مام سفید گیس و آدم برفی

لیلا علی قلی زاده در مام سفید گیس و آدم برفی

مام سفید گیس طبیعت در آغوش پر مهرت به تماشای تو نشسته ام و آرزو می کنم آغوشت هیچگاه گرم نباشد و هیچگاه بر گیسوان سفید رنگت، خضاب نبندی. می دانم این اوج خودخواهی است اما نمی دانم این چه مساله غامض و بغرنجی است در حالیکه من از سفیدی تنت در شعفم دیگری تو را عروسی جوان و زیبا می خواهد. تو مهربانی، با من که همیشه مهربان بوده ای. هرچند آغوشت سرد است. با اینکه کمتر کسی میل به تفرج در دامان تو دارد، اما برای من تفرجگاه زیبایی هستی. اصل برای من خود زندگی هستی و زندیگ بی تو معنایی ندارد. مام سفید گیس من، می دانم آرزوی من امری محال است. وقتش که برسد، من باید بروم و تو انگار از رفتن من شاد شده باشی، موهایت را شانه می زنی و حنا می گذاری و با گل های ریز و درشت اطلسی ان را می آرایی و لباس سبزت را می پوشی. اما من هیچ وقت تو را در آن لباس سبز ندیده ام و تنها وصفش رااز زبان کودکانی شنیده ام که گاهی به درور از چشم مادران خود با پوششی گرم که از گزند تو در امان باشند، در دامان تو به بازی با گلوله های برفی مشغول اند.

نمی دانی که چقدر از دیدن خنده های آن ها مشعف می شوم و گاهی دستی هم بر روی صورتم می کشند و ارزو می کنند که تا سبز پوشی تو من هم باشم. آرزوی آنها نیز مانند آرزوی من کودکانه است. اما چه اشکالی دارد که آرزوی کودکانه داشته باشم. می دانی که من با آغوش گرمت میانه ای ندارم. گرم که میشوی، همه از گرمای وجودت بهره مند می شوند اما تن من به یکباره آتش می شود. من با روی گرمت میانه ای ندارم. از همان اول هم گفته بودم که من طبعی سرد دارم و تا زمانی که سرد باشی با تو می مانم. اما از خدا پنهان نیست از تو چرا پنهان باشد، من هم یکبار آرزو کردم که همیشه در کنارت باشم.

من و گیس سفید تو عضوی جدا نشدنی و منفک هستیم. اصلا من عاشق گیس سفیدت شده بودم. به تو گفته بودم که اگر بر گیسوانت رنگ بگذاری رهایت می کنم. نمی دانم من از رها کردن تو بیشتر رنج می برم یا تو از ندیدن من. چه سفسطه ای می کنم. مسخره است. معلوم است دیگر، این من هستم که رنج دوران می کشم و تو انگار نه انگار به زندگیت ادامه می دهی و هربار به رنگی در می آیی و من دوباره در انتظار سفید پوش شدنت می مانم تا دوباره در آغوش سرد و پر مهرت ظهور کنم. اما خودمانیم ها تو عروس هزار چهره ای هستی که هربار به شکلی در می آیی و برای هزاران نفر دلبری می کنی. اما برای من فقط همان عروس سفید پوش دوست داشتنی است و چهره های دیگرت را نمی پسندم. نمی دانی از الان چه غلغله ای درونم به پا شده است. چیزی در وجودم به غلیان در آمده است که دیگر تو را نخواهم دید. حس می کنم گرم شده ای و تنم در حال سوختن است. حسی به من می گوید، این آخرین دیدار من و تو است و دیگر هیچ وقت گیسوانت به سفیدی امروز نخواهد بود. اما مام سفید گیس من، من بازهم می گویم به امید دیدار. اما اگر قسمت مان به دیدار نبود، این را بدان که زندگی من بدون حضور تو هیچگاه معنایی نداشت و من تا آخرین قطره وجودم عاشقت بودم. گرم است و تنم طاقت این گرما را ندارد. دارم ذره ذره آب می شوم و بازهم آرزو می کنم که این آخرین دیدارمان نباشد. همیشه رفتن درد دارد و خداحافظی سخت و پر سوز و گداز است. نمی دانم چرا این بار سخت تر از بارهای پیش است شاید برای این حس لعنتی است که چند روزه مثل خوره بر جانم افتاده که این بار، بار آخر است. خداحافظ زیبا روی مه سیمای من، خدا … .

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

تمرین کلمه برداری: مام سفید گیس، غلغله، منفک،غامض، بغرنج، تفرج، غلیان، سفسطه،

یک تکه از قلبش

داستانک

روی زمین یک یاکریم کوچک افتاده بود. رها با ساک نان در دستش آرام به سمت یاکریم رفت. یا کریم خود را به هر زحمتی بود از رها دور کرد. یا کریم پایش لنگ می زد. بال هایش هم انقدر کوچک بود که نمی توانست پرواز کند. رها ساک را رها کرد و او را گرفت. یا کریم در میان دست هایش آرام بود. قلبش اصلا نمی تپید.با آرامش به رها نگاه می کرد. رها حس خوبی داشت. دست هایش که از کار زیاد ضمخت شده بود موجودی لطیف را لمس می کرد. موجودی زیبا و آرام که از بابت شکستگی پایش نگران نبود. برای اولین بار احساس می کرد چیزی در دنیا به او تعلق دارد. پرنده کوچک را می توانست برای خود داشته باشد. اما به یک باره نگران شد. نگران مادری که فرزندش را گم کرده است. نگاهش را میان شاخه های درختان گرداند، به دنبال مادرش می گشت. پرنده کوچک پرواز کرد و دوباره از پیش او رفت. رها می خواست او را با خودش ببرد. اما کجا می برد. خودش هم جایی نداشت. او را دوباره گرفت و روی ارتفاعی قرار داد. ساعتی کنارش ماند. نمی توانست نگاهش را از او بردارد. یا کریم کوچک آنجا احساس امنیت می کرد. دیگر از چیزی فرار نمی کرد. رها با تمام وجود نگاهش کرد. نوک کوچک، چشم هایی بی نهایت کوچک با رنگ مشکی و پر و بال خاکی او را با تمام وجود به خاطر سپرد. اما بالاخره باید می رفت. پرنده را رها کرد، ساکش را برداشت. موقع رفتن تکه ای از قلبش را آنجا جا گذاشت. از بس قلبش را تکه تکه کرده بود، دیگر چیز زیادی برایش نمانده بود. وقتی به خانه رسید. خانم صاحبخانه طوری او را نگاه می کرد که انگار کار زشتی انجام داده است. بر سرش فریاد کشید. از دیر آمدنش شاکی و ناراحت بود. رها اما نتوانست بگوید که محو تماشای پرنده ای کوچک شده است. آن وقت علاوه بر دروغگویی به دیوانگی هم متهم می شد. به خاطر پول ناچیز و جای خواب که صاحبخانه می داد، مجبور بود همه توهین ها و تحقیرها را تحمل کند. بازهم از هیچ بهتر بود. حداقل صاحبخانه کاری با قلبش نداشت. اجازه داده بود آن تکه کوچک برای خودش بماند. هر چند که امروز بازهم تکه ای را بخشیده بود. قلبش خیلی درد می کرد. آن تکه کوچک تحمل این حجم از ناراحتی را نداشت. تاپ تاپ تاپ تاپ…

نوشته لیلا علی قلی زاده(توکا)

مقاله نویسی در سمپوزیوم نویسندگی

ششمین جلسه از سمپوزیوم نویسندگی هم گذشت. مدت ها بود که راس ساعت هفت صبح در هیچ کلاسی حضور نداشتم. چهار جلسه اول را غیبت کردم. یعنی هرکاری کردم، نتوانستم راس ساعت درآن کلاس ها حضور پیدا کنم. اما به خودم قول دادم که جلسات بعدی را به هیچ وجه از دست ندهم. قائدتا حضور در کلاس و تعهدی که به خودم می دادم که راس ساعت هفت در کلاس حضور پیدا کنم در دراز مدت از من فرد بهتری می سازد. یادم می­آید اوایل ازدواجم عادت داشتم که تا ساعت ده، یازده می خوابیدم. اما این عادت زشت و ناپسند دو هفته بیشتر طول نکشید. همسرم بهم پیشنهاد کرد که در چند کلاس ثبت نام کنم. فنی حرفه ای نزدیک خانه مان بود و من هم در چند کلاس که مربوط به کارهای اداری بود، ثبت نام کردم و هفت صبح سر کلاس ها حاضر شدم و همان روزها هم در یک انتشارات مشغول به کار شدم و دیگر وقتی برای خوابیدن و به بطالت گذراندن نبود. بعد آن کم پیش می­آمد که صبح ها دیر از خواب برخیزم. همیشه بهانه ای برای زود از خواب بیدار شدن بود. حالا این کلاس ها دوباره باعث سحر خیزی ام شده و حسابی در کارهایم جلو افتاده ام. از این اتفاق تازه خیلی خوشحال هستم. وقتی افراد زیادی را می بینم که همه در جهت رسیدن به یک هدف صبح زود با انرژی فراوان در سر کلاس حاضر می شوند، انرژی مضاعفی پیدا می کنم و اگر گاهی در رسیدن به هدف دچار کاهلی و سستی شوم با مشاهده دوستان پر انرژی ام بیش از پیش در رسیدن به هدف پافشاری می کنم.

موضوع این هفته جلسات سمپوزیوم نوشتن یک مقاله بود البته نه به شیوه آکادمیک و دانشگاهی، بلکه مقاله ای که جنبه هنری هم داشته باشد. اولین چیزی که برای نوشتن مقاله یا هر مطلب دیگری بایستی به آن توجه نمود، خلق یک ایده مناسب است. برای خلق ایده مراحلی را باید طی کرد. اولین مرحله، جمع آوری مطالب است. درست مثل آشپزی برای پخت یک غذا بایستی مواد اولیه آماده باشد. پس اولین کار جمع آوری مواد خام می باشد. مرحله بعد کار کردن روی مواد اولیه است. آن ها را باید خوب بررسی کرد و ارتباط میان آن ها را پیدا کرد. مرحله سوم رها کردن کار است. حالا که مواد اولیه را داریم و خوب روی آنها کار کرده ایم، لازم است کمی از کار فاصله بگیریم و کارهای دیگری انجام دهیم تا آرام آرام ضمیر نا خودآگاهمان درگیر شود. بعد خود به خود ایده خلق می­شود. بعد از خلق ایده است که می توانیم شروع به نوشتن کنیم و ایده خودمان را بسط و گسترش دهیم.

قبل از جلسه دیروز تصمیم داشتم روی مقاله ای کار کنم که موضوعش یکی از دغدغه های من بود. چرا برخی کارها را نیمه تمام رها می کنند؟ من بشخصه با این که همیشه  در حال تلاش و فعالیت بوده ام، اما این عادت بد را داشته ام که کارها را نیمه تمام ول می کنم. وقتی برای این موضوع در اینترنت به جستجو پرداختم متوجه شدم که این مساله مختص به من نیست و برای خیلی از افراد  پیش آمده است. بنابراین بعد از جلسه دیروز به جدیتم روی این تصمیم بیشتر شد.

کمی که به جمع آوری مطالب پرداختم و روی ارتباطات آن ها کار کردم. آن را رها کرده و سراغ مطلب دیگری رفتم. بعد از جلسه امروز که روشی برای خلق ایده در آن  ارائه شده بود، متوجه شدم که هر مطلبی را می توانم با همین روش به یک مطلب خوب و مفید برای هر کسی تبدیل کنم و نوشته هایم را از حالت دل نوشته بیرون در آورم. آن را منسجم تر کنم و با استفاده از ارجاعات مختلف و خواندن مطالب دیگر نویسندگان راجع به موضوع انتخابی ام و استفاده از نظرات آن ها در بخش هایی از نوشته ام از نظر محتوایی هم مطلب بهتری را ارائه دهم.

این هم روز نوشت امروز لیلا علی قلی زاده از ششمین جلسه سمپوزیوم نویسندگی

سرشلوغ

خانم لام.میم حسابی سرش شلوغ است. یک روز از خواب بیدار شد و دید که مثل قبل نیست و دلش می خواهد برای خودش کاری داشته باشد.دیگر دلش نمی خواست بخوابد. قبلا همش می خوابید. وقت هایی هم که نمی خوابید روی تخت دراز می کشید و با گوشی اش به همه جا سرک می کشید.

اما یک صبح پاییزی، همان موقع که بیماری امانش را بریده بود. تصمیم گرفت زنده بماند و سر خودش را با انواع هدف ها گرم کند تا دیگر بیماری سراغش نیاید.

از همان روز بود که در دوره های مختلف شرکت کرد. نویسندگی، خطاطی، موسیقی، گلدوزی، زبان و هرچه که فکرش را بکنید.

حالا که به هیچ کدامشان هم نمی رسد و حسابی سرش شلوغ است. مانده است چرا شبانه روز 48 ساعت نیست. دیگر حتی به رختخواب هم نمی رود. یا سرش در دفتر و کتاب است و در حال خواندن و نوشتن است یا دارد به کارهای هنری اش می رسد یا اینکه در آشپزخانه کار می کند و فایل های زبانش را گوش می دهد. از وقتی سرش شلوغ شده دیگر بیمار نشده است. با دوستانش هم دیگر بیرون نمی رود، از مهمانی ها هم خبری نیست. او سرش خیلی شلوغ است. تازه دلش می خواهد در دوره تصویر سازی هم شرکت کند. هزار سال پیش دلش می خواست در این دوره شرکت کند. اما ان موقع پولش را بابت این چیزها نمی داد. پولش را بابت اخرین مدل مانتو و روسری و کفش می داد.

اما از آن روز صبح متحول شده و حالا از این ور بوم در حال افتادن است.

آقای میم. سین حسابی نگرانش است. اما وقتی می بیند دیگر خانم لام. میم وقتی برای نق زدن و شکایت از زندگی ندارد، زیاد پاپی اش نمی شود. اطرافیان خانم لام. میم دیگر او را حتی در صفحات مجازی هم نمی بینند. خانم لام. میم سرش شلوغ شده است. اما اگر همین حالا ازش بپرسی برای چه در این کلاس ها شرکت می کنی؟ یک متن بلند بالا از اهدافش برایت لیست می کند و دست آخر هم می گوید راستش خودم هم نمی دانم ولی فکر می کنم سر شلوغی از بیکاری بهتر است.

اما من حسابی نگرانش شده ام. می ترسم نکند به کارهایش برسد و در هیچکدام پیشرفتی نداشته باشد و دوباره از فرط نا امیدی و از دست دادن اعتماد به نفسش بیمار شود. اگر این بار بیمار شود، دیگر معلوم نیست چه چیزی می تواند او را زنده نگه دارد.

نویسنده:لیلا علی قلی زاده(توکا)