اندر احوالات من

اندر احوالات من

درود بر زهرا خاتون دوست گرامی و هم مسلکمان

گفته بودید که شرحی از احوالاتمان برایتان بنویسیم. این چند روز حوصله شرح حال نویسی نداشتیم و سرمان به کارهای دیگری گرم بود؛ اما امروز بالاخره قسمت شد و چند صفحه از کتاب ابله داستایسفکی را خواندیم و البته که رونویسی هم داشتیم. در حین رونویسی متوجه شدیم که چقدر داستایسفکی به جزئیات می‌پردازد و مثل یک نقاش ماهر تصویر را به وضوح برای خواننده خلق می‌کند. در حین رونویسی چند کلمه‌ای را در حاشیه دفتر نوشتیم و بلافاصله بعد از اتمام رونویسی‌ به سراغ نوشتن داستانکی با این کلمه‌ها رفتیم. داستانمان در یک ایستگاه قطار اتفاق می‌افتاد و هر کاری کردیم که یک صفحه بشود، نشد.البته که بیشتر شد. بیشتر بخوانید

تمرینی برای مونولوگ نویسی یا تک گویی

تمرینی برای مونولوگ نویسی یا تک گویی

مغرور

مغرور هستی درست؛ اما این غرورت به درد من نمی‌خورد. من این غرور تو را دوست ندارم.  راستش را بخواهی من از همه آدم‌های مغرور بیزارم. آدم‌های مغرور طوری راه می‌روند و به اطراف نگاه می‌کنند که  دل مرا خالی می‌کنند. بیشتر بخوانید

نامه ای به سمانه

سمانه عزیزتر از جانم

تو با این نامه که دل من رو ریش کردی. ببین من که نمی خواستم همینجوری بزارم و برم. تو خودت هیچ جوره با دل من راه نیومدی. تو میگی ما مال همیم. قبول. منم فکر می کردم من و تو مال همیم؛ اما قبول کن که با دلم بد تا کردی. این همه من قربون صدقه اون چشم و ابروی قشنگت رفتم و خواستم سمرقند و بخارا رو به قول حافظ جان به خاطر تو ببخشم؛ اما تو سر چیزای الکی با من بحث کردی. آخه منم غرور دارم. چندبار کوتاه بیام. آخرسرم این تو بودی که گفتی از دستم خسته شدی منم که مثل همیشه گفتم چشم و رفتم که رفتم. حالا تو رفتی یه جایی و بعدش متحول شدی و میگی با لیاقت باشیم بازم من میگم چشم. اصلاً هرچی تو بگی؛ اما نشه که باز فیلت یاد هندوستان کنه و بعد دو روز بگی نمی خوامت ها. باور کن که دیگه طاقت این وصل و فراق های مکرر رو ندارم. تو میگی ما میتونیم با هم کارای بزرگی کنیم؛ اما من دنبال کارای بزرگ نیستم. من میگم باید، فقط  یه کار انجام بدیم. باید راه درست رو پیدا کنیم. تو میتونی به هر دو مون کمک کنی. سوال پرسیدنات تو رو به وادی شک میبره. شک خوبه. من بلد نبودم سوال بپرسم. فکر می کردم اگه شک کنم ایمانم از بین میره؛ اما تو خوب سوال می پرسی. اصلاً باید سوال پرسید. فکر کنم این سوال نپرسیدنای من به حافظه تاریخیم بر می گرده. یکی از اجداد من با الحاکم بامرالله ملاقات داشته. تا اومده سوال بپرسه، الحاکم سرش رو با شمشیر قطع کرده. بعد اون ما هیچ کدوممون سوال نپرسیدیم. همین جوری اومدیم جلو و هرچی بهمون گفتن قبول کردیم؛ اما تو خوب سوال می پرسی. سمانه جان راستش رو بخواهی همشم تقصیر تو نبود. تو سوال می پرسیدی و من به حافظه تاریخیم رجوع می کردم و می ترسیدم. از تو ، از سوالت از خودم از ایمانم که ممکن بود از بین بره می ترسیدم بعد ازت دور می شدم.

ولی تو این تنهایی ها یه طومار سوال درست کردم و مثل مولانا دیوانه شدم و دنبال شمس افتادم. سمانه این روزا روی یه پلم به باریکی یه تار مو، می ترسم ازش عبور کنم. نمی دونم اون ور نوره یا تاریکی. سمانه تو میتونی کمک کنی. راست میگی بیا بی لیاقت نباشیم و دست هم رو بگیریم. من توی مسیرم به یه همراه نیاز دارم. یکی که مطمئنم کنه از قدم هایی که بر می دارم. تو این همراهی درسته. اگه این همراه تو نیستی پس کیه؟

عاشق دلخسته قدیمی، کیارش

جواب نامه سمانه به کیارش

کیارش دلشکسته‌ی من. قربون دل شکستت. سمانه پیشمرگت بشه. یه لحظه وایسا. چی؟ چی گفتی؟؟؟ مگه تو رفته بودی؟
کیارش میام چپ و راستت می‌کنما…
فدای دل ریشت. دل دشمنات ریش شه به حق پنج تن.
من؟ من کی گفتم از دستت خسته شدم؟ منِ بیچاره فقط دلم واست تنگ شده بود. خواستم قمپز در کنم. تو باید بفهمی دیگه. اینارم من بیام بهت یاد بدم؟ داری یه کاری می‌کنی من بداخلاق شم و چیزی بنویسم که بعدش پشیمون شم. لا اله الا الله.
داری بهم تیکه می‌ندازی؟ من متحول شدم؟ فقط گفتم بیا با لیاقت باشیم. چرا چوب گرفتی دستت داری می‌زنی؟ حالا که نه طاقت وصل و فراق‌های مکرر داری و نه می‌خوای کار بزرگی انجام بدی، منم می‌خوام فعلن درسمو ادامه بدم. خداحافظ تا به قیامت.
چرا اول نامه می‌زنی و آخراش عزیز و مهربون می‌شی؟ خدا نکنه دیوونه شی. ایشالا دشمنات دیوونه شن بازم به حق پنج تن.
نمنه؟ دیوونه شدی افتادی دنبال شمس. شمس صداش می‌کنی ؟ توی گوشیت اسمشو چی سیو کردی؟کیارش خجالت نمی‌کشی میفتی دنبال دختر مردم بعد میای اینو واسم می‌نویسی؟
می‌خواستی نیفتی دنبال شمسی که حالا نفهمی اون ور نوره یا تاریکی. به من چه؟ برو شمسی رو همراه خودت کن.
مرسی اه
سمانه‌ای که تصمیم گرفت سمانه‌ی تو نباشد. ایــــــــــــــــــــــــــــــش.

پ.ن یک: نویسنده مسئولیت خوددرگیری سمانه را به هیچ عنوان قبول نمی‌کند.
پ.ن دو: این سمانه حاصل پیوند وقت کم و پراکندگی ذهن نویسنده می‌باشد. با تشکر.

 

نامه‌ای به صبا- نامه دوم

نامه‌ای به صبا- نامه دوم

صبا جان می‌خواستم جواب این نامه‌ات را بگذارم برای چند روز بعد؛ اما انصاف نبود بعد از چند بار خواندن و یادداشت برداری از نکات مهمش آن را به روز بعد یا بدتر از آن به چند روز بعد موکول کنم.

بیشتر بخوانید

نامه‌ای به صبا

نامه‌ای به صبا

صبای نازنینم ازمن خواسته بودی که برایت بنویسم. چه خوشبختم که با چون تویی آشنا شدم.  تویی که قرار نداری تا معانی را بیابی. تویی که بر خلاف دیگر همسالانت نیستی و اصولاً دغدغه مندی و دغدغه ات از جنس خوبیست. یک دغدغه جمعی برای پرواز روح‌های در زندان‌های انفرادی. از من سوالی پرسیده بودی که می‌خواهم، تکلیف آن را در همین بندهای اول نامه‌ام روشن کنم. من در نامه‌ای که به چیستا نوشته بودم، دلگیر بودم. دلم گرفته بود. بیشتر بخوانید

کتاب باشگاه پنج صبحی ها

دوست عزیز می دانید به تازگی چه چیزی را کشف کرده ام؟

نمی دانید چقدر از این کشف تازه ام شگفت زده ام. انقدر که می خواهم فریاد بزنم و آن را به همگان بگویم. اما بعد دیدم چه فایده دارد کشف به این مهمی را برای کسانی بازگو کنم که هیچ از آن نمی فهمند و مرا مورد تمسخر قرار می دهند.

بنابراین دست به کار شدم تا برای شما نامه بنویسم. شما همیشه مرا درک می کنید. شما با دیگران فرق می کنید. شما می دانید چه می گویم شاید شما هم قبلا به این شهود رسیده باشید. البته که حتما رسیده اید. امکان ندارد من حقیر که از لطف شما تا به اینجا آمده ام به این ادراک برسم و شما نرسیده باشید. چه می گویم مسخره است معلوم است که شما خودتان همه چیز را می دانید اما بگذارید برایتان کشفم را واگویه کنم. امروز در حال خواندن کتابی که به پیشنهاد شما تهیه کرده ام، بودم که درهای عظیمی از دانش به سویم گسترده شد و برای اولین بار دلم خواست که فانی نبودم و آنقدر عمر می کردم که هیچ کتابی را نخوانده وانگذارم.

می دانید چه می گویم؟ در ساحل زیبایی ایستاده و نگاهم به دریای عظیم و بیکران پیش رویم بود و می خواستم تن خود را با انوار طلایی خورشید و لطافت آب بپوشانم. هیچ وقت اینطور از وجود دریا لذت نبرده بودم. نسیمی خنک از جانب دریا به سمت من آمد و گونه هایم را نوازش داد. شعفی کودکانه تمام وجودم را در برگرفت. چطور من در تمام این سال ها چنین حسی را تجربه نکرده بودم؟ تمام سال هایی که از سر اجبار کتاب هایی را می خواندم که برایم پشیزی ارزش نداشت. دوران مدرسه ام با حس انسانی در بند به نابودی کشیده شده بود. اما حال مثل پرنده ای بر فراز اقیانوس بیکران به پرواز در آمده بودم. می دانید این حس شگفت انگیز را با خواندن چه جمله ای دریافت کردم؟

دوست دارم آن جمله جادویی را با شما درمیان بگذارم. شما هم قبلا جملات جادویی زیادی خوانده اید و می دانید چه می گویم. جمله ای که تمام وجودتان را متحول می کند. بله دوست عزیز، جمله جادویی من این بود.« کاری که شما در دنیا می کنید نشانه ی احترامی است که برای خودتان قائل هستید. کسانی که از حرمت نفس برخوردارند، هرگز جرئت نمی کنند کار متوسطی از خود بروز دهند؛ زیرا از اعتبارشان بیش از اندازه می کاهد.»

شاید این جمله برای شما چندان تاثیر گذار نباشد اما برای من همان نسیم فرح بخشی بود که از جانب دریا می وزید و وجودم را سرشار از شادی می کرد. دوست عزیز نمی دانید چقدر خوشحالم از این جهت که با شما آشنا شدم و شما این کتاب را به من معرفی کردید. کتابی که به یقین زندگیم را متحول خواهد کرد. اما شاید شما به من بگویید که این خود تو بودی که به خودت کمک کردی تا با حرف های من نور امید را در دلت روشن کنی. راست می گویید شاید چند سال پیش من چنین ادراکی نداشتم اما شما درست زمانی به زندگی ام وارد شدید که من با تمام وجود به دنبال تحول و تغییری عظیم بودم. شما موقع درستی به زندگیم آمدید و من بازهم از شما سپاسگزارم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

نامه هایی در باب خودشناسی

نامه اول

قبل از هرچیز بگذار برایت خاطره ای را بگویم:

چند روز پیش، دوستی مطلبی را برایم گفت که خودم می دانستم. منتها می خواستم آن را نادیده بگیرم تا زندگی ام برهم نخورد. اما انگار حرف آن دوست، تمام احساسات و هیجانات پنهان شده ام را بیرون کشید. چند ساعت بعد بدون تامل عین آن حرف را به همسرم انتقال دادم. می دانی  تصور کنی چه اتفاقی افتاد؟ تصورش هم سخت است. با آنکه بین من و همسرم هیچ مشکلی وجود نداشت اما در آن لحظه بحثی داغ میانمان شکل گرفت.

 من چند کار اشتباه را به طور همزمان با هم انجام دادم. اول اینکه موقعیت همسرم-از سرکاربازگشته و به شدت خسته بود- را نسنجیدم. بعد هم آن حرف را خیلی تلخ و نسنجیده- تحقیرآمیز- انتقال دادم و بدتر از همه آنها این بود که بعد که او خواست در مقام دفاع بربیاید از دست او ناراحت شدم و  برای ناراحتی هایم دلایل واهی آوردم. من در گفت و گوی با دوستم از چیزی رنجیده بودم. اما نمی دانستم چیست. رنجشم را بر سر همسرم خالی کردم و جدالی میان ما صورت گرفت و نراحتی ام شدت یافت. بعد نشخوارهای ذهنی ام شروع شد و مرتب خودم را به خاطر حرفی که گفته بودم توبیخ می کردم. دائم می گفتم ای کاش آن حرف را نگفته بودم.

عزیز من در دعوا حلوا خیرات نمی کنند. برای ما هم از این قائده مستثنا نبود و همسرم مرتب با دست گذاشتن روی نقاط ضعف من، مرا شکنجه می داد. در نهایت من واکنش گریز را انتخاب کردم. خوب شد که تو آنجا نبودی. نمی دانم شاید هم اگر بودی اصلا هیچکدام این بحث ها صورت نمی گرفت. اما خوب شد که نبودی، چون نمی خواستم شاهد شکستنم باشی. من شکسته بودم و نیاز به تنهایی داشتم که بتوانم  شکسته های وجودم را دوباره از نو بسازم و درک کنم که چه اتفاقی افتاده است. فقط چند روز ننوشته بودم. زمانی که می نوشتم، نوشته هایم می توانست باعث شود که بلند بلند فکر کنم و احساساتم را از تاریک ترین زوایای ذهنم بیرون بکشم و خودم را بهتر بشناسم. من باید می نوشتم. اما در آن خیابان بلند، مجالی برای نوشتن نبود. شروع کردم از ابتدای روز، تمام اتفاقاتی که بر من گذشته بود را بررسی کردم. باورت می شود، من پنج صبح  بیدار شده بودم. چند جا رفته بودم و مهمان هم داشتم و آخر سر هم کارهای آشپزخانه را به تنهایی انجام داده بودم. من فقط بی خواب بودم و این بی خوابی و خستگی باعث شده بود که دچار این اشتباه وحشتناک شوم.  بعد از اینکه به اشتباهم پی بردم، توانستم بحران پیش آمده را به صورت موقت حل کنم. مدیریت کامل آن بحران نیاز به تامل و تفکر بیشتری داشت و لازم بود که من بیشتر به احساسات سرکوب شده ام توجه کنم. شناخت خود، یکی از مسائلی است که باعث می شود با این بحران ها کمتر دست و پنجه نرم کنیم. روز بعد بدون توجه به برنامه همیشگی ام تصمیم گرفتم که بیشتر بخوابم. وقتی از خواب بیدار شدم تمام اتفاقات دیروز مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشتند و منو توانستم با نوشتن و فکر کردن همه چیز را حلاجی کنم.  و بعد از اتمام مراقبه ای که داشتم به همسرم زنگ زدم و با او گفت و گویی مناسب انجام دادیم. بعد از پایان گفت و گو دیگر هیچ دلخوری نبود. من مصر هستم که تو به شناخت خلقیات و درونیات خودت روی بیاوری تا آسیب هایی را که من و پیشینیانم دیده ایم، تو نبینی. همه این ها باعث می شود که تصمیم گیری های درست تر در زندگی داشته باشی. بگذار یک حقیقت را به تو بگویم که ما دوستمان را بهتر از خودمان می شناسیم. برای اینکه همیشه می ترسیم که به ناشناخته های درونمان نفوذ پیدا کنیم. شناخت یک سیاره در جایی از کهکشان برایمان از شناختن خودمان ساده تر است. اگر خوب به خودت توجه کنی، با طبیعت و طبعت بیشتر آشنا باشی، توصیه های یک کتاب روانشناسی که بیشتر کلی است و برای موارد خاص نوشته نشده است، باعث دردسر تو نمی شود. می توانی با استفاده از خلقیات خودت، توصیه های ارزشمند را شخصی سازی کنی  و آن طور که مناسب تو است از آن بهره بگیری.

با بازخورد یکی از خواننده ها، نامه ای را که در اوایل شروع نوشتن، نگاریده بودم را بارها بازخوانی کردم و در نهایت تصمیم به تغییراتی در این نامه گرفتم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده