اعتراف
کوکو بیوقفه میخواند. به محض بیدار شدن هستی، شروع به خواندن میکند. توجه میطلبد یا با نغمهی زیبای زندگی که
کوکو بیوقفه میخواند. به محض بیدار شدن هستی، شروع به خواندن میکند. توجه میطلبد یا با نغمهی زیبای زندگی که
مادر هر هفته یا دو هفته یکبار میرود خانهی مادربزرگ. خانهی مادربزرگ محل تجدید دیدار با قوم و خویش است.
امروز برف آمد. فقط کمی. از آن برفهای دلخوشکنک الکی. مثل تندری سریع. به همان سرعتی که آمده بود، ناپدید
همیشه تلاش میکردم که بیآزار باشم. دردسری برای کسی نداشته باشم. مشکلاتم را تا جایی که در توانم بود، خودم
حرفمان شد. الکی. سر یک حرف که باید میگفت و نگفت. سر یک حرف که نباید میزدم و زدم. بغض
مدتی میشود که از خبرهای روز دنیا فاصله گرفتهام. قبلتر منابع خبریام همان شبکههای اجتماعی بود، حالا به همان ها