خودشناسی

خودشناسی از آلن دو باتن

در یونان باستان از سقراط فیلسوف خواستند که لُبِ کلام همه فرامین فلسفی را در یک عبارت خلاصه کند؛ و او در پاسخ گفت: «خودت را بشناس». خودشناسی به این دلیل چنین اهمیتی دارد که فقط بر اساس شناختی دقیق از وجود خودمان است که می‌توانیم تصمیم‌هایی قابل اطمینان بگیریم؛ به‌خصوص در قلمرو زندگی شخصی و زندگی شغلی.

مسیر مطالعه کتاب

مدت ها بود که متوجه شده بود که خیلی از مشکلاتی که در زندگی با آن ها دست به گریبان هستیم  ریشه از عدم شناخت کافی از خود دارد و اگر  خودمان را بشناسیم این مشکلات را می توانیم به راحتی مدیریت کنیم . بنابراین به مطالعه کتاب های خودشناسی روی آوردم. اما جرقه مطالعه این کتاب از یک لایو شبانه صورت گرفت. به دلیل تصوری که از لایوهایی که تا بحال دیده بودم، داشتم. هیچ علاقه ای نداشتم که وقتم را در فضای مجازی به دیدن برنامه لایو کسی اختصاص  بدهم. اما در گفت و گوهای دوستان در مدرسه نویسندگی متوجه شدم که لایوهای شبانه استاد کلانتری به همان خوبی کلاس های صبحشان است بنابراین شروع به شرکت در این لایوها کردم و در یکی از همان لایوها استاد کلانتری راجع به تخصص در یک زمینه صحبت کرد و قرار شد که هر کسی موضوعی را انتخاب کند که بتواند در آن به مدت ده سال فعالیت کند و چیزی برای ارائه داشته باشد. همان روز موضوع خودشناسی که برایم جالب و تامل برانگیز بود را انتخاب کردم اما حتی یک کتاب هم راجع به خودشناسی نداشتم بنابراین سریع با یک جستجوی سریع در فضای نت این کتاب را خریدم. اما کتاب را نخواندم. به خاطر این که چند روز بعد کتاب دیگری در همین رابطه به دستم رسید و مجبور بودم در مدت محدودی آن را بخوانم. بنابراین کتاب در گوشه ای انداخته شد تا اینکه در یکی از جلسات سمپوزیوم توسعه فردی استاد از ایجاد باشگاهی که مدیریتش را به عهده گرفته باشیم صحبت کرد. با اینکه ساخت باشگاه به دلایل تجربه های ناگوار قبلی برایم سخت بود، اما بر ترسم فائق آمدم. باشگاه کتاب خوانی ام را با هدف ارتقای مهارت پخت کیک و شیرینی در کنار رشد شخصی در جوار گروهی که رشد را تشدید می کرد، تاسیس کردم. بنابراین سه کتاب اثر مرکب، خرده عادت ها و خودشناسی را به اشتراک گذاشتم که کتاب خودشناسی از آلن دو باتن در نظرخواهی بر دیگر کتاب ها پیشی گرفت و این گونه در مسیر مطالعه این کتاب قرار گرفتم.

این کتاب چه می گوید:

برایمان پیش آمده است که سرگردان شده، آشفته و نگران شده و بعضی وقت ها بدون هیچ دلیلی غمگین باشیم. تمام این احساسات ناگوار به این دلیل است که از خودمان خبر نداریم.

پژوهش ها حاکی از آن است که پژوهش و یادگیری درباره ی یک سیاره دیگر برای مان از تلاش برای فهم لایه های مغز خودمان راحت تر است.

به این دلیل که ساختار ذهن ما طوری است که تنها برای تصمیم گیری های سریع و غریزی تکامل یافته است و دیگر به شکنندگی عاطفی ما بستگی دارد.

وقتی که ما نخواهیم تصویر خودمان را در ذهن خود خراب کنیم قطعا تلاشی هم برای  شناخت خود نمی کنیم. اما باید توجه داشته باشیم که اگر خودمان را نشناسیم بایستی هزینه های بالایی را بپردازیم.

ما دارای دو ضمیر خودآگاه و نا خودآگاه هستیم. چیزی که در دسترس مستقیم ما است، ضمیر خودآگاه ما می باشد. اما ضمیر نا خودآگاه ما در سایه قرار دارد که گاهی با بروز علائمی همچون دیدن رویا، لغزش زبان، ایجاد اضطراب، آرزو و ترس خودش را نشان می دهد.

بلوغ یعنی تلاش مداوم برای تبدیل ناخودآگاه به خود آگاه باری شناخت خود

ما با خودشناسی می خواهیم به این بلوغ برسیم.

بخش بزرگی از ناخودآگاه ما چیزهای پردردسری است که خودمان از واکاوی دقیق آن ها شرم داریم.

لازم است احساسات و امیال خود را مدیریت کنیم، آنها را واکاوی کنیم و با بروز آنها از مشکلات بعدی جلوگیری کنیم. اگر بخواهیم آن ها را پنهان کنیم و آنها را سرکوب کنیم، آنها به شکلی بدتر خودشان را نشان می دهند.

توجه داشته باشید که وقتی احساسات بد می خواهند جلوه کنند ضمیرخودآگاه با تغییر کانون توجه خود به جای دیگر از مخمصه فرار می کند.

این مکانیسم چطور عمل می کند؟

نزدیک شدن احساسات بد باعث تغییر کانون توجه ضمیر ناخوداگاه شده و از مخمصه فرار می کند. بنابراین ما به کند و کاو ذهن نمی پردازیم و به نوعی از تصوری که از خود داریم محافظت می کنیم و می خواهیم تصور خومان خراب نشود.

احساساتی که نادیده گرفته می شوند از بین نمی روند بلکه در لای های ذهن پرسه می زنند و انرژی خود را به صورت تصادفی  بین عواطف مجاور خود پخش می کنند.

 اکثر اعتیادها پیامد احساسات بد قلق و سمجی هستند که راهی برای رسیدگی به آن ها پیدا نکرده ایم.

بنابراین با شناخت خود رابطه های بهتری پیدا کرده، استعدادهایمان را شکوفا کرده و به دستاوردهایی می رسیم که برایمان مفید است.

برای شناخت خود لازم است که مراقبه ی فلسفی داشته باشم.

مراقبه ی فلسفی

بخش بزرگی از آشفتگی های ذهن ما ناشی از افکار و احساساتی است که برای ملاحظه، بررسی و گره گشایی از آن ها وقت و توجه کافی صرف نشده است.

در مراقبه فلسفی زمانی از روز را که کار خاصی نداریم سه سوال را از خود پرسده و به ان جواب می دهیم.

  • الان بابت چه چیزی مضطربم؟
  • الان بابت چه چیزی ناراحتم؟
  • الان بابت چه چیزی هیجان زده هستم؟

اضطراب

واکاوی هدفمندانه اضطراب ها منجر به از بین رفتن عصبانیت و دلشوره می شود. خیلی از اضطراب های ما هیچ منشا بیرونی ندارد. بازی خیال با وخیم ترین عواقب احتمالی بهترین راه خنثی کردن دل نگرانی هاست.

در تمرین کاهش اضطراب حداقل 8 مورد را که نسبت به انها اضطراب دارید لیست می کنید  و بعد دو نوع کار می توانید برای رهایی از اضطراب ها انجام دهید یکی گره گشایی عملی و دیگری عاطفی. در تمرین عملی سعی می کنید راهکارهایی را ارائه دهید که در رابطه با آن مورد، دلشوره شما را از بین ببرد.

مثلا در رابطه با مدرسه فرزندتان نگران هستید. به جای اینکه بخواهید مرتب حس اضطراب را با خود حمل کنید می توانید با چند کار ساده ان اضطراب را کاهش دهید.

در گره گشایی عاطفی حس اضطرابتان در آن مورد را بیشتر توضیح داده و با جزیات برای خودتان شرح دهید. بعد از آن به حس رهایی می رسید.

ناراحتی

شاید زمانی که این پرسش را از خودتان می کنید  احساس نکنید که از چیزی ناراحت باشید اما انسان تقریبا همیشه از یک چیزی ناراحت است. چرا که ما به شدت آسیب پذیر هستیم و زندگی مدام ما را در برابر تیرهای کوچکی که از اطرافیات بدون هیچ منظوری پرتاب می شود قرار می دهد.

توجه داشته باشید که دم نزدن از درد و رنج در مراودات اجتماعی آن ها را بیشتر می کند.

و غصه های نادیده شده کل روان ما را غرق در افسردگی می کند.

موقعی که می خواهیم غم های درونمان را واکاوی کنیم بایستی نقاب شجاعت را از صورتمان برداریم و اقرار کنیم که واقعا مشکلی وجود دارد.

غمی که درون ما وجود دارد بی دلیل نیست منتها ما اجازه نمی دهیم که دلایل آن را احساس کنیم.

در تمرین تفسیر ناراحتی در کوتاه ترین زمان ممکن و بدون توجه به این که چقدر ناراحتی هایتان کم اهمیت است آن ها را فهرست کنید.

ذهن و دلتان را آزاد بگذارید تا هرچیزی که مثلا عصبانی تان می کند نام ببرید. در این بخش از کتاب قرار نیست راه حلی برای ناراحتی هایمان پیدا کنیم فقط می خواهیم اجازه دهیم که انها ابراز وجود کنند.

هیجان

وقتی تلی از هیجان وارسی نشده در وجودمان شکل گرفته باشد، ذهن ما تحت تاثیر آن ها دچار انسداد می شود.هیجان یک نوع شگفت آور از تابلوی راهنماست که مسیر را به ما نشان می دهد . اما اگر به این هیجانات توجه نکنیم و فرصتی برای تجزیه و تحلیل آن ها نداشته باشیم،  فرصت برای رشد و پیشرفت را از دست می دهیم.

تمرینی که در این مورد باید انجام دهیم این است که خیلی سریع چند موردی را که بعد از  مراقبه ی قبلی توجه شما را به خود جلب کرده فهرست کنید. مثل لحظه های حسادت، خیال پردازی و …

و بعد سوال هایی از خودمان در مورد فهرست بپرسیم که منجر به کشف و تجزه و تحلیل این هیجانات شود.

مراقبه فلسفی معجزه نمی کند اما فرصتی را پدید می آورد که افکار خود را بشناسیم و به آن ها نظم و سامان بدهیم.  دیگر از محتوای ذهن خود نمی ترسیم. آرام تر می شویم. کمتر می رنجیم و مسیر زندگی برایمان روشن تر می شود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

تجربه پخت کیک در باشگاه کتابخوانی اردیبهشت با طعم کیک و عطر قهوه

کیک هویج

اولین تجربه

اولین تجربه کیک پزیم در سال 1400 با شروع گروه کتابخوانی اردیبهشت با طعم کیک و عطر قهوه همراه شد. یک روز بعد از تاسیس گروه راهی بازار شدم و سایل مورد نیاز برای پخت یک کیک هویج از کیک های مورد علاقه ام است را تهیه کردم. چند قالب کیک پزی هم تهیه کردم قالب های قبلی ام کیک ها را خراب می کرد طوری که دیگر هیچ میلی به پختن کیک نداشتم. همزن مشترک را از خانه خواهرم گرفتم. این همزن برای مادرم بود، مادر که دیگر حوصله پخت کیک نداشت ان را به ما داد و ما که گاه گاه هوس کیک بسرمان میزد هیچکداممان همزن جدیدی نخریدیم و با همان همزن به صورت اشتراکی کارمان را راه می انداختیم. خوبی همسایه بودن مان این است که می توانیم از برخی وسایل غیر ضروری اشتراکی استفاده کنیم.

حالا هر وقت هر کداممان بخواهد کیک درست کند دیگری متوجه می شود و کیک مان را هم خانوادگی در خانه مادر میل می کنیم. کیک هویج با همکاری دخترک زود آماده شد اما کوهی از ظرف برایم به یادگار گذاشت. کیک را در داخل قالب های کوچک و بزرگ ریختیم. قالب کوچک برای بازی دخترک با دوستانش و قالب بزرگ برای مهمانی شب، از دستور کمی تخطی کرده بودم. هویجش را بیشتر و آردش را کمتر و شکرش را هم کمی بیشتر ریخته بودم. ظرف هایم که تمام شد سراغ نمازی رفتم که از ظهر تنبلی می کردم  و مرتب به بعد از کار دیگری موکولش می کردم. نماز با عطر گرم دارچین همراه شد و خستگی روز شلوغم را از تنم درآورد. حتی اگ خوش طعم هم نباشد، تمام زحمتش به پیچیدن عطر خوب دارچین در خانه و ان یک لحظه حس خوب می ارزد. اما نه خوشمزه بود وقتی سس شکلاتی را روی کیک دخترک می ریختم و آن را برای حس خوب او از سوپرایز دوستش تزیین می کردم کمی کیک را چشیدم. ان کیک فوق العاده بود، خوشمزه ترین کیک هویجی که تا بحال خورده بودم. کیکی که به لطف شکمو بودن جناب همسر و وجود گردوی فراوان در خانه پر گردو شده بود و با آن همه شوق و عشق درست شده بود مگر می شد که خوشمزه نباشد.

می خواهم یک اعتراف بکنم. سمپوزیوم توسعه فردی و شرکت در گروه کتاب خوانی مهر و ماه یرایم دستاوردهای زیادی داشته است. یکی از همین دستاوردها روبرو شدن من با ترس هام بوده است. من مدت ها بود که خیلی از کارها را کنار گذاشته بودم، چون می ترسیدم که خراب کنم یا آن طوری که باید خوب از آب در نیاید. همین شده بود که دیگر دست و دلم به انجام هیچ کاری نمی رفت. حتی در ساختن گروه هم اولش می خواستم بگویم که خو این یک کار را انجام نمی دهم. همه تمرین ها را انجام داده ام حالا به جایی برنمی خورد که اگر این یک مورد را انجام ندهم. مثل قضیه سایت می خواستم بازهم بی خیال شوم. اما همان طور که سایتم را راه اندازی کردم گروه را هم با ایده تلفیق کتاب  و کیک تاسیس کردم. صد سال بود که دستور کیک هویج را دوستم برایم فرستاده بود. اما آخرین بار وقتی می خواستم به یک میهمانی بروم کیک را از یک قناد خانگی خریدم. بالاخره کیک هویج را- این را نمی دان چرا مرا به یاد کلاس درس و آقای قائدی بیچاره انداخت. این همه را در جمله هست و درست همین یک را حواس مرا پرت کرد.- خودم درست کردم. خیلی هم راحت بود فقط کارش زیاد بود که آن هم فدای سرم به زحمتش می ارزید. من امروز دست به عمل زدم و مستقیم وارد کار شدم و تمام درس هایی که از کتاب خواستن، توانستن، نیست را به صورت عملی فرا گرفتم.

دومین تجربه

از درست کردن کیک هویج چنان تجربه ی لذت بخشی عایدم شده بود که تصمیم گرفتم برای دومین بار هم آن کیک را درست کنم اما جلوی وسوسه درست کردن برای سومین بار ایستادم و به تجربه دیگری که همان کروسان خانگی بود، اقدام کردم. منتها من که در دستور قبلی با کمی خلاقیت دستور را تا حدودی تغییر داده بودم اینجا هم تغییرات خودم را اعمال کردم و شکر و تخم مرغ و مخمرش را کمی بیشتر کردم از آن طرف آردش را هم کمتر کردم. نتیجه را با وجود اینکه هنوز هم شیرینی اش کم بود، دوست داشتم و فوق العاده شیرین و لذت بخش بود. باور کنید از ان همه کروسان فقط یکی قسمت خودم شد و لذت خوردن یک چای یا قهوه با آن کروسان هم نصیبم نشد.

اما باید اعترافی بکنم. با اینکه همه موادش را از روز قبل آماده کرده بودم اما دستور کار چند مرحله ای را که دیدم می خواستم از این تجربه انصراف بدهم و کمی جا زده بودم. اما خوشبختانه مدیریت باشگاه کتاب خوانی اردیبهشت با طعم کیک و عطر قهوه به عهده من بود و این تعهد به من اجازه نداد که منصرف شوم و حالا خیلی خیلی خوشحالم که منصرف نشدم و تجربه جدیدی کسب کردم.

زندگی همه انسان ها لحظات شاد و غمگین رو توامان باهم دارد و گاهی پیش می آید که این توازن بهم می خورد و کفه ترازو به نفع دیگری سنگین می شود. اما وظیفه ماست که اجازه ندیم کفه ترازوی غم سنگین بشه. درست کردن کیک و شیرینی هم بهونه ای هست تاشادی ها رو بیشتر کند.

عهدیه یکی از هم گروهی ها از تجربه پخت کروسان اینطور می گوید:

شنبه تصمیم به پخت کروسان گرفتم. ظهر خمیر رو آماده کردم به دلیل اینکه تجربه دومم بود می دانستم که باید زمان بیشتری را برایش در نظر بگیرم. ظهر شروع به کار کردم تا عصر تمام شود. همیشه درست کردن خمیر حس خوبی به من می دهد. حسی از آرامش و لطافت.

عصر که شروع به باز کردن خمیر کروسان کردم پسرم رهام با آمادگی کامل برای کمک کردن پش قدم شد. من هم با تمام وجود از این توفقیق اجباری استقبال کردم و همراه با او مشغول به کار شد. دوساعتی طول کشید که همه کروسان ها اماده شوند و نتیجه عالی بود. مرحله آخر نوش جان کردن کروسانها همراه با مطالعه کتاب خودشناسی از آلن دوباتن بود.

 نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

یه مردی بود که لب نداشت

تمرین دیالوگ نویسی برای اولین جلسه سمپوزیوم توسعه فردی با موضوع لبخند

  • – عجب روز مسخره ای شده ها، از صبح که از خواب بیدار شدم مثل احمق ها یه لبخند بزرگ روی لبم نشوندم و هیچ کاری هم نمی کنم که یوقت لبخندم خراب نشه.
  • + وا خوب پس چطور به من زنگ زدی؟
  • – ها ها ها. راست گفتی ها. ولی اخه تلفن کردن که کاری نداره بقیه کارا منظورم بود.
  • + خوب چه کاریه به جای لبخند زدن به کارات برس.
  • تو مگه سر کلاس سمپوزیوم توسعه فردی نبودی؟
  • + نه. من خواب مونده بودم. چطور مگه؟ موضوع چیه؟
  • بابا پس حسابی از مرحله پرتی. موضوع جلسه اول لبخند بود. دارم لبخند می زنم ببینم تصنعیش کار ساز هست یا نه.
  • + نمی فهمم منظورت رو؟ یعنی چی کارسازه یا نه؟
  • راستش استاد می گفت یکی از راه های کم شدن تنش لبخند زدنه.
  • + اهان از این لحاظ. حالا کم هم شده؟
  • ها ها . چه جورم. اصلا تنش ندارم. کلی کار عقب افتاده دارم، الکی فقط می خندم. برای نوشتن صفحات صبحگاهی آنقدر خندیدم که یه بالشت محکم از تو اتاق خواب پرت شد رو کله ام و یه فحش ابدارم اول صبح نوش جان کردم.
  • + نوش جانت. کی پنج صبح پا میشه می خنده؟
  • هه هه. من دیوونه. ولی خدایی نمی دونی چه کیفی کردم. بعد اونم نیم ساعت داشتم به پرتاب بالشت که انقدر دقیق بود می خندیدم.
  • + دیوونه. خدا نکشتت انقدر خندیدی. منم خنده ام گرفت.
  • الان یکی هم پیدا میشه یه تفنگ روی شقیقه تو میزاره و میگه خفه خون بگیر بزار بخوابیم.
  • + تفنگ رو از کجا اوردی؟
  • تفنگ چخوف بود دیگه؟
  • + یا حضرت عباس، چخوف رو کجای دلم بزارم. اون اینجا چه می کنه؟
  • چه بدونم از دست این استاد شاهین باز قیمه ها رو ریخت تو ماستا. وسط بحث خنده یه تفنگ هم اورد وسط . منم که سرخوشم همه چی رو به هم می بافم.
  • + خیلی خندیدی، خل شدی ها برو یکم به کارات برس.
  • باشه پس تو چرا داری می خندی؟
  • + خوشم اومده. استرسم کم شده. از دیشب عزای امتحان امروز رو گرفته بودم. صبحم اصلا حالم خوب نبود. زنگ زدی انقدر مسخره بازی در اوردی به کل استرسم یادم رفت.
  • راستی؟ امتحان چی داری؟ ساعت چند؟
  • + هاها ریاضی ساعت یازده.
  • خره الان که یازده و نیمه
  • + شوخی می کنی؟
  • نه بابا چه شوخی دارم. پرید نه؟
  • + (خنده و گریه در هم می امیزد.) خدایا شکرت. اخیش یعنی رد شدم رفت. حالا انتخاب دیگه ای جز رشته ادبیات ندارم.
  • چی میگی دیوونه؟ امتحان ندادی. بابات کله ات رو میکنه.
  • + ها ها ها. دیگه مهم نیست. خدا هم نمی خواد من برم رشته ریاضی.
  • خنده با تو چه کرد.. پاک خل شدی رفت. تا نو شریک جرمت نکردم برم روی تمرینم کار کنم.
  • +موضوعت چیه؟
  • در مورد یه شعره.
  • + چه شعری؟
  • یه مردی بود که لب نداشت.
  • + آشناست.
  • اره عشق ادبیات! به نظرم برو ریاضی. مال احمد شاملو دیگه. اینو همه می دونن. یه مردی بود حسین قلی چشماش سیاه، لپاش گلی. غصه و قرض و تب نداشت اما باسه خنده لب نداشت. خنده بی لب کی دیده، مهتاب بی شب کی دیده. لب که نباشه خنده نیست پر نباشه پرنده نیست. طولانیه
  • + قشنگ بود. واجب شد برم ادامش رو هم بخونم. حالا تو چی می خوای درمورد این شعر بنویسی.
  • می خوام ببینم لب لازمه خنده است؟ نمیشه بدون لب خندید؟
  • +جالبه. ولی این که دیگه فکر کردن نداره. لازم نیست چیزی درباره اش بنویسی. خنده یه چیز درونیه. تو برق چشم ها هم دیده میشه.
  • اره توی رقص و تک تک اجزا و حالات بدن دیده میشه. اما بازم میشه یه چیزی از توش در آورد.
  • + راستی چرا شاملو گفته خنده بی لب نمیشه؟
  • اون حرف از دید حسین قلی بوده، بعد در خلال شعر میگه که حسین قلی غصه خورک خنده نداری به درک خنده که شادی نمیشه عیش دومادی نمیشه. دله خنده سر پشک خره خنده دل تاج سره خنده لب خاک و گله خنده اصلی به. و این حسین قلی برای رسیدن به خنده راه زیادی رو طی می کنه و سختی های زیادی می کشه و اخر شعر تموم چیزایی که برای خندیدن رفته بود سراغشون تا لبشون رو به امانت بگیره بهش میگن.« ای خنده خنده خنده رسیدی به عرض بنده؟ دشت و هامونو دیدی؟ زمین و زمونو دیدی؟ انارگلگون می خندید؟ پسته خندون می خندید؟ خنده زدن لب نمی خواد؟ داریه و دمبک نمی خواد  یه دل می خواد که شاد باشه از بند غم ازاد باشه
  • + خیلی خوب بود. برو تمرینت رو انجام بده منم برم سمپوزوم رو گوش کنم شاید منم تونستم یه کاری کنم. ها ها
  • عمرا تو برو بخواب ها ها ها

  • نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده