در اهمیت یادداشت‌های روزانه

در اهمیت یادداشت‌های روزانه

در شبی که گذشت، تردیدی به گلویم چنگ انداخته بود. نفسم را بریده بود. به وقت بازی آب و رنگ آنجا که رنگ‌ها می‌توانستند مایه تسلی خاطرم باشند، به خود گفتم: «این یادداشت‌ها به چه کارت می‌آیند. شاید تو باید خودت را در رنگ ها غرق کنی و زندگیت را با رنگ‌ها پیوند بدهی. آیا نوشتن این یادداشت ها تو را به مقصود می‌رساند؟» بیشتر بخوانید

گوش سپردن

گوش سپردن

گوش سپردن

چندی پیش در یکی از لایوهای صبحگاهی استاد نویسندگی‌ام، یکی از دوستان سؤالی را مطرح کرد که استاد در پاسخ به سؤال ایشان گفتند:«این سؤال به خاطر این است که خوب گوش نمی‌دهید.» بیشتر بخوانید

تردیدهای یک نویسنده

تردیدهای یک نویسنده

تردیدهای یک نویسنده

غالباً زمانی که می‌خواهم راجع به مطلبی بنویسم، دچار تردید می‌شوم که آیا این مطلب به حدی مهم اهست که بخواهم درباره آن بنویسم؟ یا اینکه آیا نوشته‌ من، چیزی بر آن مطلب اضافه می‌کند یا به نوعی باعث فهم بیشتر آن می‌شود؟ آیا نوشته من تکرار و اضافه گویی نیست؟ بیشتر بخوانید

دلایلی برای نوشتن

دلایلی برای نوشتن

برخی کارها هستند که نتیجه آن‌ها خیلی زود خودشان را نشان نمی‌دهند. ما عادت کرده‌ایم که کارهایی انجام دهیم که نتایج زود بازده دارند، برای همین ممکن است در مسیر انجام یک کار، بارها دلسرد شویم و دست از کار بکشیم. حتی با برخورد به اولین مانع در مسیر هدفمان، چرایی انجام و شروع آن هدف را هم فراموش کنیم. بیشتر بخوانید

یک روز از زندگی و نقش مادری

یک روز از زندگی و نقش مادری

با خواهرم به جایی می‌رویم، کارمان زود تمام می‌شود. خواهرم دلش می‌خواهد زمان بیشتری برای حرف زدن داشته باشیم. پس روی نمیکتی در پارک جلوی خانه‌مان می‌نشینیم. مدت‌ها بود که به این پارک نیامده بودم. پارک جلوی خانه‌مان خیلی بزرگ نیست. یک مربع کوچک است که در هر گوشه‌ای از آن که بنشینی، اگر از مرز درخت‌ها رد شوی، می‌توانی گوشه دیگر را ببینی؛ اما انبوه پوشش گیاهی و درختان سایه‌دار، پارک را به پاتوقی دنج برای جوانان تبدیل کرده است. بیشتر بخوانید

پیوندی میان نقاشی و ادبیات

پیوندی میان نقاشی و ادبیات

مدت‌ها بود که  میان علایق خودسردرگم و بی‌قرار بودم. استاد نقاشی مرا جدی نمی‌گرفت. نسبت به شاگردان دیگر کم کارتر بودم. ناگفته نماند که آن جدیتی که یک شاگرد باید داشته باشد، در کار من نبود. بازیگوش بودم. همان موقع که باید خط می‌کشیدم، میان قصه‌های هزار و یک شب زندگی می‌کردم. مدتی بعد اولین داستان کودک را نوشتم. داستان کودکم با چنان استقبالی روبرو شد که گمان بردم، نقاشی از اول اشتباه بود و روح نویسنده‌ای در وجود من اسیر شده است و باید آن را از پشت میله‌های زندان بیرون بکشم. در دوره جدید زندگی‌ام نقاشی، تفننی شد و دیگر حرفه‌ای آن را دنبال نمی‌کردم. طولی نکشید که دوباره از نوشتن به نقاشی روی آوردم. در ابتدا احساس آرامش داشتم؛ اما در میانه راه بازهم روح متلاطم مرا به نوشتن و خواندن ادبیات سوق می‌داد. رفت و آمد من میان این دو رشته، مثل بازیچه یویو شده بود و من نمی‌توانستم یکی را انتخاب کنم. به هر کدام که می‌پرداختم دیگری باز می‌ماند. در هر دو مکتب من دانشجوی سر به هوایی بودم که استادان اهمیتی به حضورم در کلاس درس نمی‌دادند.

چرا نمی‌توانستم مثل بقیه در یک جا آرام و قرار بگیرم؟

چرا نمی توانستم فقط به دنبال یکی بروم؟ اگر به صورت جدی فقط یکی را دنبال می‌کردم، خیلی زودتر به نتیجه می‌رسیدم؛ اما چرا در پناه هیچ کدام تسلایی نداشتم؟

مانند کودکی بودم که به حضور پدر و مادرش درکنار هم نیاز دارد و نوشتن برایم مادر بود و نقش زدن برایم پدر، نبود یکی زندگی را به کامم تلخ می‌کرد؛ اما فکر می‌کردم باید فقط یکی را برگزینم و نمی‌دانستم باید هر دو را کنار هم داشته باشم. دیشب جواب تمام سؤالاتم را از زبان ونگوگ گرفتم.

ونسان ونگوگ بعد از تحمل دوره‌هایی سخت و مشقت بار، به نقاشی روی آورد. او دائم نقاشی می‌کرد، هر وقت که از نقاشی خسته می‌شد، کتاب می‌خواند و از کتاب خواندن که خسته می‌شد، می‌خوابید. هر روز صبح تا غروب کارش نقاشی بود و بعد آن هم کتاب می‌خواند. یک بار پدرش به او گفت:«قرار بود آنقدر در کار نقاشی تبحر پیدا کنی که با آن اعاشه کنی، پس این کتاب خواندن و اتلاف وقتت برای چیست؟»

ونسان در جواب پدرش گفت:«من نمی‌توانم پیکری را ترسیم کنم، بدون آنکه از جزء به جزء استخوان‌ها، عضلات و پی‌هایی که در آن است، مطلع باشم؛ همچنین نمی‌توانم سری را طراحی کنم، بدون آنکه بدانم در مغز آن شخص چه می‌گذرد. برای آنکه بتوانیم زندگی را نقاشی کنیم، نه تنها باید از تشریح باخبر باشیم، بلکه باید بدانیم مردم درباره دنیایی که در آن زندگی می‌کنند چه احساسی دارند و چگونه می‌اندیشند. نقاشی که فقط از فن کار خود باخبر باشد و هیچ چیز دیگر نداند، هنرمند سطحی از آب درخواهد آمد.»

ترسیم اشخاص و مناظر نه تنها محتاج به آشنایی به فن طراحی است، بلکه محتاج آنست که مطالعات عمیقی نیز در ادبیات صورت گرفته باشد. “ونسان ونگوگ”

شباهت‌هایی میان نوشتن و نقاشی

نوشتن و نقاشی ارتباط عمیقی با هم دارند.

  • نقاش آنچه را که در ذهن دارد، با اشکال به روی صفحه کاغذ می‌ریزد و نویسنده با واژه‌ها
  • هر دو سخت هستند و نمی‌توانی انتظار داشته باشی که بدون تلاش و تمرین به جایی برسی.
  • در هر دو رشته، رونویسی و گرده برداری برای مشق کردن و آموختن بیشتر، از اصول اولیه است.
  • در هر دو رشته باید تمرین به صورت مداوم و روزانه باشد.

کاوارانی در این‌باره گفته است:« هیچ روز نباید بدون کشیدن خطی بگذرد.» 

  • در هر دو رشته مطالعه و خواندن عمیق ادبیات، باعث عمق بیشتر کار می‌شود.
  •  در ابتدای کار، در هر دو رشته احساس می‌کنی که باید همه چیز را رها کنی و هیچ استعدادی نداری.

همیشه طبیعت، در ابتدای کار هنرمند مقاومت می‌کند؛ اما اگر هنرمند با جدیت کارش را دنبال کند، این مقاومت طبیعت را خواهد شکست. این مقاومت هرچه بیشتر باشد و هرچه بیشتر هنرمند بجنگد، در پایان پیروزی برایش خوشایندتر خواهد بود. “ونگوگ”

جملات دیگه‌ای هم در کتاب شور زندگی بود که برایم پر از درس بود. یکی از این جملات درباره زندگی مشقت بار ونگوگ بود. در ابتدای مسیر نقاشی ونگوگ ساعت‌ها کار می‌کرد و هیچ پولی هم نداشت و چندین هفته متوالی را با تنها چند قرص نان سپری کرده بود.

ونگوگ نزد هیچ کسی حتی خودش از گرسنگی شکوه‌ای نکرد. درحالی که روحش بدین پایه سیراب بود، گرسنگی شکم چه اهمیت داشت.

بارها شده، زمانی که به نوشتن و نقاشی و مطالعه می‌گذرانم، اصلاً متوجه گرسنگی نمی‌شوم؛ اما هر وقت نتوانم به علایق بپردازم، تمایل شدیدی به خوردن تنقلات دارم یا در شبکه‌های اجتماعی پرسه می‌زنم.

در پایان

بالاخره به این نتیجه رسیدم که نباید یکی را به خاطر دیگری فدا کنم و باید برای هر دو زمان یکسانی را احتصاص بدهم، شاید خیلی دیرتر از همقطارانم به نتیجه برسم؛ اما بالاخره به مقصد می‌رسم.

و همچنین از دوست هنرمندم مریم جوینده عزیز به خاطر اینکه مرا به خواندن کتاب‌هایی از رندگی هنرمندان سوق داد، سپاسگزارم.

نوشتن راهی برای خودشناسی

نوشتن راهی برای خودشناسی

امروز نمی‌خواستم اولین کاری که انجام می‌دم نوشتن مقاله‌ام باشه. می‌خواستم کمی نقاشی کنم. مدت‌ها بود که دست به قلم نشده و چیزی نکشیده بودم؛ اما در حاشیه صفحه نقاشی، بعد کشیدن چند اتود اولیه، نوشتم. چند خطی که ناخودآگاه نوشته بودم، من رو شگفت زده کرد. می‌خواستم ازش فرار کنم. کتابی رو باز کردم. سطر به سطر کتاب تازه، منو مجبور می‌کرد که به خودم فکر کنم. زندگی قهرمان داستان رو با زندگی خودم مقایسه می‌کردم و مرتب سؤال‌‌‌هایی رو که قهرمان داستان از خودش می‌پرسید، از خودم می‌پرسیدم. اصلاً امروز حوصله فکر کردن رو هم نداشتم. نباید خوندن اون کتاب رو ادامه می‌دادم. کتاب دیگه‌ای رو برداشتم؛ اما کشش کتاب قبلی دوباره من رو به سمت خودش کشوند و من یادداشت‌هایی از کتاب رو روی کاغذی نوشتم. بعد متوجه شدم که هیچ گریزی از نوشتن وجود نداره و من باید بنویسم. بیشتر بخوانید

دلایل من برای نوشتن

چهل دلیل برای نوشتن شاید هم کمی بیشتر

  1. نوشتن باعث می‌شود که شفاف‌تر فکر کنم.
  2. نوشتن باعث کسب اعتبار بیشتری می‌شود.
  3. نوشتن قدرت کلامی را هم افزایش می‌دهد.
  4. نوشتن باعث می‌شود تصور بهتری از خواسته‌هایم داشته باشم.
  5. نوشتن دریچه‌های تازه‌ای از جهان هستی را به رویم باز می‌کند.
  6. نوشتن فرصت زندگی‌های بیشتری را به من می‌دهد.
  7. نوشتن اجازه می‌دهد تجربیاتم را در قالب داستان جاودان کنم.
  8. نوشتن مرا ماندگار می‌کند.
  9. نوشتن حال روحی‌ام را خوب می‌کند.
  10. نوشتن کشمکش‌های درونی‌ام را کم می‌کند.
  11. نوشتن در مواقع بحران به کمکم می‌آید.

این لیست به روز می‌شود…

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

چگونه برای نوشتن ایده‌های خوب بیابم؟

چگونه برای نوشتن ایده‌های خوب بیابم؟

پشت میزکارم نشسته‌ام. منظره روبه‌رویم یک دیوار سفید خالی است. جز چند لکه سیاه چیز دیگری روی دیوار دیده نمی‌شود. به دیوار زل می‌زنم. به دنبال ایده‌ای در آن سوی اقیانوس ذهن هستم.

ایده در لغت به معنای اندیشه، خیال، تصور، فکر، رای، عقیده، نیتو منطق آمده است و منظور از ایده داستانی، فکر و اندیشه داستانی است.  “حسین حداد”

به گمانم بیشتر نویسنده‌ها، ایده‌هایشان را از کهکشانی دور آورده‌اند. در انتظار موجوداتی فضایی هستم که از کهکشانی دور، برایم جعبه بزرگی از ایده‌های ناب نوشتن را بیاورند؛ اما هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اما واقعیت این است که ایده و موضوع در دسترس همه است. برای مثال گوستاو فلوبر به موضوع زن در طبقه متوسط جامعه پرداخته است و مضمون اما در مادام بواری را خلق کرده است. دی اچ لارنس هم با همین موضوع رمان خانم چترلی و لئو تولستوی رمان آناکارنینا را نوشته است. سه نویسنده روی یک موضوع مشترک کار کرده‌اند و هر کدام مضمون خاص خودشان را نوشته‌اند. با این حال باز به دنبال ایده خاصی هستم که هیچ کسی قبلاً در مورد ان چیزی ننوشته باشد.

به خود می‌گویم: «تو یک کودن به تمام معنا هستی.»

بیشتر بخوانید

جستاری در باب نوشتن و نویسندگی

نوشتن می تواند علت های مختلفی داشته باشد اما مهم ترین عاملی که فرد را به نوشتن ترغیب می کند، نظم و سازمان دهی به افکار و احساساتی است که مدت ها در پس ذهنش جا خوش کرده است. تا زمانی که دست به قلم نشده باشید متوجه نمی شوید که چقدر می توانید دارای احساسات نهفته باشید اما نوشتن بهانه ایست برای باز شدن تمام دریچه ها رو به جهان واژه های احساس نشده. واژه هایی که قرار بوده انقدر خاک بخورند تا نابود شوند اما نویسنده این اجازه را نمی دهد. او هر بار گنجینه اش را می تکاند و واژه ها را با دقت و با ظرافت هرچه تمام، می آراید و در جای مناسب، در شاه نشین خانه اش جای می دهد. بعد از مدتی که دلش را زد بازهم به آرامی آن را برداشته و در گنجه اش با تلطف و مهر پنهان می کند که از گزند اغیار دور بماند. شاهنشین خانه اش هیچ گاه خالی نیست. واژه دیگری را به شاه نشین و مهمان خانه اش دعوت می کند. و واژه های دیگر را در خدمت این واژه عزیز کرده می گمارد. نویسنده در دعوت واژه ها دست و دلباز است. هرچقدر که بیشتر در این امر تبحر داشته باشد مهمان نوازی اش بیشتر می شود. اما نویسنده تازه کار خسیس است . اگر هم یک بار به سرش بزند و میهمانی مفصلی بگیرد با بی سلیقگی همه قشر واژه را به میهمانی دعوت می کند که فرصت پذیرایی نمی یابد و همگان از آن مهمانی کلمات دل زده می شوند. نویسنده تازه کار شاهنشین ندارد. همه واژه ها را به خانه محقر خود دعوت می کند طوری که واژه ها به خاطر بی مهری و بی توجهی نویسنده، بعد از رفتنشان تا مدت ها از گنجه بیرون نمی آیند. نویسنده تازه کار همین است طول می کشد تا آداب مهمان نوازی را یاد بگیرد. اما اگر صبر داشته باشد پایان شب سیاهش سفید می شود و قوره او حلوا می گردد. فقط باید صبر داشته باشد و از همنشینی بزرگان درس ها بگیرد. اما بسیاری که در این وادی گام می گذارند به دنبال به به و چه چه ای هستند و چه خیال باطلی که تعریفی از سر صدق بشنوند. اگر به دنبال آن تعریف ها باشد که کلاهش پس معرکه است و بعد از مدتی از نوشتن دست بر می دارد و حرفه دیگری را دنبال می کند. اما اگر راه را درست فهمیده باشد، اهمیتی به تعریف ها و نقدهای دیگران نمی دهد البته نه اینکه نقد را هم نبیند نه می بیند و کارش را اصلاح می کند اما بی خود و بی جهت خاطرش را مکدر نمی کند. خودش می داند تازه کار است و راه زیادی برای یادگیری دارد و یک شبه نویسنده ای مثل همینگوی و چخوف و مسکوب نمی شود. باید خاک صحنه را سالیان متوالی به خورد حلق و ریه اش بدهد تا فقط کمی، طوری بنویسد که حداقل خودش از خودش راضی باشد.