خودشناسی و آموزش اصولی

خودشناسی و آموزش اصولی

 

یکی از ثمرات خودشناسی، شناخت محیط و جهان پیرامون ما است. اگر خودشناسی به عنوان یکی از درس‌های اصولی و اساسی در همان سال‌های اولیه به کودکان آموزش داده شود، دیگر افراد از الگوهای گله وار آموزشی تبعیت نمی‌کنند و هرکسی با توجه به شناختی که از خودش پیدا کرده است، به دنبال آموزش و یادگیری مطالبی می‌رود که با هویت و شخصیت خود او مطابقت دارد.

مارک تواین در این باره گفته است:« هرگز اجازه نمی‌دهم مدرسه رفتنم در آموزش من تداخلی ایجاد کند.»

انسان‌ها شخصیت‌هایی متفاوت و منحصربه فرد دارند. کافی است به رفتار آدم‌ها در  موقعیت‌های یکسان و مشابه دقت کنید. هیچ دو انسانی، رفتار مشابهی نشان نخواهند داد. برای مثال به رفتار افراد در هنگام رانندگی و موقعیت ترافیک توجه کنید. هرکس خشمش را به شیوه‌ای متفاوت بروز می‌دهد.

یک نفر وقتی اتومبیل جلویی به او راه نمی‌دهد، خشمگین می‌شود و دیگری هیچ اهمیتی نمی‌دهد.

در یک موقعیت بسیار ساده دو رفتار متفاوت از افراد می‌بینیم. حالا کلاس درسی را تصور کنید که چهل دانش آموز دارد. آیا میزان علاقه این دانش آموزان به یک درس، به صورت یکسان است؟

آیا با یک تلاش یکسان همه دانش آموزان می‌توانند نمره یکسانی را کسب کنند؟

آیا لازم است که همه دانش آموزان همه دروس را یادبگیرند؟

افلاطون: «دانشی که همراه با اجبار کسب شود در ذهن نمی‌ماند.»

اینکه چرا هنوز در سیستم آموزشی به این مسائل ساده و بدیهی توجه نمی‌شود خودش جای حرف دارد و در این مطلب نمی‌گنجد؛ اما با توجه به اینکه هریک از افراد دارای شخصیت و هویت منحصر به فردی هستند، لازم است که از الگوهای متفاوتی برای آموزش هم بهره‌مند شوند تا عدالت و برابری، حداقل در یک کلاس درس برقرار شود. عدالت این نیست که تمامی افراد یک کلاس با سطح‌های متفاوت از یادگیری و علایق گوناگون از آموزش یکسانی برخوردار باشند. عدالت در این کلاس درس به صورت دیگری تعریف می‌شود. اگر آموزش بر اساس علایق و توانایی‌های افراد صورت گیرد، آن عدالتی که مدنظرمان است در کلاس درس برقرار می‌شود. دلیل وجود کلاس‌های آموزشی متفاوت خارج از سیستم آموزشی دولتی هم ناشی از عدم توجه مسئولین به شناخت محیط و نحوه آموزش همگانی است. اگر از همان ابتدای امر معلمینی تربیت شوند که به جای تدریس تمام دروس، تنها در یک درس متخصص باشند و کودکان بر اساس علایقشان به کلاس‌های درس بروند، این مشکلاتی که امروز در بازار کار می‌بینیم را نخواهیم داشت. هزاران مهندسی که هیچ تخصصی ندارند و تنها تئوری وار دروس یکسانی را گذرانده‌اند در جامعه امروز ما نشانه همان بی تدبیری در سال‌های اولیه آموزش است.

آلبرت اینشتین: «تنها چیزی که در یادگیری من تداخل ایجاد می‌کند، تحصیلاتم است.»

هر دانش آموزی که به کلاس اول وارد می‌شود، بایستی از همان ابتدا به عنوان یک نیروی کار بالقوه دیده شود و باید بر اساس آموزش‌های درست و اصولی به نیروی کار بالفعل تبدیل شود. نیروی کاری که به درد خودش و جامعه بخورد نه اینکه تنها یک حقوق بگیر باشد و هیچ خروجی نداشته باشد.

چندسال پیش کتابی می‌خواندم  که متأسفانه نام کتاب و نویسنده آن را به یاد ندارم؛ اما سیستم آموزشی  آرمان شهری که در کتاب وجود داشت توجه مرا جلب کرده بود. از همان ابتدا دانش آموزان را بر اساس نیروهایی که در پست‌های مختلف نیاز داشتند، تربیت می‌کردند. مثلاً در فلان اداره یک مأمور پست، یک لوله کش، یک مسئول خدماتی و یک متخصص کامپیوتر برای چندسال آینده نیاز داشتند و قبل از اینکه با کمبود نیرو مواجه بشوند، دانش آموزان یک مدرسه را بر اساس این نیازها تربیت می‌کردند. با این سیستم آموزشی، افراد از همان ابتدا می‌دانستند که قرار است در کجا مشغول به کار شوند و سردگم نمی‌شدند.

جواهر لعل نهرو: «می توان در ظرف دو سال یک کارخانه ذوب آهن ساخت، ولی برای تربیت یک مدیر برای این صنعت باید بیست سال وقت صرف کرد.» 

در سیستم آموزشی غلط بعد از سال‌ها درس خواندن بدون هدف، تازه بعد از کنکور قرار است انتخاب رشته صورت گیرد، آن هم بر اساس ظرفیت رشته صورت می‌گیرد که معلوم نیست، این ظرفیت بر چه اساسی تعیین شده است و برای چه این همه مهندس باید در یک سیستم وجود داشته باشند.

این مهندسین تازه بعد از فارغ التحصیلی در دانشگاه متوجه می‌شوند که هیچ بازار کاری وجود ندارد و فقط مدتی در سیستم آموزشی غلط سرشان گرم بوده است تا خواسته‌های خودشان را فراموش کنند. حالا خودشان بر اساس نیاز بازار کار باید به دنبال کسب مهارت‌های تازه بروند و چند سال دیگر هم وقتشان تلف شود.

این اتلاف وقت باعث می‌شود که سن ازدواج بالا برود و به تبع آن مشکلات دیگری هم به وجود بیاید که در این مطلب نمی‌گنجد.

اگر از همان ابتدا به سیستم آموزشی اهمیت داده می‌شد و ارگان‌ها مستقل از هم فعالیت نمی‌کردند و هر ارگانی حیات و ممات خودش را وابسته به ارگان دیگر می‌دید، این همه بی‌نظمی وجود نداشت.

 

سخن آخر

کسی که خودش را نشناسد، محیط پیرامونش را هم نمی‌شناسد و تصمیماتش همیشه پر از اشتباه خواهد بود.

 

خودشناسی و عشق به خود


خودشناسی و عشق به خود

خودشناسی و خوددوستی

در مطالب قبلی گفتیم که یکی از اهداف خودشناسی، پرورش ویژگی‌های مثبت اخلاقی است که در فطرت ما وجود داره. یکی از ویژگی‌هایی که در درون تمام افراد به صورت پنهان و ناخودآگاه وجود داره، ویژگی خود دوستی و عشق به خود است. خود دوستی یکی از ویژگی‌های اصلی است که می‌تونه تأثیرات زیادی روی زندگی ما داشته باشه. خود دوستی ممکن است در برخی از افراد به دلیل کمبود عزت نفس، کمرنگ شده باشه و در برخی دیگه پر رنگ‌تر باشه.

با شناخت و تسلط بر ضمیر ناخودآگاه می‌تونیم به جنبه‌هایی از وجودمون که باعث می‌شه خودمون رو دوست نداشته باشیم، پی ببریم.

ضمیر ناخودآگاه و خوددوستی

ذهن انسان در دو سطح خودآگاه و ناخودآگاه فعالیت می‌کنه. ما در سطح خودآگاه تصمیم می‌گیریم چه کاری انجام بدهیم یا انجام ندهیم؛ اما زندگی ما تحت تأثیر ضمیر ناخودآگاه است و اتفاقاتی که برای ما رخ می‌ده همه و همه به ضمیر ناخودآگاه ما ارتباط داره.

در کودکی دریچه‌های این ضمیر ناخودآگاه باز است و  برنامه ریزی می‌شه؛ اما هرچه که بزرگ‌تر می‌شیم، دریچه‌ها بسته می‌شه و ما دیگه نمی‌تونیم به سادگی روی ضمیر ناحودآگاه خودمون تأثیر بگذاریم و اگه در دوران بزرگسالی مرتب برای ما اتفاق‌های بد رخ بده، باور می‌کنیم که این سرنوشت ما  هست و حتماً ما لایق خوشبختی و ثروت نیستیم.

برای درک بهتر این مطلب چند مثال می‌زنم.

کودکی رو تصور کنین که در بچگی پدر و مادرش مرتب به اون می‌گفتن که تو هیچی نمی‌شی. مرتب او رو تحقیر می‌کردن و با سرزنش‌ کردن او، این باور رو در ذهن اون بچه ایجاد کردن که لیاقت نداره و دوست داشتنی نیست. این فرد در بزرگسالی دقیقاً همون اتفاق‌هایی که خانواده‌اش برایش پیش بینی می‌کردن رو پیش روی خودش می‌بینه و بعد پیش خودش می‌گه: «پدر و مادرم می‌دونستن من هیچی نمی‌شم.»

در صورتی که این طور نیست. ذهن ناخودآگاهش با اطلاعاتی که در کودکی دریافت کرده، کل زندگی اون فرد رو کنترل کرده و عملاً اجازه نداده تا اون فرد کاری ورای باورهایی که در ذهنش ثبت شده رو انجام بده.

علاوه بر اینکه اطرافیان ما در کودکی ما می‌تونستن روی ضمیرناخودآگاه ما تأثیر بگذارن، عوامل وراثتی و ژنتیکی هم می‌تونن اطلاعاتی رو روی ضمیرناخودآگاه ما ثبت کنن.

به عنوان مثال ضمیر ناخودآگاه وظیفه حفظ بقا انسان رو به عهده داره و انسان اولیه به دلیل شرایط پر خطر زندگی نسبت به هر گونه تغییری که بقای اون رو به خطر می‌انداخته احساس خطر می‌کرده. طبیعی که ما به صورت ناخودآگاه نسبت به محیط اطراف مون با احتیاط برخورد کنیم. چون این احساس خطر از گذشته‌ای خیلی دور در وجود اجداد ما بوده و به صورت یک ژن به ما منتقل شده. پس طبیعی که افراد نسبت به موقعیت‌های جدید واکنش نشون بدن و به راحتی نخوان زندگیشون رو تغییر بدن.

خبر خوب این است که ما الانم اگه بخواهیم می‌تونیم اطلاعاتی که روی ضمیرناخودآگاهمون ثبت شده رو تغییر بدیم؛ اما قبل از هرچیزی باید خودمون رو کامل بشناسیم و ببینیم چه باورهای غلط و اشتباهی در ضمیرناخودآگاه ما ثبت شده که در قدم بعدی بخواهیم او‌ها رو تغییر بدیم.

برای اینکه بتونیم خودمون رو دوست داشته باشیم بایستی یکسری باورهامون رو تغییر بدیم و این تغییر برای خیلی از افراد به سادگی میسر نمی‌شه.

خود دوستی یک سبک زندگی هست و خیلی ها از اینکه بخوان سبک زندگیشون رو تغییر بدن به دلایلی که گفته شد، ترس دارن و این کار براشون ساده نیست.

حالا که تا حدودی با کارکرد ضمیر ناخودآگاه آشنا شدین بهتره یک تعریف از خود دوستی ارائه کنیم.

خوددوستی چیست؟

به پذیرفتن کامل تمام احساسات منفی و مثبت خودمون، با مهربانی و احترام رفتار کردن با خودمون، میل به رشد و داشتن احساس شادی و رضایت درونی، خود دوستی می‌گن.

ویژگی‌های فردی که خودش را دوست دارد چیست؟

با تعریفی که در بالا گفتیم فردی که خودش رو دوست داره:

  • به ارزش‌ها و احساسات مثبت و منفی خودش احترام می‌گذاره و خودش رو مرتب با دیگران مقایسه نمی‌کنه.
  • اگه در وجود خودش احساس خشم، ترس، ناراحتی، غم یا بیزاری از چیزی رو می‌کنه از خودش بدش نمیاد و اون احساسات رو انکار نمی‌کنه.
  • احساسات منفیش رو با تمام وجود می‌پذیره. مثلاً اگه در یک موقعیت خاص ترسید، خودش رو سرزنش نمی‌کنه.

ما به صورت ناخودآگاه نسبت به خیلی از حوادث دور و برمون نگران هستیم و احساس خطر می‌کنیم؛ این دلیل نمی‌شه که اگه کسی در شرایط مشابه ما نترسید و ما ترسیدیم، مرتب خودمون رو با اون فرد مقایسه کنیم و احساس حقارت کنیم.

  • فردی که خودش رو دوست داره، با پذیرش نقاط ضعف خودش به یک صلح درونی می‌رسه. اگه بتونه در جهت برطرف کردن اون‌ها تلاش می‌کنه و اگر هم نتونه کاری برای اصلاح اون‌ها بکنه، با خودش کنار میاد و مرتب خودش رو با دیگران مقایسه نمی‌کنه.

وقتی خودتون رو دوست داشته باشین، با یک دید مثبت به خودتون نگاه می‌کنین.

خود دوستی به معنی انکار اشتباهات یا ناراحت نشدن از دست خودتون نیست. شما می‌تونین بابت اشتباهی از دست خودتون ناراحت بشین و بخواهین اون رو جبران کنین؛ اما با این وجود باز هم خودتون رو دوست داشته باشین.

  • فردی که خودش رو دوست داره به خودش احترام می‌گذاره و در برابر درخواست‌های دیگران که مطابق با ارزش‌ها و اصول اخلاقی اون نیست، سکوت نمی‌کنه.
  • اینکه همیشه در برابر انتظارات دیگران کوتاه بیاییم یعنی خودمون رو دوست نداریم.

اگه خودمون رو دوست داشته باشیم، در برابر انتظارات بی جا دیگران کوتاه نمی‌آییم.

  • اگه خودمون رو دوست داشته باشیم از دیگران هم توقع بی جا نداریم.
  • همون طور که به خودمون احترام می‌گذاریم به دیگران هم احترام می‌گذاریم.
  • انسان‌هایی که خودشون رو دوست دارن، اطرافیانشون رو هم دوست دارن. خودشون رو جزئی از جهان هستی می‌دونن و به تمام موجودات عالم عشق می‌ورزن
  • افرادی که خودشون رو دوست دارن برای جلب توجه و کسب محبت دست به هر کاری نمی‌زنن
  • افراد خود دوست ارزش‌های واقعی دارن و بر طبق اصول و عقاید خودشون رفتار می‌کنن هرچند که مورد تایید خیلی‌ها نباشه.
  • افرادی که خودشون رو دوست دارن اصلاً دنبال تأیید گرفتن از هیچ کس نیستن
  • افراد خود دوست اصیل و واقعی هستن.

چطور تبدیل به انسان خود دوستی شویم؟

برای اینکه خودتون رو دوست داشته باشین لازم است قبل از هرچیزی خودتون رو بشناسین و ارزش‌های واقعی خودتون رو شناسایی کنین و چیزهایی که باعث شادی و رضایت درونیتون می‌شه رو مشخص کنین و دیگه از این به بعد سعی نکنین که به خاطر رضایت دیگران ارزش‌های خودتون رو زیر پا بگذارین یا اینکه فداکاری بیش از حد بکنین و بعد انتظار داشته باشین که دیگران خوبی‌های شما رو جبران کنن. اگه کاری رو با رضایت درونی برای کسی انجام بدین ارزش داره و اگه بابت انجام کاری رضایت ندارین، فقط به خاطر جلب توجه دیگران، اون کار رو انجام ندین.

سخن آخر

یادتون نره که شما لایق بهترین‌ها هستین و وجود هر انسانی ارزشمند است و هیچ وقت خودتون رو با دیگران مقایسه نکنین. چون هر انسانی منحصر به فرد است و نسخه کپی نداره؛ بنابراین وجودی که اصل و منحصر به فرد است، فوق العاده است و ذاتاً ارزشمند است.

خودشناسی و پیدا کردن هدف برای ادامه زندگی

خودشناسی و پیدا کردن هدف برای ادامه زندگی

خودشناسی و پیدا کردن هدف برای زندگی

امروز مطلبی راجع به طول عمر می‌خواندم که توجه مرا به خود جلب کرده بود. در آن مطلب نوشته شده بود که اگر انسان در زندگی هدفی داشته باشد، تمایل بیشتری به ادامه حیات دارد. در نتیجه هر روز با انگیزه رسیدن به هدف، از بستر برمی‌خیزد.

بیشتر بخوانید

خودشناسی و پرورش عشق و عدم خشونت

خودشناسی و پرورش عشق و عدم خشونت

خودشناسی و پرورش عشق و عدم خشونت

یکی از اهداف خودشناسی پی بردن به صفات بد اخلاقی و تلاش در جهت بر طرف کردن این صفات است. یکی از صفات بد اخلاقی که در وجود هر انسانی است، خشم و خشونت است. نمادهایی مثل تجاوز، ستیز، سلطه جویی و … این ها ناشی از خشونتی است که در درون انسان‌ها وجود دارد. نقطه مقابل این خشم، عشق است. ما می‌توانیم با پرورش عشق در وجودمان، خشونتی که داریم را تعدیل کنیم و شاید بتوانیم آن را به مرز صفر برسانیم.

گاهی در مواجه با برخی افراد ما سرتا پا خشم و عصبانیت هستیم. زمانی که از چیزی می‌ترسیم، سعی می‌کنیم خودمان را مسلح کنیم تا از خودمان در برابر او دفاع کنیم. وجودمان پر از خشم می‌شود و سعی می‌کنیم با خشونتی که از خود نشان می‌دهیم از خودمان دفاع کنیم. اگر حرفی مطابق میل ما نباشد، سریع واکنش نشان می‌دهیم، اگر کاری با ارزش‌ها و آرمان‌های ما مخالف باشد، سریع جبهه می‌گیریم و با خشونت برخورد می‌کنیم.

افراد زیادی در تاریخ غرب مثل نلسون ماندلا، گاندی، مادر ترازا، مسیح و لاما از عشق صحبت می‌کنند. همه آن‌ها ادعا می‌کنند که صلح و آرامش بیرونی بدون صلح و آرامش درونی ممکن نیست و اگر می‌خواهیم جهانی داشته باشیم که بدون جنگ و خونریزی باشد، باید وجودمان را عاری از جنگ و خشم کنیم و به جای خشم، وجودمان را از عشق لبریز کنیم.

خشمی که در درون ما وجود دارد، در جهان بیرون نمود پیدا می‌کند؛ بنابراین اگر خواهان جهانی عاری از جنگ و خونریزی هستیم، بایستی در ابتدا جنگ‌های درونمان را متوقف کنیم. اگر از دست کسی عصبانی هستیم او را همین حالا ببخشیم و برایش آرزوی موفقیت و خوشبختی کنیم. اگر در رابطه‌ای هستیم که احساس می‌کنیم طرف مقابل مان باعث آزار ما می‌شود و به ما سلطه جویی می‌کند، این بار با عشق و محبت و بخشش به او نگاه کنیم، مسلماً واکنش طرف مقابلمان در برابر این همه عشق، خشونت و سلطه جویی نخواهد بود.

اگر هرکسی به جای تغییر و اصلاح در جهان، به اصلاح خودش بپردازد و سعی کند نقاط ضعف خودش را بهبود ببخشد و در جهت از بین بردن رذایل اخلاقی‌اش تلاش کند، مسلماً جهان ما دنیایی بهتر خواهد بود.

عشق باعث قدرت می‌شود

نلسون ماندلا یکی از اسطوره‌های انقلابی سال‌ها در زندان و شرایط بسیار بد به سر برده و زندانبان‌ها آزار زیادی به او رسانده بودند؛ اما وقتی آزاد می‌شود و به قدرت دست پیدا می‌کند، اندیشه انتقام ندارد و می‌تواند به راحتی آن‌ها را با عشقی که در وجودش دارد ببخشد. اگر نلسون ماندلا وجودی پر از خشم داشت، نمی‌توانست سال‌های اسارت را دوام بیاورد. عشق و مهربانی که او نسبت به کل هستی داشت، باعث قدرت او شده بود.

عشق بدون توقع است

یکی از صفات والا و ارزشمند خداوند عشق است. البته عشق را با هوس نباید اشتباه گرفت. عشق دوست داشتنی بدون توقع است. والاترین عشقی که در جهان وجود دارد، عشق مادری به کودک شیرخواره‌اش است؛ اما اگر همین مادر با اندیشه‌های دیگر به فرزندش شیر بدهد و فکر کند، روزی فرزندش باید تمام عشق او را جبران کند، زندگی را به کام خود و فرزندش تلخ می‌کند.

انسانی که وجودش پر از صلح و عشق است، دلیلی ندارد که با دیگران دشمنی داشته باشد. گاندی در این رابطه می‌گوید: «برای کسی که اندیشه عشق را در وجود خودش پرورش داده است، تمام عالم یک خانواده است. برای همین دلیلی برای ترس از دیگران ندارد و با همه به مهربانی رفتار می‌کند.»

سخن آخر

با گسترش عشق در جهان درونی‌مان و پرهیز از خشونت می‌توانیم عشق و صلح را در عالم هستی پراکنده کنیم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

خودشناسی و نگاه ما به جهان

خودشناسی و نگاه ما به جهان

خودشناسی و نگاه ما به جهان لیلا علی قلی زاده

در بسیاری از ادیان و فلسفه‌های سراسر جهان، پیدا کردن خودآگاهی و خودشناسی موضوعی محوری و اساسی است. چرا که شناخت و باورهای ما درباره‌ی خودمان روی رفتارها و ذهنیت ما از جهان هم تأثیر می‌گذارد و در واقع جهان بینی ما را می‌سازد. بیشتر بخوانید

نوشتن راهی برای خودشناسی

نوشتن راهی برای خودشناسی

امروز نمی‌خواستم اولین کاری که انجام می‌دم نوشتن مقاله‌ام باشه. می‌خواستم کمی نقاشی کنم. مدت‌ها بود که دست به قلم نشده و چیزی نکشیده بودم؛ اما در حاشیه صفحه نقاشی، بعد کشیدن چند اتود اولیه، نوشتم. چند خطی که ناخودآگاه نوشته بودم، من رو شگفت زده کرد. می‌خواستم ازش فرار کنم. کتابی رو باز کردم. سطر به سطر کتاب تازه، منو مجبور می‌کرد که به خودم فکر کنم. زندگی قهرمان داستان رو با زندگی خودم مقایسه می‌کردم و مرتب سؤال‌‌‌هایی رو که قهرمان داستان از خودش می‌پرسید، از خودم می‌پرسیدم. اصلاً امروز حوصله فکر کردن رو هم نداشتم. نباید خوندن اون کتاب رو ادامه می‌دادم. کتاب دیگه‌ای رو برداشتم؛ اما کشش کتاب قبلی دوباره من رو به سمت خودش کشوند و من یادداشت‌هایی از کتاب رو روی کاغذی نوشتم. بعد متوجه شدم که هیچ گریزی از نوشتن وجود نداره و من باید بنویسم. بیشتر بخوانید

خودشناسی در دل طبیعت

خودشناسی در دل طبیعت

امام علی(ع):خودشناسى سودمندترین دانش هاست.

روزی که گذشت از صبح در دل طبیعت بودم. چوپانی را دیدم که گله‌ای را به کوهستانی سبز برای چرا آورده بود. غرق در تماشای گله‌ی گوسفندان و بزها بودم. بر خلاف تصورم چوپان نی نداشت؛ اما تلفنی هم نداشت و نشسته بود و به کوهستان و گله‌اش نگاه می‌کرد. در خیال، خودم را جای چوپان گذاشتم و بر زندگی و آرامشی که داشت، غبطه خوردم. جایی دور از همراهانم به تماشای طبیعت نشسته بودم. سکوتی که در کوهستان حاکم بود با آهنگ زنگوله‌ها ادغام شده بود؛ اما هنوز سکوت بود و هیچ چیزی نمی‌توانست سکوت آن را برهم زند. صدای غور غور، جیرجیر، وز وز و هیاهوی باد هم، نت‌های تک ضربی و چند ضربی سکوت بود. در سایه سکوت به تماشای صحنه‌های زیبای هستی مشغول بودم و بیشتر به خودم فکر می‌کردم.

 مجالی برای تفکر

به جنبه‌هایی از خودم که به دنبال آرامش است. من خودم را آنجا یافته بودم. یک روستایی تمام عیار. دستمالی بر سر بسته با پوستی آفتاب سوخته. برایم اهمیتی نداشت پوستم زیر آفتاب می‌سوزد، برایم اهمیتی نداشت لباسم خاکی می‌شود یا کفش‌هایم از صخره نوردی لت و پاره می‌گردد، تنها چیزی که اهمیت داشت، پنهان شدن در سکوت کوهستان و فرار از همهمه شهر بود. پروژه‌ انجام شده را به عمد نفرستاده بودم که هیچ‌چیزی آرامشم را برهم نزند. سال‌ها‌ی پیش هم به این فضا آمده بودم؛ اما این بار تمام وجودم چشم شده بود و به تماشای هستی نشسته بودم تا خودم را بشناسم. بی‌خود نبود که شغل بیشتر پیامبران چوپانی بوده است. در سکوت کوهستان و صحرا به جنبه‌هایی از وجود خود پی می‌بردند. در کند و کاو روحشان به یگانگی روح پی می‌بردند تا به دنبال ریشه این وجود مقدس تا بیکران برسند.

در جستجوی خود و خدا

من فقط دقایقی را به تماشای سکوت نشستم و مطالبی که خوانده بودم را هزار بار در ذهنم مرور کردم. سؤال‌هایی مرتب در سرم تکرار شد که

  • آیا واقعا می‌خواهم خودم را بشناسم؟
  • و برای چه می‌خواهم خودم را بشناسم؟

پاسخی ساده و ابتدایی این بود که به شناخت خدا نائل شوم و آن دیگری که می‌خواست مرا از انجام کار باز دارد،

گفت:«مگر خدا را نمی‌شناسی؟»

گفتم:« نه آنطور که شایسته وجود اوست»

همان دیگری که ترسو بود، گفت:« حالا همین قدر دست و پاشکسته به کارت نمی‌آید؟»

گفتم:«نمی‌دانم. راستش از شناخت خودم عاجز هستم. هر چه بیشتر در خودم به جستجو می‌پردازم از کارهایی که می‌توانم بکنم متحیر می‌شوم. گاهی از خودم می‌ترسم. گاهی خودم را تحسین می‌کنم و گاهی شرمم می‌آید که خودم را انسان بنامم؛ اما با این وجود، دلم می‌خواهد خودم را بشناسم.»

آن دیگری سکوت کرد. انگار او هم حرفی برای گفتن نداشت. نمی‌دانستم، می‌توانم این مسیر را ادامه بدهم یا نه. مسیر سختی بود با این وجود من انتخاب کرده بودم که خودم را بشناسم تا خداوند را بیشتر بشناسم. تا به منشأ هستی برسم و این انتخاب من بود. در دنیایی که هم غرق در ظواهر شده بودند، من می‌خواستم به عمیق‌ترین لایه‌های وجودم دست پیدا کنم. تابا شناخت و آگاهی که نسبت به خودم و خدای خودم پیدا کرده‌ام عشقی را که سراسر زندگی در موجودات وابسته هستی به دنبالش بودم در وجودی مستقل و ابدی بیابم.

در پایان

خودشناسی مسیر ساده و آسانی نبود و بایستی با مطالعه و تحقیق بیشتر به درک عمیق‌تری می‌رسیدم تا مفاهیمی که برایم سخت بود را تبدیل به مفاهیمی ساده و قابل فهم کنم. می‌دانستم اگر این درک عمیق و درونی بشود، می‌توانم آن را به زبانی ساده به مخاطبم ارائه دهم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

با خودشناسی تبدیل به انسان بهتری بشید.

با خودشناسی تبدیل به انسانی بهتر شوید.

خودشناسی یکی از موضوعاتی است که از زمانی که دست چپ و راستم رو تشخیص دادم (البته باید تو پرانتز این مطلب رو اضافه کنم که من دست چپ و راستم رو خیلی دیر تشخیص دادم. پس لازم نیست به گذشته‌های خیلی دور برین) برام اهمیت زیادی پیدا کرد. همیشه وقتی در روابطم به مشکل برمی‌خوردم، به دنبال ریشه مشکل در خودم می‌گشتم و بالاخره هم اون رو پیدا می‌کردم.

بیشتر بخوانید

بخش آخر کتاب خودشناسی

ندای درون

قضاوت خود

ندای درون

همیشه صدایی درون ما وجود دارد که مرتب به ما می گوید که این کار اشتباه یا درست است. این صدا یا همان قاضی درونمان، پیگیر موفقیت ها و شکست هایمان است. در واقع این قاضی درکی که از خودمان داریم را تحت الشعاع قرار می دهد. او مشخص می کند که احساس ارشمندی داشته باشیم یا نه. این قاضی مسئول عزت نفس ماست. اما این قاضی در درون هرکسی به نوعی حکم می کند و برخی قضات دوست دارند که صاحبشان شاد و سرزنده باشد و برخی دیگر حکمی می دهند که منجر به افسردگی و یاس شود.

این صدای درونی، صدای درونی شده ی افرادی است که موقعی بیرون از ما بودند. مثل پدر، مادر، معلم یا یک دوست.

تا قبل از رفتن به مدرسه نمونه دولتی از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بودم. با اینکه افرادی در زندگی ام حضور داشتند که مرتب با سرزنش های همیشگیشان باعث می شدند که حس بدی نسبت به خودم داشته باشم اما بازهم اعتماد به نفسم خوب بود. اما در دوران دبیرستان مدیر و ناظم مان مانند زندان بان هایی سنگدل هر روز در مراسم صبحگاهی از شیوه تحقیر برای ترغیب ما به برترین بودن استفاده می کردند. نتیجه این شد که همیشه با وجودی که تلاش می کردم خوب باشم اما ندایی در درونم می گفت تو یک احمق به تمام معنا هستی. صدایی که هر روز در مراسم صبحگاهی می شنیدیم همین بود. ما احمقانی بودیم که پدر و مادرمان هزینه های زیادی برای ما پرداخت کرده بودند تا موفق بشویم و ما به جای درس خواندن فقط به فکر بازیگوشی بودیم. با اینکه تمام مدت سرمان در کتاب و دفتر بود اما کوچکترین خطای فردی سرزنش جمعی را به همراه داشت.

ما این صداها را یه این دلیل جذب کرده ایم که هر کدام در یک لحظه ی خاص و مهمی برای مان جذاب بوده یا نمی توانستیم آن را نادیده بگیریم. هریک از این افراد آن قدر پیام خود را تکرار می کردند تا رد خود را در طرز فکر ما بگذارد حالا می خواهد این اثر مثبت باشد یا منفی.

چرا ندای درون مهم است؟

سطح خویشتن دوستی ما تاثیر بسزایی در زندگی ما دارد.

شاید فکر کنیم که هرچقدر به خودمان سخت بگیریم به نفعمان خواهد بود اما اگر خودمان را دوست نداشته باشیم خطرات دیگری مثل یاس، افسردگی و خودکشی در کمین ما خواهند بود.

برای کسی که با فقدان خویشتن دوستی، برقراری رابطه عاشقانه غیر ممکن است. برای پذیرش عشق دیگری در ابتدا باید خودش را دوست داشته باشد. این علاقه به خویشتن میلی است که در طول سالیان و بیشتر در کودکی شکل می گیرد. اگر خویشتن دوستی نباشد خودمان را لایق عشق و محبت نمی بینیم و هر کنشی برای ابراز عشق به نظر مان احمقانه و تصنعی می آید.

تغییر ندای درون

اینکه مدام خودمان را هم تایید کنیم درست نیست. بلکه باید یادبگیریم قاضی بهتر و منصف تری باشیم. اگر قاضی مان را بخواهیم تغییر بدهیم بطوری که مرتب همه چیز را تایید کند، دیگر بد و خوب را تشخیص نمی دهیم. بنابراین برای اصلاح قاضی درون بایستی عامدانه و آگاهانه یادبگیریم که نحوه صحبت کردن با خودمان را عوض کنیم.

  • یعنی خودمان را در معرض صداهای بهتری قرار دهیم.ما باید آنقدر در معرض صداهای مهربان و راهگشا قرار بگیریم که بالاخره این صداها تبدیل به افکار خودمان بشوند.
  • یا صدایی در گذشته که باعث احساس خوب میشده را به یاد بیاوریم و به ان میدان بدهیم. وقتی اوضاع خوب نیست می توانیم از خودمان بپرسیم اگر ان شخص الان پیشم بود چه حرفی می زد؟ و بعد صحبت های دلگرم کنند او را با حواس جمع مرتبا برای خود تکرار کنیم.
  • یا اینکه برای خودمان یک دوست خیالی بشویم . ما در عالم دوستی می دانیم چطور به دوستمان حرف های تسلی بخش و تشویق آمیز بزنیم که روی او اثر بگذارد.

یک دوست خوب شما را همینطوری که هستید دوست دارد. اگر پیشنهادی برای تغییر دارد برای این است که این تغییر به نفع هر دو است. دوستان خوب بدون تملق کارهای خوب را همیشه گوشزد می کنند و تحسینشان واقعی است. همچنین دوست خوب دلسوز ماست. اگر اشتباهی کنیم او ما را می بخشد و حماقت و اشتباهمان باعث نمی شود که از حلقه دوستی اخراج شویم. ما اغلب می دانیم چطور برای یک غریبه دوست خوب باشیم اما برای خود نه، باید یادبگیریم که برای خودمان مثل یک دوست خوب عمل کنیم.

تردید در هیجان های خود

کسی در مسیر خودشناسی موفق عمل می کند که به این درک برسد که چقدر شناخت ما از خودمان کم است و چقدر در شناخت خودمان ناتوان هستیم. این نگرش انتقادی به ذهن را به نام تردید در هیجانات می خوانند. تردید در هیجانات به طرز فکری گفته می شود که مطابق آن باید نسبت به غرایز، امیال، عقاید راسخ و تلاطم های پرشور خود محتاط باشیم.

مغز ما قوه ی استدلال، ترکیب گری، یادآوری و تخیل فوق العاده قوی و وسیعی دارد اما به طرز نا محسوس و خطرناکی دستگاه معیوبی است که عیب خودش را به ما نمی گوید.

بیشتر عیوب مغز ما به شیوه تکامل هزاراان ساله بر می گردد. مغز ما برای انواع خطرهایی که دیگر وجود ندارند تربیت شده است. و هنوز فرصتی برای تربیت و وفق خودش در مواجهه با چالش های جامعه جدید نداشته است.

نقص های مغز ما عبارتند از:

  • مغز ما بشدت تحت تاثیر بدن ماست به حدی که اصلا متوجه نمی شود که در تشخیص این که چرا افکار و نظرات خاصی دارد، بی اندازه بد عمل می کند. به جای گرفتن رد آنها  در بدن آن را به موقعیت های بیرون ربط می دهد. اما به نقش خواب، شکر، هورمون ها و سایر عوامل فیزیولوژیک در شکل گیری نظرات توجهی ندارد.

در روزهایی از سال به دلیل بهم خوردن هورمون ها و کم خوابی و سایر عوامل فیزیولوژیک عصبی می شدم. ان روزها نیاز داشتم که استراحت بیشتری بکنم  و کمتر با دیگران دمخور بشوم. اما همچنان ارتباطم را حفظ می کردم و متوجه هم نبودم چرا اکثر این گفت و گو ها منجر به بحث و جدل و قهر و کینه می شود. از روزی که متوجه شدم که بدنم چه اثری را می تواند روی ذهنم بگذارد کنترل افکارم را با برآورده کردن نیازهای بدنم به راحتی در دست می گیرم.

  • مغز ما تحت تاثیر گذشته ی خودش است اما متوجه تحریف های آن نیست. مغز ما باور دارد که در خصوص هر مسئله تازه تمام جوانب را در نظر می گیرد. اما مسلما قضاوت آن متاثر از الگوهای رفتاری و احساس است که سال ها قبل در او شکل گرفته است.
  • مغز ما در مهار خود بد عمل می کند و در مورد کارهای اشتباه احساساتی می شود و از آن ها می ترسد یا برای چیزهایی که به ضررش تمام می شود، ذوق زده می شود. در گذشته این رفتار در ان محیط های ساده بجا و حیاتی بود اما در دنیای پیچیده امروز دردسر ساز است.
  • مغز ما خود محور است. مغز ما متاسفانه از دیدگاه خود به مسائل نگاه می کند و اصلا باورش نمی شود که راه حل های دیگری هم شاید وجود داشته باشد و به خاطر همین  دیگران را لجباز یا نفهم می داند و از دستشان عصبی می شود.
  • البته مغز ما در این دوران یاد گرفته که خودش را جای دیگران بگذارد اما زمانی که خسته باشد قادر نیست این همدلی را انجام بدهد.

ویژگی افراد اهل تردید در هیجانات:

افرادی که در هیجاناتشان تردید می کنند بین احساس و عمل فرق می گذراند و چشم بسته از روی احساس تصمیم نمی گیرند. به قدرت عقل خودشان مغررو نمی شوند. و با روی باز قبول می کند که باو و نگرش خودش را اصلاح کند.

بنابراین با آگاهی از گرایشمان به اشتباه، نباید هرگز در تصمیم گیری عجله کنیم. باید صبر پیشه کنیم و نظر خود را از جوانب گوناگون ارزیابی و سبک سنگین کنیم. ما باید حواسمان به تاثیر بر انگیختگی جنسی،خستگی، و افکار عمومی بر عقاید و نظراتمان باشد. باید حواسمان باشد هر چقدر هم که ادم منطقی باشیم اما بالاخره احساستمان در تصمیم گیری هایمان دخیل هستند و اینکه حکم هایمان نباید هیچگاه قطعی و بدون تغییر باشد.  زیرا هر حکم در شرایط خاصی گرفته شده است و می تواند بسته به شرایط تغییر کند.

سخن آخر:

گام نخست در مسیر  موفقیت، خودشناسی است. تنها وقتی درک و تصور درستی از خودمان و شخصیتمان داشته باشیم، می توانیم  تصمیم های مطمئن، بخصوص  در زمینه مسائل عاطفی و کاری بگیریم.