کتاب باشگاه پنج صبحی ها

دوست عزیز می دانید به تازگی چه چیزی را کشف کرده ام؟

نمی دانید چقدر از این کشف تازه ام شگفت زده ام. انقدر که می خواهم فریاد بزنم و آن را به همگان بگویم. اما بعد دیدم چه فایده دارد کشف به این مهمی را برای کسانی بازگو کنم که هیچ از آن نمی فهمند و مرا مورد تمسخر قرار می دهند.

بنابراین دست به کار شدم تا برای شما نامه بنویسم. شما همیشه مرا درک می کنید. شما با دیگران فرق می کنید. شما می دانید چه می گویم شاید شما هم قبلا به این شهود رسیده باشید. البته که حتما رسیده اید. امکان ندارد من حقیر که از لطف شما تا به اینجا آمده ام به این ادراک برسم و شما نرسیده باشید. چه می گویم مسخره است معلوم است که شما خودتان همه چیز را می دانید اما بگذارید برایتان کشفم را واگویه کنم. امروز در حال خواندن کتابی که به پیشنهاد شما تهیه کرده ام، بودم که درهای عظیمی از دانش به سویم گسترده شد و برای اولین بار دلم خواست که فانی نبودم و آنقدر عمر می کردم که هیچ کتابی را نخوانده وانگذارم.

می دانید چه می گویم؟ در ساحل زیبایی ایستاده و نگاهم به دریای عظیم و بیکران پیش رویم بود و می خواستم تن خود را با انوار طلایی خورشید و لطافت آب بپوشانم. هیچ وقت اینطور از وجود دریا لذت نبرده بودم. نسیمی خنک از جانب دریا به سمت من آمد و گونه هایم را نوازش داد. شعفی کودکانه تمام وجودم را در برگرفت. چطور من در تمام این سال ها چنین حسی را تجربه نکرده بودم؟ تمام سال هایی که از سر اجبار کتاب هایی را می خواندم که برایم پشیزی ارزش نداشت. دوران مدرسه ام با حس انسانی در بند به نابودی کشیده شده بود. اما حال مثل پرنده ای بر فراز اقیانوس بیکران به پرواز در آمده بودم. می دانید این حس شگفت انگیز را با خواندن چه جمله ای دریافت کردم؟

دوست دارم آن جمله جادویی را با شما درمیان بگذارم. شما هم قبلا جملات جادویی زیادی خوانده اید و می دانید چه می گویم. جمله ای که تمام وجودتان را متحول می کند. بله دوست عزیز، جمله جادویی من این بود.« کاری که شما در دنیا می کنید نشانه ی احترامی است که برای خودتان قائل هستید. کسانی که از حرمت نفس برخوردارند، هرگز جرئت نمی کنند کار متوسطی از خود بروز دهند؛ زیرا از اعتبارشان بیش از اندازه می کاهد.»

شاید این جمله برای شما چندان تاثیر گذار نباشد اما برای من همان نسیم فرح بخشی بود که از جانب دریا می وزید و وجودم را سرشار از شادی می کرد. دوست عزیز نمی دانید چقدر خوشحالم از این جهت که با شما آشنا شدم و شما این کتاب را به من معرفی کردید. کتابی که به یقین زندگیم را متحول خواهد کرد. اما شاید شما به من بگویید که این خود تو بودی که به خودت کمک کردی تا با حرف های من نور امید را در دلت روشن کنی. راست می گویید شاید چند سال پیش من چنین ادراکی نداشتم اما شما درست زمانی به زندگی ام وارد شدید که من با تمام وجود به دنبال تحول و تغییری عظیم بودم. شما موقع درستی به زندگیم آمدید و من بازهم از شما سپاسگزارم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

نامه هایی در باب خودشناسی

نامه اول

قبل از هرچیز بگذار برایت خاطره ای را بگویم:

چند روز پیش، دوستی مطلبی را برایم گفت که خودم می دانستم. منتها می خواستم آن را نادیده بگیرم تا زندگی ام برهم نخورد. اما انگار حرف آن دوست، تمام احساسات و هیجانات پنهان شده ام را بیرون کشید. چند ساعت بعد بدون تامل عین آن حرف را به همسرم انتقال دادم. می دانی  تصور کنی چه اتفاقی افتاد؟ تصورش هم سخت است. با آنکه بین من و همسرم هیچ مشکلی وجود نداشت اما در آن لحظه بحثی داغ میانمان شکل گرفت.

 من چند کار اشتباه را به طور همزمان با هم انجام دادم. اول اینکه موقعیت همسرم-از سرکاربازگشته و به شدت خسته بود- را نسنجیدم. بعد هم آن حرف را خیلی تلخ و نسنجیده- تحقیرآمیز- انتقال دادم و بدتر از همه آنها این بود که بعد که او خواست در مقام دفاع بربیاید از دست او ناراحت شدم و  برای ناراحتی هایم دلایل واهی آوردم. من در گفت و گوی با دوستم از چیزی رنجیده بودم. اما نمی دانستم چیست. رنجشم را بر سر همسرم خالی کردم و جدالی میان ما صورت گرفت و نراحتی ام شدت یافت. بعد نشخوارهای ذهنی ام شروع شد و مرتب خودم را به خاطر حرفی که گفته بودم توبیخ می کردم. دائم می گفتم ای کاش آن حرف را نگفته بودم.

عزیز من در دعوا حلوا خیرات نمی کنند. برای ما هم از این قائده مستثنا نبود و همسرم مرتب با دست گذاشتن روی نقاط ضعف من، مرا شکنجه می داد. در نهایت من واکنش گریز را انتخاب کردم. خوب شد که تو آنجا نبودی. نمی دانم شاید هم اگر بودی اصلا هیچکدام این بحث ها صورت نمی گرفت. اما خوب شد که نبودی، چون نمی خواستم شاهد شکستنم باشی. من شکسته بودم و نیاز به تنهایی داشتم که بتوانم  شکسته های وجودم را دوباره از نو بسازم و درک کنم که چه اتفاقی افتاده است. فقط چند روز ننوشته بودم. زمانی که می نوشتم، نوشته هایم می توانست باعث شود که بلند بلند فکر کنم و احساساتم را از تاریک ترین زوایای ذهنم بیرون بکشم و خودم را بهتر بشناسم. من باید می نوشتم. اما در آن خیابان بلند، مجالی برای نوشتن نبود. شروع کردم از ابتدای روز، تمام اتفاقاتی که بر من گذشته بود را بررسی کردم. باورت می شود، من پنج صبح  بیدار شده بودم. چند جا رفته بودم و مهمان هم داشتم و آخر سر هم کارهای آشپزخانه را به تنهایی انجام داده بودم. من فقط بی خواب بودم و این بی خوابی و خستگی باعث شده بود که دچار این اشتباه وحشتناک شوم.  بعد از اینکه به اشتباهم پی بردم، توانستم بحران پیش آمده را به صورت موقت حل کنم. مدیریت کامل آن بحران نیاز به تامل و تفکر بیشتری داشت و لازم بود که من بیشتر به احساسات سرکوب شده ام توجه کنم. شناخت خود، یکی از مسائلی است که باعث می شود با این بحران ها کمتر دست و پنجه نرم کنیم. روز بعد بدون توجه به برنامه همیشگی ام تصمیم گرفتم که بیشتر بخوابم. وقتی از خواب بیدار شدم تمام اتفاقات دیروز مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشتند و منو توانستم با نوشتن و فکر کردن همه چیز را حلاجی کنم.  و بعد از اتمام مراقبه ای که داشتم به همسرم زنگ زدم و با او گفت و گویی مناسب انجام دادیم. بعد از پایان گفت و گو دیگر هیچ دلخوری نبود. من مصر هستم که تو به شناخت خلقیات و درونیات خودت روی بیاوری تا آسیب هایی را که من و پیشینیانم دیده ایم، تو نبینی. همه این ها باعث می شود که تصمیم گیری های درست تر در زندگی داشته باشی. بگذار یک حقیقت را به تو بگویم که ما دوستمان را بهتر از خودمان می شناسیم. برای اینکه همیشه می ترسیم که به ناشناخته های درونمان نفوذ پیدا کنیم. شناخت یک سیاره در جایی از کهکشان برایمان از شناختن خودمان ساده تر است. اگر خوب به خودت توجه کنی، با طبیعت و طبعت بیشتر آشنا باشی، توصیه های یک کتاب روانشناسی که بیشتر کلی است و برای موارد خاص نوشته نشده است، باعث دردسر تو نمی شود. می توانی با استفاده از خلقیات خودت، توصیه های ارزشمند را شخصی سازی کنی  و آن طور که مناسب تو است از آن بهره بگیری.

با بازخورد یکی از خواننده ها، نامه ای را که در اوایل شروع نوشتن، نگاریده بودم را بارها بازخوانی کردم و در نهایت تصمیم به تغییراتی در این نامه گرفتم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده