پاگشای باصفا
خواهرت عروس آورده است. تو به عنوان خواهر بزرگتر باید زودتر از سایرین دعوتش بگیری، ولی برادرت دست پیش میگیرد.
خواهرت عروس آورده است. تو به عنوان خواهر بزرگتر باید زودتر از سایرین دعوتش بگیری، ولی برادرت دست پیش میگیرد.
شعر اول سپیدهدم تلالو پر مهرش را بر قلبم جاری میکند و نوای پرشور مرغان مرا به پرواز میخوانند. به
امروز برف آمد. فقط کمی. از آن برفهای دلخوشکنک الکی. مثل تندری سریع. به همان سرعتی که آمده بود، ناپدید
وقتی با زهرا یار شدم و شروع کردیم به نوشتن، دایرهی لغاتمان کم بود. من کمتر. میخواستم به هر
فریاد زد: «آخ.» پشت میز نشسته بودم و به پایان داستانم فکر میکردم. سرم را از پشت پیشخوان آشپزخانه بالا
هیچ چیز سرجایش بند نبود. همهچیز مغشوش و درهم و برهم و در حالهای از ابهام بود. مادر بیحوصله کنار