دیداری به قدر یک فاتحه
از همان روزی که او را کنار پدر دیدم به او میاندیشیدم. گفت منم مثل پدرت. مثل پدر نبود. زمین
از همان روزی که او را کنار پدر دیدم به او میاندیشیدم. گفت منم مثل پدرت. مثل پدر نبود. زمین
خواهرت عروس آورده است. تو به عنوان خواهر بزرگتر باید زودتر از سایرین دعوتش بگیری، ولی برادرت دست پیش میگیرد.
شعر اول سپیدهدم تلالو پر مهرش را بر قلبم جاری میکند و نوای پرشور مرغان مرا به پرواز میخوانند. به
باید از جایی شروع میشد. هرچیزی شروعی دارد. لکهای چرب، چرک مرده و پهن شده روی دستگیرهی یخچال، همینطوری
اولین روز کاری آقای شهابی، چندان آسان نبود. حیطهای که به آن وارد شده بود، با روحیاتش هیچ سنخیتی نداشت.
ماشینی کنار جاده ایستاد. یک بلیزر بزرگ آبیرنگ. چهارچشمی ماشین را میپایید. دعا دعا میکرد که کسی از ماشین