تغییر دید در گذر زمان

وقتی این تصویر رو به دخترم نشون دادم گفت مامان دماغش خیلی زشته. چشماشم اگه مژه داشت بهتر بود. راستی چرا همه نقاشی هات مرده من جای تو بودم یه دختر می کشیدم.

بچه که بودم در سودای کشیدن زیباترین دختر جهان روزها را به شب می رساندم . آنقدر در کشیدن این نقاشی ها به زعم خودم تبحر پیدا کرده بودم که درآمد اندکی هم از فروش آن ها عایدم شد. زیبایی از نگاه کودکان با زیبایی از دید کسی که سن و سالی از او گذشته است متفاوت است. چیزی که در ظاهر زیبا باشد قطعا زیباست. اما روز بروز با پخته شدن آدمی زیباشناسی او تغییر می کند. دیگر به ظواهر امر اهمیت نمی دهد و بیشتر از آنکه ظاهر کسی یا چیزی برای او جذاب و زیبا باشد، به باطن و محتوای آن توجه می کند.

آن روزها فکر می کردم دخترها باید چشم های درشت با مژه های پرپشت داشته باشند تا زیبا به نظر برسند. لباس های چین دار با رنگ های پاستیلی یا رنگ های تند و چشم نواز پوشیده باشند. در واقع هر چه رنگ و لعابشان بیشتر باشد زیباتر هستند. یادم می آید در آن دوران یکی از اقواممان که گوش واره های بزرگی داشت و موهایش را آلاگارسون می کرد و خط چشمی پهن می کشید در نگاه ما کودکان، زیباترین بود. در سال ششم تحصیل، دوستی داشتم که نقاشی هایش از من به مراتب بهتر بود. او با تبحر و مهارتی بسیار تصاویری از دختران خواننده و رقاصه را می کشید و می گفت همه این ها را از آن صفحه جادویی یاد گرفته است. اما صفحه جادویی ما فقط سه کانال بیشتر نداشت که آن هم فقط ایکیو سان و اوشین را  نشان می داد و من نقاشی آنها را از بر بودم. دلم می خواست من هم همانند او چنین نقش هایی را می کشیدم اما نمی توانستم. تلاش های مذبوحانه من فقط یک کپی بسیار زشت از کارهای آن دوست که از قضا دوستی لقب داشت، بود. و من از تمام همکلاسی هایم فقط نام فامیل او و دخترعمویش را یادم می آید و انگار که در آن سال همکلاسی دیگری نداشته باشم از مابقی نه نامی به یاد دارم نه تصویری مبهم از چهره شان ولی آن دو دخترعمو را به دو دلیل خوب به یاد دارم یکی اینکه فامیلیشان متفاوت بود یکی خدیوی و دیگری دوستی و دوم این که هر دو نقاشی های زیبایی می کشیدند و من که شیفته نقاشی بودم، توجه بیشتری را به آنها نشان می دادم. یادم است آن سال معلم هم نداشتیم و بیشتر وقتمان به نقاشی می گذشت. بله می گفتم که آن ها را خوب به یاد می آورم. خیلی زود از کشیدن آن تصاویر ناامید و دلسرد شدم.

یک شب بعد از دزدیده شدن ماشینم با حفظ آرامشم این نقاشی را کشیدم. دخترم گقت:«مامان دزد ماشینت این شکلیه؟»

اما وقتی مادرم علاقه من را به نقاشی دید، من را به فرهنگسرای محله برد و اسمم را در کلاس نقاشی ثبت نام کرد اما آنجا هم چندان خوب نبودم. کم کم به این نتیجه رسیده بودم که من برای نقاشی استعداد کافی ندارم. نمی توانستم از هیچ تصویری کپی کنم. موقع کشیدن چشم، ابرو، لب و دهن دوباره دچار همون آرمان گرایی کودکی می شدم و می رفتم سراغ خیال خودم و در نهایت نقشی که می کشیدم هیچ شباهتی با تصویر اصلی نداشت. من خیال پرداز بودم و نمی توانستم توی واقعیت زندگی کنم. بعدها که ذهنم رشد کرد از دام اون دخترهای دلربا رها شدم . اشتباه نکنید بازهم قادر نبودم از چهره کسی را نقاشی کنم این بار در خیال خودم، هر وقت قلم را در دست می گرفتم نگران بینی قلمی و چشم های شهلا و لب های قلوه ای نبودم. هر کاری دلم می خواست می کردم. چشم ها رو از قصد کج و کوله می کشیدم و از کشیدنشان لذت هم می بردم. نقاشی ها همه و همه مال خودم شده بود و عاشقشون می شدم. عاشق اون مردی که می خواستم با دماغ بیضی بکشمش و یهو می دیدم چقدر شبیه گوزن شده و و بعد المان های گوزن رو بهش می دادم یا عاشق اون زنی که نا خوداگاه با چشم های ریز و بینی نوک تیز شبیه پرنده می شد. حداقلش این بود که دیگه کپی نبودند و من دیگه به خاطر آرمان گرایی که با توانایی هام هماهنگی نداشت، دست از کار نمی کشیدم.

و این منم دختر بچه ای که دست از آرمان گرایی برداشته و در حال کشف دنیای درون و بیرون است.

اگه انتظاری که از خودت داشته باشی با توانایی هات مطابقت نداشته باشه، از خودت نا امید می شی و دیگه نمی توانی برای رسیدن به هدفت ثابت قدم بمونی. برای قدم برداشتن در مسیر هدف، شناخت و آگاهی از نقاط ضعف و قوت خیلی ضروری می باشد. تمرکز من فوق العاده کم بود و بعضی کارها نیازمند تمرکز زیاد است. بنابراین از کارهایی که نیاز به تمرکز بالا بود، دست برداشتم و به سراغ کارهایی رفتم که بیشتر از دقت و تمرکز و واقع نگری نیازمند خلاقیت و خیال بود. مدتی بود که نقاشی نمی کشیدم اما الان سه هفته ای میشه که دوباره دست به قلم شدم.خیال های بچه گانه ای را روی کاغذ نقش می کنم . درست در ساعات پایانی روز که خستگی امانم را بریده است دست به قلم می شوم. طرح و رنگ را با هم می آمیزم تا سختی روزگار را با رنگ ها تلطیف کنم.  

تجربه پخت کیک در باشگاه کتابخوانی اردیبهشت با طعم کیک و عطر قهوه

کیک هویج

اولین تجربه

اولین تجربه کیک پزیم در سال 1400 با شروع گروه کتابخوانی اردیبهشت با طعم کیک و عطر قهوه همراه شد. یک روز بعد از تاسیس گروه راهی بازار شدم و سایل مورد نیاز برای پخت یک کیک هویج از کیک های مورد علاقه ام است را تهیه کردم. چند قالب کیک پزی هم تهیه کردم قالب های قبلی ام کیک ها را خراب می کرد طوری که دیگر هیچ میلی به پختن کیک نداشتم. همزن مشترک را از خانه خواهرم گرفتم. این همزن برای مادرم بود، مادر که دیگر حوصله پخت کیک نداشت ان را به ما داد و ما که گاه گاه هوس کیک بسرمان میزد هیچکداممان همزن جدیدی نخریدیم و با همان همزن به صورت اشتراکی کارمان را راه می انداختیم. خوبی همسایه بودن مان این است که می توانیم از برخی وسایل غیر ضروری اشتراکی استفاده کنیم.

حالا هر وقت هر کداممان بخواهد کیک درست کند دیگری متوجه می شود و کیک مان را هم خانوادگی در خانه مادر میل می کنیم. کیک هویج با همکاری دخترک زود آماده شد اما کوهی از ظرف برایم به یادگار گذاشت. کیک را در داخل قالب های کوچک و بزرگ ریختیم. قالب کوچک برای بازی دخترک با دوستانش و قالب بزرگ برای مهمانی شب، از دستور کمی تخطی کرده بودم. هویجش را بیشتر و آردش را کمتر و شکرش را هم کمی بیشتر ریخته بودم. ظرف هایم که تمام شد سراغ نمازی رفتم که از ظهر تنبلی می کردم  و مرتب به بعد از کار دیگری موکولش می کردم. نماز با عطر گرم دارچین همراه شد و خستگی روز شلوغم را از تنم درآورد. حتی اگ خوش طعم هم نباشد، تمام زحمتش به پیچیدن عطر خوب دارچین در خانه و ان یک لحظه حس خوب می ارزد. اما نه خوشمزه بود وقتی سس شکلاتی را روی کیک دخترک می ریختم و آن را برای حس خوب او از سوپرایز دوستش تزیین می کردم کمی کیک را چشیدم. ان کیک فوق العاده بود، خوشمزه ترین کیک هویجی که تا بحال خورده بودم. کیکی که به لطف شکمو بودن جناب همسر و وجود گردوی فراوان در خانه پر گردو شده بود و با آن همه شوق و عشق درست شده بود مگر می شد که خوشمزه نباشد.

