نورچشم‌هایم را می‌زند

نورچشم‌هایم را می‌زند

چند روز بود که پشت دیوارهای بی‌خبری زندگی کرده بودم و عجیب بود که خسته نبودم. من و خواب جن و بسم الله شده بودیم و هیچ سردم نبود. من که همیشه سردم بودم و از درد استخوان‌ها شکایت می‌کردم و خودم را در کباب پزان تابستان در پتو می‌پیچیدم که سرما به پوست و استخوانم نفوذ نکند. بیشتر بخوانید

در اهمیت یادداشت‌های روزانه

در اهمیت یادداشت‌های روزانه

در شبی که گذشت، تردیدی به گلویم چنگ انداخته بود. نفسم را بریده بود. به وقت بازی آب و رنگ آنجا که رنگ‌ها می‌توانستند مایه تسلی خاطرم باشند، به خود گفتم: «این یادداشت‌ها به چه کارت می‌آیند. شاید تو باید خودت را در رنگ ها غرق کنی و زندگیت را با رنگ‌ها پیوند بدهی. آیا نوشتن این یادداشت ها تو را به مقصود می‌رساند؟» بیشتر بخوانید

این روزها

این روزها

این روزها

از یک سال و نیم پیش که وب سایتم را راه اندازی کرده‌ام. همیشه در وقتی مقرر به سراغش آمده‌ام. عادت دارم که صبح ها قبل از ساعت ده صبح همیشه نیم نگاهی به این گوشه از دنیای مجازی‌ داشته باشم و نوشته‌هایم را به روز کنم. بیشتر بخوانید

ترس‌ها

ترس‌ها

وقتی اونی که می‌خواستم نشد، دیگه حالم روبه راه نشد. یه چیزی می‌خواستم. یه عمر براش دویدم و به وقتش نشد که بشه. بعدش که می‌شد که بشه دیگه نخواستمش. باید همون موقع می‌شد. اصلاً چرا خواسته‌ها همون موقع اجابت نمی‌شه. چه فایده داره که وقتی بشه که دیگه نمی‌خواهیش.

منم رویای هیجان انگیز دارم؟ دلم می‌خواد مثلاً برم تو آسمون پرواز کنم، سوار اسب بشم و مثل باد با اسبم بتازم یا در مسابقه رالی برنده بشم؟ یا روی صحنه بخونم؟ چه می‌دونم یه کاری که تا حالا نکردم  رو انجامش بدم و کلی کیف کنم. بعد دیدم نه ندارم. می‌خوام تقصیر رو بندازم گردن آقای میم، بعد می‌بینم تقصیر اون نبوده که از اولم همینجوری بودم وگرنه سر خواسته‌هام که به راحتی کوتاه نمی‌اومدم. مثل همین حالا که دارم می‌نویسم و آقای میم چقدر بهم گفت بشین سر کارت و پولت رو دربیار و من گفتم پول نمی‌خوام. آرامش می‌خوام. پولی که هر روز من رو به سقف بکوبونه و بعدم محکم پرتم کنه وسط چاه به چه دردم می‌خوره. حالا هرچی آقای میم با آقای الف دست به یکی کرد که منو سر راه بیاره نشد که نشد. بعد می‌خوام تقصیر رویا نداشتنم رو بندازم گردن آقای الف که خودشم رویا نداشت و رویا پردازی رو به من یاد نداده بود؛ اما بعد می‌بینم نه تقصیر اون بنده خدا هم نبود. من رؤیا داشتم دلم می‌خواست ناشناخته‌ها رو کشف کنم. حداقلش این بود که تو همون بچگی کل کوچه‌های محلمون رو از بر بودم. هر روز یک ساعت دیر می‌رسیدم به خونه فقط برای اینکه یه کوچه تازه‌ای رو کشف کنم؛

تو کوچه‌های کودکی گذر می‌کنم می‌بینم تقصیر اون گرگی بود که وسط داستان شنل قرمزی سبز شد و شنل قرمزی مجبور شد که برای فرار از دست گرگه خودش رو تو خونه حبس کنه. شایدم اون گرگ داستان شنگول و منگول و حبه انگور. من مثل حبه انگور رفتم تو کوزه که بعدش مامان بیاد و بپرم بغلش و بگم گرگه بچه‌ها رو خورد و مامانم بگه بیا بریم به جنگش و بچه‌ها رو نجات بدیم؛ اما مامان که نیومد. خیلی پشت در نشستم. مامان یادش رفته بود رفته بود مهمونی. من موندم تو کوزه تا از گشنگی و تشنگی رویاهام رو خوردم. دیگه دنبال هیچ رویایی نبودم. اصلاً از سفر بدون این که کسی مراقبم باشه، می‌ترسیدم. بزرگ هم که شدم بزرگترین غصه‌ام شده بود مسیر طولانی سفر از تهران به دانشگاهم. دور خودم یک حصار کشیدم که کسی نفهمه که از همه آدم‌ها می‌ترسم. می‌ترسم که تا بهشون نزدیک شم لباس آدمیتشون رو در بیارن و ببینم که گرگن. به مامان گفتم: «مامان هر شب میاد تو رختخوابم و میگه اومدم ببرمت.»

مامان گفت: «الکیه توی قصه است. نترس تا من اینجا هستم هیچ گرگی نمیاد.»

پس چرا من هر شب با جیغ از خواب بیدار می‌شدم و می‌دیدم که گرگه بالا سرم نشسته. به مامان گفتم. بی‌خود تخت خریدی. دیگه رو تختم نمی‌خوابم. گرگه هر شب میاد. خانم ن اومد پیشم که گرگه اذیتم نکنه. گرگه رفت. اما حالا که خانوم ن من رو یادش رفته خیال گرگه من رو رها نمی‌کنه.

دخترم می‌گه درها قفله میگم قفله. بلند می‌شه درها رو چک می‌کنه. ترس‌های کودکیم  از یه دریچه نفوذ کرده به وجودش. همشم تقصیر اون گرگی شد که وسط بازی قشنگ بچگانه‌اش اومد و اسباب بازیش رو برد. اگه در رو قفل کرده بودیم اینجوری نمی‌شد. حالا همه درها رو قبل خواب چک می‌کنه. بهش نگفتم که گرگه اگه بخواد از پشت درهای بسته هم میاد و باید قفل محکمی بزنیم که جز خدا هیچ کسی نتونه بازش کنه. خیالش که راحت می‌شه میاد پیشم دراز می‌کشه. بهش گفتم خدا حواسش بهمون هست. از همون وقتی که به دنیا اومد هر شب بالا سرش نشستم و چندتا سوره که هر وقت خودم ترسیده بودم خوندم، رو براش خوندم. می‌خواستم اون نترسه. شجاع باشه. کم کم سوره ها رو حفظ شد. گفتم اگه هر شب بخونی دیگه از هیچی تو خوابت نمی‌ترسی. هیچ شبی نشد که تو خواب بیدار بشه و گریه کنه. همیشه قبل خواب سوره‌ها رو با صدای بلند می‌خونه. حالا هر وقت من می‌ترسم میگه سوره‌ها رو بخون آروم می‌شی. می‌خونم آروم می‌شم می‌خوابم. اما اون زودتر می‌خوابه. خیالش راحته که خدا مراقبشه.

تو دلم به مامان می‌گم کاش اون موقع که از گرگه ترسیده بودم می‌گفتی اگه سوره‌ها رو بخونی دیگه گرگه نمیاد. انقدر ترسیدم و سرم رو زیر پتو فرو بردم که بزرگ شدم؛ اما ترس گرگه رهام نمی‌کرد. بدپیله بود و هربار یه شکلی می‌شد. یه بار چشماش از قرمزی مثل چشم‌های دیو می‌شد. یه بار شبیه اژدها بود و …

بزرگ که شدم میون صفحه‌های یک کتاب خوندم که با خوندن این سوره‌ها دیگه شب‌ها نمی‌ترسی. سوره‌ها رو که خوندم شب‌ها راحت خوابیدم. دیگه کم می‌شد که بترسم؛ اما بعضی وقتا یادم می‌رفت. وقتایی که دخترک غرق بازی دوستاش می‌شد و من رو با خیالاتم تنها می‌گذاشت.

الان چندماهه که منتظرم خانم ن بیماری فراموشیش خوب بشه و سراغ من رو بگیره. از حرصم میگم خوب شد که فراموشی گرفت. از دستش راحت شدم؛ اما اون نقطه قشنگ بچگیم بود. با اون کلی خاطره خوب داشتم. حالا چرا من رو فراموش کرده نمی‌دونم. تلفن رو بر می‌دارم و به دوست دوران کودکیم زنگ می‌زنم. همون دوستی که در سفرهای کودکیم همراهم بود. حالم بهتر می‌شه.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

اولین روز مرداد برای من

امروز صبح پیاده روی نرفتم. قرار بود عصری بروم و کمی قدم بزنم و برای خودم از قهوه فروشی محل کمی قهوه بخرم. مدت‌ها بود که قهوه را ترک کرده بودم؛ اما عطرش را نه. به یاد عطرش که می‌افتم مدهوش می‌شوم. چه ظلمی است که به خودم می‌کنم. نباید از چیزهایی که دوستشان دارم خودم را محروم کنم. عوضش نشستم و تا می‌توانستم نوشتم. دخترک که بیدار شد برایش سیب زمین تنوری درست کردم و رویش را پر کردم از پودر آویشن که خودم در بهار چیده بودم. دوباره به سراغ داستانم رفتم. در حین کار روی داستان قدیمی، یاد عباس افتادم. دیروز از میان قفسه‌های کتاب پیدایش کردم. سال بلوا را می‌گویم نوشته عباس معروفی . شب قبل خواب، تنها دو صفحه خواندم و یک داستان خلق کردم. در حال نوشتن داستان توی رختخواب بودم. یک نفر چراغ را خاموش کرد. قلم را لای دفتر گذاشتم و عباس را به حال خودش گذاشتم. دلم خواسته بود، عباس را آدم بد داستانم بکنم. صبح که شد اصلا یادم نبود که داستان نیمه کاره‌ای نوشتم. بعد از نوشتن و کار روی اولویت‌های اصلی دوباره به یادش افتاده بودم. سال بلوا را باز کردم و خواندم. هنوز یک خط نخوانده بودم که به رویا رفتم. در رویا آن مرد را در سرداب دیدم. آن مرد تنها در سرداب ایستاده بود در حالی که بوی خون مشامش را پر کرده بود. سال‌ها بود که بوی خون مشامش را پر کرده بود. از خواب بیدار شدم و داستان جدید را نوشتم. تصمیم گرفتم که از امروز تا بیست روز آینده یک داستان کوتاه بنویسم و بعد ان را در مجموعه‌ای چاپ کنم. بعد یک نقاشی دیدم. یک نقاشی که رویای کودکی ام را زنده می‌کرد. برای همین نشستم و نقاشی کردم. دوباره دخترم هوس خوراکی تازه‌ای کرده بود. کمی ذرت در کابینت پیدا کردم و تمام خلاقیتم را روی ذرت‌ها خالی کردم و پف فیلی با با طعم آبلیمو و فلفل تند برایش درست کردم. شام را که آماده کنم می‌روم تا برای خودم قهوه بخرم.

گفتگویی دوستانه درباره خوددوستی


گفتگویی دوستانه درباره خوددوستی

امروز درباره خوددوستی با آشنایی گفتگویی داشتیم. او از کارهای عقب افتاده‌اش و به هم ریختگی خانه‌اش شکایت داشت. می‌گقت از وقتی به سر کار رفته است، نتوانسته درست و حسابی به کارهای خانه‌اش رسیدگی کند. این آشنا تمیز کردن خانه را به کارهای دیگرش  ترجیح می‌دهد چرا که می‌گوید نظم محیط برایش آرامش بیشتری را به ارمغان می‌آورد؛ اما من به او ‌گفتم: «کارتکراری روح و روان آدم را فرسوده می‌کند. من تمیز کردن خانه را می‌گذارم بعد از انجام تمام کارهای دلخواهم. اگر بگذارم اول کار، توانم را می‌گیرد، بعد نای کار فکری ندارم. نه کتاب می‌خوانم، نه نقاشی می‌کنم و نه یک خط می‌نویسم بعد، فکر می‌کنم که انسان بیچاره‌‌ای هستم که هیچ کسی به زحمات او اهمیتی نمی‌دهد. آنقدر در گفتگوهای درونی‌ام خودخوری می‌کنم و برای خودم دل می‌سوزانم که کم کم بداخلاق هم می‌شوم و کافی است یک نفر خدای نکرده پوست تخمه‌ای به روی زمین بیندازد، عصبانی می‌شوم و غرغرهایم شروع می‌شود.»

من از این شخصیت ضعیفی که نارحتی‌اش را با غرغر بروز می‌دهد اصلاً خوشم نمی‌آید. از طرفی خوب می‌دانم که چطور او را کنترل کنم که آرام بگیرد و برای خودش یک گوشه کتاب بخواند و روابطم با دیگران را خراب نکند. نه اینکه دوستش نداشته باشم. نه دوستش دارم؛ به او هم حق میدهم که گاهی عصبانی شود؛ اما اگر همیشه این‌طور باشدريال کل وجود مرا به سلطه می‌گیرد و برای وجوه دیگر شخصیتم جای نفس کشیدن باقی نمی‌گذارد. برای اینکه با آن شخصیت بداخلاق کسی روبرو نشود، اول همه کارهای مورد علاقه‌ام را انجام می‌دم و بعد می‌روم سراغ تمیزکاری. تمیزکاری که تمامی ندارد. همیشه خدا هست. همه کارهایم را که انجام دادم خانه را تمیز می‌کنم.  خودتان می‌دانید بقیه اهل خانه به نیم ساعت نکشیده، لطف می‌کنن و دوباره کثیفش می‌کنن. در خانه ما اینطور نبود. پدرم نظم و دیسپلین خاصی داشت. امکان نداشت پدر را چندین روز متوالی در خانه تنها بگذاریم و بیاییم با صحنه وجشتناکی روبرو شویم. هیچ چیزی در خانه تکان نمی‌خورد. همه چیز به همان صورتی بود که قبل از رفتنمان از خانه بود؛ اما این رفتار تا حدودی آزادی عملمان را می‌گرفت. من ذاتاً آدم خیلی منظمی نیستم. دوست دارم همه کتاب هایم را دورم پهن کنم و با آنها خودم را مشغول کنم و بعد در ساعت مشخصی دوباره همه را جمع کنم و سرجایشان بگذارم. برای من این کار آرامش بیشتری را به دنبال دارد. خانه خیلی تمیز فقط به درد کتاب خواندن نمایشی با نوشیدن یک فنجان قهوه می‌خورد.

وقتی کارهای خودم را در اولویت قرار می‌دهم دیگر بابت کثیف شدن خانه حرص نمی‌خورم فداکاری در کار نبوده و تنها برای دل خودم، برای اینکه از تجدید قوا کرده باشم، خانه را تمیز کرده بودم.

‌به او گفتم: «باید از این به بعد خودت را بیشتر دوست داشته باشی. خود دوستی یعنی فداکاری الکی نکنی. فداکاری که بکنی از دیگران هم انتظار داری که برایت فداکاری کنن و محبت تو را جبران کنن. وقتی جبران نکنن از دستشان دلخور می‌شوی و بعد پیش خودت می‌گویی کجای کارم اشتباه بود که با من اینطور رفتار کردن. خودت را دوست داشته باشی برای اینکه دیگران از تو راضی باشن از خودت نمی‌گذری.»

من قبلاً اصلاً خودم را دوست نداشتم و هر کاری می‌کردم که دوستم داشته باشن و بعد هم احساس می‌کردم که بازهم مرا دوست ندارن؛ اما از وقتی عاشق خودم شدم، احترام بیشتری هم دریافت کردم. تنها وقتی به دیگری محبت می‌کردم که از عشق ورزی به خودم خسته شده بودم و کاسه عشقم لب ریز شده بود، آن وقت آن عشق را به دیگری می‌بخشیدم. دیگر ظرف شستن در میهمانی‌ها را وظیفه خودم نمی‌دانستم و اگر دلم می‌خواست ظرف می‌شستم و وسطش که خسته می‌شدم ظرف‎ها را رها می‌کردم و برای خودم چایی می‌ریختم و می‌رفتم کنار بقیه میهمان‌ها می‌نشستم. اوایل کار همه به رفتارم می‌خندیدن ولی بعد می‌گفتن: «از این کار تو خوشمان می‌آید. اصلاً رودربایستی با کسی نداری.»

این رفتار را به رفتار ریاکارانه قبلی ترجیح می‌دادم. قبلاً فکر می‌کردم باید تا انتهای کار بایستم. خسته می‌شدم. پا درد  به سراغم می‌آمد و صدای خنده بقیه آزارم می‌داد؛ اما تا انتهای کار می‌ایستادم. روحم را خدشه دار می‌کردم و از میهمانی آمدنم پشیمان می‌شدم.

به او هم همین را گفتم. گفتم: « کاری را بکن که در توانت است. بگذار اوایل بگویند عجیب و غریب شده است. خیلی خانه را تمیز نمی‌کند دیگر همیشه غذا نمی‌پزد و کارهای دیگری انجام می‌دهد؛ اما بعد از مدتی که شادی تو را ببیند، شخصیت جدیدت را بیشتر دوست خواهند داشت.  هرکاری که خواستی برای دیگری انجام بدهی از خودت نگذر، با عشق انجام بده. اگر یک روز حوصله غذا پختن نداری بالاجبار غذا نپز و منتی هم بر سر کسی نگذار؛ اما اگر خواستی غذا بپزی با تمام وجودت از غذا پختن لذت ببر و با تمام عشقی که به خودت داری، بهترین غذا را آماده کن.»

بعد از پایان مکالمه حال هر دومان خوب بود و گفت: «می‌رود سراغ کارهای عقب افتاده‌اش، نظافت را می‌گذارد بعد از اتمام آن کارها»

 

یک روز عادی زندگی

یک روز عادی زندگی

یکی از دوستام میگه من مستقیم توی وبلاگم می‌نویسم که بعدش دچار کمال گرایی نشم. من امروز هزار بار خواستم فعل نوشتن رو در زمان‌های کوتاهی که نصیبم شده بود، انجام بدم؛ اما عجیب دچار کمال گرایی شده بودم. این کمال گرایی اولش از درد زانوم شروع شد. درد زانوم به حدی زیاد بود که دیگه نمی‌تونستم پشت میز خودم رو با نوشتن محتویات ذهنم مشغول کنم. انواع پمادهایی که تو خونه داشتم رو روی زانوی بیچاره خالی کردم تا دردش یکم تخفیف پیدا کنه. بعد برای اینکه در همون حالت بمونم و خیلی از زانوم کار نکشم به دخترم گفتم اون کتاب ونگوگ رو بردار بیار تا ببینم باز چه رنجی رو میخواد به خودش تحمیل کنه. ونگوگ بعد از اینکه شکست عشقی خورد، کارش در مغازه فروش تابلوهای هنری رو از دست داد و به توصیه پدرش که یک روحانی بود، تصمیم گرفت که مبلغ مذهبی بشه؛ اما تو کار تبلیغ هم نمی‌تونست یک خطابه رو راحت از حفظ بخونه و می‎خواست خطابه خودش رو اجرا کنه که مورد خشم و عتاب معلمش قرار گرفت و اون رو به یک جای وحشتناک فرستادن.  باید برای معدن گران موعظه می‌کرد و اونجا هم با دیدن وضع بد اون معدنگران، تصمیم گرفت که به خودش ریاضت بده. دیگه همینجوری شرح ریاضت هاش رو میخوندم که معدن خراب شد و کلی ادم زیر اوار موندن و من هم خوابم برد.

از خواب که بیدار شدم، دیدم درد زانوم خوب که نشده هیچی مغزم رو هم تحت تأثیر قرار داده و به من میگه حالا چی میخوای بنویسی که باید حتماً بنویسی. اصلاً ننویسی کسی مگه ناراحت میشه. بعد یاد حرف‌های استاد افتادم که می‌گفت وقتی می‌نویسی خیلی‌ها ناراحت می‌شن.  پس ننوشتن من اصلاً باعث ناراحتی کسی نمی‌شه. خیلی خودم رو جدی گرفتم. درد زانوم شدیدتر شده. حوصله آشپزی ندارم؛ اما به دختر قول دادم براش مرغ سوخاری درست کنم. بلند میشم و تکه‌های مرغ رو که از صبح مزه دار کرده بودم تو پودر سوخاری می غلتونم و بعد تو روغن داغ سرخ میکنم و براش میارم. از دیدن غذای مورد علاقه اش خیلی خوشحال می‌شه. بهم قول میده بعد خوردن غذاش کمکم کنه تا خونه رو تمیز کنم تا درد زانوم کمتر بشه. به قول هایی که از سر خوشحالی میده عادت دارم. تا غذاش رو بخوره، ادامه فیلم رو می‌بینم؛ به خودم دارم زور میگم که این فیلم رو دوبله نبینم و هر طوری هست با زبان اصلی ببینم. تا نصفه که می‌بینم خسته می‌شم و برمی‌گردم از اول، ده دقیقه اول فیلم رو برای بار دوم که می‌بینم معنی لغت‌هایی که دفعه اول ازشون رد شده بودم رو متوجه می‌شم و دیدن فیلم به من بیشتر لذت میده؛ اما حوصله نوشتن ندارم.

به خودم میگم امروز ظرف نشستم. ظرف که بشورم، بالاخره کلمه‌ها راه خودشون رو پیدا می‌کنن و میان می‌شینن بین سطرهای نوشته‌هام. میخوام تا وقت شام صبر کنم؛ اما بعد کلاس نقاشی وقتی شاگردام رو بعد چند هفته دیدم، احساس کردم که باید بنویسم و به محض رفتنشون نوشتم.

امروز کار یکی از شاگردام خیلی خوب شده بود، بالاخره اون صبر و حوصله‌ای که اوایل در  کارش نبود رو در کارش دیدم. راستش نقاشی اون سر ذوقم آورد و فهمیدم که باید کاغذم رو خط خطی کنم. وقتی نقاشی می‌کنم، نویسنده حسود درونم داد می‌زنه بی‌خیال نقاشی بشو و بیا بنویس؛ اما وقتی می‌نویسم، نقاش مظلومم فقط اون گوشه می‌شینه و نوشتن من رو تماشا می‌کنه. خلاصه که تا مداد آبی رو در آوردم که آسمون نقاشیم رو به سبک ونگوگ رنگ کنم، نویسنده درونم، دفترم رو محکم بست و مداد رو از دستم گرفت و گفت بشین پشت این رایانه و بنویس و من حرف گوش کن نشستم پای نوشتن و شام شبم سوخت. حالا کلی ظرف دارم که بشورم و شوق نوشتن دوباره تو وجودم بیدار بشه.

 

 

آوار واژه

حجم خستگی روزها آوار واژه بود روی سرش.

حجم کارهایی که تمامی نداشت، حجم غمی که پایانی نداشت، حجم درد خودش، درد دیگری و دردهایی که هیچ انتهایی نداشت، واژه شده بود و در سرش زلزله مهیبی به پا کرده بود.

سونامی واژه‌ها او را در ساحل جزیره‌ای خالی از سکنه رها کرده بود.

در تنهایی جزیره واژه زندگی را فراموش کرده بود.

بی‌رمق روی شن‌های ساحل افتاده بود و با لبخندی که تا آخرین لحظه حفظش کرده بود، به استقبال مرگ رفت.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

عشق گمشده در پرواز پرنده

عشق گمشده در پرواز پرنده

در آن صبح، هوای خانه برایش سنگین و خفقان آور بود. مسافران که کیپ تا کیپ هم، داخل ان اتاقک کوچک، روی زمینی سرد و نمور خوابیده بودند. سحرخیزان ان گروه او و همسفر کوچکش بودند. بیشتر بخوانید

استرس خوشمزه حضرت یار

استرس خوشمزه حضرت یار

بعد از اینکه متوجه شدیم سه کیلو روی وزن‌مان رفته و این یعنی تمام ریاضت‌های ماه رمضان به باد فنا رفته است، هیچ کاری برای پایینآممدن وزن مبارکمان نکردیم و تمام شکلات‌هایی که این ور و آن ور خانه قایم کرده بودیم که چشمان حضرت یار به آن‌ها نخورد و خودش رو  در دام بیماری مهلک قند دچار نکند رو به این گوشه از خانه یعنی ایستگاه نویسندگی خودمان منتقل کردیم.

از وقتی حضرت یار هدیه خودشان را که با هزارخوش خدمتی از جناب رییس دست و دلباز دریافت کرده بودند، در روز تولد بنده، تقدیم‌مان کردند، یکسره به این ایستگاه چسبیده‌ایم و رهایش نمی‌کنیم. حضرت یار جایی خوانده بودند، که کارهای فکری انرژی زیادی می‌گیرند و باید قند بیشتری مصرف کنید. برای همین به ما امر فرمودند که آن شکلات‌ها را بدون دغدغه و استرس میل بفرمایین و خودشان کیلو کیلو آجیل برایمان گرفتند و گفتند این‌ها  همگی برای شما است که بنشیند و اراجیف ببفاید و به دست این ملت بیچاره بدهید.

و از آنجا که ما تنبلی و غفلت کردیم به طرفۀ العینی تمام آن خوراکی‌های رنگارنگ در چشم به هم زدنی به شکم مبارک خودشان راه پیدا کرد و ما ماندیم و مشتی شکلات که روز به روز بر وزنمان می‌افزاید و همین امروز هم بالاخره دل به دریا زدیم و یک بستنی را از میان بستنی‌های دخترک، کش رفتیم و کاممان را با آن بستنی شیرین کردیم

می خواستیم یک شیر انبه هم برای خودمان درست کنیم که خدا رو شکر عقل کردیم و قبل کندن پوست کله آن انبه مادر مرده،آن شیر نگون بخت را که یک وجب خامه رویش نشسته بود، آزمایش کردیم و دیدیم کمی خامه‌اش به تلخی می‌زند و البته به زبان و حس چشایی‌مان چون به تازگی یک بستنی فوق شیرین را میل کرده بودیم، اعتماد نکردیم و آن را در قابلمه ریختیم و جوشاندیم و بله به چشم خودمان دیدیم که برید و این اولین بار بود که چنین صحنه‌ای را می دیدیم و بالاخره معنای بریدن را که مادرجان هزاربار گفته بود، فهمیدیم. معمولاً برای این که با چنین صحنه‌ای روبرو نشویم شیر‌ها را به جناب شیری در بیشه می‌دهیم و ایشان خودشان همه چیز را  مورد آزمایش قرار می‌دهند و حکم ایشان بر هر حکمی ارجحیت دارد و ما اصلاً خودمان را به زحمت نمی‌اندازیم. در این بی آبی که نباید مرتب ظرف و ظروف کثیف تولید کرد. حالا در این گرانی شیر هم یک بطری شیر را به فنا داده بودیم و نگران بودیم که حضرت یار بیایند و ما را توبیخ کنند. برای همین از شدت نگرانی بستنی دوم را هم میل نمودیم و این دومی از اولی خوشمزه تر بود و حسابی نوش جانمان شد و اینگونه بود که خودمان را از شر استرس راحت کردیم و خدا را هزار مرتبه شکر کردیم که حداقل یک انبه سالم برایمان مانده است. خلاصه که ما اینطور آدمی هستیم و در تمام مواقع شکر گذاری می‌کنیم حتی وقتی شیر خراب باشد. راستی این شیر آشپزخانه هم مدتی است خراب شده و حضرت یار به آن توجهی نمی‌کنند. این گرانی‌ها و نرسیدن به آرزوهایشان، روی روحیه‌شان تأثیر منفی گذاشته است و به جای حل مسئله مرتب خودشان را با انواع خوراکی‌ها مشغول می‌کنند و ما هم امروز متوجه شدیم که روشی که ایشان در پی‌گرفته اند، چندان بدک نیست و خیلی هم خوشمزه است. بی خود نیست که هیچ کاری نمی‌کنند و دائم خستگی‌شان را بهانه می‌کنند که ما با این همه مهربانی‌مان هرچه خوراکی در سوراخ سمبه‌های خانه قایم کردیم را تقدیمشان کنیم.