یک سندرم موقت
سعی میکردم مثل همیشه باشم؛ اما واقعیت این بود که چیزی در وجودم تغییر کرده بود و هیچ چیز مثل
سعی میکردم مثل همیشه باشم؛ اما واقعیت این بود که چیزی در وجودم تغییر کرده بود و هیچ چیز مثل
از اینکه این همه چرندیات به هم میبافت و به خورد یک مشت کارگر عامی میداد، از خودش بیزار شده
آقا حبیب همیشه تعریف میکرد که در ایام جوانی اوضاع کار و بارش خوب بود. هر پنجشنبه دست زن و
داستانک روز بیست و نهم لغت روز: مناقشه(بحث، جدل) بیست و نه روز پیش، تمرینی برای کلمه برداری طرحریزی کردم.
وقتی مجموعه داستانهای کوتاهی با عنوان نه داستان از خالق ناطوردشت را میخواندم، به این فکر کردم که چقدر ساده
در یک کافه دنج کوچک دو دوست پشت میزی نشستهاند. چهار میز گرد با رومیزیهای سبز منقش به مربعهای