می خواهم یک اعتراف بکنم. سمپوزیوم توسعه فردی و شرکت در گروه کتاب خوانی مهر و ماه یرایم دستاوردهای زیادی داشته است. یکی از همین دستاوردها روبرو شدن من با ترس هام بوده است. من مدت ها بود که خیلی از کارها را کنار گذاشته بودم، چون می ترسیدم که خراب کنم یا آن طوری که باید خوب از آب در نیاید. همین شده بود که دیگر دست و دلم به انجام هیچ کاری نمی رفت. حتی در ساختن گروه هم اولش می خواستم بگویم که خو این یک کار را انجام نمی دهم. همه تمرین ها را انجام داده ام حالا به جایی برنمی خورد که اگر این یک مورد را انجام ندهم. مثل قضیه سایت می خواستم بازهم بی خیال شوم. اما همان طور که سایتم را راه اندازی کردم گروه را هم با ایده تلفیق کتاب  و کیک تاسیس کردم. صد سال بود که دستور کیک هویج را دوستم برایم فرستاده بود. اما آخرین بار وقتی می خواستم به یک میهمانی بروم کیک را از یک قناد خانگی خریدم. بالاخره کیک هویج را- این را نمی دان چرا مرا به یاد کلاس درس و آقای قائدی بیچاره انداخت. این همه را در جمله هست و درست همین یک را حواس مرا پرت کرد.- خودم درست کردم. خیلی هم راحت بود فقط کارش زیاد بود که آن هم فدای سرم به زحمتش می ارزید. من امروز دست به عمل زدم و مستقیم وارد کار شدم و تمام درس هایی که از کتاب خواستن، توانستن، نیست را به صورت عملی فرا گرفتم.

دومین تجربه

از درست کردن کیک هویج چنان تجربه ی لذت بخشی عایدم شده بود که تصمیم گرفتم برای دومین بار هم آن کیک را درست کنم اما جلوی وسوسه درست کردن برای سومین بار ایستادم و به تجربه دیگری که همان کروسان خانگی بود، اقدام کردم. منتها من که در دستور قبلی با کمی خلاقیت دستور را تا حدودی تغییر داده بودم اینجا هم تغییرات خودم را اعمال کردم و شکر و تخم مرغ و مخمرش را کمی بیشتر کردم از آن طرف آردش را هم کمتر کردم. نتیجه را با وجود اینکه هنوز هم شیرینی اش کم بود، دوست داشتم و فوق العاده شیرین و لذت بخش بود. باور کنید از ان همه کروسان فقط یکی قسمت خودم شد و لذت خوردن یک چای یا قهوه با آن کروسان هم نصیبم نشد.

اما باید اعترافی بکنم. با اینکه همه موادش را از روز قبل آماده کرده بودم اما دستور کار چند مرحله ای را که دیدم می خواستم از این تجربه انصراف بدهم و کمی جا زده بودم. اما خوشبختانه مدیریت باشگاه کتاب خوانی اردیبهشت با طعم کیک و عطر قهوه به عهده من بود و این تعهد به من اجازه نداد که منصرف شوم و حالا خیلی خیلی خوشحالم که منصرف نشدم و تجربه جدیدی کسب کردم.

زندگی همه انسان ها لحظات شاد و غمگین رو توامان باهم دارد و گاهی پیش می آید که این توازن بهم می خورد و کفه ترازو به نفع دیگری سنگین می شود. اما وظیفه ماست که اجازه ندیم کفه ترازوی غم سنگین بشه. درست کردن کیک و شیرینی هم بهونه ای هست تاشادی ها رو بیشتر کند.

عهدیه یکی از هم گروهی ها از تجربه پخت کروسان اینطور می گوید:

شنبه تصمیم به پخت کروسان گرفتم. ظهر خمیر رو آماده کردم به دلیل اینکه تجربه دومم بود می دانستم که باید زمان بیشتری را برایش در نظر بگیرم. ظهر شروع به کار کردم تا عصر تمام شود. همیشه درست کردن خمیر حس خوبی به من می دهد. حسی از آرامش و لطافت.

عصر که شروع به باز کردن خمیر کروسان کردم پسرم رهام با آمادگی کامل برای کمک کردن پش قدم شد. من هم با تمام وجود از این توفقیق اجباری استقبال کردم و همراه با او مشغول به کار شد. دوساعتی طول کشید که همه کروسان ها اماده شوند و نتیجه عالی بود. مرحله آخر نوش جان کردن کروسانها همراه با مطالعه کتاب خودشناسی از آلن دوباتن بود.

 نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

فروشنده مردم دار

داستان ساخت باشگاه کتاب و کیک پای مرا به مغازه ای باز کرد که عطر مهربانی می داد.

یک دستور کیک را در باشگاه کتابخوانی ام گذاشته بودم. به قفسه مواد غذایی ام نگاه کردم، نه هویج داشتم و نه بیکینگ پودر و قالب هایی که داشتم، هم بدرد نمی خورد. تجربه به من ثابت کرده بود باعث سوخته شدن برخی قسمت ها و خمیر شدن قسمت های دیگر می شود بنابراین امروز بعد از کلاس موسیقی دخترک تصمیم گرفتم که خریدهایم را انجام بدهم. لیست چیزهایی که می خواستم را قبل از کلاس تهیه کردم. اگر لیست نمی نوشتم جز یک قلم بقیه را یادم می رفت.

در راه همینطور به سمت ماشین می آمدم که چشمم به عطاری زیبا و کوچکی افتاد که صدای تق و توق از آن شنیده می شد. از چند پله بالا رفتم که با فروشنده جوان و خوش بر و رویی که کف عطاری نشسته بود و از سر و صورتش قطرات عرق می چکید برخورد کردم. پوست تیره اش در پوشش لباس های سراسر سفیدش در گرمای سوزان تابستان تیره تر شده بود. شبیه جنوبی ها بود. اما موهای پر پشت و ساهش و چشم و ابروی مشکی اش به کردها بیشتر شباهت داشت تا جنوبی ها، به زحمت بیست سال داشت. از او پرسیدم که بیکینگ پودر دارد یا نه؟ مثل فنر از جایش بلند شد و با خوشرویی گفت:« بله دارم.»لحظه ای که آنجا بودم یادم افتاد، غیر از موارد داخل لیست، چیزهای دیگری هم برای خانه می خواهم. -هر وقت به حجره عطاری می روم غرق در بوها و رنگ ها می شوم و هرچه دم دستم باشد می خرم- همینطور که به اطراف برای جستجوی چیزهای دیگر نگاه می کردم پایم به شی ای روی زمین گیر کرد و بعد صدای مهیب شکستن شیشه ای بلند شد. از این بابت خیلی ناراحت بودم. می خواستم هزینه اش را حساب کنم. اما جوانک با مهربانی گفت:« فدای سرت. ما لرها ضرب المثلی داریم که هر وقت اتفاقی برای مالت می افتد قرار بوده به جانت بلایی برسد اما خدا دوست داشته و به مالت بلا را زده. شکر خدا» و بعد دوباره خندید.

در حین ناراحتی بابت اتفاق رخ داده از او شوید هم خواستم و او شویدی آورد و گفت:« این شوید را مادرم در روستا خشک می کند». و چه عطری داشت، عطش تمام مغازه را پر کرده بود. با غرور از دسترنج مادرش حرف می زد و می گفت احترام به مشتری باعث شده است که بهترین ها را از روستایمان به اینجا بیاورم. با اینکه بهترین ها را در مغازه اش داشت اما با قیمتی کاملا منصفانه با خوش رویی به مشتری عرضه می کرد و آخر سر هم از خوراکی های خوشمزه ای که در گنجه ای مخفی کرده بود، چندتایی کف دست دخترک ریخت. اولین تجربه کیک پزیمان با مهربانی آن جوان به تجربه ای ناب تبدیل شد. از مغازه که بیرون آمدم پر بودم از احساس قدر دانی از فروشنده ای که می توانست با عصبانیت کاری کند که دیگر هیچ وقت کیک نپزم اما با خوش رویی همه چی را عوض کرد.

در کتاب معجزه شکرگذاری از راندا برن نویسنده به ما می گوید که انرژی سپاسگذاری و قدردانی را با تمام وجود به اطراف پراکنده کنید. زمانی که از یک نانوا نانی می خرید برای او دعای خیر کنید یا هنگامی که یک رفتگر را می بینید با صدای درونی بلند از او سپاسگزاری کنید. حتی اگر او صدای شما را نشنود اما انرژی خوبی که از شما ساطع می شود به او می رسد و با این کار دنیا رو پر از انرژی های خوب کنید تا انرژی خوب به شما برگردد. قطعا بار دیگر که گذرم به آن مغازه بیفتد برای قدردانی از همین کیک هویج برای او خواهم برد.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

هیئت مدیریه درونی من

در پنجمین جلسه سپمپوزیوم توسعه فردی چه گذشت؟

همواره افرادی در زندگی ام حضور داشتند که تصمیماتی که می گرفتم بر اساس مشاوره درونی و گفت و گویی ذهنی با آن ها بوده است ولی هیچ وقت به آن ها به چشم یک هیئت مدیره نگاه نکرده بودم. این طور نبوده که این افراد در دوره های متفاوت زندگی ام، ثابت باشند و همیشه همان هایی باشند که از قبل بوده اند. اما برخی از آن ها بوده اند که دوره طولانی تری را به خود اختصاص داده و همیشگی شده اند. مثلا مادر و پدرم، عمه ام، خاله ام و دختر دایی ام در دوره ای جزو هیئت درونی من بودند اما به مرور با بالا رفتن سطح فکری من و تغییر نکردن آن ها از هیئت مدیریه من اخراج شدند و با وجودیکه هنوز هم آن ها را با تمام وجود دوست دارم اما برای تصمیماتم با آن ها مشورت نمی کنم و معیار ارزش هایم بر اساس گفته ها و رفتار آن ها نیست و شاید حتی کاملا مخالف با اندیشه های آن ها باشد. اولین نفری که من او را به سازمان خودم راه دادم. و در بیشتر اوقات از او مشورت می گرفتم، یکی از عموهایم بود. یک بار با او درشتی کردم و او برای این درشتی مرا تنبیه کرد و بعد از تنبیه به من گفت این تنبیه تا اخر عمرت یادت بماند و هیچگاه با کسی که به تو علمی می اموزد و تو را در مسیر درست هدایت می کند، درشتی نکن. در واقع او بود که مرا در مسیر خواندن و نوشتن راهنمایی کرد و همیشه با کتاب هایی متفاوت از حوزه های متفاوت مرا با دنیای علم و ادب آشنا می کرد. و همیشه آن سخنش آویزه گوشم بود و احترام یکی از خصایل اخلاقی ام شد.

کلاس چهارم ابتدایی معلمی داشتیم که به معنای واقعی انسان بود. او قصد نداشت نخبه ای را پرورش دهد. او می خواست انسان هایی به راستی انسان، دردمند، فداکار و مهربان را تحویل جامعه بدهد. مهربانی و دوستی با ضعیف تر ها را او بود که یادم داد. وقتی از تک تک بچه های قوی کلاس خواست بچه های ضعیف را در یادگیری یاری کنند، اولین درس انسانیت را یادمان داد. یادمان داد که نمره خوب گرفتن مهم نیست. باید کاری کنیم که تمامی شاگردان کلاس عالی باشند. باید در جامعه ای که زندگی می کنیم کاری کنیم که رفاه و دانش حق مسلم تمام افراد جامعه باشد و اگر قوی شدیم هیچگاه ضعفا را فراموش نکنیم. هر روز بعد از کلاس ساعتی را در مدرسه می ماندم و درس فارسی را با بغل دستی ام تمرین می کردم تا او هم نمره خوبی بگیرد. پیشرفت او باعث شد که طعم یاری رساندن به دیگران را با جان و دل بچشیم. رفتار، کردار و گفتار او همیشه در ذهن و جان من  حک شده است.

معلم سال دوم راهنمایی همیشه مرا تشویق می کرد. یک بار او به من گفت مراقب افرادی باش که به ظاهر دوست تو هستند اما از اینکه هرجایی زیر پایت را خالی کنند ابایی ندارند. گفت با این افراد هیچ وقت صمیمی نشو و رازهایت را برای همیشه در قلبت مدفون نگه دار. خانم خوش نام باعث شد که در دوستی ها حد و حدود را رعایت کنم و برای حریم شخصی ام احترام بگذارم و اجازه ندهم مشاوره های این قبیل دوستان روی زندگیم تاثیری سو بگذارد.

در موسسه ای آموزشی مشغول به کار بودم و رییس شرکت فردی متفکر و اهل علم و دانش بود. در پایان هر روز فرمی را در اختیارمان می گذاشت و از ما می خواست عملکردمان را بسنجیم و نقاط قوت و ضعف خود و سایر اعضای سازمان و شرکت را ذکر کنیم. و اگر پیشنهادی بابت بهبود اوضاع داشتیم آن را ارائه دهیم. این خودسنجی ها باعث شده بود که  علاوه بر محل کار در خانه هم رفتار ها و در سایر کارهایم هم  عملکردم را مدام مورد ارزیابی قرار دهم و به نوعی رفتارهایم آگاهانه تر و سازمان  یافته تر شده بود. چیزی که همیشه به ان اعتقاد داشتند این بود که فرهنگ گفت و گو، باید در میان خانواده ها جا بیفتد تا مشکلات عدیده جامعه حل شود. همیشه از رواج فرهنگ تماشای تلوزیون به جای گفت و گو میان خانواده ها شکایت داشتند. همیشه هر وقت می خواهم تلوزیون تماشا کنم یاد حرف هایشان می افتم و ان وقت را به کار مهمتری اختصاص می دهم. ایشان در قرار گرفتن من در مسیر نوشتن تاثیر بسزایی داشتتند. اگر ایشان نبود شهامت چاپ اولین کتاب کودکم را هیچ وقت بدست نمی اوردم.

همسرم مهمترین هیئت مدیریه درونی من است. همیشه در برخورد با مشکلات یاد گفته های او می افتم که کار جهان را به هیچ می گیرد و اسیر غم ها و ناراحتی های پیش آمده نمی شود. بابت هیچ چیزی خودش را ناراحت نمی کند. انقدر این گفته هایش در من اثر کرده است که موقع جرو بحثی که طبعا در هر خانه ای پیش می اید زیاد جدی نمی شوم و به ثانیه نکشیده اتش خشم ام فروکش می کند و او می خندد و از من به مسخره تشکر می کند که برای حرف هایش به اندازه سر سوزنی اهمیت قائل نیستم و من رجوع می کنم به حرف های گهربار قبلیش و بعد با خنده همه چیز تمام می شود. او مهمترین مشوق من در مسیر رشد و تکامل بود. او وابستگی های درونی من به افراد را از بین برد و از من فردی مستقل تر نسبت به قبل ساخت که با تکیه برخودم در مسیر هدفم گام بردارم.

بعد آن دوستی بود که در مسیر رشد قرار گرفته بود و همیشه رشد دیگران را هم ستایش می کرد. دوستی با او باعث شد که مسیر راهم مشخص تر شود و از سر درگمی و از این شاخه به آن شاخه پریدن دست بردارم. و در مسیر نویسندگی ثابت قدم شوم.

همین چند وقت پیش با آشنایی با سایت مدرسه نویسندگی و ثبت نام در دوره های نویسندگی با آقای شاهین کلانتری آشنا شدم که با ایده ها و رهنمودهای روزانه و مستمرش همواره مسیرم را روشن کرده است و من بی انکه از قدم بر داشتن در این مسیر خسته شوم همیشه رهنمودهایشان را اویزه گوشم کرده ام و رو به جلو حرکت می کنم.

و آخرین نفر خانم میترا سالاری هستند که با گروه کتاب خوانی مهر و ماهشان دریچه عظیمی از رشد و تغییر را به سوی من گشودند.

اما در میان نویسندگان و شعرا من ارادت خاصی به حضرت مولانا، حافظ و سهراب و شاملو دارم و پائلو کوئیلو دارم و با خواندن نوشته ها و ابیات همین اشخاص بود که به راستی عاشق و شیدای ادبیات شدم و بر ان شدم که در مسیر نوشتن گام بردارم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

صفحات صبحگاهی در هیجده تیر

صفحات صبحگاهی

همیشه قبل از شروع نوشتن تاریخ رو ذکر می کنم. می خوام بدونم کدوم روز از زیرکار در رفتم و کدوم روز پرکار بودم. هیجده تیر رو که می نویسم احساس می کنم تاریخش خیلی آشناست اما هرچی به مغزم فشار میارم نمی دونم چی شده. یادم میاد یه عده جوون توی اون تاریخ کشته شدن اما مغزم جواب نمیده. نمی خوام اول صبح برم تو اینترنت می خوام صفحات صبحگاهیم رو بدون هیچ دغدغه ای بنویسم و یکم اروم بشم. بیخیال تاریخی می شم که برام خیلی آشناست.

امروز جمعه است. هفته های پیش برای جمعه هم مثل بقیه روزهای هفته یه لیست بلند بالا می نوشتم و وقتی اجرا نمی شد احساس می کردم توی دریا غرق شدم  و دارم بی جهت دست و پا می زنم که یکی بیاد نجاتم بده. اما پنج شنبه یه دورهمی بود و من بی خیالش شدم تا به همه کارام برسم و جمعه رو در ارامش به استراحت بپردازم. پنج شنبه خیلی خوبی بود، وقتی بتونی آگاهانه روزت رو مدیریت کنی و روی برنامه هات مدیریت داشته باشی، همه چی خوب پیش میره. دیروز هم استراحت کافی داشتم هم برنامه هام خوب پیش رفت. چندتاییش مونده که توی برنامه جمعه نوشتم رسیدگی به کارهای عقب افتاده در طول هفته.

طی چند هفته برای جمعه برنامه کوه نوردی رو گذاشتیم و هربار به دلایلی این برنامه کنسل شد و اما این هفته از خیر این برنامه به خاطر دو درد مزمن گذشتیم. کمر درد همسر که از هفته پیش سراغش اومده بود و زانودرد بنده که سه روزه اسیرم کرده با هم عجین شدند و دست به دست هم دادند تا دیگر برنامه ای برای تفریح نداشته باشیم.

برایم عجیب است که با این سن و سال به چنین دردهای خنده داری مبتلا شده ایم. درد است دیگر بی انکه دعوتش کنیم ناگهان سرزده می اید اما رفتنش پای خودمان است. یک بار هم چند ماه پیش دردی به سراغم امد که همه می گفتند از سیاتیک است اما من که نمی خواستم قبول کنم از بس پمادهای مختلف فلفل و ایس بر ناحیه مزبور زدم، درد از همان راهی که امده بود رفت. اینبار هم با ان که خم کردن زانویم معضلی بزرگ شده است و نماز خواندنم با اعمال شاقه همراه شده اما زیربارش نمی روم. بالاخره از خانه بیرونش می کنم. من و همسرم دیدگاه متفاوتی برای درد داریم او می گوید این درد علتی دارد  و تا علتش برطرف نشود از بین نمی رود اما من نگاه خوشبینانه و البته تا حدودی احمقانه ای به این موضوع دارم. من می گویم نباید پی درد را گرفت، هر چه که باشد با مدارا و کمی هم چاشنی کم محلی بالاخره راهش را می گیرد و می رود. نمی خواهم زیاد مسائل را جدی بگیرم و ذهنم را در گیر کنم. از اینکه پایم به بیمارستان باز بشود می ترسم. یک بیماری هست که از کودکی همراهم بوده و من به خاطر آن به صورت منظم راهم به مطب دکتر باز می شود دیگر دنبال درست کردن درد دیگری برای خودم نیستم.

همسرم می گوید درد زانو و کمر تو از نشستن و نوشتن است. راست می گوید وقتی غرق نوشتن می شوم انقدر یک جا می نشینم و می نویسم که زانوانم ذوق ذوق می کند اما این درد برایم از ننوشتن شیرین تر است. روزگاری که نمی نوشتم خیلی بیمارتر بودم. دردهایی روحم را به اسارت در اورده بود که برایشان انتهایی وجود نداشت. در جنگل بی انتهایی از درختان سر به فلک کشیده می رفتم و هیچ روزنه امیدی برای رهایی نمی یافتم. چند بار  به سرم زده بود که از تمام چیزها فرار کنم و خودم را از بند زندگی زمینی رها کنم. اما شهامتش را هم نداشتم. و من هر روز بیشتر در خودم غرق می شدم. زودرنجی ها و ناراحتی هایی که برایم پیش می امد همه از درد درونم بود. دردی که نمی توانستم ان را ابراز کنم. فقط اشک و اه بود که همبستر شب های تنهایی ام بود. با وجود اینکه همه چیز داشتم اما خوشبخت نبودم. اما یک روز نوشتن از راهی دراز امد. نوشتنی که برنامه و عادت روزانه ام شد. روزی چند ساعت نوشتن، رهایی را برایم به ارمغان آورد. رها شده از دردها و آلام روحی به امید دنیایی بهتر به آمال و آرزوهایم فکر می کردم و می نوشتم. نوشتن محدودیت های فیزیکی را از بین برده بود. دیگر برای پرواز به بالی احتیاج نداشتم. سفرهایی که به خاطر جبر زمانه ناممکن شده بود، حالا در گذشته و اینده از سیاره ای به سیاره دیگر به راحتی ممکن شده بود. تجربه های ناممکن در خیال ممکن شده بود. در قالب شخصیت های داستان به هر تجربه ای دست می زدم. رها شده بودم از همه چیز و همه کس. استقلالی که در نوشتن نصیبم شده بود با زندگی به روش پیشین به هیچ وجه میسر نبود. نوشتن برای من همه چیز بود. بهترین و آرام بخش ترین قرصی که کشف کرده بودم. شفا یافتن از دردهای روحی به دردهای ایجاد شده از نوشتن می ارزید.

راستی هجده تیر را سرچ کردم. اما همه سایت ها فیلتر بودند فقط  داستانی در ویرگول بود که نوشته بود تمام اعتصاب ها از درد یک غذا بود. به سیاست ربطی نداشت. اعتصاب بالا گرفت و با باتوم نخبه های دانشگاه تهران را زدند و کشتند و تعدادی را هم سر به نیست کردند. یاد اعتصاب خودمان در دانشگاه می افتم. استادمان بد بود. باید عوضش می کردند. چندبار به مدیریت دانشکده شکایت کردیم، نامه نوشتیم اما اصلا اهمیتی ندادند. یک روز در ساعات پایانی دانشگاه از در خوابگاه یکی یکی راه افتادیم و خودمان را به دانشکده رساندیم و وسط سالن اصلی دانشکده دختر و پسر روی زمین نشستیم و هر چه گفتند از جایمان بلند نشدیم تا رییس دانشگاه ساعت یازده شب بود که از خانه اش آمد و قول داد که برایمان کاری بکند. نه کتکی در کار بود نه بی احترامی نه حتی رد شدن در درسی، فقط ما  دانشجویان رشته کامپیوتر معروف شدیم. یادم نمی آید برایمان کاری کردند یا نه حافظه تاریخی ام ضعیف است. اما حتما کاری کرده بودند که ما دست از اعتصاب برداشتیم. باور نمی کنم که به خاطر غذا عده ای جوان کشته شوند،  حتما رنگ و بوی سیاسی داشته است. قصه بینوایان که نیست که به خاطر دزدین یک لقمه نان به زندان بیفتید الان اوضاع جوری است که خروار خروار طلا هم از خزانه بانک مرکزی بدزدی کسی تو را به زندان نمی اندازد. اوضاع خوبی برای دزدها شده است. حالا یکی بیاید بگوید که آن دانشجوها فقط دلشان کمی غذای بهتر می خواسته برای همین کشته شدند. نه باور نمی کنم این دروغ را، از غذا شروع می شود و به چیزهای دیگر ختم می شود. آن چیزهای دیگر بوده که هجده تیر را فراموش نکردنی کرده است. هیجده تیر سال 78، سال اول دبیرستان بودم، هیچ چیزی از ان روزها یادم نیست.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

سماجت

سماجت در لغت به معنای اصرار و پافشاری کردن در امری است.

در مسیر رسیدن به اهداف بایستی سماجت زیادی به خرج داد.

سومین جلسه کلاس سپموزیوم توسعه فردی با داستانی از زندگی اندی اندوز آغاز شد. اندی در کودکی عاشق فوتبال بود و از دبدن و تماشا و بازی در فوتبال لذت می برد. اما خیلی زود فهمید فوتبال ان چیزی نیست که می خواهد و هنگام بازی در فوتبال به سردرد  مبتلا می شد. خیلی دلش می خواست که از بازی کناره بگیرد اما پدر و مادرش این اجازه را به او ندادند. در هجده سالگی مادرش به او گفت که پدرت با تمام رنج های تو رنج کشید اما به دلیل اینکه نمی خواست تو کارت را نیمه کاره رها کنی، اجازه نداد که تو از تصمیمت منصرف بشوی. این رویه که پدر و مادر اندی در پیش گرفته بودند باعث شد که او به این نکته برسد که در کارهایش باید سماجت داشته باشد. او پس از مرگ پدر و مادرش که چند سال بعد اتفاق افتاد، کتابی نوشت اما هیچ ناشری حاضر به چاپ آن کتاب نشد و بیست سال طول کشید تا بالاخره یک ناشر کار او را چاپ کرد و بعد از ان کتابش به زبان ای مختلفی ترجمه شد و یکی از پر فروش ترین کتاب های ان دوره شد.

سماجت داشتن در رسیدن به هدف و انجام کارها باعث می شود به ارزش های زیادی برسیم. زمانی که کودک بودم، در یادگیری پشتکار بسیاری داشتم. از هر فرصتی برای یادگیری استفاده می کردم نتیجه این شد که من قبل از تمام کردن کلاس اول الفبای فارسی را تمام کرده بودم و کتاب های زیادی را تا قبل از رسیدن به نه سالگی خوانده بودم. این سماجتی که من در یادگیری به خرج می دادم، تا حدودی به محیطی که در ان زندگی می کردم ارتباط داشت. عموی من یک کتابخانه کوچک داشت که من کنجکاو بودم کتاب های ان را بخوانم برای همین تلاش می کردم که هر چه زودتر خواندن و نوشتن را یاد بگیرم.

چند سال بعد به عنوان دانش اموزی نمونه در کل مدرسه شناخته شده بودم و برای امتحانات نمونه دولتی امتحان دادم اما قبول نشدم. اما دست از تلاش برنداشتم و کتاب های سال های بالاتر را بی انکه کسی به من توصیه کند از روی حل المسائلی می خواندم و شاید ده ها بار یک مساله را  بررسی می کردم تا مسائل برایم روشن و شفاف شوند. انقدر در انجام این حل مسائل ریاضی  ان کتاب تیزهوشان سماجت به خرج دادم که فرمول های تازه ای را یاد گرفتم. و در امتحانات ریاضی از همان فرمول ها برای رسیدن به جواب استفاده می کردم. معلم سال سوم راهنمایی از نوع حل مسائل خوشش امد و مرا تشویق کرد که در المپیادهای فیزیک و ریاضی شرکت کنم و تدریس ریاضی در ساعاتی که او در کلاس حضور نداشت را به عهده بگیرم. سماجت های من تا جایی خوب بود که باعث افزایش اعتماد به نفسم می شد اما قبولی من در مدرسه نمونه دولتی در دوره متوسط ، بدترین اتفاق زندگی ام بود.

سال اولی که وارد ان مدرسه شدم به فعالیت های روزنامه نگاری و کتابداری پرداختم اما به خاطر نقاشی یک فرشته نیمه عریان در ان روزنامه توبیخ شدم. و کتابخانه را از من گرفتند. یک هفته تمام کارم التماس و گریه بود که پرونده ام را به اداره اموزش و پرورش ارجاع ندهند. هیچ گونه فعالیتی در ان مدرسه خارج از حیطه درس امکان پذیر نبود. انجا هرچه تلاش می کردم به موفقیت نمی رسیدم چرا که مدیر مدرسه مان هر صبح همه ما را در حیاط مدرسه جمع می کرد و با الفاظ رکیک و تحقیر کننده تمام عزت نفس و اعتماد به نفسمان را تخریب می کرد. او برای قرار دادن ما در مسیر رشد به جای به کارگیری شیوه تشویق از شیوه تحقیر و تخریب استفاده می کرد. سالی که ما کنکور دادم با بهترین رتبه ها در دانشگاه قبول شده بودیم. اما به چه قیمتی؟ سال ها بعد که دوستانم را دیدم جز چند نفری که همیشه مدیرمان را به سخره می گرفتند و حرف هایش را جدی تلقی نمی کردند، همه به نوعی از افسردگی و ناراحتی روحی رنج می بردند. دانش اموزان زیادی در آن مدرسه زندگی کردن را فراموش کردند. درس را نه برای لذت یادگیری و صرفا به خاطر رقابت با حریفان می خواندند. من هم مثل سایرین این شیوه را به کار گرفته بودم. دوره وحشتناکی بود. پر از کابوس و ترس و اضطراب، خیلی از دوستان صمیمی ام همان سال اول به مدرسه دیگری رفتند. من در ان مدرسه  دیگر دوست صمیمی نداشتم. کاش من هم در ماندن در ان مدرسه سماجت به خرج نمی دادم. اما متاسفانه من در تصمیم خودم تردید به خرج ندادم و روی تصمیمم پافشاری کردم و شاید بدترین سماجتی بود که به خرج دادم. اگر همان سال ها از بودن در ان مدرسه انصراف می دادم و به مدرسه هنر می رفتم، زمان کمتری را از دست می دادم.

سماجت داشتن در امور و رسیدن به اهداف به صورت نسبی است. تا زمانی که به درستی هدفت ایمان داری باید راه را ادامه بدهی ولی به محض انکه متوجه شدی مسیرت اشتباه بوده و انتخاب اشتباهی کرده ای نباید در ادامه راه سماجت به خرج بدهی. و باید شهامت این را داشته باشی که به انتخاب اشتباهت اعتراف کنی و از همان جا مسیرت را تغییر بدهی.

شاید سماجت داشتن در رسیدن به هدف باعث دستیابی به ارزش های زیادی شود اما اگر مسیر اشتباه را انتخاب کرده باشی منجر به از دست دادن سال ها وقت و انرژی و هزینه می شود. بنابراین من سماجت داشتن بدون اگاهی و شناخت کافی را امری بیهوده و مضمون می دانم اما اگر هدف را با اگاهی و شناخت کامل از خصوصیات خودت انتخاب کرده ای پس در رسیدن به ان پافشاری به خرج بده هرچند که مسیر پیش روی سخت باشد.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

یه مردی بود که لب نداشت

تمرین دیالوگ نویسی برای اولین جلسه سمپوزیوم توسعه فردی با موضوع لبخند

  • – عجب روز مسخره ای شده ها، از صبح که از خواب بیدار شدم مثل احمق ها یه لبخند بزرگ روی لبم نشوندم و هیچ کاری هم نمی کنم که یوقت لبخندم خراب نشه.
  • + وا خوب پس چطور به من زنگ زدی؟
  • – ها ها ها. راست گفتی ها. ولی اخه تلفن کردن که کاری نداره بقیه کارا منظورم بود.
  • + خوب چه کاریه به جای لبخند زدن به کارات برس.
  • تو مگه سر کلاس سمپوزیوم توسعه فردی نبودی؟
  • + نه. من خواب مونده بودم. چطور مگه؟ موضوع چیه؟
  • بابا پس حسابی از مرحله پرتی. موضوع جلسه اول لبخند بود. دارم لبخند می زنم ببینم تصنعیش کار ساز هست یا نه.
  • + نمی فهمم منظورت رو؟ یعنی چی کارسازه یا نه؟
  • راستش استاد می گفت یکی از راه های کم شدن تنش لبخند زدنه.
  • + اهان از این لحاظ. حالا کم هم شده؟
  • ها ها . چه جورم. اصلا تنش ندارم. کلی کار عقب افتاده دارم، الکی فقط می خندم. برای نوشتن صفحات صبحگاهی آنقدر خندیدم که یه بالشت محکم از تو اتاق خواب پرت شد رو کله ام و یه فحش ابدارم اول صبح نوش جان کردم.
  • + نوش جانت. کی پنج صبح پا میشه می خنده؟
  • هه هه. من دیوونه. ولی خدایی نمی دونی چه کیفی کردم. بعد اونم نیم ساعت داشتم به پرتاب بالشت که انقدر دقیق بود می خندیدم.
  • + دیوونه. خدا نکشتت انقدر خندیدی. منم خنده ام گرفت.
  • الان یکی هم پیدا میشه یه تفنگ روی شقیقه تو میزاره و میگه خفه خون بگیر بزار بخوابیم.
  • + تفنگ رو از کجا اوردی؟
  • تفنگ چخوف بود دیگه؟
  • + یا حضرت عباس، چخوف رو کجای دلم بزارم. اون اینجا چه می کنه؟
  • چه بدونم از دست این استاد شاهین باز قیمه ها رو ریخت تو ماستا. وسط بحث خنده یه تفنگ هم اورد وسط . منم که سرخوشم همه چی رو به هم می بافم.
  • + خیلی خندیدی، خل شدی ها برو یکم به کارات برس.
  • باشه پس تو چرا داری می خندی؟
  • + خوشم اومده. استرسم کم شده. از دیشب عزای امتحان امروز رو گرفته بودم. صبحم اصلا حالم خوب نبود. زنگ زدی انقدر مسخره بازی در اوردی به کل استرسم یادم رفت.
  • راستی؟ امتحان چی داری؟ ساعت چند؟
  • + هاها ریاضی ساعت یازده.
  • خره الان که یازده و نیمه
  • + شوخی می کنی؟
  • نه بابا چه شوخی دارم. پرید نه؟
  • + (خنده و گریه در هم می امیزد.) خدایا شکرت. اخیش یعنی رد شدم رفت. حالا انتخاب دیگه ای جز رشته ادبیات ندارم.
  • چی میگی دیوونه؟ امتحان ندادی. بابات کله ات رو میکنه.
  • + ها ها ها. دیگه مهم نیست. خدا هم نمی خواد من برم رشته ریاضی.
  • خنده با تو چه کرد.. پاک خل شدی رفت. تا نو شریک جرمت نکردم برم روی تمرینم کار کنم.
  • +موضوعت چیه؟
  • در مورد یه شعره.
  • + چه شعری؟
  • یه مردی بود که لب نداشت.
  • + آشناست.
  • اره عشق ادبیات! به نظرم برو ریاضی. مال احمد شاملو دیگه. اینو همه می دونن. یه مردی بود حسین قلی چشماش سیاه، لپاش گلی. غصه و قرض و تب نداشت اما باسه خنده لب نداشت. خنده بی لب کی دیده، مهتاب بی شب کی دیده. لب که نباشه خنده نیست پر نباشه پرنده نیست. طولانیه
  • + قشنگ بود. واجب شد برم ادامش رو هم بخونم. حالا تو چی می خوای درمورد این شعر بنویسی.
  • می خوام ببینم لب لازمه خنده است؟ نمیشه بدون لب خندید؟
  • +جالبه. ولی این که دیگه فکر کردن نداره. لازم نیست چیزی درباره اش بنویسی. خنده یه چیز درونیه. تو برق چشم ها هم دیده میشه.
  • اره توی رقص و تک تک اجزا و حالات بدن دیده میشه. اما بازم میشه یه چیزی از توش در آورد.
  • + راستی چرا شاملو گفته خنده بی لب نمیشه؟
  • اون حرف از دید حسین قلی بوده، بعد در خلال شعر میگه که حسین قلی غصه خورک خنده نداری به درک خنده که شادی نمیشه عیش دومادی نمیشه. دله خنده سر پشک خره خنده دل تاج سره خنده لب خاک و گله خنده اصلی به. و این حسین قلی برای رسیدن به خنده راه زیادی رو طی می کنه و سختی های زیادی می کشه و اخر شعر تموم چیزایی که برای خندیدن رفته بود سراغشون تا لبشون رو به امانت بگیره بهش میگن.« ای خنده خنده خنده رسیدی به عرض بنده؟ دشت و هامونو دیدی؟ زمین و زمونو دیدی؟ انارگلگون می خندید؟ پسته خندون می خندید؟ خنده زدن لب نمی خواد؟ داریه و دمبک نمی خواد  یه دل می خواد که شاد باشه از بند غم ازاد باشه
  • + خیلی خوب بود. برو تمرینت رو انجام بده منم برم سمپوزوم رو گوش کنم شاید منم تونستم یه کاری کنم. ها ها
  • عمرا تو برو بخواب ها ها ها

  • نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

پرواز خیال

لیلا علی قلی زاده در پرواز خیال

اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم که میل به خواندن کتاب های انگیزشی و آموزشی و برنامه ریزی های منظم روزانه، تا حدودی پرواز خیال را ناممکن کرده است. گویا تبدیل به رباتی شده ام. در ساعت مقرری می خوابم و در ساعت خاصی بیدار می شوم و به محض بیدار شدن کارهای روتین روزمره را انجام می دهم. کمبود خواب تا حدودی عکس العمل مرا در برابر حوادث و اتفاقات کوچک کم کرده است. البته زیاد هم بد نیست. حداقل در بعضی موارد خوب هم هست. چند شب پیش تازه از باغ آمده بودیم که دخترک گفت گرسنه ام. برایش غذایی گرم کردم و تا تمام کردن غذایش کنارش نشستم. به تماشای تلوزیون نشسته بودم اما در واقع تلوزیون نمی دیدم. انگار در خواب و رویا بودم. همراهمان از باغ یک حشره کوچک را سوغات آورده بودیم. روی گل های فرش نشسته بود. واکنشی در برابرش نشان ندادم.  تنها در فکر بودم که با لیوان آبی که در دستم است آن را بگیرم و در جایی رهایش کنم. یا با پشت لیوان چنان بر فرق سرش بکوبم که آش و لاش شود. در هر دو صورت باید لیوان خالی از آب می بود. تا اب را بنوشم، حشره بد ترکیب به پرواز درآمد. دختر کوچولو آن را دید. بالا و پایین می پرید و اشک می ریخت که آن را بگیریم. اما من با ارامشی بی سابقه مابقی آب را نوشیدم و به دخترم گفتم اگر غذایت تمام شده برویم، تا بخوابیم. دخترم واکنش مرا که دید آرام شد. اگر وقت دیگری بود تا آن بیچاره را نمی کشتم، راحت نمی شدم. ان بی خوابی مرا از جنایتی هولناک باز داشت. این روزها ایده ها به سراغم می آمد، اما به سرانجامی نمی رسید. در چالش نوشتن ایده ها را روی کاغذ می آوردم.اما به بازخوانی و اصلاحش نمی پرداختم و درنتیجه چیزی برای انتشار نداشتم. همه را به روزهای دیگر موکول کرده بودم. راستش خیلی هم به خاطر بی خوابی نیست. امروز به بهانه خواندن کتاب به اتاقم رفتم و چند صفحه ای که خواندم کتاب به دست غرق در خواب شدم. دست و دلم به نوشتن درست و درمان نمی رود. از هر دری می نویسم و در نیمه راه رهایش می کنم. گرمای هوا کلافه ام کرده است. کلمات در گرما از نقطه امن خود بیرون نمی آیند. فکرم به همه جا پر می کشد و بی آنکه  در نقطه ای کمی تعلل بنماید و لحظه ای صبر کند، پروازی برق آسا دارد. یک لحظه به شب های تابستان کودکی ام می رود. زیر نور ماه روی تشک های ضخیمی که مادر انداخته است دراز کشیده ایم . من و پسر عمویک مهدی و دختر عمه ی پدرم، پری که یکسالی از من بزرگ تر است. عمویم با دختر عمه اش ازدواج کرده و این دختر عمه که با او زیر نور ماه روی پشت بام خوابیده ایم، خاله پسر عمویم است. من دوسالی از پسر عمویم بزرگ تر هستم. می خواهم با پری حرف های دخترانه بزنم. اما مهدی خودش را بزور میان ما جا کرده است و دائم حرف می زند. قصد خوابیدن ندارد. کلاس سوم هستم و یواشکی کتاب های فهمیه رحیمی و نسرین ثامنی می خوانم هر جا که باشد داخل کمد، در انباری که می دانم سوسک و مارمولک هم دارد، با تمام ترسی که دارد، با لذت کتاب می خوانم. او هم عاشق کتاب است. بانوی جنگل را او به من داده تا بخوانم. می خواهیم درباره خوانده هایمان با هم حرف بزنیم اما مهدی کوچک است، ممکن است اسرارمان را به کسی بگوید. پری بزرگ تر است و بلد است چطور او را دست به سر کند. شروع می کند از زیبایی ماه حرف زدن. خوب که محو زیبایی ماه می شویم یک داستان من درآوردی درباره زنجیری که ماه از آسمان به پایین می اندازد و پسربچه هایی که با خود می برد را تعریف می کند. متوجه فریبکاری او می شوم. با او همدست می شوم و بهت و حیرتم را از این داستان نشان می دهم و سریع سرم را زیر پتو می برم. مهدی با دقت به حرف هایش گوش می دهد و بعد جیغی می زند و از پشت بام فرار می کند و به خانه شان می رود. چند دقیقه بعد صدای زن عمویم بلند می شود که می گوید پری فردا به حسابت می رسم و ما دلمان را از خنده می گیریم و بعد حرف هایمان را می زنیم. نگران فردا نیستیم. خیالم دوباره به پرواز در می آید. زیر پل ورسک ایستاده ام و عظمت آن مرا مسحور می کند. همیشه به سیاه کل که می رسیم دلم آشوب می شوم. میان حال اینده و گذشته می مانم. انگار در زندگی قبلی ام اینجا می زیسته ام. زنی با موهای کوتاه و سپید، با صورتی خندان و چشم هایی به رنگ ابی روشن و درخشان روی لبه کوه نشسته است و به دور دست ها خیره شده است و مرتب چیزی را در دفترش یادداشت می کند. هرکس که از کنارش رد می شود با احترام به او سلامی می دهد. او با یک لبخند جوابشان را می دهد. یک نقاشی از پل ورسک در خانه ام دارم. خودم آن را کشیده ام.  همان زمان که هنوز مادر نشده بودم و زیبایی های دنیا روحم را تسخیر می کرد.

کمی بعد سفری به اصفهان دارم. شش سالم است. با تاکسی نارنجی پدر به سفر رفته ایم. به دیدن منارجنبان می رویم. خواهرم کوچک است مادرم ایستاده و او را در بغل نگه داشته است. من و پدر با هم به داخل یک برج می رویم. برج دیگر را تکان می دهند برجی که ما در آن هستیم، ناگهان تکان می خورد. این هنر معمار سازنده این بنای تاریخی است. احساس خوبی است. اما فوبیای قرار گرفتن در مکان تنگ سراغم می آید. می خواهم از آنجا فرار کنم. به زحمت خودم را از میان آدم ها می کشم و به بیرون برج می رسم. خیلی زود پشیمان می شوم ولی دیگر اجازه ورود ندارم. دفعه بعد که رفتیم برج ها را بسته بودند.

کاش آن روز نترسیده بودم.

بازهم سفری دیگر، مشغول شستن ظرف های ناهار هستم که خودم را کنار زاینده رود با امینه می بینم. امینه آوازی را سر می دهد. طراوت وآزادی که در صدایش وجود دارد مرا بوجد می آورد. صدای او با صدای جاری آب درهم آمیخته است و ملودی زیبایی را بوجود اورده است. قدم می زنیم و دوستان دیگرمان را هم می بینیم. امشب همه هوای خواندن به سرشان زده است. اگر در قید و بند اسارت نبودم همان جا می رقصیدم. سمفونی زیبایی از موزات از رادیو پخش می شود. دست از کار می کشم و به رقص در می ایم. پاهایم را سبک روی زمین می گذارم و چرخ می زنم. غرق در موسیقی می شوم و خودم را در سالن رقص می بینم. مثل کودکان شده ام. آزاد و رها بی هیچ قید و بندیمی چرخم و می چرخم تا به گذشته دور پرتاب می شوم. به آن روزهای گرم تابستان  که تنها چهار سال داشتم. خواهرم تازه بدنیا آمده بودم. مادرم سرگرم کار خانه و نگهداری از بچه بود. من رها با دختر عمویی که دوسال از من کوچک تر بود، به هر کوچه ای سرک می کشیدیم. در گشت و گذارمان درختی را یافته بودیم که برگ هایش تا زمین کشیده شده بود. جلوی کارخانه ایرکو زیر آن درخت خاله بازی می کردیم. نگهبان کارخانه هر وقت ما را می دید می گفت که آنجا بازی نکنیم اما ما عاشق بازی زیر آن درخت بودیم. برگ هایش را به خاطر ما کوتاه کردند. دیگر نمی توانستیم آنجا بازی کنیم. پله های فلزی جلوی مسجد، مکان جدید بازی مان شد. آنجا می نشستیم و باهم به سفر می رفتیم.  حالا روزهای زیادی از آن روزها گذشته است. درگیر شدن در زندگی روزمره تمام آن لحظات شیرین و پرواز خیال را از بین برده است. مدت زیادی بود که خاطرات زیبا را فراموش کرده بودم. اما وقتی شروع به نوشتن کردم همه خاطرات یکی یکی مثل قطاری سریع السیر از ایستگاه چشمانم، رد می شوند و لبخندی عمیق روی لب هایم خوش می نشیند.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

دوم تیر- هدفم از تولید محتوا

چند روز پیش مطلبی را درباره تولید محتوا در اینستاگرام می خواندم. این دوست عزیر در مطلب خودشان نوشته بود که الگوریتم اینستا طوری است که صفحات سرگرمی بیشتر از صفحات آموزشی دیده می شوند و افراد بیشتر به سمت و سوی این قبیل محتواها می روند.

حالا برای کسی که دست به تولید محتوای آموزشی می زند چه اتفاقی می افتد؟ اگر ویدیو باشد بازدید خوبی می خورد اما اگر صرفا به نوشتن اکتفا کنی چندان بازدید نمی خورد. چرا که افرادی که در فضایی مثل اینستا تعاملات اجتماعی دارند حوصله خواندن متن های بلند را ندارند و اگر دلشان بخواهد متن بلندی را بخوانند به سراغ دیگر پلتفرم ها مثل ویرگول می روند.

 اگر تو  تا حالا فردی بودی که صفحه ات پر از محتوای های غیر مفید و صرفا خنده دار بود، با اضافه کردن یکی دو پست انگیزشی و آموزشی خود به خود فالور هایت را از دست می دهی.

 دیروز یکی از دوستان  در خصوص همین مورد با من صحبت کرد. امروز در حین مطالعه کتاب باشگاه پنج صبحی ها به این جمله برخوردم. زندگی در ثروت، شهرت و تحسین دیگران خلاصه نمی شود. بعد پیش خودم گفتم هدف از پست های آموزشی و انگیزشی هر روزه ام چیست؟ آیا به دلیل تحسین دیگران این کار را می کنم؟ که اگر این باشد باید فاتحه هدفم را بخوانم. چون دیری نمی گذرد که افراد با دلیل های متفاوت از دنبال کردن من انصراف می دهند. یا هدفم این  است که بتوانم حال یک نفر را خوب کنم. باید با خودم صادق باشم. روزی که پیج اینستایم را زدم دلم می خواست خیلی از تصاویر و لحظه هایم را آنجا به یادگار بگذارم و لحظه های شادم را با دیگران به اشتراک بگذارم. اما بعد متوجه شدم دیدن خیلی از تصاویر باعث ناراحتی حسودان و بد نظران می شود و بدتر از آن شاید دل کسی از دیدن خوشی های کوچک منم هم بگیرد وآن ها همین خوشی ها را هم نداشته باشند. بی خیال اشتراک لحظه های خوب شدم. بعد دلم خواست داستان هایم را به اشتراک بگذارم که بازهم احساس کردم رفتارم طوری شده که گوشه نشینی را اختیار کرده ام چرا که داستان هایم هیچ بازخوردی نداشتند و من ناراحت بودم از اینکه داستانم هایم خوانده نمی شوند و شاید هم خوانده می شوند به حدی ضعیف و ابتدایی هستند که کسی به آنها توجهی نمی کند و حتی به خودشان زحمت نمی دهند که زیرش بنویسند بی خود و مزخرف بود.

 دوباره زمانی در اینستا فعال شدم که یکی از اساتید ما را تشویق به این کار کرد. البته قبلش سایتم را راه اندازی کردم و نوشتن در ویرگول و وبلاگ و سایتم به تمامی آن ها ارجحیت پیدا کرد. اما بازدیدی که در اینستا صورت می گرفت بیشتر از تمامی این پلتفرم ها بود و من باید آنجا هم فعالیت می کردم. اما این بار به دلایلی متفاوت از قبل که به راحتی از ادامه راه منصرف نشوم. اصلی ترین دلیلش این بود که بر ترس هایم غلبه کنم و پا به دنیای دیگری غیر از درون خودم بگذارم. من  همیشه می نوشتم اما از ترس تحسین نشدن و مورد سرزنش قرار گرفتن  دیگر متنم را منتشر نمی کردم. یا حتی به اسامی مستعار منتشرشان می کردم. جرات نداشتم با نام خودم کاری کنم. حالا چالش ساز شده ام. می نویسم و منتشر می کنم و بازخورد هم می گیرم گاهی انقدر دوستانه که  کمی مغرور می شوم و دیگر دست به انتشار نمی زنم و گاهی از جبهه مخالف که روحم را خدشه دار می کند. اما در جریان رشد شخصی که قطعا یک شبه بدست نمی آید  توانم را در برابر این قبیل نامهربانی و نظرات توهین آمیز بیشتر کرده و دربرابر نظرات مخالف صبوری کی کنم و با آرامش بیشتری برخورد می کنم. اتفاقا دیروز از این قبیل اتفاقات برایم زیاد افتاد، اما یاد سنگ هایی افتادم در مسیر رشد و ترقی وجود دارد و به جای بهم ریختن با آرامش سنگ ها را کوچک و تبدیل به شن ریزه هایی کردم که با وزش باد و جریان آب از مسیرم به سادگی کنار می روند.

دلیل دیگرم یاد گیری در حین یاد دادن آموخته ها به دیگران است. یک بار می خوانم، بار دیگر نکته برداری می کنم و در آخر خلاصه ای از آموزه هایم را روی صفحه اینستا به اشتراک می گذارم. آخرین دلیلاین است که می خواهم رسالتم را به عنوان یک نویسنده که از کودکی آرزو داشت که معلم باشد انجام دهم. اگر فقط و فقط بتوانم یک نفر را در این مسیر با خودم همراه کنم و فقط یک نفر بگوید فلانی من هم به دنبال تغییر در زندگی ام هستم، راهش را به من بگو؟ رسالتم را انجام داده ام و حالم خوب می شود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

وبلاگ شخصی نویسنده

نوشته های نویسنده در ویرگول

پیج شخصی نویسنده

از تیر چه خبر؟

یک نوشته کاملا شکسته

اولین روز تیر

امروز به بهونه مهمونی رفتن می خواستم از زیر نوشتن در برم. دیروز خیلی خوب نوشته بودم و می خواستم به جبران اضافه کاری دیروز، امروز رو مرخصی بگیرم. پیش خودم گفتم نمی تونم نامه آموزشی بنویسم چون نیازمند ساعت ها مطالعه است، پس این میره کنار. نمی تونم یه نمایشنامه آبکی هم بنویسم چون اینم نیازمند ساعت ها فکره و اینم رد شد و اینکه یه داستان کوتاه هم نمی تونم بنویسم چون بازم وقتم گرفته میشه. خلاصه که مغزم حسابی شیطنت می کرد و بهونه های واهی برای نوشتن می آورد. داشتم تمرین های زبان رو انجام می دادم که طبق معمول خوابم گرفت و می خواستم بپرم توی رختخواب که دیدم تنها چیزی که می تونه مغزم رو دوباره فعال کنه و روی کارمتمرکز کنه همون نوشتنه. پس به جای پریدن تو رختخواب و چرت زدن اومدم سر کامپیوتر و یه فایل جدید باز کردم با عنوان تیر 1400 و شروع کردم به نوشتن. نوشتن برای نوشتن. اونقدر می نویسیم تا از دل این نوشته ها بالاخره یه چیز بدرد بخور پیدا بشه.

یه مطلبی بود که دیروز بهش رسیده بودم گوشه یه کاغذ نوشتم تا سر فرصت بشینم و راجع به اون بنویسم اما دیروز اصلا فرصت نشد. بعنی اونقدر در مورد موضوعات مختلف نوشته بودم که دیگه جعبه نوشتنم پر شده بود. تازه بعد ظهرم یه محصول خراب بدست رسید که چند ساعتی درگیر مرجوع کردنش بودم و دیگه اصلا نمی تونستم راجع به چیز دیگه ای فکر کنم. راجع به تمرکز هم کلی چیزای تازه یاد گرفتم که دوست دارم راجع به اون بنویسم. اما اول بریم سراغ مطلب مهم زیر:

برنامه ریزی

یه نکته توی برنامه ریزی ها وجود داره که باید بهش دقت کنید. اگر برنامه ای که می چینید زیادی سخت باشه و نتونید همه اش رو انجام بدید. عزت نفستون دچار مشکل میشه و به خودتون می گید من از پس انجام هیچ کاری برنمیام و یواش یواش بی خیال انجامش می شید. چون قبول کردید که بی عرضه اید و تمام. حالا از اون طرف اگه برنامه شما زیادی هم آسون باشه و هیچ چالشی نداشته باشه. یواش یواش به خودتون مغرور میشید و دیگه هیچ پیشرفتی تو کاراتون ندارید و بعد یه مدتم برنامه زیادی ساده، شما رو دلسرد می کنه و بازم از انجامش طفره می رید. برنامه ریزی رو نباید ماهانه انجام داد. شما برای ماه می تونید بگی مثلا من این پنج تا کار رو باید توی این ماه انجام بدم. اما اگه فقط به اون اکتفا کنید بعد یکی دو روز بی خیالش می شید و میندازیدش برای اخر ماه و درنهایت هم ممکنه انجامش ندید. اما بعد از اینکه یه برنامه کلی چیدید باید اونو با جزییات روی کاغذ بیارید. مثلا من قراره این فصل کتاب صحنه پردازی در رمان و باشگاه پنج صبحی ها رو بخونم و این که تا درس 27 زبان که حدود ده درس عقب هستم رو بخونم و درس های قبلی رو مرور کنم. این برنامه غیر از برنامه ریزی روازنه منه  که باید به صورت روتین انجام بشه. خوب اگه همینجوری کلی بهش نگاه کنم مغزم درد می گیره. هم کتابا حجمشون زیاده و هم درسای زبان که چیزی حدود 30 ساعته که باید دائم هم مرور بشه. من به جای این که کلی نگاهش کنم میام تقسیمش می کنم. روزی یه فصل از کتابم رو می خونم و دو روز در میون بار یک درس زبان رو که بازم چون نمی تونم یک سره بشینم سرش برای خودم چالش 5 دقیقه رو طراحی کردم و هر بار که میام سرش تا جایی که خسته نشم ادامه میدم و بعد دوباره توی یه تایم دیگه میام سراغش تا خونه پنجم هر کدوم از برنامه هام پر بشه. در واقع هر شب قبل خواب برنامه اون روز رو بر اساس کارهای جدیدی که برام پیش اومده می چینم. مثلا امروز قراره به یک مهمونی برم. خوب قائدتا نمی تونم ساعت زیادی رو به مطالعه و نوشتن اختصاص بدهم. بنابراین برنامه نوشتنم رو یکم سبک می کنم. برنامه  مطالعه رو هم همینطور. اینجور اخر شب با دیدن لیستی که جلوش تیک نخورده عزت نفسم تخریب نمیشه.

با این حال که برنامه سبک شده ولی سعیم رو میکنم که چالش 5 دقیقه هام کاملا پر بشه. که از پروتوکل عادت سازی عقب نیفتم. برای این که یک عادت شکل بگیره تقریبا به 66 روز کار و تلاش مداوم نیاز هست و نمیشه حالا بخاطر یک مهمونی برنامه عادت سازی رو خراب کرد.

امروز یه مطلب هم درباره وبلاگ توی صفحه مدرسه نویسندگی خوندم. نوشته بود وبلاگی که به روز نمیشه همون بهتر که بسته بشه. یادم افتاد از وقتی سایتم رو راه اندازی کردم اصلا سراغ وبلاگم نیومدم  و حسابی تار عتکبوت بسته. پس گفتم بیام روز نوشت امروزم رو توی وبلاگک منتشر کنم که یکم تر و تمیز و نو نوار بشه.

خوب دیگه کم کم آماده بشیم بریم مهمونی. یه دوستی دارم دخترش شش ماهی هست بدنیا اومده اما بخاطر کرونا نرفته بودم ببینمش. حالا که مدت ها تو خونه موندم و خیالم راحته که پاکم تصمیم گرفتم که برم ببینمش.

من عاشق مهمونی عصرونه ام.  به سه  دلیل، اول که لازم نیست زیاد بدو بدو کنی و دوم اینکه لازم نیست همسرت رو با کلی التماس با خودت همراه کنی. سوم اینکه حیلی راحت تو مهمونی می شینی و هی لازم نیست جلوی آقایون تنبل دولا راست بشی. من وقتی خودم تنها تو خونه باشم از بس قوتم کمه هیچی چیزی بهم نمیریزه. ولی کافیه جناب همسر پایش رو بزاره تو خونه اون وقت هر یک کلمه ای که می نویسم باید یه خوراکی هم برای آقا ببرم. شما جای من بودید براتون خلاقیت می موند. تازه جناب همسر همیشه میگه فلان نویسنده توی یه نشست طوری می نوشته که خودکارش تموم میشده و بعد بلند می شده. اما من توی هر نشستی که می نویسم باید به کوهی از ظرف های در اومده و ریخت و پاش های تو خونه هم فکر کنم.  حالا اگه بتونم بشینم. بیشتر نوشته هام که توی راه رفتنه .

خوب دیگه، بیشتر از این نمی تونم معطل کنم. هنوز حاضر نشدم. حاضر شدن هر کدوممون یه نیم ساعتی طول می کشه.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده