صفحات صبحگاهی در هیجده تیر

صفحات صبحگاهی

همیشه قبل از شروع نوشتن تاریخ رو ذکر می کنم. می خوام بدونم کدوم روز از زیرکار در رفتم و کدوم روز پرکار بودم. هیجده تیر رو که می نویسم احساس می کنم تاریخش خیلی آشناست اما هرچی به مغزم فشار میارم نمی دونم چی شده. یادم میاد یه عده جوون توی اون تاریخ کشته شدن اما مغزم جواب نمیده. نمی خوام اول صبح برم تو اینترنت می خوام صفحات صبحگاهیم رو بدون هیچ دغدغه ای بنویسم و یکم اروم بشم. بیخیال تاریخی می شم که برام خیلی آشناست.

امروز جمعه است. هفته های پیش برای جمعه هم مثل بقیه روزهای هفته یه لیست بلند بالا می نوشتم و وقتی اجرا نمی شد احساس می کردم توی دریا غرق شدم  و دارم بی جهت دست و پا می زنم که یکی بیاد نجاتم بده. اما پنج شنبه یه دورهمی بود و من بی خیالش شدم تا به همه کارام برسم و جمعه رو در ارامش به استراحت بپردازم. پنج شنبه خیلی خوبی بود، وقتی بتونی آگاهانه روزت رو مدیریت کنی و روی برنامه هات مدیریت داشته باشی، همه چی خوب پیش میره. دیروز هم استراحت کافی داشتم هم برنامه هام خوب پیش رفت. چندتاییش مونده که توی برنامه جمعه نوشتم رسیدگی به کارهای عقب افتاده در طول هفته.

طی چند هفته برای جمعه برنامه کوه نوردی رو گذاشتیم و هربار به دلایلی این برنامه کنسل شد و اما این هفته از خیر این برنامه به خاطر دو درد مزمن گذشتیم. کمر درد همسر که از هفته پیش سراغش اومده بود و زانودرد بنده که سه روزه اسیرم کرده با هم عجین شدند و دست به دست هم دادند تا دیگر برنامه ای برای تفریح نداشته باشیم.

برایم عجیب است که با این سن و سال به چنین دردهای خنده داری مبتلا شده ایم. درد است دیگر بی انکه دعوتش کنیم ناگهان سرزده می اید اما رفتنش پای خودمان است. یک بار هم چند ماه پیش دردی به سراغم امد که همه می گفتند از سیاتیک است اما من که نمی خواستم قبول کنم از بس پمادهای مختلف فلفل و ایس بر ناحیه مزبور زدم، درد از همان راهی که امده بود رفت. اینبار هم با ان که خم کردن زانویم معضلی بزرگ شده است و نماز خواندنم با اعمال شاقه همراه شده اما زیربارش نمی روم. بالاخره از خانه بیرونش می کنم. من و همسرم دیدگاه متفاوتی برای درد داریم او می گوید این درد علتی دارد  و تا علتش برطرف نشود از بین نمی رود اما من نگاه خوشبینانه و البته تا حدودی احمقانه ای به این موضوع دارم. من می گویم نباید پی درد را گرفت، هر چه که باشد با مدارا و کمی هم چاشنی کم محلی بالاخره راهش را می گیرد و می رود. نمی خواهم زیاد مسائل را جدی بگیرم و ذهنم را در گیر کنم. از اینکه پایم به بیمارستان باز بشود می ترسم. یک بیماری هست که از کودکی همراهم بوده و من به خاطر آن به صورت منظم راهم به مطب دکتر باز می شود دیگر دنبال درست کردن درد دیگری برای خودم نیستم.

همسرم می گوید درد زانو و کمر تو از نشستن و نوشتن است. راست می گوید وقتی غرق نوشتن می شوم انقدر یک جا می نشینم و می نویسم که زانوانم ذوق ذوق می کند اما این درد برایم از ننوشتن شیرین تر است. روزگاری که نمی نوشتم خیلی بیمارتر بودم. دردهایی روحم را به اسارت در اورده بود که برایشان انتهایی وجود نداشت. در جنگل بی انتهایی از درختان سر به فلک کشیده می رفتم و هیچ روزنه امیدی برای رهایی نمی یافتم. چند بار  به سرم زده بود که از تمام چیزها فرار کنم و خودم را از بند زندگی زمینی رها کنم. اما شهامتش را هم نداشتم. و من هر روز بیشتر در خودم غرق می شدم. زودرنجی ها و ناراحتی هایی که برایم پیش می امد همه از درد درونم بود. دردی که نمی توانستم ان را ابراز کنم. فقط اشک و اه بود که همبستر شب های تنهایی ام بود. با وجود اینکه همه چیز داشتم اما خوشبخت نبودم. اما یک روز نوشتن از راهی دراز امد. نوشتنی که برنامه و عادت روزانه ام شد. روزی چند ساعت نوشتن، رهایی را برایم به ارمغان آورد. رها شده از دردها و آلام روحی به امید دنیایی بهتر به آمال و آرزوهایم فکر می کردم و می نوشتم. نوشتن محدودیت های فیزیکی را از بین برده بود. دیگر برای پرواز به بالی احتیاج نداشتم. سفرهایی که به خاطر جبر زمانه ناممکن شده بود، حالا در گذشته و اینده از سیاره ای به سیاره دیگر به راحتی ممکن شده بود. تجربه های ناممکن در خیال ممکن شده بود. در قالب شخصیت های داستان به هر تجربه ای دست می زدم. رها شده بودم از همه چیز و همه کس. استقلالی که در نوشتن نصیبم شده بود با زندگی به روش پیشین به هیچ وجه میسر نبود. نوشتن برای من همه چیز بود. بهترین و آرام بخش ترین قرصی که کشف کرده بودم. شفا یافتن از دردهای روحی به دردهای ایجاد شده از نوشتن می ارزید.

راستی هجده تیر را سرچ کردم. اما همه سایت ها فیلتر بودند فقط  داستانی در ویرگول بود که نوشته بود تمام اعتصاب ها از درد یک غذا بود. به سیاست ربطی نداشت. اعتصاب بالا گرفت و با باتوم نخبه های دانشگاه تهران را زدند و کشتند و تعدادی را هم سر به نیست کردند. یاد اعتصاب خودمان در دانشگاه می افتم. استادمان بد بود. باید عوضش می کردند. چندبار به مدیریت دانشکده شکایت کردیم، نامه نوشتیم اما اصلا اهمیتی ندادند. یک روز در ساعات پایانی دانشگاه از در خوابگاه یکی یکی راه افتادیم و خودمان را به دانشکده رساندیم و وسط سالن اصلی دانشکده دختر و پسر روی زمین نشستیم و هر چه گفتند از جایمان بلند نشدیم تا رییس دانشگاه ساعت یازده شب بود که از خانه اش آمد و قول داد که برایمان کاری بکند. نه کتکی در کار بود نه بی احترامی نه حتی رد شدن در درسی، فقط ما  دانشجویان رشته کامپیوتر معروف شدیم. یادم نمی آید برایمان کاری کردند یا نه حافظه تاریخی ام ضعیف است. اما حتما کاری کرده بودند که ما دست از اعتصاب برداشتیم. باور نمی کنم که به خاطر غذا عده ای جوان کشته شوند،  حتما رنگ و بوی سیاسی داشته است. قصه بینوایان که نیست که به خاطر دزدین یک لقمه نان به زندان بیفتید الان اوضاع جوری است که خروار خروار طلا هم از خزانه بانک مرکزی بدزدی کسی تو را به زندان نمی اندازد. اوضاع خوبی برای دزدها شده است. حالا یکی بیاید بگوید که آن دانشجوها فقط دلشان کمی غذای بهتر می خواسته برای همین کشته شدند. نه باور نمی کنم این دروغ را، از غذا شروع می شود و به چیزهای دیگر ختم می شود. آن چیزهای دیگر بوده که هجده تیر را فراموش نکردنی کرده است. هیجده تیر سال 78، سال اول دبیرستان بودم، هیچ چیزی از ان روزها یادم نیست.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

سماجت

سماجت در لغت به معنای اصرار و پافشاری کردن در امری است.

در مسیر رسیدن به اهداف بایستی سماجت زیادی به خرج داد.

سومین جلسه کلاس سپموزیوم توسعه فردی با داستانی از زندگی اندی اندوز آغاز شد. اندی در کودکی عاشق فوتبال بود و از دبدن و تماشا و بازی در فوتبال لذت می برد. اما خیلی زود فهمید فوتبال ان چیزی نیست که می خواهد و هنگام بازی در فوتبال به سردرد  مبتلا می شد. خیلی دلش می خواست که از بازی کناره بگیرد اما پدر و مادرش این اجازه را به او ندادند. در هجده سالگی مادرش به او گفت که پدرت با تمام رنج های تو رنج کشید اما به دلیل اینکه نمی خواست تو کارت را نیمه کاره رها کنی، اجازه نداد که تو از تصمیمت منصرف بشوی. این رویه که پدر و مادر اندی در پیش گرفته بودند باعث شد که او به این نکته برسد که در کارهایش باید سماجت داشته باشد. او پس از مرگ پدر و مادرش که چند سال بعد اتفاق افتاد، کتابی نوشت اما هیچ ناشری حاضر به چاپ آن کتاب نشد و بیست سال طول کشید تا بالاخره یک ناشر کار او را چاپ کرد و بعد از ان کتابش به زبان ای مختلفی ترجمه شد و یکی از پر فروش ترین کتاب های ان دوره شد.

سماجت داشتن در رسیدن به هدف و انجام کارها باعث می شود به ارزش های زیادی برسیم. زمانی که کودک بودم، در یادگیری پشتکار بسیاری داشتم. از هر فرصتی برای یادگیری استفاده می کردم نتیجه این شد که من قبل از تمام کردن کلاس اول الفبای فارسی را تمام کرده بودم و کتاب های زیادی را تا قبل از رسیدن به نه سالگی خوانده بودم. این سماجتی که من در یادگیری به خرج می دادم، تا حدودی به محیطی که در ان زندگی می کردم ارتباط داشت. عموی من یک کتابخانه کوچک داشت که من کنجکاو بودم کتاب های ان را بخوانم برای همین تلاش می کردم که هر چه زودتر خواندن و نوشتن را یاد بگیرم.

چند سال بعد به عنوان دانش اموزی نمونه در کل مدرسه شناخته شده بودم و برای امتحانات نمونه دولتی امتحان دادم اما قبول نشدم. اما دست از تلاش برنداشتم و کتاب های سال های بالاتر را بی انکه کسی به من توصیه کند از روی حل المسائلی می خواندم و شاید ده ها بار یک مساله را  بررسی می کردم تا مسائل برایم روشن و شفاف شوند. انقدر در انجام این حل مسائل ریاضی  ان کتاب تیزهوشان سماجت به خرج دادم که فرمول های تازه ای را یاد گرفتم. و در امتحانات ریاضی از همان فرمول ها برای رسیدن به جواب استفاده می کردم. معلم سال سوم راهنمایی از نوع حل مسائل خوشش امد و مرا تشویق کرد که در المپیادهای فیزیک و ریاضی شرکت کنم و تدریس ریاضی در ساعاتی که او در کلاس حضور نداشت را به عهده بگیرم. سماجت های من تا جایی خوب بود که باعث افزایش اعتماد به نفسم می شد اما قبولی من در مدرسه نمونه دولتی در دوره متوسط ، بدترین اتفاق زندگی ام بود.

سال اولی که وارد ان مدرسه شدم به فعالیت های روزنامه نگاری و کتابداری پرداختم اما به خاطر نقاشی یک فرشته نیمه عریان در ان روزنامه توبیخ شدم. و کتابخانه را از من گرفتند. یک هفته تمام کارم التماس و گریه بود که پرونده ام را به اداره اموزش و پرورش ارجاع ندهند. هیچ گونه فعالیتی در ان مدرسه خارج از حیطه درس امکان پذیر نبود. انجا هرچه تلاش می کردم به موفقیت نمی رسیدم چرا که مدیر مدرسه مان هر صبح همه ما را در حیاط مدرسه جمع می کرد و با الفاظ رکیک و تحقیر کننده تمام عزت نفس و اعتماد به نفسمان را تخریب می کرد. او برای قرار دادن ما در مسیر رشد به جای به کارگیری شیوه تشویق از شیوه تحقیر و تخریب استفاده می کرد. سالی که ما کنکور دادم با بهترین رتبه ها در دانشگاه قبول شده بودیم. اما به چه قیمتی؟ سال ها بعد که دوستانم را دیدم جز چند نفری که همیشه مدیرمان را به سخره می گرفتند و حرف هایش را جدی تلقی نمی کردند، همه به نوعی از افسردگی و ناراحتی روحی رنج می بردند. دانش اموزان زیادی در آن مدرسه زندگی کردن را فراموش کردند. درس را نه برای لذت یادگیری و صرفا به خاطر رقابت با حریفان می خواندند. من هم مثل سایرین این شیوه را به کار گرفته بودم. دوره وحشتناکی بود. پر از کابوس و ترس و اضطراب، خیلی از دوستان صمیمی ام همان سال اول به مدرسه دیگری رفتند. من در ان مدرسه  دیگر دوست صمیمی نداشتم. کاش من هم در ماندن در ان مدرسه سماجت به خرج نمی دادم. اما متاسفانه من در تصمیم خودم تردید به خرج ندادم و روی تصمیمم پافشاری کردم و شاید بدترین سماجتی بود که به خرج دادم. اگر همان سال ها از بودن در ان مدرسه انصراف می دادم و به مدرسه هنر می رفتم، زمان کمتری را از دست می دادم.

سماجت داشتن در امور و رسیدن به اهداف به صورت نسبی است. تا زمانی که به درستی هدفت ایمان داری باید راه را ادامه بدهی ولی به محض انکه متوجه شدی مسیرت اشتباه بوده و انتخاب اشتباهی کرده ای نباید در ادامه راه سماجت به خرج بدهی. و باید شهامت این را داشته باشی که به انتخاب اشتباهت اعتراف کنی و از همان جا مسیرت را تغییر بدهی.

شاید سماجت داشتن در رسیدن به هدف باعث دستیابی به ارزش های زیادی شود اما اگر مسیر اشتباه را انتخاب کرده باشی منجر به از دست دادن سال ها وقت و انرژی و هزینه می شود. بنابراین من سماجت داشتن بدون اگاهی و شناخت کافی را امری بیهوده و مضمون می دانم اما اگر هدف را با اگاهی و شناخت کامل از خصوصیات خودت انتخاب کرده ای پس در رسیدن به ان پافشاری به خرج بده هرچند که مسیر پیش روی سخت باشد.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

پرواز خیال

لیلا علی قلی زاده در پرواز خیال

اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم که میل به خواندن کتاب های انگیزشی و آموزشی و برنامه ریزی های منظم روزانه، تا حدودی پرواز خیال را ناممکن کرده است. گویا تبدیل به رباتی شده ام. در ساعت مقرری می خوابم و در ساعت خاصی بیدار می شوم و به محض بیدار شدن کارهای روتین روزمره را انجام می دهم. کمبود خواب تا حدودی عکس العمل مرا در برابر حوادث و اتفاقات کوچک کم کرده است. البته زیاد هم بد نیست. حداقل در بعضی موارد خوب هم هست. چند شب پیش تازه از باغ آمده بودیم که دخترک گفت گرسنه ام. برایش غذایی گرم کردم و تا تمام کردن غذایش کنارش نشستم. به تماشای تلوزیون نشسته بودم اما در واقع تلوزیون نمی دیدم. انگار در خواب و رویا بودم. همراهمان از باغ یک حشره کوچک را سوغات آورده بودیم. روی گل های فرش نشسته بود. واکنشی در برابرش نشان ندادم.  تنها در فکر بودم که با لیوان آبی که در دستم است آن را بگیرم و در جایی رهایش کنم. یا با پشت لیوان چنان بر فرق سرش بکوبم که آش و لاش شود. در هر دو صورت باید لیوان خالی از آب می بود. تا اب را بنوشم، حشره بد ترکیب به پرواز درآمد. دختر کوچولو آن را دید. بالا و پایین می پرید و اشک می ریخت که آن را بگیریم. اما من با ارامشی بی سابقه مابقی آب را نوشیدم و به دخترم گفتم اگر غذایت تمام شده برویم، تا بخوابیم. دخترم واکنش مرا که دید آرام شد. اگر وقت دیگری بود تا آن بیچاره را نمی کشتم، راحت نمی شدم. ان بی خوابی مرا از جنایتی هولناک باز داشت. این روزها ایده ها به سراغم می آمد، اما به سرانجامی نمی رسید. در چالش نوشتن ایده ها را روی کاغذ می آوردم.اما به بازخوانی و اصلاحش نمی پرداختم و درنتیجه چیزی برای انتشار نداشتم. همه را به روزهای دیگر موکول کرده بودم. راستش خیلی هم به خاطر بی خوابی نیست. امروز به بهانه خواندن کتاب به اتاقم رفتم و چند صفحه ای که خواندم کتاب به دست غرق در خواب شدم. دست و دلم به نوشتن درست و درمان نمی رود. از هر دری می نویسم و در نیمه راه رهایش می کنم. گرمای هوا کلافه ام کرده است. کلمات در گرما از نقطه امن خود بیرون نمی آیند. فکرم به همه جا پر می کشد و بی آنکه  در نقطه ای کمی تعلل بنماید و لحظه ای صبر کند، پروازی برق آسا دارد. یک لحظه به شب های تابستان کودکی ام می رود. زیر نور ماه روی تشک های ضخیمی که مادر انداخته است دراز کشیده ایم . من و پسر عمویک مهدی و دختر عمه ی پدرم، پری که یکسالی از من بزرگ تر است. عمویم با دختر عمه اش ازدواج کرده و این دختر عمه که با او زیر نور ماه روی پشت بام خوابیده ایم، خاله پسر عمویم است. من دوسالی از پسر عمویم بزرگ تر هستم. می خواهم با پری حرف های دخترانه بزنم. اما مهدی خودش را بزور میان ما جا کرده است و دائم حرف می زند. قصد خوابیدن ندارد. کلاس سوم هستم و یواشکی کتاب های فهمیه رحیمی و نسرین ثامنی می خوانم هر جا که باشد داخل کمد، در انباری که می دانم سوسک و مارمولک هم دارد، با تمام ترسی که دارد، با لذت کتاب می خوانم. او هم عاشق کتاب است. بانوی جنگل را او به من داده تا بخوانم. می خواهیم درباره خوانده هایمان با هم حرف بزنیم اما مهدی کوچک است، ممکن است اسرارمان را به کسی بگوید. پری بزرگ تر است و بلد است چطور او را دست به سر کند. شروع می کند از زیبایی ماه حرف زدن. خوب که محو زیبایی ماه می شویم یک داستان من درآوردی درباره زنجیری که ماه از آسمان به پایین می اندازد و پسربچه هایی که با خود می برد را تعریف می کند. متوجه فریبکاری او می شوم. با او همدست می شوم و بهت و حیرتم را از این داستان نشان می دهم و سریع سرم را زیر پتو می برم. مهدی با دقت به حرف هایش گوش می دهد و بعد جیغی می زند و از پشت بام فرار می کند و به خانه شان می رود. چند دقیقه بعد صدای زن عمویم بلند می شود که می گوید پری فردا به حسابت می رسم و ما دلمان را از خنده می گیریم و بعد حرف هایمان را می زنیم. نگران فردا نیستیم. خیالم دوباره به پرواز در می آید. زیر پل ورسک ایستاده ام و عظمت آن مرا مسحور می کند. همیشه به سیاه کل که می رسیم دلم آشوب می شوم. میان حال اینده و گذشته می مانم. انگار در زندگی قبلی ام اینجا می زیسته ام. زنی با موهای کوتاه و سپید، با صورتی خندان و چشم هایی به رنگ ابی روشن و درخشان روی لبه کوه نشسته است و به دور دست ها خیره شده است و مرتب چیزی را در دفترش یادداشت می کند. هرکس که از کنارش رد می شود با احترام به او سلامی می دهد. او با یک لبخند جوابشان را می دهد. یک نقاشی از پل ورسک در خانه ام دارم. خودم آن را کشیده ام.  همان زمان که هنوز مادر نشده بودم و زیبایی های دنیا روحم را تسخیر می کرد.

کمی بعد سفری به اصفهان دارم. شش سالم است. با تاکسی نارنجی پدر به سفر رفته ایم. به دیدن منارجنبان می رویم. خواهرم کوچک است مادرم ایستاده و او را در بغل نگه داشته است. من و پدر با هم به داخل یک برج می رویم. برج دیگر را تکان می دهند برجی که ما در آن هستیم، ناگهان تکان می خورد. این هنر معمار سازنده این بنای تاریخی است. احساس خوبی است. اما فوبیای قرار گرفتن در مکان تنگ سراغم می آید. می خواهم از آنجا فرار کنم. به زحمت خودم را از میان آدم ها می کشم و به بیرون برج می رسم. خیلی زود پشیمان می شوم ولی دیگر اجازه ورود ندارم. دفعه بعد که رفتیم برج ها را بسته بودند.

کاش آن روز نترسیده بودم.

بازهم سفری دیگر، مشغول شستن ظرف های ناهار هستم که خودم را کنار زاینده رود با امینه می بینم. امینه آوازی را سر می دهد. طراوت وآزادی که در صدایش وجود دارد مرا بوجد می آورد. صدای او با صدای جاری آب درهم آمیخته است و ملودی زیبایی را بوجود اورده است. قدم می زنیم و دوستان دیگرمان را هم می بینیم. امشب همه هوای خواندن به سرشان زده است. اگر در قید و بند اسارت نبودم همان جا می رقصیدم. سمفونی زیبایی از موزات از رادیو پخش می شود. دست از کار می کشم و به رقص در می ایم. پاهایم را سبک روی زمین می گذارم و چرخ می زنم. غرق در موسیقی می شوم و خودم را در سالن رقص می بینم. مثل کودکان شده ام. آزاد و رها بی هیچ قید و بندیمی چرخم و می چرخم تا به گذشته دور پرتاب می شوم. به آن روزهای گرم تابستان  که تنها چهار سال داشتم. خواهرم تازه بدنیا آمده بودم. مادرم سرگرم کار خانه و نگهداری از بچه بود. من رها با دختر عمویی که دوسال از من کوچک تر بود، به هر کوچه ای سرک می کشیدیم. در گشت و گذارمان درختی را یافته بودیم که برگ هایش تا زمین کشیده شده بود. جلوی کارخانه ایرکو زیر آن درخت خاله بازی می کردیم. نگهبان کارخانه هر وقت ما را می دید می گفت که آنجا بازی نکنیم اما ما عاشق بازی زیر آن درخت بودیم. برگ هایش را به خاطر ما کوتاه کردند. دیگر نمی توانستیم آنجا بازی کنیم. پله های فلزی جلوی مسجد، مکان جدید بازی مان شد. آنجا می نشستیم و باهم به سفر می رفتیم.  حالا روزهای زیادی از آن روزها گذشته است. درگیر شدن در زندگی روزمره تمام آن لحظات شیرین و پرواز خیال را از بین برده است. مدت زیادی بود که خاطرات زیبا را فراموش کرده بودم. اما وقتی شروع به نوشتن کردم همه خاطرات یکی یکی مثل قطاری سریع السیر از ایستگاه چشمانم، رد می شوند و لبخندی عمیق روی لب هایم خوش می نشیند.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

فقر فرهنگی

ده دقیقه در ماشین در شلوغ ترین خیابان شهرمان به انتظار نشسته بودم. از آنجا که به خودم قول داده بودم، سرم را در گوشی ام نکنم و به رفتار آدم ها با دقت نگاه کنم تا بتوانم شخصیت های داستان هایم را واقعی تر از کار در بیاورم، در خیابان چشم گرداندم.

نوع پوشش مردم نسبت به سال هایی که نوجوان بودم، زمین تا آسمان فرق کرده بود. جالب بود که تمام این سال ها آنقدر سرم به لاک خودم بود که این چیزها را کمتر می دیدم.

پسری از کنارم گذر کرد که نمی دانستم پسر است یا دختر، وقتی برگشت و رژ روی لبش را دیدم، فهمیدم که خودش هم دقیقا نمی داند که چه جنسی است. ظاهر یک پسر و رفتاری دخترانه. دختر دیگری با دوستش از کنارم رد شد. جای جای صورتش با آویزهای فلزی و نگین های درشت آراسته شده بود و موهایش را به رنگ صورتی درآورده بود. چه منظره زشتی، خوب که نگاهش می کردی زیبا بود اما چرا تمام تلاشش را برای خلق تابلویی نازیبا  انجام داده بود. چرا معیار های زیبایی عوض شده بود، نمی دانم.

دوپسر با لباسی رکابی با تنی پوشیده از طرح های رنگ و وارنگ تتو، از کنارم گذشتند. جوان هایی که تتلو الگویشان شده حالا به جای لباسی آراسته و ظاهری متشخص همه چیزشان وام گرفته از فرهنگ متجاوز کوچه پس کوچه های امریکا شده است. کاش لباس پوشیدنشان شبیه افراد سطح بالای جامعه غربی بود. مگر تشخص چه عیبی دارد که چنین ظاهری را می پسندد. هیچ فکری درباره شان نمی کنم. من فقط مشاهدات خودم را می نویسم.

مردی در حالی که کودکی را به آغوش گرفته نگاهش به دنبال زنی است که نیم تنه ای بر تن دارد و مانتوی نازک سفیدی را روی دوشش انداخته است. او متوجه ماشین نمی شود. پایش زیر چرخ ماشین له می شود. خدا رو شکر که بچه سالم است. چند جوان آن طرف خیابان نشسته اند. سنشان از بیست گذشته و از سی تجاوز نمی کند. لباس هایشان پر از شکل های نامتعارف است و به صحنه روبرویشان می خندند. فروشنده از مغازه بیرون می آید. زیر لب چیزی می گوید و باز با ناراحتی به داخل مغازه می رود.

دختری دیگر با لباس های ده شصتی ها و کفش های پاشنه بلندی که به زحمت با آن ها راه می رود بعد از کلی چانه زدن با دست خالی از یک مغازه بیرون می آید و سریع تار موهایش را  که تا همین چند لحظه پیش کاملا بیرون بود، داخل روسری می کند. مادرش رویش را با چادر محکم می گیرد و چند فحش نثار دختر می کند و دستش را می کشد و با خودش می برد.

همسرم می آید. ماشین را روشن می کند و راه می افتیم و من در فکر فرو می روم که چه بلایی سر کشورم آمده است که ارزش های زیباشناختیشان از بین رفته است. از بعد مذهبی به مساله نگاه نمی کنم چون آدم مذهبی نیستم. البته این طور نیست که بی دین هم باشم. به اصول و قواعد خودم پایبندم. فقط مساله ای که آزارم می دهد این است که چیزهایی که می بینم زیبا نیست. گاهی دخترانی را می بینم که لباس های رنگی به تن دارند و لبخند زیبایی روی لبانشان نقش بسته است. هیچ مشکلی با افتادن شال و کوتاه بودن مانتویشان ندارم. همه چی طبیعی و زیباست. اما تنقاضاتی که در ظاهر افراد می بینم باعث آزارم می شود. زنی چادر به سر کند و کفش های پاشنه بلندش قرمز لاکی باشد.  دختری ناخن هایش آنقدر بلند باشد که ساده ترین کارش را هم نتواند انجام دهد. یا مردی که موهایش را از ته تراشیده و پس سرش انواع تتوها را به نمایش گذاشته است. و جمعی که جز سالن آرایشگاه، متخصص زیبایی و حرف هایی بر سر زیبایی بیشترشان  چیزی دیگری را نمی شناسند. آنقدر این مسائل آزارم می دهد که سعی می کنم از آدم ها دور باشم و بازهم سرم را به لاک خودم فرو ببرم تا این همه فقر را نبینم.

آدم هایی که عادت کرده اند،ظاهرشان را به هر شکلی در بیاورند فقط برای این که به زعم خودشان کمی زیباتر باشند.  کمتر بشنوند و بیشتر سخن بگویند. آن هم درباره چیزهایی که به هیچ دردی نمی خورد. نه بدرد خودشان نه به درد جامعه شان. کاش آنقدر فقیر نبودیم و کتاب خانه هایمان غنی از کتاب های پر مغز بود البته اگر کتاب خانه ای داشتیم. اما ما فقیریم. پولمان فقط به اندازه خریدن لاک و لوازم آرایشی، بوتاکس، مانتوهای نا متعارف و کفش های پاشنه بلندی که با درد و رنج آن را می پوشیم، می رسد. کتاب گران است. پولمان به آن نمی رسد. کتاب درد دارد. درد آگاهی از درد کفش تاول های کف پاهایمان هم بیشتر است.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

خرده خاطرات

تمرین درس نهم از سمپوزیوم نویسندگی نوشتن خرده خاطرات بود. با خواندن خرده خاطراتی از عمران صلاحی به این کار تشویق شدم.

خاطرات زیادی در ذهنم نقش بست و از میان ان خاطرات چندتایی که برایم جذاب تر بود را ثبت کردم که برای همیشه بماند.

مادری برای گربه

شب ها  برای پیاده روی به خیابان ته کوچه مان البته شاید سر باشد، بستگی دارد که از کدام جهت نگاه کنی، می رفتیم. اصلاح می کنم شب ها برای پیاده روی به خیابانی که نمی دانم سر یا ته کوچه بود، می رفتیم. یک روز یک بچه گربه را دیدیم که بی قرار وسط خیابان مانده بود و جرات نداشت از جایش تکان بخورد. خواهرم که از همه حیوانات متنفر است. حتی بچه های کوچک را هم دوست ندارد،  به یک باره به وسط خیابان پرید و ناجی گربه شد. گربه هم که انگار مادرش را پیدا کرده باشد دنبال او راه افتاد. برای یک لحظه کوتاه خواهرم میخواست ان بچه گربه را به خانه بیاورد  و  برایش مادری کند. اما خیلی زود یادش امد که تمیزی خانه اش بر علایق تازه اش ارجحیت دارد.   

ترسی در جنگل

در کودکی به مسافرت دسته جمعی با خامواده خاله و عمویم رفته بودیم. چون جمعیتمان زیاد بود و نمی ترسیدیم، تصمیم گرفتیم یک شب در دل جنگل اتراق کنیم. آن شب خاطرات زیادی از شجاعت ها گفته شد. البته زنان مشغول پخت و پز و حرف های زنانه بودند. مردان بودند که از رشادت هایشان حرف می زدند و من هم با اشتیاق به حرف هایشان گوش جان می سپردم. مردها تصمیم گرفتند که به دل جنگل بروند که شجاعتشان را محک بزنند. من هم با آن ها همراه شدم. کمی که جلو رفتیم، حوصله ام سر رفت و جلوتر رفتم و از انها فاصله گرفتم. بعد طوری که انها نبینند برگشتم و چادر سیاه مادرم را بر سر کردم. دوباره طوری که انها نبینند دورشان زدم و از جلویشان در آمدم و مرتب چادر را بالا و پایین می کردم. مردان شجاع انقدر ترسیده بودند که همگی پا به فرار گذاشتند. نتوانستم خودم را کنترل کنم و بلند بلند خندیدم. آن شب بعد از توبیخ من تا پاسی از شب به این اتفاق خندیدند و ابته من بیشتر از همه در دلم خندیدم. دیگرجرات بلند خندیدن را نداشتم. هر کسی ادعا می کرد که نترسیده و از قبل با من همدست بوده و نقشه من را می دانسته و برای ترس بقیه چنین رفتاری را از خودش نشان داده است.

سر نترس

کوچک که بودم، سر نترسی داشتم. عادت داشتم از دیوار پشت بام، بالا بروم و روی لبه آن بنشینم و مناظر را نگاه کنم. هیچ وقتم کسی متوجه کارهای خطرناک من نبود. یک بار در جسارت و نترسی به مرحله ای رسیدم که روی خر پشته ساختمان سه طبقه مان رفتم، خواهر و پسرعمویم را هم با خودم همراه کردم و هرسه رو به کوچه نشستیم و پاهایمان را از خرپشته آویزان کردیم و برای خودمان شعر می خواندیم. تصور بکنید سه کودک با سن های کم 8، 6 و 4 ساله از ان بالا اویزان بشوند و برای خودشان شعر بخوانند. بالاخره یکی از همسایه ها ما را دید و همان روز، مورد توبیخ قرار گرفتم. تازه فهمیده بودم که چه کار وحشتناکی انجام داده ام. ممکن بود قاتل جان دو کودک بینوا شوم. ان اولین و آخرین لذت دسته جمعیمان بود. بعد ان دیگر حق رفتن به پشت بام خانه را نداشتم.

تولدی با لنگه های دمپایی

کودکی من خیلی ساده و بی تجمل گذشت. خیلی از کودکانی که در روزهای جنگ متولد شدند، زندگی ساده، پر از هیجان و بدون تکلفی را سپری کردند. ان روزها تولد که می گرفتند همه فامیل می امدند. یک کیک ساده پخته می شد و میوه و شام هم اگر کسی می ماند خودش به صاحبخانه کمک می کرد و ان را فراهم می کرد. برای من هم  در سن سه یا چهار سالگی قبل از تولد خواهرم، تولدی گرفته شد، همه خیلی ساده به مهمانی امده بودند. سادگی تا آن جا پیش رفته بود که با دمپایی به مهمانی امده بودند. پسرخاله من که حوصله اش سر رفت بود. دمپایی های جفت شده را به دقت بررسی کرد. بعد فکری به سرش زد اولش خواست نظم آن ها را بهم بزند اما دید خیلی لطفی ندارد. بنابراین از هر لنگه یکی را برداشت و در جوی آبی که از جلوی خانه مان رد می شد و من هزار بار داخل آن افتاده بودم، پرتاب کرد. وقتی مهمانی تمام شد و موقع خداحافظی فرار سید، یک گوشه ایستاده بود و لبخند می زد. تنها کسی که دو لنگه دمپایی داشت او بود. کار شیطانی اش خیلی زود بر ملا شد. ان روز  هرچه دمپایی در خانه بود جمع آوری شد تا میهمان های بیچاره راهی خانه هایشان شوند. باز جای شکرش باقی بود که با دمپایی امده بودند. اگر کفش بود که میزبان با این شاهکار پسر خاله حسابی شرمنده می شد و به زمین فرو می رفت.

سفر دانشجویی

در دوران دانشجویی، به اردو رفتن خیلی علاقه داشتیم. از همان اول هم که وارد دانشگاه شدیم. اردو جزو برنامه ها و اهداف اصلیمان شد. البته به این راحتی مجوز اردوی مختلط  داده نمی شد اما برای گرفتن مجوز همیشه یکی از استاد های سن بالا و عاشق اردویمان را به عنوان همراه با خودمان میبردیم که مجوز را هر طوری هست بگیریم. در یکی از اردوها برای این که هزینه سفرمان کم بشود، شب را در پارک ایل گلی تبریز گذراندیم. عده ای از بچه ها در همان اتوبوس به خواب رفتند. اما عده دیگر جلوی اتوبوس نشسته بودند و با هم گپ می زدند. استاد همراهمان هم در حالی که پتو دور خودش پیچیده بود، مرتب به داخل اتوبوس و بیرون اتوبوس سرکشی می کرد و غر می زد. ناجی را مقصر این شب بیداری اجباری اش می دانست و مرتب می گفت فردا اتاق می گیری ناجی من نمی توانم این جوری دوام بیاورم. ناجی هم  کلاسی خوبمان بود که از بس مهربان بود و حس پدرانه داشت همه ما او را برادر ناجی صدا می کردیم. بیچاره تمام شب را بیدار بود. مرتب هم به من و یکی دو دختر دیگر  که همنشین شب بیداران شده بودیم، می گفت برویم  و بخوابیم که با خیال راحت خودش بخوابد اما ما که عادت به خوابیدن در اتوبوس نداشتیم از جایمان تکان نخوردیم. صبح که اتوبوس راه افتاد، استاد بیچاره به خواب عمیقی فرو رفت و شیطنت های ما تازه شروع شده بود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده