دزد و راهب از هاینریش بل













یک بعدظهر در خانه مادر همسر مانده بودیم. مثل همیشه با  خودم توشه ام را اورده بودم. توشه من کتاب و کاغذ و قلمم است. اگر قرار باشد بیشتر از چند ساعت در جایی بمانم این ها را باخود همراه می کنم. ساعت اول به دید و بازدید و حرف زدن می گذرد. ساعت دوم به صرف غذا و خوراکی و چای اما ساعت سوم دیگر حرفی برای گفتن نیست. هرکسی برای خودش مشغول می شود، یکی با گوشی اش ور می رود. یکی جلوی تلوزیون خوابش می برد . یکی رادیو گوش می دهد و یکی هم سر سجاده دعا می خواند. بنابراین برای فرار از بطالت و بیکاری این ابزار را همیشه همراه خود می برم. ابزاری که اجازه نمی دهد حرف ها به جاهایی برود که بعد آن جز پشیمانی نیست.  کتابی که با خود برده بودم، کتاب بالاخره این زندگی مال کیه؟ اثر برایان کلارک بود. کتاب را خوب و با دقت خواندم. تمام شد. همه خوابشان برده بود. دفترم را آوردم و نکاتش را یادداشت کردم. یک داستان کوتاه هم نوشتم. دیگر قریحه ای برای نوشتن نمانده بود. نیاز بود که دوباره بخوانم. تحت تاثیر نمایش نامه ای که خوانده بودم از نرم افزار کتاب راه، نمایش نامه دزد و راهب از هاینریش بل را تهیه کردم. ظاهرا متن و مضمون ساده ای داشت. اما در عمق نوشته که فرو می رفتی، معنای عمیقی داشت.

نمایش نامه از این صحنه شروع می شد. صحنه ای که دو پسربچه در مرتعی خشک یکی گاوهایش و دیگری گوسفندانش را برای چرا اورده بودند. هر دو به شدت فقیر بودند و در دهکده ای زندگی می کردند که از فقر بیداد می کرد. ان دو با هم دوست شدند. یکی از پسر بچه ها پدرش دزد بود و از رفتار پدرش شرم داشت. پسر بچه دیگر مدتی بعد به کلیسا فرستاده شد تا در انجا تعلیمات مذهبی را یاد بگیرد. دیگر ارتباطی میان ان دو دوست نبود.

صحنه دوم در کلیسا اتفاق می افتد. پسر بچه حالا بزرگ شده و دست راست کشیش است. کشیش به سفر رفته است. دزدی به کلیسا می اید تا اعتراف کند. قهرمان داستان ما به جای کشیش به اعتراف او گوش می دهد. دزد همان پدر دوستش است. از دوستش سراغ می گیرد و او می گوید نمی داند شاید در زندان باشد. قهرمان باعث اصلاح دزد می شود و از او می خواهد همان جا بماند و دزد تا لحظه مرگ در انجا می ماند و به راهبان خدمت می کند.

صحنه سوم کشیش به دیدن زنی بدکاره که دزد سابقا پیش او میرفته می رود و او را به راه راست هدایت می کند. زن هم به کلیسا می اید و تا موقع مرگ پیش انهاست.

صحنه چهارم قهرمان ما که حالا کشیش مشهوری شده است و اوازه خوبی هایش به گوش همه رسیده است از خداوند می خواهد که شبیه ترین فرد به خودش را به او نشان بدهد و خداوند از طریق خواب یکی از راهبان به سوال او جواب می دهد و او راهی می شود تا آن فرد را پیدا کند.

صحنه پنجم او در مسیر رفتن با افراد زیادی اشنا می شود و هیچ کس نشانی از فرد مورد نظر او ندارد و اخر سر او را در میخانه ای می یابد که در حال اواز خواندن است تا مردم شراب بیشتری بخورند. از اواز او می فهمد که او همان دوست دوران کودکیش است.

صحنه ششم قهرمان دوم داستان وجودش پر از خیرخواهی است. تمام انچه را که در می اورد به فقرا می بخشد و فقرا او را دوست دارند. اما افرادی که ظاهرا نام و نشان خوبی هم دارند از او بدشان می اید.  زیرا آنان مصداق این شعر حافظ هستند که می گوید

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند      چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

حافظ

پسر مردی دزد  که بی انکه نام و نشانی داشته باشد به خدمت خلق در امده است از نظر خداوند همان مقام کشیشی را دارد که سال ها به عبادت مشغول است و بی انکه به دنبال نام و نشان باشد تمام تلاشش را برای کمک به مردم می کند.  او می خواهد دوستش را با خودش به شهر خودشان ببرد اما مردم این اجازه را نمی دهند. انها به شدت به آن مرد علاقه دارند و حتی با قهرمان داستان به خاطر این کار بد رفتاری می کنند.

آنچه که من از این کتاب آموختم این بود  که نباید انچه را که با چشمانمان می بینیم مورد قضاوت قرار دهیم. شاید انچه که ما می بینیم ظاهر امر است و در باطن چیز دیگری باشد. بایستی قضاوتمان بر اساس چشم دلمان باشد نه بر اساس چشم ظاهریمان.

کتاب هایی که می خوانیم مطالب مهمی را به ما می اموزند کافیست که با تامل و دقت بیشتری آن ها را بخوانیم و از مفاهیم آن سرسری رد نشویم.

در اخر خلاصه این داستان را با سخنی از یک خواننده و بازیگر معروف، فرانک سیناترا تمام می کنم:

« فکر می کنم، بلند پروازانه ترین آرزویم  در زندگی این است که دانسته هایم را به دیگران منتقل کنم».

فرانک سیناترا

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده