گلی در زمستان


گلی در زمستان

زمان روی دور کند عقربه ساعت شمار بود. هر ثانیه به اندازه ساعتی می گذشت. روز به پایان نمی رسید. شب از پس پرده بیرون نمی افتاد. ماه در آسمان دیده نمی شد. خورشید در یک جا ثابت مانده بود. زمان ایستاده بود. بیشتر بخوانید

سه شیر در بیشه

 

روزنوشتی بر اثر آرزوهای بربادرفته

سه شیر در بیشه

در این خانه کوچک، همه اسباب و اثاث خانه مستعمل بود. دو صندلی ناراحت و نیمکتی زواردررفته کنار میزی چوبی قرار داشتند. کارکرد اولیه میز، بابت صرف غذا بود، اما به‌مرور جای خودش را به میزتحریر و میز کار اختصاص داد. دیگر هیچ شباهتی به میز غذاخوری نداشت. جای شمعدان‌های کهنه را چند کپه کاغذ و تعدادی قلم و ابزار نقاشی گرفته بود. گلدان قدیمی و عتیقه هم جایش را به دستگاه تایپ مستعملی که چند جایش شکسته بود، داده بود. بیشتر بخوانید

قطار

قطار

سال‌ها بود که آقای زمانی از خانه تا محل کار را پیاده رفته بود. محل کارش خیلی دور نبود. خانه‌شان بالای تپه بود و محل کارش مدرسه‌ای بود در میانه روستا. اما همیشه صبح زود از خانه بیرون می‌آمد. بیشتر بخوانید

کفش های سفید

ظهر بود. آفتاب تا نیمه بالاآمده بود. در حیاط مدرسه به انتظار ایستاده بودم که دخترک را دیدم. دخترک لباس فرمی تیره به تن داشت. مقنعه و کفش‌هایش اما سفید بودند. سیاهی میان دونقطه سفید محصورشده بود. دخترک اصلاً حواسش به هیچ چیز جز کفش ها و سایه اش نبود. لی لی می رفت و بعد می ایستاد و به کفش ها و سایه کوتاهش خیره می شد و بعد می خندید.

زنی محسور در سیاهی با چهره ای عصبانی به سمت دخترک آمد. سرش فریاد کشید. دستش را کشید و با خود به داخل ساختمان برد. همچون سایه ای به دنبالشان راه افتادم. دخترک را کشان کشان به داخل کلاسی پر از دخترکان سیاه و سفید نشسته بر نیمکت های چوبی هل داد. بعد با زنی دیگر که چهره ای نه چندان مهربان داشت نجوا گونه چیزی را گفت. خواستم جلو بروم اما ترسیدم که مرا ببینند. مرا ببنند و تنبیه ام کنند. دست هایم می سوخت. دست هایم را پشت روپوش سیاهم پنهان کردم. کف دستانم به خون نشسته بود. لکه خون را با لباسم پاکر کردم. سوزشش بیشتر شد. خون روی لباسم ماند. اشک هایم روانه شد. نکند مادر به خاطر کثیف کردن لباسم مرا تنبه کند. صدای هق هقم بلند شد؛ اما باز یاد چوب خط معلم افتادم و ان را سریع در نطفه خفه کردم. زن سیاه پوش رفته بود. در کلاس بسته بود. خودم را پشت در رساندم. صدای گریه از داخل کلاس می آمد. دخترک گریه می کرد و می گفت: «نمی دانستم دیر کرده ام. مثل همیشه از خانه بیرون آمده ام. بخدا ساعت دوازده بود که از خانه بیرون آمدم.» معلم حرفش را باور نکرده بود. دختر چند ساعت دیر به مدرسه آمده بود و تازه در حیاط مدرسه بازی می کرد. معلم نمی توانست حرفش را باور کند. صدای ضربات جوب خط می آمد و بعد صدای فریاد دخترک. دوباره دست هایم سوخت. خون از دست هایم روی کفش های سفیدم چکه کرد. کفش هایم گلگون شد. اشک هایم سرازیر شد. کفش هایم در خونابه دستانم غرق شد. دیگر هیچ صدایی نمی آمد. جز صدای نفس های آخر کفش هایم.

 

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

کلاغ

کلاغ

پنجمین روز 

سال ها پیش وقتی تازه اولین کتابش به چاپ رسیده بود، تصمیم گرفت که داستانی درباره‌ی کلاغ‌ها بنویسد. برای نوشتن داستانی درباره کلاغ‌ها، بایستی با این حیوان بیشتر آشنا می‌شد. به رفتار و حرکاتشان توجه بسیار می‌کرد. چندین فیلم و مستند درباره کلاغ‌ها دیده بود. دست‌آخر از این پرنده مرموز ترسیده بود  اما منصرف نشده بود. نیرویی مرموز مرتب او را از این تصمیم منصرف می کرد اما او تصمیم گرفته بود که داستانش را هر طوری هست بنویسد با این وجود داستانش هیچ‌وقت نوشته نشد. بیشتر بخوانید

داستانی تازه، نویسنده ­ی تنبل

داستانی تازه، نویسنده­ ی تنبل

خانم شیرین هر هفته برای مجله کودکان یک داستان تازه هوا می‌کرد. ناشر به او گفته بود که صفحه‌ی او طرفداران زیادی دارد. کودکان و بزرگ‌سالان همه طرفدار داستان‌های او هستند. بیشتر بخوانید

صد داستان در صد و پنجاه روز

امروز با عده ای از دوستان گروه نویسندگی تصمیم گرفتیم که تمرین صد داستان را طی صد و پنجاه روز انجام دهیم و از فضای سایت برای تعهد به انجام برنامه بهره بگیریم. بیشتر بخوانید

تصمیم پاییزی

تصمیم پاییزی

پیرزن با قدی خمیده و بدنی نحیف در دو قدمی مرگ، زندگی را از نو آفرید.

هنوز سنگفرش قرمز و نارنجی کوچه از باران روز پیش، خیس بود. برگ‌های خیس پاییزی انگار دوباره جان گرفته بودند و می‌خواستند به مبدأ خود برگردند.

بیشتر بخوانید

عشق و توپک های خرما

عشق و توپک های خرما

توپک‌های خرما

اولین بار مامان پری از عشق نوه‌اش به توپک‌های خرما، برایش گفته بود. مامان پری می‌گفت: «محال است توپک خرما درست کنم و نوه‌ام با عشق آن را نخورد.» دستورش را هم به او داده بود، اما دستورش را گم کرد. آن روزها اصلاً فکر نمی‌کرد که یک توپک خرما جادو کند و عشق بیافریند.

بیشتر بخوانید