شاهزاده ای در کالبد خرچنگ

در بالای کوه های طلایی رنگ دره خورشید دریاچه کم عمق و شفاف وجود داشت که هیچ وقت آب آن خشک نمی شد. مثل چشمه جوشان بود و مثل رود خروشان. با آنکه هیچ رودی به آن نمی رسید اما دریاچه همیشه پر آب بود و زنده، موجودات کمی آن جا زندگی می کردند. دریاچه عاری از هر گونه ماهی، خرچنگ و هر موجود آبزی دیگر بود. آبی مقدس که هیچ موجودی اجازه ورود به آن را نداشت.

رعنا همیشه آرزو داشت دریاچه ای را که پدربزرگش برای او وصفش را گفته بود، از نزدیک ببیند. پدربزرگ یکبار در جوانی به بالای کوه صعود کرده بود کوهی که مردان و زنان کمی توانسته بودند به قله ی آن صعود کنند. پدربزرگ به او گفته بود برای صعود به قله کوه باید هم از نیروی جوانی بهره مند باشد و همین که دلی پاک و وجدانی پاک تر در داشته باشد. در آن زمان کمتر کسی تمام این خصایل اخلاقی را با هم داشت. آنان که جوان بودند به جوانی شان چنان مغرور می شدند که کمتر خدا را بنده بودند و پیران زاهد نیز پای رفتن نداشتند.

رعنا در آرزوی بالا رفتن از آن کوه، شب و روزش را در پاکی مطلق گذرانده بود. آن زمان که دخترکان زیبا با عشاق خود در سرزمین مهر و ماه به رقص و پایکوبی و دلدادگی و بوسه های طولانی می‌گذراندند، رعنا در عبادتگاه خود به راز و نیاز با معبود روزگار می گذراند و در دل تنها یک آرزو داشت. رسیدن به قله برای دیدن آب مقدس و ایمان به خودش به اینکه در مسیر درستی گام برداشته است.

اما پدربزرگ یک چیز دیگر هم به او گفته بود تا سن ۱۸ سالگی اجازه ندارد که به کوه نزدیک شود. روز تولد ۱۸ سالگی اش برای او زیباترین و پر شکوهترین روز عمرش بود. به آرزوی دیرینه اش رسیده بود. بار و بنه اش را بست. پدر و مادرش به همراه او تا پای کوه آمدند. با انها خدا حافظی کرد. وداعی طولانی و بی بازگشت. بقیه مسیر به عهده خودش بود. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که دیگر پدر و مادرش را ندید. خودش بود تنهای تنها.
کوه سخت و بی رحم شده بود در گرمای تابستان مانند زمستان سرمایش طاقت فرسا بود.
بادهایی که می‌وزید او را به یاد زمستان و سرمای سختش می‌انداخت. صورتش گر گرفته بود. صورتش را با شالی پوشاند تا از سرما در امان بماند. در آن سرما با توکل به خداوند و حرفهای الهام بخش و گرما بخش پدربزرگش به راه خود ادامه داد. یک شب را در کوهستان میان صخره ها گذراند. از توشه ای که داشت کمی غذا خورد. پدربزرگش به او گفته بود که قبل از به اتمام رسیدن آذوقه باید به بالای کوه برسد و گرنه در کوهستان می میرد. پدربزرگ بسته ی کوچکی را هم به او داده بود. تمامی سالها از او مثل جانش مراقبت کرده بود. پدر بزرگ به او گفته بود فقط بالای کوه است که می‌تواند بسته را باز کند و آن را به آب بسپارد. رعنا حتی اگر در حال مرگ هم بود، حق نداشت قبل از رسیدن به دریاچه به بسته نگاهی بیندازد.
در تمام آن سال هاوسوسه باز کردن بسته او را آزار می داد. در این تنهایی و سکوت شب این وسوسه بیشتر از قبل باعث آزارش بود.

برای فرار از این وسوسه شروع به خواندن آوازی کرد آوازی را که پدربزرگش به او یاد داده بود، زمزمه کرد.
شاهزاده دریا ها من خواهم آمد
شاهزاده جنگلها من خواهم آمد
شاهزاده کوهستان من خواهم آمد
شاهزاده خورشید من خواهم آمد
من روزی خواهم آمد و تو را از تمام درد و رنجی که داری نجات خواهم داد.
من می آیم من می آیم من می آیم.
با زمزمه آهنگ کم کم خوابش بود زمانی که چشم گشود، خودش را بر فراز قله دید.
باورش نمی شد که آنجا باشد

همه چیز بیشتر به خواب شباهت داشت. یک رویای شیرین. تمام سختی ها یک باره از بین رفته بود و او در آنجا بود. گویی دستی نامریی شبانه او را از میان تخته سنگ ها برداشته بود و بر فراز قله قرار داده بود. همانطوری که پدربزرگش گفته بود آنجا به مانند بهشتی زیبا بود سرزمینی سبز و درخشان با گلهای رنگارنگ که نظیرش را در هیچ جای دیگر ندیده بود و آواز سحرانگیز و پرندگان و دریاچه شفاف و زیبا مثل جواهری بر روی تاج پادشاهی.
رعنا به سمت دریاچه رفت در آب زلال و آرام دریاچه تصویر خودش را دید هیچگاه تصویر خودش را به آن شفافیت و زیبایی ندیده بود همانجا نشسته بر دشت فیروزه ای رنگ شکرگزاری کرد. دلش نمی خواست دیگر به سرزمین خودش بازگردد می خواست برای همیشه آنجا بماند بالای کوه خورشید.
ناگهان به یاد بسته اس افتاد. آن را باز کرد و داخل آن را نگاه کرد. یک گیاه سبز رنگ بسیار عجیب، آن را همان طور که پدربزرگ خواسته بود به آب سپرد.
پدربزرگ سالها او را از دیدن آن بسته منع کرده بود فقط به خاطر یک گیاه نایاب و خاص. رنگ آب تغییر کرد.
سبز بنفش قرمز آبی تیره.

آب عمیق، جوشان و خروشان شد. و بعد خرچنگی غول پیکر از میان امواج خروشان ظاهر شد. رعنا ترسیده بود. کمی عقب تر رفت و خودش را میان بوته ها پنهان کرد. اما خرچنگ او را ندیده بود یکراست به سراغ گیاه رفت و با چنگگ های بزرگش شروع به تکه تکه کردن گیاه کرد و تکه ای را بر دهانش گذاشت. هنوز یک لقمه نخورده بود که پوسته ی خرچنگ شکافته شد و مردی تنومند از میان آن پدیدار شد. مرد نیمه عریان بود. رعنا شرم داشت که به او نگاه کند اما نمی‌توانست بر خواهش و تمنای دلش چیره شود.. سینه های فراخ و اندام عضلانی و چهره خاص و پرصلابت او، رعنا را به یاد قهرمان های اساطیری می‌انداخت.
مرد از میان آبها بیرون آمد و نگاهش به سوی رعنا کشیده شد.
رعنا ترسیده بود، قدم قدم عقب رفت. از مرد می خواست که به او کاری نداشته باشد. اما انگار مرد صدایش را نمی شنید.

رعناآنقدر عقب رفت که کم‌کم به لبه های پرتگاه نزدیک شد. کم مانده بود که به آن پایین پرت شود که مرد او را در آغوش کشید رعنا فریاد زد التماس کرد که مرد رهایش کند اما مرد بدون هیچ واکنشی به آرامی او را از روی زمین بلند کرد و آن طرف پرتگاه گذاشت و به رعنا گفت برای چه از من میترسی؟ داشتی خودت را به کشتن میدادی.
رعنا تنش گر گرفته بود و چهره اش گلگون بود. شرم داشت که دیگر به مرد نگاه کند. هیچ نمی گفت.
مرد دوباره گفت: تو باید دختر ان مردی باشی که سالها پیش به اینجا آمده بود.
رعنا گفت: پدربزرگ من سالها پیش به اینجا امده بود اما هیچ وقت از تو حرفی نزده بود.
مرد گفت: هیچ حرفی؟
رعنا گفت: هیچ.
مرد گفت: اگر از من حرف می زد تو به بالای کوه می آمدی؟ من از او خواستم که این جا بماند. من اینجا همیشه تنها بودم و نیاز به هم صحبت و همدمی داشتم.
اما او گفت که باید برود چون زن و فرزندی کوچک دارد که در انتظار او هستند.
با اینحال به من قول داد که زمانی که فرزندش بزرگ و بالغ شد به دیدن من می آید.
من سال های زیادی در انتظارش بودم اما هیچ طلوعی او به دیدنم نیامد.
رعنا گفت پدربزرگم نمی توانست به اینجا بیاید.
پاهایش را در سانحه ای از دست داده بود دیگر قادر نبود به کوه بیاید اما همیشه از رویای کوه برای من می‌گفت. آنقدر برای من گفته بود که من بیصبرانه در انتظار روزی بودم که اجازه آمدنم صادر شود. و بتوانم کوه را ببینم اما از تو برای من چیزی نگفته بود. تو کیستی؟
مرد گفت: شاهزاده ای در کالبد یک خرچنگ. تمام عمرم را در این زندان زیبا بدون هیچ همدمی محبوس بوده ام.
تنها همدم چند روزه من همان مرد زاهد و پاک بود که او هم مرا ترک کرد. حال تو ای زن حاضری اینجا بمانی و همدم من شوی؟
رعنا گفت زمانی که به اینجا آمدم حقیقتاً دلم میخواست که تا ابد در این بهشت زیبا بمانم اما حالا نمی دانم.
مرد گفت: چرا آیا گزندی از جانب من به شما رسیده است آیا بی احترامی به شما کردم آیا حضور من در اینجا باعث شده که شما دیگر اینجا را دوست نداشته باشید؟
رعنا گفت نه نه فقط من شرم حضور دارم.
مرد خندید و گفت: این از پاکی شماست.
اگر بخواهید بروید من جلوی شما را نمیگیرم اما اگر بمانید تمام دنیای من می شوید آیا حاضرید بمانید و همدم من باشید.
رعنا گفت: نمی دانم.چرا شما نمی توانید به پایین بیایید؟
مرد گفت هر زمان که سعی کردم قدمی از کوه آن‌طرف‌تر بگذارم به خرچنگی تبدیل شدم. این طلسم من است.
هیچ میلی ندارم خرچنگ باشم و روی زمین غذای دیگران شوم.
به این زندگی خوب یا بد خو کرده ام اما حقیقتا تنها هستم.
رعنا میان عقل و دلش مانده بود.
جدال سختی میان این دو صورت گرفته بود. دلش میگفت بمان اما عقلش نهیب می زد که برو. در میان جنگ و نبرد این دو، آخر دلش بود که پیروز شد و رعنا ماند و همدم همیشگی مرد شد.

معرفی و گزارش کتاب چگونه کمال گرا نباشیم از استفان گایز

چگونه کمال گرا نباشیم از استفاین گایز

بعد از خوانش کتاب جرات داشته باش و غلبه بر مشکلات اعتماد به نفس متوجه شدیم که عمده مشکل مان ناشی از کمال گرایی افراطیمان است که اجازه قدم برداشتن را نمی دهد برای همین به سراغ این کتاب آمدیم تا بتوانیم با خواندن دوباره کتابی مفید، از فواید یک کتاب بهره بیشتری ببریم.

روز اول ششم شهریور  1400  

کمال گرایی به وضعیتی گفته می شود که فرد هر چیزی به جز نهایت کمال را غیر قابل قبول تلقی می کند.

کمال گرایی ریشه در کودکی ما دارد از همان کارهای ساده ای مثل رنگ امیزی که پدر و مادر و معلم مان، از ما می خواستند که از خط بیرون نزنیم، شروع شد و تا به امروز ادامه پیدا کرد.

پدر مادرها ناخواسته این بلا را بر سر فرزندانشان می آورند.

کمال گرایی  در دنیای پر از کاستی ها، همان تله ای است که به ما تصور برتر بودن می دهد و اجازه اشتباه کردن را از ما می گیرد. ما از ترس اشتباه و بد انجام دادن کاری، دیگر هیچ اقدامی انجام نمی دهیم.

اما اگر شیوه معمول گرایی را اتخاذ کنیم به خود اجازه اشتباه کردن را می دهیم و از مرزها بیرون می رویم.

برای مقابله با مشکل کمال گرایی ابتدا بایستی مشکل را شناسایی کنید و بعد برای حل آن از خرده عادت ها کمک بگیرید.

نویسنده در این کتاب راه حل را به کارگیری عادت های خرد می داند. او عمل کردن را راه رسیدن به هدف می داند، نه با انگیزه شدن را.

به جای خیال پردازی و ترتیب دادن شرایطی در حد کمال، بسیار ساده و هر کجا که هستید فقط شروع به انجام کار یا تمرین کنید. با استمرار و جایگزین ایده معمولی بودن و در شرایط معمولی کاری را انجام دادن به جای در حد کمال بودن و شرایط عالی برای انجام کاری، شاهد پیشرفت های بسیاری در زندگیتان خواهید بود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

معنای زندگی از آلن دوباتن

معنای زندگی از آلن دو باتن

بخش اول- هفته اول

همه انسان ها در جست و جوی معنای زندگی نیستند، اصلا به چه کارشان می آید. زندگی های معنا دار مختص افراد خارق العاده است و افراد عادی کمتر به دنبال معنای زندگی هستند. اگر هم به دنبال ان باشند، فکر می کنند فرمول پیچیده ای دارد یا به زبان کدهای کامپیوتر نوشته شده است.

اما باید بدانید که معنا در زندگی تمام افراد وجود دارد، و این جست و جو به همه گان ارتباط دارد. اما معنای زندگی چیست و چه چیزی به زندگی معنا می دهد؟ می توان  زندگی معنا دار را به زندگی شاد تشبیه کرد با این تفاوت که زندگی معنادار به توانایی های متعالی ما از قبیل مهرورزی، مراقبت، ارتباط، درک خود، همدردی، هوش و خلاقیت  وابسته است و از آنها بهره می برد.

هدف از زندگی معنا دار رسیدن به رضایت همیشگی نیست و این رضایت در دراز مدت دیده می شود. اما معنای زندگی برای همگان متفاوت است و فرمول خاصی ندارد. می توان معنای زندگی را در موضوعاتی از قبیل عشق، خانواده، کار، دوستی، فرهنگ، سیاست، طبیعت و فلسفه جست و جو کرد. از خلال تجربه، خودشناسی و خودکاوی می توانمی بفهمیم که معنای زندگی ما در چه چیزی خلاصه می شود.

عشق

می توان عشق را معنای زندگی نامید اما چرا؟

برای درک این مساله باید به مساله تنهایی که عکس عشق است توجه کرد. شمار افرادی از تنهایی رنج می برند، بسیار است. ما در حضور دوستان، اشنایان و حتی خانواده مان خود واقعیمان نیستم و هیچ وقت نمی توانیم به راحتی خودمان را ابراز کنیم.

اصلاح اساسی خود واقعیمان، بهایی است که برای رفاقت می پردازیم.

مجبوریم در ذهن همه افراد همچون پاراگرافی خوشایند اما مختصر باشیم.

اما در حضور عشق، مساله متفاوت می شود. عشق وعده بهبود بخشیدن به این جنبه های زندگی را می دهد و ما را از این حس آزار دهنده رها می کند که تنها راه این که افراد دوستمان داشته باشند این است که بخش عظیمی از شخصیتمان را پنهان کنیم.

اما ما عاشق چه کسانی می شویم؟

ما عاشق کسانی می شویم که وجود ما را تکمیل کنند. ما به دنبال چیزهایی در وجود دیگری هستیم که از وجودشان در خودمان مطمئن نیستیم. افراد عاشق نیمه های مشابه نمی شوند چرا که گمشده هایمان مشترک نیست. ما تمایل داریم در حضور عشق تربیت شویم. با اینکه در کودکی از امر اموزش سرباز می زدیم اما عشق به گونه ای ملایم و فریبنده دائم در حال تربیت و آموزش ماست.

ما در عشق به دنبال تحسین و تشویق و تایید هستیم اما تنها تحسین محض نیست که ما را ارضا می کند. ما در عشق به دنبال هیجان ناشی از رابطه جنسی، نیز هستیم. و می خواهیم جسم دیگری را در تملک خود در بیاوریم. اما باید بدانیم که رضایت مشترکی که در رابطه وجود دارد هیجان آور است و هدف اصلی خواسته ماست و تنها جنبه فیزیک ان برای ما اهمیت ندارد. بنابراین می توانیم بگوییم عشق معنای زندگی است چرا که احساس ناخوشایند تنهایی را پایان می بخشد و ما را از این رنج جهان شمول رهایی می بخشد.

خانواده

خانواده ها دارای اهمیت و معنا هستند چرا که مرکز تبعیض های عاری از شرم اند.

تبعیض در جامعه امری ناپسند و زشت به شمار می رود. تبعیض با آرمان های امروز در رقابت های آزاد، به خصوص سر شغل، مغایرت دارد. با این وجود خودمان خیلی دلمان می خواهد اطرافیانمان این تبعیض را به نفع ما انجام بدهند. همه ما از این تبعیض ها نفع برده ایم. آشکارترین تبعیضی که در حقمان انجام شده است، داستان تولد ما بوده است. ما بدون توجه به قابلیت ها، استعدادها و توانایی هایمان در خانواده فعلی مان متولد شده ایم و هزاران کودک دیگر می توانست جای ما را اشغال کند.

تبعیض به نفع اعضای خانواده همان چیزی است که تضمین می کند، بعضی از بدخلقی ها بخشیده خواهند شد. ویژگی های نا مطلوب شخصیتیمان نادیده گرفته می شوند. در دنیای کنونی امروزی که همه روابط و موقعیت هایمان در معرض خطر هست تنها جایگاه ما در خانواده دائمی است و با تمام مشکلات و بدخلقی ها بازهم در خانواده پذیرفته شده ایم.

در خانواده مهم نیست که چقدر در زمینه کارتان خوب یا بد عمل می کنید  بازهم شما را دوست دارند.خانواده های خوب، چشمشان را به روی نواقص و اشتباهاتمان نمی بندد فقط از این اشتباهات علیه ما استفاده نمی کنند.روابط در بزرگسالی  به دلیل فقدان شناخت عمیق از گذشته، پیچیده اند.

بخش دوم- هفته دوم

کار

کار می تواند یکی از عواملی باشد که به زندگی ما معنا می دهد.

کار را می توان از جنبه های گوناگونی بررسی کرد مثل اعتبار، معنادار بودن، کارگروهی، نظم، پول و خلا قیت

تمامی این جنبه ها در کنار هم کار را به عنصری برای معنا بخشیدن به زندگی تعریف می کند. آنچه که مسلم است نداشتن کاری که ویژگی های زیر را دارد باعث بی معنی شدن زندگی فرد می شود.

اعتبار:

 اما باید شغل ما چیزی باشد که با شخصیت مان همخوانی داشته باشد و صرفا برای امرار معاش نباشد. کاری که انجام می دهیم بایستی اعتبار مناسبی داشته باشد که بتواند به زندگی ما معنا بدهد. منظور از اعتبار این نیست که شغل ما دهن پر کن  و پر درآمد باشد. منظور از اعتبار این است که این کار با شخصیت ما کاملا همخوان باشد و ما نسبت به انجام ان حس خوبی داشته باشیم. با این تفسیر تمامی شغل ها معتبرند و بسته به روحیه افراد دارد. مثلا شاید شغلی نیازمند تصمیم گیری های سخت باشد، شاید چالش برانگیز باشد. شاید پروژه های اعصاب خرد کن داشته باشد. همه و همه به خصوصیات افراد بستگی دارد. برخی کارهای آرام را ترجیح می دهند و برخی کارهایی که پر از هیجان و استرس باشد.

بنابراین چیزی که شغلی را معتبر می کند این است که میان ماهیت نقش ما و سرچشمه ی لذت های ما تناسب عمیق ایجاد کند.

مزایای داشتن شغل معتبر:

  • رهایی از رشک و حسادت
  • تغییر در رابطه ی ما با ایدئال های جدید رسیدن به تعادل میان کار و زندگی.

ما فکر می کنیم زمانی که به خانه وارد می شویم بایستی تمامی مسائل مربوط به کار را کنار بگذاریم و به نحوی از زندگی شخصیمان محافظت کنیم. اما اگر به کارمان عشق بورزیم و از داشتن ان احساس خشنودی کنیم، دیگر شغل ما دشمن زندگی شخصیمان نیست.

شغل معنا دار

شغلی که بتواند به زندگی معنا دهد بایستی معنا هم داشته باشد یعنی اینکه صرفا برای پول در اوردن نباشد و این شغل بتواند به دیگران کمک کند. اینکه با شغلمان بتوانیم زندگی دیگران را بهبود ببخشیم و کار ما تنها برای خوشحال کردن دیگران نباشد. اگر هر کاری که می کنیم در جهت خدمتی به دیگران باشد ان شغل معنا دار می شود و می  تواند به زندگی ما معنا ببخشد.

در بیش تر روزهای زندگی از بهتر کردن شرایط عاجزیم. روی خیلی از مسائل هیچ کنترلی نداریم اما می توانیم در حیطه شغلمان طوری عمل کنیم که بتوانیم تاثیری هر چند اندک در بهبود کیفیت زندگی دیگران داشته باشیم.

کار گروهی

باید قبول کنیم که انسان محدود است و فقط می تواند در چند حیطه انگشت شمار، مهارت کسب کند و تنها چند ساعت مشخص در روز را می تواند درست و حسابی کار کند. در لحظه تنها می تواند به برخی مسائل فکر کند. اگر به تنهایی کار کنیم ظرفیت و قدرت ما محدود می شود اما در کنار گروه این قدرت افزایش پیدا می کند. گروه قوی تر،عاقل تر، باهوش تر و توانمندتر از تک تک افرادی است که در آن حضور دارند. در گروه هرچقدر هم که در محل کار با برخی از افراد مشکل داشته باشیم اما نمی توانیم توانایی هایشان را انکار کنیم و در یک کارگروهی همه افراد حاضر در گروه، کاری را به نفع پروژه انجام می دهند. گروه به کار معنا می دهد. ما زندگی کوتاهی داریم شاید بخواهیم دستاورد عظیمی داشته باشیم اما اگر به خودمان متکی باشیم کارمان نافرجام می ماند. اما گروه می تواند کار را توسعه و بسط دهد و کوتاهی زندگیمان را به تلاشی تبدیل کند که بعد از ما هم ادامه داشته باشد.

کارگشتگی

یکی از مطلوب ترین جنبه های کار این است که نیاز نیست تمام و کمال خودمان باشیم. در بیشتر کارها افراد ملزم به این اند که حرفه ای رفتار کنند یعنی قرار نیست تمام ویژگی های شخصیتیمان را بر ملا کنیم. شاید احساسات درونی ما را وسوسه کنند اما باید آرام و خوددار باشیم.

گاهی این که مجبور باشیم بخشی از شخصیت مان را مهار کنیم، می تواند بزرگ ترین آزادی را به همراه داشته باشد. کار به ما این فرصت را می دهد که ذات بهترمان را در اولویت قرار دهیم.

نظم

در محل کار می توانیم مشکلات را حل کنیم و به آشفتگی ها نظم ببخشیم. کار می تواند ساختار و نظمی را برای ما وجود بیاورد که از آشفتگی جهان به آن پناه ببریم. جهان پیرامون ما در عین نظم داشتن، آشفته نیز هست. این که عاشق بی نقص بودن باشیم، اشتباه نیست. اما رنج زیادی با خود به همراه دارد. شغل ما در بهترین حالت می تواند مقداری سنگ ریزه و فضایی محدود را در اختیارمان بگذارد، تا بتوانیم آن ها را مرتب کنیم و سامان دهیم، تا نیاز درونیمان برای نظم و کنترل را رفع کنیم. شاید ما در نظم جهان پهناور هیچ کنترلی نداشته باشیم اما در حیطه کاری خودمان می توانیم به ادراک برسیم و به کشفیاتی دست پیدا کنیم که اگر ان کار را نداشتیم هرگز قادر به درک و اکتشاف ان نبودیم.

پول

 واضح است که پول در آوردن یکی از دلایل اصلی کار کردن است. پول منبعی است که قدرت صاحب ان را بیشتر می کند. ثروت می تواند نفوذ فرد در دنیا را بیشتر کند. با پول مهربانی چند برابر و دانش ما مهم تر می شود. چه کسی دوست دارد کاری را انجام دهد که هیچ در امدی برای او به ارمغان نیاورد.

خلاقیت:

خلاقیت یعنی پیدا کردن فرصت برای بهتر کردن اوضاع از طریق ترکیب دوباره چیزها.

افکار افراد خلاق با افکار ما تفاوتی ندارد. منتها ان ها این افکار را نادیده نمی گیرند کاری که ما همیشه می کنیم.

خلاقیت یعنی نپذیرفتن دنیا به شکلی که هست. یعنی تعهدی برای بهتر کردن چیزهایی که داریم. ما با خلاقیت در تمام زمینه ها می توانیم کارمان را به شیوه ای جدید انجام دهیم. ما با خلاقیت می توانیم چیزی را که به دست آورده ایم از نو نظم بدهیم و ترکیب بندی کنیم تا با خواسته ها و نیاهای ما همخوانی داشته باشند.  خلاقیت عملی کمیاب و نمایشی نیست  و چیزی است که همیشه با ان سر و کار داریم. لازم نیست خالق یک اثر خاص باشیم تا خلاق باشیم . در زندگی روزمره می توانیم با تغییرات و ایجاد فرصت های جدید خلاقیت خودمان را نشان دهیم.

بخش سوم- هفته سوم

فرهنگ

خانه

خانه به عنوان بخشی از فرهنگ ما می تواند به زندگیمان معنا ببخشد. یکی از هدف مند ترین کارهایی که انسان انجام می دهد، درست کردن خانه است.

خانه تنها جایی برای زندگی و سرپناهی محافظ نیست. خانه محیطی است که ادمی می تواند احساسات درونی اش را به شکل نمادهای بیرونی در خانه به معرض نمایش قرار دهد. خانه یک تابلوی هنری و در عین حال مکانی است که موجب آرامش شخص می شود.

خانه لزوما زیباترین و باشکوه ترین محیطی نخواهد بود که انسان در آن می تواند اوقات خود را بگذراند، همیشه هتل ها و فضاهای عمومی وجود دارند که فوق العاده و تحسین بر انگیزند. اما بعد از سفرهای طولانی و شب های متوالی سپری کردن در اتاق های هتل، افراد اشتیاق زیادی برای برگشتن به سراغ اسباب اثاثیه خودشان دارند.

سال ها پیش قبل از تولد دخترم، ما خانه ای متعلق به خودمان نداشتیم و خانه تنها برای من دیوارهایی محسوب می شد که در حصار امن آن ها می توانستم کمی آرامش داشته باشم و این حصار ها در خانه مادری هم برای من وجود داشت و به راحتی می توانستم روزهای متوالی را در خانه آنها باشم اما بعد از آن که خانه ای برای خود خریدیم و وسایلش را مطابق با میل و سلیقه خود چیدیم و گوشه امن نویسندگی و کتابخوانی ام را ایجاد کردم، دیگر خانه برایم یک حصار نبود خانه جزوی از وجودم شده بود و هرجا که می رفتم دوست داشتم حتما شب را در خانه خود سپری کنم تا روز بعد به راحتی بتوانم دوباره با اشیائ خانه ام ارتباط برقرار کنم.

این اشتیاق به خودی خود ارتباط چندانی با آسایش مادی ندارد. باید به خانه برگردیم تا به یاد بیاوریم چه کسی هستیم. خانه ها خاصیت یاداوری دارند و خود انسان را به او یاد اور می شوند.

اگر به تاریخ مذاهب مراجعه کنیم می بینیم که در گذشته برای خدایان خانه های مختلفی می ساختند. خانه خدای هنر با خدای دانش متفاوت بود و خدای سلامتی خانه اش با خدای قدرت و ثروت متفاوت بود. انسان ها در گذشته برای اینکه بتوانند نمادی مادی را برای خدای خودشان متصور شوند که به راحتی با دیدن آن نماد به یاد خدایشان بیفتند خانه هایی در خور خدایشان می ساختند.

خانه های ما نیز با اینکه هیچ چیز مجلل و فوق طبیعی هم در ان وجود ندارد، اما همانند معبد است. معبدی برای ما. قرار نیست کسی آن را پرستش کند، اما جایی است که مثل یک معبد ارزش ها و خوبی های ما را در خود می گنجاند.

ساختن خانه فرایند دشواری است زیرا نیاز به این دارد که با اشیایی گنجانده شود که به خوبی هویت ما را نشان دهد. مسلما خانه ای که از نظر ما زیبا و دوست داشتنی است از نظر دیگری شاید چندان مورد پسند نباشد.

یک شی زمانی مناسب به نظر می رسد که با گیرایی در خصوص کیفیتی حرف بزند که ما شیفته اش هستیم. اما در زندگی روزمره ان به اندازه کافی از آن برخوردار نیستیم. ماهیت خانه می تواند باعث شود که ما روی احساسات خود کنترل بیشتری داشته باشیم و اشیا خانه مان برای مان تسلا بخش، هشدار دهنده و اصلاح کننده هستند.

بنابراین با این تفاسیر خانه یعنی جایی که روحمان احساس کند، مکان فیزیکی مناسب را پیدا کرده است. جایی که هر روز اشیایی که در میانشان زندگی می کنیم، عشق و تعهدی معتبر را به ما یاد آور شوند.

موسیقی

انسان موجودی بسیار احساساتی است. اما همه احساسات او زمانی که لازم است، مورد توجه اگاهانه قرار نمی گیرند. وجود دارند، اما به شکلی نهفته، خاموش و توسعه نیافته. بیرون و درون انسان سرو صدای زیادی به پاست: مرتب در حال کارکردن و معاشرت با دوستانش است اما در پس زمینه ذهنش مشغول انبار کردن مواد لازم برای طیفی از احساسات عمیق و احتمالا بسیار مهم است: مواد خام مورد نیاز برای غم، تاسف، احساس سخاوتی مهر آمیز نسبت به انسان ها و… این احساسات و بسیاری دیگر مخزن عاطفی نوعی خرد عمیق هستند. اما ممکن است نفوذی که باید را در زندگی انسان نداشته باشند. زیرا به طور دائمی به شان توجه نمی شود و فرصتی برای رشد ندارند.

انسان دائما میراثی از احساسات احساس نشده را با خود حمل می کند. به همین دلیل موسیقی اهمیت دارد چرا که موسیقی قدرت و دلگرمی به همراه دارد و قطعات مختلف موسیقی خاص شرایط عاطفی با ارزش را قدرت می بخشند.

احساسی که با تماشای یک فیلم می توانیم داشته باشیم با موسیقی خاصی که روی صحنه گذاشته می شود، اثر بخش تر و به یاد ماندنی تر می شود.

موسیقی مثل بلندگو و بسامد صدای آن عمل می کند، خود احساس را بوجود نمی آورد بلکه چیزی را که از قبل وجود داشته با صدای  رساتر به گوش ما می رساند.

در رابطه با موسیقی انسان دائما به دنبال موسیقی متن مناسب برای زندگیش است. مثل موسیقی متن فیلم که به هماهنگی طنین عاطفی لازم با صحنه ای خاص کمک می کند. موسیقی متن کمک می کند هر لحظه را تمام و کمال بشناسیم. و با پیدا کردن قطعه موسیق مناسب در زمان مناسب این امتیاز را به دست می اوریم که عواطفی را باید قوی تر تجربه کنیم، پر رنگ تر کنیم.

کتاب ها

کتاب ها مانند مردم اند، تعداد زیادی از آن ها را ملاقات می کنیم، اما به ندرت عاشقشان می شویم. شاید تنها ۳۰ کتاب واقعا بر ما اثر بگذارند.

کتاب ها به روش های زیادی نگرانی های ما را سامان دهی و شفاف سازی می کنند و ان را به شکل ساده تری در می اورند.

کتاب با تعریف یک داستان،  خیلی ساده تر از تجربه ی زنده است.

ادبیات مهارت نداشتن ذاتی ما را در حرف زدن را اصلاح می کند. ما برای بیان احساسات خود به دنبال کلمه مناسب می گردیم اما به ندرت ان را می  یابیم اما یک نویسنده به خوبی تمام زیبایی های یک گل یا پرنده را با کلماتی جادویی بیان می کند.

کتاب ها با با ساده سازی، تفاوت های ظریف زندگی را نادیده نمی گیرند، بلکه زندگی را شفاف تر به نمایش می گذارند. بنابراین با کمک ساده سازی کتاب ها در زمینه آن چه واقعا هستیم بهتر عمل می کنیم.

پوشاک

لباس  پوشیدن می تواند تصویری کامل تر از هویت ما ارائه دهد. وقتی لباسی را می پوشیم، مثل یک راهنمای گردشگری عمل می کنیم که خودمان را به مردم نشان می دهیم. چیزهای جالب یا جذاب شخصیتمان  را پر رنگ تر و در این حین سو تفاهم ها را بر طرف می کنیم.

مانند نقاشی عمل می کنیم که در حال کشیدن تصویر خودش است. به عمد توجه ببینده را به کسی جلب می کنیم که ممکن است باشیم.

بعضی لباس ها در ما هیجان ایجاد می کنند وقتی ان را می پوشیم یا در تن کسی می بینیم هیجان زده می شویم. لباس ها در موقعیت های مختلف متفاوت هستند و جنبه های متفاوتی از شخصیت ما را نشان می دهند. کمد لباس های ما حاوی چند خط از زندگی نامه دقیق ماست.

سفر

اگر به طور مناسبی به آن توجه شود می تواند نقشی حیاتی  در تحول ما داشته باشد.

می تواند فقدان تعادل و نابالغی های ذاتی ما را اصلاح و چشم هایمان را باز کند. سفر می تواند چشم انداز و عملکردمان را به عنوان هدف مند ترین عامل برای رشد بازیابی کند.

به طور ایده ال باید به جایی سفر کنیم که ما را در تلاشمان برای رسیدن به تکامل روانی دلخواه یاری کند. سفر بیرونی، باید در سفر درونی به ما کمک کند.

این طرز فکر که سفر بیرونی بایستی به سفر درون کمک کند، از منبعی غیر معمول سرچشمه می گیرد: تاریخ زائران مذهبی.

مذاهب از دیر باز همدلی بسیار زیادی با میل ما به سفر داشته اند. آن ها پذیرفته اند که تنها با ماندن در خانه نمی توانیم روحمان را رشد دهیم. آنها این تمایل را به گونه ای هدایت کرده اند که با عادت های سنتی  و تشریفات مذهبی خاصی همراه شوند تا ما را به تفکر در مورد عادت هایمان وا دارند.

در گذشته مذاهب اعتقاد داشتند گه دردهای جسمانی با سفر به اماکن خاصی درمان می یابند. اما امروزه این تفکر منسوخ شده اما هنوز هم افراد اعتقاد دارند که روح و درونشان در سفرها می تواند آرامش بیشتری کسب کند و برای درمان دردهای روحی و روانی به مکان های خاصی سفر می کنند.

برای یک سفر معنا دار باید به دنیا نگاه تازه ای بیندازیم. هم به درونمان فکر کنیم هم به جایی که می خواهیم برویم و اینکه چه چیزی در اختیارمان می گذارد.

سفر تنها برای استراحت و لذت بردن و فرار از شلوغی های زندگی روزمره نیست. سفر باید باعث شود که به آرامش روح برسیم و در رابطه با افکاری که در سر داریم سازمان دهی هم انجام شود.

در زندگی ای معنادار، ما باید مسافران آگاه تری باشیم. باید در جست و جوی جاهایی باشیم که خصلت های روانی مانند آرامش، ژرف نگری، شهوانیت یا خشونت را در اختیار ما بگذارند.

سفر نباید باعث شود ما از موضوعات اساسی زندگیمان جدا شویم. باید مناطقی را در دنیای بیرونی بگذرانیم که ما را تشویق کنند به جاهایی برویم که باید برویم.

سیاست

ما در جامعه ای زندگی می کنیم  که در آن بدون داشتن علاقه ای عمیق و استوار به سیاست، به سختی به عنوان بزرگسالی خوب و باهوش شناخته می شویم.

این که از اتفاقات دور و برمان سر در نیاوریم یا به آن ها اهمیت ندهیم، گزینه مناسبی نیست.

با این حال خیلی از ما ته دلمان واقعا اهمیت نمی دهیم. شاید نزاع های سیاسی را پیگیری کنمی و به جناح خاصی علاقه داشته باشیم و شخصیت های سیاسی را هم بشناسیم و گرایش های شدید سیاسی داشته باشیم اما در مورد خودمان چنین تصوری نداریم چرا که تصویر درستی از سیاست به ما داده نشده است.

سیاسی بودن تنها به معنای اهمیت دادن به اینکه کدام جناح در انتخابات برنده می شود، نیست. سیاسی بودن یعنی اهمیت دادن به خوشحالی غریبه ها.

نباید اجازه بدهیم که افرادی که از خیر دسته جمعی چیزی نمی دانند، سیاست را از ما بدزدند. یکی از دلایل این که علاقه به سیاست در گذشته اعتبار زیادی به همراه داشته است، این است که به نظر می رسد کاری فداکارانه باشد: ارجحیت دادن علاقه جمعی به علاقه شخصی.

با سیاسی عمل کردن، می توانیم خودکارامد و هدفمندمان را وارد مجموعه مشکلات محدود زندگی غریبه ها کنیم و بنابراین فرصتی برای موفقیت داشته باشیم. سعی نداریم تمام مشکلات دیگران را حل کنیم. تنها روی یک یا دو هدف متمرکز می شویم و با خودمان به عنوان فردی باهوش، مبتکر و با اراده رودرو می شویم. به جای کلنجار رفتن با این فکر که چطور می شود خوشحال بود از تلاش برای تغییر دنیا لذت می بریم.

دوران دانشجویی را به یاد بیاورید با اینکه به زعم خودتا هیچ وقت ادم سیاسی نبودید و به سیاست هم علاقه ای نشان نمی دادید. اما برای تغییر استادی که بیشتر دانشجوها دوستش نداشتند، تلاش می کردید و از اینکه عضو یک جریان هدفمند برای خوشحالی دیگران، شده بودید احساس رضایت داشتید. هنوز هم وقتی به ان دوران فکر می کنید، می بینید زندگیتان معنا دار تر بود.

طبیعت

یکی از آرامش بخش ترین جنبه های پدیده های، چه سگ باشد، چه گوسفند، چه درخت یا دره این است که انها هیچ نگرانی در باره این که ما چه کسی هستیم و چه می خواهیم ندارند. آنها کاری به مشکلات ما ندارند و همیشه باعث احساس آرامش ما می شوند و ما در حضور انها به فرد دیگری تبدیل می شویم. با این که در محل کار ازار دیده و خیلی عصبی هستیم اما وقتی به خانه برمی گردیم و حیوان کوچک مان خودش را در اغوش ما می اندازد ما احساس راحتی و ارامش می کنیم . یا زمانی که فارغ از تمام دغدغه های روزانه به گل ها رسیدگی می کنیم احساس خوبی داریم.

ورزش

بدن ما مدت زیادی از عمرمان را به اطاعت نکردن از دستورات ما می گذراند چه زمانی که کودک هستیم چه در پیری و بزگسالی. اما تمرین دادن بدن در یک ورزش می تواند به ما حس خوب موفقیت جسمی و مهارت همیشگی را بدهد. ورزش مبارزه متافیزیکی بزرگ میان روح انسان و نیروهای سرکش دنیای مادی را متصور می شود.

هدف همه ورزش ها هر قدر هم که باهم متفاوت باشد رام کردن بدن در برابر نیروی اراده است.

در دنیای بیرون از ورزش اتفاقات به طرز ناراحت کننده ای غیر متمرکز و آشفته رخ می دهند. اما ورزش نظم خاصی دارد و سرعت را بالا برده و ماجرا را اصلاح می کند. نتایج دقیقا سر وقت مشخص می شوند. همچنین ورزش فشاری معمولی را در ما ایجاد می کند تا از نظر عاطفی، محفوظ، همدل و ضد و نقیض باشیم. در زندگی عادی نمی توانیم، به طور جدی از چیزی طرفداری کنیم اما در زندگی ورزشی می توانیم طرفدار پر و پا قرص تیم خاصی باشیم و برای موفقیت تیممان ارزو کنیم و هیجان زده شویم و در عین حال ارزوی نابودیتیم حریف را داشته باشیم. ما می توانیم با غریبه هایی که حامی و طرفدار تیم ما هستند همدل باشیم و تفاوت مقام و جایگاه در هیجانات ما جایی ندارند همه ما تماشاچی و طرفدار یک تیم هستیم.

زندگی مدرن ذاتا معتقد است که تنها یک نفر هست که واقعا اهمیت دارد: شما، شغل شما، قدرت شما، و همه چیزهایی که به شما مربوط است. اما در یک رویداد بزرگ ورزشی بزرگ، متوجه می شوید که به سرنوشت این افراد عضلانی کشورتان که در حال پریدن از ارتفاعی هستند، اهمیت می دهید. این امر فشار را از روی زندگی ما بر می دارد و بار این مسئولیت سنگین را که باید  از عالی بودن زندگیمان مطمئن شویم سبک تر می کند. می توانیم دلیل بزرگتری داشته باشیم و عالی بودن را در یک عمل دسته جمعی الهام بخش بیابیم.

از طریق ورزش فرصتی برای فرار از جنبه های بدساخت، حقیر و نا مطمئن و جدا افتاده زندگیمان پیدا می کنیم.

فلسفه

برخی از ما نیاز داریم که ساعت های متمادی با خودمان تنها باشیم و فکر کنیم و به نظر می رسد که این پرمعنا ترین کاری باشد که انجام می دهیم.

ما در تنهایی خودمان به افکار و هیجانات خود نظم می دهیم و با نوشتن سعی می کنیم دلیلی برای ناراحتی برخی از روزهایمان بیابیم. همان طور که می اندیشیم، شجاعت همیشگی و خطرناکمان را کنار می گذاریم و اجازه می دهیم که غم هایمان شکل طبیعی به خود بگیرد. شاید راه حل فوری برای غم ها و زخم هایمان پیدا نکنیم اما همین رو در رو شدن با انهت تا حد زیادی به ما کمک می کند. دردهای ما نیاز به گوش شنوا دارند پس به هیجانات خود به طور مشابه توجه می کنیم.

 بنابراین حالا متوجه هستیم که چقدر به فلسفه وابسته هستیم. یعنی جست و جوی دقیق، واضح و قابل مدیریت دانش.

بخش چهارم- هفته چهارم

موانع سر راه معنای زندگی

  • خودشناسی مبهم

چیزی که مثل یک مانع در برابر زندگی معنادار ما وجود دارد این است که ما درک درستی از شخصیت خودمان نداریم. گاهی همه چیز بر وفق مرادمان است اما نمی دانیم چطور در آن موقعیت همه چیز عالی و خوب پیش رفت . از این می ترسیم که همه چیز را خوب ببرسی کنم و علت حال خوبمان را در یک شرایط پیدا کنیم. وقتی ما قادر به رمزگشایی موقعیت ها و اتفاقات خوب نباشیم، نمی توانیم آن ها را به موقعیت های دیگر هم انتقال دهیم. مشکل این است که ما با معنای زندگی شانسی برخورد می کنیم. به جای آنکه خودمان آن را به دست آوریم. فقط کند و کاو می کنیم.

  • کوته فکری

دلیل دیگر ما از دوری کردن از چیزهایی که به زندگی مان معنا می دهند این است که ممکن است غیر عادی به نظر برسیم. معنای زندگی یک چیز ثابت و فرموله نیست برای هرکسی متفاوت است. ممکن است برای فردی گذراندن تعطیلات در ساحل معنای زندگی باشد و برای دیگری وقت گذراندن در دل کویری سوزان. اما ما از انجا که ترس از غیر عادی بودن وجودمان را فرا گرفته است. در نهایت می توانیم به دنبال تعداد کمی از تمایلات صادقانه مان برویم. باید جرئت داشته باشیم جامعه ی خیال انگیز خودمان را بسازیم تا خودمان را از تصورات بازدارنده و خفقان آور همسایگان نجات دهیم.

زمانی که تازه به کلاس نقاشی رفته بودم، ساعت ها بی انکه استادم از من خواسته باشد از روی کارت پستال های مختلف با مداد رنگ نقاشی می کردم. همه طرح های انتزاعی خودشان را می زدند و من اصلا توجهی به بقیه نداشتم. بعدها دوستی به من گفت آن روزها به نظرم تو خیلی احمق می امدی که نقاشی خودت را خلق نمی کردی و مرتب خودت را با مداد رنگ سرگرم کرده بودی. حسی که در مداد رنگ برای من وجود داشت، حس آرامشی بود که به زندگیم معنا می داد و تمام هدف من از نقاشی رسیدن به آرامش بود. چه دلیلی داشت خودم را با بوی رنگ و زحمت تمیز کردن قلم مو ها با تینر مشغول کنم وقتی حس خوبی نداشتم و انجام ان کار تنها از سر تکلیف بود . اما من در کار با مداد رنگ تسلط بیشتری داشتم و احساس آرامش بیشتری را تجربه می کردم. کوته فکری بود که بخواهم به نظرات آن ها اهمیت بدهم. ان دوست با وجود خلاقیت فراوانی که به زعم خود داشت، مدت هاست که نقاشی را کنار گذاشته و به حرفعه دیگری روی آورده است. اما من همچنان زمانی که عصبی هستم و استرس دارم به نقاشی روی می آورم تا آرامش درونیم را بازیابم.

  • از خودگذشتگی

خودخواه بودن یکی از بدترین صفاتی است که ممکن است در وجودمان باشد، رفتاری که حرص، حق به جانب بودن  و ظلم را تداعی می کند. اما یکی از دل شکست افراد در رفتاری است که متضاد با این صفت است. از خود گذشتگی افراطی، تواضعی غلو آمیز، احترام به آرزوهای دیگران از سر بی فکری.

خودخواهی دو نوع است خوب و بد، خودخواهی خوب از درک دقیق، از درک دقیق کارهایی سرچشمه می گیرد که در اولویت قرار بگیرند و بتوانید در زمان مناسب کاری را انجام بدهید که بعدا بتوانید مفیدتر و مثمرثمر تر برای اطرافیانتان باشید. این نوع خودخواهی ریشه در این احساس دارد که نباید از رشد توانایی های خود، قرار گرفتن  ذهن مان در چهارچوب درست، به کارگرفتن توانایی های به درد بخورمان و نظم بخشیدن به افکار و احساساتمان خجالت بکشیم تا در نهایت بتوانیم برای دنیا مفید باشیم. بتوانیم در موقعیت های خاصی از انجام کارهایی که دیگران از ما می خواهند بدون احساس عذاب وجدان، خودداری کنیم. اما فرد فداکار از سر وظیفه لبخند می زند و یک روز از سر کینه و خشمی کهنه به مرز انفجار می رسد.

 و بد از آن جهت است که به دیگران کمک نکنی صرفا به خاطر اینکه می ترسی به زحمت بیفتی. گاهی خودخواهی لازم است. مادری که گاهی برای خودش وقت می گذارد به مراتب از مادری که تمام و کمال در اختیار فرزندش است، مهربان تر است. مادری که خودخواه نباشد آرام آرام به شخصستی خشن، عصبی و تندخو تبدیل می شود.

خودخواه نبودن کم کم ما را به فردی بسیار نچسب و بی عرضه تبدیل می کند.

متاسفانه من قبلا در رابطه های اجتماعی چنین فردی بودم. آنقدر از خودگذشتگی افراطی داشتم که به مرز انفجار می رسیدم. اما درست از زمانی که تصمیم گرفتم به خودم احترام بیشتر بگذرام و با نه گفتن زمان بیشتری را صرف رشد خود کنم، احساس بهتری نسبت به خودم پیدا کرده ام و دیگران را نسبت به قبل بیشتر دوست دارم.

  • جاودانگی

گاهی ما یادمان می رود که زندگی محدود است و قرار نیست ما زندگی جاودانه ای داشته باشیم. فکر می کنیم برای انجام کاری زمان درازی داریم و مرتب کارمان را به تعویق می اندازیم. قرار است از دوستی دیدن کنیم یا زمانی را باخانواده به تفریح بگذرانیم اما مرتب ان را برای کار دیگری به تعویق می اندازیم و در نهایت می بینیم روزهای زیادی گذشته است و ما هنوز هم معنای زندگی را درک نکرده ایم. بنابراین یکی از موانع سرنوشت ساز در برابر زندگی معناداری که به دنبالش عستیم این تصور نصفه نیمه و عمیقا خطرناک است که ممکن است جاودان باشیم.

  • هنر داستان گویی

در لحظات ناراحتی، راحت ترین کار این است که نگاهی به گذشته بیندازیم و احساس کنیم که زندگی پوچ و بی معنایی داشته ایم. شکست ها، اشتباهات و برنامه های تمام نشده و رویاهای محقق نشده را جلوی چشممان می آوریم و از زندگی خودمان احساس تاسف می کنیم.

زندگی از هیاهو و کینه توزی در امان نیست، اما آیا نباید معنایی هم داشته باشد؟

البته که زندگی معنا دارد و بسته به این است که داستان سرا چه کسی باشد. اگر بتوانیم با شفقت کافی، از داستان شکست هایمان چیزی متفاوت و بسیار معنادارتر و رهایی بخش تر بسازیم.

تنها تعداد کمی از افراد آگاهانه داستان زندگیشان را می نویسند.

شاید فکر کنیم که این کار تنها به افراد مشهور تعلق دارد، اما اینطور نیست هرکسی می تواند داستان زندگیش را بنویسد. بسیاری از ما نقالان بی رحم این حکایت ها هستیم. دست آوردهایمان را ناچیز می شماریم. خودمان را بابت اشتباهات سرزنش می کنیم. تنها به بخش های منفی شخصیتمان توجه می کنیم. و برای خودمان حکمی بی رحمانه صادر می کنیم. اما اگر بتوانیم محبت آمیزتر و متعادل تر با همان حقایق برخورد کنیم و جنبه های مثبت شخصیتمان را ببینیم داستان سرایی خوب و با انصاف خواهیم بود که می توانیم زندگیمان را با وجود شکست ها و حقارت ها معنا دار تعبیر کنیم.

تجربه پخت نان در خانه

نان تافتون خونگی در آشپزخانه لیلا

تازه بیماری منحوس کرونا به منطقه ما آمده بود. بهداشت به حدی رعایت می شد که خیلی ها نان را در خانه درست می کردند. آن روزها من مربی پیش دبستانی بودم. به درس نون که رسیدیم، پیشنهاد پخت نان یا هر غذایی که حرف نون داشته باشد را به بچه ها دادم، بیشتر منظورم نیمرو بود. نان پختن برای خودم خیلی خیلی سخت بود. اما مادرهای هنرمند کلاس همراه با بچه هایشان نان پختند. چه نان هایی، عطر و طعم شان از روی رنگ و ظاهرشان معلوم بود. اما راستش را بخواهید من خودم جرات درست کردنش را نداشتم. از یکی از مادرها دستور پخت گرفتم، تا وقتی جرات پیدا کردم آن را درست کنم.. در دستور خمیرمایه آمده بود که در خانه نبود و من حتی جرات خریدنش را هم نداشتم. نمی دانستم چه مقدار باید بخرم. کیلویی می خرند یا گرمی، می ترسیدم وقتی برای خریدش می روم مسخره ام کنند. از بس که در حصار ترس هایم مدفون شده بودم، جرات انجام تجربه های تازه را نداشتم. در واقع از هرچیزی که نتیجه اش برایم غیر قابل پیش بینی بود، می ترسیدم.

بیست و سوم مرداد وقتی صبح زود، از خواب بیدار شدم. همه چی روتین و عالی بود. کارها را طبق برنامه انجام داده بودم و در دفترم جلوی حال روزم نوشته بودم همه چیز عالی است.

 منتظر بودم ساعت هفت بشود و جناب همسر برای خرید نان از خانه خارج شوند که هفت نشده، سیستمم خراب شد. اولش فکر کردم همان مشکل همیشگی است و اگر بگذارم سرد بشود، دوباره کار می کند. اما مشکل فراتر از آن بود. فقط در فرصتی که با گزینه safe mode برایم فراهم شده بود، توانستم اطلاعاتم را به فلشی منتقل کنم تا کمی خیال خودم را راحت کنم. بعد آن همسرم را بیدار کردم تا کمی با من همدردی کند. اما همدردی  و راه حل هایش فایده ای نداشت. باتری اش از سال ۸۷ تا حالا کار کرده بود و الان به قرن دیگری وارد شده بود. ۱۳ سال زمان کمی نبود. عمر خودش را کرده بود و دیگر وقتش بود که خودش را بازنشسته کند.

البته این اتفاق به ذهن معیوب من ربطی ندارد. با وجودی که صبح آن روز، قبل از خراب شدنش، یاد نرم افزار افتر افکت، ایندیزاین، ایلو استریتور و فتوشاپ افتاده بودم. و حتی یک لحظه از ذهنم گذشت که سیستم بهتری دست و پا کنم تا بتوانم مثل ایام گذشته خودم را در این نرم افزارها محک بزنم. و چند دقیقه بعد سیستم به یک باره خاموش شد.

البته چندباری هم قبل از دزدیده شدن ماشینم از ذهنم گذشته بود که ماشین یک ساله را که ده هزارتا هم کار نکرده بود، رد کنم و ماشین بهتری بگیرم و دزد آمد، و زحمتش را کشید. آن موقع زیاد به مغزم توجه نکرده بودم. اما شاید راستی راستی نا خوداگاهم  یک جورهایی مثل غول چراغ جادو باشد اما متاسفانه لوله چراغ خراب است و به ضررم کار می کند.

البته به چیزهای دیگر اشاره نمی کنم چون ممکن است بره جرم تمام اتفاقاتی که در عالم افتاده است و یک جوری به ذهن من مربوط است، بیایند و مرا با خودشان ببرند.

 بله بگذریم امروز از بس سرگرم این مساله بودیم، جناب همسر بدون گرفتن نان به محل کارشان رفتند.

 من عجیب دلم نان تازه می خواست و از تنبلی که پله ها را پایین نروم، خودم را مشغول کار کردم و هرچه بود، از یخچال بیرون کشیدم و همه را خوردم اما دلم نان تازه می خواست. بنابر این دست به کار شدم و شکر خدا که خمیر مایه – موقع پخت کروسان در باشگاه کتابخوانی مان تهیه کرده بودم.- را از قبل داشتم و شروع به پخت نان با آن دستور ساده اش کردم. البته آنچنان هم که فکر می کردم، دستور پخت ساده نبود و کلی کثیف کار و خراب کاری داشت. یک ظرف را هم از دست دادم. ظاهر نان ها هم خنده دار شده بود هر کدام به شکلی. بوم نقاشی آشپزخانه، پر از نان های رنگ و وارنگ و نپخته و بعضی هم زیادی پخته شده بود. اما جایتان خالی چه نان و پنیری با دخترجان خوردیم و نان های خوشگل تر را داخل پارچه ای گذاشتم تا عصری با دوستانش در حیاط خانه یک عصرانه با نان تازه نوش جان کنند. بهرحال موقع ورز دادن خمیر حالم خیلی خوب بود. تمام ناراحتی ها و استرس هایم را با کثیف کاری، ورز خمیر و آرد پاشی از بین بردم.  موقع ورزدادن یاد یک ویدیو افتادم که مضمونش این بود: بعد از کار ذهنی استراحت کنید و استراحت کار ذهنی، کار جسمی است نه خواب و واقعا چه استراحتی بود. همان موقع دلم می خواست فایل صد و یک ایده را باز کنم و برای عنوان هفتادم فصلم بنویسم نان بپزید. از بس که این تجربه شیرین و دل پذیر بود.  

نکته هایی که من در حین پختن و خوردن به آن رسیدم عبارتند از:

تقصیر شاطر بیچاره نیست که نان هایش هر کدام به یک شکل در می آید، بیچاره تا می آید طرز پخت یک نان خوب و خوش ظاهر را یاد بگیرد، برای اینکه حق و حقوق اضافه نخواهد، فورا او را برکنار می کنند و یک جوانک نابلد دیگر را جای او می گذارند.

دوم اینکه تا الان متوجه این نبودم که اصلا نباید نان خشک و دور ریز داشته باشم. نانی که خودم پخته بودم را با لذت تمام با دخترم خوردیم و مابقی اش را درون کیسه گذاشتیم و روز بعد، بعد گرم کردن در تستر دوباره نوش جان نمودیم.

قطعا بار دوم نان پختن ساده تر می شود مثل کیک هویج که راحت تر شده بود.

تصمیم گرفتم تا جای ممکن خودم نان بپزم چون دخالت دست در پخت نان بسیار است.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

کلبه ای در بهشت

راه زیادی را آمده بودند. هیچ مسافرخانه خالی یا اقامتگاهی را پیدا نکرده بودند که از پس هزینه اش بر بیایند. پدر قول داده بود که با ماشینی که تازه خریده بود، همه را به مسافرت ببرد. قول داده بود که به همه شان خوش بگذرد. اما همه جا پر بود از مسافر هایی که پول بیشتری داشتند. انگار تمام خانه های خالی شهر به یکباره پر شده بود. خسته و گرسنه بودند. مادربزرگ سرش درد می کرد. دخترهای کوچک گریه می کردند و مادر با درمانده گی سعی در آرام کردنشان داشت. دختر و پسر بزرگ تر هم کلافه بودند و مرتب با هم دیگر بحث و جدل می کردند. مرد هم خسته و بدخلق بود. بعد از مدت ها که بچه ها را به مسافرت آورده بود همه چیز خراب شده بود. اگر ماشینشان در راه خراب نمی شد به موقع به شهر می رسیدند. می توانستد به جای ناراحتی، از آن طبیعت بکر بهره ببرند. اما در آن ساعت شب هیچ خانه ای پیدا نمی شد. مادربزرگ دیگر طاقتش تمام شده بود باید هر طوری بود در جایی توقف می کردند تا بتواند خودش را کمی راحت کند. مرد به ناچار جلوی خانه ویلایی نگه داشت. زنش را وادار کرد تا به بهانه بچه ها در آن خانه را بزند تا مادرش بتواند، خودش را از فشار وارده به مثانه و کلیه هایش رها کند. زن از قرار گرفتن در چنین وضعیت نا خوشایندی مشوش و پریشان بود. اما زنی فرمانبردار بود که هیگاه لب به اعتراض نمی گشود. با استیصال و درماندگی در حالی که از شدت شرم چهره اش بر افروخته شده بود، در خانه را زد. آنقدر آرام در را زده بود که صدای در زدنش از چند قدمی خودش آن طرف تر نرفت. مرد فریاد زد:«زن محکم تر بر در بکوب. اینجا که تهران نیست که خانه ها کوچک باشد. اینجا صدا به صدا نمی رسد». زن این بار کمی محکم تر کوبید و بعد صدای پایی آمد. صدای پا متعلق به یک نفر نبود، انگار چند نفر به سمت در می ­آمدند. صدای پاها به هم آمیخته شده بود. زن کمی ترسید و از جلوی در کناره گرفت. زن و مردی جوان و زنی پا به سن گذاشته در قاب در ظاهر شدند. در که باز شد چهره خندان آنها در قاب در به یک باره با دیدن مسافران خسته، خشک شد. انگار انتظار دیدن این مسافرها را در آن موقع از شب نداشتند. زن با شرمساری ازعلت در زدنش گفت. اما آنقدر آرام بود که خودش هم نشنید. مرد مجبور شد خودش درخواستش را مطرح کند. احساس خواری و خفت گریبانش را گرفته بود با این وجود بخاطر مادرش مجبور بود این حس را به جان بخرد.

به اندازه یک سال طول کشید تا زبانش را در دهان بچرخاند و خواسته اش را بگوید. اهل خانه، لبخند زدند. بهتی که در چهره شان بود، از میان رفت و لبخندی اطمینان بخش جایش را گرفت. لبخندی که باعث شد مسافر ما کمی احساس راحتی کند. آنها با مهربانی گفتند: «این وقت شب دیگر جایی برای ماندن پیدا نمی کنید. بهتر است امشب را اینجا بمانید اما فردا باید بروید. ما همین الان هم که در را باز کردیم فکر کردیم مهمان هایمان رسیده اند. ما خانه را برای ورود آنها، آماده کرده ایم. اما حالا که هنوز نرسیده اند، شما می توانید امشب را اینجا بمانید».

چشم های مرد، زن و کل خانواده به جز دخترهای کوچک که چیزی نمی فهمیدند از تعجب ده جفت شده بود. روی سرشان هم چیزی نمانده بود که شاخ در بیاورند. اصلا در باورشان نمی گنجید که کسی آن موقع شب به آنها پناه بدهد. این حجم از مهربانی برایشان تازه گی داشت. اگر ان موقع شب کسی در خانه خودشان را می زد امکان نداشت که او را راه بدهند. اما مرد صاحبخانه آنها را به داخل برد تا اقامتگاهشان را نشانشان بدهد. اقامتگاهی که قرار بود شب را آنجا بمانند یک ساختمان دو طبقه بود. مسافر می خواست از همان جا برگردد. چنین جای زیبایی در دل باغی سرسبز مثل خانه ای شکلاتی بود که هانسل و گریتل در جنگل یافته بودند و جادوگر بد سرشت برایشان نقشه ای شوم کشیده بود. اگر هم اینطور نبود حتما اجاره بهایش برای یک شب هم از جیب آنها بیشتر می شد. با خودش درگیر بود که دید اعضای خانواده اش در خانه جا گیر شده اند و برای خودشان جولان می دهند. اتاق خواب ها که شامل سه اتاق بزرگ بودند، در طبقه بالا قرار داشتند و در طبقه پایین هم سرویس های بهداشتی، آشپزخانه ای بزرگ با میز ناهار خوری هشت نفره و اتاق نشیمنی مبله با یک تلوزیون بزرگ قرار داشت. مرد با دیدن جزییات آن مکان بانزاکت عذر خواهی کرد و گفت که نمی تواند لطف آنها را قبول کند و اگر اجازه بدهند بعد از همان قضای حاجت، مزاحمتشان را کم می کنند. اما مرد صاحبخانه دستی بر شانه مرد مسافر زد و گفت:« شما میهمان ما هستید و ما هیچ اجاره ای برای یک شب خوابیدن از شما نمی گیریم. البته اینجا خیلی پیش می آید که مسافر در راه مانده ای در این کلبه خرابه را بزند. نگران نباشید شما اولین نفر نیستید.»

مرد مسافر شرمزده شد. اما حالا که خیالش راحت شده بود با اشتیاق و رویی گشاده دعوت آنها را پذیرفت. در ساعت های اولیه ورودشان به آن خانه، بیشترشان از دیدن چنین خانه ای که در خواب هم نمی توانستند تصور کنند آنقدر خوشحال بودند که بیشترشان خواب را فراموش کرده بودند. زن میان اسباب سفرشان به دنبال چیزی بود تا برای شب غذایی درست کند. دختر جوان خودش را در حمام انداخته بود و پسر جوان هم جلوی تلوزیون روی مبل نشسته بود. بچه ها بعد از کمی بازی و پریدن روی تخت ها از شدت خستگی خوابشان برد. مادربزرگ در حیاط با زن صاحبخانه صحبت می کرد. اخلاق خاصی داشت. خیلی زود با همه دوست می شد. اما مرد از شدت خستگی چند دقیقه ای بعد از فکر و خیال، روی تخت، خوابش برده بود. املتی که زن درست کرد را جز پسر جوان کسی نخورد. پیرزن شام نخورده بعد از اینکه دخترش از حمام در آمد، با او به اتاقی رفت و خوابید. پسر جوان هم در اتاق دیگر، زن هم دخترانش را در آغوش کشید و به اتاقی برد که همسرش خوابیده بود. مادر بزرگ هرچه اصرار کرده بود که همشه شان در یک اتاق بخوابند و اجازه بدهد پسرش یک شب در آرامش بخوابد، زن جوان زیر بار نرفته بود و گفته بود که دلش نمی خواهد با گریه های گاه و بی گاه شبانه کودکانش مزاحمتی برای مادرشوهر و خواهر شوهرش درست کند. اما این رفتن به مذاق پیرزن خوش نیامد. نیمه های شب بود که پیرزن شروع کرد به ناله کردن و کوبیدن در اتاق مرد و زن جوان، مرد مسافر که در خوابی سنگین بود از شدت ترس از وقوعی اتفاقی ناگوار، صورتش پر از دانه های درشت عرق شد و روی لبش تبخالی نورس جوانه زد. مادرش اظهار می کرد که در این خانه می ترسد و خوابش نمی برد. مرد ملول و مستاصل بود. پیرزن اصرار می کرد همه باید در یک اتاق بخوابند. زن به مادرشوهرش نگاه کرد. با اینکه برای او احترام زیادی قائل بود اما می دانست تمام این حرف ها بهانه ایست برای اینکه شب پیش شوهرش تنها نماند. از وقتی که پدرشوهرش مرده بود، مادرشوهرش با همین ترس ها و حرف ها، باعث شده بود که ان ها یک شب هم با هم نباشند. اما حالا که همسرش در خواب عمیقی بود و مطمئنا تا صبح هم بیدار نمی شد چرا پیزن چنین کاری کرده بود. مرد میخواست زیر بار نرود. اما اشک های پیرزن و حرف زدن از مرگی بواسطه ترسی که دارد او را وادار کرد که قبول کند. حالا تنها یک اتاق از آن سه اتاق اشغال شده بود. منظره مضحک و خنده داری بوجود آمده بود. حالا که خدا بهشان رو کرده بود و بخت یارشان شده بود و خانه ای به اندازه سه برابر وسعت خانه شان، آن هم فقط برای یک شب نصیبشان شده بود، بازهم باید درجایی تنگ، کیپ تا کیپ هم می خوابیدند که از کمبود فضا تا صبح نتوانند در جایشان وول بخورند. زن در بسترش تا صبح اشک ریخت. مدت ها بود که با شویش تنها نشده بود و دلش می خواست که لذت یک شب تنهایی را حتی اگر فقط خوابیدن زیر یک سقف باشد و به هیچ رابطه ای هم منجر نشود، بچشد اما چه خیال باطلی، مادرشوهرش درست از زمانی که پدر شوهرش ریق رحمت را سر کشیده بود، یک روز هم آن دو را تنها نگذاشته بود.

بالاخره شب ملالت بار به انتها رسید و صبح موعود رسید. بایستی وسایلشان را جمع و جور می کردند و از آن خانه ای که هیچ لذتی از آن عایدشان نشده بود، می رفتند. اما صاحبخانه برایشان شیر دوشیده شده از بز هایشان را آورده بود و پنیر و خامه محلی با نان تنوری هم تنگش گذاشته بود. صبحانه ای شاهانه که اصلا انتظارش را نداشتند. کام تلخشان با این مهمانوازی شاهانه شیرین شده بود. صاحبخانه گفته بود که میهمان هاشان اطلاع داده اند که تا بعدازظهر نمی رسند و آنها می توانند تا بعد از ناهار هم اینجا اقامت کنند. چه لطفی شامل حالشان شده بود. مادرشوهر و پیرزن صاحبخانه باهم دوست شدند و روی نیمکتی در باغ گل می گفتند و گل می شنیدند. بچه ها در باغ به گشت و گذار پرداختند و با اجازه صاحبخانه برای خودشان از هر میوه ای که می خواستند می چیدند و زن به بهانه درست کردن یک ناهار ساده با شویش برای ساعتی تنها ماند. ساعتی کوتاه اما لذت بخش و شیرین که تمام خستگی سفر را از تنش در آورد. اما شویش بعد از آن خلوت در میانه روز، خیلی زود دوباره قیافه آن مردی را گرفت که به زنش اهمیت نمی دهد و زن خوب می دانست که مردش عاشقانه او را دوست دارد اما بخاطر مادرش مجبور است که چنین باشد و اگر طور دیگری باشد روزگارشان سیاه می شود.

بالاخره لحظه رفتن فرا رسید. آنها بایستی تا دیر نشده جایی را برای اقامتشان پیدا می کردند. بعد از خداحافظی از صاحبخانه های مهربان و گرفتن شماره تماسی برای اقامت در سفر بعدی، همه سوار ماشین شدند. مادربزرگ جلو نشست و زن با خواهر شوهر و برادرشوهر و دو بچه اش بزور در صندلی عقب آن فولوکس سبز رنگ خودشان را جا کردند. مرد هم پشت فرمان نشست و شیشه را پایین داد. چند صد متری که جلو رفتند شماره را که روی کاغذی نوشته شده بود، به دست باد سپرد. خوب می دانست که دیگر هیچ وقت گذرش به آنجا نمی خورد و حقیقتا آن سفر اولین و آخرین سفری بود که به آن شهر داشتند. حتی بعدها یادشان نمی آمد که آن شب در کجا اقامت داشتند تنها می دانستد که صاحبخانه هایی مهربان از بهشت آمده بودند و برای یک شب در جایی از زمین خدا، پناهشان داده بودند.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

روز چهاردهم با جرات داشته باش

آلرژی به انتقاد

افرادی که دائم خودشان را نقد می کنند، به نقدهای بیرونی حساس  و کم طاقت می شوند. بنابراین هیچ چیزی را از محیط بیرون نمی پذیرند حتی اگر این نقد سازنده باشد.

انتقاد از خود ویرانگر است.

  • زیرا ما را فلج می کند.
  • موجب ناراحتی مان می شود.
  • اغلب نادرست است.
  • مانع پیشرفت مان می شود.
  • حقیقت را نمی بیند و آن را نادیده می گیرد.
  • همیشه موقع زمین خوردن به ما حمله می کند. که باعث وخیم تر شدن حالمان می شود.

بنابراین رادیوی انتقاد را خاموش کنید و روی موج رادیو دلگرمی تنظیم کنید.

یک واقعیت: اگر بهترین دوستمان دچار مشکل شود با کلمات امید بخش و تعریف از او به او کمک می کنیم اما با خودمان این گونه نیستیم. بنابراین دوست خوب خودتان باشید.

راه دیگر قرار دادن دوستتان در همان موقعیت است.

بنابراین خود بگویید اگر دوستم به جای من بود چه می کرد؟

تکنیک های میان واگرایی که کمک می کند از ناراحتی ها فاصله بگیرید و آن ها را کاهش دهید:

  • در موقع روبروشدن با یک مشکل دوست خوب خودتان باشید.
  • به صورت ذهنی دوستتان را در همان موقعیت قرار دهید و ببینید او چه عکس العلی دارد.

با گسترش دیدگاه شدت احساسات منفی کاهش پیدا می کند. متاسفانه زمانی که کمبود اعتماد به نفس داریم، می خواهیم تا حد زیادی خودمان را مقصر بدانیم و تمام نقایص و اشتباهات را به خودمان نسبت می دهیم و دیگران و محیط اطرافمان را منفی تر از آنچه که هست، می بینیم.

باید حتما بین مثبت و منفی و محیط بیرونی و درونی به تعادل برسیم.

تکنیک اسناد:

افکار چهار دسته اند: درونی، بیرونی، مثبت و منفی

  • اگر مسئولیت شکست ها را به خودمان نسبت بدهیم، این یک تفکر درونی منفی است.
  • اگر مسئولیت شکست ها را به دیگران یا محیط اطراف نسبت دهیم، این یک تفکر بیرونی منفی است.
  • اگر در کاری موفق شوید و ان را به خودتان نسبت دهید تفکر درونی مثبت است.
  • اگر موفقیتتان را به دیگران و محیط بیرون نسبت دهید، تفکر بیرونی مثبت است.

بیمارانی که کمبود اعتماد به نفس دارند ترجیح می دهند مسئولیت شکست هایشان را به خودشان نسبت بدهند.(افکار درونی منفی) و در مقابل موفقیت هایشان را وابسته به دیگران یا شانس تلقی می کنند.(افکار بیرونی مثبت) که باعث می شود اعتماد به نفسشان بیشتر کاهش پیدا کند.

برای اجرای این تکنیک باید جدولی  با پنج ستون تهیه کنید

در ستون یک موقعیت را شرح دهید.

در ستون دو احساسات و شدت آن را شرح دهید.

در ستون سه افکاری که در ان لحظه در ذهنتان هست را شرح دهید.

در ستون چهار ان افکار را با افکاری مثبت جایگزین کنید.

در ستون پنج شدت احساساتتان را با تغییر افکار شرح دهید.

نکته مهم: بایستی به تعداد افکار منفی افکار مثبت پیدا کنید که تعادل برقرار شود. این یک نوع ورزش ذهنی است که می تواند ناراحتی و اضطراب را در لحظه کاهش دهد. فقط تمرین زیاد می طلبد.

چطور می توانیم باورهای منفی را کاهش دهیم؟

با تمرین آزمون ارزیابی میزان باور به این صورت که برای احساسات در حال حاضر و افکار جایگزین درصدی از میزان باور را هم مشخص کنید و افکار جایگزین بایستی قابل باور باشند تا بتوانیم باورهای منفی را کاهش دهیم. اگر افکار جایگزین زیادی مثبت باشند و با واقعیت فاصله داشته باشند ذهنمان نمی تواند آنها را بپذیرد.

ما اغلب با پردازش نا درست اطلاعات با خودمان بد رفتاری می کنیم.

روانشناسان برای این پردازش نادرست اطلاعات نام فرایندهای شناختی را گذاشته اند. این فرایندهای شناختی را  با نام grimpa به معنای همانند یک کوه، می توانیم در خاطر بسپاریم.

  • G به معنای تعمیم. یعنی ما عادت داریم یه اتفاق را به همه چیز تعمیم دهیم. مثلا در یک موقعیت بد عمل کنیم و بگوییم من همهیشه همینطور بوده ام.
  • R به معنای استدلال دو جانبه همه چیز یا هیچ چیز، سفید یا سیاه. در این فراینده همه چیز برای شما صفر یا صد معنی دارد و حد میانه را قبول ندارید.
  • I نتیجه گیری دلخواه، یعنی از مسئله ای که هیچ نشانی از آن در شما نیست، نتیجه ای را استنباط می کنید.
  • M به حداکثر رساندن چیزهای منفی و به حداقل رساندن چیزهای مثبت که دلمی توانیم این فر
  •  P شخصی سازی، یعنی در یک مسئله گروهی همه چیز را به خودتان نسبت می دهید.
  • A انتزاعی انتخابی، یعنی از یک موضوع جزئی نتیجه کلی می گیرید.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

معرفی و نقدی بر کتاب بیچارگان اثر داستایفسکی

بیچارگان داستان زندگی آدم‌های بدبخت و‌ درمانده‌‌ای‌ست که از فرط بیچارگی به مرگشان راضی شده‌اند.

بیچارگان اثر داستایفسکی

این روزها چند کتاب را به طور همزمان می خواندم یکی از آنها کتاب بیچارگان اثر فیودور داستایفسکی بود که به سبک نگارش نامه نوشته شده بود. نامه ها میان یک دخترک جوان و یک مرد میانسال که به نوعی خویشاوند بودند، رد و بدل می شد و نامه ها با صداقت از تمام جریان ها و اتفاقات روزانه شان  پرده برداری می کرد. چیزی که در رمان بیچارگان مشهود است فقر سمجی است که گریبانگیر بیشتر شخصیت های داستان است. اما با وجود فقر مطلق، قهرمانان داستان، رافت و مهربانی خودشان را حفظ می کنند و مدام در حال کمک کردن به یکدیگر هستند. در آخر دختر در حالی که از فقر به تنگ آمده و بر اثر کار زیاد رنجور و نحیف و بیمار شده است به درخواست یکی از خویشاوندان ثروتمندش تن در می دهد و با او ازدواج می کند و آخرین نامه از جانب مرد است.

مرد از روزی که دخترک تصمیم ازدواجش را با او در میان گذاشته به بستر بیماری افتاده است . او در نامه آخر اذعان می دارد که می داند دخترک با آن مرد خوشبخت نمی شود و ای کاش که دختر با او ازدواج نمی کرد و ای کاش او مانع رفتنش شده بود. پشت جلد این کتاب نوشته شده است: «رمان بیچارگان، رمانی کوتاه در قالب مکاتبه است که در زمستان ۱۸۴۴- ۴۵ نوشته و بازنویسی شده است. وقتی دستنویس ان را به دوستش داد. ان دوست همراه دوست دیگری تا سپیده دم کتاب را به اتمام می سانند و صبح زود به سراغ داستایفسکی رفته و او را از خواب بیدار می کنند و برای شاهکاری که آفریده به او تبریک می گویند. نکراسوف آن را با خبر این که «گوگول تازه ای ظهور پیدا کرده است » نزد بلسینکی برد و آن منتقد مشهور پس از لحظه ای تردید بر حکم نکراسوف مهر تایید زد. روز بعد بلسینکی با دیدار داستایفسکی فریاد زد:«جوان، هیچ می دانی، چه نوشته ای؟… تو با بیست سال سن ممکن نیست خودت بدانی.» داستایفسکی سی سال بعد این صحنه را«شعف انگیزترین لحظه حیاتش» خواند.»  

واقعیت این بود که با خواندن پشت جلد این کتاب وسوسه شدم که این کتاب را بخوانم.

البته قراری که با خودم گذاشته بودم که از یک نویسنده کتاب های زیادی بخوانم تا با سبک نوشته هایش آشنا شوم، هم بی تاثیر نبود.

بنابراین به سراغ این کتاب آمدم ولی آن طور که باید این کتاب تاثیر شگرفی روی من نداشت و یا اینکه چند صحنه درام هم در داستان بود، ولی آن طوری که باید به آن صحنه ها پرداخته نشده بود و بیشتر روی فقر و بدبختیشان متمرکز شده بود. انگار زمانی که فقر حضور دارد نباید به دنبال عشی پرشور باشیم.البته شاید آب و هوای سرد روسیه روی نوشته هایش هم کم تاثیر نداشته باشد. درواقع او و خیلی از نویسنده های روسی، قادر نیستند به صحنه های عاشقانه طوری بپردازند که تو با عمق وجودت احساس کنی در آن صحنه حضور داری.بهرحال شاید از نظر آن منتقد، یک  داستان شاهکار بوده باشد اما چندان چنگی به دل نمی زد. داستان متن روان و سلیسی داشت که شاید ترجمه خشایار دیهمی هم بی تاثیر نبوده باشد اما با سلیقه من به عنوان خواننده هماهنگی نداشت و یکی از دوستانم درباره داستایفسکی گفته بود که نوشته هایش سراسر درد و رنج است و با آن کنار نمی آیم. اما من زمانی کتاب را خواندم که درد و رنج بر جامعه ام مستولی بود و نوشته هایش چندان با روحیات و حال روزم  غریب نبود. اما احساساتی که در کلمات بیان می شد چندان برایم واقعی نبود و حس می کردم به نوعی احساسات تصنعی است. مثلا در جایی که از عشق خود به دخترک می گوید، من به خود می گویم عاشق باید اهل عمل باشد، شهامت داشته باشد و اجازه ندهد معشوقه اش را براحتی  از جلوی چشمانش دور کنند. نه اینکه تنها بر بستر بیماری بیفتند. حتی می گویم باید کاری غیر معقول هم بکند اما اینکه فقط از دور رفتن معشوقه اش را نظاره گر باشد و بعد در بستر بیماری بیفتد حس خوبی به من نمی دهد و بدتر از اینکه مدام در نوشته هایش اظهار عشق کند و تمام تلاشی که برای یک زن می کند در خرید چند دست لباس و…باشد. دوباره در آخرین نامه ای که شاید هیچ وقت به دست معشوقه اش نرسیده باشد بازهم از این چیزها حرف بزند. «به چه درد تو می خورد این بیکوف؟ چه چیزی یکدفعه او را برای تو اینقدر جذاب کرد؟ شاید برای این بود که برایت دائم دالبر می خرد، شاید برای همین است؟ اما منظورم این است که دالبر به چه دردی می خورد؟ نه دالبر به چه دردی می خورد؟ منظورم این است که، مامکم، دالبر آشغال است! مسئله مرگ و زندگی یک آدم است، و آن وقت تو دنبال دالبر هستی-دالبر آشغال!،بله دالبر آشغال است، لته کهنه است- همین است، لته کهنه. بگذار قسط اول حقوقم را بگیرم، خودم برایت دالبر می خرم؛ دالبر می خرم،» و همینطور ادامه می دهد. در واقع  او یک کارمند ساده دل و خوش قلب دولتی است که حقوق بخور نمیری دارد و ان را هم مرتب برای یک دختر خرج می کند و در تمام این مدت متوجه نشده است که دخترک به این چیزها اهمیتی نمی دهد و اگر برای فراهم کردن مقدمات عروسی اش چنین اراجیفی را می نویسد صرفا از ذهن مشوش او برآمده و شاید او منتظر است که مردی که مرتب در نامه به او اظهار عشق کرده، کاری بکند اما آن مرد هیچ نمی کند و این بی عملی ها چندان به مذاق من خواننده خوش نمی آید. کاش برای این رمان پیان بهتری نوشته می شد. پایانی که پایانی بر بیچارگی آنان باشد. اما این رمان به قول آن دوست سراسر درد و رنج است و نقطه های روشنش هم خیلی کوتاه هستند و بعد آن دوباره تاریکی داستان را فرا می گیرد.

جملاتی از متن رمان بیچارگان

دیروز خوشبخت بودم – بی‌اندازه و بیش از تصور خوشبخت بودم! چون تو دخترک لجبازم، برای یک‌بار هم که شده، کاری را کردی که من خواسته بودم. شب، حدود ساعت هشت، بیدار شدم (مامکم، می‌دانی که بعد از انجام‌دادن کارهایم چقدر دوست دارم یکی دو ساعتی چرتی بزنم). شمعی پیدا کردم و دسته کاغذی برداشتم، و داشتم قلمم را می‌تراشیدم که یک‌دفعه تصادفاً چشم بلند کردم – و راست می‌گویم دلم از جا کنده شد! پس تو بالاخره فهمیده بودی این دل بیچارهٔ من چه می‌خواهد! دیدم گوشهٔ پردهٔ پنجره‌ات را بالا زده‌ای و به گلدان گل حنا بسته‌ای، دقیقاً، دقیقاً همان‌طوری که بار آخری که دیدمت گفته بودم؛ فوراً چهرهٔ کوچولویت در برابر پنجره برای لحظه‌ای از نظرم گذشت که از آن اتاق کوچولویت مرا این پایین نگاه می‌کردی و به فکر من بودی. و آه، کبوترکم، چقدر دلم گرفت که نتوانستم چهرهٔ دوست‌داشتنیِ کوچولویت را درست ببینم!

چه به سرم خواهد آمد، سرنوشتم چیست؟ بدتر از همه این است که هیچ یقینی ندارم، آینده‌ای ندارم، و حتی نمی‌توانم حدس بزنم چه بر سرم خواهد آمد. به گذشته هم می‌ترسم نگاه کنم. گذشته چنان پر از بدبختی است که فقط یادش کافی است تا دلم را پاره‌پاره کند. 

خاطرات، چه شیرین چه تلخ، همیشه منبع عذاب هستند؛ دست‌کم برای من که چنین است؛ اما حتی این عذاب هم شیرین است. و وقت‌هایی که دل آدم پُر است، بیمار است، در رنج است و غصه‌دار، آن وقت خاطرات تروتازه‌اش می‌کنند، انگار که یک قطرهٔ شبنم شبانگاهی که پس از روزی گرم از فرط رطوبت می‌افتد و گل بیچارهٔ پژمرده را که آفتاب تند بعدازظهر تفته‌اش کرده شاداب می‌کند. 

ماندن در گوشه‌ای که به آن عادت کرده‌ای یک‌جورهایی بهتر است، حتی اگر نیمی از اوقات به غم و‌ غصه‌خوردن بگذرد. 

ممکن است آدم یک عمر زندگی کند و نفهمد که کنار دستش یک کتاب هست که کل زندگی‌اش را به سادگی یک ترانه بیان می‌کند. وقتی آدم شروع به خواندن چنین داستانی می‌کند کم‌کم خیلی چیزها یادش می‌افتد، حدس می‌زند، و آنچه تابه‌حال برایش مبهم و‌ گنگ بوده روشن می‌شود.

بدبختی یک بیماری واگیردار است. آدم‌های بیچاره و بدبخت بایستی از هم دوری کنند تا بدبختی‌شان به هم سرایت نکند و‌ بیشتر نشود. 

آدمهای بیچاره بوالهوسند – یعنی طبیعت آنها را اینطوری ساخته است. این بار اولی نیست که چنین چیزی را احساس می‌کنم. آدم بیچاره همیشه مظنون است، به دنیای خداوند از زاویه دیگری نگاه می‌کند و پنهانی هر آدمی را که می‌بیند گز می‌کند، با نگاه خیره مشوشی او را نگاه می‌کند، و با دقت به هر کلمه‌ای که به گوشش می‌رسد گوش می‌دهد – آیا دارند درباره او حرف می‌زنند؟ آیا دارند می‌گویند که به چیزی نمی‌ارزد، و آیا فکر می‌کنند که این آدم چه احساساتی دارد و از این منظر و آن منظر به چه می‌ماند؟ و وارنکا، همه می‌دانند که یک آدم بیچاره از یک تکه‌گلیم پاره‌پوره هم بی‌ارزشتر است و نمی‌تواند امیدی به جلب احترام دیگران داشته باشد، و هرچه هم این نویسنده، این آدمهای قلم‌انداز، هرچه که بنویسند! آدم بیچاره همیشه همان خواهد ماند که از اول بوده است. 

چرا اصلاً همیشه باید آدم‌های خوب در بدبختی به سر ببرند، درحالی‌که خوشبختی ناخواسته به سراغ آدم‌های دیگر می‌رود؟

آدم‌های ثروتمند از فقیرهایی که به صدای بلند از بختشان شکوه و شکایت می‌کنند خوششان نمی‌آید – می‌گویند اینها سمج هستند و مزاحمشان می‌شوند! بله، فقر همیشه سمج است – شاید غرولُند این گرسنه‌ها خواب را از سر ثروتمند بپراند!

بخش آخر کتاب خودشناسی

ندای درون

قضاوت خود

ندای درون

همیشه صدایی درون ما وجود دارد که مرتب به ما می گوید که این کار اشتباه یا درست است. این صدا یا همان قاضی درونمان، پیگیر موفقیت ها و شکست هایمان است. در واقع این قاضی درکی که از خودمان داریم را تحت الشعاع قرار می دهد. او مشخص می کند که احساس ارشمندی داشته باشیم یا نه. این قاضی مسئول عزت نفس ماست. اما این قاضی در درون هرکسی به نوعی حکم می کند و برخی قضات دوست دارند که صاحبشان شاد و سرزنده باشد و برخی دیگر حکمی می دهند که منجر به افسردگی و یاس شود.

این صدای درونی، صدای درونی شده ی افرادی است که موقعی بیرون از ما بودند. مثل پدر، مادر، معلم یا یک دوست.

تا قبل از رفتن به مدرسه نمونه دولتی از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بودم. با اینکه افرادی در زندگی ام حضور داشتند که مرتب با سرزنش های همیشگیشان باعث می شدند که حس بدی نسبت به خودم داشته باشم اما بازهم اعتماد به نفسم خوب بود. اما در دوران دبیرستان مدیر و ناظم مان مانند زندان بان هایی سنگدل هر روز در مراسم صبحگاهی از شیوه تحقیر برای ترغیب ما به برترین بودن استفاده می کردند. نتیجه این شد که همیشه با وجودی که تلاش می کردم خوب باشم اما ندایی در درونم می گفت تو یک احمق به تمام معنا هستی. صدایی که هر روز در مراسم صبحگاهی می شنیدیم همین بود. ما احمقانی بودیم که پدر و مادرمان هزینه های زیادی برای ما پرداخت کرده بودند تا موفق بشویم و ما به جای درس خواندن فقط به فکر بازیگوشی بودیم. با اینکه تمام مدت سرمان در کتاب و دفتر بود اما کوچکترین خطای فردی سرزنش جمعی را به همراه داشت.

ما این صداها را یه این دلیل جذب کرده ایم که هر کدام در یک لحظه ی خاص و مهمی برای مان جذاب بوده یا نمی توانستیم آن را نادیده بگیریم. هریک از این افراد آن قدر پیام خود را تکرار می کردند تا رد خود را در طرز فکر ما بگذارد حالا می خواهد این اثر مثبت باشد یا منفی.

چرا ندای درون مهم است؟

سطح خویشتن دوستی ما تاثیر بسزایی در زندگی ما دارد.

شاید فکر کنیم که هرچقدر به خودمان سخت بگیریم به نفعمان خواهد بود اما اگر خودمان را دوست نداشته باشیم خطرات دیگری مثل یاس، افسردگی و خودکشی در کمین ما خواهند بود.

برای کسی که با فقدان خویشتن دوستی، برقراری رابطه عاشقانه غیر ممکن است. برای پذیرش عشق دیگری در ابتدا باید خودش را دوست داشته باشد. این علاقه به خویشتن میلی است که در طول سالیان و بیشتر در کودکی شکل می گیرد. اگر خویشتن دوستی نباشد خودمان را لایق عشق و محبت نمی بینیم و هر کنشی برای ابراز عشق به نظر مان احمقانه و تصنعی می آید.

تغییر ندای درون

اینکه مدام خودمان را هم تایید کنیم درست نیست. بلکه باید یادبگیریم قاضی بهتر و منصف تری باشیم. اگر قاضی مان را بخواهیم تغییر بدهیم بطوری که مرتب همه چیز را تایید کند، دیگر بد و خوب را تشخیص نمی دهیم. بنابراین برای اصلاح قاضی درون بایستی عامدانه و آگاهانه یادبگیریم که نحوه صحبت کردن با خودمان را عوض کنیم.

  • یعنی خودمان را در معرض صداهای بهتری قرار دهیم.ما باید آنقدر در معرض صداهای مهربان و راهگشا قرار بگیریم که بالاخره این صداها تبدیل به افکار خودمان بشوند.
  • یا صدایی در گذشته که باعث احساس خوب میشده را به یاد بیاوریم و به ان میدان بدهیم. وقتی اوضاع خوب نیست می توانیم از خودمان بپرسیم اگر ان شخص الان پیشم بود چه حرفی می زد؟ و بعد صحبت های دلگرم کنند او را با حواس جمع مرتبا برای خود تکرار کنیم.
  • یا اینکه برای خودمان یک دوست خیالی بشویم . ما در عالم دوستی می دانیم چطور به دوستمان حرف های تسلی بخش و تشویق آمیز بزنیم که روی او اثر بگذارد.

یک دوست خوب شما را همینطوری که هستید دوست دارد. اگر پیشنهادی برای تغییر دارد برای این است که این تغییر به نفع هر دو است. دوستان خوب بدون تملق کارهای خوب را همیشه گوشزد می کنند و تحسینشان واقعی است. همچنین دوست خوب دلسوز ماست. اگر اشتباهی کنیم او ما را می بخشد و حماقت و اشتباهمان باعث نمی شود که از حلقه دوستی اخراج شویم. ما اغلب می دانیم چطور برای یک غریبه دوست خوب باشیم اما برای خود نه، باید یادبگیریم که برای خودمان مثل یک دوست خوب عمل کنیم.

تردید در هیجان های خود

کسی در مسیر خودشناسی موفق عمل می کند که به این درک برسد که چقدر شناخت ما از خودمان کم است و چقدر در شناخت خودمان ناتوان هستیم. این نگرش انتقادی به ذهن را به نام تردید در هیجانات می خوانند. تردید در هیجانات به طرز فکری گفته می شود که مطابق آن باید نسبت به غرایز، امیال، عقاید راسخ و تلاطم های پرشور خود محتاط باشیم.

مغز ما قوه ی استدلال، ترکیب گری، یادآوری و تخیل فوق العاده قوی و وسیعی دارد اما به طرز نا محسوس و خطرناکی دستگاه معیوبی است که عیب خودش را به ما نمی گوید.

بیشتر عیوب مغز ما به شیوه تکامل هزاراان ساله بر می گردد. مغز ما برای انواع خطرهایی که دیگر وجود ندارند تربیت شده است. و هنوز فرصتی برای تربیت و وفق خودش در مواجهه با چالش های جامعه جدید نداشته است.

نقص های مغز ما عبارتند از:

  • مغز ما بشدت تحت تاثیر بدن ماست به حدی که اصلا متوجه نمی شود که در تشخیص این که چرا افکار و نظرات خاصی دارد، بی اندازه بد عمل می کند. به جای گرفتن رد آنها  در بدن آن را به موقعیت های بیرون ربط می دهد. اما به نقش خواب، شکر، هورمون ها و سایر عوامل فیزیولوژیک در شکل گیری نظرات توجهی ندارد.

در روزهایی از سال به دلیل بهم خوردن هورمون ها و کم خوابی و سایر عوامل فیزیولوژیک عصبی می شدم. ان روزها نیاز داشتم که استراحت بیشتری بکنم  و کمتر با دیگران دمخور بشوم. اما همچنان ارتباطم را حفظ می کردم و متوجه هم نبودم چرا اکثر این گفت و گو ها منجر به بحث و جدل و قهر و کینه می شود. از روزی که متوجه شدم که بدنم چه اثری را می تواند روی ذهنم بگذارد کنترل افکارم را با برآورده کردن نیازهای بدنم به راحتی در دست می گیرم.

  • مغز ما تحت تاثیر گذشته ی خودش است اما متوجه تحریف های آن نیست. مغز ما باور دارد که در خصوص هر مسئله تازه تمام جوانب را در نظر می گیرد. اما مسلما قضاوت آن متاثر از الگوهای رفتاری و احساس است که سال ها قبل در او شکل گرفته است.
  • مغز ما در مهار خود بد عمل می کند و در مورد کارهای اشتباه احساساتی می شود و از آن ها می ترسد یا برای چیزهایی که به ضررش تمام می شود، ذوق زده می شود. در گذشته این رفتار در ان محیط های ساده بجا و حیاتی بود اما در دنیای پیچیده امروز دردسر ساز است.
  • مغز ما خود محور است. مغز ما متاسفانه از دیدگاه خود به مسائل نگاه می کند و اصلا باورش نمی شود که راه حل های دیگری هم شاید وجود داشته باشد و به خاطر همین  دیگران را لجباز یا نفهم می داند و از دستشان عصبی می شود.
  • البته مغز ما در این دوران یاد گرفته که خودش را جای دیگران بگذارد اما زمانی که خسته باشد قادر نیست این همدلی را انجام بدهد.

ویژگی افراد اهل تردید در هیجانات:

افرادی که در هیجاناتشان تردید می کنند بین احساس و عمل فرق می گذراند و چشم بسته از روی احساس تصمیم نمی گیرند. به قدرت عقل خودشان مغررو نمی شوند. و با روی باز قبول می کند که باو و نگرش خودش را اصلاح کند.

بنابراین با آگاهی از گرایشمان به اشتباه، نباید هرگز در تصمیم گیری عجله کنیم. باید صبر پیشه کنیم و نظر خود را از جوانب گوناگون ارزیابی و سبک سنگین کنیم. ما باید حواسمان به تاثیر بر انگیختگی جنسی،خستگی، و افکار عمومی بر عقاید و نظراتمان باشد. باید حواسمان باشد هر چقدر هم که ادم منطقی باشیم اما بالاخره احساستمان در تصمیم گیری هایمان دخیل هستند و اینکه حکم هایمان نباید هیچگاه قطعی و بدون تغییر باشد.  زیرا هر حکم در شرایط خاصی گرفته شده است و می تواند بسته به شرایط تغییر کند.

سخن آخر:

گام نخست در مسیر  موفقیت، خودشناسی است. تنها وقتی درک و تصور درستی از خودمان و شخصیتمان داشته باشیم، می توانیم  تصمیم های مطمئن، بخصوص  در زمینه مسائل عاطفی و کاری بگیریم.

ماجرای یک تصمیم

۱۹ مرداد ۱۴۰۰

امروز تصمیم گرفتم که هیچ کاری نکنم. با این که یه برنامه بلند بالا ازشب قبل نوشته بودم، اما صبح که برای نماز از خواب بیدار شدم متوجه رگه هایی از سرماخوردگی در بدن نحیف و رنجورم شدم و برای همین تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم. البته این فقط یه تصمیم ذهنی بود که هر آن احتمال داشت در هم بشکند و به مرحله عمل نرسد. اما خدا رو شکر که تا ساعت هشت صبح موفق بودم و خودم را مثل تیکه گوشتی روی تخت خواب پرت کرده بودم. اما بعد از این خواب  هیجان انگیز صبحگاهی با اینکه می دانستم کارهای زیادی برای انجام دادن دارم، اما بار دیگر هیکل پف کرده از خواب اضافی را روی گوشی پرت کردم. همان  اول صبح با خواندن یک داستان جذاب از جناب ارشد کاممان شیرین شد و همین شیرینی کام باعث شد که آن تصمیم کذایی را درهم بشکنم و کاری را صورت دهم. اما پیش خودمان بماند، بخت یارم بود که فقط یک دقیقه چنین چیزی به ذهنم رسید و دوباره در صفحات مجازی چرخیدم و چرخیدم تا عقربه ساعت شمار روی نه ایستاد. همان دم از شدت استرس بود یا چیز نخودهای نپخته شام دیشب که دل پیچه سراغم آمد و به سرعت خودم را در مستراح حبس کردم و بعد اتمام کار، با مستراحی روبرو شدم که از بس تصمیم به انجام هیچ کاری داشتم، رنگ و روی زردش به سیاهی گراییده بود، اینجا دیگر از دست تصمیم من کاری ساخته نبود و بالاخره آن زن تمیز درونم دست به کار شد و با آن ریه داغان تصمیم به استفاده از مواد شوینده و نظافت آن کرد. بعد از برق انداختنش یک بسته گوشت هم از یخچال بیرون کشیدم و دوتا تخم مرغ هم درون قابلمه کوچی انداختم و کمی آب رویش گرفتم و روی شعله روشن قرار دادم تا برای خودش آب پز شود. اما حالا که در تصمیم راسخ نبودم و بالاخره یک کار مفید انجام داده بودم، بیایم و یک روزانه نویسی هم داشته باشم. ضرری که ندارد حداقل به درد خواندن هم که نخورد، خشکی قلمم را نجات می دهد و بعد در حین نوشتن، یاد نامه هایم به دخترم افتادم و پیش خودم گفتم خوب، کمی هم از آن را می نویسم ولی عمرا آن برنامه شب قبل را انجام بدهم حداقل باید روی تصمیم کمی پافشاری کنم. اینطور که نمی شود نا سلامتی من خودم آن ها را اتخاذ کردم. حالا هر وقت که بخواهم آن ها را ملغا می کنم. یک امروز را برای خودم پادشاهی می کنم. چه لذتی دارد این پادشاهی در این ملک سلیمان که از دار دنیا یک رایانه و یک صندلی و یک میز کارش نصیب من شده است و من همین جا برای خودم پادشاهی می کنم. البته یک ماشین هم بود که انگار جناب دزد فهمیده بود زیاد به کارم نمی آید آن را مدتی است که برده و من منتظرم که هر وقت سیر شد بیاید بگذارد، سرجایش و هر شب با همین آرزو بر خواب می روم ولی خوب آرزو است دیگر و هیچ دزدی تا بحال سربراه نشده است. شنیده ام که در مملکتی دزدها را برای حبس می برند و بعد آن ها را چاق و پروار می کنند و فوت و فن های جدیدی هم بهشان می آموزند که خدایی نکرده موقع برگشت به سرزمینشان بیکار نباشند. عجب مملکت غریبیست، خدا رو شکر که دیار ما اینطور نیست. دیشب به دخترک گفتم ما در قصه ها مجازیم هر کاری بکنیم. اینجا سرزمین خودمان است هرکاری که فکرش را بکنی، می توانیم صورت بدهیم و بعد از ان بنشینیم و به قصه هایمان گوش بدهیم و بخندیم. قصه گفتن برای دخترک بی خواب گاهی خیلی لذت بخش می شود این بستگی به حال مادرش دارد. دیشب حال خوبی داشتم از برنامه ای که نوشته بودم معلوم بود. یک قصه برای دخترک گفتم تمام سعی ام را کردم که قصه کاملا خنده دار باشد، با هیجان قصه را می گفتم و به صحنه ای رسیده بودیم که دختر فکر می کرد همین الان است که ازدواجی صورت بگیرد و من پایان آن را به صورت شگفت آوری بی انکه او اصلا بتواند حدس بزند عوض کردم و صحنه را طوری تغییر دادم که او متوجه شد تمام این داستان برای تبلیغ یک برند من در آوردی بوده است و تا چند دقیقه از شدت هیجان و شعف، دیالوگ گوینده تلوزیون یا همان عروس خانم احتمالی را تکرار می کرد و از خنده ریسه می رفت. وقتی به رختخواب می رفت از غرغر شبانه اش خبری نبود و معلوم بود که از قصه های شبانه امشب کاملا اشباع شده است که دیگر در خواست دیگری ندارد و با لحنی زیبا برای مادرش خوابی خوش را آرزو کرد. هرچند که این خواب خوش چند ساعت بیشتر دوام نداشت و با صدای عطسه های دخترک کاممان تلخ شده بود. بعد کمک کردن برای خواب دوباره و بوسه ای بر پیشانی اش این بیماری را به جانمان تزریق کرد که صبح همه برنامه ها را بی خیال شدیم و ما امید داریم که دلتا نباشد. و بازهم امیدوارم که یک عطسه معمولی باشد که امروز آمده و فردا برود. هرچند که جنابان اطباء گفته اند این روزها عطسه های معمولی هم نشانی از دلتا دارند و من مانده ام این حروف الفبای یونانی کی به انتها می رسد تا ما از دست این خانواده کرونا راحت بشویم. اگر خدایی نکرده مریض شدیم بتوانیم یک نام دیگر بر روی آن بگذاریم. چیزی که کم باشد و اصلا یکی باشد و عقبه نداشته باشد. همان اول که این اسم کزایی را روی این بیماری گذاشتند باید فکرش را می کردند که تا همه حروف الفبا روی بیماری ننشیند خیال رفتن به خانه خودشان را ندارند و زبانم لال حالا حالا ها با این میهمانان ناخوانده باید سر کنیم. و من دوباره در پایان مانده ام. کاش جوانمردی بیاید و بعد از خواندن این روزانه نویسی پر از اشکال بیاید و حداقل یک پایان خالی از اشکال برایش پیدا کند که حداقل با این پایان بگویند ای بد نبود. حداقل پایانش که خوب بود و دلچسب اما افسوس که …

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده