سایه‌ها

سایه‌ها

پانزده ساله‌ای زیبا با موهایی افشان روی تراس خانه شان نشسته بود. چند کتاب روی زمین بود. ۱۹۸۴، ژرمینال، قلعه حیوانات، سرخ و سیاه، سال بلوا، سمفونی مردگان و جنون نوشتن و یک فنجان قهوه اسپرسو. بیشتر بخوانید

جذامی مهربان شهر

جذامی مهربان شهر

آهسته و پاورچین طوری که نبینمش از کنارم می‌گذشت. من و او دو خط موازی بودیم. آنقدر بی‌صدا که احساسش نکنم؛ ولی نگاه من روی تن زخمی،خسته و بی‌دفاع او ثابت مانده بود و چقدر در دل خواستم که در آغوشش بگیرمش و نوازشش کنم که مرهمی باشم بر زخم‌هایش؛ بیشتر بخوانید

لحظه عاشقی

لحظه عاشقی

قرار بود صبح روز شنبه آفتاب نزده در خانه باشد، اما نزدیک ظهر بود که رسید. آفتاب همه جا را گرم کرده بود که زنگ در به صدا آمد. قرار بود از سفری طولانی برگردد. با دلم قراری گذاشته بودم. به او قول داده بودم این بار که به خانه برگشت مهربان‌تر باشم. حواسم باشد که موقع خستگی تن و روحش از خستگی‌ام نگویم. حواسم باشد که با خستگی‌هایم باری اضافه نباشم بر شانه‌های خسته‌اش. حواسم باشد که کمی سیاست داشته باشم. حواسم باشد که خستگی‌هایم را پشت ناز و اطوار زنانه‌ام پنهان کنم. بیشتر بخوانید

وقتی صفحه ۱۵ کتاب را باز کرد

وقتی صفحه ۱۵ کتاب را باز کرد

وقتی صفحه ۱۵ کتاب را باز کرد با دیدن جمله‌ای از نیچه دلش آشوب شد. چرا درست همان روز که این مصیبت سرش نازل شده بود، نیچه به کمکش آمده بود. انگار می‌خواست عمق دوستی‌اش را به او نشان دهد. یا خیانتی که او در حق نیچه کرده بود. نمی‌دانست منظور نیچه چه بوده است روزی که نیچه به کمک احتیاج داشت اواز لوسالومه خواسته بود نیچه را ترک کند. نیچه این جمله را خطاب به او گفته بود یا خودش، تلفن را برداشت باید به نیچه زنگ می‌زد و از او عذرخواهی می‌کرد؛ اما یادش افتاد تلفن نیچه را ندارد. همان موقع که از لوسالومه خواسته بود، نیچه را ترک کند، شماره او را از دفتر تلفنش پاک کرده بود. باید به دیدارش می‌شتافت باید قبل از مرگ نیچه به دیدنش می‌رفت؛ به لو زنگ زد. چنین شماره‌ای وجود خارجی نداشت. همین دیشب با او حرف زده بود؛ اما حالا کسی آن ور خط می‌گفت: «شماره را اشتباه گرفته‌اید و چنین شماره‌ای وجود ندارد.»

دوباره شماره را گرفت. هیچ کسی پشت خط نبود. انگار تمام اتفاقات  شب گذشته خیالی بیش نبود. کتاب را بست. دوباره صفحه ۱۵ را باز کرد. دوباره همان جمله در برابر چشمانش رژه رفت. نیچه بر خلاف او مردی اخلاق مدار بود. به جای رها کردن او به او امید زندگی دارده بود. حالا که همسرش و فرزندش او را ترک کرده بودند، او نباید خودش را می‌باخت. این پایان کارش نبود. باید قوی‌تر می‌شد تا بتواند دوباره آن‌ها را بازگرداند. او با رفتن همسر و فرزندش تا دو قدمی مرگ رفته بود؛ اما هنوز زنده بود. پس باید قوی‌تر می‌شد. دنیا که به انتها نرسیده بود. باید به دیدار نیچه می‌رفت. هنوز هم آدرس نیچه را بلد بود. راه قبرستان را پیش گرفت. همان جایی که از لو خواسته بود، نیچه را ترک کند. حالا لو آنجا بود با گل‌های سفیدی  در دست کنار مزار نیچه و به او می‌گفت:«هیچ وقت نمی‌توانم تو را ترک کنم.»

نئشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

دوربین چشمی

دوربین چشمی

دوربین چشمی داستان لیلا علی قلی زاده

باید یک دوربین چشمی بخرم تا با اون همه جا رو دید بزنم. خوشم می‌آد روی صندلی راحتی جلوی خونم بنشینم و با اون دوربین فسقلی، دزدکی به همه جا سرک بکشم؛ اما کجا رو می‌شه دید. انگار که دهه شصت باشه. اون زمون همه خونه‌ها ویلایی بود. بیشتر بخوانید

یکی بود یکی نبود

یکی بود، یکی نبود. یک مرغ پاکوتاه بود.

با شروعی از یکی از نوشته‌های منوچهر احترامی به صورت بداهه داستانی می‌‌نویسم که مرا به دوران خوش کودکی می‌برد.

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. اگر هم کسی بود، کسی نبود.

پس کی بود؟ چرا اولش گفتی یکی بود.

آخه اون کسی که بود خیلی هم کسی به حساب نمی‌اومد برای همین نبود.

ولی خوب بالاخره یه کسی بود که گفتی یکی بود.

آره خوب یک مرغ پاکوتاه بود که اتفاقاً یک بالش هم کوتاه بود.

پس چرا مرغ پا کوتاه بود و بهش نمی‌گفتند مرغ بال کوتاه؟

خوب برای اینکه مرغ پا کوتاه هیچ وقت پرواز نکرده بود، اگه پرواز کرده بود حتماً متوجه بال کوتاهش می‌شدند و بهش می‌گفتند مرغ بال کوتاه.

اصلاً کی بهش می‌گفت مرغ بال کوتاه مگه کسی بود؟

نه. اصلاً نمی‌دونم اسم مرغ پاکوتاه از کجا اومد. اگه گذاشتی قصه رو بگم.

باشه بگو دیگه حرف نمی‌زنم.

داشتم می‌گفتم مرغ پاکوتاه، بال کوتاه منقارش هم کج بود؛ اما بهش مرغ منقارکج هم نمی‌گفتند. دیگه نگو چرا که این معلومه. هم آهنگش قشنگ نیست هم اینکه طولانیه. بالاخره اگه دو تا کتاب ادبی خونده باشی می‌فهمی چه اسمی باید رو مرغت بزاری. بله داشتم می‌گفتم یکی بود یکی نبود. یک مرغ پاکوتاه بود که بیشتر وقت‌ها هم نبود. به خاطر ظاهر کج و کوله و قناصش پشت پرچینا قایم می‌شد که کسی اون رو نبینه.

مگه کسی بود که بخواد اونو ببینه؟

نه خوب نبود ولی اون که اینو نمی‌دونست. یک روز که همینطوری پشت پرچینا قایم شده بود حوصله‌اش سر رفت و فکر کرد. وقتی فکر کنی خیلی چیزا دستگیرت می‌شه. مرغ پاکوتاه قصه ما برای اولین بار فکر کرد که واقعاً کسی هست یا الکی این همه مدت خودش رو پشت پرچینا قایم کرده. برای اینکه به جواب سؤالش برسه رفت و رفت و رفت. سه روز و سه شب راه رفت و راه رفت. نه سه ماه و سه شب نه شایدم سه سال و سه شب. چه بدونم برای مرغ پاکوتاه که خیلی زیاد بود. با اون پای کوتاه یک ساعت هم براش طولانی بود. بالاخره رفت و رفت و رفت تا رسید به یک آبادی.

عجالتاً تا همین جای داستان رو بگیرید تا برم ببینم تو آبادی چی بود. اونجا کسی بود یا اونجا هم هیچ کس نبود.   

معامله ی بزرگ

داستان کوتاه معامله ی بزرگ

جلوی در مغازه ای مخروبه و خاک گرفته در محله ی شلوغ شهر، پارچه ای بزرگ زده بودند و روی آن پارچه نوشته شده بود. “به علت فوت صاحب مغازه، مغازه بلور فروشی تا اطلاع ثانوی تعطیل است.” بیشتر بخوانید

شکل گیری یگ داستان بعد از انجام تمرین ادامه نویسی

مردی عاشق دختری شد. دختر می داند که مرد عاشق است…

سطر ابتدایی داستان «رمان» از مجموعه داستان«آمریکا وجود ندارد»، پیتر پیکسل

تمرین ادامه نویسی تمرین خوبی برای بسط یک ایده است. ممکن است با انجام این تمرین یک داستان کوتاه شکل بگیرد یا یک داستان بلند، همه این ها به خلاقیت نویسنده بستگی دارد.

بیشتر بخوانید