اولین روز از شفای خلاقیت

اولین روز از شفای خلاقیت

روزی که گذشت به نگارخانه کاخ گلستان سر زدم و نقاشی‌های استاد کمال الملک و چند نقاش دیگر دوره ناصر الدین شاه را دیدم. در یکی از تابلوها هنرمند مذکور، نمای کاخ مرمر و حوضچه آبی که مشرف به کاخ بود را کشیده بود. این نقاشی توجه مرا به خود جلب کرد. پیش خودم گفتم کمال الملک سال‌ها کار مداوم داشته است تا به اینجا رسیده است، من با این کار کردن تفننی چند سال باید کار کنم تا تنها به شمه‌ای از کار این نقاش برسم. بیشتر بخوانید

قرار ملاقات با هنرمند درون

قرار ملاقات با هنرمند درون

از صبح منتظر این بودم که دخترک را پیش خانواده‌ام بگذارم و سر قرار ملاقات با هنرمند درونم حاضر شوم. در تجارب قبلی ناموفق بودم. در هر دو قرار قبلی بیشتر از یک ساعت دوام نیاورده بودم. از روبرو شدن با طفل درونم هراس داشتم. اصلاً بلد نبودم که او را شاد کنم. به نظرم وقت گذاشتن با خودم یک کار تفننی و بیهوده بود. از این کار ابا داشتم. می‌توانستم قبول کنم که دخترکم را به شهربازی ببرم و در کنار او شادی کنم؛ اما مسخره ترین کار ممکن برای من این بود که خودم به تنهایی به گردش بروم. بیشتر بخوانید

صفحات صبحگاهی راهی به سوی رهایی از فشار

صفحات صبحگاهی راهی به سوی رهایی از فشار

در تعطیلات عید، وقتی زمان بیشتری برای استراحت و فکر کردن داشتم، به محض بیدار شدن، صفحات صبحگاهی‌ام را می‌نوشتم. در نوشته‌های آن دوران و روزهای بعد نوشته بودم، باید راهی برای رهایی پیدا کنم. راهی که بتوانم دوباره به سمت نقاشی و نوشتن خلاقانه بازگردم. نوشتن رمانی که خیلی خوب پبش رفته بود، به خاطر استرس‌های ناشی از کار به تعویق افتاده بود. هنرمند درونم مظلوم و ساکت گوشه‌ایی نشسته بود. همیشه در فشار کارها بدون توقع تنها نظاره‌گر بود. برای خودش چیزی نمی‌خواست. چند ماه تمام نوشتم که باید خودم راهی بیابم و بالاخره توانستم، بر علیه فشاری که به من وارد می‌شد، اقدامی کنم. هر چند که آن اقدام بی‌نتیجه مانده بود تا روز گذشته که نیرویی برتر، به کمکم آمد و بزرگترین مانع بر سر راه خلاقیتم را از بین برد. به محض اتمام فشار با اینکه ساعت یازده شب بود، دست به کار شدم و بعد مدت‌ها دوباره نقاشی کردم.

گلایه مکرر درباره وضعیتی هر صبح پس از صبحی دیگر و هر ماه پس از ماهی دیگر-بی آن‌که برانگیخته نشویم که به پا خیزیم و دست به عمل سازنده‌یی بزنیم- بسیار دشوار است. این صفحات، ما را از نومیدی به سوی راه‌حل‌هایی تصور ناپذیر هدایت می‌کنند. “جولیا کامرون”

صفحات صبحگاهی جایی برای واگویه‌های ذهنی و بیان مشکلات است. به مرور زمان مشکلات مطرح شده در صفحات صبحگاهی برطرف می‌شود.

ابزارهای محوری بازیابی خلاقیت

از آبان ماه ۹۹ تا حالا، صفحات صبحگاهی را نوشته‌ام. هرچند که در اوایل نوشتن، فقط مثل مشقی که دیکته شده بود، بدون هیچ ایمان و باوری به آن را می‌نوشتم. گاهی به زحمت سه صفحه را می‌نوشتم و گاهی هم  هم موقع نوشتن اولین خط، سانسورچی درونم می‌گفت:«که چی؟ وقتی این همه کار روی سرت ریخته نوشتن این چرندیات و آه و فغان به چه کارت میاد؟»؛ اما واقعیت این است که برای بازیابی خلاقیت دو ابزار محوری وجود دارد که بیداری که خلاق مستلزم به کارگیری هر دوی این ابزار است. این ابزار عبارت‌اند از:

  1. صفحات صبحگاهی
  2. قرار ملاقات با هنرمند درون

در این بخش قصد داریم به اهیمت صفحات صبحگاهی بپردازیم.

صفحات صبحگاهی چیست؟

صفحات صبحگاهی، سه صفحه دستخط معمولی و روی هر سطر از برگ دفتر است که به طور تداعی آزاد و بدون تفکر می‌نویسید و دست از روی کاغذ برنمی‌دارید.

صفحات صبحگاهی را می‌توان «تخلیه ذهن» خواند، چون یکی از کارهای اصلی‌اش نیز همین است.

همچنین می‌توانید آن را نوعی مراقبه بخوانید برای این که به ما بصیرت می‌بخشد و به ما کمک می‌کنند تا در زندگیمان دگرگونی ایجاد کنیم؛ همچنین یکی از اهداف مراقبه، کاهش و مدیریت فشار روحی است. با صفحات صبحگاهی می‌توانیم به این هدف دست پیدا کنیم.

مراقبه می‌کنیم تا هویت و جایگاه درست خود را در طرح کائنات کشف کنیم. از طریق مراقبه، اتصالمان را با با منشاً قدرت و درونمان بازمی‌یابیم و سرانجام به صورت توانایی متحول ساختن، جهان بیرونمان، آن را مورد اذعان قرار می‌دهیم. به عبارت دیگر، مراقبه نه تنها به ما نور بصیرت بلکه قدرت دگرگونی گسترده‌ایی را می‌بخشد. ” جولیا کامرون”

روزهایی که به هر دلیلی صفحات صبحگاهی را نمی‌نوشتم در طول روز فشار بیشتری را تحمل می‌کردم؛ با آگاهی از این موضوع سعی کردم همیشه کمی زودتر بیدار شوم و صفحات صبحگاهی را حتماً بنویسم.

هرکس که وفادارانه صفحات صبحگاهی را می‌نویسد، به سوی اتصال با منشأ خردی درونی هدایت می‌شود. ” جولیا کامرون”

هدف از صفحات صبحگاهی چیست؟

قرار نیست صفحات صبحگاهی به اثر هنری تبدیل بشود یا نگارش آن اصولی باشد. بعضی روزها صفحات صبحگاهی من، پر می‌شود از شکایت‌های خانوادگی، بعضی روزها بیان آرزوها و شکرگذاری و روزهایی دیگر، از خوابی که در طول شب دیده‌ام، می‌نویسم. گاهی هم یک ایده داستانی در خلال سطرها شکل می‌گیرد.

هدف از صفحات صبحگاهی، فقط حرکت دست بر روی کاغذ و نوشتن و بیرون ریختن همه چیزهایی است که به ذهن می‌آیند. چیزی به نام کوچک، حقیر، بی اهمیت، ابلهانه و عجیب و غریب وجود ندارد.

نکاتی درباره صفحات صبحگاهی که باید بدانید

صفحات صبحگاهی، وسیله اصلی شفای خلاقیت است؛ اما چند نکته در مورد صفحات صبحگاهی وجود دارد که با رعایت آن‌ها می‌توانید شاهد بروز خلاقیت و الهاماتی باشید که منتظرش بودید که این نکات عبارت‌اند از:

  1. هیچ کسی، جز شما اجازه خواندن صفحات صبحگاهی شما را ندارد. پس بدون نگرانی از قضاوت دیگران آزادانه بنویسید.
  2. نگران رسم الخط خودتان نباشید، آزادانه و سریع بنویسید.
  3. خودتان هم تا هفت هفته نخست اجازه خواندن صفحات صبحگاهی‌تان را ندارید.
  4. حتماً روزی سه صفحه بنویسید و به هیچ وجه صفحات قبلی را نخوانید.
  5. در حین نوشتن صفحات صبحگاهی، به حرف‌های سانسورچی درونتان توجه نکنید.
  6. در نوشتن صفحات صبحگاهی غلط و نادرست وجود ندارد. هرچیزی که بنویسید درست است.
  7. به هیچ وجه از نوشتن صفحات صبحگاهی طفره نروید و هر طوری هست سه صفحه را بنویسید.
  8. اگر یک روز ننوشتید، روز بعد حتماً بنویسید و اجازه ندهید که ننوشتن صفحات صبحگاهی تکرار شود.
  9. در هر حال و هوایی که هستید، صفحات صبحگاهی‌تان را بنویسید.
  10. خودتان هم حق ندارید در مورد صفحان صبحگاهی‌تان قضاوت کنید.
  11. به سانسورچی درونتان اجازه ندهید، به نوشته‌های شما توهین کند و آن‌ها را بی‌اهمیت بشمارد.
  12. در مورد نوشتن صفحات صبحگاهیتان به خودتان سخت نگیرید. اگر لازم است یک لیوان آب بخوردید و روتین صبحگاهی‌تان را انجام دهید و بعد شروع به نوشتن بکنید. سخت‌گیری بیش از حد می‌تواند شما را از نوشتن صفحات صبحگاهی منصرف کند.

عقاید منفی سانسور کننده درونتان حقیقت ندارد. برای این‌که بتوانید این سانسورچی را نادیده بگیرید، باید تمرین کنید. وقتی به محض برخاستن از خواب، مستقیماً به سراغ صفحات صبحگاهی بروید، یاد می‌گیرید که سانسورچی درونتان را تضعیف کنید.

هنرمند درون ما مثل یک کودک است که برای رشد و نموی خود، نیاز به تغذیه دارد. صفحات صبحگاهی خوراک لازم را به این کودک و طفل نوپا می‌رساند.

چرا باید صفحات صبحگاهی را نوشت؟

با توجه به مطالب بالا، کاملاً مشخص است که چرا باید صفحات صبحگاهی را بنویسیم؛ اما مشخص ترین دلیل آن این است که صفحات صبحگاهی ما را به آن سوی ترس‌ها و منفی‌بافی‌های ما می‌برد. در واقع ما را به جایی فراسوی سانسور کننده درونمان می‌برد و ما با نوشتن صفحات صبحگاهی، به آرامش دست پیدا می‌کنیم. اصلاً اهمیتی ندارد که نویسنده باشیم یا شغل دیگری را داشته باشیم. صفحات صبحگاهی برای همه افراد مفید است. به نویسنده کمک می‌کند که آزادانه تر و راحت‌تر بنویسد. به نقاش کمک می‌کند که خلاقانه‌تر ایده‌های خود را اجرا کند و به یک وکیل کمک می‌کند که در جلسه دادگاه بهتر و متفاوت‌تر عمل کند. حتی در بهتر شدن روابط میان زوج‌ها هم مؤثر است. من غالباً شکایت‌های بی اهمیتم را به جای مطرح کردن با همسرم و درگیری او در صفحات صبحگاهی می‌نویسم.

کلمات نوعی کردارند و می‌توانند و قادرند دگرگونی به وجود بیاورند “انگرید بنگیس”

صفحات صبحگاهی با تداعی آزاد کلمات، قادر هستند که که زندگی شما را دگرگون کنند.

قبل از اینکه بیشتر به اهمیت صفحات صبحگاهی بپردازیم لازم است که کمی درباره مغز منطقی و مغز هنرمند بدانیم.

نکاتی درباره مغز منطقی و مغز هنرمند

مغز منطقی مغز انتخاب‌های ما است که در نیمه چپ مغز انسان قرار دارد. مغز منطقی به هرچیزی به شیوه‌ایی خطی و منظم فکر می‌کند. مغز منطقی، مغز بقای ما بوده و هست و هر چیزی که جدید و ناشناخته باشد را به صورت خطرناک اداراک می‌کند؛ بنابراین تنها نوشته‌ها و نقاشی‌هایی را دوست دارد که بارها دیده باشد و از خلق چیزهای تازه هراس دارد.

در مقابل مغز هنرمند، مخترع، کودک و استاد حواس پرتی است. مغز کلیت گرا و خلاق ما است. به تداعی می‌پردازد و آزادانه می‌چرخد و مفاهیم تازه خلق می‌کند.

برای درک تفاوت میان این دو ،به چهار کلمه زیر توجه کنید.

زنبور، عسل، زرد، دیوانه

اگر به شما بگویند که با این کلمات ترکیبات تازه بسازید. احتمالاً مغز منطقی شما به خلق ترکیبات آشنا می پردازد مثل: زنبور عسل، زنبور زرد. عسل زرد یا حتی زنبور دیوانه اما ذهن هنرمند شما تداعی‌های تازه‌ایی را صورت می‌دهد، مثل دیوانه عسل، عسل دیوانه. زرد دیوانه یا دیوانه زرد

خوب حالا که به تفاوت‌های مغز منطقی و مغز هنرمند پی برید، متوجه می‌شوید که چرا ما نیازمند نوشتن صفحات صبحگاهی هستیم.

صفحات صبحگاهی، به مغز منطقی می‌آموزد کنار بایستد و اجازه بدهد که مغز هنرمند روی صحنه بیاید. “جولیا کامرون”

سخن آخر

برای شفای خلاقیت نیارمند استفاده از صفحات صبحگاهی هستیم. با صفحات صبحگاهی می‌توانیم، به الهامی که نیازمند هستیم، دست پیدا کنیم. فقط کافی است که اصول نوشتن صفحات صبحگاهی را به درستی رعایت کنیم.

 

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

 

صفحات صبحگاهی در هیجده تیر

صفحات صبحگاهی

همیشه قبل از شروع نوشتن تاریخ رو ذکر می کنم. می خوام بدونم کدوم روز از زیرکار در رفتم و کدوم روز پرکار بودم. هیجده تیر رو که می نویسم احساس می کنم تاریخش خیلی آشناست اما هرچی به مغزم فشار میارم نمی دونم چی شده. یادم میاد یه عده جوون توی اون تاریخ کشته شدن اما مغزم جواب نمیده. نمی خوام اول صبح برم تو اینترنت می خوام صفحات صبحگاهیم رو بدون هیچ دغدغه ای بنویسم و یکم اروم بشم. بیخیال تاریخی می شم که برام خیلی آشناست.

امروز جمعه است. هفته های پیش برای جمعه هم مثل بقیه روزهای هفته یه لیست بلند بالا می نوشتم و وقتی اجرا نمی شد احساس می کردم توی دریا غرق شدم  و دارم بی جهت دست و پا می زنم که یکی بیاد نجاتم بده. اما پنج شنبه یه دورهمی بود و من بی خیالش شدم تا به همه کارام برسم و جمعه رو در ارامش به استراحت بپردازم. پنج شنبه خیلی خوبی بود، وقتی بتونی آگاهانه روزت رو مدیریت کنی و روی برنامه هات مدیریت داشته باشی، همه چی خوب پیش میره. دیروز هم استراحت کافی داشتم هم برنامه هام خوب پیش رفت. چندتاییش مونده که توی برنامه جمعه نوشتم رسیدگی به کارهای عقب افتاده در طول هفته.

طی چند هفته برای جمعه برنامه کوه نوردی رو گذاشتیم و هربار به دلایلی این برنامه کنسل شد و اما این هفته از خیر این برنامه به خاطر دو درد مزمن گذشتیم. کمر درد همسر که از هفته پیش سراغش اومده بود و زانودرد بنده که سه روزه اسیرم کرده با هم عجین شدند و دست به دست هم دادند تا دیگر برنامه ای برای تفریح نداشته باشیم.

برایم عجیب است که با این سن و سال به چنین دردهای خنده داری مبتلا شده ایم. درد است دیگر بی انکه دعوتش کنیم ناگهان سرزده می اید اما رفتنش پای خودمان است. یک بار هم چند ماه پیش دردی به سراغم امد که همه می گفتند از سیاتیک است اما من که نمی خواستم قبول کنم از بس پمادهای مختلف فلفل و ایس بر ناحیه مزبور زدم، درد از همان راهی که امده بود رفت. اینبار هم با ان که خم کردن زانویم معضلی بزرگ شده است و نماز خواندنم با اعمال شاقه همراه شده اما زیربارش نمی روم. بالاخره از خانه بیرونش می کنم. من و همسرم دیدگاه متفاوتی برای درد داریم او می گوید این درد علتی دارد  و تا علتش برطرف نشود از بین نمی رود اما من نگاه خوشبینانه و البته تا حدودی احمقانه ای به این موضوع دارم. من می گویم نباید پی درد را گرفت، هر چه که باشد با مدارا و کمی هم چاشنی کم محلی بالاخره راهش را می گیرد و می رود. نمی خواهم زیاد مسائل را جدی بگیرم و ذهنم را در گیر کنم. از اینکه پایم به بیمارستان باز بشود می ترسم. یک بیماری هست که از کودکی همراهم بوده و من به خاطر آن به صورت منظم راهم به مطب دکتر باز می شود دیگر دنبال درست کردن درد دیگری برای خودم نیستم.

همسرم می گوید درد زانو و کمر تو از نشستن و نوشتن است. راست می گوید وقتی غرق نوشتن می شوم انقدر یک جا می نشینم و می نویسم که زانوانم ذوق ذوق می کند اما این درد برایم از ننوشتن شیرین تر است. روزگاری که نمی نوشتم خیلی بیمارتر بودم. دردهایی روحم را به اسارت در اورده بود که برایشان انتهایی وجود نداشت. در جنگل بی انتهایی از درختان سر به فلک کشیده می رفتم و هیچ روزنه امیدی برای رهایی نمی یافتم. چند بار  به سرم زده بود که از تمام چیزها فرار کنم و خودم را از بند زندگی زمینی رها کنم. اما شهامتش را هم نداشتم. و من هر روز بیشتر در خودم غرق می شدم. زودرنجی ها و ناراحتی هایی که برایم پیش می امد همه از درد درونم بود. دردی که نمی توانستم ان را ابراز کنم. فقط اشک و اه بود که همبستر شب های تنهایی ام بود. با وجود اینکه همه چیز داشتم اما خوشبخت نبودم. اما یک روز نوشتن از راهی دراز امد. نوشتنی که برنامه و عادت روزانه ام شد. روزی چند ساعت نوشتن، رهایی را برایم به ارمغان آورد. رها شده از دردها و آلام روحی به امید دنیایی بهتر به آمال و آرزوهایم فکر می کردم و می نوشتم. نوشتن محدودیت های فیزیکی را از بین برده بود. دیگر برای پرواز به بالی احتیاج نداشتم. سفرهایی که به خاطر جبر زمانه ناممکن شده بود، حالا در گذشته و اینده از سیاره ای به سیاره دیگر به راحتی ممکن شده بود. تجربه های ناممکن در خیال ممکن شده بود. در قالب شخصیت های داستان به هر تجربه ای دست می زدم. رها شده بودم از همه چیز و همه کس. استقلالی که در نوشتن نصیبم شده بود با زندگی به روش پیشین به هیچ وجه میسر نبود. نوشتن برای من همه چیز بود. بهترین و آرام بخش ترین قرصی که کشف کرده بودم. شفا یافتن از دردهای روحی به دردهای ایجاد شده از نوشتن می ارزید.

راستی هجده تیر را سرچ کردم. اما همه سایت ها فیلتر بودند فقط  داستانی در ویرگول بود که نوشته بود تمام اعتصاب ها از درد یک غذا بود. به سیاست ربطی نداشت. اعتصاب بالا گرفت و با باتوم نخبه های دانشگاه تهران را زدند و کشتند و تعدادی را هم سر به نیست کردند. یاد اعتصاب خودمان در دانشگاه می افتم. استادمان بد بود. باید عوضش می کردند. چندبار به مدیریت دانشکده شکایت کردیم، نامه نوشتیم اما اصلا اهمیتی ندادند. یک روز در ساعات پایانی دانشگاه از در خوابگاه یکی یکی راه افتادیم و خودمان را به دانشکده رساندیم و وسط سالن اصلی دانشکده دختر و پسر روی زمین نشستیم و هر چه گفتند از جایمان بلند نشدیم تا رییس دانشگاه ساعت یازده شب بود که از خانه اش آمد و قول داد که برایمان کاری بکند. نه کتکی در کار بود نه بی احترامی نه حتی رد شدن در درسی، فقط ما  دانشجویان رشته کامپیوتر معروف شدیم. یادم نمی آید برایمان کاری کردند یا نه حافظه تاریخی ام ضعیف است. اما حتما کاری کرده بودند که ما دست از اعتصاب برداشتیم. باور نمی کنم که به خاطر غذا عده ای جوان کشته شوند،  حتما رنگ و بوی سیاسی داشته است. قصه بینوایان که نیست که به خاطر دزدین یک لقمه نان به زندان بیفتید الان اوضاع جوری است که خروار خروار طلا هم از خزانه بانک مرکزی بدزدی کسی تو را به زندان نمی اندازد. اوضاع خوبی برای دزدها شده است. حالا یکی بیاید بگوید که آن دانشجوها فقط دلشان کمی غذای بهتر می خواسته برای همین کشته شدند. نه باور نمی کنم این دروغ را، از غذا شروع می شود و به چیزهای دیگر ختم می شود. آن چیزهای دیگر بوده که هجده تیر را فراموش نکردنی کرده است. هیجده تیر سال ۷۸، سال اول دبیرستان بودم، هیچ چیزی از ان روزها یادم نیست.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده