بی برنامه گی در تمام بخش های جامعه و واکنش های مردم

در مرکزی که به تزریق واکسن کرونا اختصاص داده شده بود، خیل عظیمی از جمعیت را دیدم که با ثبت نام اینترنتی یا نوبت گیری از همان مرکز به انجا رجوع کرده بودند و سهمیه روز واکسن منطقه به اتمام رسیده بود. چیزی که برایم عجیب است این است که آیا آنها آمار واکسن هایشان را ندارند؟ آیا آمار ثبت نام کنندگانشان را ندارند؟ یا اینکه دستگاه نوبت دهیشان بدون حساب نوبت می دهد؟ قطعا این مساله یک دو دوتا چهارتای ساده است و من همیشه از زبان افرادی که برای زدن واکسن به مراکز محتلف رجوع کرده بودند، راجع به این بی نظمی و ازدحام جمعیت شنیده بودم، اما به چشم ندیده بودم. پدرم گفته بود که با چنین چیزی مواجه می شوم اما واقعا انتظارش را نداشتم. از یک طرف جمعیت زیاد، از طرف دیگر مسئولین خسته، و ثبت نام اینترنتی که تمام برنامه های آنها را بهم ریخته بود. چیزی که من فکر می کنم این است که این مردم هنوز به اینترنت اعتماد ندارند و از طرفی خود مسئولین هم مطمئن نیستند که تمام افرادی که با اینترنت ثبت نام کرده اند به موقع برای دریافت واکسن حاضر بشوند، برای همین بدون حساب و کتاب به هر کسی که از راه می رسد، واکسن می زننند و بعد ناگهان با یک واقعیت روبرو می شوند که مردم انگار کار با اینترنت را یاد گرفته اند. و واقعیت بدتری که مثل سیلی در گوششان می خورد این است که این مردم با وجود تمام دروغ ها و عوام فریبی ها همچنان به این حکومت اعتماد دارند و هرچقدر هم که برخی از مسئولین برای از بین بردن وجهه دولت پیش چشم عام، کارشکنی می کنند، بازهم عامه مردم به این دولت اعتماد دارند. اما در این بین افراد کم طاقتی هم هستند که دهان مبارکشان را می گشایند و هر انچه را که بلد هستند و نیستند، نثار رده های بالا می کنند. از حق که نگذریم، حق هم دارند. از کار و زندگیشان مانده اند و چند ساعتی را در صف ایستاده اند که شاید واکسن قسمتشان بشود و از چنگال مرگ رهایی بیابند. بی خبر از آنکه مرگ اگر بیاید برایش فرقی نمی کند که واکسن زده ای یا نزده ای؟ پیر هستی یا جوان؟ فقیری یا پولدار؟… می آید و جانت را دو دستی با خودش می برد. این ها همه بهانه ایست برای تسلی خاطرخودمان. که اگر واکسن بزنیم از شر این ویروس در امان خواهیم بود. از دست این ویروس در رفتیم، ویروس های دیگر که مثل خوره بر جانمان افتاده است را چطور؟ می توانیم آنها را هم منکر شویم؟ یا برایشان چاره ای بیابیم. برای ویروس ازمندی و حرص و طمع آیا درمانی کشف شده است؟ به نظر می رسد منشا تمام ویروس های جدید از همین ویروس قدیمی باشد که هیچ درمانی تا کنئن برایش یافت نشده است که اگر یافت شده بود اصلا این ویروس ها ابداع نمی شد. من به آن شخص حق می دهم که عصبانی باشد چرا که بی برنامگی دولت در تمام زمینه ها بر او فشار اورده است و این جا دیگر مساله مالش نیست که به سادگی از آن گذر کند. مساله بر سر جان اوست. نگران است و این نگرانی باعث شده که فریادش به آسمان برسد. من کمی صبر کردم و منتظر یک مسئول ماندم و بعد از صحبت با او راهی خانه ام شدم. مهم نبود که برای رسیدن به ان مرکز و بازگشت به خانه ام چقدر هزینه کرده ام. مهم این بود که من ادمی نبودم که بی جهت وقتم را در انتظار سپری کنم که آیا شب نوبتم می شود. اما هنوز هم بودند افرادی که همچنان ایستاده بودند تا شاید نوبتشان شود. در حالی که مسئول مربوطه چندین بار اعلام کرده بود که تعداد خیلی کمی واکسن برایشان باقی مانده و به همه جمعیت نمی رسد. اما مردم همدیگر را هل می دادند و جلوی در تجمع کرده بودند که خودشان را از این بیماری نجات دهند. یاد دیالوگی از فیلم جایی برای سکوت افتادم که می گفت:« هیچ کسی ارزش نجات داده شدن را نداشت. مردم بعد از ان فاجعه عوض شده اند». کاش حداقل برای جان خودشان هم که بود آن حداقل فاصله را رعایت می کردند. اما آیا فحاشی دوای درد آن مرد بود؟ آیا با فحاشی اش کارش راه می افتاد؟ بعید می دانم. در هیچ کجای تاریخ نیامده است که آنان که بلندتر فریاد می زنند و بلندتر دادشان را از ظالم می خواهند، به خقشان رسیده باشند. باید به سلاح دیگری مجهز بود. چاره در این است که همگان آگاه شوند. تمام بلاهایی که سر ما و مردمان قبل از ما آمده است از جهل بوده است و بس. جهل بدترین دشمن ماست. ویروسی که درمانش ساده است، اما واکسنش کمی با درد است. درد اجازه نمی دهد که هر کسی، واکسن را بزند. و به همین دل ساده است که رهایی از آن ساده نیست. چرا که ما آگاهانه بیماری جهل را به سوزش واکسن آگاهی ترجیح داده ایم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

تجربه پخت نان در خانه

نان تافتون خونگی در آشپزخانه لیلا

تازه بیماری منحوس کرونا به منطقه ما آمده بود. بهداشت به حدی رعایت می شد که خیلی ها نان را در خانه درست می کردند. آن روزها من مربی پیش دبستانی بودم. به درس نون که رسیدیم، پیشنهاد پخت نان یا هر غذایی که حرف نون داشته باشد را به بچه ها دادم، بیشتر منظورم نیمرو بود. نان پختن برای خودم خیلی خیلی سخت بود. اما مادرهای هنرمند کلاس همراه با بچه هایشان نان پختند. چه نان هایی، عطر و طعم شان از روی رنگ و ظاهرشان معلوم بود. اما راستش را بخواهید من خودم جرات درست کردنش را نداشتم. از یکی از مادرها دستور پخت گرفتم، تا وقتی جرات پیدا کردم آن را درست کنم.. در دستور خمیرمایه آمده بود که در خانه نبود و من حتی جرات خریدنش را هم نداشتم. نمی دانستم چه مقدار باید بخرم. کیلویی می خرند یا گرمی، می ترسیدم وقتی برای خریدش می روم مسخره ام کنند. از بس که در حصار ترس هایم مدفون شده بودم، جرات انجام تجربه های تازه را نداشتم. در واقع از هرچیزی که نتیجه اش برایم غیر قابل پیش بینی بود، می ترسیدم.

بیست و سوم مرداد وقتی صبح زود، از خواب بیدار شدم. همه چی روتین و عالی بود. کارها را طبق برنامه انجام داده بودم و در دفترم جلوی حال روزم نوشته بودم همه چیز عالی است.

 منتظر بودم ساعت هفت بشود و جناب همسر برای خرید نان از خانه خارج شوند که هفت نشده، سیستمم خراب شد. اولش فکر کردم همان مشکل همیشگی است و اگر بگذارم سرد بشود، دوباره کار می کند. اما مشکل فراتر از آن بود. فقط در فرصتی که با گزینه safe mode برایم فراهم شده بود، توانستم اطلاعاتم را به فلشی منتقل کنم تا کمی خیال خودم را راحت کنم. بعد آن همسرم را بیدار کردم تا کمی با من همدردی کند. اما همدردی  و راه حل هایش فایده ای نداشت. باتری اش از سال 87 تا حالا کار کرده بود و الان به قرن دیگری وارد شده بود. 13 سال زمان کمی نبود. عمر خودش را کرده بود و دیگر وقتش بود که خودش را بازنشسته کند.

البته این اتفاق به ذهن معیوب من ربطی ندارد. با وجودی که صبح آن روز، قبل از خراب شدنش، یاد نرم افزار افتر افکت، ایندیزاین، ایلو استریتور و فتوشاپ افتاده بودم. و حتی یک لحظه از ذهنم گذشت که سیستم بهتری دست و پا کنم تا بتوانم مثل ایام گذشته خودم را در این نرم افزارها محک بزنم. و چند دقیقه بعد سیستم به یک باره خاموش شد.

البته چندباری هم قبل از دزدیده شدن ماشینم از ذهنم گذشته بود که ماشین یک ساله را که ده هزارتا هم کار نکرده بود، رد کنم و ماشین بهتری بگیرم و دزد آمد، و زحمتش را کشید. آن موقع زیاد به مغزم توجه نکرده بودم. اما شاید راستی راستی نا خوداگاهم  یک جورهایی مثل غول چراغ جادو باشد اما متاسفانه لوله چراغ خراب است و به ضررم کار می کند.

البته به چیزهای دیگر اشاره نمی کنم چون ممکن است بره جرم تمام اتفاقاتی که در عالم افتاده است و یک جوری به ذهن من مربوط است، بیایند و مرا با خودشان ببرند.

 بله بگذریم امروز از بس سرگرم این مساله بودیم، جناب همسر بدون گرفتن نان به محل کارشان رفتند.

 من عجیب دلم نان تازه می خواست و از تنبلی که پله ها را پایین نروم، خودم را مشغول کار کردم و هرچه بود، از یخچال بیرون کشیدم و همه را خوردم اما دلم نان تازه می خواست. بنابر این دست به کار شدم و شکر خدا که خمیر مایه – موقع پخت کروسان در باشگاه کتابخوانی مان تهیه کرده بودم.- را از قبل داشتم و شروع به پخت نان با آن دستور ساده اش کردم. البته آنچنان هم که فکر می کردم، دستور پخت ساده نبود و کلی کثیف کار و خراب کاری داشت. یک ظرف را هم از دست دادم. ظاهر نان ها هم خنده دار شده بود هر کدام به شکلی. بوم نقاشی آشپزخانه، پر از نان های رنگ و وارنگ و نپخته و بعضی هم زیادی پخته شده بود. اما جایتان خالی چه نان و پنیری با دخترجان خوردیم و نان های خوشگل تر را داخل پارچه ای گذاشتم تا عصری با دوستانش در حیاط خانه یک عصرانه با نان تازه نوش جان کنند. بهرحال موقع ورز دادن خمیر حالم خیلی خوب بود. تمام ناراحتی ها و استرس هایم را با کثیف کاری، ورز خمیر و آرد پاشی از بین بردم.  موقع ورزدادن یاد یک ویدیو افتادم که مضمونش این بود: بعد از کار ذهنی استراحت کنید و استراحت کار ذهنی، کار جسمی است نه خواب و واقعا چه استراحتی بود. همان موقع دلم می خواست فایل صد و یک ایده را باز کنم و برای عنوان هفتادم فصلم بنویسم نان بپزید. از بس که این تجربه شیرین و دل پذیر بود.  

نکته هایی که من در حین پختن و خوردن به آن رسیدم عبارتند از:

تقصیر شاطر بیچاره نیست که نان هایش هر کدام به یک شکل در می آید، بیچاره تا می آید طرز پخت یک نان خوب و خوش ظاهر را یاد بگیرد، برای اینکه حق و حقوق اضافه نخواهد، فورا او را برکنار می کنند و یک جوانک نابلد دیگر را جای او می گذارند.

دوم اینکه تا الان متوجه این نبودم که اصلا نباید نان خشک و دور ریز داشته باشم. نانی که خودم پخته بودم را با لذت تمام با دخترم خوردیم و مابقی اش را درون کیسه گذاشتیم و روز بعد، بعد گرم کردن در تستر دوباره نوش جان نمودیم.

قطعا بار دوم نان پختن ساده تر می شود مثل کیک هویج که راحت تر شده بود.

تصمیم گرفتم تا جای ممکن خودم نان بپزم چون دخالت دست در پخت نان بسیار است.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده