جرمشان چه بود؟

یک قرن پیش بود که تعدادی دانشجو برای خوش گذرانی به شهر نیاسر کاشان رفتند. آن روز برخلاف روزهای دیگر که شهر شلوغ بود، پرنده در آسمان شهر پر نمی زد. خاک مرده روی شهر پاشیده شده بود. دانشجوها از اینکه شهر را قرق کرده بودند و جز خودشان کسی در پارک حضور نداشت، غرق شادی بودند. با ضبط صوت کوچکی که همراهشان داشتند بساط بزن و برقص و شادی را در جایی که فکر می کردند فقط خودشان حضور دارند، به پا کردند. صدای خنده هایشان از میان درختان سر به فلک شیده پارک کوهستانی گذر کرد. به آبشار برخورد و آبشار صدایشان را همراه بارش آبی زلال به جویبار فرستاد . صدایشان همنفس با شرشرآب راهی روستا شد. پیرمردها و پیرزن ها صدایشان را شندند. از روی تاسف سر تکان دادند و استغفرالله گویان راهی مسجد محله شدند. دانشجوها که خسته شده بودند از رقص و شادی هوس ماجراجویی دیگری به سرشان زد. می خواستند غار نوردی را هم تجربه کنند. اما دری آهنی روی مدخل ورودی غار با قفلی زنگ زده قرار داشت. بنابراین به جست و جوی نگهبان پارک رفتند. نگهبان پارک را پیدا کردند. از او درخواست کردند که اجازه بدهد که وارد غار شوند. نگهبان با تعجب نگاهشان کرد. چند دقیقه ای قیافه آن دختران شاد و خوشحال را از نظر گذراند. دخترانی که به روستایشان بی حرمتی کرده بودند. این هوسشان دیگر زیادی بود. نگهبان به قفل زنگ زده در اشاره کرد و گفت سال هاست که کسی وارد غار نشده است. اما دخترها برای ماجراجوییشان پافشاری کردند. نگهبان گفت:«باشد پس عواقبش پای خودتان».

دانشجوها سیزده نفر بودند. قفل در با کلی کلنجار باز شد و دری که معلوم بود مدت هاست رنگ روغن به خود ندیده با صدای بدی گشوده شد. دانشجوها با شجاعتی وصف نشدنی یکی یکی وارد غار شدند. مدخل ورودی غار پهن بود، جز چند عنکبوت و تعدادی قورباغه مزاحمت دیگری برایشان ایجاد نشد. صدای جیغشان همان اول کار بلند شده بود. اما آن ها سمج تر از آن بودند که با ماجراجوییشان خاتمه بدهند. نگهبان به آنها گفت که باید مسیر را تنها بروند و انتهای مسیر به دامنه کوهی می خورد که راه به روستا دارد. غار رییس جایی نبود که بدون راهنما بتوان از آن به سلامت گذر کرد و دانشجوها این را نمی دانستند. دانشجوها کمی که جلوتر رفتند به مدخلی رسیدند که کوتاه بود و مجبور بودند سرشان را پایین تر بگیرند. زیر پاهایشان خیس بود. چند نفری از ترس حشرات می خواستند راه آمده را برگردند اما نگهبان به آن ها گفته بود که مدخل ورودی را دوباره می بندد. بنابراین تنها گزینه پیش رویشان حرکت به جلو بود. بازهم جلوتر رفتند. مدخلی دیگر که به عمق زمین می رفت. مدخل تنگ شده بود. تعدادی از دانشجوها فوبیای ترس از مکان های تنگ و تاریک را داشتند. اما با اشک وآه به مسیر ادامه دادند. مدخل بعدی باز هم تنگ تر شد. حالا دیگر همه دانشجوها به خودشان بد و بیراه می گفتند. این ماجراجویی اصلا جالب نبود. راهرو ها باریک تر و کم ارتفاع تر شده بود. حالا تقریبا همه شان روی زمین می خزیدند. تمام تنشان پوشیده از گل و لای شده بود و معلوم نبود چه حشراتی به بدنشان چسبیده است. دختری فریاد زد من بر می گردم. اما برگشتی در کار نبود به محض این که تقلایی برای برگشت انجام داد، میان دیوارها گیر افتاد. دوستانش هیچ کمکی نمی توانستند بکنند ممکن بود،آنها هم اسیر شوند. اشک می ریخت و کمک می خواست. اما انگار دیواره ها با تقلای او تنگ تر می شدند و او هر لحظه بیشتر در دام می افتاد. دانشجوها تصمیم گرفته بودند که به مسیرشان ادامه بدهند تا بتوانند کسی را برای کمک بیاورند. اما راهروها مدام تنگ و تنگ تر می شدند. آن هایی که پرتر بودند میان راهروها گیر افتادند و لاغرها به مسیر ادامه دادند. بالاخره روزنه را دیدند. نور از میان روزنه به درون می تاید. راهروها یک دفعه پهن و با ارتفاع شدند. دانشجوهای باقی مانده که هفت نفر بودند، از فرط خوشحالی دویدند و هر لحظه به نور نزدیک تر می شدند. نزدیک و نزدیک تر و بعد بوم و سیاهی.

شب شده بود. بیشتر از چند ساعت می شد که دانشجوها به درون غار رفته بودند. بیرون غار نزدیک جایی که دانشجوها قرار بود ازآن خارج شوند، همه اهالی در حالیکه لبخند روی لبشان بود، جمع شده بودند. چند ساعت دیگر انتظار کشیدند. خیالشان که راحت شد. قفلی بر در خروجی هم زدند و به سمت خانه هایشان رفتند.

آن شب روستا زیر چتر سیه فام آسمان آسوده خوابید. کوهستان انتقامشان را گرفته بود و آنها یکپارچه شور و شعف بودند. اما شب های بعد صدای خنده دخترها دائم در کوه می پیچید، صدای خنده ای که به یک باره به فریاد و گریه تبدیل می شد. کوهستان بعد آن دیگر هیچ وقت، آن کوهستان قبل نبود. همه چیز آرام آرام تغییر کرد.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

دروغ یا رازی که گفته نشد

دروغ

زندگیشان با رازی که هیچ گاه گفته نشد شکل گرفت. زن جوان و زیبا بود و در آرزوی داشتن فرزند، مرد سنی از او گذشته بود. چهل یا پنجاه سال سن داشت. ریز جثه بود و نشان نمی داد که سنش زیاد است. خوب مانده بود. زن جذاب، زیبا و دلربا بود. مرد را بر سر ذوق آورده بود. مرد با او که بود حس پسرهای هفده، هیجده ساله را داشت. جوانی و شیطنت می کرد. مرد باورش نمی شد که بعد از جداشدن از همسر سابقش و با وجود سه بچه بتواند با زنی به جوانی او ازدواج کند. زن به زحمت نوزده سالش می شد. از وقتی زن به زندگی مرد آمده بود، زندگی مرد از این رو به آن رو شده بود. سفرهای طولانی، مهمانی های آنچنانی، رستوران، پاساژ و گشت و گذار برنامه روزانه شان بود. هرکسی زندگیشان را می دید، حسرت زندگیشان را می خورد. انگار تمام خوشی های دنیا در زندگی آن دو جمع شده بود. هنوز چند ماه از زندگیشان نگذشته بود، که یک روز زن از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت. مرد دیوانه شده بود، تمام دنیا را به دنبال زنش گشت. همه بسیج شده بودند که زن را بیابند. زن های همسایه، هر شب خواب زن را می دیدند که اسیر دام خفاش شب شده است. آن روزها ماجرای خفاش شب تیتر اول روزنامه ها بود.مرد به تمام بیمارستان ها، آسایشگاه ها و پزشکی های قانونی سر زد، اما خبری از زن نبود که نبود. مرد یک شبه پیر شد، موهایش سفید سفید شده بود. هیچ کسی خبری از زن نداشت. انگار فرشته ای بود که یک شب از آسمان آمده بود و یک روز بی خبر رفته بود. زن آنقدر دلچسب و دوست داشتنی بود که تمام کسانی که یک بار هم او را دیده بودند، دلتنگش بودند. مرد دیگر از پیدا کردن زنش نا امید شده بود. کم کم همسایه ها مشکوک شدند.چرا پای پلیس به ماجرا باز نشده بود. چرا مرد هیچ وقت به اداره پلیس نرفته بود. حتما خودش زن را سر به نیست کرده بود. معلوم بود کار خودش است. حافظه ها به کار افتاد. شب قبل حادثه صدای جر و بحث از خانه شان می آمد. زن مرد را متهم به دروغگویی کرده بود و مرد فریاد می زد که فقط رازی را پنهان کرده است. زنجموره های زن بلند و پیاپی بود. او دلش می خواست مادر باشد و مرد به او نگفته بود که نمی تواند به او فرزندی بدهد. هیچ کس رفتن زن از خانه اش را ندیده بود، حتما کار مرد بود. همسایه های فضول ماجرا به پلیس اطلاع دادند. مرد باید تاوان کشتن زنش را می داد. پلیس آمد. هیچ شاکی خصوصی نبود. خانواده زن با اینکه در سوگ دختر گمشده شان بودند اما هیچ شکایتی از مرد نداشتند. این بار پلیس به خانواده زن مشکوک شد، شاید پای یک ماجرای ناموسی در میان بود. شاید خودشان زن را سر به نیست کرده بودند. نمی شود که زنی گم بشود و خانواده اش عین خیالشان نباشد. حالا مرد هم به خانواده همسرش مشکوک بود. در تمام روزهایی که او برای شناسایی یک جنازه به پزشکی قانونی رفته بود مادر و پدر همسرش همراه او بودند. او هر بار بعد از دیدن جنازه ها تا سر حد مرگ عق زده بود و هیچ وقت این چیزها برایش عادی نشده بود، اما مادر همسرش خم به ابرو هم نیاورده بود. همیشه آن ها را به خاطر صبر و استقامتشان در برابر مصیبت ستایش کرده بود اما حالا او هم به این موضوع مشکوک شده بود. مگر می شود عزیزی را از دست داده باشی و این طور راحت با مساله مرگ یا گمشدن او کنار بیایی. حالا مرد بود که از خانواده همسرش شکایت داشت. پای آن ها به کلانتری باز شد. همان شب عموی همسرش پیش او آمد و از او خواست شکایتش را پس بگیرد. گفت که زنش پیش آن هاست اما نمی خواهد او را ببیند. گفت همه چیز را می داند و تمام این بلا ها که بر سرش آمد به خاطر مخفی کردن آن حقیقت از همسرش بوده است. می گفت زن اگر می دانست هیچ وقت زن او نمی شد. میگفت دلش نمی خواسته هیچ وقت یک معشوقه و پرستار باشد. او می خواست مادر فرزند خودش باشد. مرد دیوانه شده بود. اما می دانست که مقصر است. این کمترین تاوانی که برای فریب یک زن جوان باید می داد. سکوت کرد و شکایتش را پس گرفت. چند ماه بعد وقتی برای انجام چند چکاب برای دردهای تازه ای که بعد از گمشدن همسرش به بیمارستان رفته بود زن بارداری را دیده بود که خیلی شبیه همسرش بود. حتی نزدیک هم رفته بود و خواسته بود با زن حرف بزند. اما زن از دیدن او هیچ واکنشی نشان نداده بود و با او مثل یک مرد غریبه برخورد کرده بود. متوهم شده بود، به زمین و زمان شک داشت. اما زن خیلی شبیه همسرش بود، ولی همسرش نمی توانست باردار باشد. اما اگر زنش بود چه؟ نکند زنش به او خیانت کرده بود. شاید علت رفتنش همان خیانت بود. اگر پای خیانت در میان نبود، زن می توانست از او شکایت بکند و تمام مهرش را هم از او بگیرد. نه اینکه تمام زندگی اش را رها کند و برود. حالا همه چیز را می دانست. این کمترین تاوانی بود که برای ازدواج با یک نوزده ساله زیبا باید می پرداخت. اما مرد سنی از او گذشته بود. دیگر فکر تلافی و انتقام نبود. همان شب اسباب زن سابقش را جمع کرد و به خانه اش فرستاد. باید خانه را برای ساختن زندگی دوباره آمده می کرد. سه بچه در خانه داشت که نیاز به مادر داشتند.نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

آشفتگی

بعد از هزار سال تمامی خاندان به یک سفر دسته جمعی رفتند. سفرری به یک بیابان در دل کویری زیبا، سفری که آرزویشان بود، به تحقق پیوسته بود. می خواستند ستاره ها را در دل تاریکی کویر ببینند.

عده ای مامور شناسایی نقاط خوش آب و های بیابان و پیدا کردن چشمه های آب زیر زمینی شدند و عده ای دیگر مشغول درست کردن چای و غذا  برای ناهار، برخی اسباب و اثاث زیادی با خودشان آورده بودند از انواع گوشی و پاور بانک گرفته تا انواع کفش، یادشان رفته بود به بیابان آمده اند و گوشی و این کفش ها به کارشان نمی آید.

چشمه آب زیرمینی کشف شد. چای و غذا اماده شد حالا باید همگی وسایل را جمع می کردند و به منطقه جدید کوچ می کردند. هرکسی در حد توانش کاری انجام داد. اما امان از دست زنی که فکر می گرد به عروس آمده است و چند دست لباس اورده بود تا در موقعیت های مناسب به تن کند. همه چی بهم ریخته بود، هیچ چیزی سر جایش نبود. به دنبال کفش هایش میان انبوهی از کفش ها می گشت. یک کفش زرد پیدا شد، کفش خودش بود. هرچه دختردایی اش التماس کرد همین را بپوش تا برویم زیر بار نرفت و باز گشت و گشت تا کفش های پاشنه بلند مشکی اش را که با لباسش ست بود پیدا کند. تا ان ها را پیدا کند و به پا بزند و به سمت چشمه راه بیفتد، شب شده بود و تنها بود. حالا به دنبال پتویی می گشت که روی خودش بندازد و در سرمای شب های بیابان جان ندهد. از دور صداهایی می شنید که او را صدا می کردند. اما فقط صدا بود. چیزی یا کسی را نمی دید. آسمان هم چنان تاریک بود که هیچ ستاره ای دیده نمی شد. از بس درگیر تجملات زندگی زمینی اش شده بود. از سفر جا مانده بود. در ان لحظات تنهایی هزاران فکر به سرش زد. هزاران دقیقه فرصت داشت که فکر کند. صدا ها دیگر قطع شده بود. خودش بود و خودش. در یک سیاهچاله عظیم فرو رفته بود. دیگر اثری از کفش هایش هم نبود. در آن مکانی که هیچ کس نبود به رفتار هایی فکر کرد که موجب شده بود از دنیا عقب بماند.  لحظاتی که همه به اصل خودشان برگشته بودند و فهمیده بودند غرق در ظواهر دنیا بودن  فقط و فقط کار را سخت تر می کند و با یک کتری روحی سیاه  و دود گرفته و چند پتوی کهنه و لباس های خاکی در اوج خوشحالی بودند او با خودش کوله باری از لباس ها و ابزاری اورده بود که باعث خنده اطرافیانش شده بود. مضحک شده بود، اصلا خوشحال نبود. هرچه تماس می گرفت هیچ کسی در دسترس نبود. شارژ گوشی اش هم تمام شده بود و پاوربانکش را هم دیگر پیدا نمی کرد. کاش دقیقه ها به عقب بر می گشت. اگر بر می گشت، یک دست لباس ساده و یک کفش ساده که شن های بیابان به داخلش رسوخ نکنند می پوشید و از همان اول با تیم جستجوی چشمه همراه می شد. درست بود که پایش درد می گرفت اما حداقل کنار همسرش بود. شب های بیابان عجیب طولانی بود. فکر و خیالش هم ته کشیده بود. سرما مثل شعله های آتشی که وجود نداشت، زبانه کشیده بود. ان پتوی کهنه که بازمانده اسباب و اثاثیه دیگران بود، هم دیگر تنش را گرم نمی کرد.  اما چاره ای نداشت باید تا صبح سر می کرد. کاش به جای تمامی این چیزها با خودش یک کبریت آورد بود تا اتشی درست می کرد که به نبرد با سرما برود.اخر چه کسی به بیابان با کفش پاشنه بلند می رود. کاش حداقل همان کفش های زرد را پوشیده بود تا همراه دختردایی اش می شد و قبل از تاریکی هوا به مابقی مسافران ملحق می شد.  کاش کاش کاش…

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

سمفونی عشق

مدت ها بود که برای فرار از روزمرگی هایی که او را به مرگ نزدیک  می کرد، از پختن غذاهایی که زیاد وقتش را می گرفت، اجتناب کرده بود. اما آن سه شنبه ناهار را در رستورانی که سال ها پیش، برای اولین بار با دختر و همسرش آمده بود، با مادر و خواهرش صرف کرد. از کنار اتاقکی که آن شب در آن نشسته بودند و همسرش به خاطر او با اینکه پولی در بساطش نبود، گران ترین غذا را سفارش داده بود، گذر کردند. یاد خاطره آن روز دوباره در دلش زنده شد. عشق دوباره جوانه زد.آن سه شنبه بعد از مدت ها دلش خواست برای شام دستور جدیدی را امتحان کند. بیش از دو ساعت پای اجاق ایستاد. حرارت اجاق دست های کشیده و بلندش را سوزاند. قطرات ریز و درشت عرق از سر و صورتش به پایین سرازیر، روی گردنش کشیده می شد و از انحنای سینه اش گذر می کرد و تا برجستگی شکمش فرو می ریخت. حرارت بیش از حد تصورش بود. درد از کمرش شروع می شد، به ران ها و زانوانش سرایت می کرد و تا ساق پایش ادامه داشت. اما دلش خواسته بود. میان عقل و دلش این بار حرف دلش را گوش داده بود. عقلش به او نهیب می زد که سلامتیت اهمیت بیشتری دارد، اما دلش می گفت بی خیال سلامتی، الان وقت  درست کردن کباب سبزیجات با چاشنی عشق است. بعد شروع کرده بود به خورد کردن انواع میوه ها برای تهیه یک اسموتی خنک برای همسری که تازه از حمام بیرون آمده بود. همسرش در برابر آینه قدی ایستاده بود و در حالی که هنوز حوله بر تنش بود به او لبخند می زد. هنوز هم بلند بالا و زیبا بود. با آنکه گرد پیری بر روی سر و صورتش نشسته بود. اما هنوز هم چشم هایش برقی سحر انگیز داشت. او با مهربانی لیوان را به دست او داده بود. و لب هایش را بر گونه گر گرفته او از حرارت حمام گذاشته بود و همسرش سرخ تر از قبل شده بود. هنوز هم بعد از سی سال مثل پسر بچه های 16 ساله خجالتی و کم رو بود. و گونه هایش از حرارت عشق گر می گرفت. جز او و همسرش هیچ کسی در خانه نبود.

زن همیشه برای فرزندش با عشق غذا درست کرده بود. اما از وقتی که دخترشان خانه را به قصد تحصیل  به دیار دیگری، ترک کرده بود، دیگر غذایی باطعم عشق در خانه طبخ نشده بود. ولی این بار بعد مدت ها، عاشقانه ای برای همسرش رقم زده بود. مهرش این بار تمام و کمال برای او بود. فقط برای او، با این که میان خصوصیات او و همسرش فرسنگ ها فاصله بود اما عشقی به وسعت تمام آن فاصله ها میانشان جاری بود. هیچ واژه عاشقانه ای بر لبانشان نیامده بود. جنس مرد با جنس زن فرق داشت. در منطق مرد حرف های عاشقانه معنایی نداشت. در منطق مرد خواستن ها بی انتها و آزار دهنده نبود. مرد همه چیز را برای همسرش می خواست اما هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. حتی زن آزاد بود که هر کاری دوست دارد بکند. به تنهایی به سفر برود، شبی را با دوستانش در بیرون شهر بگذراند و تمام پول هایش را برای کسی غیر از او صرف کند. مرد هیچ ناراحت نمی شد، خرده ای نمی گرفت. با این که عاشق ها حسود می شوند. اما مرد هیچ بویی از حسادت نبرده بود. شاید اصلا عاشق نبود. اما نه مگر می شود، عشق نباشد و این همه صبوری، این همه مسئولیت این همه فداکاری. تمام تلاشش را کرده بود که زن را به آرزوهایش برساند.  و از زن هیچ نمی خواست. عشقی عجیب و بی تمنا. مرد نیاز داشت به فداکاری اما بی هیچ توقعی. او جانش را برای همسرش می داد اما هیچ از او نمی خواست. حتی وقتی زن هیچ غذایی برایش اماده نمی کرد هیچ نمی گفت. خودش را با یک کاسه ماست و چند تکه نان سیر می کرد. مرد عجیبی بود. همیشه وقتی زن از او می پرسید غذایت را دوست داشتی می گفت بهترین غذایی بود که در عمرم خورده ام. تمام محبتش در کلام به همین جمله ختم می شد. البته گاهی هم پیش می آمد که هیچ نمی گفت. معلوم بود غذا باب میلش نیست. مرد دروغ گو نبود. اما زن حالا می دانست که مرد او را با تمام وجود دوست دارد. حالا که سی سال از ازدواجشان گذشته بود و موهای هر دویشان سفید شده بود و تنها دخترش به شهر دیگری رفته بود. حالا می دانست عشقی که هیچ گاه بر زبانشان نیامده همیشه در قلب هایشان جاری بوده است. عشق واژه ای مقدس است. دم دستی نیست که به راحتی بر زبان بیاید تنها باید در ریتم ملایم زندگی شنیده شود. عشق پاک و بی انتها با طعم آن اسموتی خنک، رودخانه را دوباره پر آب کرده بود. جوشان و خروشان دست هایش را به روی زنی که هنوز هم او را می پرستید، گشوده بود. سمفونی ملایمی از موزارت از صفحه گرامافون شنیده می شد. درهم آمیختن موسیقی با ضربان قلب و صدای نفس هایشان، سمفونی تازه ای را خلق کرده بود. سمفونی عشق.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

بوفالویی در کتابخانه

مثل یک بوفالو بزرگ بود، رایحه تند و تیزش از میان قفسه های کتاب گذر کرده بود و به راهرویی رسیده بود که من هم آنجا بودم. نفس کشیدن در آن فضای آکنده از بوی ترش و مانده عرق، برایم سخت بود. چند بار خواستم بی خیال کتاب هایی شوم که استاد در کلاس درسش توصیه کرده بود که بخوانیم. اما استاد حتما می گفت که عذر و بهانه است. نمی خواستم عذر و بهانه ای برای انجام ندادن کارهایم داشته باشم. از اینکه دانشجویی تنبل به نظر برسم بیزار بودم. چند قدم جلوتر می روم. سعی می کنم بدون این که با او برخوردی داشته باشم از کنارش رد شوم و به راهروی شماره 13 خودم را برسانم. برای رسیدن به کتاب های مورد نظرم باید راهرویی گذر می کردم که بوفالو آنجا جا خوش کرده بود. هرچه تلاش می کنم نمی شود. هیبتش از بوفالو هم بزرگ تر است. کتاب چرا ادبیات را می خواند. چنان سرگرم ورق زدن آن است که اصلا متوجه تقلای من نمی شود. حتما باید فرهنگی باشد که همچین کتابی را می خواند. من فقط بخش هایی از آن را خوانده ام. در کلاس، استاد به آن اشاره ای کرده بود. بالاخره مجبور می شوم از او خواهش کنم کمی به قفسه بچسبد تا من هر طوری هست خودم را از آن فضای اندک رد کنم. اما او اهمیتی نمی دهد. دوباره صدایش می کنم. انگار که صدایم برایش بسان وزوز پشه ای باشد، دستش را در هوا تکان می دهد و دوباره کتابش را می خواند. چرا او را در مخزن راه داده اند؟ راه را  کاملا بسته است. بازهم تقلا می کنم. در کشاکش تقلای بیهوده ام تنه ام به او می خورد. از این برخورد طوری ناراحت می شود که سریع برمی گردد به سمت من و باصدایی بوقلمون وار شروع به جیغ و داد می کند. به او می گویم منظوری نداشته ام و هرچه صدایش کرده ام نشنیده و مجبور شده ام. اما او اهمیتی به من نمی دهد. مثل سیلی ویرانگر بر سرم آوار می شود و با کلماتی رکیک به سان کلنگ و تبر بر جانم می افتد . از کرده ناکرده خود پشیمان می شوم. بی جهت برای تبرئه خودم، مرتب عذر خواهی می کنم. او هر لحظه عصبی تر می شود. عقب گرد چند قدمی را به عقب می روم. او هم به سمت من پا تند می کند. عطر تنش مشمئز کننده تر از قبل شده است. فاصله اش از من مرتب کم و کم تر می شود. کاش گاوبازی بلد بودم تا این بوفالوی وحشی را رام می کردم. چشمانش قرمز شده بود. به تی شرت قرمزم خیره شده بود. انگار رنگش بیشتر او را عصبانی می کرد. یک آن به فکرم رسید لباسم را از تنم در بیاورم و رهایش کنم. اما از ترس دوربین های مدار بسته این کار را نکردم. فکر این که بعدا با چک کردن دوربین ها یک نویسنده متشخص را عریان ببینند لرزه بر اندامم می انداخت. سرعتش بیشتر شده بود. چطور با آن وزن و هیبت به این سرعت حرکت می کرد. سرعتش که زیاد می شود به قفسه ها برخورد می کند. کوهستانی از کتاب را پشت سرش به جای می گذارد. فریاد می زنم شاید صدایم به آن دو کتاب دار صامت و ساکت برسد اما انگار  علاوه بر زبان گوش و چشمی  هم ندارند. بی خود نیست که اجازه می دهند هر کسی وارد مخزن شود.  تمام نیرویی که در بدن دارم را در پاهایم می ریزم و با سرعت هرچه تمام تر می دوم. شبح سیاه بوفالو رهایم نمی کند. در میان راهرو ها سرگردان می شوم. راه خروج را پیدا نمی کنم. خودم را به زحمت در راهرویی که فکر می کنم به در خروجی می رسد می اندازم. راهرو انتها ندارد. می دوم و او هم پشت سر من است. آنقدر سریع حرکت می کنم تا به نقطه آخر می رسم. اما هرچه سریع تر می روم او هم بر سرعتش می افزاید. بر می گردم او درست پشت سر من است. حالا روی سرش دوشاخ بزرگ هم جا خوش کرده است. حتما خیلی عصبانی است. من هم یک زایده در چشمم دارم که در مواقع عادی دیده نمی شود اما وقتی عصبانی می شوم چنان بزرگ و ناهنجار می شود که انگار شاخی در چشمم دارم. چشم هایش از قبل قرمز تر شده است. من فقط وقتی گریه می کنم چشم هایم قرمز می شود. هیچ وقت موقع عصبانیت چشم هایم را در آینه ندیده ام. نمی دانم شاید چشم های منم مثل بوفالو قرمز می شود. سرش را به سمت قلب من نشانه می گیرد. فقط یک دقیقه مانده تا روی سنگ قبرم بنویسند شهید کتاب، اما شانس می آورم که کتاب قطور بینوایان را می بینم. می خواهم با آن چنان بر فرق سرش بکوبم که هلاک شود و من نجات پیدا کنم. کتاب را که بر می دارم از دستم سر می خورد و روی کف زمین باز می شود. نفسم را در سینه حبس می کنم و اشهدم را می خوانم. اما به یک باره دستی از کتاب دراز می شود و مرا با سرعت به درون کتاب می کشد. احساس می کنم صدای پاهای بوفالو رو شنیدم. چنان بر سقف دادگاه ضربه می زند که سقف ترک می خورد. اما قاضی می گوید نگران نباشید طبقه بالا کمی تعمیرات هست اما اینجا ساختمان محکمی است. کمی آرام می گیرم اما لباس قرمز حالا در تنم نیست معلوم نیست کی آن را از تنم در آورده ام. لباس مجرمین را پوشیده ام. دست هایم بسته است. چشم می گردانم. سالنی بزرگ با آدم هایی با چهره های سرد و بی روح که روی صندلی نشسته اند و انگار به تماشای تئاتر آمده باشند، به دهان قاضی خیره شده اند. من اینجا چه می کنم. به قاضی نگاه می کنم. حکم را می خواند. محکوم به حبس ابد. چه کسی محکوم شده است؟…جز من کسی در صندلی اتهام نیست. من را می گوید؟… به چه جرمی؟ من که آزارم به مورچه هم نرسیده است. فقط همین چند دقیقه پیش بود که از ترس جانم، می خواستم یک نفر را بکشم. اما من که نتوانستم کاری کنم. نکند واقعا مرده باشد. نه باور نمی کنم. واقعا جرمم چیست؟…

قاضی دوباره حکم را با جزییات می خواند. جرمم دزدین یک قرص نان است. امکان ندارد. من فقط چند کتاب می خواستم. چه تراژدی وحشتناکی.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

ماشین تحریر و کاغذ

ماشین تحریر

داستانک – تمرین رستاخیز کلمات

ماشین تحریر تند و تند کلمات را به بیرون می ریخت. برخی سوخته، برخی ناقص، برخی کوچک و به ندرت شکیل و پر طمطراق. عنان اختیار از دست او خارج شده بود. کاغذ بی جهت سیاه شده بود. کاغذ صبوری به خرج داده و سکوت کرده بود. ماشین تحریر بر نوشتن نامه هیچ تسلطی نداشت. یک نامه و یک دستگاه بی مایه و مستعمل که هیبت یک دستگاه چاپ را داشت اما چیزی جز نشخوار کننده کلمات بی قائده و کژدار و مریض نبود. کاغذ را در غل و زنجیر درآورده بود و بی آن که چیز موثری را بر روی صفحات کاغذ چاپ کند، قطار تخیلات و هذیان گویی های ذهن بیمارش را با تقلایی جان کاه می نوشت. کاغذ دیگر سرخورده شده بود. می دانست اگر خیلی خوش شانس باشد میان صفحات یک کتاب مدفون خواهد شد. صابون عصبانیت ماشین تحریر به تنش خورده بود و میل به زندگی را در او کشته بود. کاغذ می خواست سرخوردگی اش را فراد بزند. اما تمام تنش درد و زبانش پیش تر از همه قطع شده بود. کاغذ ارام ارام شکیبایی اش را از دست می داد. جرعه جرعه خشم فروخورده اش را بالا می کشید و منتظر لحظه فوران بود. نامه به انتها رسیده بود، به انتهای جمله محبت امیزی که از سر صدق نوشته نشده بود و فقط  از  روی ادب آمده بود تا شاید کمی نامه را تلطیف کند. کاغذ از تمام این ریاکاری ها بیزار بود. به یکباره تمام خشمی را که نوشیده بود بالا آورد و با زدن اخرین دکمه، کاغذ به یکباره در خودش جمع شد. پیج خورد. رنجور و نحیف و پر انحنا شد. ماشین تحریر مرگ کاغذ را به پیش رویش می دید اما قادر نبود کاری کند. تن کاغذ چنان در هم پیچید که جز چندتایی از کلمات ساده هیچ چیز دیگری رویش نماند و همه خاکستر شد. استخوان هایش درهم شکست. وجودش تکه تکه شد و دیگر هیچ.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

یک تکه از قلبش

داستانک

روی زمین یک یاکریم کوچک افتاده بود. رها با ساک نان در دستش آرام به سمت یاکریم رفت. یا کریم خود را به هر زحمتی بود از رها دور کرد. یا کریم پایش لنگ می زد. بال هایش هم انقدر کوچک بود که نمی توانست پرواز کند. رها ساک را رها کرد و او را گرفت. یا کریم در میان دست هایش آرام بود. قلبش اصلا نمی تپید.با آرامش به رها نگاه می کرد. رها حس خوبی داشت. دست هایش که از کار زیاد ضمخت شده بود موجودی لطیف را لمس می کرد. موجودی زیبا و آرام که از بابت شکستگی پایش نگران نبود. برای اولین بار احساس می کرد چیزی در دنیا به او تعلق دارد. پرنده کوچک را می توانست برای خود داشته باشد. اما به یک باره نگران شد. نگران مادری که فرزندش را گم کرده است. نگاهش را میان شاخه های درختان گرداند، به دنبال مادرش می گشت. پرنده کوچک پرواز کرد و دوباره از پیش او رفت. رها می خواست او را با خودش ببرد. اما کجا می برد. خودش هم جایی نداشت. او را دوباره گرفت و روی ارتفاعی قرار داد. ساعتی کنارش ماند. نمی توانست نگاهش را از او بردارد. یا کریم کوچک آنجا احساس امنیت می کرد. دیگر از چیزی فرار نمی کرد. رها با تمام وجود نگاهش کرد. نوک کوچک، چشم هایی بی نهایت کوچک با رنگ مشکی و پر و بال خاکی او را با تمام وجود به خاطر سپرد. اما بالاخره باید می رفت. پرنده را رها کرد، ساکش را برداشت. موقع رفتن تکه ای از قلبش را آنجا جا گذاشت. از بس قلبش را تکه تکه کرده بود، دیگر چیز زیادی برایش نمانده بود. وقتی به خانه رسید. خانم صاحبخانه طوری او را نگاه می کرد که انگار کار زشتی انجام داده است. بر سرش فریاد کشید. از دیر آمدنش شاکی و ناراحت بود. رها اما نتوانست بگوید که محو تماشای پرنده ای کوچک شده است. آن وقت علاوه بر دروغگویی به دیوانگی هم متهم می شد. به خاطر پول ناچیز و جای خواب که صاحبخانه می داد، مجبور بود همه توهین ها و تحقیرها را تحمل کند. بازهم از هیچ بهتر بود. حداقل صاحبخانه کاری با قلبش نداشت. اجازه داده بود آن تکه کوچک برای خودش بماند. هر چند که امروز بازهم تکه ای را بخشیده بود. قلبش خیلی درد می کرد. آن تکه کوچک تحمل این حجم از ناراحتی را نداشت. تاپ تاپ تاپ تاپ…

نوشته لیلا علی قلی زاده(توکا)

جیران

چند روزی بود که جیران هوس ورزش کردن به سرش زده بود. درست از وقتی که اختر خانم، مهمانی عصرانه ترتیب داده بود.

اختر خانم حسابی لاغر شده بود. خیلی هم با کلاس حرف می زد. اسم خودش را هم مرسده گذاشته بود. همه خانوم های مجلس شیفته رفتار و کمالاتش شده بودند. اختر مرتب می گفت: «وقتی شوهرت کارمند دولت باشد باید به خودت برسی. میهمانی های شام با خانوم های سطح بالا که شوخی بردار نیست. نمی شود که با چند کیلو گوشت و دنبه لباس تنگ بپوشی و جلوی همه جولان بدهی که. خانم های باکلاس همه لاغر و خوش اندام هستند. اصلا اگر به خودت نرسی تو را آدم هم حساب نمی کنند. من کلی روی هیکلم کار کردم تا به این وضعیت دلخواهم رسید. تازه آقا مرتضی هم بدجوری عاشقم شده است. نمی دانید که چه چیزها به من نمی گوید. بیشرف بلا مرده» و بعد از خنده ضعف می کند.

جیران هم دلش می خواست با کلاس شود. اختر گفته بود که در کلوپ ورزشی ثبت نام کرده است. آنجا با تمرین ها و رژیم هایی که از مربیشان گرفته است به این شکل و ظاهر در آمده است.

جیران یک هفته تمام هر شب زیر گوش شوهرش خواند که اجازه بدهد او هم در کلوپ ورزشی ثبت نام کند. اما مگر اصغر آقا راضی می شد. مرتب می گفت: «زن بترس از خدا. اون کلوب جای تو و امثال تو نیست که. به بهانه ورزش از راه بدر می شوی. هیکلت هیچ مشکلی نداره. من همین رو می پسندم.  لازم نیست به باشگاه بری. اگر خیلی ام دلت می خواد ورزش کنی توی همین خونه ورزش کن».

جیران هرچه گفته بود که در خانه نمی تواند و باید برنامه باشد،به گوش اصغر نرفته بود. دست آخر هم با تمسخری که در صدا و لحن کلامش موج می زد گفته بود که برنامه مرسده خانوووم را بگیرد.

جیران از همسرش خواسته بود که حداقل با او به پیاده روی بیاید. می گفت که همه زوج های متجدد این کار رو برای سلامتیشان می کنند.

با این حرف اصغرآقا چنان عصبانی شده که به کل آبا و اجداد متجددان و مرسده خانوم و شوهر کارمند دولتش بد و بیراه گفته بود. چنان قیل و قالی راه انداخت که دیگر جیران حرف ورزش کردن را نزد. اما از سرش بیرون نرفت که نرفت.

بعد تصمیم گرفت یک روز  صبح زود برای پیاده روی بیرون برود. اما سگ ها چنان برایش پارس کردند و دنبالش افتادند که از ترس کم مانده بود قالب تهی کند. سریع خودش را به داخل خانه انداخت و در را بست. پشت در بسته چند دقیقه ای برای بخت بدش اشک ریخت. تا حالا هیچ سگی برای او پارس نکرده بود. حتما سگ ها هم اجیر کرده اصغر بودند. یا اینکه آن ها هم  برایش غیرتی شده بودند. جیران آن روز آنقدر ترسید که دیگر هیچ وقت حرف ورزش را نزد.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

پیشنهاد می شود داستان ملای روستای ما راهم بخوانید.

ملای روستای ما

ملا تازه با خانواده اش به روستای ما آمده بود. سه پسر قد و نیم قد داشت و زنی که نصف او قدش بود، اما به اندازه دو برابر قد او زبان داشت.

زن، دختر یک خانزاده بود، اصلا دلش نمی خواست زن ملا بشود.آن هم ملایی که هیچ ندارد و دائم در حال سفر است. زن ملا بشود که چه؟ تمام خدم و خشم را رها کند و آواره کوی و برزن شود. برعکس پدرش عاشق ملا شده بود و او را سر سفره ملا نشانده بود. از همان روز اول زن با ملا سر ناسازگاری داشت. ملا همیشه کوتاه می­آمد. اصلا زن از این همه کوتاه آمدن او حرص می خورد. اگر کوتاه نیامده بود زن تا حالا رفته بود اما او از بس کوتاه آمده بود همه زن را به خاطر زبان درازی هایش مقصر می دانستند و هیچ کسی ملای بی چیز را مقصر این اتفاقات نمی دانست.

در روستا خبرها زود می پیچد. کافی است یک همسایه از ناسازگاری زن خبردار شود، آن وقت همه اهالی همه چیز را می فهمند. آن روزهای اول همه هر طور بود در نماز حاضر می شدند. اما خبرها که پخش شد به جای گوش دادن به خطابه های بعد نماز، همه با هم پچ پچ می کردند و ملا هرچه گفت که مسجد جای این حرف ها نیست، کسی گوشش بدهکار نبود. کم کم تعداد افرادی که پشتش نماز می خواندند به زحمت به تعداد انگشتان یک دست می رسید.

ملای بیچاره بیشتر از شش ماه در روستای ما دوام نیاورد و مجبور شد که از روستای ما به جای دیگری برود. اگر مانده بود، بهار و تابستان ما را می دید دیگر محال بود که از آنجا برود. شاید کار ملایی اش را رها می کرد و روی زمین خدا کشاورزی می کرد.

پاییز و زمستان روستای ما هیچ فرقی با هم نداشت. تمام شش ماه سرد و نفس گیر بود.

آن هایی که خانه شان با مدرسه فاصله داشت، بچه هایشان را به مدرسه نمی فرستادند.

خانه ملا هم خیلی با مدرسه فاصله داشت. یکی از پسرهای ملا وقت مدرسه رفتنش بود. ملا مجبور بود به خاطر فاصله زیاد خودش در خانه به او درس بدهد. همه ما پسر ملا را دیده بودیم. قد کوتاهی داشت و خیلی ضعیف بود. انگار که ملا نانش نداده باشد. کم رو و خجالتی هم بود. از بس در خانه صدای زن ملا بالا رفته بود، از همه کس می ترسید. بالاخره در یک روزی که برف روی زمین نشسته بود و آفتاب هم درآمده بود. خورشید با طنازی مشغول آب کردن برف ها بود، پسر ملا به مدرسه آمد. در مدرسه مان بچه های بزرگ تر همیشه کوچک تر ها را دست می انداختند. اصلا رسم بود. ما به این رسم عادت داشتیم. آن روز هم حسن پسر ارباب هوس شیطنت به سرش زد. ملا  و زنش که نقل محافل بودند. حالا می خواستند پسرش را هم نقل محافل کنند. سکه سوراخی که همیشه با خودش داشت را به نخ بست. طوری که پسر ملا نبیند آن را جلوی پایش انداخت. یک سکه یک تومانی. پسر ملا که تابحال سکه یک تومانی ندیده بود، خواست سکه را بردارد که سکه روی برف ها شروع به حرکت کرد. پسر ملا با ان قد کوچکش در حالی که نیمی از بدنش در میان برف ها بود به سختی به دنبال سکه حرکت می کرد. تا به سکه می رسید، سکه دوباره حرکت می کرد. بینوا آنقدر سکه را دنبال کرد تا به حسن رسید. حسن و دوستانش از خنده روی زمین افتاده بودند. پسرک بیچاره هنوز نمی دانست علت خنده آنها چیست. حسن با خنده گفت:«آهای بچه ملا هنوز نمی دونی که سکه حرکت نمی کنه»؟

پسر گفت:«ولی حرکت می کردا. خودم دیدم. چطور بود که حرکت می کرد؟ اصلا چه جوری می شه »؟

حسن و دوستانش خندیدند.حسن با صدایی که از شدت خنده نامفهوم بود گفت:« هیچ طور نمیشه. مو حرکتش می دادوم».

پسر باز با ساده گی کودکانه اش گفت: «مو که دستی ندیدٌم. اصلا تو کجا بودی؟ اون سکه اونورتر بود ولی تو که اینجایی».

حسن خودش را روی زمین انداخت. دیگر نمی توانست حرفی بزند. من به سمت پسر ملا رفتم و برایش توضیح دادم که نخی را به سکه بسته بود و با نخ آن را تکان می داد. پسر ملا که تازه متوجه شده بود از شدت شرمندگی دیگر به مردسه نیامد.

چند ماه بعد، قبل از رسیدن بهار ملا و خانواده اش به روستای دیگری رفتند.

نوشته لیلا علی قلی زاده

یک صحنه، دو صحنه شروع یک داستان

صحنه اول:

جوانی توسط برادر و دوست برادرش به خاطر جرمی که از نگاه برادرش نابخشودنی است مورد شکنجه قرار می گیرد. آنها بعد از زدن جوانک او را روی زمین می خوابانند و بعد روی شکمش با قیر داغ، روغن  سوخته ماشین و تنه درختی که از عرض نصف شده و مثل یک جوهر خشک کن شده است مهری به طول و عرض شکمش می زنند و چندبار این کار را تکرار می کنند و هربار روغن را بیشتر می کنند. جوانک فقط نعره می زند. جز اصوات نامعلوم چیزی از دهانش خارج نمی شود. ما هنوز نمی دانیم چه جرمی مرتکب شده است.

صحنه دوم:

دو نفر در ماشین نشسته اند و در شب به سوی شهر حرکت می کنند. نفری که در صندلی شاگرد نشسته است می گوید: درسته که بعد از اون ماجرا خیلی چاق شدی ولی فکر نمی کنم داداشت چشمات رو یاددش رفته باشه.

راننده با چشمانی به خون نشسته به مسافر نگاه می کند و بعد همه جا به رنگ قرمز و سیاه در می آید.

Look into my eyes and you will see your future.

فیلم شروع می شود.

اسم بازیگران معلوم نیست تنها چهره مردی که بر اثر شکنجه به صورت شیطانی در آمده و دهانش از شدت فریاد کج شده است معلوم است. دهان او پر از خون است. از خون زیاد به رنگ قرمز در امده و تمام تنش در پوششی سیاه فرو رفته است. با چشمانی خون بار به تو نگاه می کند. همان تیتراژ کافی است که با ترس به اطرافت نگاه کنی که جز تو کسی آنجا نباشد. هرکه نگاهش به مردی بیفتند که انگار قصد انتقام از تمام جهانیان را دارد، دیگر خواب به چشمانش راه پیدا نمی کند.

تیتراژ تمام می شود، شهر شلوغ است. بازیگران از شهر بزرگ تر ند. یک زن که قدش از بلندترین ساختمان بلندتر است و یک مرد با هیکلی عظیم در خیابان ها می دوند. زنی سوار بر جارویی در شهر بر فراز آسمان پرواز می کند.

شروع فیلم هیچ ربطی به صحنه قبل از آغاز ندارد. یک لحظه پیش خودت فکر می کنی نکند دو فیلم را با هم ادغام کرده باشند. اما همان طور که محو جلوه های بصری هستی، به یک باره همان چشم ها در عمق تصویر ظاهر می شوند و تو از ترس فورا تلوزیون را خاموش می کنی. به ترست غلبه می کنی و تلوزیون را روشن می کنی. اما فیلم تمام شده است. حتی اسم فیلم را هم نمی دانستی. تو فقط چند دقیقه تلوزیون را خاموش کرده بودی. انگار هیچ وقت چنین فیلمی پخش نشده بود. اما ان چشم ها از خاطرت نمی رود. نکند در خیالت تمام آن ها را دیده بودی. می خواهی ادامه داستان را در ذهنت بسازی. او برگشته و تمام نیروهای اهریمنی را به کار گرفته تا انتقام آن سوختگی های عمیق را بگیرد. او برگشته اما چرا با این همه نیرو و سرباز، مگر خودش قادر نیست. نه چون بدنی ندارد تنها سری است که مانده. پس چرا همراه او می گوید که چاق شده است. همراه او کسی نیست جز دوست برادرش که در این جنایت مشارکت داشت و دست های او را گرفته بود. او نمی داند که او بدنی ندارد و او شب قبل مرد چاقی را کشته و سر خودش را به جای سر او جا گذاشته است. اما چه کسی را کشته است؟ چطور دوست برادرش جرات کرده که سوار ماشین او بشود. شاید او را فریب داده اند، شاید او نمی داند که قرار است چه بلایی سرش بیاید و شاید فکر می کند قرار است فقط آدرس برادرش را نشان بدهد و برود.  با تمام چیزهایی که گفتم هنوز هم دوست دارم فیلم را ببینم. ساختن آن فیلم در ذهنم چندان دلچسب نبود.

  شما هم با شروعی که گفتم می تونید فیلم رو ادامه بدهید. امتحان کنید تجربه لذت بخشیه.

نوشته لیلا علی قلی زاده