روز شانزدهم با چگونه کمال گرا نباشیم.

همه اشتباهات یکسان نیستند.

چرا این طور می شود؟

ما از برخی از اشتباهات به سادگی می گذریم. اما در برابر برخی اشتباهات عکس العمل وحشتناکی داریم. مثلا وقتی کار لباس شویی به اتمام رسید و متوجه شدیم تعدادی لباس کثیف را فراموش کرده ایم خیلی به خودمان سخت نمی گیریم. اما اگر در یک سخنرانی یک تپق داشته باشیم، مرتب خودمان را تنبیه و سرزنش می کنیم.

به این دلیل که اشتباهات یکسان نیستند. در واقع این موضوع اشتباه کردن نیست که اذیتمان می کند. ترس ما از این است که اشتباهاتمان تعیین کند که چه شخصی هستیم.

باید بدانید که اشتباهاتمان نیستند که ما را تعریف می کنند و آینده مان را شکل می دهند. بلکه واکنش ما نسبت به آنهاست که تعیین کننده است. اگرچه که انجام هر کار اشتباهی، حس یکسانی را در ما بوجود نمی آورد. اما بایستی واکنشمان نسبت به آنها یکسان باشد. بیاموزیم و ادامه بدهیم. با واکنش درس گرفتن از اشتباهات و ادامه دادن مسیر روزی می رسد که در انجام امورمان تمام و کمال موفق می شویم.

ما به خاطر ترس از اشتباهات مان و ترس از نرسیدن به اهدافی که برای خود در نظر می گیریم، گاهی رویه تنبلی را پیش می گیریم . کاراها را مرتبا به تاخیر می اندازیم. اما ما تنبل نیستیم و صرفا بخاطر ترسی که از اهداف کمال گرانه مان داریم متوقف شده ایم.

طرز فکر دوگانه، روشی قدرتمند برای حل مشکل نگرانی از ارتکاب اشتباه محسوب می شود.

عملکرد آن به گونه ای است که اشتباهات خیلی هم، اشتباه محسوب نمی شوند. روشی نیرو بخش است زیرا با بهانه تراشی هایی مثل تماشای تلوزیون و چرخیدن در فضای مجازی، رقابت می کند. با ساده کردن کارها ما را به حرکت به سوی جلو تشویق می کند.

بهانه ها به ندرت معنای غیر ممکن بودن چیزی را می دهند. بلکه به این معنا هستند که شرایط ایده آل نیست. در تمرین موسیقی به درسی رسیدیم که انجام ان برای دخترم سخت بود و برای انجام ان انرژی زیادی صرف می کرد. کم مانده بود که به طور کل از زدن ساز انصراف بدهد. با طرز فکر دو گانه که به او یاد دادم، انجام تمرین ها را برای او ساده تر کردم. تا قبل از ان او با این طرز فکر که هرگز نمی تواند این آهنگ را به خوبی بزند، از انجام آن سرباز می زد. اما من به او گفتم مهم این است که برای ان وقت بگذاری، خوب انجام دادن یا بد انجام دادنش مهم نیست همین یک کار ساده، مثل موفقیت است ولی اگر آن را انجام ندهی، شکست خوردی. بعد از دو هفته تمرین مداوم با اینکه هنوز به آن سطح از عملکرد که انتظارش را داشتیم نرسیده بود، اما نسبت به روزهای اولی که این درس را یاد گرفته بود، حقیقتا در سطح بالاتر و بهتری بود.

روش دوگانه بر حقیقت ها تمرکز می کند اما روش قیاسی بر کیفیت و تاثیر و میزان پذیرش دیگران و اشتباهات و..

همیشه از روش دوگانه برای انجام کارهایتان استفاده کنید و با یادگیری و تمرین، بدون نگرانی به نتیجه دلخواهتان خواهید رسید.

برای اینکه به موفقیت برسید، مسیری با حداقل سختی، بسازید.

کسانی که در ذهن خود را موفقیت را ساده کرده اند و راه رسیدن به آن را نزدیک تر از شکست تجسم کرده اند، همان هایی هستند که وارد«چرخه موفقیت» خواهند شد.

چرخه های منفی مثل خستگی- تنبلی ، افسردگی- غیرفعالی، گناه- پرخوری، بسیار فراگیر شده اند، زیرا راه های از پیش تعیین شده ای هستند که بر اساس حداقل سختی شکل گرفته اند. وارد آن ها شدن بسیار آسان است و ما هم راه آسان را می پسندیم. به همین دلیل است که برای رسیدن به موفقیت بایستی آن را آسان کنید.

راز موفقیتی مداوم که با گذر زمان بر آن افزوده شود. این است که اهداف کوچک را با طرز فکر دوگانه بیامیزید. طرز فکر دوگانه موفقیت و حدکمال را برایتان در قاب دیگری معنا می کند و هدف کوچک، رسیدن به هدف نهایی را آنچنان آسان می کند  که مقاومت کردن در برابرش، تقریبا غیر ممکن می شود.

به یاد داشته باشید که در صورت تداوم، حتی پیشرفتی کوچک و پرعیب و ایراد هم، راهی به جلو پیدا می کند.

کلید زندگی اقدام به انجام کارهای صحیح است. منظور این نیست که معتاد به کار شود. بلکه منظور این است که کار درست را در زمان درست انجام دهید. گاهی استراحت کردن بعد از یک کار سخت بهترین و درست ترین کار است اما نباید ان را با زندگی غیرفعالانه جانشین کنید.

با تعریف اینکه پیشروی پیشرفت همان موفقیت است. هر روز احساس خوبی از خودتان داشته باشید.

اگر زمین بخورم و جلوتر بیفتم. بازهم نسبت به زمانی که قدمی برنداشته بودم، جلوتر هستم.

هدف های بزرگ علاوه بر اینکه سوخت و انرژی زیادی برای رسیدن به انها مورد نیاز است، به جای اینکه شما آن را کنترل کنید، آن ها شما را کنترل می کنند.

اگر هدف خیلی بزرگ باشد، بعد از مدت ها تلاش برای رسیدن به هدفی غیر ممکن  یا انرژی و سوختتان را از دست می دهید یا از اینکه برده رسیدن به هدفی غیر ممکن باشید، در نهایت شورش می کنید و از انجام آن سرباز می زنید.

شورش در کودکان به شکل اوقات تلخی بروز می کند و در بزرگسالان با تماشای تلوزیون و می گساری و بی فکرانه هدر دادن وقت  در اینترنت و راه های دیگر خود را نشان می دهد.

موفقیت را برای خود تعریف کنید. پیشروی و پیشرفت را معنای جدید موفقیت بدانید. با این تعریف، موفقیت برایتان مفهوم ذره ای پیدا می کند. با این مفهوم همیشه احساس رضایت از رسیدن به موفقیت را تجربه می کنید.

خلاصه ای از کتاب استفاین گایز به همراه تجربه ای شخصی از لیلا علی قلی زاده

هفتمین ایده از صد و یک ایده توسعه فردی برای زندگی بهتر

مهارت های سخن وری را یاد بگیرید.

سخن وری

یادگیری مهارت هایی که به طور مستقیم و غیر مستقیم، روی کار و حرفه شما تاثیر می گذارد، نقش بسزایی در رشد شما دارد.

یکی از این مهارت ها فارغ از اینکه حرفه شما چه باشد مهارت سخن وری است. یک رهبر، مدیر، فروشنده، معلم، تولید کننده یا حتی یک کارمند ساده خدماتی، همه و همه به این مهارت احتیاج دارند تا بتوانند با استفاده از این مهارت برنامه ها و کار خود را به نحو احسنت و رضایت بخش ارائه کنند.

یک محصول هرچقدر هم که خوب باشد، وقتی فروشنده نتواند آن را به خوبی ارائه کند، اصلا دیده نمی شود و سال ها در قفسه فروشگاه ها خاک می خورد. یا یک معلم هرچقدر هم دانش خوبی داشته باشد اما نتواند مطالب را به نحو احسنت ارائه بدهد، دانش آموزان بی علاقه و بی انگیزه ای خواهد داشت. توجه کنید که برای یادگیری این مهارت تکنیک های زیادی وجود دارد و من قصد آموزش تکنیک ها را به شما ندارم. هرکسی که تمایل به یادگیری مهارت داشته باشد به سراغش می رود و من صرفا اینجا راهی را که موجب بهبود و کیفیت زندگیم شد، به شما نشان می دهم.

اما به یاد داشته باشید که یکی از مهارت های سیزده گانه اسکات آدامز که باعث می شود، شما به شخصیت پولسازی تبدیل شوید، داشتن مهارت سخن وری است.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

روزچهاردهم و پانزدهم از چگونه کمال گرا نباشیم

سندروم وانمود گرایی(خود ویرانگری)

در علم روانشناسی فرد مبتلا به سندروم خودویرانگری کسی است که از سوی جامعه و دنیای اطرافش فردی موفق محسوب می شود. اما از درون احساس می کند که دیگران را فریب داده و موفقیتش شانسی بوده است و این باعث می شود که شرایطی بوجود آید که اگر چه موفق ظاهر شده و هست، اما به لحاظ درونی احساس وانمود کردن به موفقیت می کند(وانمودگرایی)

وانمودگرایان نسبت به انجام کار اشتباه بیشتر از بقیه درهراسند.

آیا شما به این سندرم مبتلا هستید؟ اگر مبتلا هستید تجربیات خودتان را در این زمینه، در بخش نظرها بنویسید.

اگر شایستگی ها و پرستیژ خود را پاییتر ازشغلتان می دانید، به این سندروم مبتلا هستید.

آلبرت انیشتین با این که فردی بسیار موفق بود، به این سندروم مبتلا شده بود. او یک ماه قبل از مرگش به ملکه الیزابت بلژیک گفته بود:

احترام اغراق شده ای که به لحاظ زندگی کاری ام به دست آورده ام، توانسته است مرا به راحتی بیمار کند. حسی مرا وادار می کند که فکر کنم فریبکاری هستم که به طور غیر عمدی، دیگران را فریب می دهد.

انیشتین

تصویر غیر واقعی بزرگ بودن و بدون اشتباه بودن، از سمت جامعه باعث می شود که به افراد حس وانمود کردن دست بدهد و باعث شود از اینکه اشتباهی مرتکب شوند و حقیقت به جهانیان ثابت شود، بترسند.

لحظه تأمل

به صفت ها و عناوینی که جامعه به صورت غیر مستقیم و غیر مستقیم به شما داده است، و اینکه آن ها چگونه بر اعتقاد شما  و سنجشی که از خودتان دارید، تاثیر می گذارند، فکر کنید.

تجربه شخصی

در برهه ای از زندگی(کودکی تا نوجوانی)، خیلی از افراد فامیل در خوب بودن، مرا مثال می زدند. همین تصویر دختر خوب باعث شده بود که نتوانم  خیلی از کارهایی که مایل به انجامشان هستم، را پی گیری کنم.  و می ترسیدم کاری کنم که از چشم بقیه خوب نیاید و در خط مستقیمی حرکت می کردم که تعریف دیگران از من خراب نشود. اما حس وانمود گرایی مثل خوره بر جانم افتاده بود و احساس فریبکاری را داشتم که به ظاهر خوب می آید. خودم چنین تعریفی از خودم نداشتم.

وانمودگرایان، به طور آشکاری معمولی بودنشان را برملا می کنند.آن ها، قسمت های خاصی از عملکردشان را خاص می دانند، اما هرگز به این فکر نیستند که خودشان را در حدکمال نشان بدهند. حتی ممکن است تمایل داشته باشند که از شاخ و برگ تصویر آراسته اس که عموم از آن ها ساخته اند، بزنند.(هنگامی که کسی از من تعریف می کرد، نقص هایم را یاد اوری می کردم تا خیلی مرا در چشمشان خوب نیایم.)

وانمودگرایان می کوشند تا خودشان را به استانداردهای عموم مردم نزدیک کنند. آن ها در هر زمینه ای، استانداردهای دیگران را اندازه گیری می کنند. در مقایسه با استانداردهای عمومی، خودشان را نکافی می بینند.

آن ها تلاش می کنند که ناکامل بودن خود را با قرار نگرفتن در شرایطی که ممکن است ناتوانی هایشان برملا شود، مخفی کنند.

انسان موجودی ناقص است و برای همین هم است که موقیت هایش ستودنی است. اگر قرار باشد که همه کامل باشند که دیگر موفقیت ارزش ندارد و موضوع خاصی نیست.

همان کسی که واقعا هستید، باشید و همان چیزی را که احساس می کنید، بگویید. زیرا آن هایی که حواسشان به شماست، به این چیزها اهمیت نمی دهند و ان هایی که به این چیزها اهمیت می دهند، حواسشان به شما نیست.

دکتر سیوس

تفاوت در نقطه تمرکز، دیدگاه را تثبیت می کند.

معمول گرایان خودشان را معمولی می بینند و می پذیرند. همین باعث می شود که هر موفقیتی و تمام موفقیت هایشان در نظرشان عالی بیاید.

کمال گرایان می کوشند تا تصویری ایده آل و در حدکمال از خود بسازند. همین باعث می شود که هر موفقیت و همه موفقیت هایشان در نظرشان مثل چرک کف دست باشد.

فقط هنگامی که نقایصتان را به عنوان یک دوست در آغوش بگیرید، می توانید کنترل آنها را بر اعتماد به نفس و دیدگاهتان، در نطفه خفه کنید.

هرکس نتواند موفقیت خود را درونی کند، دچار حس وانمود گرایی می شود.

بهترین راه برای مبارزه با سندروم وانمود گرایی، درونی کردن موفقیت از طریق نوشتن هست.

موفقیت هایتان را بنویسید. و هر زمان که حس وانمودگرایی به شما دست داد به سراغ دفترچه بروید.

رفتار ما تحت تاثیر دو عامل ترس و میل قرار دارد. آن ها که ترسشان از میلشان بیشتر است، به سختی می توانند برای پیشبرد زندگیشان، اقدام به انجام کاری کنند.

اگر با ترس های پنهانی تان مقابله نکنید، اینکه چقدر برای رسیدن به موفقیت ها میل و انگیزه دارید، اهمیتی ندارد زیرا آن ترس های نهانی همیشه در وجودتان می ماند تا خراب کاری کنند.

طرز فکر دوگانه

با تغییر دیدگاه می توانیم حس ترس از ارتکاب اشتباه را پایین بیاوریم.

طرز فکر دوگانه، زبان کامپیوترهاست و فقط از 2 عدد تشکیل شده است. 0 و 1 . در این زبان جز صفر و یک عدد دیگری وجود ندارد. در این طرز فکر میگوییم یا کاری را انجام می دهیم یا نه. اگر انجام بدهیم عدد یک و اگر انجام ندهیم صفر . در این شیوه بر روی نحوه انجام کار تمرکز نشده است.

یکی از مشکلاتی که مردم برای از دست کشیدن از کمال گرایی دارند، این است که از ایده در حدکمال بودن، خوششان می آید. کمال گرایی بسیار جذاب است. طرز فکر دوگانه  ما را قادر می سازد که از میلی که برای رسیدن به حدکمال داریم. برای ضربه زدن به زیر مجموعه کمال گرایی، استفاده کنیم.(ترس از اشتباه کردن)

مثالی از تجربه شخصی:

اولین باری که کیک درست کردم، خوب بود اما  یک بار که دستورالعمل کیک را عوض کردم و به جای آب، آب پرتغال به ان اضافه کردم، کیکم افتضاح شد. همه را در سطل زباله ریختم و تا مدت ها دیگر، نه کیک درست کردم نه شیرینی. چه چیزی باعث این رفتار من شده بود؟ در واقع کمال گرایی من باعث شده بود که حد کمال را یک کیک عالی و بی نقص بدانم. حالا که به آن روز فکر می کنم، طعم کیک بد نبود فقط مثل کیک های قنادی بافت نرم و تردی نداشت و طعمش کمی متفاوت تر از بقیه روزها بود. اما بعد از آن که دوباره بر ترس از ارتکاب اشتباه فائق آمدم و به کیک پختن روی آوردم. با مشکل دیگری روبرو شدم. کیک هایم همیشه خوب بود، اما وقتی کسی تعریف می کرد، احساس می کردم تعریفشان به این جهت است که روحیه ام را از دست ندهم و همیشه منتظر تایید پدرم بودم، چون پدرم را فرد صادقی می دانستم و اگر او یک روز هیچ تعریفی نمی کرد، هرچقدر هم که بقیه تعریف می کردند، برایم اهمیت نداشت. بازهم کیک پختن را کنار گذاشتم و حتی از آشپزی ساده روزانه هم حس تنفر داشتم. بعدا که حس موفیتم را درونی کردم و انتظاراتم رو از خودم پایین آوردم با استفاده از طرز فکر دو گانه برای پختن کیک عدد 1 و برای نپختن ان عدد صفر را در نظر گرفتم و بدون فکر کردن به نتیجه با این طرز فکر ساده شروع به انجام کار کردم و موفقیت هایم مرتب بیشتر شد. و موقیت هایم را با نوشتن درونی کردم و هربار که از به دفترچه ام رجوع می کردم از تجربه ها و موفقیت هام لذت می بردم.

در واقع وقتی ترس از ارتکاب اشتباه را از بین بردم چرخه معیوب اشتباه کردن هم از بین رفت و کیک هایم واقعا خوب شد و خودم به شخصه از طعمش لذت میبردم. هرچند ظاهرش ساده و در حد کمال نبود اما برای من کافی بود و همین کافی بودن باعث احساس رضایتمندی شد.

در طرز فکر دوگانه، تمرکز برآن است که آیا کار را انجام داده اید و یا نه. نه اینکه چقدر خوب انجام داده اید.

برای انجام یک کار نباید خودمان را درگیر پیش نیازهایش کنیم و باید صرفا شروع به انجام آن بکنیم . اگر برای هرکاری، بیش از حد به تمام پیش نیازهایش توجه کنیم و همه را فراهم کنید حتی موفق نخواهیم شد کلید برق را بزنیم.

تجربه شخصی

دیروز می خواستم کیک سیب درست کنم. اصلی ترین عنصر پخت که آرد بود را نداشتم. حوصله بیرون رفتن از خانه را نداشتم اما به جای متوقف شدن و رها کردن پخت کیک، در کابینت گشتم و دنبال چیزی بودم که بتوانم جایگزین آرد سفید کرده و با ان کیک درست کنم. کمی پودر کیک کارامل داشتم از همان برای پخت کیک سیبم استفاده کردم. طعمی متفاوت اما عالی را داشت و من به موفقیت رسیده بودم. کار را انجام داده بودم. نمره یک را گرفته بودم.

دو طرز فکر برای انجام کارها وجود دارد

  • طرز فکر آنالوگ(قیاسی)
  • طرز فکر دیجیتال(صفر و یک یا دو گانه)

و همه کمال گرایان در لشکر انجام کارها به روش آنالوگ(قیاسی) هستند. زیرا می خواهند تمام جزییات انجام کار در حدکمال باشد. اما نکته جالبی که در مورد انجام کارها به روش دو گانه وجود دارد این است که ان ها هم می توانند در حد کمال انجام شوند. اگر می خواهید معمول گرایی باشید که از انجام کار اشتباه نمی ترسد، وظایفتان را به روش دوگانه انجام دهید. زیرا به راحتی می توان آن ها را در حد کمال انجام داد. به جای اینکه از ناکامل بودن انسان برای تغییر کمال گراییتان استفاده کنید. حدکمال را در ذهن خود تغییر دهید. با انجام کارها به روش دو گانه به طرزی منطقی می توانید حدکمال را برای خود تعریف کنید.

انجام کارها به روش دو گانه، هدف رسیدن به حد کمال را به کاری ملموس و امکان پذیر خلاصه می کند. به همین دلیل است که این روش انجام کارها راضی کننده است. می توانید از این که به هدفی که کاملا انجام شدنی است، به طور کامل دست پیدا کنید، به حس رضایت برسید.

افراد خجالتی به جای تمرین کردن، تمام عمر تلاش می کنند روشی را یاد بگیرند که در حدکمال باشند تا یک گفت و گو را شروع کنند.

به جای این کار تنها صورتتان را به طرف دیگران گرفته و گفت و گو را شروع کنید. هرچه بیشتر تمرین کنید، بازخوردهای بیشتری در مورد اینکه چگونه حرفتان را بیان کرده و با دیگران مرتبط شوید، دریافت خواهید کرد و در شروع یک مکالمه راحت تر و حرفه ای تر عمل خواهید کرد.

با طرز فکر دو گانه می توانید معیارهای سنجش را پایین آورده و ترس از ارتکاب اشتباه را کم کنید و بیشتر به عمل گرایی روی بیاورید.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

جان مریم

از صبح دل توی دلم نبود، مرتب جلوی آینه می رفتم و قد و بالای خودم را بر انداز می کردم و برای خودم ترانه شاه داماد  ویگن را می خواندم. مادرم هم مرتب قربان صدقه ام می رفت.

 از توی رادیو آهنگ نازنین مریم پخش می شود.

جان مریم چشماتو واکن، منو صدا کن

شد هوا سفید، در اومد خورشید

وقت اون رسید که بریم به صحرا

وای نازنین مریم

 پیش خودم می گویم:« کاش اسم فهمیه، مریم بود و من این ترانه زیبا را هر شب برایش می خواندم». بعد از پادرمیانی های بزرگان فامیل قرار شد، فهیمه را به من بدهند. فهمیه یکی دوسالی از من کوچک تر و دختر زیبایی است. چشم و ابروی مشکی و قد و بالای بلندی دارد. چقدر نامه نگاری کرده بودم تا دلش را بدست بیاورم. اما تازه بعد از بدست آوردن دل او، سنگ اندازی های پدرش و خاله مهین شروع شده بود. خاله مهین مرتب می گفت که جواد کار ندارد و سربازی نرفته است. یادش رفته بود که شوهر خودش هم وقتی آمده بود خواستگاریش، کار نداشت. مرد دلش به زنش قرص می شود. من هم  اگر دست فهمیه را بگیرم و به خانه بیاورم، دلم به کار کردن گرم می شود. اصلا مگر قرار نیست مهندس بشوم؟ تازه سال اول دانشگاه رفتنم است. تا چند سال دیگر مهندس راه و ساختمانی می شوم و چنان پولی پارو می کنم که همه حسرتم را بکشند. قربان دایی صادقم بروم، او ضمانتم را کرد و خاله مهین روی حرفش، دیگر حرفی نزد. اگر دایی صادق نبود عمرا راضی می شدند که ما به خواستگاری فهمیه برویم. در همین فکر ها بودم که صدای تلفن بلند شد. فکر کردم فهمیه است، فوری به سمت تلفن رفتم.

***

تلفن که زنگ خورد، سوار موتورم شدم، اسماعیل بود. کار فوری و فوتی داشت، باید حتما پیشش می رفتم. بهترین رفیقم بود. از دوران ابتدایی تا حالا با هم بودیم. امکان نداشت کاری از من بخواهد و من توی حرفش نه بیاورم یا من از او چیزی بخواهم و او پشت گوش بیندازد. مادرم چقدر گفت که یک امروز رو بیخیال رفیقت شو، روز خواستگاریت است. اما من گوشم به این حرف ها بدهکار نبود. حالا تا شب خیلی فرصت بود. می رفتم و کارش را انجام می دادم و می آمدم دیگر، چیزی نمی شد که، اصلا خوب نیست حالا که می خواهم زن بگیرم، نامرد بشوم. مرد باید همیشه مرد باشد.

هوا هنوز تاریک نشده بود، اما چراغ موتورم خراب بود. تنبلی کرده بود و درستش نکرده بودم. با سرعت حرکت می کردم که زود به اسماعیل برسم و کارش را انجام دهم و به خانه برگردم. اگر دیر می شد، مادر حتما از دستم ناراحت می شد. شهرمان پر از چاله چوله شده بود. این ماموران شهرسازی هم که کارشان شده بود فقط  خراب کردن اسفالت ها و اصلا در پی درست کردنش نبودند. وقتی مدرکم را گرفتم، همین جا مشغول به کار می شوم و به تمام این مشکلات رسیدگی می کنم.

بازهم یک چاله دیگر، انگار این چاله ها تمامی ندارد. کاش چراغ موتور را تعمیر کرده بودم. این گرد و خاک ها دیگر چه می گوید. اه نمی رسم. کاش به اسماعیل می گفتم که نمی شود. باید سریعتر بروم. آخ خ خ…

***

چشم که باز کردم خودم را در بیمارستان دیدم. از حرف های اطرافیانم فهمیدم که سه روزی است که از شدت درد تقریبا بیهوش  بودم و از دنیای اطرافم خبر نداشتم. دردم زیاد بود و پرستارها مرتبا به من مرفین تزریق می کردند که درد را نفهم. انگار در یک چاله بزرگ اداره گاز افتاده بودم. هر دو زانویم خورد شده بود. عمل سنگینی روی پاهایم انجام شده بود. خواستگاری را از دست داده بودم. حتما فهیمه از دستم دلخور است که سراغی از من نمی گیرد.

امروز درست یک ماه می شود که در بیمارستانم. هر کسی را که بگویی به دیدنم آمده است از فامیل گرفته تا آشنا و غریبه، اما نمی دانم فهمیه کجاست؟ هرچه به مادرم می گویم جواب درست و حسابی که نمی دهد. می گوید فهمیه دلش ریش می شود تو را در این وضعیت ببیند. جوری با من رفتار می کنند که انگار پاهایم را از دست داده ام. پا که دارم و تا چند روز دیگر مرخص می شوم. دکترها گفته اند باید مرتب به جلسات فیزیوتراپی بیایم.  از دست فهیمه دلخور هستم. حداقل می توانست یک زنگ بزند و حالم را بپرسد. خاله مهین و شوهرش هم یکی دو بار بیشتر نیامدند. انگار هنوز دلشان با من صاف نیست. خاک بر سر خودم کنم . کاش ان روز دنبال کار اسماعیل نمی رفتم. اخر می مردی بگویی امشب شب خواستگاریم است فردا می آیم. چقدر دلم برای فهمیه تنگ شده است. بدتر از درد پایم، درد دوری از فهمیه آزارم می دهد.

دو روز است که مرخص شده ام. اما نمی دانم چرا ناخن های پایم سیاه شده است. به دکترم زنگ زدم گفت به خاطر فشاریست که به پاهایم وارد می شود و طبیعی است. اما هیچ حسی هم در انگشتانم احساس نمی کنم حتما این هم طبیعی است.

یک هفته گذشته است. هرچه به فهمیه زنگ می زنم گوشی اش را جواب نمی دهد. چقدر پیامک دادم اما هیچکدام را جواب نمی دهد. مادر می گوید از ازدواج با تو منصرف شده است. فکر نمی کردم فهمیمه چنین دختری باشد. این همه بی احساس. مادر می گوید او هم از دست تو عصبانی است اگر آن یک شب بیرون نمی رفتی حالا دست زنت را گرفته بودی و با او در حال چرخیدن در خیابان های شهر بودی. لیوانی که در دست دارم را به سمت آینه پرتاب می کنم. آینه می شکند. لیوان هزار تکه می شود. مادر هرچه بلد است نثارم می کند. به اتاقم پناه می برم.

امروز از خواب که بیدار شدم پایم سیاه شده بود. حتما مادر از دستم خیلی عصبانی شده است و نفرینم کرده است. بچه که بودم هر  وقت حرفش را گوش نمی دادم، بلایی سرم می آمد. پدر مرا فورا به بیمارستان می رساند. دکتر می گوید حتما خونریزی داخلی کرده ام. عکس و چند ازمایش می گیرند. استخوان هر دو پایم فاسد شده است. دکتری که مرا عمل کرده بود، متوجه نشده بود.  حتی در آن یک ماه هم کسی متوجه نشده بود که مشکلی وجود دارد. باید پاهایم را قطع کنند. فریادم به آسمان می رود:« خدایا چرا من…»؟

***

دوسال آزگار است که هر پنج شنبه با قطار یزد – تهران، برای پاهایم به تهران می روم. پروتز پاهایم گاهی شل و گاهی تنگ می شود. برای اندازه کردنش باید حتما به تهران بروم. این عصای زیر بغل مرا انگشت نما کرده است.  فهیمه عروس شده است. اما شوهرش ناتو از آب در آمد. معتاد است و دست بزن دارد. روزگارش را سیاه کرده است. در شهرمان رسم نیست که دختر طلاق بگیرد. باید بسوزد و بسازد. مادرم برایم یک دختر نشان کرده است. اسمش مریم است. از مشکل پاهایم خبردارد و می گوید که با آن مشکلی ندارد. دختر خوبی است. از فهمیه قشنگ تر نیست، اما دل مهربانی دارد. از دکتر شکایت کرده ایم. اما شکایتمان راه به جایی نبرده است. پدرم پیر شده است. تمام زندگیش را فروخت تا خرج پاهای من کند. این پاها بیشتر از یک میلیارد برایشان خرج برداشته است. مریم به شوخی به من می گوید مرد یک میلیون دلاری و بعد می خندد. هر بار که می خندد، من برای او شعر نازنین مریم را می خوانم و او لپ هایش گل می اندازد.

وای گل سرخ و سپیدم کی می آیی؟

بنفشه برگ بیدم کی می آیی؟

تو گفتی گل درآید من می آیم.

وای گل عالم تموم شد کی می آیی؟

جان مریم چشماتو واکن، منو صدا کن

شد هوا سفید، در اومد خورشید

وقت اون رسید که بریم به صحرا

وای نازنین مریم

جان مریم چشماتو واکن منو صدا کن

بشیم روونه، بریم از خونه

شونه به شونه، به یاد اون روزها

وای نازنین مریم

باز دوبراه صبح شد من هنوز بیدارم

کاش میخوابیدم، تو رو خواب می دیدم

خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه

دل نمی دونه چه کنه با این غم

وای نازنین مریم

ششمین ایده از صد و یک ایده توسعه فردی برای زندگی بهتر

همیشه کاغذ و قلم همراهتان داشته باشید.

همیشه کاغذ و قلم همراهتان داشته باشید.

هنریت آن کلاوسر در کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد به برگه های کوچکی اشاره کرده است که در همه جای خانه او حضور داشتند. او ایده هایش را هر جا که به ذهنش می رسید روی کاغذها می نوشت. همراه داشتن کاغذ و قلم باعث می شود که از برابر ایده ها به سادگی نگذریم. مغز ما در طول روز باید مسائل زیادی را حل کند. اگر بخواهیم ایده هایمان را به حافظه بسپاریم، ممکن است به راحتی آن را فراموش کنیم. چون زمانی که به خانه یا دفتر و پشت میزکارمان می رسیم مغزمان به حدی خسته است که نمی تواند ایده ای را که صبح زود موقع پیاده روی به آن رسیده بودیم، به یاد بیاورد. در یک برنامه نوشتن خلاقانه در طول روز، تعدادی برگه کاغذ را در هرجایی که فکرش را بکنید، گذاشته بودم. ایده بیشتر داستان هایم در همان برنامه نوشتن صورت گرفت.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

پنجمین ایده از صد و یک ایده توسعه فردی برای زندگی بهتر

حداقل یک کتاب در زندگیتان بنویسید.

زندگی همه افراد پر از داستان هایی است که مختص به خودشان است که اگر با بیانی شیوا ارائه شود می تواند، مخاطبان بسیاری داشته باشد. همه افراد نویسنده نیستند، که بتوانند کتاب بنویسند. اما همه می توانند از تجربیات خود در زندگی، دفترچه ای  را به زبانی ساده تهیه کنند. نوشتن یک کتاب به آنچه که در ذهن می گذرد، نظم می بخشد. اگر در حال یادگیری مطلب و مفهومی هستید، نوشتن در باره آن مفهوم، می تواند باعث شود که عمیق تر مطلب را بیاموزید. اگر در زمینه خاصی مهارت دارید، می توانید کتابی از مهارت ها و فوت و فن های کارتان به قلم خودتان بنویسید. در دوره توسعه فردی، افراد زیادی از صنف های مختلفی شرکت داشتند. مدرس دوره همه را به نوشتن کتابی در زمینه توسعه فردی تشویق کرد.

نوشتن کتاب در این زمینه باعث شده بود که به مسائلی که روزانه با آن ها دست و پنجه گرم می کردم، دقیق تر و از زاویه دیگری نگاه کنم. همچنین باعث می شد، مطالعه خودم را بیشتر کنم تا مفاهیمی که ارائه می دهم از عمق بیشتری برخوردار باشد.  بنابراین نوشتن کتاب نظم خوبی به دانش و تجربیات شما می دهد.  پس اگر دوست دارید که مهارت هایتان را به فرد دیگری بیاموزید شروع به نوشتن کتاب خودتان کنید تا چیزی از شما برای آیندگان باقی بماند.

لازم نیست حتما کتابتان را چاپ کنید. شاید در کتابتان به مطالبی اشاره کنید که کاملا خصوصی باشد، اشکالی ندارد اما بنویسید تا به ذهنتان نظم بدهید و در جریان نوشتن با اندیشه ورزی معنای زندگیتان را بیابید.

قبل تر ها که نوشتن برایم تفننی بود، سردرگمی عجیبی داشتم. بعضی روزها ناراحت بودم و بعضی روزها خیلی شاد و علت غم هایم را نمی دانستم و برایم غم ها و شادی هایم به دنبال دلایل بیرونی می گشتم. اما نوشتن کمک کرد تا خودم را بیابم و معنای زندگی ام را بیابم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

چهارمین ایده از صد و یک ایده توسعه فردی برای زندگی بهتر

لیلا علی قلی زاده در صدو یک ایده توسعه فردی برای زندگی بهتر

گاهی کتاب را با صدای بلند بخوانید.

سال دوم راهنمایی بودم که عاشق ادبیات، شعر و خصوصا شاهنامه خوانی شدم. معلم ادبیاتمان ذوق بالایی در ارائه دروس فارسی داشت. او شعرهای شاهنامه را با صدای بلند می خواند. با آهنگ پر صلابتی که به تن صدایش می داد، قصه های شاهنمامه را برایمان جذاب تر می کرد.

بعدها زمانی که مجبور بودم ، کتابی را بخوانم که برایم جذابیتی نداشت، از شیوه ای که ایشان به کار می بردند، بهره می بردم. این شیوه چنان مرا سر ذوق می آورد که گاهی چند ساعت می گذشت و من متوجه گذر زمان نمی شدم. شاید این شیوه زمان زیادی ببرد و در روش های تندخوانی به هیچ وجه جایز شمرده نشود. اما برای فهم کامل کلمات هم مفید است.

برای تقویت مهارت های زیانی کودکان هم به بلندخوانی کتاب توصیه شده است.

تکرار کلمات با صدای بلند سبب ماندگاری بیشتر آن در ذهن و تقویت حافظه می‌شود .

سالمندان باید متن کتاب یا روزنامه را باصدای بلند بخوانند تا عملکرد ذهنی آن‌ها بیشتر شود و از ابتلا به بیماری آلزایمر مصون بمانند.

آرام خواندن یا مطالعه ذهنی متن‌ها کمترین اثرگذاری بر حافظه و به یادسپردن مفاهیم را دارد.

اثر مطالعه به شکل گروهی و شرکت درجلسه‌های شعر و داستان خوانی گروهی برای سلامت ذهن و تقویت حافظه بسیار مفید است و افرادی که به شکل گروهی به مطالعه شعر و داستان می‌پردازند حافظه قوی تری دارند همچنین جزئیات بیشتری از داستان و شعر را به یاد می‌سپارند. البته این مطلب کلی نیست و برخی افراد هم هستند که با آرام خواندن، مطالب در ذهنشان می ماند تا با صدای بلند، بهرحال شما هر دو روش را امتحان کنید و هر کدام که برایتان مفید و کارساز بود، آن را در پیش بگیرید.

همچنین خیلی از افراد، اوقاتی که کتابی را بی صدا می خوانند، به راحتی از معنای کلماتی که نمی دانند، عبور می کنند. اما اگر همان بخش را با صدای بلند اما با این شیوه، بخوانند متوجه اشکالات خود می شوند.

گاهی که متوجه معنا و مفهوم پاراگرافی نمی شوم، با صدای بلند آن را چندین بار می خوانم تا درک مطلب برایم آسان شود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

روز دوازدهم و سیزدهم از چگونه کمال گرا نباشیم

افرادی که احساس نیاز شدیدی به تایید شدن توسط دیگران می کنند، کم تر مورد تایید قرار می گیرند و افرادی که کمتر احساس نیاز به تایید دیگران می کنند، بیشتر مورد تایید قرار می گیرند.

وین دایر

چرا مردم در پی تایید شدن هستند؟

سال ها پیش تمام خریدهایم با مادرم بود. هیچ وقت به تنهایی نمی توانستم خرید کنم. همیشه هر چیزی را که می خواستم بخرم، نظر مادرم را می پرسیدم و اگر او تایید می کرد آن را می خریدم. من اعتماد به نفس و عزت نفس کافی نداشتم و در پی این بودم که این خصوصیت را را از دیگری بگیرم. اگر مادرم، نظرم را تایید می کرد، حس خوبی داشتم و اگر انتخابم را تایید نمی کرد در نهایت چیزی را که مورد تایید او بود بدون اینکه خودم دوسش داشته باشم تهیه می کردم. در واقع به نظر او بیشتر از نظر خودم اهمیت می دادم.

در شهر دیگری  دور از شهر خودمان به دانشگاه می رفتم. پدر نگران بود و من با اینکه اعتقاد قلبی به پوشش انتخابی او نداشتم، اما در تمام سال های تحصیلم در ان شهر با آن پوشش ظاهر شدم تا پدرم احساس خوبی نسبت به من داشته باشد و مرا دوست داشته باشد. سفرهایی را که می توانستم بروم، به خاطر این که در چشم پدرم دختر خوب و سر به زیری باشم نرفتم و همیشه حسرت رفتنشان در دلم ماند. من به شدت می خواستم که دوستم داشته باشند. این احساس چنان روی کارهای من تاثیر گذاشته بود که در تنهایی هم احساس می کردم که همه مراقب من هستند و به هیچ وجه نمی توانستم کاری که دوست دارم را انجام دهم.

لیلا علی قلی زاده در روز دوازدهم چگونه کمال گرا نباشیم؟

راه حل چیست؟

یک روز من شورش کردم. لباسی که دوست داشتم، را خریدم. مادرم ناراحت شد، اما من عاشقش بودم و هیچ وقت آن خرید را فراموش نمی کنم. بعد دانشگاه خواستگاری برایم امد که به خاطر طرز پوششم به من علاقه مند شده بود، نمی خواستم تا آخر با ان طرز پوشش بمانم. برای همین جواب رد داده و آن پوشش را برای همیشه کنار گذاشتم.

اعتماد به نفسی مانند اعتماد به نفس معمول گرایان

اعتماد به نفس پایین به معنای عدم اطمینان است. هنگامی که به چیزی اطمینان نداریم، به دنبال اعتبار گرفتن از دیگران می رویم. اگر اعتماد به نفسمان بالا باشد، دیگر نیازی به تایید دیگران نداریم تا حس اعتبار و ارزش داشته باشیم.

راه حل های ساخت اعتماد به نفس

  • به وجود آوردن اعتماد به نفس از طریق سوخت و ساز شیمیایی

با گرفتن ژست اعتماد به نفس. افرادی که اعتماد به نفس بالایی دارند، فضای بیشتری را می گیرند و در خود جمع نمی شوند. آنها سینه هایشان را فراخ می کنند، سرشان را بالا می گیرند و شانه هایشان استوار است.

اگر هر روز این ژست به مدت دو دقیقه تمرین شود، همیشگی می شود.

  • تقلید اعتماد به نفس

در ذهن، انسان با اعتماد به نفسی را مجسم کنید و تظاهر کنید که آن شخص هستید و سپس اجرایش کنید.

  • تنظیم کردن معیارها

اگر بتوانید معیارهای خود را پایین بیاورید و از خود انتظارات بالا نداشته باشید خود به خود اعتماد به نفستان بالا می رود. مثلا به جای انتظار داشتن از خود برای فتح قله، معیاری پایین تر در نظر بگیرید و وقتی به ان معیار رسیدید اعتماد به نفستان بالا می رود. اما اگر همیشه معیار های بالایی در نظر بگیرید، با نرسیدن به ان معیارها اعتماد به نفستان مرتبا کاهش پیدا می کند.

اعتماد به نفس نسبی است. در مسابقه دوی سرعت، در مقابل لاک پشت ما خدای سرعتیم و در مقابل چیتا حتی سریع ترین دونده هم احساس خجالت زدگی خواهد کرد. اعتمادی که به سرعت پاهایتان دارید، به این بستگی دارد که چه معیارهایی را به طور نسبی کافی، ضعیف یا منحصر به فرد در نظر می گیرید.

  • شخصی سازی کردن اعتماد به نفس

کلید ساختن اعتماد به نفسی قدرتمند این است که تصمیم ویژه ای بگیرید که هم اکنون در چه موردی می توانید اعتماد به نفس داشته باشید و سپس، از همانجا بسازید. به جای کار کردن روی خودتان روی معیارتان کار کنید زیرا تغییر معیار آسان تر است.

«کافی» یکی از ضد کمال گرا ترین مفاهیم دنیاست.

وقتی برای خود معیاری در نظر می گیرید که هربار می توانید با اعتماد به نفس کامل به ان برسید، دیگر نگران ان نخواهید بود که بعد از آن چه می شود. و همین که میل به جلو رفتن مدام در شما بیشتر می شود.

توانایی و اعتماد به نفس دو عامل اساسی در رسیدن به موفقیت است. رسیدن به یک معیار این گونه  نیست که بتوانید خود به خود با اعتماد به نفس ظاهر شوید بلکه با گذر زمان به آن می رسید.

برای انجام یک کار با اعتماد به نفس باید تمرین کنید. اعتماد به نفس برایتان آرامش می اورد.

افراد با اعتماد به نفس، نیاز به تایید و اعتبار بخشی دیگران ندارند. چرا که هر دو را در وجود خود احساس می کنند.

نیاز به تایید دیگران، تهدید کننده آزادی ما هست.

ایمن کردن تصمیماتی که می گیرید، نه تنها غیر ضروری است بلکه آسیب رسان نیز هست. چرا که به شما عدم اعتماد به نفس را می آموزد.

اگر می خواهید کاری را انجام دهید و دلیل خوبی برای انجام آن دارید، ان را انجام بدهید.

رد شدن می تواند باعث ناراحتی تان شود. اما رد شدن و شکست خوردن محدود به شرایط خاص، زمان یا روش خاص یا زمینه خاص و به معنای شکست در تمام کارهای آینده نیست.

خجالت زدگی

خجالت کشیدن هیچ کمکی به پیشرفت ما نمی کنید و ما را مجبور می کند که کارهایی را که خجالت زدگی بیشتری برایمان به ارمغان می اورد را انجام ندهیم.

هیچگاه در پی اجازه گرفتن از دیگران نباشید و هرگز از خجالت زدگی نترسید. مگر این که کارتان غیرقانونی باشد یا به کسی آسیب بزند.

تمرین شورشی

یک راه منطقی برای غلبه بر حس نیاز به تایید شدن، انجام کارهایی است که مورد تایید دیگران نیست.

باید علیه اختیارتان شورش کنید. اختیاری که از کودکی توسط والدین و مربیان دست به دست شده است.

اهمیت ندادن به تایید دیگران، برایتان ازادی به عمل می آورد.

نیاز به تایید دیگران، نقض هویت خودتان است. اگر مدام به دنبال تایید دیگران باشید، در این صورت هیچگاه مورد تایید خودتان نخواهید بود.

اگر فقط یک بار آزادانه برای انتخاب هایتان تصمیم بگیرید، کشف خواهید کرد که واقعا چه کسی هستید.

ایده های مضحکی را برای انجام دادن در جمع انتخاب کنید تا با انجام آنها اعتماد به نفستان بالا برود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

سومین ایده از صد و یک ایده توسعه فردی برای زندگی بهتر

از کتاب های صوتی و الکترونیکی غافل نشوید.

لیلا علی قلی زاده در سومین ایده توسعه فردی

امروزه تکنولوژی طوری با ما عجین شده است که همه جا تلفن همراهمان با ماست. شاید سفری برایمان پیش بیاید که نتوانیم وسایل زیادی با خود ببریم اما قطعا تلفن مان جزو لاینفک وسایل ضروریمان است.

در مسیرهای روزانه خانه تا محل کار و بالعکس نمی توانیم وسیله اضافه ای را با خود همراه کنیم، اما از تلفن همراهمان جدا نمی شویم.

تکنولوژی علاوه بر معایبی که دارد، که همه ما بخوبی از آن آگاه هستیم، مزایای بیشماری هم دارد. یکی از آن مزایای خوب، برنامه های کتاب های الکترونیک صوتی و تصویری هست که می توانیم به راحتی از آنها در هر جایی بهره ببریم.

شاید شما از آن دسته افراد نباشید که بخواهید در اتوبوس یا تاکسی با کسی سر صحبت را بازکنید، اصلا اشکالی ندارد. من هم علاقه ای به صحبت با کسانی که شاید در عمرم یک بار آن ها را ببینم ندارم. تازه اگر هم علاقه داشته باشید، ممکن است دیگران طوری به شما به چشم یه متجاوز به حریم خصوصیشان نگاه کنند، بنابراین می توانید با بهره گیری از این برنامه ها از زمانتان حداکثر بهره را ببرید و حوصله تان هم سر نرود. قبل تر ها که تلفن های همراه امکانات زیادی نداشتند، در مسیر برگشت به خانه، به موسیقی گوش می دادم. اما حالا به لطف کتابخانه سبک و کم جای الکترونیکم، زمان هایی که در تاکسی هستم به زمان های خوب، لذت بخش  و مفید کتاب خوانی تبدیل شده است.

چند وقت پیش برای یک کار اداری ساعت های زیادی در سالن انتظار، بودم که یک کتاب الکترونیک مرا نجات داد و باعث شد، تا حدودی کار کردن با یکی از نرم افزارهای تولید محتوا را هم یاد بگیرم. شما هم می توانید به جای پرسه زدن بی هدف در اینترنت با مطالعه کتابی در زمینه تخصصتان  از وقت های مرده خود به بهترین نحو ممکن، استفاده کنید.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

دومین ایده از صد و یک ایده توسعه فردی برای زندگی بهتر

همیشه زمانی را به مطالعه اختصاص دهید

زمانی برای مطالعه

رابین شارما در کتاب باشگاه پنج صبحی ها می گوید:« افراد موفق روزانه ساعتی را به مطالعه در زمینه تخصص خود صرف می کنند».

صرف نظر از اینکه می خواهیم فرد موفقی در زندگی باشیم یا فردی عادی، بایستی مطالعه را به عنوان یک عادت خوب در برنامه روزانه خود داشته باشیم. به عنوان مثال یک مادر، در برخورد با فرزندش علاوه بر تجربه شخصی خود، باید از نظرات متخصصان نیز، بهره بگیرد. کارشناسان با ارائه کتاب های خوبی در زمینه فرزند پروری مشکلات و چالش هایی که برای یک مادر پیش می آید را به خوبی شرح داده اند. همه ما  همیشه با مشکلات مختلفی دست و پنجه نرم می کنیم اما مطالعه در تمامی زمینه ها می تواند نحوه مواجه ما با چالش ها را تغییر دهد. قبل ترها مطالعه من تنها مختص به خواندن کتاب های داستانی بود که صرفا جنبه سرگرمی داشت. مطالعه در زمان خستگی و استراحت، بستگی به سلیقه شخصیمان در ژانرهای مختلف، اصلا بد به نظر نمی رسد. اما مد نظر من، خواندن رمان های عاشقانه، جنایی یا تاریخی نیست بلکه کتاب هایی هستند که می توانند با توصیه های ارزشمند، کیفیت زندگیمان را بهبود ببخشند.

زمانی که مطالعه کتاب هایی از این قبیل را در برنامه روزانه ام، قرار دادم، احساس بهتری نسبت به گذشته در من شکل گرفت و در مواجه با چالش ها با یاری از خوانده ها بهتر عمل می کردم.

از دیگر فواید مطالعه روزانه می توانیم به این فایده اشاره کنیم که مطالعه ذهن را در حالت آماده نگه می دارد.

همچنین می توانیم دنیا را از زاویه دید دیگران ببینیم. هرکسی برای خودش داستان متفاوتی دارد و تجربه و تفسیر خودش از زندگی را می نویسد. نویسندگان بسیار زیادی در دنیا هستند، از کشورهای مختلف و با فرهنگ و اعتقادات و گرایش ها و سنین متفاوت که تجربه زیسته خود را در قالب کتاب ها ارائه کرده و به ما ارزانی داشته اند. اگر می خواهید بجای افراد زیادی زندگی کرده باشید ، باید کتاب بخوانید.

و مزیت دیگر آن، این است که می تواند قوه تخیل و ایده پردازی شما را تقویت کند.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده