دفترچه ممنوع

معرفی کتاب دفترچه ممنوع از آلبا دسس په دس ترجمه بهمن فرزانه

دفترچه ممنوع

دفترچه ممنوع را که می خواندم متوجه شدم زن درون داستان خیلی شبیه من است. با تمام وجودم او را می شناسم. شاید هر کس دیگری هم کتاب را بخواند بگوید:« اوه این زن چقدر شبیه من است».

هرکسی که کتاب را می خواند فکر میکند قهرمان داستان خودش است. این همزاد پنداری، قلم قوی نویسنده را نشان می دهد. آنقدر صمیمی و گرم و صادقانه نوشته است که امکان ندارد کسی آن را باور نکند.

دفترچه ممنوع  داستان زنی است که یک روز برای خودش یک دفترچه می خرد. دفترچه ای که فروشنده نمی خواهد آن را به او بفروشد و می گوید ممنوع است. او آن را از دید همگان پنهان می کند. او دلش نمی خواهد کسی متوجه بشود که چه چیزی در دفترش نوشته است. برای نوشتن دفترچه اش تا دیروقت بیدار می ماند. از وقتی دفترچه در زندگی اش پیدا شده به مسائل طور دیگری نگاه می کند و حتی متوجه شخصیتی می شود که در گذر زمان گم شده بود و عشقی میان او و ریسش بوجود می آید. ترس از پیدا کردن دفترچه اش همیشه با او هست. در این کتاب شخصیت زن در حین نگارش دفترچه دست خوش تغییر می شود اما در نهایت عشق به خانواده و وظایفش در قبال همسر و فرزندانش اجازه نمی دهد که او مرزها را بشکند و متوجه می شود که وجود دفترچه زندگی او را تغییر داده است بنابراین دفترچه را از بین می برد و به همان زندگی سابقش تن در می دهد.

همزاد پنداری من با قهرمان زن داستان به اینجا رسید که متوجه شدم من هم گاهی از کارهای روزانه خسته می شوم. گاهی از خودخواهی فرزند و بی توجهی همسرم خسته می شوم. از اینکه بار تمام وظایف خانه به دوش من هست و نمی توانم در موردشان حرف بزنم خسته می شوم و دلم می خواهد به دفترچه ام پناه ببرم و در آن همه چیز را بنویسم. اما من در زندگی ام تا به این حد ترس از خوانده شدن نوشته هایم را ندارم. از قصد نوشته های صادقانه ام را بدخط می نویسم که کسی نفهمد چه نوشته ام و نوشته ای تایپی ام هم از صداقت کافی برخوردار نیست. اصلا گاهی فکر می کنم اگر بخواهیم آنقدر صادق باشیم که از تمام مکنونات قلبی خود حرف بزنیم فتنه ای به پا می شود. بنابراین حتی به خودم هم دروغ می گویم. البته این روزها دچار تغیر و تحولی شده ام که حداقل می دانم کجا دروغ می گویم و کجا راست می گویم. قبلا این طور نبود. قبل تر دروغ ها به حدی زیاد بود که گاهی خودم هم متوجه نمی شدم شخصیتی که به جامعه معرفی میکنم یک هویت دروغی است. دروغم را باور کرده بودم و فکر می کردم آن شخص حقیقت من است. اما حداقل الان می دانم کجا در حال دروغ گویی هستم. اما در نوشته هایم بهرحال کمی هراس وجود دارد. راستش را بروز نمی دهم و دروغم را به سادگی آب خوردن لاپوشانی می کنم. مثلا دلم می خواهد نوشته هایم خوانده شود اما به خودم دروغ می گویم که نه اهمیتی هم ندارد. حتی اگر خوانده نشود هم، من همچنان می نویسم. دلم می خواهد افراد بخصوصی حتما نوشته ام را بخوانند و نظرشان را به من بگویند. اما حتی جرات ندارم به آن افراد بگویم که نوشته ام را بخوانند. می ترسم متوجه بشوند که چقدر نظرشان برایم مهم است. می خواهم نشان بدهم که برایم اهمیتی ندارد و آن افراد دقیقا مثل بقیه هستند ولی می دانم که اینطور نیست.  خیلی دلم می خواهد یک فرد بخصوص نوشته هایم را بخواند بیشتر از چند بار و بعد نظرش را به من بگوید اما او فقط به دیدن سرسری کپشن ها اکتفا می کند و بعد نظر می دهد. آن وقت دلم می خواهد با پتکی محکم به سرش بزنم و بگویم تو هیچی از نوشته هایم نمی دانی اما فقط لبخند می زنم. نمی خواهم هویت زودرنج و انتقاد ناپذیر درونم بیرون بریزد.

شب ها ساعت که از دوازده شب می گذرد دیگر روی شخصیت واقعی ام کنترلی ندارم و همیشه به دخترم می گویم قبل از دوازده بخوابد که روی دیگرم هویدا نشود. من آنطورها هم که نشان می دهم مهربان نیستم وقتی خسته می شوم مثل کوه آتشفشانی می شوم و هر آن منتظر یک اتفاق هستم تا مواد منفجره ام را به بیرون بریزم. البته شاید همه انسان ها وقتی بیشتر از حد تحملشان انعطاف بخرج می دهند جایی منفجر شوند. زن درون داستان هم به مرز انفجار رسیده بود و میخواست از همه چیز فرار کند اما دوباره به خانواده برگشت مثل کاری که من هر روز می کنم. هر شب که می خوابم برای فرار از تمام خستگی های روزانه به رختخواب پناه می برم و صبح ها با انرژی فراوان دوباره به همان زندگی قبلی بر می گردم.

بهرحال خواندن این کتاب خالی از لطف نیست.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده