چه چیزی باعث می شود که نتوانید آزادانه بنویسید؟

چه چیزی باعث می شود که نتوانید آزادانه بنویسید؟

آیا نگران قضاوت دیگران هستید؟

آیا همیشه به مخاطبانتان بیشتر از خودتان اهمیت می دهید؟

نگران این هستید که با آزادانه نوشتن مخاطبانتان را از دست بدهید؟

نگران سو استفاده دیگران از خودتان هستید؟

اگر این طور است باید بگویم که آرام آرام به روزهای آخر نویسندگی خود نزدیک می شوید. اگر نتوانید در حین نوشتن خودتان را رها کنید. قرار گرفتن در چارچوب ها و نظم خاص، خلاقیت شما را می کشد و مدتی بعد از نوشتن سرد می شوید.

من در دوره هایی از زندگی نویسندگی خود به این ترس ها دچار می شوم و قادر نیستم آزادانه بنویسم. قلم را که روی کاغذ می گذارم از نوشتن دچار هراس می شوم. انگار که قرار است با نوشته خود سند محکومیت خودم را امضا کنم. یک خط می نویسم و بعد کاغذ را سفید رها میکنم.

در طول هفته ای که گذشت، به بیماری نوشتن هراسی مبتلا شده بودم. با وجودیکه با تمام وجود دلم می خواست بنویسم اما هربار که به صفحه سفید کاغذ خیره شدم، ترسیدم. از رها بودن ترسیدم. وقتی نمی توانستم آزادانه بنویسم، نوشتن برایم سخت شد. تبدیل شد به غول بی شاخ و دمی که وجودم را به اسارت گرفته بود. دیروز در جلسه ای که در باشگاه محتواگران با زهرای عزیز داشتیم، زهرا موضوعی را مطرح کرد. ریسک پذیری در نوشتن و طرح سوالاتی از خودمان در مورد اینکه چرا در نوشتن ریسک پذیر نیستیم. با سوال پرسیدن از خودم متوجه شدم که چرا دچار نوشتن هراسی شده ام. در طول روز مرتب به این مسئله فکر کردم و شب هنگام وقتی که همه خواب بودند، آزاد و رها دوباره نوشتن را از سر گرفتم.

یک شب با بهمن- یادداشت روزانه

یک شب با بهمن-یادداشت روزانه ۲۶ اسفند

امروز خیلی به خودم سخت نگرفتم. اصلاً چند روزی هست که به خودم سخت نمی‌گیرم. همین‌که فهرست سبکم رو تا نیمه به اتمام رساندم به دختر گفتم بیا باهم بازی کنیم. دختر آن‌قدر مشغول دیدن تلویزیون بود که خیلی از بازی کردن با من خوشحال نشد. مطمئن بودم اگر می‌خواستم به خودم سخت بگیرم به دامنم آویزان می‌شد و دلش می‌خواست که با او بازی کنم.

بیشتر بخوانید

جاناتان در کلاس درس پرواز شاهین

یک روز بی‌حوصلگی

یکی بود یکی نبود شاهینی بود که روزی تصمیم گرفت به پرنده‌های دیگه هم یاد بده که چه جوری مثل یک شاهین فکر کنند تا بتونند پرواز کردن مثل اون رو یاد بگیرند.

جاناتان رو که معرف حضورتون هست. همون پرنده ای که دلش میخواست توی اوج پرواز کنه. بعد کلی دربه‌دری و امتحان راه‌های مختلف تصمیم گرفت که بیاد و توی کلاس‌های پرواز شاهین شرکت کنه. حالا ادامه داستان با درسی جدید:

 

قرار بود یک روز بی‌حوصلگی را تجربه کند. قرار بود تنها یک روز اجازه دهد که هیچ غذایی به ذهنش نرسد تا شاید بهانه‌ای باشد برای اندیشیدن؛ اما مادر که باشی این ملال را کمتر تجربه می‌کنی. مادر بودن کار تکراری هرروزه‌اش بود که فرصتی برای اندیشیدن به خودش را نمی‌داد. چراکه حضور پررنگ موجودی کوچک اجازه ملال نمی‌دهد. با کوچک‌ترین خطی بر روی صورتش که نشان از تفکری عمیق دارد، نگران مادرش می‌شود؛ بنابراین برای اینکه او را به ورطه نگرانی نکشاند، مجبور بود روح پرتلاطمش را پشت کالبد بی‌جان خنده پنهان کند که از پرسش‌های بعدی در امان باشد. دخترک چه می‌دانست که مادرش در زندگی قبلی یک مرغ دریایی بوده است که آرزوی پرواز داشته است و حالا در قفس عادت، نمایشی از خوشبختی را نشان می‌دهد. مادر که باشی گاهی فکر کردن هم برایت آرزو می‌شود.

این ملال در سه وقت از روز بیش از هر وقت دیگری به سراغش آمد. یکی به‌وقت صبح بود که دخترک در خوابی عمیق بود. اجازه خواندن نداشت. صبح‌ها بیدار می‌شد که بخواند. حالا که کتاب نبود، چه‌کاری می‌توانست بکند، چه‌کاری که او را از رنج بی‌حوصلگی نجات دهد. صبحی بدون صبحانه، سخت بود. برای فرار از این بی‌حوصلگی باید صبحانه‌ای درست می‌کرد. حالا که کتاب نبود، شاید می‌توانست خودش را با نقاشی سیراب کند. دست به دامن قلم‌مو و رنگ‌هایش شد، نقشی از طرحی که روز پیش در آن زیسته بود را به روی بوم آورد؛ اما نه با آن رنگ‌هایی که در طبیعت دیده بود. نه او عاشق رنگ بود. رنگ‌های تند و گرم را در سفیدی کوهستان آورد و برای اثر نیمه‌کاره‌اش اسم هم گذاشت، رنگ در زمستان.

بعد به‌وقت دیگری که نتوانسته بود، بنویسد خودش را در تمیزکاری‌های شب عید غرق کرد و آن‌قدر این کار ملال‌آور بود که هوس نوشتن به سرش زد و نوشت. آن‌قدر نوشت که دخترک گفت وقت ناهار است. دخترک که به خواست مادرش احترام گذاشته بود و تلویزیون را روشن نکرده بود، برای فرار از بی‌حوصلگی ناهار رست کرده بود. لبخندی حاکی از رضایت روی لب‌هایش نشست. انگار بالش هم ترمیم‌شده باشد.

اما وقت غروب در یک میهمانی بی‌حوصلگی بیش از هر وقت دیگری به سراغش آمد. هیچ‌کسی حواسش به او نبود. جمله تکراری چه خبر هم کارساز نبود. باید می‌نوشت. چندتکه کاغذ پیدا کرد و نوشت. وقت افطار بود؛ اما غذایی نبود. باید خودش دست‌به‌کار می‌شد و خلق می‌کرد. باید چیزی برای خوردن درست می‌کرد. دل‌تنگی و بی‌حوصلگی که از صبح امانش را بریده بود، کلمه شد و داخل ظرف ذهنش نشست. بله بالاخره ظرفش پر شد و او دیگر گرسنه نبود.

حاصل این روزه اجباری این بود که قلمی که خشک‌شده بود، دوباره روان شد. ذهنی که خالی از اندیشه شده بود، جوشید و لبخند بی‌روح و دروغین جای خودش را به لبخندی واقعی داد.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

این روزها چه می کنم؟

سلام این روزها مشغول به روزرسانی مطالب سایت و تغییراتی در برخی مطالب هستم. پس اگر مطلب جدیدی در سایت منتشر نمی کنم به خاطر بروزرسانی هاست و علت دیگری ندارد.

البته در حال نوشتن یک داستان کوتاه نه چندان کوتاه  هم هستم که قرار نبود به این بلندی باشد اما شخصیت اصلی داستان، مرا با خودش به دل ماجراهایش برد. به محض ویرایش داستان، آن را در وب سایتم منتشر می کنم.

 

کتاب راه هنرمند و دوستان حمایتگر

دوستان حمایتگر

در کتاب راه هنرمند به تمرینی رسیدم که با دوستان حمایتگرم تماس بگیرم. سه دوست حمایتگر داشتم و دارم. اما حوصله حرف زدن با هیچ کسی را نداشتم. استخراج آرامش از چاه عمیق وجودم چنان نیرویی را می طلبید که دیگر توان هیچ کار دیگری نداشتم چه برسد که به حرف زدن. نازنین می گفت:”حرف زدن انرژی می خواهد، حرف زدن انرژی بالایی می خواهد.” بیشتر بخوانید

ملاقات با محبوب

ملاقات با محبوب

عصر عاشقی بود. عصر جدایی بود. عصر دوست داشتن بود. عصر بیزاری بود. عصر آرامش بود. عصر بی‌قراری بود. عصر دل‌تنگی بود. عصر بی‌حسی بود. زمانه‌ی شادی بود. زمانه‌ی غم بود. دوره محبت بود. دوره نفرت بود. زمانه تمرکز بود. زمانه حواس‌پرتی بود. چه دوره عجیبی بود. هیچ‌چیزی سر جایش نبود. بیشتر بخوانید

اولین ملاقات من با هنرمند درونم- به‌وقت ۱۵ دی‌ماه

اولین ملاقات من با هنرمند درونم- به‌وقت ۱۵ دی‌ماه

امروز برای اولین بار او را به پیاده‌روی بردم. او می‌خواست آزادانه بدود اما من با ترس‌هایم او را محدود کردم. آزارش دادم. هر جا که دوید دستش را کشیدم. می‌خواستم حال او را مثل حال خراب خودم خراب کنم. امروز تا ظهر که دخترک را به مدرسه ببرم و با او همراه بشوم. بیشتر بخوانید

سپاسگزاری

 

بابت داشته هایتان سپاسگزار باشید

امروز از تمام‌روزهای عمرم بیشتر نوشتم؛ اما هیچ‌کدامشان را منتشر نخواهم کرد. چون نوشته‌هایم همه و همه مرا به یک حقیقت رساند و آن شکر گذاری بابت موهبت‌هایی بود که داشتم و چه موهبتی بالاتر از نوشتن .

خدایا بابت این‌که می‌توانم بنویسم سپاسگزارم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

بعد از خواندن محاکمه کافکا و یک شب بیداری طولانی

بعد از خواندن محاکمه کافکا و یک شب بیداری طولانی

خودش دل‌درد دارد، چیزی نمی‌خورد؛ اما من عجیب هوس هویج بستنی کرده‌ام. خیابان عجیب‌وغریب است. بیشتر بخوانید