من چه کسی هستم؟ تصویری که دیگران از من دارند تا چه حد درست است؟

من چه کسی هستم؟ تصویری که دیگران از من دارند تا چه حد درست است؟

هرکسی ما را به حس دیگری از خودمان تبدیل می‌کند، چون ما کمی تبدیل به چیزی می‌شویم که آن‌ها فکر می‌کنند. “آلن دوباتن”

دخترم به من می‌گوید: «تو اصلاً شبیه مادرها نیستی. تو بیشتر شبیه خاله‌ها هستی.»

به او می‌گویم: «چرا چنین تصوری درباره من داری؟ می‌گوید تو سخت گیر نیستی و مسخره بازی زیاد درمیاری.»

پدر اهل طنز نبود و نیست. یک آدم خشک و جدی؛ اما در کنار دو برادر کوچکش مدام می‌خندد و قصه‌های بامزه تعریف می‌کند.

من عموماً ساکت و کم حرف هستم؛ اما در حضور بچه‌ها موجود دیگری می‌شوم.

مادر، مادر است؛ اما در کنار دوستان استخر و باشگاهش، دختربچه بازیگوشی می‌شود که با دیدنش شور و هیجانش هم به ما سرایت می‌کند.

ما مدام نقش‌های متفاوتی را می‌پذیریم. در جمع دوستان، در خانواده، در میان همکاران، در میان دوستان صمیمی، در حضور عشق و در کنار کودکان جنبه‌هایی از وجودمان پدیدار می‌شود. گاهی با آنکه همیشه سرزنده و شاداب هستیم و حسی از طنز در وجودمان داریم، در برابر فردی جدی و عبوس، معذب می‌شویم و سکوت اختیار می‌کنیم.

مثل یک آمیب که مدام تغییر شکل می‌دهد و از خودش شکلی ندارد، مدام در برخورد با افراد نقشمان تغییر می‌کند.

در هر مرحله از زندگ و در برخورد با آدم‌های جدید و پیدا کردن روابط جدید، نقش‌های دیگرمان آشکار می‌شود و ما راحت‌تر می‌توانیم خودمان را پیدا کنیم.

 هیچ چشمی نمی‌تواند تمام«من» را در خود بگنجاند.  “آلن دوباتن”

من چه کسی هستم؟

مسئله‌ای که ذهن من را به خود مشغول کرده، این است که در حضور چه کسی می‌توانم تمام خودم باشم؟ آیا واقعا این من هستم؟ یا فقط تصوری است که دیگران از من دارند و این شخصی که آن‌ها می بینند اصلاً به من ارتباطی ندارد؟

پدر، مادر، دوست، همسر، خواهر و…

واقعیت این است که هیچ وقت نمی‌توانیم تمام خودمان باشیم؛ چون افرادی که با آن‌ها در تعامل هستیم، رفتاری نشان می‌دهند که ما چیزی را به آن‌ها نشان بدهیم که خوشایند آن‌ها است. اگر بخواهیم خودمان باشیم بایستی با آگاهی تصویر جدیدی از خودمان بیابیم. تصویری که ما از خودمان داریم، تصویری نیست که خود واقعی‌مان را نشان بدهد. تصویری است که در گذر زمان در مواجه با افراد گرفته‌ایم.

من در مواجه با همسرم وجه قوی و قدرتمندم را نشان می‌دهم چون از ضعف و گریه بیزار است؛ بنابراین تبدیل می‌شوم به زنی قوی و خستگی ناپذیر.

در مواجه با مادرم طور دیگری هستم. دوباره همان دختر کوچولوی ساکت و آرامی می‌شوم که در لاک خودش فرو رفته است.

در حضور دوست صمیمی‌ام گاهی می‌توانم احساس ضعف کنم، گاهی احساس قدرت و گاهی کم حرف و خجول. در کنار دوستم بیشتر خودم هستم.

همه ما همینطور هستیم. نه اینکه بخواهیم تظاهر کنیم و عمداً خودمان را طور دیگری نشان دهیم؛ اما در ارتباطات گوناگون مدام نقش‌های متفاوتی می‌پذیریم، درحالی که واقعاً این‌ها نیسیتیم.

تغییر تصویر ذهنی

خبر خوب این است که ذهن ما همانطور که در برخورد با دیگران، مدام نقش‌های متفاوتی را پذیرفته بود، می‌تواند نقش جدیدی که خودمان به او می‌دهیم را هم بپذیرد. برای همین لازم است با آگاهی و شناخت توانایی‌های خود، تصویر و نقش جدیدی از خود خلق کنیم.

برای این کار لازم است که تکنیک‌های خودسازی را فرا بگیریم. اگر می‌خواهیم در کسب و کارمان موفق باشیم باید آن نقش فرد خجالتی و کم رو را دور بیندازیم و نقش جدیدی بپذیریم.

ما هیچ وقت از حد تصوراتمان بالاتر نمی‌رویم. اگر سقف ذهنی ما یک آدم بیچاره و مفلوک باشد، تا زمانی که این تصویر را از خودمان داریم، همچنان بیچاره می‌مانیم؛ اما اگر تصویر ذهنی یک فرد قدرتمند، توانا و کسی که به تمام خواسته‌هایش می‌رسد را از خودمان داشته باشیم، مدام به سراغ نقش‌هایی می‌رویم که این تصویر را نشان دهد.

ما بدون اینکه متوجه باشیم،دقیقا همان طوری رفتار می‌کنیم که در ذهن خودمان از خودمان ساخته‌ایم.

وقتی ما چنین تصویری داریم، فکر می‌کنیم دیگران هم همین تصویر را از ما دارند؛ بنابراین طوری عمل می‌کنیم که در واقعیت هم تصویر ذهنیمان از خودمان، نشان داده شود.

آگاهی اولین قدم تغییر است. اگر می‌خواهید که زندگی بهتری داشته باشید، اول باید با خودشناسی تصویر ذهنی غلط را شناسایی کرده و تصویر ذهنی بهتری را جایگزین کنید.

سخن آخر

ما می‌توانیم هر لحظه از زندگیمان تصویر غلطی که از خودمان داریم را با تصویر جدید جایگزین کنیم. همه ما می‌توانیم به خواسته‌های خودمان برسیم فقط کافی است که تصورمان از خودمان را تغییر بدهیم و نقش بهتری را در زندگی بپذیریم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

 

ماشین زمان و سفر به تبریز

ماشین زمان و سفر به تبریز

در بین دوستان نویسنده‌ای که پیدا کردم، با نوشته‌های صبا به گذشته‌ای دور پرت می‌شوم. نوشته‌های صبا حکم ماشین زمان را دارد. سوار بر ماشین زمان می‌شوم و  به تبریز می‌روم. نه، ده یا یازدهم سالم بود، دقیقاً یادم نیست. تنها به یاد می آورم که به سن تکلیف رسیده بودم. بالاجبار باید روسری به سر می‌کردم. روسری با وزش باد، از سرم می‌افتاد. فکر می‌کردم با سر کردن آن زشت و اخمو می‌شوم. بیشتر بخوانید

پیوندی میان نقاشی و ادبیات

پیوندی میان نقاشی و ادبیات

مدت‌ها بود که  میان علایق خودسردرگم و بی‌قرار بودم. استاد نقاشی مرا جدی نمی‌گرفت. نسبت به شاگردان دیگر کم کارتر بودم. ناگفته نماند که آن جدیتی که یک شاگرد باید داشته باشد، در کار من نبود. بازیگوش بودم. همان موقع که باید خط می‌کشیدم، میان قصه‌های هزار و یک شب زندگی می‌کردم. مدتی بعد اولین داستان کودک را نوشتم. داستان کودکم با چنان استقبالی روبرو شد که گمان بردم، نقاشی از اول اشتباه بود و روح نویسنده‌ای در وجود من اسیر شده است و باید آن را از پشت میله‌های زندان بیرون بکشم. در دوره جدید زندگی‌ام نقاشی، تفننی شد و دیگر حرفه‌ای آن را دنبال نمی‌کردم. طولی نکشید که دوباره از نوشتن به نقاشی روی آوردم. در ابتدا احساس آرامش داشتم؛ اما در میانه راه بازهم روح متلاطم مرا به نوشتن و خواندن ادبیات سوق می‌داد. رفت و آمد من میان این دو رشته، مثل بازیچه یویو شده بود و من نمی‌توانستم یکی را انتخاب کنم. به هر کدام که می‌پرداختم دیگری باز می‌ماند. در هر دو مکتب من دانشجوی سر به هوایی بودم که استادان اهمیتی به حضورم در کلاس درس نمی‌دادند.

چرا نمی‌توانستم مثل بقیه در یک جا آرام و قرار بگیرم؟

چرا نمی توانستم فقط به دنبال یکی بروم؟ اگر به صورت جدی فقط یکی را دنبال می‌کردم، خیلی زودتر به نتیجه می‌رسیدم؛ اما چرا در پناه هیچ کدام تسلایی نداشتم؟

مانند کودکی بودم که به حضور پدر و مادرش درکنار هم نیاز دارد و نوشتن برایم مادر بود و نقش زدن برایم پدر، نبود یکی زندگی را به کامم تلخ می‌کرد؛ اما فکر می‌کردم باید فقط یکی را برگزینم و نمی‌دانستم باید هر دو را کنار هم داشته باشم. دیشب جواب تمام سؤالاتم را از زبان ونگوگ گرفتم.

ونسان ونگوگ بعد از تحمل دوره‌هایی سخت و مشقت بار، به نقاشی روی آورد. او دائم نقاشی می‌کرد، هر وقت که از نقاشی خسته می‌شد، کتاب می‌خواند و از کتاب خواندن که خسته می‌شد، می‌خوابید. هر روز صبح تا غروب کارش نقاشی بود و بعد آن هم کتاب می‌خواند. یک بار پدرش به او گفت:«قرار بود آنقدر در کار نقاشی تبحر پیدا کنی که با آن اعاشه کنی، پس این کتاب خواندن و اتلاف وقتت برای چیست؟»

ونسان در جواب پدرش گفت:«من نمی‌توانم پیکری را ترسیم کنم، بدون آنکه از جزء به جزء استخوان‌ها، عضلات و پی‌هایی که در آن است، مطلع باشم؛ همچنین نمی‌توانم سری را طراحی کنم، بدون آنکه بدانم در مغز آن شخص چه می‌گذرد. برای آنکه بتوانیم زندگی را نقاشی کنیم، نه تنها باید از تشریح باخبر باشیم، بلکه باید بدانیم مردم درباره دنیایی که در آن زندگی می‌کنند چه احساسی دارند و چگونه می‌اندیشند. نقاشی که فقط از فن کار خود باخبر باشد و هیچ چیز دیگر نداند، هنرمند سطحی از آب درخواهد آمد.»

ترسیم اشخاص و مناظر نه تنها محتاج به آشنایی به فن طراحی است، بلکه محتاج آنست که مطالعات عمیقی نیز در ادبیات صورت گرفته باشد. “ونسان ونگوگ”

شباهت‌هایی میان نوشتن و نقاشی

نوشتن و نقاشی ارتباط عمیقی با هم دارند.

  • نقاش آنچه را که در ذهن دارد، با اشکال به روی صفحه کاغذ می‌ریزد و نویسنده با واژه‌ها
  • هر دو سخت هستند و نمی‌توانی انتظار داشته باشی که بدون تلاش و تمرین به جایی برسی.
  • در هر دو رشته، رونویسی و گرده برداری برای مشق کردن و آموختن بیشتر، از اصول اولیه است.
  • در هر دو رشته باید تمرین به صورت مداوم و روزانه باشد.

کاوارانی در این‌باره گفته است:« هیچ روز نباید بدون کشیدن خطی بگذرد.» 

  • در هر دو رشته مطالعه و خواندن عمیق ادبیات، باعث عمق بیشتر کار می‌شود.
  •  در ابتدای کار، در هر دو رشته احساس می‌کنی که باید همه چیز را رها کنی و هیچ استعدادی نداری.

همیشه طبیعت، در ابتدای کار هنرمند مقاومت می‌کند؛ اما اگر هنرمند با جدیت کارش را دنبال کند، این مقاومت طبیعت را خواهد شکست. این مقاومت هرچه بیشتر باشد و هرچه بیشتر هنرمند بجنگد، در پایان پیروزی برایش خوشایندتر خواهد بود. “ونگوگ”

جملات دیگه‌ای هم در کتاب شور زندگی بود که برایم پر از درس بود. یکی از این جملات درباره زندگی مشقت بار ونگوگ بود. در ابتدای مسیر نقاشی ونگوگ ساعت‌ها کار می‌کرد و هیچ پولی هم نداشت و چندین هفته متوالی را با تنها چند قرص نان سپری کرده بود.

ونگوگ نزد هیچ کسی حتی خودش از گرسنگی شکوه‌ای نکرد. درحالی که روحش بدین پایه سیراب بود، گرسنگی شکم چه اهمیت داشت.

بارها شده، زمانی که به نوشتن و نقاشی و مطالعه می‌گذرانم، اصلاً متوجه گرسنگی نمی‌شوم؛ اما هر وقت نتوانم به علایق بپردازم، تمایل شدیدی به خوردن تنقلات دارم یا در شبکه‌های اجتماعی پرسه می‌زنم.

در پایان

بالاخره به این نتیجه رسیدم که نباید یکی را به خاطر دیگری فدا کنم و باید برای هر دو زمان یکسانی را احتصاص بدهم، شاید خیلی دیرتر از همقطارانم به نتیجه برسم؛ اما بالاخره به مقصد می‌رسم.

و همچنین از دوست هنرمندم مریم جوینده عزیز به خاطر اینکه مرا به خواندن کتاب‌هایی از رندگی هنرمندان سوق داد، سپاسگزارم.

چرا برنامه ریزی‌هایمان به شکست می‌انجامد؟

چرا برنامه ریزی‌هایمان به شکست می‌انجامد؟

چرا برنامه ریزی هایمان به شکست می انجامد؟

بارها و بارها شده بود، برای رسیدن به اهدافم برنامه‌ای را روی کاغذ می‌نوشتم و تصمیم به اجرای آن برنامه داشتم؛ اما درست سه روز بعد از اجرا به دلایل مختلف برنامه رها می‌شد و یک هفته بدون برنامه و بی‌هدف دور خودم می‌چرخیدم و بعد از عذاب وجدان شدید و احساس عقب ماندگی به سراغ نوشتن برنامه جدید می‌رفتم. بیشتر بخوانید

دایره امن و عدم موفقیت

دایره امن و عدم موفقیت

تا حالا شده بخواهین کار تازه‌ای رو شروع کنین، ولی از انجام اون کار دچار ترس و دلهره شده باشین و یه چیزی تو وجودتون مرتب بهتون بگه،بی‌خیال شو. ولش کن. این کاری که می‌خوای انجام بدی، اصلاً به دردت نمی‌خوره. ممکنه برات دردسر ایجاد کنه.

ذهن ما عاشق چیزهای آشنا است. هر گونه تغییر برای ذهن ما مثل این می‌مونه که می‌خواهیم خودمون رو در یک خطر بزرگ بیندازیم و ذهنمون برای محافظت از ما، در برابر هر تغییری مقاومت می‌کنه. حتی تغییرات مطلوب و خوشایند هم برای ذهن ما سخت و دشوار است. این مسئله هم به گذشته خیلی خیلی دور برمی‌گرده. وقتی محیط انسان‌های اولیه با خطرهای زیادی احاطه شده بود، این ویژگی باعث می‌شد که افراد از خطرها ایمن بمونن. برای همین به صورت ناخودآگاه از هرچیزی که برامون غریبه باشه و امنیت ما رو به خطر بندازه اجتناب می‌کنیم.

دایره امن چیست؟

تا حالا اصطلاح دایره امن به گوشتون خورده؟ ذهن ما مکانیزمی داره به اسم دایره امن، این دایره امن هربار که ما می‌خواهیم تغییری کنیم، فعال می‌شه تا ما رو از خطرات احتمالی ایمن نگه داره.

به عنوان مثال وقتی می‌خواهیم خونه مون رو عوض کنیم، طرز پوششمون رو عوض کنیم، شغل مون رو عوض کنیم یا روابطمون رو تغییر بدیم، سریع فعال می‌شه و میگه فعلاً دست نگه دار، الان وقتش نیست، یه وقت دیگه و … هزارتا دلیل برامون میاره که متوقف بشیم و بی‌خیال تغییر بشیم. مکانیزم دایره امن معمولاً زمانی فعال می‌شه که ما به توانایی‌هامون تردید داریم و از اینکه بخواهیم کاری رو انجام بدیم که خارج از توانایی‌های ما هست، احساس ترس می‌کنه.

اگه بخواهیم در برابر این مکانیزم دفاعی مقاومت کنیم و هر طوری هست روی خواسته خودمون پافشاری کنیم، استرس، ترس و اضطراب سراغمون میاد؛ اما اگه بتونیم بر این ترس‌ها غلبه کنیم، بیرون دایره امن اتفاق‌های خوبی منتظرمون هست. رشد، یادگیری، ثروت، خوشبختی و موفقیت همه این‌ها بیرون این دایره قرار داره.

چگونه می‌توانیم از دایره امن خارج شویم؟

برای اینکه بتونیم از این دایره امن خارج بشیم، چند راه وجود داره که عبارت‌اند از:

  • شناسایی ترس‌ها

اولین کار این است که ترس‌هامون رو شناسایی کنیم. ببینیم علت این ترس‌ها چی هست؟ این ترس‌ها واقعی هستن یا الکی هستن؟ اگه واقعی هستن چه جوری می‌شه برطرفشون کرد.

به عنوان مثال فردی رو تصور کنین که فن بیان نداره و بهش میگن بیا و فلان جا برای یک جمع سخنرانی کن. خوب اگه این فرد قبول نکنه که سخنرانی کنه حق داره چون فن بیان خوبی نداره و می‌‌ترسه. پس باید چی‌کار کنه؟ باید بیاد مهارت فن بیان خودش رو تقویت کنه. اگه برای سخنرانی فرصت داشته باشه می‌تونه با قبول کردن سخنرانی و تقویت مهارت فن بیان  از دایره امن خودش بدون آسیب دیدن خارج بشه.

  • پیدا کردن هدف در زندگی

راه دوم برای اینکه از دایره امن خودمون خارج بشیم، این است که یک هدف در زندگی پیدا کنیم و برای رسیدن به اون هدف گام‌های کوچکی برداریم. فردی که هیچ هدفی در زندگی نداره، اصلاً احساس نمی‌کنه که باید از دایره امنش خارج بشه.

  • به دنبال یادگیری باشیم

یکی از عواملی که باعث می‌شه که ما در دایره امن خودمون بمونیم، نداشتن مهارت است. اگه فردی باشیم که دائم به دنبال یادگیری مطالب و موضوعات تازه است، اعتماد به نفسمون بالا می‌ره و به راحتی می‌تونیم از دایره امنمون خارج بشیم.

  • منفی نگری رو کنار بگذاریم و مثبت‌تر فکر کنیم.

افراد منفی نگر نسبت به هر تغییری با دید منفی نگاه می‌کنند و به نتیجه کار بدبین هستن؛ بنابراین هیچ تلاشی هم برای تغییر انجام نمی‌دن؛ در مقابل افراد مثبت نگر، همه چیز رو با دید خوب می‌بینن و به تغییرات خوش بین هستن. باید سعی کنیم که به تغییرات خوش بین باشیم.

  • بهترین پایان و بدترین پایان را تصور کنیم.

همیشه سعی کنیم از نتیجه هر تغییر یک تصویرسازی داشته باشیم. اگه همه چی خوب پیش بره چی در انتظارمون هست و اگه بد باشه چی در انتظارمون هست. با داشتن دید و تصوری از آینده اون تغییر، می‌تونیم راحت‌تر از دایره امن خودمون خارج بشیم.

چند روز پیش برای این که بتونم از این دایره امن خودم خارج بشم، قبول کردم مقاله‌ای رو بنویسم که ازش هیچی نمی‌دونستم؛ اما یه چیزی تو وجودم می‌گفت، تو که وقت نداری بهتره بری بگی نمی‌تونی و بی‌خیال نوشتن این مقاله بشی. ذهنم تمام تلاش خودش رو کرد که من رو متوقف کنه، فشار و استرس این کار تازه من رو مریض کرد؛ اما به خودم گفتم تو هر طوری هست تلاشت رو می‌کنی. ممکنه موفق نشی، اگه موفق نشی چوبه دار در انتظارت نیست؛ اما اگه موفق بشی، کلی مطلب تازه یاد گرفتی و اعتماد به نفست هم بالاتر می‌ره. اینجوری بود که شروع کردم به یادگیری درباره اون موضوع هرچند که وقت کمی داشتم.

به زودی راه حل‌های بیشتری رو برای خروج از دایره امن ارائه میدیم.امیدواریم بتونین با استفاده از راه‌هایی که گفته شد، از دایره امن خودتون خارج بشین و به موفقیت برسین.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

وقتی بی‌حوصله و خسته هستیم،چطور می‌توانیم به تعهدات خودمان عمل کنیم؟

وقتی بی‌حوصله و خسته هستیم،چطور می‌توانیم به تعهدات خودمان عمل کنیم؟

امروز صبح وقتی می‌خواستم مقاله‌ام رو بنویسم، ایده‌ها از ذهنم پر کشیده بودند و دوست نداشتم راجع به هیچ موضوعی بنویسم. دقایق طولانی به صفحه سفید مانیتور خیره شده بودم تا اینکه حرف استادم یادم اومد: «من گاهی وقت‌ها برای نوشتن بیشتر، صفحه مونیتور رو رنگی می‌کنم.» یادم اومد اون روزی که این حرف رو زد، جدی نگرفتمش و پیش خودم گفتم وقتی آدم حال نوشتن داره تو هر شرایطی می‌نویسه؛ اما امان از وقتی که حال نوشتن نداری. اون وقت با بازی کاغذ صورتی، سبز و قرمز هم نمی‌تونی بنویسی؛ اما امروز از سر استیصال به خودم گفتم که بیام و برای یک بارم شده امتحانش کنم. بعد کلی جستجو میون گزینه‌ها و سربرگ‌های مختلف ورد پیداش کردم و یک رنگ آبی خوشگل روی صفحه مونیتور انداختم. چند دقیقه بعد در کمال تعجب دیدم که دارم می‌نویسم.

ذهن بازیگوش ما هنوز هم کودک است.

چندسال پیش که معلم بودم، متوجه شدم که بعضی از بچه‌ها در برابر غذا خوردن مقاومت می‌کنند؛ اما همین بچه‌ها وقتی ظرف غذاشون رو عوض می‌کردی و ظرفی با شکلک‌های موردعلاقشون جلوشون می‌گذاشتی غذاشون رو می‌خوردند. یا روزایی که قرار بود خودشون یه غذایی رو درست کنند، با علاقه اون غذا رو می‌خوردن. یکی از شاگردام به هیچ وجه املت نمی‌خورد؛ اما درکلاس درس وقتی قرار شد گوجه‌ها رو کنار دوستاش رنده کنه. سبزی بچینه و تخم مرغ‌ها رو در ماهیتابه بشکونه، از این فرایند اونقدر خوشش اومد که به اون غذا علاقه مند شد. برای ما راحت‌تر بود که اون غذا رو خود مون درست کنیم تا اینکه اجازه بدیم بچه‌ها غذا درست کنن؛ اما وقتی دیدم با این کار چقدر حالشون خوب می‌شه که موانع ذهنیشون از بین می‌ره، اجازه می‌دادیم که برنامه آشپزی رو هفته‌ ای یکی دو بار تجربه کنند و ریاضی و الفبا و درس‌های دیگه رو می‌گذاشتیم کنار تا به وقتش با حال خوب بریم سراغشون.

با اینکه سال‌ها از دوران کودکی خیلی از ما‌ها میگذره؛ اما ما هم مثل اون بچه‌ها از تجربه‌های جدید و نو خوشحال می‌شیم و اگه کاری رو به روشی غیر معمول انجام بدیم برامون لذت بخش‌تر است. ذهن ما مثل ذهن همون کودک است و از تجربه‌های نو و تازه شگفت زده می‌شه؛ بنابراین وقتی بی حوصله هستید و نمی‌تونید کاری که به شما محول شده رو انجام بدیم و ذهنتون در برابر انجام اون کار مقاومت می‌کنه بهتره گولش بزنید.

چند پیشنهاد برای رام کردن ذهن سرکش:

  • یک موسیقی آرامش بخش
  • گرفتن چندتا ژست خنده دار جلوی آینه
  • کمی رقص
  • پوشیدن لباس متفاوت موقع کار
  • آوردن خودکارها و کاغذهای رنگی
  • و  کلی ایده دیگه

می‌تونه ذهنتون رو  برای انجام کارهای سخت آماده کنه. فقط کافیه مثل همون کودک با یک فرایندی که برای ذهن شما تازه گی داره، اون رو آماده کنین.

امروز با وجود کارهای زیادی که داشتم، ذهنم برای انجام هیچ کدومشون من رو یاری نمی‌کرد. به لیست کارها نگاه می‌کردم و ترجیح می‌دادم برای فرار از همه اون کارها بخوابم؛ اما با یک تغییر کوچک نوشتم.

سخن آخر

اگه مدت طولانی هست که از انجام فرایندهای تکراری و هر روزه خسته شدین و احساس خوبی به انجام کارهاتون ندارین، به خودتون سخت نگیرین.تا حد ممکن حجم کارهاتون رو کم کنین و قبل از شروع هر کار یک تفریح کوچک داشته باشین تا ذهنتون رو برای انجام کارها آماده کنین.

توهم توطئه

توهم توطئه

پشت میزم نشسته بودم و داستان نویسنده جوان و تازه‌کاری را میخواندم که بعد از مراجعه به ناشرهای مختلف به من رسیده بود. هیچ کدام از ناشرها قبول نکرده بودند داستانش را چاپ کنند. ایمان داشتم که ناشرانی که به آن‌ها مراجعه کرده بود، حتی به خودشان اجازه خواندن داستانش را هم نداده بودند. داستانش جذاب و خواندنی بود؛ اما بیشتر ناشران روی کارهایی سرمایه‌گذاری می‌کنند که به فروششان مطمئن باشند. بیشتر بخوانید

نقش خودشناسی در یک رابطه عاشقانه

نقش خودشناسی در یک رابطه عاشقانه

نقش خودشناسی در یک رابطه عاشقانه

دوستی برایم تعریف می‌کرد که در دوران جوانی با پسری آشنا شده بودم که از همان ابتدای آشنایی متوجه شده بودم که بین من و آن پسر فاصله زیادی است.  از دو دنیای متفاوت بودیم؛ اما انگار که مسخ شده باشم، نیاز داشتم به فردی دیگر توسل کنم تا بتوانم خودم را دوست داشته باشم. قبل‌تر از آن رابطه، از پسری خوشم می‌آمد که قبل از اینکه بتوانم به پسر عشقم را ابراز کنم، با دوست من وارد رابطه شده بود . افسردگی شدید گرفته بودم وه احساس می‌کردم که دوست داشتنی نیستم و باید با توسل به فردی دیگر این نیاز به دوست داشته شدن را ارضا کنم.

دوستم همچنین برایم تعریف می‌کرد که پسر این نیازم را به خوبی درک کرده بود و همیشه با حرف‌های اغواگر من را به سمت خود می‌کشاند. ولی من واقعا عاشق پسر نبودم و می‌دانستم چیزی در رابطه‌مان اشتباه است با این وجود نمی‌توانستم یک رابطه اشتباه را به اتمام برسانم. بعد از هر ملاقات به خاطر حرف‌های عاشقانه و اغواگرانه پسر احساس وابستگی شدیدی به او داشته و از طرفی به خاطر رفتار تحقیرآمیزی که پسر با من داشت از خودم منزجر می‌شدم؛ اما باز هم در یک رابطه اشتباه مانده بودم. زمان زیادی طول کشید که متوجه شدم که باید این رابطه را قطع کنم و مدت زیادی تنها ماندم و به مشکلات رابطه قبلی و اشتباهات خودم در رابطه فکر کردم. پیش مشاوری هم رفتم و از او کمک خواستم. سه ماه تمام با خود نفرت انگیزم تنها ماندم تا بالاخره احساس کردم خودم را دوست دارم و نیازمند رابطه‌ای هستم که به این شخصیت تازه و دوست داشتنی‌ام احترام گذاشته شود. درست بعد از آن بود که وارد یک رابطه کاملاً درست شدم و تصمیم گرفتم تا زمانی که شناخت کاملی از طرف مقابل نداشته باشم، از لحاظ احساسی به او وابسته نشوم.

از او پرسیدم سرانجام رابطه درستت، چه شد. خندید و گفت: «او الان همسرم است و من هنوز هم به او وابسته نیستم؛ اما با تمام وجود دوستش دارم.»

جستارهایی در باب عشق از آلن دوباتن

امروز کتاب جستارهایی در باب عشق از آلن دوباتن را می‌خواندم. در این کتاب نوشته بود که انسان‌ها گاهی جذب آدم‌های اشتباهی می‌شوند و چون دلشان می‌خواهند که عاشق باشند، ایرادهای طرف مقابلشان را نمی‌بینند و هر عیب او را به حسن تعبیر می‌کنند. در واقع خودشان را فریب می‌دهند.

رابطه درست زاینده خودشناسی

چیزی که برایم جالب‌تر بود، این بود که وقتی عاشق آدم اشتباهی می‌شویم برای خوشایند او حاضر هستیم کارهایی انجام بدهیم که با خود اصلی‌مان تفاوت فاحش دارد. واقعیت این است که خودمان را به درستی نشناخته‌ایم و تنها با تعریفی که دیگران از ما ارائه داده‌اند خودمان را می‌شناسیم. اگر دیگران به ما دید منفی نسبت به خودمان داده باشند، خودمان را دوست نخواهیم داشت و رفتارمان ریاکارانه خواهد بود. هرجایی که می‌رویم برای خوشایند اطرافیانمان کارهایی می‌کنیم که با خود واقعیمان در تضاد باشد و بعد از مدتی دیگر هیچ جلوه‌ای از خودمان را نمی‌شناسیم.

شناخت از خود به قدری مهم است که روی شناخت ما از اطرافیانمان هم تأثیر می‌گذارد. با شناخت خودمان می‌توانیم جهان پیرامون‌مان را بهتر بشناسیم. تا زمانی که شناخت کاملی از خود پیدا نکنیم وارد هر رابطه‌ای که بشویم، احساس می‌کنیم به آن چیزی که آرزو داشتیم دست نیافتیم و حس یک شکست خورده را داریم.

در اوایل رابطه تا زمانی که شناخت کاملی از طرف مقابلمان پیدا نکرده‌ایم، او را فردی آرمانی و دست نیافتنی می‌بینیم و به محض پیدا کردن شناخت و درک معمولی بودن طرف مقابلمان، تمام شور و عشقی که در ابتدای راه به او داشتیم، از بین می‌رود و  عیب‌ها و نواقص او را می‌بینیم. در واقع متوجه می‌شویم فردی که برای فرار از خود فاسدمان به او توسل جسته بودیم، او هم معمولی و بدتر از آن پر از عیب و ایراد و نقاط تاریک است. برای همین عشق‌های پرشوری که بدون شناخت و فقط با یک لحظه عاشقانه شروع می‌شود، خیلی زود، آتشش خاموش می‌شود؛ اما در مقابل اگر عشقمان بر اساس شناخت کافی از خودمان و خواسته‌های واقعی و درست‌مان از رابطه باشد، می‌تواند به یک رابطه خوب و سالم و طولانی منجر شود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

هرگز نا امید نشوید

هرگز نا امید نشوید

چندسال پیش یک درختچه کوچک انار تزئینی خریدیم. این درختچه کوچک در بدو ورود به خانه‌مان شروع کرد به برگ ریزی و بعد از چند روز گل‌هایش هم ریخت. جز چند شاخه خشک چیزی از آن باقی نماند. همسرم می‌گفت: «انار یک گیاه مقاوم است و در شرایط بد محیطی هم دوام می‌آورد؛ اما معلوم نیست تو با آن گیاه چه کردی.»

باورهای اشتباه سدی در برابر رسیدن به اهداف

طبق یک اعتقاد و باور خرافی، او اعتقاد داشت که من دست سبز ندارم. منم تا همین چند سال پیش فکر می‌کردم که توانایی نگهداری از هیچ گلی را ندارم و گل‌هایم زود خراب می‌شوند؛ اما این‌بار باورم نسبت به خودم عوض شده بود. مسلماً من شرایط نگهداری از آن گیاه را به خوبی نمی‌دانستم. فروشنده گفته بود: «هر سه روز یک بار به گلت آب بده.»

اما  او  به میزان آب دهی اشاره‌ای نکرده بود. شاید مقدار آبی که به گل داده بودم کافی نبود یا شاید هم زیاد بود. تصمیم گرفتم به گل هر روز آب بدهم هرچند که ظاهراً گل خشک و مرده بود. هر روز به گلم آب دادم. دو هفته تمام بدون خستگی و نا امید شدن کارم را تکرار کردم. با وجود عدم مشاهده هیچ گونه نشانه‌ای از حیات بر کارم مداومت ورزیدم تا اینکه بالاخره علائم حیاتی پدیدار شد و درختچه از کما درآمد. چند سال تمام گیاه در شرایط نیمه زنده به حیات خود ادامه داد و من از تیمار کردن و آبیاری هر روزه به آن خسته نشدم. تا اینکه وجود پرنده‌ای در خانه باعث شد که همه گل‌ها را از پشت پنجره به فضای بیرون منتقل کنم. انتقال گل‌ها به فضای بیرون برایم زحمت بیشتری در پی داشت چرا که آفتاب شدید باعث می‌شد به جای آبیاری در زمان‌های مقرر، برخی از گل‌ها را تا روزی سه بار هم آبیاری کنم. این تغییر مکان برای برخی از گل‌ها شوک بزرگی بود و چندتایی از آن‌ها ممکن بود از دست بروند؛ اماهمان رویه‌ای که با درختچه انار داشتم را با آن‌ها در پیش گرفتم و بالاخره شاهد به بار نشستن و گل دادن آن‌ها بودم. درختچه انار هم بعد از سه سال بالاخره امسال گل داد و نشان داد که گیاه مقاومی است.

تکرار و تداوم، موجب تمایز می‌شود. 

واقعیت این است که تکرار و تداوم در انجام هر کار تمایز می‌آورد. اگر خواهان موفقیت هستید و می‌خواهید در حرفه و کسب و کارخودتان متمایز عمل کنید، نباید ارزش گام‌های کوچک را نادیده بگیرید. گام‌های کوچکی که دائم تکرار بشوند، اثری بزرگ در زندگیتان خواهند داشت.

در نقاشی و نویسندگی اگر به صورت تفننی عمل کنید و یک روز که حالتان خوب است زیاد بنویسید و طرح بکشید و روز دیگر همه چیز را رها کنید، مطمئناً اگر نابغه هم باشید، یک بازنده به تمام معنا هستید. اما فردی بی استعداد، با تکرار به نتایج بزرگی خواهد رسید.

داستان‌هایی که در کودکی بارها شنیدیم، حاوی همین مطلب بود. لاک پشتی که در مسابقه دو از خرگوش پیشی می‌گیرد، تنها به دلیل تکرار گام ‌های کوچک و نا امید نشدنش است؛ اما خرگوش که به استعداد خود می‌بالد و مغرور می‌شود، ارزش گام‌های کوچک لاک پشت را نادیده می‌گیرد و فکر می‌کند او پیروز میدان است و اشکالی ندارد کمی میانه راه استراحت کند. استراحت برای تجدید قوا خوب است؛ اما اگر به بهانه استراحت، تکرار را فراموش کنید، استعدادتان پشیزی نمی‌ارزد.

تکرار و ظهور خلاقیت

بسیاری از ایده‌های ناب با تکرار به وجود می‌آیند. تکرار و مداومت در یک کار، دریچه‌های نویی از خلاقیت را پیش روی شما باز می‌کند.

برای انجام کارها حداقل و حداکثر تعریف کنید.

در این بین باید حواستان باشد که گاهی اوقات به دلیل پایین بودن سطح انرژی و پیشامد کارهای فوری و غیرمهم که ناگزیر به انجام آن هستیم، ممکن است نتوانیم در کاری که انجام می‌دهیم مداومت داشته باشیم، برای اینکه از چرخه تکرار دور نمانید بایستی برای خود یک حداقل و حداکثر تعریف کنید. در شرایط مناسب خودتان را به مرز بالا برسانید و در شرایط بد، از حداقل کار کمتر انجام ندهید.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده