روزنوشتی در آخرین روز مهر
دلم مثل گنجشک رمیده میزند. نمیدانم نگران خالد هستم یا خاصیت این هوای بارانی است که بیقرارم کرده است. دست
دلم مثل گنجشک رمیده میزند. نمیدانم نگران خالد هستم یا خاصیت این هوای بارانی است که بیقرارم کرده است. دست
به دنبال داستانی در نوشتههای سال پیش هستم که دفتر مهرماه را باز میکنم. شروع به خواندن یادداشتهای روزانهی مهرماهم
مدتی میشود که زندگی بیبرنامه جلو میرود. از هدفگذاریهای هفتگی، ماهانه و سالانه خبری نیست. شب قبل یک برنامه بر
مدتی بود که دیگر دست و دلم به نوشتن نمیرفت. شاید در اینجا. در این مکان که روزی تنها یک
در کتاب آناندا از ده فرمان میخوانم. نویسنده ده فرمان را مینویسد و بعد میگوید باید موسی درونت جبار باشد
امروز در مسیر پیادهروی کافهای را دیدم. عطر گرم و تلخ قهوه تمام محوطه را پر کرده بود. به کافه