادگاریهای او. جای خالیاش روی تخت زیادی به چشم میآمد. میز
تمرینی برای هذیان نویسی کتابفروش با کتابی که در دستش بود، نقش زمین شد. عنکبوتی که در کتابفروشی لانه کرده
از همان روزی که او را کنار پدر دیدم به او میاندیشیدم. گفت منم مثل پدرت. مثل پدر نبود. زمین
خواهرت عروس آورده است. تو به عنوان خواهر بزرگتر باید زودتر از سایرین دعوتش بگیری، ولی برادرت دست پیش میگیرد.
شعر اول سپیدهدم تلالو پر مهرش را بر قلبم جاری میکند و نوای پرشور مرغان مرا به پرواز میخوانند. به
باید از جایی شروع میشد. هرچیزی شروعی دارد. لکهای چرب، چرک مرده و پهن شده روی دستگیرهی یخچال، همینطوری