می خواهم چه کار کنم؟

Lost sailing boat in wild stormy ocean. Cloudy sky.

سی و هفت سال از عمرم گذشته است، اما هنوز هم از فکر کردن به این سوال می ترسم. هنوز هم نمی دانم می خواهم چه کار کنم؟ کودک که بودم برای خودم آرزوهای بزرگی داشتم. اما هر چه بزرگ تر شدم، آرزوهایم را دست نیافتنی تر دیدم. مدتی بعد همه را زیر تلی از خاک مدفون کرده بودم. بهیوده تلاش می کنم در حالی که هنوز نمی دانم چه می خواهم بکنم. می دانم می خواهم یک نویسنده موفق بشوم اما نمی دانم برای چه؟ می دانم می خواهم دنیا جای بهتری برای زندگی باشد اما نمی دانم چطور؟ نمی دانم چطور می خواهم با نوشته هایم دنیا را جای بهتری برای زندگی کنم؟ در حالی که هنوز خودم نمی دانم که می خواهم چه کار کنم؟ زمانی که در میان نوشته های دیگران غرق می شوم، از این همه جدیت و مصمم بودن در کارشان بهت زده می شوم. آنها انگار می دانند که چه می خواهند ؟ می دانند که چه باید بکنند؟ اما من هنوز هم نمی دانم. بیشتر از هفت ماه است که در مدرسه نویسندگی ثبت نام کرده ام و مشغول انجام دادن تمرین هایش هستم، اما هنوز هم نمی دانم که چه می خواهم بکنم. نوشته هایم از روزهای قبل بیشتر و بهتر شده است ما هنوز هم چنگی به دل نمی زند. کتاب های بیشتری خوانده ام اما هنوز هم کتاب های بیشتری وجود دارد که نخوانده ام. نویسنده های بیشماری هستند که هیچ از آن ها نمی دانم. تازه دیروز در چهاردهمین جلسه نویسندگی فهمیدم که من هیچ از راه رفتن نمی دانم. از نوشتن  هم، هیچ نمی دانم. امروز فهمیدم حتی نمی دانم برای چه می نویسم. از همه جا سخن می گویم. نمی دانم باید صرفا در یک حوزه خاص بنویسم یا می توانم از هرجایی سخن بگویم. نوشته هایم بیشتر از آن که حرفی برای گفتن داشته باشد یا چیزی را بخواهد یاد بدهد یا حتی سرگرم کننده باشد بیشتر شبیه یک دل نوشته شده است. این ها آزارم می دهد. اما می نویسم. انگار نوشتن مرا به تفکر وا می دارد. تفکری که منجر به خودآگاهی می شود. هرچه بیشتر می نویسم، بیشتر متوجه می شوم که خودم را هیچ نمی شناخته ام. هرچه بیشتر می نویسم به سانسورهایی که همیشه از خودم داشته ام پی می برم. با نوشتن چاله ها و زخم های درونم را پیدا می کنم. اینبار از آنها رد نمی شوم و سعی می کنم که آن ها را به خوبی ترمیم کنم. وجودم حداقل برای خودم شفاف می شود. به آرامشی می رسم که قبلا از من فراری بود. دردهایم که روی کاغذ می آید، دیگر با هیچ کسی بیهوده بحث نمی کنم. دیگر هیچ جدال کلامی نیست. هر جدالی هست روی کاغذی هست که هیچ وقت منتشر نمی شود. اگر هدف صلح باشد دلیلی ندارد جنگ های ذهنی با افرادی که زمانی دوسشان نداشتم، منتشر شود. چیزی که امروز در صفحات مجازی ازارم می دهد، استوری های تک جمله ای است که مخاطب خاص دارد. کاش با همان مخاطب خاص روی کاغذ سفید گفت و گو کنیم تا به آرامش برسم. لزومی ندارد با جملات کنایه آمیز به آزار یکدیگر بپردازیم و دائم گوشی مان را چک کنیم که آیا مخاطب خاصمان آن جمله کنایه آمیز را دیده است یا نه. با این جملات کنایه آمیز زندگیمان را بر باد می دهیم.

انگار حالا می دانم که می خواهم چه کار کنم؟ می خواهم راهی را پیدا کنم که باعث شود حال همه مردم بهتر شود. می خواهم مثل یک منجی با نوشته هایم باعث درمان دردهای روحی شوم. می خواهم فرد موثری برای خانواده و جامعه ام باشم. اگر نوشته هایم فقط و فقط حال یک نفر را خوب کند، بازهم ارزشش را دارد و من تا ابد می نویسم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده(توکا)

قتل، تجاوز، فرزندکشی، پدر کشی و…

این روزها صفحات اینستاگرام پر شده است اخبار قتل، خودکشی ، تجاوز و مرگ و میری که روح و روانت را به بازی می گیرند. سال ها پیش که فضای مجازی به این شدت پر رنگ نبود، این اخبار وحشتناک را می توانستی میان صفحات روزنامه حوادث پیدا کنی. من خودم مشتری پرو پا قرص این روزنامه ها بودم. دچار یک مازوخیسم وحشتناک شده بودم. مثل یک داستان سریالی هر سه شنبه روزنامه حوادث را تهیه می کردم و دنبال ماجراهای قتل های وحشتناک بودم. هر شب کابوس می دیدم. به انسان های اطرافم بی اعتماد شده بودم. ترس و وحشت تمام وجودم را در برگرفته بود. شب ها به خاطر این قتل های فجیع و وحشیانه اشک می ریختم. اما نمی توانستم از دنبال کردن ماجراها دست بردارم.

نمی دانم چه اتفاقی افتاد، اما بالاخره از دنبال کردن این اخبار دست برداشتم. مدت ها سرم به دنیای دیگری گرم بود تا اینکه چند شب پیش در یک مهمانی یکی از آشنایان از قتل فرزندی توسط پدرش گفت. کنجکاو و نگران به دنبال کردن اخبار در صفحات مجازی می گشتم. نمی دانستم چه کسی مقصر است. پسری که به ادعای پدرش بی اخلاق بوده یا پدری که فکر می کند، خدا است. برای خودش حکم می دهد و آن را اجرا می کند. پسر بی اخلاقی که به ادعای پدرش، باعث آزار خانواده بوده یا پدری که تمام فرزندانش را متهم به بی اخلاقی می کند. تازه، اگر آزاد باشد دختر دیگرش را هم می کشد. اگر به ادعای پدر تمامی این فرزند دچار مشکلات بوده باشند و بی اخلاقی در آنها موج بزند آیا پدر مقصر نیست که در تربیت آنها کوتاهی کرده است. نمی دانم آن وقت به یک تناقض تاریخی برمی خورم که پسر نوح با بدان بنشست و خاندان نبوتش بر باد داد. پسر نوح با آنکه پدرش نوح بود اما دچار فساد اخلاقی شده بود. پس نمی توان به پدر خرده گرفت که پدرش در تربیتش کوتاهی کرده است. او نوح بوده است. پیامبری که خیلی از افراد را به راه راست هدایت کرده بود. اما نوح هم به خودش اجازه نمی دهد برای سرنوشت پسرش تصمیم بگیرد. در آخرین لحظات بازهم از او می خواهد که با او همراه شود. او همه چی را به خدا واگذار می کند.

اگر این پدر که سجده شکر برجا می آورد و ادعا می کند که موجودات ناپاکی را از روی زمین پاک کرده است، خودش پاک بود آیا دست به چنین کاری میزد.

قداست و احترام پدر با چنین پلیدی هایی از بین رفته است. این روزها چنان ذهن همه ما درگیر این حادثه تلخ و فجیع شده است که کودکان هم نگرانند که نکند اگر اشتباهی مرتکب شوند پدر و مادرشان چنین بلایی را سرشان بیاورند.

چه چیزی باعث می شود که یک انسان اینطور خودمختار بشود. چطور مردی قاتل می شود. چطور زنی همدستش می شود. زنی که جانی را به دنیا آورده است و دوسال تمام از شیره جانش آن جان را تغذیه کرده است، همراهی اش کند. هیچ چیزی نمی دانم، قضاوت هم نمی کنم. نه می دانم ان فرزند چه کرده است که چنین خشم پدر را بر انگیخته است. نه می دانم پدر چه تفکری داشته است. فقط از دست اجرای حکمی که خدا باید می داد توسط پدری که فکر می کند، خداست غمگینم.

اگر هر کسی بخواهد که خودش حکم بدهد و آن را اجرا کند که دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود. دیگر نمی شود حتی یک لحظه در چنین جهان آشفته ای زندگی کرد. کاش کمی فقط کمی مهربان تر باشیم. قبل از هر تصمیمی کمی فقط کمی خدایمان را به یاد بیاوریم.

باز آشفتگی آن روزها برگشته است. بازهم هرشب دچارکابوس می شوم. برای فرزندی که نمی شناختمش اشک می ریزم. از پدری که ادعای پدری می کند، می ترسم و نگران می شوم از پدران بسیاری که در سرزمینم وجود دارند و بویی از انسانیت نبرده اند. بدتر از آن از مادرانی دلم می گیرد که هیچ مهر و عاطفه ای از مادری ندارند. فرزندت را کشتی، باشد. اما چطور توانستی با قساوت قلب جنازه اش را تکه تکنه کنی. این را هیچ وقت نخواهم فهمید. کاش از خواب بیدار شوم. کاش این کابوس تمام شود. کاش جهانم، جهانی بهتر شود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده(توکا)

اشاره ضمنی به ماجرای قتل بابک خرمدین

سرشلوغ

خانم لام.میم حسابی سرش شلوغ است. یک روز از خواب بیدار شد و دید که مثل قبل نیست و دلش می خواهد برای خودش کاری داشته باشد.دیگر دلش نمی خواست بخوابد. قبلا همش می خوابید. وقت هایی هم که نمی خوابید روی تخت دراز می کشید و با گوشی اش به همه جا سرک می کشید.

اما یک صبح پاییزی، همان موقع که بیماری امانش را بریده بود. تصمیم گرفت زنده بماند و سر خودش را با انواع هدف ها گرم کند تا دیگر بیماری سراغش نیاید.

از همان روز بود که در دوره های مختلف شرکت کرد. نویسندگی، خطاطی، موسیقی، گلدوزی، زبان و هرچه که فکرش را بکنید.

حالا که به هیچ کدامشان هم نمی رسد و حسابی سرش شلوغ است. مانده است چرا شبانه روز 48 ساعت نیست. دیگر حتی به رختخواب هم نمی رود. یا سرش در دفتر و کتاب است و در حال خواندن و نوشتن است یا دارد به کارهای هنری اش می رسد یا اینکه در آشپزخانه کار می کند و فایل های زبانش را گوش می دهد. از وقتی سرش شلوغ شده دیگر بیمار نشده است. با دوستانش هم دیگر بیرون نمی رود، از مهمانی ها هم خبری نیست. او سرش خیلی شلوغ است. تازه دلش می خواهد در دوره تصویر سازی هم شرکت کند. هزار سال پیش دلش می خواست در این دوره شرکت کند. اما ان موقع پولش را بابت این چیزها نمی داد. پولش را بابت اخرین مدل مانتو و روسری و کفش می داد.

اما از آن روز صبح متحول شده و حالا از این ور بوم در حال افتادن است.

آقای میم. سین حسابی نگرانش است. اما وقتی می بیند دیگر خانم لام. میم وقتی برای نق زدن و شکایت از زندگی ندارد، زیاد پاپی اش نمی شود. اطرافیان خانم لام. میم دیگر او را حتی در صفحات مجازی هم نمی بینند. خانم لام. میم سرش شلوغ شده است. اما اگر همین حالا ازش بپرسی برای چه در این کلاس ها شرکت می کنی؟ یک متن بلند بالا از اهدافش برایت لیست می کند و دست آخر هم می گوید راستش خودم هم نمی دانم ولی فکر می کنم سر شلوغی از بیکاری بهتر است.

اما من حسابی نگرانش شده ام. می ترسم نکند به کارهایش برسد و در هیچکدام پیشرفتی نداشته باشد و دوباره از فرط نا امیدی و از دست دادن اعتماد به نفسش بیمار شود. اگر این بار بیمار شود، دیگر معلوم نیست چه چیزی می تواند او را زنده نگه دارد.

نویسنده:لیلا علی قلی زاده(توکا)

شام آخر در عمارت ادبیات

شام آخر ادبیات

در عمارت مجلل و باشکوه آقای ادبیات میهمانی بزرگی برپا بود. میهمانان سرشناسی از اقصی نقاط دنیا در آن مجلس جمع شده بودند. عمارت آراسته شده بود به انواع استعاره هایی که از سقف آویزان بود. تشبیه ها و کنایه هایی که زینت بخش در و دیوار خانه بود، در گوشه و کنار به چشم می خورد. این تزینات در خشش زیبایی به عمارت بخشیده بود. میهمانان روی بندها و پاراگراف های خوش نقش و نگار نشسته بودند و دو به دو باهم مشغول گفت و گو و مراوده بودند که بانو شعر به همراه همسر جدیدشان آقای شعر نو از در بزرگ و سنگین خانه وارد شدند.

میهمانان برای لحظه ای دچار شوک ناگهانی شدند و کم مانده بود که تعدادی از آن­ها خدایی نکرده سکته هم بکنند.  اگر من آنجا نبودم و حواسم به آن­ها نبود شاید جان به جان آفرین هم تسلیم می کردند. وضعیت بغرنجی بود. خانم شعر بعد از آن شوهر هایی که همه از خان­زاده ها و شاهزاده های دربار بودند، که اصالتشان به حدی بود که چند کامیون و تریلی  هم  آن­ها را بار می زدند بازهم کم می آمد. حالا با این همسر جدیدشان دست به یک ساختار شکنی و ناهنجاری بزرگی زده بودند. آقای شعر نو که در بدو ورود، میزبان نامشان را اعلام کرده بود -و گرنه ما از کجا نام این الدنگ بی سرو پا را می دانستیم- ظاهری شیک و امروزی داشتند و در سخنانشان آنقدر جانم جانم به کار می بردند و لطافت و احساس از وجودشان تراوش می کرد که خیلی زود در دل­های برخی از میهمانان جا خوش کردند که از قضا همگی از جنس مونث بودند. حتی من هم کم مانده بود خودم را در آغوشش بیندازم و از او بابت آن کلمات زشت و ناپسندی که در اولین دیدار در دلم نثارشان کرده بودم عذرخواهی کنم. بزحمت جلوی خودم را گرفتم.

آقای مقاله عصا قورت داده در کنار خانم جستار نشسته بود. شاهد این دلبری ها آقای شعر نو برای جمعیت نسوان بود. مدام زیر لب بر پدر و مادر و جد و آبای کسی که او را پس انداخته بود فحش می داد. اما خانم جستار با اینکه تا حدودی به خانم شعر نو حسودی اش شده بود، در دلش قربان صدقه چنین مرد لطیفی می رفت و هرچند وقت یک بار هم به همسرش سقلمه ای میزد که یعنی بس است و آنقدر ریچار بار این بیچاره نکن که خدایی نکرده سایر میهمانان نشنوند.

در گوشه دیگر مجلس هم آقایان قصیده، مثنوی،چاپاره و رباعی و غزل  جمع شده بودند. قبلا  هرجا همدیگر را می دیدند رویشان را برمی گرداندند. حالا که همه زخمی بودند و یک دشمن جدید به نام آقای شعر نو داشتند، با هم هم­پیمان شده بودند. درست بود که همسر بانو شعر، لطیف و مهربان و سرشار از احساس بود اما این ها که نون و آب نمی شد. از اصالت بویی نبرده بود و با تمام آداب دانی و رفتار آقا منشانه اش اما از خانواده های اصیل نبود و  تک تکشان در دلشان، خودشان را با آن آقا مقایسه می کردند و دست آخر هم نمی فهمیدند که آن مردک چه داشته که بانو او را به آن ها ترجیح داده است. اما آقای مثنوی که سر بلندی در ارائه افاضات و فضایلش داشت و شوهر اول بانو بود، خوب می دانست اگر کمتر از خودش تعریف کرده بود و بیشتر به بانو توجه می کرد هنوز هم جایگاهش را داشت.

در همین اثنا که تمام میهمان ها سرشان با به میهمان تازه وارد گرم بود، آقای گزین گویه با لباسی که عجیب تر از لباس سال پیشش بود وارد شد. تا مدتی حواس میهمانان را به خودش جلب کرد. لباسی نارنجی با شلوار پیشبندی زردی که آنقدر تنگ بود که تمام اندام های آقای گزین گویه به وضوح دیده می شد. خانم­ها از شرم سرشان را به پایین انداختند.

آقای رمان می خواست برود و به آن مردک جلف چیزی بگوید که خانم داستان کوتاه، دست های ظریقش را دور گردن او حلقه کرد و به این ترتیب آقای رمان توان نغز گویی و درشت گویی اش را از دست داد و سرش با عشق بازی با خانم داستان کوتاه گرم شد.

میهمانان یکی بعد از دیگری وارد شدند تا میزی مجلل چیده شد. میز شام مملو بود از کلمات قصار و ابیات زیبا و روان و کلمات سخیف و دشوار در عین حال خوش طعم  که میهمانان به تمامی از این حسن سلیقه آقای ادبیات از انتخاب این غذاها لذت بردند.

بعد از شام آقای ادبیات به روی منبر رفتند و دوستان را دعوت به سکوت کردند.

«دوستان، عزیزان،آقایان گرامی، بانوان ارجمند، جامعه ما در خطر است. چیزها و آدم های جدیدی آمده اند که وجود ما را در جامعه به خطر انداخته اند. دیگر کسی سال تا سال سراغی از ما نمی گیرد. ما در اقلیت مانده ایم. انگار که می خواهند با بلدزر روی ما بروند و ما را با خاک یکسان کنند. دوستان دیگر هرچه سکوت کرده ایم بس است. بایستی از سایه بیرون بیایم و جمعیت خود را افزایش دهیم تا دیگر در اقلیت نباشیم. عزیزان من اجازه ندهید این نوگرایی غربی ما را به انزوا و افول بکشاند. چرا دست به زاد و ولد نمی زنید؟ چرا هیچ کدامتان کودکی ندارید؟تا کی این همه تجدد؟ باورکنید این تجدد ما را به نابودی می کشاند».   

آقای گزین گویه بلند شد و گفت: « پدربزرگمان آقای نثر هم همیشه این خطر را گوشزد می کردند».

آقای مقاله با عصبانیت از جایش برخاست و با صدایی بلند و پر صلابت گفت: «تو دیگر چیزی نگو. تو خودت با این سر و شکلی که برای خودت ساخته ای برای جامعه ما در خطری. آنقدر وقیح و جلف آمده ای که خانم طنز و آقای فکاهی هم پیش تو کم آورده اند».

خانم طنز خنده مستانه ای سر داد و گفت:« خدا نکشتت آقای مقاله جمله های تو همیشه مرا می خنداند». آقای فکاهی بی آن که به جمع اهمیت بدهد، همسرش را در آغوش کشید و گفت:«زیباترین تو که به همه چیز و همه کس می خندی. این جمع  دیوانه را به خودشان واگذاریم و برویم در گوشه ای خلوت کنیم».

قیافه آقای مقاله دیدنی بود. از عصبانیت به مرز انفجار رسیده بود. خانم جستار سعی در آرام کردن همسرش داشت. اما فایده ای نداشت. عصبانیت آقای مقاله به سایر میهمانان هم سرایت کرد و یکی یکی شروع به بحث های کوبنده و زد و خورد با دیگری کردند. آقای شعر نو در این وسط از دست همسران قبلی بانو کتک های فراوان خورد و مجلس حسابی به هم ریخت و میهمانان بعد از ویران کردن عمارت ادبیات با سر و دستی شکسته و لباس های پاره، پراکنده شدند. تنها کسی که در آن میهمانی ماند من بودم.

 دل نوشته ای که با شرایط جدید خو گرفته و زاده همین جامعه اکثریت بودم.  

داستانی طنزگونه الهام گرفته از یک خواب از نویسنده ای نوپا به نام لیلا علی قلی زاده با نام مستعار توکا

امیدوارم که داستان باعث ناراحتی جامعه نویسندگان و شاعران و ادبیات دوستان نشود که صرفا طنزیست و تمام گونه های نثر و شعر از اهمیت و جایگاه  والایی در برابر این بنده حقیر برخوردارند.