کشمکش ذهن
قرار است هیچ کاری نکنم جز کتاب خواندن. ذهنم بیکار نمیماند. برایم کار میتراشد. نشستهام به خواندن کتاب حسد. یک
قرار است هیچ کاری نکنم جز کتاب خواندن. ذهنم بیکار نمیماند. برایم کار میتراشد. نشستهام به خواندن کتاب حسد. یک
کوکو بیوقفه میخواند. به محض بیدار شدن هستی، شروع به خواندن میکند. توجه میطلبد یا با نغمهی زیبای زندگی که
مادر هر هفته یا دو هفته یکبار میرود خانهی مادربزرگ. خانهی مادربزرگ محل تجدید دیدار با قوم و خویش است.
امروز برف آمد. فقط کمی. از آن برفهای دلخوشکنک الکی. مثل تندری سریع. به همان سرعتی که آمده بود، ناپدید
همیشه تلاش میکردم که بیآزار باشم. دردسری برای کسی نداشته باشم. مشکلاتم را تا جایی که در توانم بود، خودم
حرفمان شد. الکی. سر یک حرف که باید میگفت و نگفت. سر یک حرف که نباید میزدم و زدم. بغض