تجربه پخت نان در خانه

نان تافتون خونگی در آشپزخانه لیلا

تازه بیماری منحوس کرونا به منطقه ما آمده بود. بهداشت به حدی رعایت می شد که خیلی ها نان را در خانه درست می کردند. آن روزها من مربی پیش دبستانی بودم. به درس نون که رسیدیم، پیشنهاد پخت نان یا هر غذایی که حرف نون داشته باشد را به بچه ها دادم، بیشتر منظورم نیمرو بود. نان پختن برای خودم خیلی خیلی سخت بود. اما مادرهای هنرمند کلاس همراه با بچه هایشان نان پختند. چه نان هایی، عطر و طعم شان از روی رنگ و ظاهرشان معلوم بود. اما راستش را بخواهید من خودم جرات درست کردنش را نداشتم. از یکی از مادرها دستور پخت گرفتم، تا وقتی جرات پیدا کردم آن را درست کنم.. در دستور خمیرمایه آمده بود که در خانه نبود و من حتی جرات خریدنش را هم نداشتم. نمی دانستم چه مقدار باید بخرم. کیلویی می خرند یا گرمی، می ترسیدم وقتی برای خریدش می روم مسخره ام کنند. از بس که در حصار ترس هایم مدفون شده بودم، جرات انجام تجربه های تازه را نداشتم. در واقع از هرچیزی که نتیجه اش برایم غیر قابل پیش بینی بود، می ترسیدم.

بیست و سوم مرداد وقتی صبح زود، از خواب بیدار شدم. همه چی روتین و عالی بود. کارها را طبق برنامه انجام داده بودم و در دفترم جلوی حال روزم نوشته بودم همه چیز عالی است.

 منتظر بودم ساعت هفت بشود و جناب همسر برای خرید نان از خانه خارج شوند که هفت نشده، سیستمم خراب شد. اولش فکر کردم همان مشکل همیشگی است و اگر بگذارم سرد بشود، دوباره کار می کند. اما مشکل فراتر از آن بود. فقط در فرصتی که با گزینه safe mode برایم فراهم شده بود، توانستم اطلاعاتم را به فلشی منتقل کنم تا کمی خیال خودم را راحت کنم. بعد آن همسرم را بیدار کردم تا کمی با من همدردی کند. اما همدردی  و راه حل هایش فایده ای نداشت. باتری اش از سال ۸۷ تا حالا کار کرده بود و الان به قرن دیگری وارد شده بود. ۱۳ سال زمان کمی نبود. عمر خودش را کرده بود و دیگر وقتش بود که خودش را بازنشسته کند.

البته این اتفاق به ذهن معیوب من ربطی ندارد. با وجودی که صبح آن روز، قبل از خراب شدنش، یاد نرم افزار افتر افکت، ایندیزاین، ایلو استریتور و فتوشاپ افتاده بودم. و حتی یک لحظه از ذهنم گذشت که سیستم بهتری دست و پا کنم تا بتوانم مثل ایام گذشته خودم را در این نرم افزارها محک بزنم. و چند دقیقه بعد سیستم به یک باره خاموش شد.

البته چندباری هم قبل از دزدیده شدن ماشینم از ذهنم گذشته بود که ماشین یک ساله را که ده هزارتا هم کار نکرده بود، رد کنم و ماشین بهتری بگیرم و دزد آمد، و زحمتش را کشید. آن موقع زیاد به مغزم توجه نکرده بودم. اما شاید راستی راستی نا خوداگاهم  یک جورهایی مثل غول چراغ جادو باشد اما متاسفانه لوله چراغ خراب است و به ضررم کار می کند.

البته به چیزهای دیگر اشاره نمی کنم چون ممکن است بره جرم تمام اتفاقاتی که در عالم افتاده است و یک جوری به ذهن من مربوط است، بیایند و مرا با خودشان ببرند.

 بله بگذریم امروز از بس سرگرم این مساله بودیم، جناب همسر بدون گرفتن نان به محل کارشان رفتند.

 من عجیب دلم نان تازه می خواست و از تنبلی که پله ها را پایین نروم، خودم را مشغول کار کردم و هرچه بود، از یخچال بیرون کشیدم و همه را خوردم اما دلم نان تازه می خواست. بنابر این دست به کار شدم و شکر خدا که خمیر مایه – موقع پخت کروسان در باشگاه کتابخوانی مان تهیه کرده بودم.- را از قبل داشتم و شروع به پخت نان با آن دستور ساده اش کردم. البته آنچنان هم که فکر می کردم، دستور پخت ساده نبود و کلی کثیف کار و خراب کاری داشت. یک ظرف را هم از دست دادم. ظاهر نان ها هم خنده دار شده بود هر کدام به شکلی. بوم نقاشی آشپزخانه، پر از نان های رنگ و وارنگ و نپخته و بعضی هم زیادی پخته شده بود. اما جایتان خالی چه نان و پنیری با دخترجان خوردیم و نان های خوشگل تر را داخل پارچه ای گذاشتم تا عصری با دوستانش در حیاط خانه یک عصرانه با نان تازه نوش جان کنند. بهرحال موقع ورز دادن خمیر حالم خیلی خوب بود. تمام ناراحتی ها و استرس هایم را با کثیف کاری، ورز خمیر و آرد پاشی از بین بردم.  موقع ورزدادن یاد یک ویدیو افتادم که مضمونش این بود: بعد از کار ذهنی استراحت کنید و استراحت کار ذهنی، کار جسمی است نه خواب و واقعا چه استراحتی بود. همان موقع دلم می خواست فایل صد و یک ایده را باز کنم و برای عنوان هفتادم فصلم بنویسم نان بپزید. از بس که این تجربه شیرین و دل پذیر بود.  

نکته هایی که من در حین پختن و خوردن به آن رسیدم عبارتند از:

تقصیر شاطر بیچاره نیست که نان هایش هر کدام به یک شکل در می آید، بیچاره تا می آید طرز پخت یک نان خوب و خوش ظاهر را یاد بگیرد، برای اینکه حق و حقوق اضافه نخواهد، فورا او را برکنار می کنند و یک جوانک نابلد دیگر را جای او می گذارند.

دوم اینکه تا الان متوجه این نبودم که اصلا نباید نان خشک و دور ریز داشته باشم. نانی که خودم پخته بودم را با لذت تمام با دخترم خوردیم و مابقی اش را درون کیسه گذاشتیم و روز بعد، بعد گرم کردن در تستر دوباره نوش جان نمودیم.

قطعا بار دوم نان پختن ساده تر می شود مثل کیک هویج که راحت تر شده بود.

تصمیم گرفتم تا جای ممکن خودم نان بپزم چون دخالت دست در پخت نان بسیار است.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

خودشناسی

خودشناسی از آلن دو باتن

در یونان باستان از سقراط فیلسوف خواستند که لُبِ کلام همه فرامین فلسفی را در یک عبارت خلاصه کند؛ و او در پاسخ گفت: «خودت را بشناس». خودشناسی به این دلیل چنین اهمیتی دارد که فقط بر اساس شناختی دقیق از وجود خودمان است که می‌توانیم تصمیم‌هایی قابل اطمینان بگیریم؛ به‌خصوص در قلمرو زندگی شخصی و زندگی شغلی.

مسیر مطالعه کتاب

مدت ها بود که متوجه شده بود که خیلی از مشکلاتی که در زندگی با آن ها دست به گریبان هستیم  ریشه از عدم شناخت کافی از خود دارد و اگر  خودمان را بشناسیم این مشکلات را می توانیم به راحتی مدیریت کنیم . بنابراین به مطالعه کتاب های خودشناسی روی آوردم. اما جرقه مطالعه این کتاب از یک لایو شبانه صورت گرفت. به دلیل تصوری که از لایوهایی که تا بحال دیده بودم، داشتم. هیچ علاقه ای نداشتم که وقتم را در فضای مجازی به دیدن برنامه لایو کسی اختصاص  بدهم. اما در گفت و گوهای دوستان در مدرسه نویسندگی متوجه شدم که لایوهای شبانه استاد کلانتری به همان خوبی کلاس های صبحشان است بنابراین شروع به شرکت در این لایوها کردم و در یکی از همان لایوها استاد کلانتری راجع به تخصص در یک زمینه صحبت کرد و قرار شد که هر کسی موضوعی را انتخاب کند که بتواند در آن به مدت ده سال فعالیت کند و چیزی برای ارائه داشته باشد. همان روز موضوع خودشناسی که برایم جالب و تامل برانگیز بود را انتخاب کردم اما حتی یک کتاب هم راجع به خودشناسی نداشتم بنابراین سریع با یک جستجوی سریع در فضای نت این کتاب را خریدم. اما کتاب را نخواندم. به خاطر این که چند روز بعد کتاب دیگری در همین رابطه به دستم رسید و مجبور بودم در مدت محدودی آن را بخوانم. بنابراین کتاب در گوشه ای انداخته شد تا اینکه در یکی از جلسات سمپوزیوم توسعه فردی استاد از ایجاد باشگاهی که مدیریتش را به عهده گرفته باشیم صحبت کرد. با اینکه ساخت باشگاه به دلایل تجربه های ناگوار قبلی برایم سخت بود، اما بر ترسم فائق آمدم. باشگاه کتاب خوانی ام را با هدف ارتقای مهارت پخت کیک و شیرینی در کنار رشد شخصی در جوار گروهی که رشد را تشدید می کرد، تاسیس کردم. بنابراین سه کتاب اثر مرکب، خرده عادت ها و خودشناسی را به اشتراک گذاشتم که کتاب خودشناسی از آلن دو باتن در نظرخواهی بر دیگر کتاب ها پیشی گرفت و این گونه در مسیر مطالعه این کتاب قرار گرفتم.

این کتاب چه می گوید:

برایمان پیش آمده است که سرگردان شده، آشفته و نگران شده و بعضی وقت ها بدون هیچ دلیلی غمگین باشیم. تمام این احساسات ناگوار به این دلیل است که از خودمان خبر نداریم.

پژوهش ها حاکی از آن است که پژوهش و یادگیری درباره ی یک سیاره دیگر برای مان از تلاش برای فهم لایه های مغز خودمان راحت تر است.

به این دلیل که ساختار ذهن ما طوری است که تنها برای تصمیم گیری های سریع و غریزی تکامل یافته است و دیگر به شکنندگی عاطفی ما بستگی دارد.

وقتی که ما نخواهیم تصویر خودمان را در ذهن خود خراب کنیم قطعا تلاشی هم برای  شناخت خود نمی کنیم. اما باید توجه داشته باشیم که اگر خودمان را نشناسیم بایستی هزینه های بالایی را بپردازیم.

ما دارای دو ضمیر خودآگاه و نا خودآگاه هستیم. چیزی که در دسترس مستقیم ما است، ضمیر خودآگاه ما می باشد. اما ضمیر نا خودآگاه ما در سایه قرار دارد که گاهی با بروز علائمی همچون دیدن رویا، لغزش زبان، ایجاد اضطراب، آرزو و ترس خودش را نشان می دهد.

بلوغ یعنی تلاش مداوم برای تبدیل ناخودآگاه به خود آگاه باری شناخت خود

ما با خودشناسی می خواهیم به این بلوغ برسیم.

بخش بزرگی از ناخودآگاه ما چیزهای پردردسری است که خودمان از واکاوی دقیق آن ها شرم داریم.

لازم است احساسات و امیال خود را مدیریت کنیم، آنها را واکاوی کنیم و با بروز آنها از مشکلات بعدی جلوگیری کنیم. اگر بخواهیم آن ها را پنهان کنیم و آنها را سرکوب کنیم، آنها به شکلی بدتر خودشان را نشان می دهند.

توجه داشته باشید که وقتی احساسات بد می خواهند جلوه کنند ضمیرخودآگاه با تغییر کانون توجه خود به جای دیگر از مخمصه فرار می کند.

این مکانیسم چطور عمل می کند؟

نزدیک شدن احساسات بد باعث تغییر کانون توجه ضمیر ناخوداگاه شده و از مخمصه فرار می کند. بنابراین ما به کند و کاو ذهن نمی پردازیم و به نوعی از تصوری که از خود داریم محافظت می کنیم و می خواهیم تصور خومان خراب نشود.

احساساتی که نادیده گرفته می شوند از بین نمی روند بلکه در لای های ذهن پرسه می زنند و انرژی خود را به صورت تصادفی  بین عواطف مجاور خود پخش می کنند.

 اکثر اعتیادها پیامد احساسات بد قلق و سمجی هستند که راهی برای رسیدگی به آن ها پیدا نکرده ایم.

بنابراین با شناخت خود رابطه های بهتری پیدا کرده، استعدادهایمان را شکوفا کرده و به دستاوردهایی می رسیم که برایمان مفید است.

برای شناخت خود لازم است که مراقبه ی فلسفی داشته باشم.

مراقبه ی فلسفی

بخش بزرگی از آشفتگی های ذهن ما ناشی از افکار و احساساتی است که برای ملاحظه، بررسی و گره گشایی از آن ها وقت و توجه کافی صرف نشده است.

در مراقبه فلسفی زمانی از روز را که کار خاصی نداریم سه سوال را از خود پرسده و به ان جواب می دهیم.

  • الان بابت چه چیزی مضطربم؟
  • الان بابت چه چیزی ناراحتم؟
  • الان بابت چه چیزی هیجان زده هستم؟

اضطراب

واکاوی هدفمندانه اضطراب ها منجر به از بین رفتن عصبانیت و دلشوره می شود. خیلی از اضطراب های ما هیچ منشا بیرونی ندارد. بازی خیال با وخیم ترین عواقب احتمالی بهترین راه خنثی کردن دل نگرانی هاست.

در تمرین کاهش اضطراب حداقل ۸ مورد را که نسبت به انها اضطراب دارید لیست می کنید  و بعد دو نوع کار می توانید برای رهایی از اضطراب ها انجام دهید یکی گره گشایی عملی و دیگری عاطفی. در تمرین عملی سعی می کنید راهکارهایی را ارائه دهید که در رابطه با آن مورد، دلشوره شما را از بین ببرد.

مثلا در رابطه با مدرسه فرزندتان نگران هستید. به جای اینکه بخواهید مرتب حس اضطراب را با خود حمل کنید می توانید با چند کار ساده ان اضطراب را کاهش دهید.

در گره گشایی عاطفی حس اضطرابتان در آن مورد را بیشتر توضیح داده و با جزیات برای خودتان شرح دهید. بعد از آن به حس رهایی می رسید.

ناراحتی

شاید زمانی که این پرسش را از خودتان می کنید  احساس نکنید که از چیزی ناراحت باشید اما انسان تقریبا همیشه از یک چیزی ناراحت است. چرا که ما به شدت آسیب پذیر هستیم و زندگی مدام ما را در برابر تیرهای کوچکی که از اطرافیات بدون هیچ منظوری پرتاب می شود قرار می دهد.

توجه داشته باشید که دم نزدن از درد و رنج در مراودات اجتماعی آن ها را بیشتر می کند.

و غصه های نادیده شده کل روان ما را غرق در افسردگی می کند.

موقعی که می خواهیم غم های درونمان را واکاوی کنیم بایستی نقاب شجاعت را از صورتمان برداریم و اقرار کنیم که واقعا مشکلی وجود دارد.

غمی که درون ما وجود دارد بی دلیل نیست منتها ما اجازه نمی دهیم که دلایل آن را احساس کنیم.

در تمرین تفسیر ناراحتی در کوتاه ترین زمان ممکن و بدون توجه به این که چقدر ناراحتی هایتان کم اهمیت است آن ها را فهرست کنید.

ذهن و دلتان را آزاد بگذارید تا هرچیزی که مثلا عصبانی تان می کند نام ببرید. در این بخش از کتاب قرار نیست راه حلی برای ناراحتی هایمان پیدا کنیم فقط می خواهیم اجازه دهیم که انها ابراز وجود کنند.

هیجان

وقتی تلی از هیجان وارسی نشده در وجودمان شکل گرفته باشد، ذهن ما تحت تاثیر آن ها دچار انسداد می شود.هیجان یک نوع شگفت آور از تابلوی راهنماست که مسیر را به ما نشان می دهد . اما اگر به این هیجانات توجه نکنیم و فرصتی برای تجزیه و تحلیل آن ها نداشته باشیم،  فرصت برای رشد و پیشرفت را از دست می دهیم.

تمرینی که در این مورد باید انجام دهیم این است که خیلی سریع چند موردی را که بعد از  مراقبه ی قبلی توجه شما را به خود جلب کرده فهرست کنید. مثل لحظه های حسادت، خیال پردازی و …

و بعد سوال هایی از خودمان در مورد فهرست بپرسیم که منجر به کشف و تجزه و تحلیل این هیجانات شود.

مراقبه فلسفی معجزه نمی کند اما فرصتی را پدید می آورد که افکار خود را بشناسیم و به آن ها نظم و سامان بدهیم.  دیگر از محتوای ذهن خود نمی ترسیم. آرام تر می شویم. کمتر می رنجیم و مسیر زندگی برایمان روشن تر می شود.

روز دوم

هویت عاطفی:

هویت عاطفی وجهی از شخصیت ماست که ترس ها و آرزوهایمان از طریق آن خود را آشکار می کنند و سایر وجوه شخصیت ما تحت تاثیر آن به رفتار منفی و مثبت دیگران واکنش نشان می دهند.

هویت عاطفی ما با وجوه شخصیتی زیر ساخته می شود که شدت، ضعف و نوع آرایش این چهار ویژگی شخصیت ما را شکل می دهد.

  • خویشتن دوستی
  • صداقت
  • روابط
  • اعتمادیا توکل

خویشتن دوستی

بیشترین معنای هویت عاطفی در عشق به خویشتن خلاصه می شود. کیفیت این مقوله تعیین می کند که شخص چقدر خودش را صمیمانه دوست دارد. اینکه چقدر می تواند خودش را ببخشد یا بپذیرد و در رویارویی با مخالفت ها و بدبیاری ها ثابت قدم بماند.

خویشتن دوستی محترمانه به معنای خودخواهی نیست، بلکه احساسی حاکی از احترام شایسته به خودمان است.

صداقت

یکی دیگر از مولفه های هویت عاطفی صداقت است. هرچه میزان این ویژگی در شخص قوی تر باشد راحت تر می تواند آگاهانه به افکار دشوار و حقیقت های دردسرآفرین در ذهن خود اقرار کند، آن ها را عاقلانه حلاجی کرده و جدی بگیرد.

اینکه تا چه اندازه می توانم خود واقعی ام را بپذیرم؟ چه اندازه به سلامت روانم مطمئن هستم؟ آیا می توانم بدون ترس گوشه کنار ذهن اشوب زده خودم را جستجو کنم؟ آیا قادر به پذیرش اشتباهات خودم هستم؟ آیا می توانم به داشتن حس حسادت، غم و غصه و بهم ریختگی اعتراف کنم؟

روابط

گام بعدی در شناخت دقیق هویت عاطفی بررسی شیوه ی برقراری ارتباط ماست. اینکه بتوانیم رنجش خودمان را در قالب کلماتی بیان کنیم که دیگران متوجه منظور ما بشوند و دردمان را نشان بدهیم تا جایی دیگر بروز نکند.

بیان احساسات در لحظه رنجش به میزان این جنبه از هویت عاطفی ما بستگی دارد. این که قادر باشیم به راحتی از احساست خود حرف بزنیم و با سکوتی ستیزه جویانه و ظاهری اخمو و بد عنق با دیگران جنگ نکنیم. پذیرش این که دیگران ذاتا بد یا نادان نیستند و می توان ان ها را اموزش داد و لزومی ندارد که در تمام شرایط درک شویم به میزان این جنبه از شخصیت ما بستگی دارد.

اعتماد

منظور از اعتماد در مبحث هویت عاطفی این است که ما از روی غریزه خودمان، دیگران و دنیای اطرافمان را بی خطر می دانیم یا خطرناک.

در بخش بعدی پرسش نامه ای تهیه شده است که جواب گویی به آن و بررسی نتایج نشان می دهد که کدام ویژگی بر ما غالب تر است.

هویت عاطفی از کجا می آید؟ چرا ما این هویت را داریم و نه هویت عاطفی دیگر

بررسی ها نشان داد که هویت عاطفی میراثی است که از گذشته به ما رسیده است. رفتار های والدین و اطرافیانمان در میزان شکل گیری این هویت نقش اساسی داشته است. میراث عاطفی ما در شرایط عجز و ناتوانی محض شکل گرفته  و به ما رسیده است. سال های آغازین برای ما دوره آسیب پذیری شدید بوده است که ما به کلی دستخوش جو غالب بودیم.

از دید یک روانکاو همه ما پیوسته در معرض خطر انتقال الگوهای رفتاری و احساسی از زمان کودکی تا الان هستیم.

در بلوغ عاطفی ما با رضایت خاطر می پذیریم که ما در انتقال های متعددی دخیل هستیم و تصمیم می گیریم که آنها را عاقلانه واکاوی و تفکیک کنیم. بزرگ شدن به این معنی است که با فروتنی تمام مسئولیت خود را در تک تک موقعیت ها بپذیریم و خودمان را با دقت بیشتر زیر نظر بگیریم تا بتوانیم منصفانه و بی طرفانه قضاوت کنیم.

در واقع با کمی تدبیر می توانیم ریشه مشکلات را یافته و متوجه بشویم که در کدام حوزه های زندگی بایستی با احتیاط بیشتر رفتار کنیم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

تجربه پخت کیک در باشگاه کتابخوانی اردیبهشت با طعم کیک و عطر قهوه

کیک هویج

اولین تجربه

اولین تجربه کیک پزیم در سال ۱۴۰۰ با شروع گروه کتابخوانی اردیبهشت با طعم کیک و عطر قهوه همراه شد. یک روز بعد از تاسیس گروه راهی بازار شدم و سایل مورد نیاز برای پخت یک کیک هویج از کیک های مورد علاقه ام است را تهیه کردم. چند قالب کیک پزی هم تهیه کردم قالب های قبلی ام کیک ها را خراب می کرد طوری که دیگر هیچ میلی به پختن کیک نداشتم. همزن مشترک را از خانه خواهرم گرفتم. این همزن برای مادرم بود، مادر که دیگر حوصله پخت کیک نداشت ان را به ما داد و ما که گاه گاه هوس کیک بسرمان میزد هیچکداممان همزن جدیدی نخریدیم و با همان همزن به صورت اشتراکی کارمان را راه می انداختیم. خوبی همسایه بودن مان این است که می توانیم از برخی وسایل غیر ضروری اشتراکی استفاده کنیم.

حالا هر وقت هر کداممان بخواهد کیک درست کند دیگری متوجه می شود و کیک مان را هم خانوادگی در خانه مادر میل می کنیم. کیک هویج با همکاری دخترک زود آماده شد اما کوهی از ظرف برایم به یادگار گذاشت. کیک را در داخل قالب های کوچک و بزرگ ریختیم. قالب کوچک برای بازی دخترک با دوستانش و قالب بزرگ برای مهمانی شب، از دستور کمی تخطی کرده بودم. هویجش را بیشتر و آردش را کمتر و شکرش را هم کمی بیشتر ریخته بودم. ظرف هایم که تمام شد سراغ نمازی رفتم که از ظهر تنبلی می کردم  و مرتب به بعد از کار دیگری موکولش می کردم. نماز با عطر گرم دارچین همراه شد و خستگی روز شلوغم را از تنم درآورد. حتی اگ خوش طعم هم نباشد، تمام زحمتش به پیچیدن عطر خوب دارچین در خانه و ان یک لحظه حس خوب می ارزد. اما نه خوشمزه بود وقتی سس شکلاتی را روی کیک دخترک می ریختم و آن را برای حس خوب او از سوپرایز دوستش تزیین می کردم کمی کیک را چشیدم. ان کیک فوق العاده بود، خوشمزه ترین کیک هویجی که تا بحال خورده بودم. کیکی که به لطف شکمو بودن جناب همسر و وجود گردوی فراوان در خانه پر گردو شده بود و با آن همه شوق و عشق درست شده بود مگر می شد که خوشمزه نباشد.

می خواهم یک اعتراف بکنم. سمپوزیوم توسعه فردی و شرکت در گروه کتاب خوانی مهر و ماه یرایم دستاوردهای زیادی داشته است. یکی از همین دستاوردها روبرو شدن من با ترس هام بوده است. من مدت ها بود که خیلی از کارها را کنار گذاشته بودم، چون می ترسیدم که خراب کنم یا آن طوری که باید خوب از آب در نیاید. همین شده بود که دیگر دست و دلم به انجام هیچ کاری نمی رفت. حتی در ساختن گروه هم اولش می خواستم بگویم که خو این یک کار را انجام نمی دهم. همه تمرین ها را انجام داده ام حالا به جایی برنمی خورد که اگر این یک مورد را انجام ندهم. مثل قضیه سایت می خواستم بازهم بی خیال شوم. اما همان طور که سایتم را راه اندازی کردم گروه را هم با ایده تلفیق کتاب  و کیک تاسیس کردم. صد سال بود که دستور کیک هویج را دوستم برایم فرستاده بود. اما آخرین بار وقتی می خواستم به یک میهمانی بروم کیک را از یک قناد خانگی خریدم. بالاخره کیک هویج را- این را نمی دان چرا مرا به یاد کلاس درس و آقای قائدی بیچاره انداخت. این همه را در جمله هست و درست همین یک را حواس مرا پرت کرد.- خودم درست کردم. خیلی هم راحت بود فقط کارش زیاد بود که آن هم فدای سرم به زحمتش می ارزید. من امروز دست به عمل زدم و مستقیم وارد کار شدم و تمام درس هایی که از کتاب خواستن، توانستن، نیست را به صورت عملی فرا گرفتم.

دومین تجربه

از درست کردن کیک هویج چنان تجربه ی لذت بخشی عایدم شده بود که تصمیم گرفتم برای دومین بار هم آن کیک را درست کنم اما جلوی وسوسه درست کردن برای سومین بار ایستادم و به تجربه دیگری که همان کروسان خانگی بود، اقدام کردم. منتها من که در دستور قبلی با کمی خلاقیت دستور را تا حدودی تغییر داده بودم اینجا هم تغییرات خودم را اعمال کردم و شکر و تخم مرغ و مخمرش را کمی بیشتر کردم از آن طرف آردش را هم کمتر کردم. نتیجه را با وجود اینکه هنوز هم شیرینی اش کم بود، دوست داشتم و فوق العاده شیرین و لذت بخش بود. باور کنید از ان همه کروسان فقط یکی قسمت خودم شد و لذت خوردن یک چای یا قهوه با آن کروسان هم نصیبم نشد.

اما باید اعترافی بکنم. با اینکه همه موادش را از روز قبل آماده کرده بودم اما دستور کار چند مرحله ای را که دیدم می خواستم از این تجربه انصراف بدهم و کمی جا زده بودم. اما خوشبختانه مدیریت باشگاه کتاب خوانی اردیبهشت با طعم کیک و عطر قهوه به عهده من بود و این تعهد به من اجازه نداد که منصرف شوم و حالا خیلی خیلی خوشحالم که منصرف نشدم و تجربه جدیدی کسب کردم.

زندگی همه انسان ها لحظات شاد و غمگین رو توامان باهم دارد و گاهی پیش می آید که این توازن بهم می خورد و کفه ترازو به نفع دیگری سنگین می شود. اما وظیفه ماست که اجازه ندیم کفه ترازوی غم سنگین بشه. درست کردن کیک و شیرینی هم بهونه ای هست تاشادی ها رو بیشتر کند.

عهدیه یکی از هم گروهی ها از تجربه پخت کروسان اینطور می گوید:

شنبه تصمیم به پخت کروسان گرفتم. ظهر خمیر رو آماده کردم به دلیل اینکه تجربه دومم بود می دانستم که باید زمان بیشتری را برایش در نظر بگیرم. ظهر شروع به کار کردم تا عصر تمام شود. همیشه درست کردن خمیر حس خوبی به من می دهد. حسی از آرامش و لطافت.

عصر که شروع به باز کردن خمیر کروسان کردم پسرم رهام با آمادگی کامل برای کمک کردن پش قدم شد. من هم با تمام وجود از این توفقیق اجباری استقبال کردم و همراه با او مشغول به کار شد. دوساعتی طول کشید که همه کروسان ها اماده شوند و نتیجه عالی بود. مرحله آخر نوش جان کردن کروسانها همراه با مطالعه کتاب خودشناسی از آلن دوباتن بود.

 نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده