هیچجایی بدون یک کتابفروشی هویت ندارد.
زندگی داستانی ای.جی.فیکری نوشتهی گابریل زوین و ترجمهی لیلا کرد با اینکه دستی بر نوشتن دارم و سر و
زندگی داستانی ای.جی.فیکری نوشتهی گابریل زوین و ترجمهی لیلا کرد با اینکه دستی بر نوشتن دارم و سر و
تمرینی برای هذیان نویسی کتابفروش با کتابی که در دستش بود، نقش زمین شد. عنکبوتی که در کتابفروشی لانه کرده
عهدیه عزیزم مدتی است که از احوالاتت بیخبرم. قصور از من بوده است که این روزها سرم را به چیزهای
از همان روزی که او را کنار پدر دیدم به او میاندیشیدم. گفت منم مثل پدرت. مثل پدر نبود. زمین
خبرهایی شنیدهای از پایان جنگ. هیچ حسی نداری. نه شادی. نه غم. بیتفاوتی دردناک. فقدان احساس برای یک واقعیت. شاید
خواهرت عروس آورده است. تو به عنوان خواهر بزرگتر باید زودتر از سایرین دعوتش بگیری، ولی برادرت دست پیش میگیرد.