روز شانزدهم با چگونه کمال گرا نباشیم.

همه اشتباهات یکسان نیستند.

چرا این طور می شود؟

ما از برخی از اشتباهات به سادگی می گذریم. اما در برابر برخی اشتباهات عکس العمل وحشتناکی داریم. مثلا وقتی کار لباس شویی به اتمام رسید و متوجه شدیم تعدادی لباس کثیف را فراموش کرده ایم خیلی به خودمان سخت نمی گیریم. اما اگر در یک سخنرانی یک تپق داشته باشیم، مرتب خودمان را تنبیه و سرزنش می کنیم.

به این دلیل که اشتباهات یکسان نیستند. در واقع این موضوع اشتباه کردن نیست که اذیتمان می کند. ترس ما از این است که اشتباهاتمان تعیین کند که چه شخصی هستیم.

باید بدانید که اشتباهاتمان نیستند که ما را تعریف می کنند و آینده مان را شکل می دهند. بلکه واکنش ما نسبت به آنهاست که تعیین کننده است. اگرچه که انجام هر کار اشتباهی، حس یکسانی را در ما بوجود نمی آورد. اما بایستی واکنشمان نسبت به آنها یکسان باشد. بیاموزیم و ادامه بدهیم. با واکنش درس گرفتن از اشتباهات و ادامه دادن مسیر روزی می رسد که در انجام امورمان تمام و کمال موفق می شویم.

ما به خاطر ترس از اشتباهات مان و ترس از نرسیدن به اهدافی که برای خود در نظر می گیریم، گاهی رویه تنبلی را پیش می گیریم . کاراها را مرتبا به تاخیر می اندازیم. اما ما تنبل نیستیم و صرفا بخاطر ترسی که از اهداف کمال گرانه مان داریم متوقف شده ایم.

طرز فکر دوگانه، روشی قدرتمند برای حل مشکل نگرانی از ارتکاب اشتباه محسوب می شود.

عملکرد آن به گونه ای است که اشتباهات خیلی هم، اشتباه محسوب نمی شوند. روشی نیرو بخش است زیرا با بهانه تراشی هایی مثل تماشای تلوزیون و چرخیدن در فضای مجازی، رقابت می کند. با ساده کردن کارها ما را به حرکت به سوی جلو تشویق می کند.

بهانه ها به ندرت معنای غیر ممکن بودن چیزی را می دهند. بلکه به این معنا هستند که شرایط ایده آل نیست. در تمرین موسیقی به درسی رسیدیم که انجام ان برای دخترم سخت بود و برای انجام ان انرژی زیادی صرف می کرد. کم مانده بود که به طور کل از زدن ساز انصراف بدهد. با طرز فکر دو گانه که به او یاد دادم، انجام تمرین ها را برای او ساده تر کردم. تا قبل از ان او با این طرز فکر که هرگز نمی تواند این آهنگ را به خوبی بزند، از انجام آن سرباز می زد. اما من به او گفتم مهم این است که برای ان وقت بگذاری، خوب انجام دادن یا بد انجام دادنش مهم نیست همین یک کار ساده، مثل موفقیت است ولی اگر آن را انجام ندهی، شکست خوردی. بعد از دو هفته تمرین مداوم با اینکه هنوز به آن سطح از عملکرد که انتظارش را داشتیم نرسیده بود، اما نسبت به روزهای اولی که این درس را یاد گرفته بود، حقیقتا در سطح بالاتر و بهتری بود.

روش دوگانه بر حقیقت ها تمرکز می کند اما روش قیاسی بر کیفیت و تاثیر و میزان پذیرش دیگران و اشتباهات و..

همیشه از روش دوگانه برای انجام کارهایتان استفاده کنید و با یادگیری و تمرین، بدون نگرانی به نتیجه دلخواهتان خواهید رسید.

برای اینکه به موفقیت برسید، مسیری با حداقل سختی، بسازید.

کسانی که در ذهن خود را موفقیت را ساده کرده اند و راه رسیدن به آن را نزدیک تر از شکست تجسم کرده اند، همان هایی هستند که وارد«چرخه موفقیت» خواهند شد.

چرخه های منفی مثل خستگی- تنبلی ، افسردگی- غیرفعالی، گناه- پرخوری، بسیار فراگیر شده اند، زیرا راه های از پیش تعیین شده ای هستند که بر اساس حداقل سختی شکل گرفته اند. وارد آن ها شدن بسیار آسان است و ما هم راه آسان را می پسندیم. به همین دلیل است که برای رسیدن به موفقیت بایستی آن را آسان کنید.

راز موفقیتی مداوم که با گذر زمان بر آن افزوده شود. این است که اهداف کوچک را با طرز فکر دوگانه بیامیزید. طرز فکر دوگانه موفقیت و حدکمال را برایتان در قاب دیگری معنا می کند و هدف کوچک، رسیدن به هدف نهایی را آنچنان آسان می کند  که مقاومت کردن در برابرش، تقریبا غیر ممکن می شود.

به یاد داشته باشید که در صورت تداوم، حتی پیشرفتی کوچک و پرعیب و ایراد هم، راهی به جلو پیدا می کند.

کلید زندگی اقدام به انجام کارهای صحیح است. منظور این نیست که معتاد به کار شود. بلکه منظور این است که کار درست را در زمان درست انجام دهید. گاهی استراحت کردن بعد از یک کار سخت بهترین و درست ترین کار است اما نباید ان را با زندگی غیرفعالانه جانشین کنید.

با تعریف اینکه پیشروی پیشرفت همان موفقیت است. هر روز احساس خوبی از خودتان داشته باشید.

اگر زمین بخورم و جلوتر بیفتم. بازهم نسبت به زمانی که قدمی برنداشته بودم، جلوتر هستم.

هدف های بزرگ علاوه بر اینکه سوخت و انرژی زیادی برای رسیدن به انها مورد نیاز است، به جای اینکه شما آن را کنترل کنید، آن ها شما را کنترل می کنند.

اگر هدف خیلی بزرگ باشد، بعد از مدت ها تلاش برای رسیدن به هدفی غیر ممکن  یا انرژی و سوختتان را از دست می دهید یا از اینکه برده رسیدن به هدفی غیر ممکن باشید، در نهایت شورش می کنید و از انجام آن سرباز می زنید.

شورش در کودکان به شکل اوقات تلخی بروز می کند و در بزرگسالان با تماشای تلوزیون و می گساری و بی فکرانه هدر دادن وقت  در اینترنت و راه های دیگر خود را نشان می دهد.

موفقیت را برای خود تعریف کنید. پیشروی و پیشرفت را معنای جدید موفقیت بدانید. با این تعریف، موفقیت برایتان مفهوم ذره ای پیدا می کند. با این مفهوم همیشه احساس رضایت از رسیدن به موفقیت را تجربه می کنید.

خلاصه ای از کتاب استفاین گایز به همراه تجربه ای شخصی از لیلا علی قلی زاده

هفتمین ایده از صد و یک ایده توسعه فردی برای زندگی بهتر

مهارت های سخن وری را یاد بگیرید.

سخن وری

یادگیری مهارت هایی که به طور مستقیم و غیر مستقیم، روی کار و حرفه شما تاثیر می گذارد، نقش بسزایی در رشد شما دارد.

یکی از این مهارت ها فارغ از اینکه حرفه شما چه باشد مهارت سخن وری است. یک رهبر، مدیر، فروشنده، معلم، تولید کننده یا حتی یک کارمند ساده خدماتی، همه و همه به این مهارت احتیاج دارند تا بتوانند با استفاده از این مهارت برنامه ها و کار خود را به نحو احسنت و رضایت بخش ارائه کنند.

یک محصول هرچقدر هم که خوب باشد، وقتی فروشنده نتواند آن را به خوبی ارائه کند، اصلا دیده نمی شود و سال ها در قفسه فروشگاه ها خاک می خورد. یا یک معلم هرچقدر هم دانش خوبی داشته باشد اما نتواند مطالب را به نحو احسنت ارائه بدهد، دانش آموزان بی علاقه و بی انگیزه ای خواهد داشت. توجه کنید که برای یادگیری این مهارت تکنیک های زیادی وجود دارد و من قصد آموزش تکنیک ها را به شما ندارم. هرکسی که تمایل به یادگیری مهارت داشته باشد به سراغش می رود و من صرفا اینجا راهی را که موجب بهبود و کیفیت زندگیم شد، به شما نشان می دهم.

اما به یاد داشته باشید که یکی از مهارت های سیزده گانه اسکات آدامز که باعث می شود، شما به شخصیت پولسازی تبدیل شوید، داشتن مهارت سخن وری است.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

روزچهاردهم و پانزدهم از چگونه کمال گرا نباشیم

سندروم وانمود گرایی(خود ویرانگری)

در علم روانشناسی فرد مبتلا به سندروم خودویرانگری کسی است که از سوی جامعه و دنیای اطرافش فردی موفق محسوب می شود. اما از درون احساس می کند که دیگران را فریب داده و موفقیتش شانسی بوده است و این باعث می شود که شرایطی بوجود آید که اگر چه موفق ظاهر شده و هست، اما به لحاظ درونی احساس وانمود کردن به موفقیت می کند(وانمودگرایی)

وانمودگرایان نسبت به انجام کار اشتباه بیشتر از بقیه درهراسند.

آیا شما به این سندرم مبتلا هستید؟ اگر مبتلا هستید تجربیات خودتان را در این زمینه، در بخش نظرها بنویسید.

اگر شایستگی ها و پرستیژ خود را پاییتر ازشغلتان می دانید، به این سندروم مبتلا هستید.

آلبرت انیشتین با این که فردی بسیار موفق بود، به این سندروم مبتلا شده بود. او یک ماه قبل از مرگش به ملکه الیزابت بلژیک گفته بود:

احترام اغراق شده ای که به لحاظ زندگی کاری ام به دست آورده ام، توانسته است مرا به راحتی بیمار کند. حسی مرا وادار می کند که فکر کنم فریبکاری هستم که به طور غیر عمدی، دیگران را فریب می دهد.

انیشتین

تصویر غیر واقعی بزرگ بودن و بدون اشتباه بودن، از سمت جامعه باعث می شود که به افراد حس وانمود کردن دست بدهد و باعث شود از اینکه اشتباهی مرتکب شوند و حقیقت به جهانیان ثابت شود، بترسند.

لحظه تأمل

به صفت ها و عناوینی که جامعه به صورت غیر مستقیم و غیر مستقیم به شما داده است، و اینکه آن ها چگونه بر اعتقاد شما  و سنجشی که از خودتان دارید، تاثیر می گذارند، فکر کنید.

تجربه شخصی

در برهه ای از زندگی(کودکی تا نوجوانی)، خیلی از افراد فامیل در خوب بودن، مرا مثال می زدند. همین تصویر دختر خوب باعث شده بود که نتوانم  خیلی از کارهایی که مایل به انجامشان هستم، را پی گیری کنم.  و می ترسیدم کاری کنم که از چشم بقیه خوب نیاید و در خط مستقیمی حرکت می کردم که تعریف دیگران از من خراب نشود. اما حس وانمود گرایی مثل خوره بر جانم افتاده بود و احساس فریبکاری را داشتم که به ظاهر خوب می آید. خودم چنین تعریفی از خودم نداشتم.

وانمودگرایان، به طور آشکاری معمولی بودنشان را برملا می کنند.آن ها، قسمت های خاصی از عملکردشان را خاص می دانند، اما هرگز به این فکر نیستند که خودشان را در حدکمال نشان بدهند. حتی ممکن است تمایل داشته باشند که از شاخ و برگ تصویر آراسته اس که عموم از آن ها ساخته اند، بزنند.(هنگامی که کسی از من تعریف می کرد، نقص هایم را یاد اوری می کردم تا خیلی مرا در چشمشان خوب نیایم.)

وانمودگرایان می کوشند تا خودشان را به استانداردهای عموم مردم نزدیک کنند. آن ها در هر زمینه ای، استانداردهای دیگران را اندازه گیری می کنند. در مقایسه با استانداردهای عمومی، خودشان را نکافی می بینند.

آن ها تلاش می کنند که ناکامل بودن خود را با قرار نگرفتن در شرایطی که ممکن است ناتوانی هایشان برملا شود، مخفی کنند.

انسان موجودی ناقص است و برای همین هم است که موقیت هایش ستودنی است. اگر قرار باشد که همه کامل باشند که دیگر موفقیت ارزش ندارد و موضوع خاصی نیست.

همان کسی که واقعا هستید، باشید و همان چیزی را که احساس می کنید، بگویید. زیرا آن هایی که حواسشان به شماست، به این چیزها اهمیت نمی دهند و ان هایی که به این چیزها اهمیت می دهند، حواسشان به شما نیست.

دکتر سیوس

تفاوت در نقطه تمرکز، دیدگاه را تثبیت می کند.

معمول گرایان خودشان را معمولی می بینند و می پذیرند. همین باعث می شود که هر موفقیتی و تمام موفقیت هایشان در نظرشان عالی بیاید.

کمال گرایان می کوشند تا تصویری ایده آل و در حدکمال از خود بسازند. همین باعث می شود که هر موفقیت و همه موفقیت هایشان در نظرشان مثل چرک کف دست باشد.

فقط هنگامی که نقایصتان را به عنوان یک دوست در آغوش بگیرید، می توانید کنترل آنها را بر اعتماد به نفس و دیدگاهتان، در نطفه خفه کنید.

هرکس نتواند موفقیت خود را درونی کند، دچار حس وانمود گرایی می شود.

بهترین راه برای مبارزه با سندروم وانمود گرایی، درونی کردن موفقیت از طریق نوشتن هست.

موفقیت هایتان را بنویسید. و هر زمان که حس وانمودگرایی به شما دست داد به سراغ دفترچه بروید.

رفتار ما تحت تاثیر دو عامل ترس و میل قرار دارد. آن ها که ترسشان از میلشان بیشتر است، به سختی می توانند برای پیشبرد زندگیشان، اقدام به انجام کاری کنند.

اگر با ترس های پنهانی تان مقابله نکنید، اینکه چقدر برای رسیدن به موفقیت ها میل و انگیزه دارید، اهمیتی ندارد زیرا آن ترس های نهانی همیشه در وجودتان می ماند تا خراب کاری کنند.

طرز فکر دوگانه

با تغییر دیدگاه می توانیم حس ترس از ارتکاب اشتباه را پایین بیاوریم.

طرز فکر دوگانه، زبان کامپیوترهاست و فقط از 2 عدد تشکیل شده است. 0 و 1 . در این زبان جز صفر و یک عدد دیگری وجود ندارد. در این طرز فکر میگوییم یا کاری را انجام می دهیم یا نه. اگر انجام بدهیم عدد یک و اگر انجام ندهیم صفر . در این شیوه بر روی نحوه انجام کار تمرکز نشده است.

یکی از مشکلاتی که مردم برای از دست کشیدن از کمال گرایی دارند، این است که از ایده در حدکمال بودن، خوششان می آید. کمال گرایی بسیار جذاب است. طرز فکر دوگانه  ما را قادر می سازد که از میلی که برای رسیدن به حدکمال داریم. برای ضربه زدن به زیر مجموعه کمال گرایی، استفاده کنیم.(ترس از اشتباه کردن)

مثالی از تجربه شخصی:

اولین باری که کیک درست کردم، خوب بود اما  یک بار که دستورالعمل کیک را عوض کردم و به جای آب، آب پرتغال به ان اضافه کردم، کیکم افتضاح شد. همه را در سطل زباله ریختم و تا مدت ها دیگر، نه کیک درست کردم نه شیرینی. چه چیزی باعث این رفتار من شده بود؟ در واقع کمال گرایی من باعث شده بود که حد کمال را یک کیک عالی و بی نقص بدانم. حالا که به آن روز فکر می کنم، طعم کیک بد نبود فقط مثل کیک های قنادی بافت نرم و تردی نداشت و طعمش کمی متفاوت تر از بقیه روزها بود. اما بعد از آن که دوباره بر ترس از ارتکاب اشتباه فائق آمدم و به کیک پختن روی آوردم. با مشکل دیگری روبرو شدم. کیک هایم همیشه خوب بود، اما وقتی کسی تعریف می کرد، احساس می کردم تعریفشان به این جهت است که روحیه ام را از دست ندهم و همیشه منتظر تایید پدرم بودم، چون پدرم را فرد صادقی می دانستم و اگر او یک روز هیچ تعریفی نمی کرد، هرچقدر هم که بقیه تعریف می کردند، برایم اهمیت نداشت. بازهم کیک پختن را کنار گذاشتم و حتی از آشپزی ساده روزانه هم حس تنفر داشتم. بعدا که حس موفیتم را درونی کردم و انتظاراتم رو از خودم پایین آوردم با استفاده از طرز فکر دو گانه برای پختن کیک عدد 1 و برای نپختن ان عدد صفر را در نظر گرفتم و بدون فکر کردن به نتیجه با این طرز فکر ساده شروع به انجام کار کردم و موفقیت هایم مرتب بیشتر شد. و موقیت هایم را با نوشتن درونی کردم و هربار که از به دفترچه ام رجوع می کردم از تجربه ها و موفقیت هام لذت می بردم.

در واقع وقتی ترس از ارتکاب اشتباه را از بین بردم چرخه معیوب اشتباه کردن هم از بین رفت و کیک هایم واقعا خوب شد و خودم به شخصه از طعمش لذت میبردم. هرچند ظاهرش ساده و در حد کمال نبود اما برای من کافی بود و همین کافی بودن باعث احساس رضایتمندی شد.

در طرز فکر دوگانه، تمرکز برآن است که آیا کار را انجام داده اید و یا نه. نه اینکه چقدر خوب انجام داده اید.

برای انجام یک کار نباید خودمان را درگیر پیش نیازهایش کنیم و باید صرفا شروع به انجام آن بکنیم . اگر برای هرکاری، بیش از حد به تمام پیش نیازهایش توجه کنیم و همه را فراهم کنید حتی موفق نخواهیم شد کلید برق را بزنیم.

تجربه شخصی

دیروز می خواستم کیک سیب درست کنم. اصلی ترین عنصر پخت که آرد بود را نداشتم. حوصله بیرون رفتن از خانه را نداشتم اما به جای متوقف شدن و رها کردن پخت کیک، در کابینت گشتم و دنبال چیزی بودم که بتوانم جایگزین آرد سفید کرده و با ان کیک درست کنم. کمی پودر کیک کارامل داشتم از همان برای پخت کیک سیبم استفاده کردم. طعمی متفاوت اما عالی را داشت و من به موفقیت رسیده بودم. کار را انجام داده بودم. نمره یک را گرفته بودم.

دو طرز فکر برای انجام کارها وجود دارد

  • طرز فکر آنالوگ(قیاسی)
  • طرز فکر دیجیتال(صفر و یک یا دو گانه)

و همه کمال گرایان در لشکر انجام کارها به روش آنالوگ(قیاسی) هستند. زیرا می خواهند تمام جزییات انجام کار در حدکمال باشد. اما نکته جالبی که در مورد انجام کارها به روش دو گانه وجود دارد این است که ان ها هم می توانند در حد کمال انجام شوند. اگر می خواهید معمول گرایی باشید که از انجام کار اشتباه نمی ترسد، وظایفتان را به روش دوگانه انجام دهید. زیرا به راحتی می توان آن ها را در حد کمال انجام داد. به جای اینکه از ناکامل بودن انسان برای تغییر کمال گراییتان استفاده کنید. حدکمال را در ذهن خود تغییر دهید. با انجام کارها به روش دو گانه به طرزی منطقی می توانید حدکمال را برای خود تعریف کنید.

انجام کارها به روش دو گانه، هدف رسیدن به حد کمال را به کاری ملموس و امکان پذیر خلاصه می کند. به همین دلیل است که این روش انجام کارها راضی کننده است. می توانید از این که به هدفی که کاملا انجام شدنی است، به طور کامل دست پیدا کنید، به حس رضایت برسید.

افراد خجالتی به جای تمرین کردن، تمام عمر تلاش می کنند روشی را یاد بگیرند که در حدکمال باشند تا یک گفت و گو را شروع کنند.

به جای این کار تنها صورتتان را به طرف دیگران گرفته و گفت و گو را شروع کنید. هرچه بیشتر تمرین کنید، بازخوردهای بیشتری در مورد اینکه چگونه حرفتان را بیان کرده و با دیگران مرتبط شوید، دریافت خواهید کرد و در شروع یک مکالمه راحت تر و حرفه ای تر عمل خواهید کرد.

با طرز فکر دو گانه می توانید معیارهای سنجش را پایین آورده و ترس از ارتکاب اشتباه را کم کنید و بیشتر به عمل گرایی روی بیاورید.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

جان مریم

از صبح دل توی دلم نبود، مرتب جلوی آینه می رفتم و قد و بالای خودم را بر انداز می کردم و برای خودم ترانه شاه داماد  ویگن را می خواندم. مادرم هم مرتب قربان صدقه ام می رفت.

 از توی رادیو آهنگ نازنین مریم پخش می شود.

جان مریم چشماتو واکن، منو صدا کن

شد هوا سفید، در اومد خورشید

وقت اون رسید که بریم به صحرا

وای نازنین مریم

 پیش خودم می گویم:« کاش اسم فهمیه، مریم بود و من این ترانه زیبا را هر شب برایش می خواندم». بعد از پادرمیانی های بزرگان فامیل قرار شد، فهیمه را به من بدهند. فهمیه یکی دوسالی از من کوچک تر و دختر زیبایی است. چشم و ابروی مشکی و قد و بالای بلندی دارد. چقدر نامه نگاری کرده بودم تا دلش را بدست بیاورم. اما تازه بعد از بدست آوردن دل او، سنگ اندازی های پدرش و خاله مهین شروع شده بود. خاله مهین مرتب می گفت که جواد کار ندارد و سربازی نرفته است. یادش رفته بود که شوهر خودش هم وقتی آمده بود خواستگاریش، کار نداشت. مرد دلش به زنش قرص می شود. من هم  اگر دست فهمیه را بگیرم و به خانه بیاورم، دلم به کار کردن گرم می شود. اصلا مگر قرار نیست مهندس بشوم؟ تازه سال اول دانشگاه رفتنم است. تا چند سال دیگر مهندس راه و ساختمانی می شوم و چنان پولی پارو می کنم که همه حسرتم را بکشند. قربان دایی صادقم بروم، او ضمانتم را کرد و خاله مهین روی حرفش، دیگر حرفی نزد. اگر دایی صادق نبود عمرا راضی می شدند که ما به خواستگاری فهمیه برویم. در همین فکر ها بودم که صدای تلفن بلند شد. فکر کردم فهمیه است، فوری به سمت تلفن رفتم.

***

تلفن که زنگ خورد، سوار موتورم شدم، اسماعیل بود. کار فوری و فوتی داشت، باید حتما پیشش می رفتم. بهترین رفیقم بود. از دوران ابتدایی تا حالا با هم بودیم. امکان نداشت کاری از من بخواهد و من توی حرفش نه بیاورم یا من از او چیزی بخواهم و او پشت گوش بیندازد. مادرم چقدر گفت که یک امروز رو بیخیال رفیقت شو، روز خواستگاریت است. اما من گوشم به این حرف ها بدهکار نبود. حالا تا شب خیلی فرصت بود. می رفتم و کارش را انجام می دادم و می آمدم دیگر، چیزی نمی شد که، اصلا خوب نیست حالا که می خواهم زن بگیرم، نامرد بشوم. مرد باید همیشه مرد باشد.

هوا هنوز تاریک نشده بود، اما چراغ موتورم خراب بود. تنبلی کرده بود و درستش نکرده بودم. با سرعت حرکت می کردم که زود به اسماعیل برسم و کارش را انجام دهم و به خانه برگردم. اگر دیر می شد، مادر حتما از دستم ناراحت می شد. شهرمان پر از چاله چوله شده بود. این ماموران شهرسازی هم که کارشان شده بود فقط  خراب کردن اسفالت ها و اصلا در پی درست کردنش نبودند. وقتی مدرکم را گرفتم، همین جا مشغول به کار می شوم و به تمام این مشکلات رسیدگی می کنم.

بازهم یک چاله دیگر، انگار این چاله ها تمامی ندارد. کاش چراغ موتور را تعمیر کرده بودم. این گرد و خاک ها دیگر چه می گوید. اه نمی رسم. کاش به اسماعیل می گفتم که نمی شود. باید سریعتر بروم. آخ خ خ…

***

چشم که باز کردم خودم را در بیمارستان دیدم. از حرف های اطرافیانم فهمیدم که سه روزی است که از شدت درد تقریبا بیهوش  بودم و از دنیای اطرافم خبر نداشتم. دردم زیاد بود و پرستارها مرتبا به من مرفین تزریق می کردند که درد را نفهم. انگار در یک چاله بزرگ اداره گاز افتاده بودم. هر دو زانویم خورد شده بود. عمل سنگینی روی پاهایم انجام شده بود. خواستگاری را از دست داده بودم. حتما فهیمه از دستم دلخور است که سراغی از من نمی گیرد.

امروز درست یک ماه می شود که در بیمارستانم. هر کسی را که بگویی به دیدنم آمده است از فامیل گرفته تا آشنا و غریبه، اما نمی دانم فهمیه کجاست؟ هرچه به مادرم می گویم جواب درست و حسابی که نمی دهد. می گوید فهمیه دلش ریش می شود تو را در این وضعیت ببیند. جوری با من رفتار می کنند که انگار پاهایم را از دست داده ام. پا که دارم و تا چند روز دیگر مرخص می شوم. دکترها گفته اند باید مرتب به جلسات فیزیوتراپی بیایم.  از دست فهیمه دلخور هستم. حداقل می توانست یک زنگ بزند و حالم را بپرسد. خاله مهین و شوهرش هم یکی دو بار بیشتر نیامدند. انگار هنوز دلشان با من صاف نیست. خاک بر سر خودم کنم . کاش ان روز دنبال کار اسماعیل نمی رفتم. اخر می مردی بگویی امشب شب خواستگاریم است فردا می آیم. چقدر دلم برای فهمیه تنگ شده است. بدتر از درد پایم، درد دوری از فهمیه آزارم می دهد.

دو روز است که مرخص شده ام. اما نمی دانم چرا ناخن های پایم سیاه شده است. به دکترم زنگ زدم گفت به خاطر فشاریست که به پاهایم وارد می شود و طبیعی است. اما هیچ حسی هم در انگشتانم احساس نمی کنم حتما این هم طبیعی است.

یک هفته گذشته است. هرچه به فهمیه زنگ می زنم گوشی اش را جواب نمی دهد. چقدر پیامک دادم اما هیچکدام را جواب نمی دهد. مادر می گوید از ازدواج با تو منصرف شده است. فکر نمی کردم فهمیمه چنین دختری باشد. این همه بی احساس. مادر می گوید او هم از دست تو عصبانی است اگر آن یک شب بیرون نمی رفتی حالا دست زنت را گرفته بودی و با او در حال چرخیدن در خیابان های شهر بودی. لیوانی که در دست دارم را به سمت آینه پرتاب می کنم. آینه می شکند. لیوان هزار تکه می شود. مادر هرچه بلد است نثارم می کند. به اتاقم پناه می برم.

امروز از خواب که بیدار شدم پایم سیاه شده بود. حتما مادر از دستم خیلی عصبانی شده است و نفرینم کرده است. بچه که بودم هر  وقت حرفش را گوش نمی دادم، بلایی سرم می آمد. پدر مرا فورا به بیمارستان می رساند. دکتر می گوید حتما خونریزی داخلی کرده ام. عکس و چند ازمایش می گیرند. استخوان هر دو پایم فاسد شده است. دکتری که مرا عمل کرده بود، متوجه نشده بود.  حتی در آن یک ماه هم کسی متوجه نشده بود که مشکلی وجود دارد. باید پاهایم را قطع کنند. فریادم به آسمان می رود:« خدایا چرا من…»؟

***

دوسال آزگار است که هر پنج شنبه با قطار یزد – تهران، برای پاهایم به تهران می روم. پروتز پاهایم گاهی شل و گاهی تنگ می شود. برای اندازه کردنش باید حتما به تهران بروم. این عصای زیر بغل مرا انگشت نما کرده است.  فهیمه عروس شده است. اما شوهرش ناتو از آب در آمد. معتاد است و دست بزن دارد. روزگارش را سیاه کرده است. در شهرمان رسم نیست که دختر طلاق بگیرد. باید بسوزد و بسازد. مادرم برایم یک دختر نشان کرده است. اسمش مریم است. از مشکل پاهایم خبردارد و می گوید که با آن مشکلی ندارد. دختر خوبی است. از فهمیه قشنگ تر نیست، اما دل مهربانی دارد. از دکتر شکایت کرده ایم. اما شکایتمان راه به جایی نبرده است. پدرم پیر شده است. تمام زندگیش را فروخت تا خرج پاهای من کند. این پاها بیشتر از یک میلیارد برایشان خرج برداشته است. مریم به شوخی به من می گوید مرد یک میلیون دلاری و بعد می خندد. هر بار که می خندد، من برای او شعر نازنین مریم را می خوانم و او لپ هایش گل می اندازد.

وای گل سرخ و سپیدم کی می آیی؟

بنفشه برگ بیدم کی می آیی؟

تو گفتی گل درآید من می آیم.

وای گل عالم تموم شد کی می آیی؟

جان مریم چشماتو واکن، منو صدا کن

شد هوا سفید، در اومد خورشید

وقت اون رسید که بریم به صحرا

وای نازنین مریم

جان مریم چشماتو واکن منو صدا کن

بشیم روونه، بریم از خونه

شونه به شونه، به یاد اون روزها

وای نازنین مریم

باز دوبراه صبح شد من هنوز بیدارم

کاش میخوابیدم، تو رو خواب می دیدم

خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه

دل نمی دونه چه کنه با این غم

وای نازنین مریم

ششمین ایده از صد و یک ایده توسعه فردی برای زندگی بهتر

همیشه کاغذ و قلم همراهتان داشته باشید.

همیشه کاغذ و قلم همراهتان داشته باشید.

هنریت آن کلاوسر در کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد به برگه های کوچکی اشاره کرده است که در همه جای خانه او حضور داشتند. او ایده هایش را هر جا که به ذهنش می رسید روی کاغذها می نوشت. همراه داشتن کاغذ و قلم باعث می شود که از برابر ایده ها به سادگی نگذریم. مغز ما در طول روز باید مسائل زیادی را حل کند. اگر بخواهیم ایده هایمان را به حافظه بسپاریم، ممکن است به راحتی آن را فراموش کنیم. چون زمانی که به خانه یا دفتر و پشت میزکارمان می رسیم مغزمان به حدی خسته است که نمی تواند ایده ای را که صبح زود موقع پیاده روی به آن رسیده بودیم، به یاد بیاورد. در یک برنامه نوشتن خلاقانه در طول روز، تعدادی برگه کاغذ را در هرجایی که فکرش را بکنید، گذاشته بودم. ایده بیشتر داستان هایم در همان برنامه نوشتن صورت گرفت.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

روز یازدهم با چگونه کمال گرا نباشیم؟

در زمان حال فعال باشید.

افرادی که نمی توانند روی یک کار تمرکز کنند و بیکار می مانند خیلی راحت شروع به برگشت به گذشته کرده و نشخوار ذهنی را انجام می دهند. برای اینکه ذهنمان را از واگویه های منفی و نشخوارهای ذهنی خلاص کنیم بایستی فعال بمانیم.

با استفاده از تکنیک خرده عادت ها می توانیم دائما خودمان را به انجام کارها وادار کنیم.

اجازه ندهید که نشخوار ذهنی واکنش همیشگی شما شود. اگر امروز برای چیزهای کوچک این عمل را انجام می دهید، ذهنتان را برای نشخوارکردن در رابطه با چیزهای بزرگتر تربیت کرده اید.

هر زمان که متوجه نشخوار کردن ذهنی می شوید، شروع به اقدام کنید. به هیچ وجه اجازه ندهید که سکون و بی حرکتی شما را در چاله های بیشتر نشخوار ذهنی بیندازد.

برای فعال کردن خود می توانید از یک تایمر  و دو تکنیک زیر بهره بگیرید.

معکوس شمار شروع کننده: با یک تایمر معکوس می توانید زمانی در حدود 60 ثانیه را در نظر گرفته و بلافاصله بعد از به اتمام رسیدن زمان، بلافاصله کارتان را شروع کنید.

معکوس شمار تصمیم گیری: باز هم می توتانید زمانی را در نظر گرفته تا فشار ملایمی برای گرفتن تصمیم درباره اینکه چه کاری را باید شروع کنید در نظر بگیرید. بلافاصله بعد از اتمام زمان، شما باید تصمیمتان را بگیرید.

تایمر تمرکزی: زمانی را در نظر می گیرید که روی کاری که در حال انجام آن هستید تمرکز کنید. و تصمیم می گیرید که تمام برنامه های دیگر خودر ا ببندید تا حواستان پرت نشود.

تکنیک پومودرو:

در طول روز 5 زمان را در نظر بگیرید و در هر زمان 25 دقیقه کار کنید و 3 الی 4 دقیقه را به استراحت بپردازید. بعد از انجام هر 5 دور تایم طولانی تری را به استراحت اختصاص دهید.

برای من سخت است که 25 دقیقه بتوانم روی یک مساله تمرکز کنم. مخصوصا در رابطه با کاری که چندان به ان علاقه ای ندارم. اما من از این تکنیک برای دقایق کمتر بهره می گیرم و گاهی پیش می آید که حتی بیشتر از 25 دقیقه هم روی کار متمرکز شده ام.

در واقع بعد از به کار گیری تکنیک 5 دقیقه، تمرکز من در انجام امور بالا رفت.

تکنیک چرخ و فلک

اساس کار این تکنیک بهره وری بال به خاطر داشتن استراحت کافیست. بعد از هر یک ساعت کار یک ساعت به استراحت اختصاص داده می شود. استراحت کافی منجر به افزایش بهره وری می شود.

تکنیک چرخ و فلک بیشتر بر پایه ساخت پاداشی بهتر، بنا شده است. مغز همیشه  ترجیح می دهد فعالیت هایی را انجام دهد که مستقیما به پاداش می رسد. استراحت یک ساعته همان پاداش است.

چگونه نشخوار ذهنی را ترک کنیم؟

نشخوار ذهنی یک مشکل تمرکزی است.

  • برای ترک آن بپذیرید که نمی توانید گذشته را تغییر دهید.
  • اگر در مورد عملکردتان نشخوار ذهنی می کنید ببینید آن عملکرد مبتی بر شانس بوده یا شکست؟اگر شانسی بوده دوبراه تلاش کنید و اگر شکست بوده راه دیگری را امتحان کنید.
  • واگویه هایتان را کنترل کنید و به جای باید از کلمه می شد استفاده کنید تا در موقعیت های مشابه دیگر عملکرد بهتری داشته باشید
  • فعال باشید.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

اولین ایده از صد و یک ایده توسعه فردی برای زندگی بهتر

«یادگیرنده مداوم باشید»

یادگیرنده مداوم باشید.

در کودکی، عمویم برایم یک دستگاه ویدیو به همراه یک نوار آموزش زبان انگلیسی آورده بود. او کار با آن دستگاه کوچک را به من یاد داد. همان طور که می دانید، کودکان اشتیاق بسیاری برای آموختن و کشف ناشناخته ها از خود نشان می دهند. من نیز از این قائده مستثنا نبودم. بنابراین ساعت ها، بدون ذره ای خستگی، روبروی تلوزیون به شوق یادگیری زبان انگلیسی می نشستم و مطالب را با دست هایی کوچک، در دفتری یادداشت می کردم. آن روزها من به زحمت پنج سال داشتم اما هر روز پنج یا شش کلمه یاد می گرفتم. آن کار برایم لذت فراوانی داشت. هیچ کسی مرا مجبور به یادگیری نکرده بود و آن کار را با میل و علاقه شخصی خودم انجام می دادم. بنابراین نه حوصله ام سر می رفت و نه بهانه گیری می کردم. اما یک روز نوار آموزشی بعد از بارها تکرار به انتها رسید و دیگر مطلبی برای یادگیری در آن نوار نمانده بود. از آن زمان به بعد بی حوصله شدم، مدام دور خودم می چرخیدم، بهانه گیری ها شروع شد. ذهن پویای من به دنبال مطلب دیگری برای یاد گیری بود، تا اینکه پدرم مرا به نمایشگاه کتاب برد. از میان همه آن کتاب ها، عکس های یک کتاب آموزش زبان عربی برای کودکان توجه مرا به خودش جلب کرد و دوباره روزهای شیرینم شروع شد. هنوزهم مثل کودکی زمان هایی که می خواهم مهارت جدیدی را بیاموزم سراپا شوق می شوم و انگیزه ای برای انجام دادن کارهای روتین روزانه پیدا می کنم تا بتوانم، ساعتی را برای یادگیری مهارت جدید در خلال روز اختصاص بدهم. اما به محض اینکه چیزی برای یادگیری پیدا نمی­کنم، انگیزه ام را از دست می دهم و دوست دارم ساعت ها در رختخواب بمانم، بی هدف جلوی تلوزیون بنشینم یا دکوراسیون خانه را بی جهت بهم بریزم. تمام اینها هیچ نتیجه ای برای من ندارد جز اینکه شب ها احساس خستگی و پوچی می کنم. تا زمانی که به دنبال یادگیری باشیم زندگی ما معنا و ارزش پیدا می کند. در کتاب معنای زندگی از آلن دوباتن می خوانیم که معنای زندگی برای هرکسی متفاوت است و افراد در خلال تجربه و واکاوی خودشان می توانند معنای زندگیشان را پیدا کنند و به زندگیشان معنا ببخشند. معنای زندگی برای من یادگیری بود و زندگی بدون آموختن برایم هیچ معنایی نداشت. شاید شما هم در برهه هایی از زندگی دچار حس پوچی و نبود معنا در زندگیتان شده باشید. این روش را امتحان کنید، چیزی را برای یادگیری بیابید. شاید حال تان بهتر شد.

من معتقد هستم که هرانسان مانند آب باید در حرکت و تکاپو باشد اگر یک جا ساکن بشود، مانند مرداب می گندد.

البته شاید با خودتان بگویید که نویسنده در مورد یادگیری و مقوله یادگیری در کودکی خودش اغراق می کند. اما این طور نیست. کودکان همه تشنه یادگیری هستند و هر کسی به مطلب و موضوع خاصی علاقه نشان می دهد و در آن زمینه برای یادگیری گام برمی دارد. حتی تکرار بازی های دوران کودکی هم تا زمانی که مطلبی برای یادگیری باشد، برای کودکان جذاب است. به محض اینکه کودک، دیگر چیزی در آن بازی کشف نمی کند، بی حوصله می شود  و از آن بازی کناره می گیرد.

توجه داشته باشید که خیلی از افراد به بازی های کامپیوتری علاقه نشان می دهند. شاید شما خواننده عزیز، به بازی کامپیوتری علاقه مند باشید، حتما خودتان به این مطلب واقف هستید که چه عاملی باعث جذابیت آن بازی ها شده است؟

مفهومی که در تمام بازی ها مشترک است و آن بازی ها را جذاب کرده است، راز و رمز بازی و کشف کلیدهای حل مساله می باشد. به محض اینکه بازی حل می شود از جذابیتش کاسته می شود. شما هرگز بازی که برایتان ساده و بدون رمز و راز باشد را دوبار انجام نخواهید داد.

بنابراین حیف است که چنین اشتیاق و استعداد بالقوه ای در امر یادگیری را، در مسائل مفید و مثمرثمر به حالت بالفعل در نیاوریم، و وقت خود را صرف اموری بکنیم که شاید اکنون، برایمان لذت بخش باشد و حال مان را خوب کند، اما قطعا در دراز مدت برایمان رضایتی به همراه نخواهد داشت.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

بی برنامه گی در تمام بخش های جامعه و واکنش های مردم

در مرکزی که به تزریق واکسن کرونا اختصاص داده شده بود، خیل عظیمی از جمعیت را دیدم که با ثبت نام اینترنتی یا نوبت گیری از همان مرکز به انجا رجوع کرده بودند و سهمیه روز واکسن منطقه به اتمام رسیده بود. چیزی که برایم عجیب است این است که آیا آنها آمار واکسن هایشان را ندارند؟ آیا آمار ثبت نام کنندگانشان را ندارند؟ یا اینکه دستگاه نوبت دهیشان بدون حساب نوبت می دهد؟ قطعا این مساله یک دو دوتا چهارتای ساده است و من همیشه از زبان افرادی که برای زدن واکسن به مراکز محتلف رجوع کرده بودند، راجع به این بی نظمی و ازدحام جمعیت شنیده بودم، اما به چشم ندیده بودم. پدرم گفته بود که با چنین چیزی مواجه می شوم اما واقعا انتظارش را نداشتم. از یک طرف جمعیت زیاد، از طرف دیگر مسئولین خسته، و ثبت نام اینترنتی که تمام برنامه های آنها را بهم ریخته بود. چیزی که من فکر می کنم این است که این مردم هنوز به اینترنت اعتماد ندارند و از طرفی خود مسئولین هم مطمئن نیستند که تمام افرادی که با اینترنت ثبت نام کرده اند به موقع برای دریافت واکسن حاضر بشوند، برای همین بدون حساب و کتاب به هر کسی که از راه می رسد، واکسن می زننند و بعد ناگهان با یک واقعیت روبرو می شوند که مردم انگار کار با اینترنت را یاد گرفته اند. و واقعیت بدتری که مثل سیلی در گوششان می خورد این است که این مردم با وجود تمام دروغ ها و عوام فریبی ها همچنان به این حکومت اعتماد دارند و هرچقدر هم که برخی از مسئولین برای از بین بردن وجهه دولت پیش چشم عام، کارشکنی می کنند، بازهم عامه مردم به این دولت اعتماد دارند. اما در این بین افراد کم طاقتی هم هستند که دهان مبارکشان را می گشایند و هر انچه را که بلد هستند و نیستند، نثار رده های بالا می کنند. از حق که نگذریم، حق هم دارند. از کار و زندگیشان مانده اند و چند ساعتی را در صف ایستاده اند که شاید واکسن قسمتشان بشود و از چنگال مرگ رهایی بیابند. بی خبر از آنکه مرگ اگر بیاید برایش فرقی نمی کند که واکسن زده ای یا نزده ای؟ پیر هستی یا جوان؟ فقیری یا پولدار؟… می آید و جانت را دو دستی با خودش می برد. این ها همه بهانه ایست برای تسلی خاطرخودمان. که اگر واکسن بزنیم از شر این ویروس در امان خواهیم بود. از دست این ویروس در رفتیم، ویروس های دیگر که مثل خوره بر جانمان افتاده است را چطور؟ می توانیم آنها را هم منکر شویم؟ یا برایشان چاره ای بیابیم. برای ویروس ازمندی و حرص و طمع آیا درمانی کشف شده است؟ به نظر می رسد منشا تمام ویروس های جدید از همین ویروس قدیمی باشد که هیچ درمانی تا کنئن برایش یافت نشده است که اگر یافت شده بود اصلا این ویروس ها ابداع نمی شد. من به آن شخص حق می دهم که عصبانی باشد چرا که بی برنامگی دولت در تمام زمینه ها بر او فشار اورده است و این جا دیگر مساله مالش نیست که به سادگی از آن گذر کند. مساله بر سر جان اوست. نگران است و این نگرانی باعث شده که فریادش به آسمان برسد. من کمی صبر کردم و منتظر یک مسئول ماندم و بعد از صحبت با او راهی خانه ام شدم. مهم نبود که برای رسیدن به ان مرکز و بازگشت به خانه ام چقدر هزینه کرده ام. مهم این بود که من ادمی نبودم که بی جهت وقتم را در انتظار سپری کنم که آیا شب نوبتم می شود. اما هنوز هم بودند افرادی که همچنان ایستاده بودند تا شاید نوبتشان شود. در حالی که مسئول مربوطه چندین بار اعلام کرده بود که تعداد خیلی کمی واکسن برایشان باقی مانده و به همه جمعیت نمی رسد. اما مردم همدیگر را هل می دادند و جلوی در تجمع کرده بودند که خودشان را از این بیماری نجات دهند. یاد دیالوگی از فیلم جایی برای سکوت افتادم که می گفت:« هیچ کسی ارزش نجات داده شدن را نداشت. مردم بعد از ان فاجعه عوض شده اند». کاش حداقل برای جان خودشان هم که بود آن حداقل فاصله را رعایت می کردند. اما آیا فحاشی دوای درد آن مرد بود؟ آیا با فحاشی اش کارش راه می افتاد؟ بعید می دانم. در هیچ کجای تاریخ نیامده است که آنان که بلندتر فریاد می زنند و بلندتر دادشان را از ظالم می خواهند، به خقشان رسیده باشند. باید به سلاح دیگری مجهز بود. چاره در این است که همگان آگاه شوند. تمام بلاهایی که سر ما و مردمان قبل از ما آمده است از جهل بوده است و بس. جهل بدترین دشمن ماست. ویروسی که درمانش ساده است، اما واکسنش کمی با درد است. درد اجازه نمی دهد که هر کسی، واکسن را بزند. و به همین دل ساده است که رهایی از آن ساده نیست. چرا که ما آگاهانه بیماری جهل را به سوزش واکسن آگاهی ترجیح داده ایم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

روز نهم با کتاب چگونه یک کمال گرا نباشیم.

نشخوار ذهنی

نشخوار ذهنی نوعی از کمال گرایی است که فرد به طرز وسواس گونه ای به مشکلات و یا اتفاقاتی که باعث بوجود آمدن آن ها شده است، تمرکز می کند. فرد در گیر افکرار خود انتقادی درباره گذشته اش می شود.

نشخوار کنندگان ذهنی فکر می کنند با کند و کاو در گذشته می توانند مشکل را حل کنند یا قابلیت سفر در گذشته را دارند و مرتب آرزو می کنند که کاش آن اتفاق نیفتاده بود.

اگر این واقعیت را بپذیریم که گذشته قابل تغییر نیست، دست از نشخوار ذهنی بر می داریم. باید بپذیرید که اتفاق افتاده به هیچ وجه قابل جبران را درست شدن نیست، بنابراین به جای تمرکز روی مساله ای حل نشدنی به جلو بروید و کاری صورت دهید.

خانم الف یکی از دوستانم برایم تعریف می کرد که:« زمانی که دانشجو بودم، اتفاق عجیبی برای من افتاد. به علت ضعف های امنیتی سیستم، اگر کسی در اکانت خودش در یک برنامه چت اجتماعی فعالیت می کرد اطلاعات او روی سیستم می ماند و نفر بعدی اگر برنامه را نمی بست، می توانست با اکانت نفر قبلی کار کند. یک بار من با یکی از همین برنامه های اجتماعی برای یکی از همکلاسی هایم پیام گذاشتم. یک پیام خیلی معمولی که از او بابت توانایی هایش تعریف کرده بودم. چند دقیقه بعد متوجه شدم که این پیام از اکانت من فرستاده نشده است و از اکانت دوستم فرستاده شده است. دوستم چنان برآشفته و عصبی بود که من نتوانستم به او بگویم که تقصیر من بوده است. او پیش همکلاسیمان رفت و گفت که نمی داند این پیام را چه کسی فرستاده و او هرگز چنین پیامی را برای او نفرستاده. کار از کار گذشته بود. اگر هم می خواستم به او بگویم با این کاری که او کرده بود و این حجم عصبانیت دیگر امکان نداشت که موضوع را بتوانم به او بگویم. مدت های طولانی در ذهنم خودم را مقصر می دانستم. اگر قبل از نشستن پشت سیستم، همه چیز را دوباره راه اندازی می کردی؟ اگر ان موقع شجاعت داشتی و… هزاران گفت و گوی ذهنی دیگر. حالا من هیچ کدام آن دوستان را نمی بینم . مدت ها بود که این مساله به فراموشی سپرده شده بود چرا که اهمیتی نداشت. اما آن موقع من با نشخوارهای ذهنی از ان مساله برای خودم جهنمی بزرگ ساخته بودم. حالا که به آن روزها فکر می کنم، می بینم که آن موقع اشتباه از من هم نبوده است. شاید اشتباه از دوستم بوده که از اکانت خود به درستی خارج نشده بود یا بدتر طرز فکری که داشت که باعث شده بود به من هم القا کند که حتما جمله زشتی را نوشته ام. برای همین جرات نداشتم بگویم تقصیر من بود و من این جمله را نوشته بودم. آن موقع فکر می کردم شاید با بیان این مساله دختر جلفی به نظر برسم یا این که به نظر برسد که به فلان همکلاسی ام علاقه مند هستم». دوستم بعد از تعریف این مساله خندید و گفت: «واقعا ان روزها چقدر کودک بودم و چه دنیای کوچکی داشتم».

واقعیت این بود که دوستم توانسته بود از آن بحران رد شود اما همچنان هم یک نشخوار کننده ذهنی قوی بود و بابت اشتباهاتش مدام خودش را سرزنش می کرد. یک تصادف کرده بود و مرتب به خودش می گفت:« اگر ماشینم را ان روز جابجا نمی کردم این اتفاق نمی افتاد . اگر حواسم را بیشتر جمع می کردم و..».

بعضی اتفاقات حل شدنی هستند و برخی نه. برای اتفاقاتی که حل نشدنی هستند باید مساله را پذیرفت. مالی از دست رفته یا خسارتی وارد شده است که دیگر جبران پذیر نیست. تنها کاری که می توان کرد این است که خودمان را ببخشیم و به زندگی ادامه بدهیم. اما در مورد مسائلی که قابل حل شدن هستند. کافی است که روی قدم های بعدی تمرکز کنیم تا بهتر عمل کنیم. اگر مرتب به خودمان بگوییم تو خراب کاری کرده ای و خیلی بد شد، نا امید کننده است. کافی است به خودمان بگوییم باشد خراب کرده ای اما می توانی جبران کنی و بدنبال راه حل بهتری باشیم.

در مورد مسائل غیر قابل حل پذیرش اجباری است.

نشخوار ذهنی تلاشی است مایوس کننده و بیهوده برای تغییر گذشته از طریق فکر کردن، نوعی انکار کردن است و پذیرش مانند پادزهر عمل می کند.

اما مساله سر پذیرش اشتباهات است. هر کدام ما مرزی مشخص برای پذیرفتن اشتباهاتمان داریم. اگر اشتباهی مرتکب شدید که خارج از مرز پذیرش شماست و نمی توانید بابت ان اتفاق خودتان را ببخشید، باید آن مرز را بردارید.

از ذهن خارج کردن برخی چیزها نسبت به چیزهای دیگر، زمان بیشتری می برد اما من معتقدم با یاد آوری هدفمند و روزانه اینکه گذشته قابل تغییر نیست، می توان سرعت فراموش کردن را بالا برد.

برای مسائل قابل حل به جای نشخوار ذهنی، بپذیرید و دوباره تلاش کنید.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

درنا

لیلا علی قلی زاده در درنا

درنا پرنده ای است یاد آور صلح، زیبا، پر عظمت، با بال هایی گسترده که او را قادر به پرواز در مسافت های طولانی می کند. درنا پرنده ای وفادار است. با جفت خود می ماند و با او از جوجه هایش مراقبت می کند.

من پرواز درنا ها را ندیده ام. جایی که زندگی می کنم جز در قفس نمی توان درنایی را دید و درنا در قفس پرواز نمی کند. هیچ پرنده ای قادر به پرواز در قفس نیست.

درناهای پیر، بیمار و یا معلولی که توان پرواز نداشته باشند، از سوی درناهای جوان و تنومند حمایت می شوند. جای خواندم که درناها از رفتارها و کرده های انسانی بر روی زمین بسیار متاثر می شوند و بنابراین گاهی برای ندیدن این حوادث راه خود را تغییر می دهند. درنا پرنده است که همیشه به همراه جفت خود زندگی و پرواز می کند و زندگی تک همسری را برای خود برگزیده است. هر جفت درنا برای خود لانه ای مستقل دارد و لانه خود را از لانه سایر درناها جدا می کند. به هنگامی که درنای ماده تخم گذاشته و منتظر تولد نوزادان خود می باشد، درنای نر و ماده به نوبت در لانه منتظر می مانند و از لانه مراقبت می کنند تا بیگانه ای به خانه آنها نزدیک نشود.
مرغ درنا سمبل وابستگی به خانواده است. پس از مرگ یکی از جفتها، درنای دیگر به مدت ۷ سال برای وی عزا می گیرد و با هیچ درنای دیگری جفت نمی شود. اگر یکی از درناها توسط صیاد شکار شود و یا در نتیجه حادثه ای جان خود را از دست دهد، جفت دیگر مرگ را بر زندگی ترجیح داده و خود را در آب رها می کند. در زندگی درناها می توان نمونه های بسیار زیبای عشق و علاقه به خانواده، عشق، محبت و وفاداری را مشاهده کرد.

صبح که از خواب بیدار می شوم دلم پرواز می خواهد. بی اختیار دست به قلم می شوم و درنایی را می کشم که تنهاست. او را جلوی اینه می گذارم تا جفتش را بیابد . اما جفتش که شبیه او نیست. ظاهرش حتما متفاوت است. درنای من به میان نخل های مرداب می رود تا در میان ان ها جفتش را پیدا کند. جفتش انجا هم نیست. او باید پرواز کند. برایش آسمان آبی را می کشم تا در آسمان به پرواز در بیاید اما انگار درنا خیال رفتن ندارد. شاید جفتش را از دست داده است. درنا همین جا روی کاغذ می ماند برای همیشه.

کسی درنا را شکار نمی کند. شکار کردن این پرنده زیبا و سمبل عشق ساده است. اما شکارش مساویست با بدبختی. پرنده ای که وجودش برکت و سمبل عشق و محبت و وفاداری و وابستگی به خانواده است را که نمی توان شکار کرد.

اما چرا درنا را نماد صلح می دانند؟

درنای کاغذی نماد صلح است . «درنای کاغذی» معروف‌ترین نماد اریگامی است. «ساداکو ساساکی» دختر بچه‌ای ژاپنی بود که در جریان بمباران اتمی هیروشیما توسط نیروی هوایی آمریکا در جنگ جهانی دوم، به‌دلیل تشعشعات اتمی بیمار شد. وقتی او در بیمارستان بستری بود به توصیه‌ی دوستانش شروع به ساخت درناهای کاغذی کرد.

به او گفته شده بود که طبق یک افسانه‌ی ژاپنی، اگر بیماری هزار درنای کاغذی بسازد، شفا می‌یابد. او روی بال‌های درنایش نوشته بود: «من صلح را روی بال تو می‌نویسم تا تو به همه جهان پرواز کنی».

با این حال، ساداکو فقط تا زمان ساخت 644 درنا طاقت آورد و در 12 سالگی از دنیا رفت. دوستانش بقیه‌ی درناها را ساختند و هر هزار درنا را با پیکر ساداکو به خاک سپردند.

درنا امروز به نماد صلح تبدیل شده است. هر سال کودکان ژاپنی در سالگرد بمباران اتمی هیروشیما در کنار مجسمه‌ی ساداکو جمع می‌شوند و برای رسیدن دنیا به صلح و آرامش، هزار درنای کاغذی می‌سازند.