کفش های سفید

ظهر بود. آفتاب تا نیمه بالاآمده بود. در حیاط مدرسه به انتظار ایستاده بودم که دخترک را دیدم. دخترک لباس فرمی تیره به تن داشت. مقنعه و کفش‌هایش اما سفید بودند. سیاهی میان دونقطه سفید محصورشده بود. دخترک اصلاً حواسش به هیچ چیز جز کفش ها و سایه اش نبود. لی لی می رفت و بعد می ایستاد و به کفش ها و سایه کوتاهش خیره می شد و بعد می خندید.

زنی محسور در سیاهی با چهره ای عصبانی به سمت دخترک آمد. سرش فریاد کشید. دستش را کشید و با خود به داخل ساختمان برد. همچون سایه ای به دنبالشان راه افتادم. دخترک را کشان کشان به داخل کلاسی پر از دخترکان سیاه و سفید نشسته بر نیمکت های چوبی هل داد. بعد با زنی دیگر که چهره ای نه چندان مهربان داشت نجوا گونه چیزی را گفت. خواستم جلو بروم اما ترسیدم که مرا ببینند. مرا ببنند و تنبیه ام کنند. دست هایم می سوخت. دست هایم را پشت روپوش سیاهم پنهان کردم. کف دستانم به خون نشسته بود. لکه خون را با لباسم پاکر کردم. سوزشش بیشتر شد. خون روی لباسم ماند. اشک هایم روانه شد. نکند مادر به خاطر کثیف کردن لباسم مرا تنبه کند. صدای هق هقم بلند شد؛ اما باز یاد چوب خط معلم افتادم و ان را سریع در نطفه خفه کردم. زن سیاه پوش رفته بود. در کلاس بسته بود. خودم را پشت در رساندم. صدای گریه از داخل کلاس می آمد. دخترک گریه می کرد و می گفت: «نمی دانستم دیر کرده ام. مثل همیشه از خانه بیرون آمده ام. بخدا ساعت دوازده بود که از خانه بیرون آمدم.» معلم حرفش را باور نکرده بود. دختر چند ساعت دیر به مدرسه آمده بود و تازه در حیاط مدرسه بازی می کرد. معلم نمی توانست حرفش را باور کند. صدای ضربات جوب خط می آمد و بعد صدای فریاد دخترک. دوباره دست هایم سوخت. خون از دست هایم روی کفش های سفیدم چکه کرد. کفش هایم گلگون شد. اشک هایم سرازیر شد. کفش هایم در خونابه دستانم غرق شد. دیگر هیچ صدایی نمی آمد. جز صدای نفس های آخر کفش هایم.

 

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

کلاغ

کلاغ

پنجمین روز 

سال ها پیش وقتی تازه اولین کتابش به چاپ رسیده بود، تصمیم گرفت که داستانی درباره‌ی کلاغ‌ها بنویسد. برای نوشتن داستانی درباره کلاغ‌ها، بایستی با این حیوان بیشتر آشنا می‌شد. به رفتار و حرکاتشان توجه بسیار می‌کرد. چندین فیلم و مستند درباره کلاغ‌ها دیده بود. دست‌آخر از این پرنده مرموز ترسیده بود  اما منصرف نشده بود. نیرویی مرموز مرتب او را از این تصمیم منصرف می کرد اما او تصمیم گرفته بود که داستانش را هر طوری هست بنویسد با این وجود داستانش هیچ‌وقت نوشته نشد. بیشتر بخوانید

داستانی تازه، نویسنده ­ی تنبل

داستانی تازه، نویسنده­ ی تنبل

خانم شیرین هر هفته برای مجله کودکان یک داستان تازه هوا می‌کرد. ناشر به او گفته بود که صفحه‌ی او طرفداران زیادی دارد. کودکان و بزرگ‌سالان همه طرفدار داستان‌های او هستند. بیشتر بخوانید

صد داستان در صد و پنجاه روز

امروز با عده ای از دوستان گروه نویسندگی تصمیم گرفتیم که تمرین صد داستان را طی صد و پنجاه روز انجام دهیم و از فضای سایت برای تعهد به انجام برنامه بهره بگیریم. بیشتر بخوانید

تصمیم پاییزی

تصمیم پاییزی

پیرزن با قدی خمیده و بدنی نحیف در دو قدمی مرگ، زندگی را از نو آفرید.

هنوز سنگفرش قرمز و نارنجی کوچه از باران روز پیش، خیس بود. برگ‌های خیس پاییزی انگار دوباره جان گرفته بودند و می‌خواستند به مبدأ خود برگردند.

بیشتر بخوانید

عشق و توپک های خرما

عشق و توپک های خرما

توپک‌های خرما

اولین بار مامان پری از عشق نوه‌اش به توپک‌های خرما، برایش گفته بود. مامان پری می‌گفت: «محال است توپک خرما درست کنم و نوه‌ام با عشق آن را نخورد.» دستورش را هم به او داده بود، اما دستورش را گم کرد. آن روزها اصلاً فکر نمی‌کرد که یک توپک خرما جادو کند و عشق بیافریند.

بیشتر بخوانید

کتلت

کتلت

قبل‌ترها، زمانی که هنوز مهری به خانه‌مان نیامده بود، هفته‌ای یک‌بار کتلت درست می‌کردم. عاشق کتلت‌هایم بودم. فکر می‌کردم خوب بلدم کتلت درست کنم. هر باریک ادویه را به آن اضافه می‌کردم. هیچ‌وقت کتلت‌هایم یک طعم نمی‌دادند.

بیشتر بخوانید

به وقت تولد

به وقت تولد

هوس عدس‌پلو کرده بودم. یاد روزهایی که با مادر به سفره حضرت ابوالفضل می‌رفتیم، افتاده بودم. چه عدس‌پلوهایی بود. مرغ ریش‌ریش و هویج خلالی و پیاز سرخ‌کرده طعم جادویی به آن غذاها می‌بخشید. خیلی وقت است که دیگر سفره حضرت ابوالفضل نرفته‌ام. اصلاً یادم نمی‌آید آخرین بار کی بود. می‌خواستم عدس‌پلو بار بگذارم.

بیشتر بخوانید

مرگ و زندگی

مرگ و زندگی

پزشکی قانونی علت مرگ نامبرده را
بسته شدن روزنه های امید ذکر کرد.

پیرها می میرند. چند صباحی غمگین می شویم؛ اما بهرحال مرگشان را می پذیریم و فراموششان می کنیم. کودکی می میرد، جای خالی اش همیشه احساس می شود. با اینکه به زندگی ادامه می دهیم اما جای لبخند همیشه روی لبمان خالی می ماند. اما بهرحال به زندگی ادامه می دهیم. اما اگر نان آوری بمیرد یا مادری که ستون یک خانواده است چه، چطور می توان چنین مرگی را پذیرفت. چطور می توان مرگی را پذیرفت که اثرش روی تک تک سلول های خانه می ماند. اصلا آیا می توان دردش را به مرور زمان کاهش داد؟  نه سخت است.

بیشتر بخوانید

جان مریم

از صبح دل توی دلم نبود، مرتب جلوی آینه می رفتم و قد و بالای خودم را بر انداز می کردم و برای خودم ترانه شاه داماد  ویگن را می خواندم. مادرم هم مرتب قربان صدقه ام می رفت.

 از توی رادیو آهنگ نازنین مریم پخش می شود.

جان مریم چشماتو واکن، منو صدا کن

شد هوا سفید، در اومد خورشید

وقت اون رسید که بریم به صحرا

وای نازنین مریم

 پیش خودم می گویم:« کاش اسم فهمیه، مریم بود و من این ترانه زیبا را هر شب برایش می خواندم». بعد از پادرمیانی های بزرگان فامیل قرار شد، فهیمه را به من بدهند. فهمیه یکی دوسالی از من کوچک تر و دختر زیبایی است. چشم و ابروی مشکی و قد و بالای بلندی دارد. چقدر نامه نگاری کرده بودم تا دلش را بدست بیاورم. اما تازه بعد از بدست آوردن دل او، سنگ اندازی های پدرش و خاله مهین شروع شده بود. خاله مهین مرتب می گفت که جواد کار ندارد و سربازی نرفته است. یادش رفته بود که شوهر خودش هم وقتی آمده بود خواستگاریش، کار نداشت. مرد دلش به زنش قرص می شود. من هم  اگر دست فهمیه را بگیرم و به خانه بیاورم، دلم به کار کردن گرم می شود. اصلا مگر قرار نیست مهندس بشوم؟ تازه سال اول دانشگاه رفتنم است. تا چند سال دیگر مهندس راه و ساختمانی می شوم و چنان پولی پارو می کنم که همه حسرتم را بکشند. قربان دایی صادقم بروم، او ضمانتم را کرد و خاله مهین روی حرفش، دیگر حرفی نزد. اگر دایی صادق نبود عمرا راضی می شدند که ما به خواستگاری فهمیه برویم. در همین فکر ها بودم که صدای تلفن بلند شد. فکر کردم فهمیه است، فوری به سمت تلفن رفتم.

***

تلفن که زنگ خورد، سوار موتورم شدم، اسماعیل بود. کار فوری و فوتی داشت، باید حتما پیشش می رفتم. بهترین رفیقم بود. از دوران ابتدایی تا حالا با هم بودیم. امکان نداشت کاری از من بخواهد و من توی حرفش نه بیاورم یا من از او چیزی بخواهم و او پشت گوش بیندازد. مادرم چقدر گفت که یک امروز رو بیخیال رفیقت شو، روز خواستگاریت است. اما من گوشم به این حرف ها بدهکار نبود. حالا تا شب خیلی فرصت بود. می رفتم و کارش را انجام می دادم و می آمدم دیگر، چیزی نمی شد که، اصلا خوب نیست حالا که می خواهم زن بگیرم، نامرد بشوم. مرد باید همیشه مرد باشد.

هوا هنوز تاریک نشده بود، اما چراغ موتورم خراب بود. تنبلی کرده بود و درستش نکرده بودم. با سرعت حرکت می کردم که زود به اسماعیل برسم و کارش را انجام دهم و به خانه برگردم. اگر دیر می شد، مادر حتما از دستم ناراحت می شد. شهرمان پر از چاله چوله شده بود. این ماموران شهرسازی هم که کارشان شده بود فقط  خراب کردن اسفالت ها و اصلا در پی درست کردنش نبودند. وقتی مدرکم را گرفتم، همین جا مشغول به کار می شوم و به تمام این مشکلات رسیدگی می کنم.

بازهم یک چاله دیگر، انگار این چاله ها تمامی ندارد. کاش چراغ موتور را تعمیر کرده بودم. این گرد و خاک ها دیگر چه می گوید. اه نمی رسم. کاش به اسماعیل می گفتم که نمی شود. باید سریعتر بروم. آخ خ خ…

***

چشم که باز کردم خودم را در بیمارستان دیدم. از حرف های اطرافیانم فهمیدم که سه روزی است که از شدت درد تقریبا بیهوش  بودم و از دنیای اطرافم خبر نداشتم. دردم زیاد بود و پرستارها مرتبا به من مرفین تزریق می کردند که درد را نفهم. انگار در یک چاله بزرگ اداره گاز افتاده بودم. هر دو زانویم خورد شده بود. عمل سنگینی روی پاهایم انجام شده بود. خواستگاری را از دست داده بودم. حتما فهیمه از دستم دلخور است که سراغی از من نمی گیرد.

امروز درست یک ماه می شود که در بیمارستانم. هر کسی را که بگویی به دیدنم آمده است از فامیل گرفته تا آشنا و غریبه، اما نمی دانم فهمیه کجاست؟ هرچه به مادرم می گویم جواب درست و حسابی که نمی دهد. می گوید فهمیه دلش ریش می شود تو را در این وضعیت ببیند. جوری با من رفتار می کنند که انگار پاهایم را از دست داده ام. پا که دارم و تا چند روز دیگر مرخص می شوم. دکترها گفته اند باید مرتب به جلسات فیزیوتراپی بیایم.  از دست فهیمه دلخور هستم. حداقل می توانست یک زنگ بزند و حالم را بپرسد. خاله مهین و شوهرش هم یکی دو بار بیشتر نیامدند. انگار هنوز دلشان با من صاف نیست. خاک بر سر خودم کنم . کاش ان روز دنبال کار اسماعیل نمی رفتم. اخر می مردی بگویی امشب شب خواستگاریم است فردا می آیم. چقدر دلم برای فهمیه تنگ شده است. بدتر از درد پایم، درد دوری از فهمیه آزارم می دهد.

دو روز است که مرخص شده ام. اما نمی دانم چرا ناخن های پایم سیاه شده است. به دکترم زنگ زدم گفت به خاطر فشاریست که به پاهایم وارد می شود و طبیعی است. اما هیچ حسی هم در انگشتانم احساس نمی کنم حتما این هم طبیعی است.

یک هفته گذشته است. هرچه به فهمیه زنگ می زنم گوشی اش را جواب نمی دهد. چقدر پیامک دادم اما هیچکدام را جواب نمی دهد. مادر می گوید از ازدواج با تو منصرف شده است. فکر نمی کردم فهمیمه چنین دختری باشد. این همه بی احساس. مادر می گوید او هم از دست تو عصبانی است اگر آن یک شب بیرون نمی رفتی حالا دست زنت را گرفته بودی و با او در حال چرخیدن در خیابان های شهر بودی. لیوانی که در دست دارم را به سمت آینه پرتاب می کنم. آینه می شکند. لیوان هزار تکه می شود. مادر هرچه بلد است نثارم می کند. به اتاقم پناه می برم.

امروز از خواب که بیدار شدم پایم سیاه شده بود. حتما مادر از دستم خیلی عصبانی شده است و نفرینم کرده است. بچه که بودم هر  وقت حرفش را گوش نمی دادم، بلایی سرم می آمد. پدر مرا فورا به بیمارستان می رساند. دکتر می گوید حتما خونریزی داخلی کرده ام. عکس و چند ازمایش می گیرند. استخوان هر دو پایم فاسد شده است. دکتری که مرا عمل کرده بود، متوجه نشده بود.  حتی در آن یک ماه هم کسی متوجه نشده بود که مشکلی وجود دارد. باید پاهایم را قطع کنند. فریادم به آسمان می رود:« خدایا چرا من…»؟

***

دوسال آزگار است که هر پنج شنبه با قطار یزد – تهران، برای پاهایم به تهران می روم. پروتز پاهایم گاهی شل و گاهی تنگ می شود. برای اندازه کردنش باید حتما به تهران بروم. این عصای زیر بغل مرا انگشت نما کرده است.  فهیمه عروس شده است. اما شوهرش ناتو از آب در آمد. معتاد است و دست بزن دارد. روزگارش را سیاه کرده است. در شهرمان رسم نیست که دختر طلاق بگیرد. باید بسوزد و بسازد. مادرم برایم یک دختر نشان کرده است. اسمش مریم است. از مشکل پاهایم خبردارد و می گوید که با آن مشکلی ندارد. دختر خوبی است. از فهمیه قشنگ تر نیست، اما دل مهربانی دارد. از دکتر شکایت کرده ایم. اما شکایتمان راه به جایی نبرده است. پدرم پیر شده است. تمام زندگیش را فروخت تا خرج پاهای من کند. این پاها بیشتر از یک میلیارد برایشان خرج برداشته است. مریم به شوخی به من می گوید مرد یک میلیون دلاری و بعد می خندد. هر بار که می خندد، من برای او شعر نازنین مریم را می خوانم و او لپ هایش گل می اندازد.

وای گل سرخ و سپیدم کی می آیی؟

بنفشه برگ بیدم کی می آیی؟

تو گفتی گل درآید من می آیم.

وای گل عالم تموم شد کی می آیی؟

جان مریم چشماتو واکن، منو صدا کن

شد هوا سفید، در اومد خورشید

وقت اون رسید که بریم به صحرا

وای نازنین مریم

جان مریم چشماتو واکن منو صدا کن

بشیم روونه، بریم از خونه

شونه به شونه، به یاد اون روزها

وای نازنین مریم

باز دوبراه صبح شد من هنوز بیدارم

کاش میخوابیدم، تو رو خواب می دیدم

خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه

دل نمی دونه چه کنه با این غم

وای نازنین مریم