از تیر چه خبر؟

یک نوشته کاملا شکسته

اولین روز تیر

امروز به بهونه مهمونی رفتن می خواستم از زیر نوشتن در برم. دیروز خیلی خوب نوشته بودم و می خواستم به جبران اضافه کاری دیروز، امروز رو مرخصی بگیرم. پیش خودم گفتم نمی تونم نامه آموزشی بنویسم چون نیازمند ساعت ها مطالعه است، پس این میره کنار. نمی تونم یه نمایشنامه آبکی هم بنویسم چون اینم نیازمند ساعت ها فکره و اینم رد شد و اینکه یه داستان کوتاه هم نمی تونم بنویسم چون بازم وقتم گرفته میشه. خلاصه که مغزم حسابی شیطنت می کرد و بهونه های واهی برای نوشتن می آورد. داشتم تمرین های زبان رو انجام می دادم که طبق معمول خوابم گرفت و می خواستم بپرم توی رختخواب که دیدم تنها چیزی که می تونه مغزم رو دوباره فعال کنه و روی کارمتمرکز کنه همون نوشتنه. پس به جای پریدن تو رختخواب و چرت زدن اومدم سر کامپیوتر و یه فایل جدید باز کردم با عنوان تیر 1400 و شروع کردم به نوشتن. نوشتن برای نوشتن. اونقدر می نویسیم تا از دل این نوشته ها بالاخره یه چیز بدرد بخور پیدا بشه.

یه مطلبی بود که دیروز بهش رسیده بودم گوشه یه کاغذ نوشتم تا سر فرصت بشینم و راجع به اون بنویسم اما دیروز اصلا فرصت نشد. بعنی اونقدر در مورد موضوعات مختلف نوشته بودم که دیگه جعبه نوشتنم پر شده بود. تازه بعد ظهرم یه محصول خراب بدست رسید که چند ساعتی درگیر مرجوع کردنش بودم و دیگه اصلا نمی تونستم راجع به چیز دیگه ای فکر کنم. راجع به تمرکز هم کلی چیزای تازه یاد گرفتم که دوست دارم راجع به اون بنویسم. اما اول بریم سراغ مطلب مهم زیر:

برنامه ریزی

یه نکته توی برنامه ریزی ها وجود داره که باید بهش دقت کنید. اگر برنامه ای که می چینید زیادی سخت باشه و نتونید همه اش رو انجام بدید. عزت نفستون دچار مشکل میشه و به خودتون می گید من از پس انجام هیچ کاری برنمیام و یواش یواش بی خیال انجامش می شید. چون قبول کردید که بی عرضه اید و تمام. حالا از اون طرف اگه برنامه شما زیادی هم آسون باشه و هیچ چالشی نداشته باشه. یواش یواش به خودتون مغرور میشید و دیگه هیچ پیشرفتی تو کاراتون ندارید و بعد یه مدتم برنامه زیادی ساده، شما رو دلسرد می کنه و بازم از انجامش طفره می رید. برنامه ریزی رو نباید ماهانه انجام داد. شما برای ماه می تونید بگی مثلا من این پنج تا کار رو باید توی این ماه انجام بدم. اما اگه فقط به اون اکتفا کنید بعد یکی دو روز بی خیالش می شید و میندازیدش برای اخر ماه و درنهایت هم ممکنه انجامش ندید. اما بعد از اینکه یه برنامه کلی چیدید باید اونو با جزییات روی کاغذ بیارید. مثلا من قراره این فصل کتاب صحنه پردازی در رمان و باشگاه پنج صبحی ها رو بخونم و این که تا درس 27 زبان که حدود ده درس عقب هستم رو بخونم و درس های قبلی رو مرور کنم. این برنامه غیر از برنامه ریزی روازنه منه  که باید به صورت روتین انجام بشه. خوب اگه همینجوری کلی بهش نگاه کنم مغزم درد می گیره. هم کتابا حجمشون زیاده و هم درسای زبان که چیزی حدود 30 ساعته که باید دائم هم مرور بشه. من به جای این که کلی نگاهش کنم میام تقسیمش می کنم. روزی یه فصل از کتابم رو می خونم و دو روز در میون بار یک درس زبان رو که بازم چون نمی تونم یک سره بشینم سرش برای خودم چالش 5 دقیقه رو طراحی کردم و هر بار که میام سرش تا جایی که خسته نشم ادامه میدم و بعد دوباره توی یه تایم دیگه میام سراغش تا خونه پنجم هر کدوم از برنامه هام پر بشه. در واقع هر شب قبل خواب برنامه اون روز رو بر اساس کارهای جدیدی که برام پیش اومده می چینم. مثلا امروز قراره به یک مهمونی برم. خوب قائدتا نمی تونم ساعت زیادی رو به مطالعه و نوشتن اختصاص بدهم. بنابراین برنامه نوشتنم رو یکم سبک می کنم. برنامه  مطالعه رو هم همینطور. اینجور اخر شب با دیدن لیستی که جلوش تیک نخورده عزت نفسم تخریب نمیشه.

با این حال که برنامه سبک شده ولی سعیم رو میکنم که چالش 5 دقیقه هام کاملا پر بشه. که از پروتوکل عادت سازی عقب نیفتم. برای این که یک عادت شکل بگیره تقریبا به 66 روز کار و تلاش مداوم نیاز هست و نمیشه حالا بخاطر یک مهمونی برنامه عادت سازی رو خراب کرد.

امروز یه مطلب هم درباره وبلاگ توی صفحه مدرسه نویسندگی خوندم. نوشته بود وبلاگی که به روز نمیشه همون بهتر که بسته بشه. یادم افتاد از وقتی سایتم رو راه اندازی کردم اصلا سراغ وبلاگم نیومدم  و حسابی تار عتکبوت بسته. پس گفتم بیام روز نوشت امروزم رو توی وبلاگک منتشر کنم که یکم تر و تمیز و نو نوار بشه.

خوب دیگه کم کم آماده بشیم بریم مهمونی. یه دوستی دارم دخترش شش ماهی هست بدنیا اومده اما بخاطر کرونا نرفته بودم ببینمش. حالا که مدت ها تو خونه موندم و خیالم راحته که پاکم تصمیم گرفتم که برم ببینمش.

من عاشق مهمونی عصرونه ام.  به سه  دلیل، اول که لازم نیست زیاد بدو بدو کنی و دوم اینکه لازم نیست همسرت رو با کلی التماس با خودت همراه کنی. سوم اینکه حیلی راحت تو مهمونی می شینی و هی لازم نیست جلوی آقایون تنبل دولا راست بشی. من وقتی خودم تنها تو خونه باشم از بس قوتم کمه هیچی چیزی بهم نمیریزه. ولی کافیه جناب همسر پایش رو بزاره تو خونه اون وقت هر یک کلمه ای که می نویسم باید یه خوراکی هم برای آقا ببرم. شما جای من بودید براتون خلاقیت می موند. تازه جناب همسر همیشه میگه فلان نویسنده توی یه نشست طوری می نوشته که خودکارش تموم میشده و بعد بلند می شده. اما من توی هر نشستی که می نویسم باید به کوهی از ظرف های در اومده و ریخت و پاش های تو خونه هم فکر کنم.  حالا اگه بتونم بشینم. بیشتر نوشته هام که توی راه رفتنه .

خوب دیگه، بیشتر از این نمی تونم معطل کنم. هنوز حاضر نشدم. حاضر شدن هر کدوممون یه نیم ساعتی طول می کشه.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

پایانی برای آموختن نیست.

آبان ماه 1399 بود که در دوره نویسندگی خلاق شاهین کلانتری شرکت کردم.

روزهای اول مشتاق بودم هرچند که برایم سخت بود.

روزهایی را در انفعال گذراندم با اینکه همیشه در همه کلاس ها شرکت می کردم اما ان طور که باید نبودم و می دانم تمام این منفعل بودن ها ناشی از چه بود. احساس می کردم برای نویسنده شدن راه زیادی است و من هرگز نخواهم توانست مثل نویسنده های مشهور و قدر بنویسم و نهایتا کتابی بنویسم که هیچگاه خوانده نخواهد شد. مسیر پیش رویم سخت بود اما حضور استادی که همیشه راهنمایی هایشان ارزنده بود و خونی دوباره به رگ هایمان جاری می کرد ذوق نوشتن را در من زنده نگاه داشت و من ادامه دادم. کژدار و مریض رو به جلو پیش رفتم  تا به جایی رسیدم که نمی توانستم ننویسم. نوشتن جزیی از زندگی روزانه من شده بود. نوشتن مرا در دریای عمیق مفاهیم و کلمات غرق کرده بود. دیگر واژه ها به اختیارم نبود. شده بودم مصداق بارز ایه کن فیکون و هرچه که در ذهنم نقش می بست روی کاغذ می نشست و گاهی دستم سریعتر از ذهنم حرکت می کرد و من در بهت و حیرت می ماندم که آیا این قلم من است. من که به قول یکی از دوستان یک انشا نویس ساده بودم، هرچند که آن هم نبودم حالا روز به روز به لطف خلق عادت هایی مثل هزار کلمه ها، صفحات صبحگاهی، چالش 5 دقیقه، رستاخیز کلمات و کلمه برداری از متون ارزشمند، بهتر می شدم.

بیست و ششم خرداد 1400 آخرین جلسه دوره نویسندگی خلاق به اتمام رسید و به جرات می توانم بگویم که این دوره برای من بهترین دوره زندگی بود. می توانم در وصف مدرسه نویسندگی و کلاس نویسندگی خلاق بگویم مانند دهی که تمام اهالی روستا با هم مهربان بودند و کدخدا از همه مهربان تر و دانا تر

چه دهی باید باشد

کوچه باغش پر موسیقی باد

 و در این دوره با دوستانی آشنا شدم که بازهم  به  قول سهراب بهتر از آب روان.

 مطالب بسیاری آموختم. مطالبی که در هیچ کلاسی نیاموخته بودم و بیش از پیش به اهمیت نوشتن برای یادگیری در زندگی ام پی بردم. برای این که یادبگیرم و یاد بدهم لازم است که بنویسم و کتاب های بسیاری بخوانم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

پایان داستان

ذهن ناهوشیارت را درگیر امور کن

قبل تر ها وقتی به من گفته می شد که باید ضمیر ناخودآگاهت رو درگیر امور کنی تا به خواسته هایت برسی اصلا نمی فهمیدم یعنی چی؟ شاید یکسری کارها رو انجام می دادم. ولی اصلا ذهن ناخوداگاهم درگیر نمی شد. یا اگرهم می شد من متوجه نمی شدم و کلا بعد یه مدت بی خیال خواسته و روشی که در پیش گرفته بودم می شدم.

اما در جریان پروژه داستان نویسی، به این مساله به خوبی واقف شدم.

از ماه سوم مدرسه نویسندگی یه داستان بلند رو شروع کردم. طرح و پیرنگ داستان به نظرم خوب بود. بر اساس طرح داستان شروع کردم به نوشتن قطعه های مختلف و 17 هزار کلمه ناقابل رو نوشتم . اما رهاش کردم. دیگه خیلی از داستانم خوشم نمی اومد. بعضی از قسمت هاش دچار ضعف هایی بود که ازارم می داد. من تازه کار بودم. قبلا برای کودکان داستان های کوتاه می نوشتم. اون داستان ها ساده بودند و لازم نبود خیلی خودم رو درگیر استفاده از کلمه ها و ارایه های ادبی بکنم و اینکه داستان حول محور یه موضوع ساده می چرخید و پیچید گی نداشت. هدف داستان هم که دادن یه پند اخلاقی بود. تازه برای نوشتن داستان کودک دچار مشکل نبودم. من با کودکان سر و کار داشتم و ایده ها خیلی راحت سراغم می اومد. اما اینجا بدجوری به بن بست خورده بودم. می خواستم بی خیالش بشم و داستان جدیدی رو شروع کنم. کار رو رها کردم. به نوشتن داستان های کوتاه روی اوردم. اما همیشه یه جایی از ذهنم بهش فکر می کردم.

تا اینکه استاد کلانتری برای تموم کردن داستانمون زمان تعیین کردند. دیگه نمی تونستم از زیر کار طفره برم. اومدم سراغ داستان و انقلابی که توی ذهنم ایجاد شده بود رو روی کاغذ اوردم. داستان رو به کلی زیر و رو کردم و این بار با منطق بهتری روبرو شدم.  دوباره نوشتم و نوشتم تا فصل آخر و به صحنه آخر رسیدم. فصل آخر سریال های آبکی تلوزیون شده بود، قشنگ معلوم ود بهش اب بستم تا زود تموم بشه. از دست خودم حرصم گرفته بود که نمی تونم این فصل رو خوب جمع بندیش کنم. دوباره کار رو رها کردم. اما این بار تماما بهش فکر می کردم. مشکلم رو روی کاغذ نوشته بودم. کلی سوال از خودم طرح کردم. شروع به خوندن کتاب کردم. کتاب های مختلف رو می خوندم. تا دیشب که روی کاغذ نوشتم صحنه پردازی در رمان را بخوان. شب قبل خواب بازش کردم. به جای از اول خوندش رفتم سراغ فصلی که به  صحنه پردازی پایان داستان اشاره می کرد و احساس کردم که ضمیرناخوداگاهم تمام چیزهایی که لازم داشتم رو بهم نشون داد.

بخشی از کتاب صحنه پردازی در رمان:

چرا این پدیده پایان بندی بد آثار این قدر رواج دارد؟

یکی از کارگردانان مشهور گفته است ساختن فیلم مثل سفرکردن به دنیای غرب قدیم امریکا با کالسکه است: ابتدا ادم امیدوار است که سفری خوش همراه با مناظر شگفت انگیز و در کنار ادم های جالب داشته باشد. ولی در وسط راه احساس می کند که گویی در جهنم است و باید با سرعت تمام  به طرف مقصد برود. نویسندگی هم این گونه است. نویسنده ها اغلب برای رسیدن به نقطه پایانی اثرشان آن قدر عجله دارند که با کله میروند طرف پایان داستان. من هم در اوایل نویسنده گی ام چندین بار این اشتباه را کرده ام.

برای نوشتن 95 درصد اول رمان مثل برده ها سخت کار می کردم، اما موقع نوشتن 5 درصد باقی مانده همه چیز را می بلعیدم. یک سال طول می کشید تا دویست صفحه از رمانی را می نوشتم، اما پنجاه صفحه آخر را در عرض دو روز کار یکسره می نوشتم و رمان را تمام می کردم.

نویسندگان تازه کار اغلب فکر می کنند  اگر در آخر کتاب پایان بندی داستان را هرچه سریعتر بنویسند و فوری همه را روی کاغذ بریزند، کار خوبی کرده اند. چون بعدا می توانند همه چیز را راست و ریست کنند. منظورشان هم این است که بعدا می توانند سبک داستان را درست کنند. نثر آن را صیقل دهند. توصیف ها و استعاره های زیبا به آن اضافه کنند. و گفت و گو ها را در صورت نیاز اصلاح کنند.

این حرف گاهی درست است. اما معمولا عیب پایان بندی این نیست. این کار اغلب مثل این می ماند که بخواهید با یک تکه گوشت فاسد غذا درست کنید و بگویید می توانم طعم غذا را با افزودن چاشنی و ادویه درست کنم. واقعا هم می توانید اما هرکه غذای شما را بخورد بیمار می شود.

مشکل کار این است که نویسنده برای نوشتن پایان داستان وقت کافی نگذاشته و خوب فکر نکرده است. در این جور مواقع لطفا نوشتن را یک لحظه فراموش کنید و رایانه را خاموش کنید.

دست از کار بکشید

ریموند آبستفلد

من قبل از خواندن این متن دست از کار کشیده بودم. شروع به خواندن کرده بودم.

در ادامه نویسنده می خواهد که بخوانیم و بخوانیم و بخوانیم و نمونه های مختلف را بررسی کنیم و به چند پایان بندی خوب هم اشاره کرده و آن را به خوبی تحلیل کرده است. هیچ چیزی جز خواندن نمی تواند به نویسنده تازه کار کمک کند اما یادمان باشد که همان طور که شاهرخ مسکوب گفته است:« خواندن دشمن نوشتن است». پس مراقب باشیم در تله خواندن نیفتیم و خواندمان توام با نوشتن همراه باشد. با کلمه برداری و یادداشت نویسی در حین خواندن می توانیم خواندن موثری داشته باشیم و بعد دوباره سراغ نوشته مان بیاییم و ان را اصلاح کنیم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

ناتوانی در انجام کارها

چرا برخی افراد نمی توانند کاری را که انجام می دهند به انتها برسانند؟

برای همه ما در زندگی پیش آمده است که نتوانسته ایم کارهای خود را طبق برنامه در زمان مقرر انجام دهیم یا شاید بارها تصمیم جدی برای انجام کاری گرفته ایم ولی آن را نیمه کاره رها کرده ایم. البته برخی از افراد هستند که در اکثر مواقع برنامه و کار خود را طبق زمان بندی مشخص انجام می دهند و بهیچ وجه از انجام کارهایشان طفره نمی روند. افراد بسیاری هم هستند که انجام مسئولیت هایشان را به زمان دیگری موکول می کنند و یا تا آخرین لحظه کارهایی را که باید انجام دهند، انجام نمی دهند. 

زمانی که کار نیمه تمامی داریم، استرس، احساس گناه، نگرانی و … موجب افت عملکرد شده و بر کیفیت زندگی مان تاثیرات نامطلوب برجا می گذارد.

برای این که از این مشکل رهایی یابیم در ابتدا بایستی بدانیم که علت طفره رفتن از کارها چیست و بعد از آن به دنبال راه حلی برای درمان آن باشیم.

منشا اصلی اهمال کاری

بیشترِ روانشناس‌ها اهمال‌کاری را نوعی طفره‌رفتن از کار می دانند. یعنی یک مکانیزم طبیعی ضداسترس که متاسفانه به بی‌راهه رفته و به سبب آن، افراد در مقابل حالِ خوب تسلیم میشوند.

این اتفاق، یعنی اهمال‌کاری، زمانی رخ می دهد که در مورد کارهای مهمی که منتظر ماست ترس و یا استرس داریم. برای رهایی از این حس منفی گاهی با کامپیوتر بازی می‌کنیم، تلگرام یا واتساپ مان را چک می کنیم.در گروه ها بی جهت می چرخیم و یکسری پیام را از این گروه به گروه دیگر ارسال می کنیم یا هر کار دیگری که ما را از فضای کار و استرس مربوط به آن رها کند را با علاقه انجام می دهیم. این کار در کوتاه‌مدت باعث می‌شود که حس بهتری داشته باشیم. ولی متاسفانه در نهایت به زیان ما تمام می شود.

فردی که کارهایش را عقب می‌اندازد، زمانی که به یاد موعد مقرر می افتد، بیشتر احساس گناه و شرمندگی می‌کند. ولی برای این قبیل افراد، همین احساسات منفی می‌تواند باز هم دلیلی باشد که آن کار را کنار بگذارد. بنابراین بازهم در یک چرخه باطل خود تخریبی می افتند.

  چرا از انجام کار طفره می رویم و کارها را نیمه تمام می گذاریم؟

عوامل بسیاری در این زمینه دخیل هستند که از مهمترین آن ها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

ترس از شکست،

هیجان زدگی در مورد اهداف

گرفتن تصمیمات سطحی

 خود کم بینی،

 توقع افراطی از خود،

 اطلاعات ناکافی برای انجام کار،

 مشخص نبودن اولویت ها،

 تردید داشتن،

 نا آشنایی با شیوه های حل مسئله،

 پیش داوری،

 ناتوانی در درک اقدام به جا و به موقع،

 نداشتن برنامه،

 ضعف در آشنایی با وظایف خود،

 فشار کاری بیش از اندازه و خستگی ناشی از آن،

 انجام فعالیتهای متنوع هم زمان،

 در اختیار نداشتن ابزار لازم برای کار و فعالیت،

 بیماری های جسمی،

 کمال گرایی وسواس گونه،

 نداشتن تصویر درستی از آینده،

 بزرگ بودن هدف انتخابی،

 مشخص نبودن نقشه راه،

 پرخوابی و تن پروری

داشتن باورهای غلط نسبت به خود

تصمیماتی که بار هیجانی و فشار عصبی زیادی دارند.

از مهم ترین عوامل نیمه تمام گذاشتن کارها هستند، گاهی ممکن است همراهی چند علت موجب بروز مشکل شود.

در اینجا برای این که مساله را قابل درک و ملموس کنیم به چند نمونه از مثال های عینی و واقعی که در مشاهدات خود داشته ام اشاره می کنم.

انجام فعالیتهای متنوع هم زمان

خانم الف از بچگی آرزو داشت که در همه چیز نفر اول باشد و بتواند تمام مهارت ها را کسب کند. اما هرچه بیشتر تلاش می کرد کمتر موفق می شد و خودش را آنقدر در انجام فعالیت ها خسته می کرد که یک باره همه چیز را رها می کرد و برای مدتی سر در گم می شد. وقتی حالش روبراه می شد، کارهای قبلی اش را از سر نمی گرفت. فعالیت های جدیدی را از شروع می کرد. نتیجه ای که در این راه سخت، عایدش می شد این بود که در هیچ کاری مهارت لازم را نداشت. از هر چیزی به اندازه سر سوزنی بلد بود اما اعتماد به نفس لازم برای انجام یک کار به صورت دقیق و بی  عیب و نقص را نداشت. برای همین هیچ وقت جرات نکرد که برای هیچ شرکتی رزومه بفرستد و همیشه در خانه ماند و همچنان هم مشغول یادگیری مهارت های جدیدی است که قائدتا با روشی که در پیش گرفته است و می خواهد با یک دست چند هندوانه  بلند کند، هیچ وقت موفق نخواهد شد.

مشخص نبودن اولویت ها

 خانم ب برخلاف خانم ب به خوبی می دانست که نمی شود با یک دست چند هندوانه را برداشت. او تصمیم داشت برای انجام دادن کارهایش برنامه ریزی کند و به ترتیب آن ها را انجام دهد. مثلا او دوست داشت زبان بخواند. از طرفی دوست داشت در کلاس های نویسندگی، خطاطی، نقاشی، تصویرگری، فن بیان، شیرنی پزی و سفره آرایی هم شرکت کند. اما دقیقا نمی دانست که کدام کار برایش اهمیت ویژه ای دارد و باید کدام کار را در اولویت قرار بدهد.  بعد از مدت ها فکر کردن و سردرگمی به این نتیجه رسید که از هر کدام کمی را انجام دهد تا بفهمد که کدام کار برایش در اولویت قرار دارد. نتیجه ای که عایدش شد این بود که کلی پول و زمان را صرف یادگیری مهارت های نصفه نیمه کرد و دست آخر هم نفهمید که اولویتش چیست.

فشار کاری بیش از اندازه و خستگی ناشی از آن

خانم میم یک زن خانه دار است. چند بچه قد و نیم قد هم دارد. همیشه دلش می خواست که نقاش ماهری باشد. هر وقت فرصت می کند در یکی از دوره های نقاشی هم شرکت می کند. اما هیچ وقت نتوانسته چند تابلوی درست و حسابی بکشد و آن ها را در یک نمایشگاه ارائه دهد. هر چند وقت یک بار هم وسایل نقاشی اش را به انباری منتقل می کند تا آرزوهای بر باد رفته اش جلوی چشمش نباشد. حجم کار روزانه او زیاد است. او تمام کارهای خانه و تربیت بچه ها را خودش به تنهایی انجام می دهد. فرصت های خالی او تقریبا در ساعات پایانی شب  پیش می آید. او در این ساعت ها آنقدر خسته است که نمی تواند هیچ کاری را به درستی انجام دهد. به او حق می دهم که نتواند کارهایش را به انتها برساند. باید برای کارهای دیگرش کمکی داشته باشد. یا زمان هایی از روز، نگهداری از بچه ها را به فرد دیگری موکول کند.

بزرگ بودن فعالیتی که می خواهیم انجام بدهیم.

در کتاب خرده عادت ها از جمیز کلیر می خوانیم که برخی از افراد گام های اولیه را چنان بزرگ بر می دارند که ذهن در برابرشان مقاومت می کند. اگر ان ها بتوانند هر کار یا عادت خوبی را در خودشان به یک عادت دو دقیقه ای تبدیل کنند، مطمئنا می توانند به هدفشان برسند. خانم سین تصمیم می گیرد که در یک ماه بیش از 6 جلد کتاب قطور بخواند. او قبلا عادت به خواندن کتاب نداشت. او نمی تواند به سادگی این کتاب ها را بخواند مگر این که این عادت را در خودش پرورش دهد و از روزی یک صفحه شروع کند تا ذهنش پذیرا شود. تا وقتی که ذهن پذیرای تغییرات نباشد هر تلاشی منجر به شکست می شود. ذهن به خودی خود از چیزهای سخت و پیچیده استقبال نمی کند بنابراین برای به اتمام رسیدن هر کاری باید آن را ساده سازی کرد. او تا زمانی که این  کتاب ها را به بخش های کوچک تبدیل نکند، نمی تواند از پس خواند ن این کتاب ها برآبد. شاید او فقط بتواند در ماه اول یک کتاب را بخواند. اما به مرور او در این کار بهتر خواهد شد. کافی است به جای این که با خودش قرار بگذارد که همه این کتاب هار ا بخواند، تنها به خواندن روزی چند صفحه آن هم در ساعات مشخصی اکتفا کند و به مرور بر تعداد این صفحات بیفزاید.

نداشتن برنامه و زمان بندی مشخص

اگر متوجه گذر زمان نباشیم و فکر کنیم که همیشه برای انجام یک کار فرصت داریم، دائم آن کار را به تعویق می اندازیم و از فرصتی که داریم به خوبی بهره نمی بریم. همچنین نداشتن یک برنامه مشخص و یک زمان بندی برای انجام کار باعث می شود که دائم کار را به روز بعد موکول کنیم و هر ساعتی که از زمان شروع کار می گذرد، انگیزه و انرژی ما برای به اتمام رساندنش کم و کمتر می شود. خیلی از افراد با اینکه تمام سال را برای خواندن کتاب های درسی شان وقت دارند اما، بهیچ وجه به مرور و مطالعه درس هایشان نمی پردازند و درست در آخرین روز اقدام به خواندن کتاب می کنند. یادم می آید، زمانی برای موفقیت در کنکور هر هفته  از بخش های مشخصی از کتاب به صورت تستی آزمون گرفته می شد. ما هر هفته مجبور بودیم طبق برنامه مشخص برای آن بخش ها امتحان بدهیم. آنقدر این برنامه دقیق و منظم بود که زمانی که آزمونی از کل کتاب ها از ما گرفته شد با این که وقت کمی برای مرور آن ها داشتیم دچار هیچ مشکلی نشدیم و به راحتی از عهده آزمون برآمدیم.

کسانی بهترین نتایج را کسب می کنند که از فرصت ها بهترین استفاده را می کنند.

جان وودن

نداشتن انگیزه کافی

گاهی پیش می آید که کاری را شروع می کنیم. اما انگیزه کافی برای انجام دادن و به اتمام رساندن آن نداریم. لازم است با ایجاد تصور مثبت و ارزشمند از اتمام فعالیت، انگیزه کافی را در خود ایجاد کنیم. نداشتن تصور و تجسم موفقیت آمیز از کاری که انجام می دهیم به مرور انگیزه ما را از بین می برد و از به اتمام رساندن کار دلسرد می شویم. یکی از کارهایی که خود من برای تشویق دخترم  انجام می دهم، تصویرسازی موفقیت آمیز از نتیجه کارش است. اگر این تصویر سازی ها نباشد او هیچ رغبتی به انجام آن کارهای سخت از خودش نشان نمی دهد.

مردم اغلب می گویند که انگیزه دوام ندارد. خب، حمام کردن هم همینطور است. به همین دلیل است که توصیه می کنند هر روز انجامش دهید.

زیگ زیگلار

فرار از ترس و استرس

برخی از افراد به خاطر این که نمی خواهند خودشان را در موقعیت های استرس زا قرار بدهند در کارهایشان اهمال کاری می کنند و خیلی از کارهای مهم و حیاتی را انجام نمی دهند. چند سال پیش وقتی، در دانشگاه سال آخر دوره کارشناسی را می گذراندم، خیلی از دوستانم شروع به خواندن جزوات کنکور برای کارشناسی ارشد کردند. اما من دلم نمی خواست در ایامی که باید پایان نامه را تحویل بدهم و از طرف دیگر درگیر امتحانات هم هستم، برای خود موقعیت استرس زای دیگری را تولید کنم. در واقع می ترسیدم که نکند در آن موفق نشوم، بنابراین شرکت در کنکور کارشناسی ارشد را به سال دیگر موکول کردم. اما هیچ وقت برای کارشناسی ارشد شرکت نکردم. ترس از امتحان آنقدر زیاد و مهلک بود که هربار  ذهنم آن را به زمان دیگری موکول می کرد. بنابراین این ترس تمام فعالیت های مرا به تعویق انداخت.

بین شکست و پیروزی یک قدم بیشتر فاصله نیست و مردم از ترس شکست، شکست می خورند.

ناپلئون بناپارت

نداشتن تصویر درستی از آینده

هال هرشفیلد استاد روانشناسی دانشگاه یو‌سی‌ال‌اِی بر اساس تحقیقاتی که از مغز افراد درباره تفکری که از خود امروز و خود آینده شان دارند، کرده است، متوجه شده که افرادی که ارتباط قوی با خود آینده شان دراند و او را شخص جدایی از خود امروزشان  نمی دانند، کارهایشان را به تعویق نمی اندازند. یعنی برخی از افراد فکر می کنند من یک ماه دیگرشان شخص دیگری است و به خوبی با او ارتباط برقرار نمی کنند. در و واقع نمی دانند که هر کاری که امروز انجام می دهند بر روی خود یک ماه یا یک سال آینده شان چه تاثیری می گذارد. بنابراین در انجام فعالیت هایشان دچار تردید می شوند و مدام آن را به تعویق می اندازند.

تصمیماتی که بار هیجانی و فشار عصبی زیادی دارند.

چندوقت پیش تصمیمی گرفته بوم که قرار بود روز مشخصی آن را اجرا کنم. آن تصمیم، چیزی بود که از ته دل به آن رضایت نداشتم و صرفا به خاطر برخی مسائل و ملاحظات فردی و خانوادگی مجبور به اتخاذ آن شده بودم. درست روزی که بایستی آن تصمیم را به مرحله اجرا در می آوردم. ذهنم آنقدر مقاومت از خودش نشان داده بود که خسته و بی حوصله بودم و بهیچ وجه نمی توانستم کارهای دیگرم را به درستی انجام دهم. بنا به دلایلی آن کار، آن روز انجام نشد. تاریخ اجرا به یک ماه دیگر موکول شد. به محض اینکه از آن موقعیت فرار کردم و برای خودم وقت خریدم، دوباره با انرژی به سر کارها و برنامه های نیمه کاره روزم برگشتم و تا پاسی از شب بدون هیچ خستگی به کارهایم رسیدگی کردم.

داشتن باورهای نادرست نسبت به خود

برخی باورهای ذهنی درون ذهن ناخودآگاهمان وجود دارد که نمی گذارد کارها را تمام کنیم.

سه دسته باور را در مورد این موضوع بررسی می‌کنم

دسته اول  باورهای ناامیدی:

من از اینکه این کار را به سرانجام برسانم ناامید هستم. به خودم می‌گویم مهم نیست چقدر تلاش کنم. مهم نیست چقدر برنامه ریزی کنم. من هیچ امیدی برای اینکه این کار به سرانجام برسد ندارم.

من هیچ‌وقت به چیزی که می‌خواهم نمی‌رسم، اگر این باور را داشته باشید و چیزی در ذهنتان به شما بگوید تو به چیزی که می‌خواهی نمی‌رسی. یا تلاشی نمی‌کنید و یا اگر تلاش کردید کارهایتان را نیمه‌کاره رها می‌کنید.

یا می گویید من قربانی شرایط هستم. بعضی‌ها خودشان را قربانی پدر و مادر، شرایط کشور، دولت مردان و اوضاع اقتصادی می‌دانند. کسی که خودش را قربانی بداند، هیچ تلاشی برای بهبود اوضاع و شرایطش نمی‌کند و یا اگر هم هیجانی تصمیم بگیرد که تلاش کند آن را نیمه‌کاره رها می‌کند.

باور دیگر مهم نیست چقدر تلاش کنم من هیچ‌وقت به چیزی که می‌خواهم نمی‌رسم. این باور در مورد این است که کنترل در دست من نیست و چیزی از بیرون شرایط را کنترل می‌کند. افرادی که باور دارند کنترل اوضاع و شرایط در دستشان نیست و در دست افراد بیرونی است، هیچ تلاشی برای بهبود اوضاعشان نمی‌کنند یا آن را نیمه‌کاره رها می‌کنند.

باور امیدی به آینده ندارم، امیدی به تغییر ندارم، به شما می‌گویند مهم نیست چقدر تلاش کنید، برنامه بریزید، آموزش بینید یا اولویت‌بندی کنید، شما نمی‌توانید به چیزی که می‌خواهید برسید. کنترل دست شما نیست و هیچ‌وقت به هدفتان نمی‌رسید.

دسته دوم باورهای ناتوانی:

  این دسته به شما می‌گوید که من هرگز موفق نمی‌شوم، من همیشه شکست می‌خورم، من ناتوان هستم، من نمی‌توانم، به چیزی که می‌خواهم دست پیدا کنم، من همیشه خرابکاری می‌کنم، من یک شکست‌خورده هستم.

ناتوانی یعنی شاید شرایط و اوضاع بیرونی روی من اثر نداشته باشد و امید داشته باشم که اوضاع را بهتر کنم اما من ناتوانم. من قبلاً کاری را انجام دادم و شکست خوردم. من قابلیت انجام دادن کاری را ندارم. پس من کاری را شروع می‌کنم و با هیجان جلو می‌روم، ناگهان چیزی در ذهن من می‌گوید: تو نمی‌توانی، تو هرگز موفق نمی‌شوی. تا قبل از این هم تلاش می‌کردی ولی نشده است. مادر تو همیشه به تو می‌گفت نمی‌توانی. پدر تو همیشه به تو می‌گفت هیچ کاری را نمی‌توانی درست انجام دهی.

دسته سوم باور بی‌ارزشی:

 من امید دارم که به اهدافم برسم، توانایی این را هم دارم که برسم اما لیاقتش را ندارم. من لیاقت بهتر شدن را ندارم. من کسی نیستم. من شایستگی رسیدن به موفقیت را ندارم. من بی‌ارزشم. من مستحق شادی و آرامش نیستم. من مستحق بدبختی هستم.

این دسته از باورها باعث می‌شوند که هدف‌گذاری کنید تا درآمدتان را افزایش دهید اما چون پول می‌تواند باعث ایجاد شادی رفاه و آرامش خیال برای شما شود، خودتان را مستحق این آرامش نبینید و فکر کنید که شما مستحق این آرامش نیستید. ارزش این پول را ندارید. شما باید همیشه دنبال پول بدوید. شاید شما هدف بگذارید که وزنتان را کم کنید اما چون کم کردن وزن شما را زیباتر و جذاب‌تر و حالتان را بهتر می‌کند پس شما ارزش رسیدن به این هدف را ندارید؛ بنابراین کارتان را شروع کنید اما در بین راه چیزی در ذهنتان می‌گوید تو لیاقت اینکه شاد، خوش‌تیپ و خوش‌اندام و موردتوجه باشی را نداری. پس لیاقت نداشتن و بی‌ارزش بودن دسته بسیار مهمی است که می‌تواند روی هر چیزی تأثیر بگذارد تا کارهایتان را نیمه‌کاره رها کنید.

برای این که بتوانیم از پس همه کارهایمان برآییم چه باید بکنیم؟

1-برای این کار لازم است در ابتدا کارهایمان را به چهار دسته الویت بندی بکنیم.

کارهای فوری و با اهمیت

این کارها، کارهایی هستند که بصورت اورژانسی پیش آمده و بدون پیش بینی قبلی خود را نمایان می کنند. از جمله: داشتن امتحانی بدون اطلاع قبلی استاد، رفتن به سفر به دلیل فوت یکی از نزدیکان، بیماری ناگهانی یکی از اعضای خانواده و …

این دسته از امور آنچنان سریع به وجود می ایند که فقط و فقط یک انتخاب برای ما می ماند و ما ناگزیر به انجام آن هستیم. در صورت تعلل چیزهای با ارزشی را از دست می دهیم.

کارهای غیر فوری اما با اهمیت

دسته دیگری از کارها هستند که نقش کلیدی در زندگی هر شخص ایفا می کنند. این امور ممکن است در نگاه اول چندان مهم به نظر نرسند. اما در عین حال بسیار مهم هستند و در صورت عدم انجام آن و تعلل در انجام به موقع آن، تبدیل به کارهای فوری و مهم می شوند و اختیار تصمیم گیری را از ما سلب می کنند. از جمله درس خواندن در زمان هایی که هنوز امتحانی در کار نیست، انجام پروژه های دانشگاه پیش از نزدیک شدن موعد تحویل، پیدا کردن و ثبت نام در یک مدرسه مناسب قبل از به اتمام رسیدن مهلت ثبت نام،  تعویض شناسنامه ها و…

کارهای فوری اما بدون اهمیت

دسته ای از کارها هم هستند که اگرچه برای ما اهمیتی ندارند اما انجام آن ها ضروری است و ما بایستی از روی ادب و برخی از ملاحظات آن ها را انجام بدهیم. مثل شرکت در برخی از مراسم فامیلی یا اداری.

کارهای غیر فوری و بدون اهمیت

برخی کارها هم هستند که نه مهم هستند و نه فوری اما ذهن ما علاقه مند است آن کار ها را به جهت سهولتی که دارند انجام دهد. مثل تماشای فیلم ها،خواب بیش از حد، فرستادن پیامک های بی مورد، وقت گذراندن های بی هدف در فضای مجازی و …

بنابراین شاید بهتر باشد از زندگی حذف شوند یا در آخرین الویت قرار گیرند.

مدیریت زمان می تواند به ما کمک کند.

کارهای دسته چهارم را حتی الامکان حذف، کارهای دسته اول و سوم را حداقل و با برنامه ریزی قبلی به کارهای دسته دوم یعنی امور غیر فوری و مهم بپردازیم.

2- نقاط ضعف و قوت خود را بشناسیم.

برای انجام کاری ابتدا بایستی توان خویش را به طور دقیق برآورد کنیم و سپس کار مناسب با توان خود را پذیرا باشیم. وقتی که توانایی انجام یک کار را نداشته باشیم، انگیزه ای برای تلاش، شروع فعالین و پایان آن نخواهیم داشت.

3- محیط اطرافمان را تغییر بدهیم.

گاهی یک تغییر کوچک در شرایط و محیط اطرافمان می تواند احساس تنبلی و بی حوصلگی را از ما دور کند. سعی کنیم محیط ما هماهنگ و متناسب با فعالیتی باشد که انجام می دهیم. خود من زمان هایی که به سفر می روم انگیزه بیشتری برای نوشتن دارم. اما زمان هایی که تلوزیون در خانه با صدای بلند روشن است به هیچ وجه قادر به اتمام داستانم نیستم. مرتب آن را به روز بعد موکول می کنم.  در این مواقع می توان تنها با یک تغییر کوچک به کارم ادامه دهم. با گذاشتن هندزفری در گوشم و گوش دادن به یک موسیقی ملایم بی کلام، مشکلم حل می شود.

4- با خودمان عهد و پیمان ببندیم.

به جای این که به کس دیگری قول بدهیم که کاری را در فلان موعد تحویل بدهیم. برای خودمان یک زمان مشخص کنیم و با خودمان عهد و پیمان ببنیدیم که کاری را در تاریخ مشخصی به اتمام برسانیم. اگر این اتفاق نیفتاد خودمان را تنبیه کنیم. چیزی که مهم است این است که به عهد و پیمان خود پایبند باشیم و تنبیه تعیین شده را در صورت اجرا نشدن برنامه حتما اعمال کنیم.

5- در روز وقتی را به انجام فعالیت های عقب افتاده، اختصاص بدهیم.

برای کارهای عقب افتاده خود در روز وقتی را مثلا سی دقیقه اختصاص بدهیم. در آن سی دقیقه  تنها به کار عقب افتاده بپردازیم تا بتوانیم قدم به قدم، مشکل اهمال کاریمان را حل کنیم. 

6- از بین بردن باورهای غلط  نسبت به خود

همان طور که در بالا اشاره شد، باورهای غلطی در ذهنیت شخص ممکن است وجود داشته باشد که اجازه رشد کردن و اجرای به موقع برنامه ها را به او ندهد. با تمرین و پرسیدن سوال های مناسب از خود این باورهای نادرست را شناسایی کنید و سعی در از بین بردن این باورها داشته باشید.

7-وقتتان را میان کارهایی که می خواهید انجام دهید تقسیم کنید.

اجرای به موقع برنامه های هدفمند نیازمند زمان است. اگر چند برنامه مختلف را دنبال می کنید باید برای رسیدن به اهدافتان وقتتان را مین برنامه ها تقسیم کنید. افراد موفق با تدوین برنامه، عمل به آن و اجتناب از تاخیر و تعلل، موفقیت خود را بدست آورده اند.

8- از کمال گرایی دست بردارید.

افراد كمال گرا در هركاري يعني قبل از هر اقدامي منتظرند تا همه شرايط آماده شود و همه چيز آماده باشد وشرايط آن طور كه آنها مي خواهند باشد، تا كار را شروع كنند و يا آن را ادامه دهند. آن ها هميشه از خودشان و ديگران ناراضي هستند. هميشه به خودشان و ديگران مي گويندكه:«نمي دانم چرا كارهايم را نيمه كاره رها مي كنم؟»

اگر کسی  فکر می کند که باید تمامی شرایط مهیا شود تا حرکت کند و اقدام کند، ادامه تحصیل بدهد، هنرش را نشان دهد، تخصص خود را به کار ببرد، نقاشی اش را تکمیل کند، کتابش را بخواند، کتاب یا مقاله اش را بنویسد، اتاقش راجمع كند و هرکار نیمه تمامش را تمام کند،  اشتباه می کند.

او نمی داند همه شرایط باهم مهیا نمی شود. بايد ابتدا قدم اول برداشته شود تا كم كم شرايط مهيا شود.  چون همیشه مانعی وجود دارد که به او بگوید حالا صبر کن! از فردا شروع می کنی از هفته دیگر، از ماه دیگر یا از سال دیگر و هم چنان كارها نيمه كاره خواهد ماند.

اين افراد با كوچكترين اتفاق و يا عكس العمل ديگران و يا افكار منفي خوشان انگيزه اتمام كارشان را از دست مي دهند و مجددا  به خودشان و ديگران مي گويندكه:«نمي دانم چرا كارهايم را نيمه كاره رها مي كنم؟»

بنابراین برای موفقیت در یک کاری و به اتمام رساندن آن دست از کمال گرایی بردارید. دیگر به خودتان نگویید که عملکردم باید عالی باشد. به خاطر داشته باشید که نفس عمل کردن بسیار مهم تر است. در کلاس های نویسندگی خلاق بارها استاد عزیز جناب شاهین کلانتری به ما یادآوری کرده اند که یک تمرینی که چندان خوب نیست بهتر از تمرینی است که عالی باشد اما هیچ گاه ارائه نشود یا خیلی دیر ارائه شود. قبل از شروع دوره نویسندگی، من دلم می خواست اثری خاص را ارائه دهم. هر بار با کمی نوشتن، کار را رها می کردم و مدت ها چسزی نمی نوشتم و دست آخر به این نتیجه رسیده بودم که هیچ ذوق هنری در نوشتن ندارم و بهتر است هیچ وقت ننویسم. اما شرکت در دورهی نویسندگی خلاق افق تازه ای را در برابر دیدگانم گشود و من خودم را ملزم به این دیدم که دست از کمال گرایی بردارم. بنویسم هرچند اگر نوشته هایم آن طوری که می خواهم خوب از کار در نیاد و دچار نواقصی باشد. اما نوشتن را به هیچ وجه متوقف نکنم. یک ضرب المثل می گوید: تخم مرغ امروز بهتر از مرغ فرداست. بنابراین یک تحقیق خوب را سر موقع تحویل دادن بهتر از آن است که یک تحقیق عالی را با تاخیر تحویل دهیم. یا بدتر از آن هرگز نتوانیم آن را به پایان برسانیم.

9- فرهنگ لغتتان را تغییر دهید.

کلمات برای فردا، بعداً، حالا باشد  رابایستی از فرهنگ لغات خود حذف کنید. این کلمات، ابزار به تعویق انداختن کارها هستند و دارای بار معنایی و تغییر دهنده رفتار هستند. یکی از آشنایانمان عادت داشت هربار که از او درخواستی می کردیم از لغت فردا استفاده کند. او آنقدر این واژه را استفاده کرده بود که جزئی از وجودش شده بود و هیچ وقت فردا های مذکور نمی آمدند. نتیجه این شد که او هیچ وقت به اموری که برایش مهم بود نرسید. چرا که او همیشه منتظر فردا بود. خود من هم همیشه مراجعه به دندان پزشکی را به خاطر برخی مسائل به روز بعد موکول می کردم. در نهایت مجبور شدم به خاطر دردی که می توانست با به موقع رفتن به دندان پزشکی اصلا وجود نداشته باشد، با صرف هزینه بالا دندان خراب را را درمان کنم. گاهی اوقات به تعویق انداختن کارها، هزینه های زیادی را در بردارد.

10- بر ترس هایتان غلبه کنید.

اگر از انجام کارها می ترسیم، بایستی به دقت و به درستی تلاش کنیم تا ترس هایی که در گوشه ذهن مان پنهان شده اند، را بیابیم و آن ها را تحلیل و علت یابی کنیم. روان شناسان معتقدند ترس تا وقتی مشکل آفرین است که از آن فرار می کنیم، اما زمانی که با ترس هایمان مواجه می شویم، قدرت خود را از دست خواهد داد و زمینه مقابله با آن فراهم خواهد شد. معمولا از ترس درست انجام دادن یک کار و بوجود امدن مشکلات احتمالی از انجام کار می ترسیم. بهتر است به جای این ترس، از انجام ندادن کار و به تاخیر انداختن آن بترسیم.

11-قاتلین وقت را از زندگیتان حذف کنید.

یک فهرست از کارهایی که در طول روز، هفته و ماه انجام داده اید و موجب آن شده که وقتتان تلف شود و باعث تاخیر کارهایتان گردیده یادداشت نمایید. این امور باید حذف شوند تا وقت ما برای انجام کارهای مورد نیاز آزاد شود. اموری مثل چک کردن اینستاگرام، چرخیدن در صفحات مجازی، دیدن فیلم های بی محتوا و … قاتلین وقت هستند. گاهی ساعت ها در میان صفحات مجازی گیر می کنید و اصلا هم متوجه نیستید چه مقدار زمان را از دست داده اید.

12-از دیگران در کارهایتان کمک بگیرید.

لازم نیست همه کارها را خودتان انجام دهید. می توانید با محول کردن یک کار به برخی از افراد که توانایی بیشتر دارند، در وقتتان صرفه جویی کنید و به امور دیگران بهتر و کاملتر برسید.

13- نه گفتن را تمرین کنید.

بین انتظارهای دیگران و توانایی خود توازن برقرار کنید. تمرین کنید که در مواقع لزوم به دیگران نه بگویید. وقتی خودتان سر یک پروژه هستید و زمان کمی برای انجام ان دارید، باید بدانید در خواست یک دوست برای همراهی کردن در خرید به ضرر شما منجر می شود. بهتر است نه گفتن را خوب تمرین کنید. زمانی که زمان کافی برای انجام کارهای دیگران، ندارید مسئولیت جدید را بهیچ وجه نپذیرید تا کارهای قبلی را با تاخیر انجام ندهید.

سخن آخر

در آخر با استفاده از یک ضرب المثل چینی که می گوید از آهسته رفتن نترس، از بی حرکت ایستادن بترس سخن را به پایان می برم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده(توکا)

می خواهم چه کار کنم؟

Lost sailing boat in wild stormy ocean. Cloudy sky.

سی و هفت سال از عمرم گذشته است، اما هنوز هم از فکر کردن به این سوال می ترسم. هنوز هم نمی دانم می خواهم چه کار کنم؟ کودک که بودم برای خودم آرزوهای بزرگی داشتم. اما هر چه بزرگ تر شدم، آرزوهایم را دست نیافتنی تر دیدم. مدتی بعد همه را زیر تلی از خاک مدفون کرده بودم. بهیوده تلاش می کنم در حالی که هنوز نمی دانم چه می خواهم بکنم. می دانم می خواهم یک نویسنده موفق بشوم اما نمی دانم برای چه؟ می دانم می خواهم دنیا جای بهتری برای زندگی باشد اما نمی دانم چطور؟ نمی دانم چطور می خواهم با نوشته هایم دنیا را جای بهتری برای زندگی کنم؟ در حالی که هنوز خودم نمی دانم که می خواهم چه کار کنم؟ زمانی که در میان نوشته های دیگران غرق می شوم، از این همه جدیت و مصمم بودن در کارشان بهت زده می شوم. آنها انگار می دانند که چه می خواهند ؟ می دانند که چه باید بکنند؟ اما من هنوز هم نمی دانم. بیشتر از هفت ماه است که در مدرسه نویسندگی ثبت نام کرده ام و مشغول انجام دادن تمرین هایش هستم، اما هنوز هم نمی دانم که چه می خواهم بکنم. نوشته هایم از روزهای قبل بیشتر و بهتر شده است ما هنوز هم چنگی به دل نمی زند. کتاب های بیشتری خوانده ام اما هنوز هم کتاب های بیشتری وجود دارد که نخوانده ام. نویسنده های بیشماری هستند که هیچ از آن ها نمی دانم. تازه دیروز در چهاردهمین جلسه نویسندگی فهمیدم که من هیچ از راه رفتن نمی دانم. از نوشتن  هم، هیچ نمی دانم. امروز فهمیدم حتی نمی دانم برای چه می نویسم. از همه جا سخن می گویم. نمی دانم باید صرفا در یک حوزه خاص بنویسم یا می توانم از هرجایی سخن بگویم. نوشته هایم بیشتر از آن که حرفی برای گفتن داشته باشد یا چیزی را بخواهد یاد بدهد یا حتی سرگرم کننده باشد بیشتر شبیه یک دل نوشته شده است. این ها آزارم می دهد. اما می نویسم. انگار نوشتن مرا به تفکر وا می دارد. تفکری که منجر به خودآگاهی می شود. هرچه بیشتر می نویسم، بیشتر متوجه می شوم که خودم را هیچ نمی شناخته ام. هرچه بیشتر می نویسم به سانسورهایی که همیشه از خودم داشته ام پی می برم. با نوشتن چاله ها و زخم های درونم را پیدا می کنم. اینبار از آنها رد نمی شوم و سعی می کنم که آن ها را به خوبی ترمیم کنم. وجودم حداقل برای خودم شفاف می شود. به آرامشی می رسم که قبلا از من فراری بود. دردهایم که روی کاغذ می آید، دیگر با هیچ کسی بیهوده بحث نمی کنم. دیگر هیچ جدال کلامی نیست. هر جدالی هست روی کاغذی هست که هیچ وقت منتشر نمی شود. اگر هدف صلح باشد دلیلی ندارد جنگ های ذهنی با افرادی که زمانی دوسشان نداشتم، منتشر شود. چیزی که امروز در صفحات مجازی ازارم می دهد، استوری های تک جمله ای است که مخاطب خاص دارد. کاش با همان مخاطب خاص روی کاغذ سفید گفت و گو کنیم تا به آرامش برسم. لزومی ندارد با جملات کنایه آمیز به آزار یکدیگر بپردازیم و دائم گوشی مان را چک کنیم که آیا مخاطب خاصمان آن جمله کنایه آمیز را دیده است یا نه. با این جملات کنایه آمیز زندگیمان را بر باد می دهیم.

انگار حالا می دانم که می خواهم چه کار کنم؟ می خواهم راهی را پیدا کنم که باعث شود حال همه مردم بهتر شود. می خواهم مثل یک منجی با نوشته هایم باعث درمان دردهای روحی شوم. می خواهم فرد موثری برای خانواده و جامعه ام باشم. اگر نوشته هایم فقط و فقط حال یک نفر را خوب کند، بازهم ارزشش را دارد و من تا ابد می نویسم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده(توکا)

کسب آگاهی با خواندن رمان

رمان های سرگرم کننده یا رمان های آگاه کننده

برای خیلی از ما پیش می آید در اوقاتی از روز، برای استراحت، کتاب بخوانیم. از قفسه کتاب یک رمان را انتخاب می کنیم. نویسنده کتاب یا آنقدر سطحی از وقایع روزمره نوشته است که هیچ گونه کنجکاوی را در ما بر نمی انگیزد یا اینکه در خلال داستان عقاید خودش را مطرح کرده است و از افرادی نام برده که اصلا به گوشت نخورده یا اینکه اسمشان آشناست ولی نمی دانی چه گفته اند. از مکان هایی حرف زده که اصلا برایت آشنا نیست. امروز به مدد گستردگی اینترنت و پویا بودن آن می توانی با چند کلیک هرچه را که نمی دانی، پیدا کنی. خوب خیلی از افراد موقع خواندن رمان فقط می خواهند سرگرم بشوند و اصلا به خودشان زحمت نمی دهند که حتی یک کلیک هم بکنند. قبل از آشنایی با مدرسه نویسندگی من هم جزو این دسته از افراد بودم. اما  به مدد آگاهی های تازه ای که در مدرسه نویسندگی کسب کردم به جرگه افرادی پیوستم که به دنبال ناشناخته ها و چیزهای جدید می روند.

آشنایی با دکارت در سه دختر حوا

چند روز پیش که کتاب سه دختر حوا را می خواندم در بخشی از متن داستان استاد خداشناسی دکتر آزور از دانشجویانش خواسته بود که درباره دکارت تحقیق کنند. من اسم دکارت را شنیده بودم ولی هیچ وقت کنجکاو نشده بودم که ببینم دکارت چه کسی بوده و چه کرده است. اما اینکه استادی در واحد درس خداشناسی از دانشجویانش چنین می خواهد پس باید دکارت چیزی داشته باشد که مربوط به این درس باشد. پس تصمیم گرفتم که همان موقع با کمک وب به جستجو درباره دکارت بپردازم.

زندگی نامه رنه دکارت

رنه دکارت که به او لقب پدر فلسفه مدرن و هندسه تحلیلی را نیز داده‌اند، نجیب زاده‌ای بود که در سال ۱۵۹۶ در شهرستان اندرالوار فرانسه به دنیا آمد. پدر او یکی از اعضای پارلمان بریتانیا بود.

دکارت تا ۱۶ سالگی در مدرسه لافلش به تحصیل پرداخت و در این مدت دروس بسیار مهمی از جمله ریاضیات، جبر، منطق و اخلاق را آموخت. او عاشق کسب علوم جدید بود و در این راه از هیچ تلاشی فروگذار نبود. پس از فارغ التحصیل شدن از مدرسه، مدتی را به کسب علوم حقوق و پزشکی پرداخت.

دکارت هنگامی که مشغول تحصیل در مدرسه بود، در یک سخنرانی شرکت کرد که موضوع آن، کشف کردن چند سیاره سرگردان در اطراف مشتری بود. این سخنرانی برای او بسیار جذاب و تامل برانگیز بوده و او را در مورد مسئله‌ ای به فکر فرو برد.

دکارت از انجام کار‌های مختلف و کسب تجربیات جدید هیچ ابایی نداشت به طوری که پای ثابت مجالس رقص و قمار هم بود. اگر در مورد دین او بخواهیم صحبت کنیم باید گفت که او یک کاتولیک بود. نزدیکانش بر این باور بودند که او فرد بسیار مومنی بود اما هم عصرانش به خاطر اعتقادات و گفته هایش او را فردی بی خدا و کافر می‌دانستند.

پس از گذشت چند سال، تصمیم گرفت به خدمت ارتش هلند درآید و به دنبال راهی باشد که برای زندگی سودمند است. او در تمام طول خدمتش در ارتش، به دنبال کشف موارد جدیدی در ریاضیات بود.

رنه دکارت دو سال بعد، از خدمت به ارتش نیز کناره گرفت و مدتی را صرف تحقیق و مطالعه در مورد فلسفه کرد و در پی این کار به سفر‌های زیادی رفت.

در نهایت در سال ۱۶۲۸ میلادی به مدت ۲۱ سال در هلند ساکن شد و در تمام این مدت با تامل و تفکر در محیط اطراف، به تحقیق در مورد مسائل علمی پرداخت.

در سال ۱۶۴۹ ملکه سوئد از او درخواست کرد که به استکهلم برود و به او فلسفه بیاموزد. اما خب آب و هوای سرد سوئد او را به مریضی سختی دچار کرد و سرانجام در سال ۱۶۵۰ در سن ۵۳ سالگی چشم از جهان فرو بست.

این فیلسوف بزرگ کتاب‌های اصول فلسفه، گفتار در روش و تاملات در فلسفه اولی را نوشت و با نوشتن کتاب گفتار در روش مشهور شد. نکته‌ای که در مورد آثار رنه دکارت وجود دارد این است که، به قدری تخصصی هستند که برای توده مردم قابل فهم نیستند.

عقلانیت در فلسفه رنه دکارت

دکارت به عقل و منطق معتقد بود و این را می‌توان در تمام برهه‌های زندگی او دید. دکارت دوست داشت که در مورد همه چیز مطمئن باشد و به همین دلیل عاشق ریاضیات بود. زیرا در این علم همه چیز ثابت شده و مطمئن است.

پایه و اساس فلسفه رنه دکارت بر اساس عقلانیت است. اما اصلا این فلسفه در مورد چه چیزی صحبت می‌کند؟

باور دکارت این بود که در جهان دو معقوله ذهنی و فیزیکی وجود دارد. منظور از معقوله فیزیکی، بدن تمام موجودات و اجزای قابل دیدن و لمس کردن است. اما منظور از معقوله ذهنی دقیقا چیست؟ در فلسفه رنه دکارت معقوله ذهنی یا واقعیت ذهنی، به هر نوع از آگاهی و فکر کردن گفته می‌شود.

حالا سوالی که مطرح می‌شود این است که منشاء این عقلانیت در فلسفه رنه دکارت کجاست؟

همانطور که گفته شد دکارت فردی بسیار منطقی بود و از نظر او فلسفه رابطه مستقیمی با دیدگاه انسان‌ها از زندگی داشت. برای او فلسفه بسیار مهم بود اما تنها موضوعی که او را آزار می‌داد این بود که در فلسفه مانند ریاضیات همه چیر اثبات شده و قطعی نیست و نمی توان در تمامی موارد به آن اعتماد کرد.

پس تصمیم گرفت که این قطعیت را به فلسفه تزریق کند. اما چگونه؟

دوگانگی دکارتی

دوگانه‌ای که در فلسفه رنه دکارت وجود دارد، دوگانه ذهن و بدن است. یعنی جسم و روح از یکدیگر جدا هستند. همانطور که ذکر شد، از نظر دکارت جهان از دو معقوله ذهنی و فیزیکی تشکیل شده است. حالا سوالی که مطرح کرد این بود؛ این دو معقوله چگونه با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند و در یک راستا حرکت می‌کنند؟ دلیل رفتار ما انسان‌ها چیست؟

ما قدرت تفکر داریم و بر طبق افکارمان عمل می کنیم، از طرف دیگر جسم ما فیزیکی است و تحت فرمان ما، اما چگونه جسم ما از روحمان فرمان می‌گیرد؟ اصلا این روح ماست که به جسم ما فرمان می‌دهد؟

همانطور که می‌دانیم جسم ما مادیست و روحمان غیر مادی، پس چگونه یک غیر ماده روی یک ماده اثر می‌گذارد؟

تمام این موارد سوال‌هایی بود که دکارت در دوگانگی خود مطرح کرد و به دنبال پاسخ آن‌ها بود.

برخی از جملات زیبا و مشهور دکارت عبارتند از:
  • انسان نباید هیچ امری را به عنوان حقیقت قبول‌کند . مگر آنکه به راستی در نظر او حقیقت باشد.
  • از هیچ اندیشه جدیدی بدون فهم آن حمایت نکنید. بلکه با شک و تردید در آن وارد شده و حقیقت را کشف کنید.
  • زمانی که خداوند ما را خلق می‌کرد . تصور فطری خویش را در ذهن ما مهر نمود.
  • منظور من از اخلاق کامل و عالی آن چیزی است که از دانش تمام دنیا حاصل می‌شود. این در حقیقت آخرین درجه خرد انسانی است.

من می‌اندیشم پس هستم

این یکی از جمله‌های بسیار معروفیست که اگر اهل مطالعه و تامل باشید بسیار شنیده‌اید. اما این جمله از کجا آمده است و چه ارتباطی به فلسفه رنه دکارت دارد؟

این فیلسوف بزرگ برای شروع از شک کردن استفاده کرد. او در همه چیز شک کرد تا از شک به یقین برسد. امروزه از این روش به عنوان شک دکارتی یاد می‌شود.

در ابتدا از شک به خود و جهان شروع کرد. شبهه‌های بسیاری را برای خود مطرح کرد تا به یک نتیجه‌ی مهم رسید.

در همه چیز می‌توان شک کرد، به غیر از شک کردن

او بالاخره و پس از تحقیق‌های بسیار به یک یقین رسید و این جمله شروع راهی شد برای رسیدن به پاسخ دیگر پرسش‌های او.

از نظر او شک کردن یکی از حالت‌های فکر کردن بود، پس به این نتیجه رسید که او موجودی است با قدرت تفکر. آن جا بود که او این جمله معروف خود را بیان کرد : می‌اندیشم پس هستم. هستم چون فکر می‌کنم. فکر می‌کنم چون شک می‌کنم.

ذهن انسان به واسطه قدرت تفکری که دارد رها است. علاوه بر این ذهن قابل تجزیه نیست و فنا ناپذیر است. در صورتی که جسم انسان به مرور تجزیه می‌شود و از بین می‌رود.

پس از رسیدن به این جمله بود که دکارت به خودآگاهی رسید. حالا زمان آن رسیده بود که در مورد جهان خارج به یقین برسد. او برای رسیدن به این اطمینان و یقین چه کرد؟

رنه دکارت برای انجام این کار از دو مورد کمک گرفت‌:

  • خودآگاهی
  • اعتماد به خداوند

در جهان چیز‌های زیادی وجود دارند که قابل دیدن و لمس کردن هستند، پس وجودشان حتمیست.

موارد بسیاری نیز هستند که قابل دیدن و لمس کردن نیستند اما قابل ادراک با عقل هستند. از آن جایی که دکارت به خودآگاهی رسیده و وجود عقل خود را اثبات کرده بود، گفت هر چه را که می توان با عقل درک کرد؛ وجودش حتمیست.

در مورد جهان خارج و موارد موجود در آن نیز به خداوند اعتماد کرده و وجودشان را برای خود به اثبات رسانید؛ از گفته‌های دکارت می‌توان به این نتیجه رسید که در وجود خدا، وجود جهان خارج و وجود اندیشه و قدرت تفکر در انسان به هیچ وجه نمی‌توان شک کرد.

در اسلام هم اصل فکر کردن و اندیشیدن نه فقط آزاد است، بلکه لازم و واجب هم هست و شاید در بین کتابهای آسمانی و نوشته‌های مذهبی هیچ کتابی را نشود پیدا کرد که به قدر قرآن انسانها را به تفکر و تعقل و مطالعه‌ی در پدیده‌های حیات و امور مادی و معنوی و انسانی و تدبر در تاریخ و امثال اینها دعوت کرده باشد. این در هیچ کتاب دیگری شاید یا حتماً نیست. حتی تفکر در باب اصول مذهبی واجب است و پیدا کردن یک استدلال بر توحید یا نبوت یا بقیه‌ی اصول برای هر کسی لازم است. حتی بالاتر از این، اگر کسی در تفکرات مذهبی خود دچار وسوسه و تردید و شک و شبهه بشود، این هم از نظر اسلام چیز ناشایسته‌ای نیست. البته در شک نباید بماند و موظف است که با تلاش و تفکر و ادامه‌ی جستجو و بررسی به یک نقطه‌ی یقین‌آور و قابل اعتمادی خود را برساند.

 در واقع  فلسفه دکارت در مبحث خداشناسی از این نظر اهمیت پیدا می کند که او هم به مساله شک اشاره می کند و می گوید نباید هرچیزی که به تو ارائه می شود را به راحتی بپذیری و باید در درستی یا نادرستی آن دچار شک و تردید شوید.

فلسفه رنه دکارت بسیار تاثیر گذار بود زیرا باعث پایه گذاری زیربنای مکتب خردگرایی در اروپا شد و در واقع می‌توان گفت که علم فلسفه و فلاسفه بعد از او، مدیون این فیلسوف بزرگ هستند.

البته نباید از تاثیرات و کشفیات او در علوم ریاضی، جبر و هندسه نیز چشم پوشی کرد.

یکی از آثار دکارت تاملات است. او در این کتاب خواننده را بسیار مشتاق می‌کند که به دنبال استدلال‌های مختلف در مورد وجود خود برود و دانش و آگاهی خود را افزایش دهد.

دیگر آثار این فیلسوف بزرگ عبارتند از: فلسفه دکارت، قواعد هدایت ذهن، کارگاه خرد، انفعالات نفسانی، اصول فلسفه و گفتار در روش.

حال که تا حدودی با دکارت آشنا شدیم برمی گردیم سر داستان. چرا استاد خداشناسی از دانشجویانش آن هم جلسه اول می خواهد که راجع به دکارت تحقیق کنند؟ او نمی توانست وقتی به کلاس شروع کند بیاید حرف هایی در باب وجود خدا بزند و بعد هم برود؟ چقدر حرف هایی که او در جلسه اول می زد در ذهن دانشجو می ماند و تاثیر گذار بود. او در همان جلسه اول فقط سوال مطرح می کند از دانشجویان می خواهد خودشان را معرفی کنند. دانشجویان از ملیت ها و قومیت های مختلف هستند و بالطبع عقاید مختلفی هم دارند. همان روز معرفی سوال پیش می اید که چرا این همه تفاوت در یک کلاس جمع شده است؟ دوباره سوال پیش می آید کدام عقیده درست است؟ ذهن دانشجویان پر از سوال می شود و استاد تمرین را می گوید. یک مقاله درباره دکارت بنویسید.

سخن آخر:

قصد من از این مقاله  این بود که شما مخاطب عزیز را هم اندکی با دکارت آشنا کنم و اگر بیشتر مایل بودید که با دکارت و فلسفه اش آشنا شوید به سراغ کتاب هایی بروید که در سطرهای بالا معرفی شده است تا بیشتر این فیلسوف و اندیشمند بزرگ را بشناسید. امیدوارم این مقاله برای شما مفید بوده باشد.

منابع:

سایت خامنه ای

صفحه رنه دکارت