روز هفدهم، هیجدهم و نوزدهم از چگونه کمال گرا نباشیم.

تردید در مورد انجام کارها

ما عادت داریم با پیش بینی موانع و سختی های پیش روی انتخابمان، از انتخابمان صرف نظر کنیم. اما استفاین گایز می گوید که به جای پیش بینی تجربه کردن را انتخاب کنید.

فرض کنید که در انجام کاری تردید دارید. بهترین انتخابتان این است که تا مطمئن شدن از انجام آن کار، آن را به تاخیر بیندازید. اما تاخیر به چه بهانه ای؟

پدر من همیشه عادت داشت که بگوید فردا و هیچ وقت فردای مورد نظرش نیامد. همیشه آرزوی رفتن به خانه ای روستایی را داشت اما تنها در حد آرزو  ماند، چون مرتب با تردیدی که داشت، تصمیماتش را به تاخیر می انداخت.

پیش بینی کردن اولین دلیلی است که مردم در مورد انجام کارها، تردید می کنند.

پیش بینی به معنای پیش گویی و تصور کردن نتیجه کاری است. معمولا هم صحیح نیست.

یکی از ویژگی های ذهن ناخودآگاه این است که تمایلی به تغییر ندارد و سعی می کند افکار آگاهانه تان را متمایل به وضعیت سکون کند و ارائه دادن پیش بینی های ناصحیح یکی از راه هایی است که این کار را انجام دهد.

اجازه دهید تجربه معلم شما باشد.

 پیش بینی بر پایه فرضیه و نظریه است. تنها راهی که می توانید از نحوه انجام کاری مطمئن شد، امتحان کردن آن است.

برای آنکه بیشترین نتیجه را بگیرید، همان طور که کاری را پیش بینی می کنید، آن را یادداشت کنید. سپس وارد میدان عمل شده و نتایجی که در واقعیت گرفتید را نیز یادداشت کنید. مطمئنا نتایج کاملا با هم متفاوت هستند.

بخش هایی از زندگی که نیاز به مقاومت بالایی دارند، از ظرفیت بالایی برای پیش بینی برخوردارند.

برخی از پیش بینی ها هم درست از آب در می آیند. اما حداقل سعی کنید عامل ازار دهنده در مورد کار را بیابید و با برنامه ریزی آن را به حداقل برسانید.

وقتی در مورد انجام کاری تردید داریم، آن را به تاخیر می اندازیم. دلایل به تاخیر انداختن کارها متفاوت است. ما به دلیل کاری نداریم. با بررسی عملکرد تاخیر، ریشه آن را می یابیم.

تعریف تاخیر: ناتوانی در وارد شدن از مرحله تصمیم به اجرا

مکانیسم تصمیم گیری به این صورت است که ابتدا تامل می کنیم و انتخاب هایمان را سبک و سنگین می کنیم و سپس ان ها را اجرا می کنیم.

اقدام به انجام کاری به این معناست که دیگر نمی توانید در آن زمان کار دیگری را انجام دهید.

اگر متعهد شوید که وظیفه ای را انجام دهید، فکرتان به مرحله اجرا تغییر جهت می دهد و شما اقدام به انجام کاری خواهید کرد.

افرادی که کارهایشان را مدام به تاخیر می اندازند و در مرحله تامل می مانند این است که نمی توانند خودشان را ملزم به انجام وظیفه ای خاص کنند.

کمال گرایی و ترس اولویت ها را وارونه می کند.

کمال گرایی ترس را به همراه می آورد یا به دنبال ترس خودش را نشان می دهد.

کمال گرایی و ترس با یکدیگر پیوند ناگسستنی ایجاد کرده اند.

مهمترین کارها معمولا وحشتناک ترین کارها هستند و کمال گرایان از انجامش می ترسند و مرتب آن ها را به تاخیر می اندازند و ترجیح می دهند به جای آن بازی کنند یا در صفحات وب بچرخند.

بسیاری از مردم از برچسب کمال گرایی به عنوان نقابی برای ترس هایشان استفاده می کنند.

در زندگی واقعی، شرایط کاری و نتایج به دست آمده از آن، هرگز در حد کمال نخواهند بود.

معمول گرا ها بهانه تراشی را در هم می شکنند و حس شکست را از بین می برند و قطعا پیروز می شوند. حتی اگر شکست بخورند، هم ان را بخشی از پیروزی می دانند چرا که از هر شکست درس می گیرند.

داستان غم انگیز تصمیم گیرنده کمال گرا

با گذر زمان شیرینی لذت های مداوم، بی مزه می شود و سختی های مداوم نیز، تلخی شان را از دست می دهند.

نیکو فریجا

آزمون و خطا راهیست به سوی پیشرفت

اگر اجازه بدهید که هر مشکلی شما را از کاری باز بدارد، خود را از یک زندگی پرمعنا محروم کرده اید. اگر تا جایی که توان دارید، برای هر آنچه که می خواهید، تلاش کنید، همه مشکلات را حل خواهید کرد.

تصمیم گیری سریع

زمان بندی، سختی کار، پاداش، ریسک، جایگزین ها و انتظارات و.. تصمیم گیری را سخت می کند.

اگر بعد از انتخاب در انجام کار تردید کنید دوباره به مرحله تامل باز می گردید و ذهن کمال گرایتان اجازه نمی دهد که کاری را صورت دهید.

من گاهی بین نقاشی کشیدن و نوشتن می ماندم  و درنهایت هیچ کدام را انجام نمی دادم. اما حالا می دانم چه کار کنم هر کدام را که انتخاب می کنم، سریع ماشه را می کشم.

وقتی تصمیم گرفتید که کاری را انجام دهید سریع انجامش دهید. اگر بخواهید قبل از انجام ان ، چیزی بخورید یا پیامرسان تان را چک کنید، دوباره به مرحله تامل برمی گردید.

در مورد فعالیت هایی با ریسک بالا تامل کنید و فعالیت هایی که ریسک پایینی دارند را سریع انجام دهید. توجه کنید که تامل کردن انرژی بالایی از شما می گیرید.

ما از روی عادت و به دلیل داشتن ذهن های تحلیلی در مورد هر کار ساده و کوچک هم تامل می کنیم.

روز شانزدهم با چگونه کمال گرا نباشیم.

همه اشتباهات یکسان نیستند.

چرا این طور می شود؟

ما از برخی از اشتباهات به سادگی می گذریم. اما در برابر برخی اشتباهات عکس العمل وحشتناکی داریم. مثلا وقتی کار لباس شویی به اتمام رسید و متوجه شدیم تعدادی لباس کثیف را فراموش کرده ایم خیلی به خودمان سخت نمی گیریم. اما اگر در یک سخنرانی یک تپق داشته باشیم، مرتب خودمان را تنبیه و سرزنش می کنیم.

به این دلیل که اشتباهات یکسان نیستند. در واقع این موضوع اشتباه کردن نیست که اذیتمان می کند. ترس ما از این است که اشتباهاتمان تعیین کند که چه شخصی هستیم.

باید بدانید که اشتباهاتمان نیستند که ما را تعریف می کنند و آینده مان را شکل می دهند. بلکه واکنش ما نسبت به آنهاست که تعیین کننده است. اگرچه که انجام هر کار اشتباهی، حس یکسانی را در ما بوجود نمی آورد. اما بایستی واکنشمان نسبت به آنها یکسان باشد. بیاموزیم و ادامه بدهیم. با واکنش درس گرفتن از اشتباهات و ادامه دادن مسیر روزی می رسد که در انجام امورمان تمام و کمال موفق می شویم.

ما به خاطر ترس از اشتباهات مان و ترس از نرسیدن به اهدافی که برای خود در نظر می گیریم، گاهی رویه تنبلی را پیش می گیریم . کاراها را مرتبا به تاخیر می اندازیم. اما ما تنبل نیستیم و صرفا بخاطر ترسی که از اهداف کمال گرانه مان داریم متوقف شده ایم.

طرز فکر دوگانه، روشی قدرتمند برای حل مشکل نگرانی از ارتکاب اشتباه محسوب می شود.

عملکرد آن به گونه ای است که اشتباهات خیلی هم، اشتباه محسوب نمی شوند. روشی نیرو بخش است زیرا با بهانه تراشی هایی مثل تماشای تلوزیون و چرخیدن در فضای مجازی، رقابت می کند. با ساده کردن کارها ما را به حرکت به سوی جلو تشویق می کند.

بهانه ها به ندرت معنای غیر ممکن بودن چیزی را می دهند. بلکه به این معنا هستند که شرایط ایده آل نیست. در تمرین موسیقی به درسی رسیدیم که انجام ان برای دخترم سخت بود و برای انجام ان انرژی زیادی صرف می کرد. کم مانده بود که به طور کل از زدن ساز انصراف بدهد. با طرز فکر دو گانه که به او یاد دادم، انجام تمرین ها را برای او ساده تر کردم. تا قبل از ان او با این طرز فکر که هرگز نمی تواند این آهنگ را به خوبی بزند، از انجام آن سرباز می زد. اما من به او گفتم مهم این است که برای ان وقت بگذاری، خوب انجام دادن یا بد انجام دادنش مهم نیست همین یک کار ساده، مثل موفقیت است ولی اگر آن را انجام ندهی، شکست خوردی. بعد از دو هفته تمرین مداوم با اینکه هنوز به آن سطح از عملکرد که انتظارش را داشتیم نرسیده بود، اما نسبت به روزهای اولی که این درس را یاد گرفته بود، حقیقتا در سطح بالاتر و بهتری بود.

روش دوگانه بر حقیقت ها تمرکز می کند اما روش قیاسی بر کیفیت و تاثیر و میزان پذیرش دیگران و اشتباهات و..

همیشه از روش دوگانه برای انجام کارهایتان استفاده کنید و با یادگیری و تمرین، بدون نگرانی به نتیجه دلخواهتان خواهید رسید.

برای اینکه به موفقیت برسید، مسیری با حداقل سختی، بسازید.

کسانی که در ذهن خود را موفقیت را ساده کرده اند و راه رسیدن به آن را نزدیک تر از شکست تجسم کرده اند، همان هایی هستند که وارد«چرخه موفقیت» خواهند شد.

چرخه های منفی مثل خستگی- تنبلی ، افسردگی- غیرفعالی، گناه- پرخوری، بسیار فراگیر شده اند، زیرا راه های از پیش تعیین شده ای هستند که بر اساس حداقل سختی شکل گرفته اند. وارد آن ها شدن بسیار آسان است و ما هم راه آسان را می پسندیم. به همین دلیل است که برای رسیدن به موفقیت بایستی آن را آسان کنید.

راز موفقیتی مداوم که با گذر زمان بر آن افزوده شود. این است که اهداف کوچک را با طرز فکر دوگانه بیامیزید. طرز فکر دوگانه موفقیت و حدکمال را برایتان در قاب دیگری معنا می کند و هدف کوچک، رسیدن به هدف نهایی را آنچنان آسان می کند  که مقاومت کردن در برابرش، تقریبا غیر ممکن می شود.

به یاد داشته باشید که در صورت تداوم، حتی پیشرفتی کوچک و پرعیب و ایراد هم، راهی به جلو پیدا می کند.

کلید زندگی اقدام به انجام کارهای صحیح است. منظور این نیست که معتاد به کار شود. بلکه منظور این است که کار درست را در زمان درست انجام دهید. گاهی استراحت کردن بعد از یک کار سخت بهترین و درست ترین کار است اما نباید ان را با زندگی غیرفعالانه جانشین کنید.

با تعریف اینکه پیشروی پیشرفت همان موفقیت است. هر روز احساس خوبی از خودتان داشته باشید.

اگر زمین بخورم و جلوتر بیفتم. بازهم نسبت به زمانی که قدمی برنداشته بودم، جلوتر هستم.

هدف های بزرگ علاوه بر اینکه سوخت و انرژی زیادی برای رسیدن به انها مورد نیاز است، به جای اینکه شما آن را کنترل کنید، آن ها شما را کنترل می کنند.

اگر هدف خیلی بزرگ باشد، بعد از مدت ها تلاش برای رسیدن به هدفی غیر ممکن  یا انرژی و سوختتان را از دست می دهید یا از اینکه برده رسیدن به هدفی غیر ممکن باشید، در نهایت شورش می کنید و از انجام آن سرباز می زنید.

شورش در کودکان به شکل اوقات تلخی بروز می کند و در بزرگسالان با تماشای تلوزیون و می گساری و بی فکرانه هدر دادن وقت  در اینترنت و راه های دیگر خود را نشان می دهد.

موفقیت را برای خود تعریف کنید. پیشروی و پیشرفت را معنای جدید موفقیت بدانید. با این تعریف، موفقیت برایتان مفهوم ذره ای پیدا می کند. با این مفهوم همیشه احساس رضایت از رسیدن به موفقیت را تجربه می کنید.

خلاصه ای از کتاب استفاین گایز به همراه تجربه ای شخصی از لیلا علی قلی زاده

روزچهاردهم و پانزدهم از چگونه کمال گرا نباشیم

سندروم وانمود گرایی(خود ویرانگری)

در علم روانشناسی فرد مبتلا به سندروم خودویرانگری کسی است که از سوی جامعه و دنیای اطرافش فردی موفق محسوب می شود. اما از درون احساس می کند که دیگران را فریب داده و موفقیتش شانسی بوده است و این باعث می شود که شرایطی بوجود آید که اگر چه موفق ظاهر شده و هست، اما به لحاظ درونی احساس وانمود کردن به موفقیت می کند(وانمودگرایی)

وانمودگرایان نسبت به انجام کار اشتباه بیشتر از بقیه درهراسند.

آیا شما به این سندرم مبتلا هستید؟ اگر مبتلا هستید تجربیات خودتان را در این زمینه، در بخش نظرها بنویسید.

اگر شایستگی ها و پرستیژ خود را پاییتر ازشغلتان می دانید، به این سندروم مبتلا هستید.

آلبرت انیشتین با این که فردی بسیار موفق بود، به این سندروم مبتلا شده بود. او یک ماه قبل از مرگش به ملکه الیزابت بلژیک گفته بود:

احترام اغراق شده ای که به لحاظ زندگی کاری ام به دست آورده ام، توانسته است مرا به راحتی بیمار کند. حسی مرا وادار می کند که فکر کنم فریبکاری هستم که به طور غیر عمدی، دیگران را فریب می دهد.

انیشتین

تصویر غیر واقعی بزرگ بودن و بدون اشتباه بودن، از سمت جامعه باعث می شود که به افراد حس وانمود کردن دست بدهد و باعث شود از اینکه اشتباهی مرتکب شوند و حقیقت به جهانیان ثابت شود، بترسند.

لحظه تأمل

به صفت ها و عناوینی که جامعه به صورت غیر مستقیم و غیر مستقیم به شما داده است، و اینکه آن ها چگونه بر اعتقاد شما  و سنجشی که از خودتان دارید، تاثیر می گذارند، فکر کنید.

تجربه شخصی

در برهه ای از زندگی(کودکی تا نوجوانی)، خیلی از افراد فامیل در خوب بودن، مرا مثال می زدند. همین تصویر دختر خوب باعث شده بود که نتوانم  خیلی از کارهایی که مایل به انجامشان هستم، را پی گیری کنم.  و می ترسیدم کاری کنم که از چشم بقیه خوب نیاید و در خط مستقیمی حرکت می کردم که تعریف دیگران از من خراب نشود. اما حس وانمود گرایی مثل خوره بر جانم افتاده بود و احساس فریبکاری را داشتم که به ظاهر خوب می آید. خودم چنین تعریفی از خودم نداشتم.

وانمودگرایان، به طور آشکاری معمولی بودنشان را برملا می کنند.آن ها، قسمت های خاصی از عملکردشان را خاص می دانند، اما هرگز به این فکر نیستند که خودشان را در حدکمال نشان بدهند. حتی ممکن است تمایل داشته باشند که از شاخ و برگ تصویر آراسته اس که عموم از آن ها ساخته اند، بزنند.(هنگامی که کسی از من تعریف می کرد، نقص هایم را یاد اوری می کردم تا خیلی مرا در چشمشان خوب نیایم.)

وانمودگرایان می کوشند تا خودشان را به استانداردهای عموم مردم نزدیک کنند. آن ها در هر زمینه ای، استانداردهای دیگران را اندازه گیری می کنند. در مقایسه با استانداردهای عمومی، خودشان را نکافی می بینند.

آن ها تلاش می کنند که ناکامل بودن خود را با قرار نگرفتن در شرایطی که ممکن است ناتوانی هایشان برملا شود، مخفی کنند.

انسان موجودی ناقص است و برای همین هم است که موقیت هایش ستودنی است. اگر قرار باشد که همه کامل باشند که دیگر موفقیت ارزش ندارد و موضوع خاصی نیست.

همان کسی که واقعا هستید، باشید و همان چیزی را که احساس می کنید، بگویید. زیرا آن هایی که حواسشان به شماست، به این چیزها اهمیت نمی دهند و ان هایی که به این چیزها اهمیت می دهند، حواسشان به شما نیست.

دکتر سیوس

تفاوت در نقطه تمرکز، دیدگاه را تثبیت می کند.

معمول گرایان خودشان را معمولی می بینند و می پذیرند. همین باعث می شود که هر موفقیتی و تمام موفقیت هایشان در نظرشان عالی بیاید.

کمال گرایان می کوشند تا تصویری ایده آل و در حدکمال از خود بسازند. همین باعث می شود که هر موفقیت و همه موفقیت هایشان در نظرشان مثل چرک کف دست باشد.

فقط هنگامی که نقایصتان را به عنوان یک دوست در آغوش بگیرید، می توانید کنترل آنها را بر اعتماد به نفس و دیدگاهتان، در نطفه خفه کنید.

هرکس نتواند موفقیت خود را درونی کند، دچار حس وانمود گرایی می شود.

بهترین راه برای مبارزه با سندروم وانمود گرایی، درونی کردن موفقیت از طریق نوشتن هست.

موفقیت هایتان را بنویسید. و هر زمان که حس وانمودگرایی به شما دست داد به سراغ دفترچه بروید.

رفتار ما تحت تاثیر دو عامل ترس و میل قرار دارد. آن ها که ترسشان از میلشان بیشتر است، به سختی می توانند برای پیشبرد زندگیشان، اقدام به انجام کاری کنند.

اگر با ترس های پنهانی تان مقابله نکنید، اینکه چقدر برای رسیدن به موفقیت ها میل و انگیزه دارید، اهمیتی ندارد زیرا آن ترس های نهانی همیشه در وجودتان می ماند تا خراب کاری کنند.

طرز فکر دوگانه

با تغییر دیدگاه می توانیم حس ترس از ارتکاب اشتباه را پایین بیاوریم.

طرز فکر دوگانه، زبان کامپیوترهاست و فقط از 2 عدد تشکیل شده است. 0 و 1 . در این زبان جز صفر و یک عدد دیگری وجود ندارد. در این طرز فکر میگوییم یا کاری را انجام می دهیم یا نه. اگر انجام بدهیم عدد یک و اگر انجام ندهیم صفر . در این شیوه بر روی نحوه انجام کار تمرکز نشده است.

یکی از مشکلاتی که مردم برای از دست کشیدن از کمال گرایی دارند، این است که از ایده در حدکمال بودن، خوششان می آید. کمال گرایی بسیار جذاب است. طرز فکر دوگانه  ما را قادر می سازد که از میلی که برای رسیدن به حدکمال داریم. برای ضربه زدن به زیر مجموعه کمال گرایی، استفاده کنیم.(ترس از اشتباه کردن)

مثالی از تجربه شخصی:

اولین باری که کیک درست کردم، خوب بود اما  یک بار که دستورالعمل کیک را عوض کردم و به جای آب، آب پرتغال به ان اضافه کردم، کیکم افتضاح شد. همه را در سطل زباله ریختم و تا مدت ها دیگر، نه کیک درست کردم نه شیرینی. چه چیزی باعث این رفتار من شده بود؟ در واقع کمال گرایی من باعث شده بود که حد کمال را یک کیک عالی و بی نقص بدانم. حالا که به آن روز فکر می کنم، طعم کیک بد نبود فقط مثل کیک های قنادی بافت نرم و تردی نداشت و طعمش کمی متفاوت تر از بقیه روزها بود. اما بعد از آن که دوباره بر ترس از ارتکاب اشتباه فائق آمدم و به کیک پختن روی آوردم. با مشکل دیگری روبرو شدم. کیک هایم همیشه خوب بود، اما وقتی کسی تعریف می کرد، احساس می کردم تعریفشان به این جهت است که روحیه ام را از دست ندهم و همیشه منتظر تایید پدرم بودم، چون پدرم را فرد صادقی می دانستم و اگر او یک روز هیچ تعریفی نمی کرد، هرچقدر هم که بقیه تعریف می کردند، برایم اهمیت نداشت. بازهم کیک پختن را کنار گذاشتم و حتی از آشپزی ساده روزانه هم حس تنفر داشتم. بعدا که حس موفیتم را درونی کردم و انتظاراتم رو از خودم پایین آوردم با استفاده از طرز فکر دو گانه برای پختن کیک عدد 1 و برای نپختن ان عدد صفر را در نظر گرفتم و بدون فکر کردن به نتیجه با این طرز فکر ساده شروع به انجام کار کردم و موفقیت هایم مرتب بیشتر شد. و موقیت هایم را با نوشتن درونی کردم و هربار که از به دفترچه ام رجوع می کردم از تجربه ها و موفقیت هام لذت می بردم.

در واقع وقتی ترس از ارتکاب اشتباه را از بین بردم چرخه معیوب اشتباه کردن هم از بین رفت و کیک هایم واقعا خوب شد و خودم به شخصه از طعمش لذت میبردم. هرچند ظاهرش ساده و در حد کمال نبود اما برای من کافی بود و همین کافی بودن باعث احساس رضایتمندی شد.

در طرز فکر دوگانه، تمرکز برآن است که آیا کار را انجام داده اید و یا نه. نه اینکه چقدر خوب انجام داده اید.

برای انجام یک کار نباید خودمان را درگیر پیش نیازهایش کنیم و باید صرفا شروع به انجام آن بکنیم . اگر برای هرکاری، بیش از حد به تمام پیش نیازهایش توجه کنیم و همه را فراهم کنید حتی موفق نخواهیم شد کلید برق را بزنیم.

تجربه شخصی

دیروز می خواستم کیک سیب درست کنم. اصلی ترین عنصر پخت که آرد بود را نداشتم. حوصله بیرون رفتن از خانه را نداشتم اما به جای متوقف شدن و رها کردن پخت کیک، در کابینت گشتم و دنبال چیزی بودم که بتوانم جایگزین آرد سفید کرده و با ان کیک درست کنم. کمی پودر کیک کارامل داشتم از همان برای پخت کیک سیبم استفاده کردم. طعمی متفاوت اما عالی را داشت و من به موفقیت رسیده بودم. کار را انجام داده بودم. نمره یک را گرفته بودم.

دو طرز فکر برای انجام کارها وجود دارد

  • طرز فکر آنالوگ(قیاسی)
  • طرز فکر دیجیتال(صفر و یک یا دو گانه)

و همه کمال گرایان در لشکر انجام کارها به روش آنالوگ(قیاسی) هستند. زیرا می خواهند تمام جزییات انجام کار در حدکمال باشد. اما نکته جالبی که در مورد انجام کارها به روش دو گانه وجود دارد این است که ان ها هم می توانند در حد کمال انجام شوند. اگر می خواهید معمول گرایی باشید که از انجام کار اشتباه نمی ترسد، وظایفتان را به روش دوگانه انجام دهید. زیرا به راحتی می توان آن ها را در حد کمال انجام داد. به جای اینکه از ناکامل بودن انسان برای تغییر کمال گراییتان استفاده کنید. حدکمال را در ذهن خود تغییر دهید. با انجام کارها به روش دو گانه به طرزی منطقی می توانید حدکمال را برای خود تعریف کنید.

انجام کارها به روش دو گانه، هدف رسیدن به حد کمال را به کاری ملموس و امکان پذیر خلاصه می کند. به همین دلیل است که این روش انجام کارها راضی کننده است. می توانید از این که به هدفی که کاملا انجام شدنی است، به طور کامل دست پیدا کنید، به حس رضایت برسید.

افراد خجالتی به جای تمرین کردن، تمام عمر تلاش می کنند روشی را یاد بگیرند که در حدکمال باشند تا یک گفت و گو را شروع کنند.

به جای این کار تنها صورتتان را به طرف دیگران گرفته و گفت و گو را شروع کنید. هرچه بیشتر تمرین کنید، بازخوردهای بیشتری در مورد اینکه چگونه حرفتان را بیان کرده و با دیگران مرتبط شوید، دریافت خواهید کرد و در شروع یک مکالمه راحت تر و حرفه ای تر عمل خواهید کرد.

با طرز فکر دو گانه می توانید معیارهای سنجش را پایین آورده و ترس از ارتکاب اشتباه را کم کنید و بیشتر به عمل گرایی روی بیاورید.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

روز دوازدهم و سیزدهم از چگونه کمال گرا نباشیم

افرادی که احساس نیاز شدیدی به تایید شدن توسط دیگران می کنند، کم تر مورد تایید قرار می گیرند و افرادی که کمتر احساس نیاز به تایید دیگران می کنند، بیشتر مورد تایید قرار می گیرند.

وین دایر

چرا مردم در پی تایید شدن هستند؟

سال ها پیش تمام خریدهایم با مادرم بود. هیچ وقت به تنهایی نمی توانستم خرید کنم. همیشه هر چیزی را که می خواستم بخرم، نظر مادرم را می پرسیدم و اگر او تایید می کرد آن را می خریدم. من اعتماد به نفس و عزت نفس کافی نداشتم و در پی این بودم که این خصوصیت را را از دیگری بگیرم. اگر مادرم، نظرم را تایید می کرد، حس خوبی داشتم و اگر انتخابم را تایید نمی کرد در نهایت چیزی را که مورد تایید او بود بدون اینکه خودم دوسش داشته باشم تهیه می کردم. در واقع به نظر او بیشتر از نظر خودم اهمیت می دادم.

در شهر دیگری  دور از شهر خودمان به دانشگاه می رفتم. پدر نگران بود و من با اینکه اعتقاد قلبی به پوشش انتخابی او نداشتم، اما در تمام سال های تحصیلم در ان شهر با آن پوشش ظاهر شدم تا پدرم احساس خوبی نسبت به من داشته باشد و مرا دوست داشته باشد. سفرهایی را که می توانستم بروم، به خاطر این که در چشم پدرم دختر خوب و سر به زیری باشم نرفتم و همیشه حسرت رفتنشان در دلم ماند. من به شدت می خواستم که دوستم داشته باشند. این احساس چنان روی کارهای من تاثیر گذاشته بود که در تنهایی هم احساس می کردم که همه مراقب من هستند و به هیچ وجه نمی توانستم کاری که دوست دارم را انجام دهم.

لیلا علی قلی زاده در روز دوازدهم چگونه کمال گرا نباشیم؟

راه حل چیست؟

یک روز من شورش کردم. لباسی که دوست داشتم، را خریدم. مادرم ناراحت شد، اما من عاشقش بودم و هیچ وقت آن خرید را فراموش نمی کنم. بعد دانشگاه خواستگاری برایم امد که به خاطر طرز پوششم به من علاقه مند شده بود، نمی خواستم تا آخر با ان طرز پوشش بمانم. برای همین جواب رد داده و آن پوشش را برای همیشه کنار گذاشتم.

اعتماد به نفسی مانند اعتماد به نفس معمول گرایان

اعتماد به نفس پایین به معنای عدم اطمینان است. هنگامی که به چیزی اطمینان نداریم، به دنبال اعتبار گرفتن از دیگران می رویم. اگر اعتماد به نفسمان بالا باشد، دیگر نیازی به تایید دیگران نداریم تا حس اعتبار و ارزش داشته باشیم.

راه حل های ساخت اعتماد به نفس

  • به وجود آوردن اعتماد به نفس از طریق سوخت و ساز شیمیایی

با گرفتن ژست اعتماد به نفس. افرادی که اعتماد به نفس بالایی دارند، فضای بیشتری را می گیرند و در خود جمع نمی شوند. آنها سینه هایشان را فراخ می کنند، سرشان را بالا می گیرند و شانه هایشان استوار است.

اگر هر روز این ژست به مدت دو دقیقه تمرین شود، همیشگی می شود.

  • تقلید اعتماد به نفس

در ذهن، انسان با اعتماد به نفسی را مجسم کنید و تظاهر کنید که آن شخص هستید و سپس اجرایش کنید.

  • تنظیم کردن معیارها

اگر بتوانید معیارهای خود را پایین بیاورید و از خود انتظارات بالا نداشته باشید خود به خود اعتماد به نفستان بالا می رود. مثلا به جای انتظار داشتن از خود برای فتح قله، معیاری پایین تر در نظر بگیرید و وقتی به ان معیار رسیدید اعتماد به نفستان بالا می رود. اما اگر همیشه معیار های بالایی در نظر بگیرید، با نرسیدن به ان معیارها اعتماد به نفستان مرتبا کاهش پیدا می کند.

اعتماد به نفس نسبی است. در مسابقه دوی سرعت، در مقابل لاک پشت ما خدای سرعتیم و در مقابل چیتا حتی سریع ترین دونده هم احساس خجالت زدگی خواهد کرد. اعتمادی که به سرعت پاهایتان دارید، به این بستگی دارد که چه معیارهایی را به طور نسبی کافی، ضعیف یا منحصر به فرد در نظر می گیرید.

  • شخصی سازی کردن اعتماد به نفس

کلید ساختن اعتماد به نفسی قدرتمند این است که تصمیم ویژه ای بگیرید که هم اکنون در چه موردی می توانید اعتماد به نفس داشته باشید و سپس، از همانجا بسازید. به جای کار کردن روی خودتان روی معیارتان کار کنید زیرا تغییر معیار آسان تر است.

«کافی» یکی از ضد کمال گرا ترین مفاهیم دنیاست.

وقتی برای خود معیاری در نظر می گیرید که هربار می توانید با اعتماد به نفس کامل به ان برسید، دیگر نگران ان نخواهید بود که بعد از آن چه می شود. و همین که میل به جلو رفتن مدام در شما بیشتر می شود.

توانایی و اعتماد به نفس دو عامل اساسی در رسیدن به موفقیت است. رسیدن به یک معیار این گونه  نیست که بتوانید خود به خود با اعتماد به نفس ظاهر شوید بلکه با گذر زمان به آن می رسید.

برای انجام یک کار با اعتماد به نفس باید تمرین کنید. اعتماد به نفس برایتان آرامش می اورد.

افراد با اعتماد به نفس، نیاز به تایید و اعتبار بخشی دیگران ندارند. چرا که هر دو را در وجود خود احساس می کنند.

نیاز به تایید دیگران، تهدید کننده آزادی ما هست.

ایمن کردن تصمیماتی که می گیرید، نه تنها غیر ضروری است بلکه آسیب رسان نیز هست. چرا که به شما عدم اعتماد به نفس را می آموزد.

اگر می خواهید کاری را انجام دهید و دلیل خوبی برای انجام آن دارید، ان را انجام بدهید.

رد شدن می تواند باعث ناراحتی تان شود. اما رد شدن و شکست خوردن محدود به شرایط خاص، زمان یا روش خاص یا زمینه خاص و به معنای شکست در تمام کارهای آینده نیست.

خجالت زدگی

خجالت کشیدن هیچ کمکی به پیشرفت ما نمی کنید و ما را مجبور می کند که کارهایی را که خجالت زدگی بیشتری برایمان به ارمغان می اورد را انجام ندهیم.

هیچگاه در پی اجازه گرفتن از دیگران نباشید و هرگز از خجالت زدگی نترسید. مگر این که کارتان غیرقانونی باشد یا به کسی آسیب بزند.

تمرین شورشی

یک راه منطقی برای غلبه بر حس نیاز به تایید شدن، انجام کارهایی است که مورد تایید دیگران نیست.

باید علیه اختیارتان شورش کنید. اختیاری که از کودکی توسط والدین و مربیان دست به دست شده است.

اهمیت ندادن به تایید دیگران، برایتان ازادی به عمل می آورد.

نیاز به تایید دیگران، نقض هویت خودتان است. اگر مدام به دنبال تایید دیگران باشید، در این صورت هیچگاه مورد تایید خودتان نخواهید بود.

اگر فقط یک بار آزادانه برای انتخاب هایتان تصمیم بگیرید، کشف خواهید کرد که واقعا چه کسی هستید.

ایده های مضحکی را برای انجام دادن در جمع انتخاب کنید تا با انجام آنها اعتماد به نفستان بالا برود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

روز یازدهم با چگونه کمال گرا نباشیم؟

در زمان حال فعال باشید.

افرادی که نمی توانند روی یک کار تمرکز کنند و بیکار می مانند خیلی راحت شروع به برگشت به گذشته کرده و نشخوار ذهنی را انجام می دهند. برای اینکه ذهنمان را از واگویه های منفی و نشخوارهای ذهنی خلاص کنیم بایستی فعال بمانیم.

با استفاده از تکنیک خرده عادت ها می توانیم دائما خودمان را به انجام کارها وادار کنیم.

اجازه ندهید که نشخوار ذهنی واکنش همیشگی شما شود. اگر امروز برای چیزهای کوچک این عمل را انجام می دهید، ذهنتان را برای نشخوارکردن در رابطه با چیزهای بزرگتر تربیت کرده اید.

هر زمان که متوجه نشخوار کردن ذهنی می شوید، شروع به اقدام کنید. به هیچ وجه اجازه ندهید که سکون و بی حرکتی شما را در چاله های بیشتر نشخوار ذهنی بیندازد.

برای فعال کردن خود می توانید از یک تایمر  و دو تکنیک زیر بهره بگیرید.

معکوس شمار شروع کننده: با یک تایمر معکوس می توانید زمانی در حدود 60 ثانیه را در نظر گرفته و بلافاصله بعد از به اتمام رسیدن زمان، بلافاصله کارتان را شروع کنید.

معکوس شمار تصمیم گیری: باز هم می توتانید زمانی را در نظر گرفته تا فشار ملایمی برای گرفتن تصمیم درباره اینکه چه کاری را باید شروع کنید در نظر بگیرید. بلافاصله بعد از اتمام زمان، شما باید تصمیمتان را بگیرید.

تایمر تمرکزی: زمانی را در نظر می گیرید که روی کاری که در حال انجام آن هستید تمرکز کنید. و تصمیم می گیرید که تمام برنامه های دیگر خودر ا ببندید تا حواستان پرت نشود.

تکنیک پومودرو:

در طول روز 5 زمان را در نظر بگیرید و در هر زمان 25 دقیقه کار کنید و 3 الی 4 دقیقه را به استراحت بپردازید. بعد از انجام هر 5 دور تایم طولانی تری را به استراحت اختصاص دهید.

برای من سخت است که 25 دقیقه بتوانم روی یک مساله تمرکز کنم. مخصوصا در رابطه با کاری که چندان به ان علاقه ای ندارم. اما من از این تکنیک برای دقایق کمتر بهره می گیرم و گاهی پیش می آید که حتی بیشتر از 25 دقیقه هم روی کار متمرکز شده ام.

در واقع بعد از به کار گیری تکنیک 5 دقیقه، تمرکز من در انجام امور بالا رفت.

تکنیک چرخ و فلک

اساس کار این تکنیک بهره وری بال به خاطر داشتن استراحت کافیست. بعد از هر یک ساعت کار یک ساعت به استراحت اختصاص داده می شود. استراحت کافی منجر به افزایش بهره وری می شود.

تکنیک چرخ و فلک بیشتر بر پایه ساخت پاداشی بهتر، بنا شده است. مغز همیشه  ترجیح می دهد فعالیت هایی را انجام دهد که مستقیما به پاداش می رسد. استراحت یک ساعته همان پاداش است.

چگونه نشخوار ذهنی را ترک کنیم؟

نشخوار ذهنی یک مشکل تمرکزی است.

  • برای ترک آن بپذیرید که نمی توانید گذشته را تغییر دهید.
  • اگر در مورد عملکردتان نشخوار ذهنی می کنید ببینید آن عملکرد مبتی بر شانس بوده یا شکست؟اگر شانسی بوده دوبراه تلاش کنید و اگر شکست بوده راه دیگری را امتحان کنید.
  • واگویه هایتان را کنترل کنید و به جای باید از کلمه می شد استفاده کنید تا در موقعیت های مشابه دیگر عملکرد بهتری داشته باشید
  • فعال باشید.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

روز نهم با کتاب چگونه یک کمال گرا نباشیم.

نشخوار ذهنی

نشخوار ذهنی نوعی از کمال گرایی است که فرد به طرز وسواس گونه ای به مشکلات و یا اتفاقاتی که باعث بوجود آمدن آن ها شده است، تمرکز می کند. فرد در گیر افکرار خود انتقادی درباره گذشته اش می شود.

نشخوار کنندگان ذهنی فکر می کنند با کند و کاو در گذشته می توانند مشکل را حل کنند یا قابلیت سفر در گذشته را دارند و مرتب آرزو می کنند که کاش آن اتفاق نیفتاده بود.

اگر این واقعیت را بپذیریم که گذشته قابل تغییر نیست، دست از نشخوار ذهنی بر می داریم. باید بپذیرید که اتفاق افتاده به هیچ وجه قابل جبران را درست شدن نیست، بنابراین به جای تمرکز روی مساله ای حل نشدنی به جلو بروید و کاری صورت دهید.

خانم الف یکی از دوستانم برایم تعریف می کرد که:« زمانی که دانشجو بودم، اتفاق عجیبی برای من افتاد. به علت ضعف های امنیتی سیستم، اگر کسی در اکانت خودش در یک برنامه چت اجتماعی فعالیت می کرد اطلاعات او روی سیستم می ماند و نفر بعدی اگر برنامه را نمی بست، می توانست با اکانت نفر قبلی کار کند. یک بار من با یکی از همین برنامه های اجتماعی برای یکی از همکلاسی هایم پیام گذاشتم. یک پیام خیلی معمولی که از او بابت توانایی هایش تعریف کرده بودم. چند دقیقه بعد متوجه شدم که این پیام از اکانت من فرستاده نشده است و از اکانت دوستم فرستاده شده است. دوستم چنان برآشفته و عصبی بود که من نتوانستم به او بگویم که تقصیر من بوده است. او پیش همکلاسیمان رفت و گفت که نمی داند این پیام را چه کسی فرستاده و او هرگز چنین پیامی را برای او نفرستاده. کار از کار گذشته بود. اگر هم می خواستم به او بگویم با این کاری که او کرده بود و این حجم عصبانیت دیگر امکان نداشت که موضوع را بتوانم به او بگویم. مدت های طولانی در ذهنم خودم را مقصر می دانستم. اگر قبل از نشستن پشت سیستم، همه چیز را دوباره راه اندازی می کردی؟ اگر ان موقع شجاعت داشتی و… هزاران گفت و گوی ذهنی دیگر. حالا من هیچ کدام آن دوستان را نمی بینم . مدت ها بود که این مساله به فراموشی سپرده شده بود چرا که اهمیتی نداشت. اما آن موقع من با نشخوارهای ذهنی از ان مساله برای خودم جهنمی بزرگ ساخته بودم. حالا که به آن روزها فکر می کنم، می بینم که آن موقع اشتباه از من هم نبوده است. شاید اشتباه از دوستم بوده که از اکانت خود به درستی خارج نشده بود یا بدتر طرز فکری که داشت که باعث شده بود به من هم القا کند که حتما جمله زشتی را نوشته ام. برای همین جرات نداشتم بگویم تقصیر من بود و من این جمله را نوشته بودم. آن موقع فکر می کردم شاید با بیان این مساله دختر جلفی به نظر برسم یا این که به نظر برسد که به فلان همکلاسی ام علاقه مند هستم». دوستم بعد از تعریف این مساله خندید و گفت: «واقعا ان روزها چقدر کودک بودم و چه دنیای کوچکی داشتم».

واقعیت این بود که دوستم توانسته بود از آن بحران رد شود اما همچنان هم یک نشخوار کننده ذهنی قوی بود و بابت اشتباهاتش مدام خودش را سرزنش می کرد. یک تصادف کرده بود و مرتب به خودش می گفت:« اگر ماشینم را ان روز جابجا نمی کردم این اتفاق نمی افتاد . اگر حواسم را بیشتر جمع می کردم و..».

بعضی اتفاقات حل شدنی هستند و برخی نه. برای اتفاقاتی که حل نشدنی هستند باید مساله را پذیرفت. مالی از دست رفته یا خسارتی وارد شده است که دیگر جبران پذیر نیست. تنها کاری که می توان کرد این است که خودمان را ببخشیم و به زندگی ادامه بدهیم. اما در مورد مسائلی که قابل حل شدن هستند. کافی است که روی قدم های بعدی تمرکز کنیم تا بهتر عمل کنیم. اگر مرتب به خودمان بگوییم تو خراب کاری کرده ای و خیلی بد شد، نا امید کننده است. کافی است به خودمان بگوییم باشد خراب کرده ای اما می توانی جبران کنی و بدنبال راه حل بهتری باشیم.

در مورد مسائل غیر قابل حل پذیرش اجباری است.

نشخوار ذهنی تلاشی است مایوس کننده و بیهوده برای تغییر گذشته از طریق فکر کردن، نوعی انکار کردن است و پذیرش مانند پادزهر عمل می کند.

اما مساله سر پذیرش اشتباهات است. هر کدام ما مرزی مشخص برای پذیرفتن اشتباهاتمان داریم. اگر اشتباهی مرتکب شدید که خارج از مرز پذیرش شماست و نمی توانید بابت ان اتفاق خودتان را ببخشید، باید آن مرز را بردارید.

از ذهن خارج کردن برخی چیزها نسبت به چیزهای دیگر، زمان بیشتری می برد اما من معتقدم با یاد آوری هدفمند و روزانه اینکه گذشته قابل تغییر نیست، می توان سرعت فراموش کردن را بالا برد.

برای مسائل قابل حل به جای نشخوار ذهنی، بپذیرید و دوباره تلاش کنید.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

روز ششم، هفتم و هشتم با کتاب چگونه کمال گرا نباشیم از استفاین گایز

بخش چهارم: آزادی معمول گرایی

مهم نیست که چقدر آرام می روی، بازهم از کسانی که هیچ کار نمی کنند، جلوتری.

معمول گرایی همان آزادی است چرا که حالت طبیعی ماست. معنای اصلی معمول گرایی، دنبال کردن و انجام کارهای خوب در زندگی است. بدون آنکه  آرزو و یا انتظار حدکمال هرچیز را داشته باشیم. انجام دادن بر عالی انجام دادن، مقدم است.

یک معمول گرا به استانداردهای سطح پایین هم رضایت می دهد. پذیرفتن معمول گرایی بسیار بیشتر از طرز فکری کمال گرایانه، انسان را به حد کمال چیزی نزدیک تر می کند.

صرفا تلاش بسیار زیاد کافی نیست. بلکه زمان و استقامت است که می تواند شخصیت فوق العاده ای از ما بسازد.

مزیت معمول گرایی:

کاهش استرس و بدست آوردن نتایج بهتر

آرامش و خونسردی بیشتر

داشتن تمرکز  و کارایی بیشتر

لذت بیشتر از زندگی

نداشتن احساس شرم

اعتماد به نفس بالا

پویایی بیشتر

تصور کنید که تمام ضعف ها و اشتباهاتتان را می پذیرفتید، زندگی چگونه بود! افراد کمال گرا نمی توانند ضعف ها و اشتباهاتشان را بپذیرند اما معمول گرا ها به تمام مشکلاتشان آگاه هستند و مشکلاتشان آنها را آزار نمی دهد. آسوده خاطر هستند و نسبت به مشکلات واکنش ملایمی دارند. معمول گرایان جذابیت بیشتری دارند و افراد را به سمت خود جذب می کنند. آنها با وجود تمام ایراداتی که دارند اما از داشتن آنها احساس شرم نمی کنند. و از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند.

وقتی معمول گرایید، محدودیت های کمتری دارید و راحت تر می توانید از زندگی معمول(ناکامل) خود لذت ببرید.

در باب دوست داشته شدن

وقتی کسی بیش از حد از خود تعریف می کند حس تنفر به انسان دست می دهد. علت این است که فکر می کنیم در حد کمال است و به نظرمان رفتارش ریاکارانه بودهخ و تهدیدی برای نفس ما محسوب می شود و به ما یادآوری می کند که خودمان در حد کمال نیستیم.

اما اگر با تواضع رفتار کنید و تظاهر به در حدکمال بودن نکنید، دوست داشتنی تر خواهید بود.

توجیه کردن افراط گونه با بی صداقتی و عدم اعتماد همراه است. در واقع به لحاظ روانشناسی، نشانگر مخفی کردن چیزی است و همچنین عامل دیگری است که باعث می شود دیگران ما را از تصویر در حد کمالی که قصد داشتیم ارائه بدهیم، بسیار عقب تر بسنجند.

اما اگر در ارتباطاتمان به افراد نشان بدهیم که تلاش برای رسیدن به حد کمال مد نظرمان است، با ارزش جلوه خواهیم کرد.

هنگامی که با کمال گرایی و به تاخیر انداختن کارها دست به گریبان شده اید، خود را به چالش« سعی ات را بکن و ببین چه می شود» دعوت کنید.

نکته:

در ارتباطات با مردم به جای بزرگ جلوه دادن خود، با بیانی طنز گاهی خودتان را کوچک جلوه دهید. بگذارید دیگران از شما تعریف کنند. سخنرانان حرفه ای برای ارتباط بهتر از این تکنیک بهره می برند.

آنها که فوق العاده بودنشان را کم اهمیت جلوه می دهند، حتی فوق العاده تر به نظر می رسند.

جبهه گیری در برابر ضعف ها و بی عیب و نقص به نظر رسیدن مردم را از شما دور می کند.

مسیر معمول گرایی

چرخه کامل یک کار موفقیت آمیز و معمول گرایانه:

افکار و ایده های معمولی

یک تصمیم معمولی

اقدام به کاری معمولی

مطابقتی معمولی

نتیجه ای معمولی اما موفقیت آمیز

طرز فکر یک معمول گرا

با طرز فکر زیر می توانیم یک معمول گرا باشیم.

  • اهمیت کمتردادن به نتایج و اهمیت بیشتر به شروع کار
  • اهمیت کمتر به مشکلات و تمرکز بر روی راه حل ها و حرکت با وجود مشکلات
  • اهمیت کمتر به نظر مردم و اهمیت بیشتر به هدف
  • اهمیت کمتر به درست انجام دادن کار و اهمیت بیشتر به صرفا انجام کار
  • اهمیت کمتر به شکست و اهمیت بیشتر به پیروزی
  • اهمیت کمتر به زمان بندی و اهمیت بیشتر به خود کار

افرادی که دچار اختلال اضطراب اجتماعی هستند، بیشتر از دیگران به ارتباطات اجتماعی اهمیت می دهند.

افراد افسرده بشتر از بقیه، به پاک کردن افکار منفی از ذهنشان، اهمیت می دهند.

هنگامی که افراد خود را از چیزی منع می کنند یا سعی می کنند ذهنشان را از شر چیزی خلاص کنند، آن چیز با استقامت و دوام بیشتری به سمتشان برمی گردد. پس راه حل این است که راه افکار منفی را باز بگذاریم اما به آنها اهمیت ندهیم.

مطالعات نشان می دهد که هرچقدر تلاش کنید افکار منفی را سرکوب کنید احتمال اینکه دچار افسردگی شوید، بیشتر است.

مک گونیکال در غریزه اراده

بخش پنجم: انتظارات غیر واقعی

وقنی انتظارات کسی به صفر می رسد، به معنای واقعی شکرگذار آنچه که دارد، می شود

 استفان هاو کینگ

احساسات با انتظارات مرتبط هستند.

کمال گرایی: احساس گناه، اضطراب، حقارت، اعتماد به نفس پایین و رنجیدگی به همراه دارد

معمول گرایی: رضایت، شادی، لذت ،آرامش و خودارزشمندی را به همراه دارد.

میزان انطباق رفتارها و نتایج بدست آمده در زندگی با اهداف شخصی، به احساسات فردی شکل می بخشند.

برای مقابله با کمال گرایی به جای اینکه احساساتتان را هدف قرار دهید و مثبت به نظر برسید، اهدافتان را تغییر دهید و سطح انتظاراتتان را پایین بیاورید.

انتظارات کلی و خاص

افراد دو نوع انتظارات دارند. کلی و خاص. بهتر است انتظارات کلی بالا و انتظارات خاص پایینی داشته باشید. انتظارات کلی سقف زندگی شما هستند. اگر خوش بین و تلاش گر هستید انتظارات کلی تان هم بالا خواهند بود. اگر انتظارات کلیتان پایین باشد هیچ تلاشی نخواهید کرد که از ان سقف بالاتر بروید. اما در برابر موقعیت های هر روزه مان بایستی انتظارات خاص پایینی داشته باشیم مثل روابط اجتماعی، کارکردن، رانندگی یا ورزش و… اگر در این مواقع هم انتظاراتتان بالا باشد، روزتان خراب می شود و کمال گرایی کار دستتان می دهد.

کسانی که با کمال گرایی، دست و پنجه نرم می کنند، انتظارات کلی، اطمینان و اعتماد به نفس پایینی دارند زیرا انتظارات خاصشان به قدری بالاست که به ندرت برآورده می شود. این مساله آنها را در چرخه معیوبی قرار می دهد و باعث می شود انتظارات کلی خود را مرتب پایین بیاورند.

اگر بتوانیم در خود اعتماد به نفسی کلی ساخته و از مرتبط ساختن با اتفاقات متفرقه، جلوگیری کنیم، همواره برنده خواهیم بود و از زندگی بیشتر لذت خواهیم برد.

کافی

کمال گرایان همیشه می گویند هیچ وقت کافی نیست اما معمول گرایان می گویند، نسبتا کافی نیست. وقتی طرز فکر نسبتا کافی نیست، دبدون توقف و در حالی که همچنان تلاش می کنی، به رضایتمندی هم دست می یابی. اما وقتی طرز فکر هرگز کافی نباشد، هرچقدر هم که تلاش کنی به آن کافی مورد نظر نمی رسی و هیچ وقت از زندگی لذت نمی بری.

بنابراین طرح برنامه ای در حدکمال را فراموش کنید و کمی توقعطتان را پایین بیاورید تا بتوانید حرکت کنید.

افراد کمال گرا همه چیز را در بهترین شرایط می خواهند، انرژی بالا، انگیزه کافی، دفتر کار مناسب، زمان مناسب ، حس خوب و… باید همه چیز عالی باشد تا آنها اقدام به انجام کاری کنند.

این طرز فکر می تواند خفه کننده باشد. چرا که این طرز فکر باعث می شود که فرد نتواند در موقعیت های غیر ایده آل قرار بگیرد و فرصت های زیادی را از دست می دهند.

بنابراین برای تغییر بایستی کمی سطح انتظاراتشان را پایین بیاورند تا بتوانند کار مورد نظرشان را انجام دهند. مثلا در مورد نوشتن، در موقعیت های مختلف فقط یک جمله بنویس، روزی ده بار هر بار فقط یک جمله بدون توجه به شرایط، مکان و زمان و حس تان فقط یک جمله/ بعد از گذشت روزها تعداد جمله ها افزایش پیدا می کند و حس خوبی ایجاد می شود. برای انجام یک کار فقط باید شروع کرد و منتظر انگیزه نماند، حس خوب، در حین کار کردن بوجود می آید.

اگر چیزی برایتان اهمیت دارد آن را معمولی تلقی کنید مثل یک عادت اگر خیلی خاص باشد شما ان را هرجایی انجام نمی دهید. اما اگر معمولی باشد شما به راحتی در هر مکانی آن کار را انجام می دهید.

معمول گرایان بر روی مسیر تمرکز می کنند و نتایج را به خود وا می گذارند.

اما کمال گرایان از میلی که برای گرفتن نتایج مثبت دارند، به عنوان انگیزه ای برای پیش رفتن در مسیر استفاده می کنند.

تمرکز بر مسیر به جای تمرکز بر نتیجه باعث می شود که بتوانیم بر موقعیت های ضعیف غلبه کنیم.

طرز فکر موقعیت گرا، باعث می شود که ذهن به اینده سوق داده شود و ناراحتی و سختی امروز را به روزهای اینده تعمیم دهد و روزهای دشوارتری را برای خودش پیش بینی کند. همین ذهنیت باعث می شود که از ادامه مسیر باز بماند. اما اگر مرتب به خود بگوییم خوب مرحله بعدی چیست و به دنبال راه حل باشیم، دیگر روی سختی و دشواری موقعیت تمرکز نمی کنیم.

در طرز فکر مسیر گرا، فرد به هرچیزی در موقعیت خودش فکر می کند. به کل مسیر پیش رو فکر نمی کند و نسبت به قبل از انجام کار و بعد از انجام آن بی تفاوت است و فقط به دنبال گام های بعدی برای رسیدن به هدف است.

از شنبه تا امروز هیچ گزارشی تهیه نکرده بودم. مرتب به میزان و حجم کتاب هایی که باید دوباره می خواندم فکر می کردم تا بتوانم خلاصه ای از آن را تهیه کنم فکر می کردم. روزهای قبل تعداد صفحات را می شمردم و فکر می کردم آنقدر زیاد است که از پسش با حجم کاری که دارم بر نمی آیم. به دنبال فرصتی بودم که هیچ کار دیگری نداشته باشم و بتوانم با خیال راحت آن کار را انجام دهم. امروز هم کارهای زیادی داشتم، روزهای دوشنبه کلاس دارم و بخشی از روزم را به تمیز کردن خانه اختصاص می دهم . اما به خودم گفتم اگر این کار را انجام ندهی، بیشتر و بیشتر می شود. شروع به کار بکن. هر بار که خسته می شدم بدون چک کردن حجم باقی مانده یک لیوان آب می نوشیدم و دوباره کار را ادامه میدادم. زمانی که کار را به اتمام رساندم اصلا باورم نمیشد. هنوز چند ساعت بیشتر از روز نگذشته بود و من به خوبی از پس کارم بر امده بودم. بدون فکر کردن به نتیجه به خودکم گفتم تا هرجایی که توانستم ان را انجام می دهم و منتشرش می کنم. بعدا فرصت دارم که ایرادات ان را برطرف کنم و بخش هایی را به آن اضافه کنم. همه کار به خوبی انجام شد.

مطالعه کتاب اگر با خلاصه برداری و تعمق باشد درس های خوبی دارد که می توانیم حتی در حین خواندن کتاب هم به آن عمل کنیم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

روز پنجم با کتاب چگونه کمال گرا نباشیم از استفاین گایز

دهم شهریور1400

در خانه پدری که بودم، هیچ وقت قادر به نگهداری گل های طبیعی نبودیم. به جای اینکه نیازهای یک گل و مهارت های پرورش یک گل را یاد بگیریم برای شکست های مان بهانه می اوردیم که گل طبیعی به دستمان نمی افتد و هر گلی که به خانه می امد را با این تفکر و باور خراب می کردیم.

همزیستی مسالمت امیز گل اشک تمساح و لاله عباسی

اما بعدها در خانه خودم به جای قبول این باور سعی به یادگیری نیازهای گل ها کردم البته که گل های زیادی را هم از دست دادم تا متوجه بشوم هرگل چه نیازی دارد و چه زمانی باید خاکشان تعویض شود و میزان نور و اب دهی و تغذیه مصنوعیشان چقدر باید باشد، اما دست از تلاش بر نداشتم به طوریکه گل هایی که در تصویر می بینید بیشتر از یک سال هست که در خانه مان هستند و مرتب هم به گل می نشینند.

خود ناتوان سازی

اصطلاحی به نام خودناتوان سازی وجود دارد که توضیح می دهد چگونه افراد با اراده خود به صورت آشکار و یا ذهنی، اقدام به ناتوان سازی خود می کنند تا اگر موفق نشدند، بهانه ای در دست داشته باشند.

خودناتوان سازی از این جهت که به فرد امکان می دهد ستاره ای در کنار شکست هایش بگذارد، یکی از خصوصیات کمال گرایی محسوب می شود. با این روش به جای اینکه سعی کند در بازی زندگی ببرد، می کوشد تا با احتیاط کامل بازی کند.

اما زندگی کوتاه تر از ان است که بخواهید با احتیاط بازی کنید. ما که به طور طبیعی تا صد سال که بیشتر عمر نمی کنیم . بنابراین دلایل زیادی داریم که خود را بدون پروا رها ساخته و به آغوش دنیا پرت کنیم.

ما در سرتاسر زندگی به طور مدام در حال فراهم آوردن یکی از دو شرایط راحتی و رشد هستیم. برای رشد کردن چاره ای نداریم که با ریسک، تردید و رنجی روز افزون روبرو شویم.

چند روزی هست که تمرینات ورزشی ام را برای داشتن شکمی صاف به طور مداوم انجام می دهم و امروز در حین انجام تمرینات درد در عضله های شکمم به سراغم امده بود. برایم این درد لذت بخش بود، چرا که می دانستم که این درد برای رشد لازم و ضروری است. وزنه برداریبافت ماهیچه ای را درهم می شکند و درست همانطور که یک ماهیچه قوی تر از قبل بازسازی می شود. ما هم در نتیجه درس هایی که از تلاش ها و شکست هایمان می گیریم، قوی تر می شویم. طبق علم عصب شناسی، مغزمان در مقابل شکست ها و رنج هایی که به طور مداوم تجربه می کنیم، انعطاف پذیرتر می شود.

جاده رسیدن به برتری، بسیار معمولی آغاز می شود.

در چه مواقعی ما از خود ناتوان سازی بهره می گیریم؟

 ما فقط هنگامی که به چیزی اهمیت می دهیم خودناتوان سازی می کنیم.

موفقیت در کسب و کار

رابطه عاشقانه

روابط اجتماعی

ظاهر شخصی

سلامت شخصی

بیایید مردمانی شیفته و تشنه زندگی باشیم که عقب نمی کشند زیرا کسی از فردایمان خبر ندارد.

کمال گرایی یک روش سازمان یافته فکری است که می گوید:«فقط حد کمال هرچیز، کافی است.» در این معامله یک اشتباه وجود دارد. و ان این است که حدکمال و کافی باهم برابر نیستند.

اگر فقط حدکمال چیزی برایتان کفایت می کند پس زندگی هیچ گاه در نظرتان کفایت نخواهد کرد. فقط حد خوبی را در نظر بگیرید.

چگونه می توانیم تغییر کنیم؟

برای انکه تغییر پایداری به وجود آید، لازم است ذهن، زمان کافی برای تکرار داشته باشد تا مسیرهای عصبی جدیدی ایجاد کند. اگر چنین اتفاقی نیفتد، ذهن و رفتار شما دوباره به مسیرهای قبلی باز می گردند.

روش های تغییر

اول انگیزه- بعد اقدام

برای انجام کاری سعی می کنیم انگیزه کافی را بدست آوریم یعنی با فریب احساسی خودمان، خود را مشتاق به انجام کاری می کنیم.

فریب احساسی یعنی آنقدر به مزایای کاری بیاندیشید که مایل به اقدام کاری شوید.

اول اقدام- بعد بوجود آمدن  انگیزه

احساسات به ما انگیزه می دهد که اقدام به انجام کاری کنیم. اما برعکس آن هم اتفاق می افتد: پس از انجام کاری نسبت به آن احساس پیدا می کنیم.

کارهای ما بر احساساتمان تاثیر گذار است و تاثیر ان تا حدی قدرتمند است که ما را تغییر می دهد حتی اگر نخواهیم و چنین هدفی هم نداشته باشیم.

بنابراین شروع یک کار بهترین راهکار است.

انگیزه ای که در نوسان باشد می تواند اهداف را نابود کند. برای شروع یک کار به دونوع انگییزه احتیاج داریم یک انگیزه اولیه که ما را وادار به کار می کند و دیگری انگیزه ای که بتواند ما را مدام به ان کار مشغول کند. انگیزه اولیه نهایتا تا شش هفته دوام می اورد.

وقتی به احساس بها بدهید که عامل تصمیم گیرنده در مورد انجام کاری باشد باید گفت برده آن می شوید. تکنیک انگیزه بعد کار به خاطر ناپایدار بودن احساسات چندان موثر نیست.

افرادی که توانسته اند با موفقیت زندگیشان را تغییر دهند، دریافته اند که وقتی شروع به انجام کاری می کنند، احساسات خود روانه می شوند.

اگر با انجام کاری بتوانید احساستان را تغییر دهید بسیار آسان تر است تا اینکه با تلاش به فکر کردن و سعی بر داشتن احساس متفاوت بخواهید کارهایتان را تغییر دهید.

آیا عادت ها انگیزه را کمرنگ می کند؟

ما از طریق تکرار، چیزی را می آموزیم. اما به محض اینکه تازگی ان از بین برود، احساس مان نسبت به آن کمتر خواهد شد. بنابراین منطقی است که بعد از شش هفته افراد از هدف خود دست می کشند چون احساستشان نسبت به قبل کمتر شده است.

برای دستیابی به یک تغییر موفقیت امیز علاوه بر اقدام به راه حلی هدفمند و همچنین تداوم نیازمندیم.

معرفی و گزارش کتاب چگونه کمال گرا نباشیم از استفان گایز

چگونه کمال گرا نباشیم از استفاین گایز

بعد از خوانش کتاب جرات داشته باش و غلبه بر مشکلات اعتماد به نفس متوجه شدیم که عمده مشکل مان ناشی از کمال گرایی افراطیمان است که اجازه قدم برداشتن را نمی دهد برای همین به سراغ این کتاب آمدیم تا بتوانیم با خواندن دوباره کتابی مفید، از فواید یک کتاب بهره بیشتری ببریم.

روز اول ششم شهریور  1400  

کمال گرایی به وضعیتی گفته می شود که فرد هر چیزی به جز نهایت کمال را غیر قابل قبول تلقی می کند.

کمال گرایی ریشه در کودکی ما دارد از همان کارهای ساده ای مثل رنگ امیزی که پدر و مادر و معلم مان، از ما می خواستند که از خط بیرون نزنیم، شروع شد و تا به امروز ادامه پیدا کرد.

پدر مادرها ناخواسته این بلا را بر سر فرزندانشان می آورند.

کمال گرایی  در دنیای پر از کاستی ها، همان تله ای است که به ما تصور برتر بودن می دهد و اجازه اشتباه کردن را از ما می گیرد. ما از ترس اشتباه و بد انجام دادن کاری، دیگر هیچ اقدامی انجام نمی دهیم.

اما اگر شیوه معمول گرایی را اتخاذ کنیم به خود اجازه اشتباه کردن را می دهیم و از مرزها بیرون می رویم.

برای مقابله با مشکل کمال گرایی ابتدا بایستی مشکل را شناسایی کنید و بعد برای حل آن از خرده عادت ها کمک بگیرید.

نویسنده در این کتاب راه حل را به کارگیری عادت های خرد می داند. او عمل کردن را راه رسیدن به هدف می داند، نه با انگیزه شدن را.

به جای خیال پردازی و ترتیب دادن شرایطی در حد کمال، بسیار ساده و هر کجا که هستید فقط شروع به انجام کار یا تمرین کنید. با استمرار و جایگزین ایده معمولی بودن و در شرایط معمولی کاری را انجام دادن به جای در حد کمال بودن و شرایط عالی برای انجام کاری، شاهد پیشرفت های بسیاری در زندگیتان خواهید بود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

معنای زندگی از آلن دوباتن

معنای زندگی از آلن دو باتن

بخش اول- هفته اول

همه انسان ها در جست و جوی معنای زندگی نیستند، اصلا به چه کارشان می آید. زندگی های معنا دار مختص افراد خارق العاده است و افراد عادی کمتر به دنبال معنای زندگی هستند. اگر هم به دنبال ان باشند، فکر می کنند فرمول پیچیده ای دارد یا به زبان کدهای کامپیوتر نوشته شده است.

اما باید بدانید که معنا در زندگی تمام افراد وجود دارد، و این جست و جو به همه گان ارتباط دارد. اما معنای زندگی چیست و چه چیزی به زندگی معنا می دهد؟ می توان  زندگی معنا دار را به زندگی شاد تشبیه کرد با این تفاوت که زندگی معنادار به توانایی های متعالی ما از قبیل مهرورزی، مراقبت، ارتباط، درک خود، همدردی، هوش و خلاقیت  وابسته است و از آنها بهره می برد.

هدف از زندگی معنا دار رسیدن به رضایت همیشگی نیست و این رضایت در دراز مدت دیده می شود. اما معنای زندگی برای همگان متفاوت است و فرمول خاصی ندارد. می توان معنای زندگی را در موضوعاتی از قبیل عشق، خانواده، کار، دوستی، فرهنگ، سیاست، طبیعت و فلسفه جست و جو کرد. از خلال تجربه، خودشناسی و خودکاوی می توانمی بفهمیم که معنای زندگی ما در چه چیزی خلاصه می شود.

عشق

می توان عشق را معنای زندگی نامید اما چرا؟

برای درک این مساله باید به مساله تنهایی که عکس عشق است توجه کرد. شمار افرادی از تنهایی رنج می برند، بسیار است. ما در حضور دوستان، اشنایان و حتی خانواده مان خود واقعیمان نیستم و هیچ وقت نمی توانیم به راحتی خودمان را ابراز کنیم.

اصلاح اساسی خود واقعیمان، بهایی است که برای رفاقت می پردازیم.

مجبوریم در ذهن همه افراد همچون پاراگرافی خوشایند اما مختصر باشیم.

اما در حضور عشق، مساله متفاوت می شود. عشق وعده بهبود بخشیدن به این جنبه های زندگی را می دهد و ما را از این حس آزار دهنده رها می کند که تنها راه این که افراد دوستمان داشته باشند این است که بخش عظیمی از شخصیتمان را پنهان کنیم.

اما ما عاشق چه کسانی می شویم؟

ما عاشق کسانی می شویم که وجود ما را تکمیل کنند. ما به دنبال چیزهایی در وجود دیگری هستیم که از وجودشان در خودمان مطمئن نیستیم. افراد عاشق نیمه های مشابه نمی شوند چرا که گمشده هایمان مشترک نیست. ما تمایل داریم در حضور عشق تربیت شویم. با اینکه در کودکی از امر اموزش سرباز می زدیم اما عشق به گونه ای ملایم و فریبنده دائم در حال تربیت و آموزش ماست.

ما در عشق به دنبال تحسین و تشویق و تایید هستیم اما تنها تحسین محض نیست که ما را ارضا می کند. ما در عشق به دنبال هیجان ناشی از رابطه جنسی، نیز هستیم. و می خواهیم جسم دیگری را در تملک خود در بیاوریم. اما باید بدانیم که رضایت مشترکی که در رابطه وجود دارد هیجان آور است و هدف اصلی خواسته ماست و تنها جنبه فیزیک ان برای ما اهمیت ندارد. بنابراین می توانیم بگوییم عشق معنای زندگی است چرا که احساس ناخوشایند تنهایی را پایان می بخشد و ما را از این رنج جهان شمول رهایی می بخشد.

خانواده

خانواده ها دارای اهمیت و معنا هستند چرا که مرکز تبعیض های عاری از شرم اند.

تبعیض در جامعه امری ناپسند و زشت به شمار می رود. تبعیض با آرمان های امروز در رقابت های آزاد، به خصوص سر شغل، مغایرت دارد. با این وجود خودمان خیلی دلمان می خواهد اطرافیانمان این تبعیض را به نفع ما انجام بدهند. همه ما از این تبعیض ها نفع برده ایم. آشکارترین تبعیضی که در حقمان انجام شده است، داستان تولد ما بوده است. ما بدون توجه به قابلیت ها، استعدادها و توانایی هایمان در خانواده فعلی مان متولد شده ایم و هزاران کودک دیگر می توانست جای ما را اشغال کند.

تبعیض به نفع اعضای خانواده همان چیزی است که تضمین می کند، بعضی از بدخلقی ها بخشیده خواهند شد. ویژگی های نا مطلوب شخصیتیمان نادیده گرفته می شوند. در دنیای کنونی امروزی که همه روابط و موقعیت هایمان در معرض خطر هست تنها جایگاه ما در خانواده دائمی است و با تمام مشکلات و بدخلقی ها بازهم در خانواده پذیرفته شده ایم.

در خانواده مهم نیست که چقدر در زمینه کارتان خوب یا بد عمل می کنید  بازهم شما را دوست دارند.خانواده های خوب، چشمشان را به روی نواقص و اشتباهاتمان نمی بندد فقط از این اشتباهات علیه ما استفاده نمی کنند.روابط در بزرگسالی  به دلیل فقدان شناخت عمیق از گذشته، پیچیده اند.

بخش دوم- هفته دوم

کار

کار می تواند یکی از عواملی باشد که به زندگی ما معنا می دهد.

کار را می توان از جنبه های گوناگونی بررسی کرد مثل اعتبار، معنادار بودن، کارگروهی، نظم، پول و خلا قیت

تمامی این جنبه ها در کنار هم کار را به عنصری برای معنا بخشیدن به زندگی تعریف می کند. آنچه که مسلم است نداشتن کاری که ویژگی های زیر را دارد باعث بی معنی شدن زندگی فرد می شود.

اعتبار:

 اما باید شغل ما چیزی باشد که با شخصیت مان همخوانی داشته باشد و صرفا برای امرار معاش نباشد. کاری که انجام می دهیم بایستی اعتبار مناسبی داشته باشد که بتواند به زندگی ما معنا بدهد. منظور از اعتبار این نیست که شغل ما دهن پر کن  و پر درآمد باشد. منظور از اعتبار این است که این کار با شخصیت ما کاملا همخوان باشد و ما نسبت به انجام ان حس خوبی داشته باشیم. با این تفسیر تمامی شغل ها معتبرند و بسته به روحیه افراد دارد. مثلا شاید شغلی نیازمند تصمیم گیری های سخت باشد، شاید چالش برانگیز باشد. شاید پروژه های اعصاب خرد کن داشته باشد. همه و همه به خصوصیات افراد بستگی دارد. برخی کارهای آرام را ترجیح می دهند و برخی کارهایی که پر از هیجان و استرس باشد.

بنابراین چیزی که شغلی را معتبر می کند این است که میان ماهیت نقش ما و سرچشمه ی لذت های ما تناسب عمیق ایجاد کند.

مزایای داشتن شغل معتبر:

  • رهایی از رشک و حسادت
  • تغییر در رابطه ی ما با ایدئال های جدید رسیدن به تعادل میان کار و زندگی.

ما فکر می کنیم زمانی که به خانه وارد می شویم بایستی تمامی مسائل مربوط به کار را کنار بگذاریم و به نحوی از زندگی شخصیمان محافظت کنیم. اما اگر به کارمان عشق بورزیم و از داشتن ان احساس خشنودی کنیم، دیگر شغل ما دشمن زندگی شخصیمان نیست.

شغل معنا دار

شغلی که بتواند به زندگی معنا دهد بایستی معنا هم داشته باشد یعنی اینکه صرفا برای پول در اوردن نباشد و این شغل بتواند به دیگران کمک کند. اینکه با شغلمان بتوانیم زندگی دیگران را بهبود ببخشیم و کار ما تنها برای خوشحال کردن دیگران نباشد. اگر هر کاری که می کنیم در جهت خدمتی به دیگران باشد ان شغل معنا دار می شود و می  تواند به زندگی ما معنا ببخشد.

در بیش تر روزهای زندگی از بهتر کردن شرایط عاجزیم. روی خیلی از مسائل هیچ کنترلی نداریم اما می توانیم در حیطه شغلمان طوری عمل کنیم که بتوانیم تاثیری هر چند اندک در بهبود کیفیت زندگی دیگران داشته باشیم.

کار گروهی

باید قبول کنیم که انسان محدود است و فقط می تواند در چند حیطه انگشت شمار، مهارت کسب کند و تنها چند ساعت مشخص در روز را می تواند درست و حسابی کار کند. در لحظه تنها می تواند به برخی مسائل فکر کند. اگر به تنهایی کار کنیم ظرفیت و قدرت ما محدود می شود اما در کنار گروه این قدرت افزایش پیدا می کند. گروه قوی تر،عاقل تر، باهوش تر و توانمندتر از تک تک افرادی است که در آن حضور دارند. در گروه هرچقدر هم که در محل کار با برخی از افراد مشکل داشته باشیم اما نمی توانیم توانایی هایشان را انکار کنیم و در یک کارگروهی همه افراد حاضر در گروه، کاری را به نفع پروژه انجام می دهند. گروه به کار معنا می دهد. ما زندگی کوتاهی داریم شاید بخواهیم دستاورد عظیمی داشته باشیم اما اگر به خودمان متکی باشیم کارمان نافرجام می ماند. اما گروه می تواند کار را توسعه و بسط دهد و کوتاهی زندگیمان را به تلاشی تبدیل کند که بعد از ما هم ادامه داشته باشد.

کارگشتگی

یکی از مطلوب ترین جنبه های کار این است که نیاز نیست تمام و کمال خودمان باشیم. در بیشتر کارها افراد ملزم به این اند که حرفه ای رفتار کنند یعنی قرار نیست تمام ویژگی های شخصیتیمان را بر ملا کنیم. شاید احساسات درونی ما را وسوسه کنند اما باید آرام و خوددار باشیم.

گاهی این که مجبور باشیم بخشی از شخصیت مان را مهار کنیم، می تواند بزرگ ترین آزادی را به همراه داشته باشد. کار به ما این فرصت را می دهد که ذات بهترمان را در اولویت قرار دهیم.

نظم

در محل کار می توانیم مشکلات را حل کنیم و به آشفتگی ها نظم ببخشیم. کار می تواند ساختار و نظمی را برای ما وجود بیاورد که از آشفتگی جهان به آن پناه ببریم. جهان پیرامون ما در عین نظم داشتن، آشفته نیز هست. این که عاشق بی نقص بودن باشیم، اشتباه نیست. اما رنج زیادی با خود به همراه دارد. شغل ما در بهترین حالت می تواند مقداری سنگ ریزه و فضایی محدود را در اختیارمان بگذارد، تا بتوانیم آن ها را مرتب کنیم و سامان دهیم، تا نیاز درونیمان برای نظم و کنترل را رفع کنیم. شاید ما در نظم جهان پهناور هیچ کنترلی نداشته باشیم اما در حیطه کاری خودمان می توانیم به ادراک برسیم و به کشفیاتی دست پیدا کنیم که اگر ان کار را نداشتیم هرگز قادر به درک و اکتشاف ان نبودیم.

پول

 واضح است که پول در آوردن یکی از دلایل اصلی کار کردن است. پول منبعی است که قدرت صاحب ان را بیشتر می کند. ثروت می تواند نفوذ فرد در دنیا را بیشتر کند. با پول مهربانی چند برابر و دانش ما مهم تر می شود. چه کسی دوست دارد کاری را انجام دهد که هیچ در امدی برای او به ارمغان نیاورد.

خلاقیت:

خلاقیت یعنی پیدا کردن فرصت برای بهتر کردن اوضاع از طریق ترکیب دوباره چیزها.

افکار افراد خلاق با افکار ما تفاوتی ندارد. منتها ان ها این افکار را نادیده نمی گیرند کاری که ما همیشه می کنیم.

خلاقیت یعنی نپذیرفتن دنیا به شکلی که هست. یعنی تعهدی برای بهتر کردن چیزهایی که داریم. ما با خلاقیت در تمام زمینه ها می توانیم کارمان را به شیوه ای جدید انجام دهیم. ما با خلاقیت می توانیم چیزی را که به دست آورده ایم از نو نظم بدهیم و ترکیب بندی کنیم تا با خواسته ها و نیاهای ما همخوانی داشته باشند.  خلاقیت عملی کمیاب و نمایشی نیست  و چیزی است که همیشه با ان سر و کار داریم. لازم نیست خالق یک اثر خاص باشیم تا خلاق باشیم . در زندگی روزمره می توانیم با تغییرات و ایجاد فرصت های جدید خلاقیت خودمان را نشان دهیم.

بخش سوم- هفته سوم

فرهنگ

خانه

خانه به عنوان بخشی از فرهنگ ما می تواند به زندگیمان معنا ببخشد. یکی از هدف مند ترین کارهایی که انسان انجام می دهد، درست کردن خانه است.

خانه تنها جایی برای زندگی و سرپناهی محافظ نیست. خانه محیطی است که ادمی می تواند احساسات درونی اش را به شکل نمادهای بیرونی در خانه به معرض نمایش قرار دهد. خانه یک تابلوی هنری و در عین حال مکانی است که موجب آرامش شخص می شود.

خانه لزوما زیباترین و باشکوه ترین محیطی نخواهد بود که انسان در آن می تواند اوقات خود را بگذراند، همیشه هتل ها و فضاهای عمومی وجود دارند که فوق العاده و تحسین بر انگیزند. اما بعد از سفرهای طولانی و شب های متوالی سپری کردن در اتاق های هتل، افراد اشتیاق زیادی برای برگشتن به سراغ اسباب اثاثیه خودشان دارند.

سال ها پیش قبل از تولد دخترم، ما خانه ای متعلق به خودمان نداشتیم و خانه تنها برای من دیوارهایی محسوب می شد که در حصار امن آن ها می توانستم کمی آرامش داشته باشم و این حصار ها در خانه مادری هم برای من وجود داشت و به راحتی می توانستم روزهای متوالی را در خانه آنها باشم اما بعد از آن که خانه ای برای خود خریدیم و وسایلش را مطابق با میل و سلیقه خود چیدیم و گوشه امن نویسندگی و کتابخوانی ام را ایجاد کردم، دیگر خانه برایم یک حصار نبود خانه جزوی از وجودم شده بود و هرجا که می رفتم دوست داشتم حتما شب را در خانه خود سپری کنم تا روز بعد به راحتی بتوانم دوباره با اشیائ خانه ام ارتباط برقرار کنم.

این اشتیاق به خودی خود ارتباط چندانی با آسایش مادی ندارد. باید به خانه برگردیم تا به یاد بیاوریم چه کسی هستیم. خانه ها خاصیت یاداوری دارند و خود انسان را به او یاد اور می شوند.

اگر به تاریخ مذاهب مراجعه کنیم می بینیم که در گذشته برای خدایان خانه های مختلفی می ساختند. خانه خدای هنر با خدای دانش متفاوت بود و خدای سلامتی خانه اش با خدای قدرت و ثروت متفاوت بود. انسان ها در گذشته برای اینکه بتوانند نمادی مادی را برای خدای خودشان متصور شوند که به راحتی با دیدن آن نماد به یاد خدایشان بیفتند خانه هایی در خور خدایشان می ساختند.

خانه های ما نیز با اینکه هیچ چیز مجلل و فوق طبیعی هم در ان وجود ندارد، اما همانند معبد است. معبدی برای ما. قرار نیست کسی آن را پرستش کند، اما جایی است که مثل یک معبد ارزش ها و خوبی های ما را در خود می گنجاند.

ساختن خانه فرایند دشواری است زیرا نیاز به این دارد که با اشیایی گنجانده شود که به خوبی هویت ما را نشان دهد. مسلما خانه ای که از نظر ما زیبا و دوست داشتنی است از نظر دیگری شاید چندان مورد پسند نباشد.

یک شی زمانی مناسب به نظر می رسد که با گیرایی در خصوص کیفیتی حرف بزند که ما شیفته اش هستیم. اما در زندگی روزمره ان به اندازه کافی از آن برخوردار نیستیم. ماهیت خانه می تواند باعث شود که ما روی احساسات خود کنترل بیشتری داشته باشیم و اشیا خانه مان برای مان تسلا بخش، هشدار دهنده و اصلاح کننده هستند.

بنابراین با این تفاسیر خانه یعنی جایی که روحمان احساس کند، مکان فیزیکی مناسب را پیدا کرده است. جایی که هر روز اشیایی که در میانشان زندگی می کنیم، عشق و تعهدی معتبر را به ما یاد آور شوند.

موسیقی

انسان موجودی بسیار احساساتی است. اما همه احساسات او زمانی که لازم است، مورد توجه اگاهانه قرار نمی گیرند. وجود دارند، اما به شکلی نهفته، خاموش و توسعه نیافته. بیرون و درون انسان سرو صدای زیادی به پاست: مرتب در حال کارکردن و معاشرت با دوستانش است اما در پس زمینه ذهنش مشغول انبار کردن مواد لازم برای طیفی از احساسات عمیق و احتمالا بسیار مهم است: مواد خام مورد نیاز برای غم، تاسف، احساس سخاوتی مهر آمیز نسبت به انسان ها و… این احساسات و بسیاری دیگر مخزن عاطفی نوعی خرد عمیق هستند. اما ممکن است نفوذی که باید را در زندگی انسان نداشته باشند. زیرا به طور دائمی به شان توجه نمی شود و فرصتی برای رشد ندارند.

انسان دائما میراثی از احساسات احساس نشده را با خود حمل می کند. به همین دلیل موسیقی اهمیت دارد چرا که موسیقی قدرت و دلگرمی به همراه دارد و قطعات مختلف موسیقی خاص شرایط عاطفی با ارزش را قدرت می بخشند.

احساسی که با تماشای یک فیلم می توانیم داشته باشیم با موسیقی خاصی که روی صحنه گذاشته می شود، اثر بخش تر و به یاد ماندنی تر می شود.

موسیقی مثل بلندگو و بسامد صدای آن عمل می کند، خود احساس را بوجود نمی آورد بلکه چیزی را که از قبل وجود داشته با صدای  رساتر به گوش ما می رساند.

در رابطه با موسیقی انسان دائما به دنبال موسیقی متن مناسب برای زندگیش است. مثل موسیقی متن فیلم که به هماهنگی طنین عاطفی لازم با صحنه ای خاص کمک می کند. موسیقی متن کمک می کند هر لحظه را تمام و کمال بشناسیم. و با پیدا کردن قطعه موسیق مناسب در زمان مناسب این امتیاز را به دست می اوریم که عواطفی را باید قوی تر تجربه کنیم، پر رنگ تر کنیم.

کتاب ها

کتاب ها مانند مردم اند، تعداد زیادی از آن ها را ملاقات می کنیم، اما به ندرت عاشقشان می شویم. شاید تنها 30 کتاب واقعا بر ما اثر بگذارند.

کتاب ها به روش های زیادی نگرانی های ما را سامان دهی و شفاف سازی می کنند و ان را به شکل ساده تری در می اورند.

کتاب با تعریف یک داستان،  خیلی ساده تر از تجربه ی زنده است.

ادبیات مهارت نداشتن ذاتی ما را در حرف زدن را اصلاح می کند. ما برای بیان احساسات خود به دنبال کلمه مناسب می گردیم اما به ندرت ان را می  یابیم اما یک نویسنده به خوبی تمام زیبایی های یک گل یا پرنده را با کلماتی جادویی بیان می کند.

کتاب ها با با ساده سازی، تفاوت های ظریف زندگی را نادیده نمی گیرند، بلکه زندگی را شفاف تر به نمایش می گذارند. بنابراین با کمک ساده سازی کتاب ها در زمینه آن چه واقعا هستیم بهتر عمل می کنیم.

پوشاک

لباس  پوشیدن می تواند تصویری کامل تر از هویت ما ارائه دهد. وقتی لباسی را می پوشیم، مثل یک راهنمای گردشگری عمل می کنیم که خودمان را به مردم نشان می دهیم. چیزهای جالب یا جذاب شخصیتمان  را پر رنگ تر و در این حین سو تفاهم ها را بر طرف می کنیم.

مانند نقاشی عمل می کنیم که در حال کشیدن تصویر خودش است. به عمد توجه ببینده را به کسی جلب می کنیم که ممکن است باشیم.

بعضی لباس ها در ما هیجان ایجاد می کنند وقتی ان را می پوشیم یا در تن کسی می بینیم هیجان زده می شویم. لباس ها در موقعیت های مختلف متفاوت هستند و جنبه های متفاوتی از شخصیت ما را نشان می دهند. کمد لباس های ما حاوی چند خط از زندگی نامه دقیق ماست.

سفر

اگر به طور مناسبی به آن توجه شود می تواند نقشی حیاتی  در تحول ما داشته باشد.

می تواند فقدان تعادل و نابالغی های ذاتی ما را اصلاح و چشم هایمان را باز کند. سفر می تواند چشم انداز و عملکردمان را به عنوان هدف مند ترین عامل برای رشد بازیابی کند.

به طور ایده ال باید به جایی سفر کنیم که ما را در تلاشمان برای رسیدن به تکامل روانی دلخواه یاری کند. سفر بیرونی، باید در سفر درونی به ما کمک کند.

این طرز فکر که سفر بیرونی بایستی به سفر درون کمک کند، از منبعی غیر معمول سرچشمه می گیرد: تاریخ زائران مذهبی.

مذاهب از دیر باز همدلی بسیار زیادی با میل ما به سفر داشته اند. آن ها پذیرفته اند که تنها با ماندن در خانه نمی توانیم روحمان را رشد دهیم. آنها این تمایل را به گونه ای هدایت کرده اند که با عادت های سنتی  و تشریفات مذهبی خاصی همراه شوند تا ما را به تفکر در مورد عادت هایمان وا دارند.

در گذشته مذاهب اعتقاد داشتند گه دردهای جسمانی با سفر به اماکن خاصی درمان می یابند. اما امروزه این تفکر منسوخ شده اما هنوز هم افراد اعتقاد دارند که روح و درونشان در سفرها می تواند آرامش بیشتری کسب کند و برای درمان دردهای روحی و روانی به مکان های خاصی سفر می کنند.

برای یک سفر معنا دار باید به دنیا نگاه تازه ای بیندازیم. هم به درونمان فکر کنیم هم به جایی که می خواهیم برویم و اینکه چه چیزی در اختیارمان می گذارد.

سفر تنها برای استراحت و لذت بردن و فرار از شلوغی های زندگی روزمره نیست. سفر باید باعث شود که به آرامش روح برسیم و در رابطه با افکاری که در سر داریم سازمان دهی هم انجام شود.

در زندگی ای معنادار، ما باید مسافران آگاه تری باشیم. باید در جست و جوی جاهایی باشیم که خصلت های روانی مانند آرامش، ژرف نگری، شهوانیت یا خشونت را در اختیار ما بگذارند.

سفر نباید باعث شود ما از موضوعات اساسی زندگیمان جدا شویم. باید مناطقی را در دنیای بیرونی بگذرانیم که ما را تشویق کنند به جاهایی برویم که باید برویم.

سیاست

ما در جامعه ای زندگی می کنیم  که در آن بدون داشتن علاقه ای عمیق و استوار به سیاست، به سختی به عنوان بزرگسالی خوب و باهوش شناخته می شویم.

این که از اتفاقات دور و برمان سر در نیاوریم یا به آن ها اهمیت ندهیم، گزینه مناسبی نیست.

با این حال خیلی از ما ته دلمان واقعا اهمیت نمی دهیم. شاید نزاع های سیاسی را پیگیری کنمی و به جناح خاصی علاقه داشته باشیم و شخصیت های سیاسی را هم بشناسیم و گرایش های شدید سیاسی داشته باشیم اما در مورد خودمان چنین تصوری نداریم چرا که تصویر درستی از سیاست به ما داده نشده است.

سیاسی بودن تنها به معنای اهمیت دادن به اینکه کدام جناح در انتخابات برنده می شود، نیست. سیاسی بودن یعنی اهمیت دادن به خوشحالی غریبه ها.

نباید اجازه بدهیم که افرادی که از خیر دسته جمعی چیزی نمی دانند، سیاست را از ما بدزدند. یکی از دلایل این که علاقه به سیاست در گذشته اعتبار زیادی به همراه داشته است، این است که به نظر می رسد کاری فداکارانه باشد: ارجحیت دادن علاقه جمعی به علاقه شخصی.

با سیاسی عمل کردن، می توانیم خودکارامد و هدفمندمان را وارد مجموعه مشکلات محدود زندگی غریبه ها کنیم و بنابراین فرصتی برای موفقیت داشته باشیم. سعی نداریم تمام مشکلات دیگران را حل کنیم. تنها روی یک یا دو هدف متمرکز می شویم و با خودمان به عنوان فردی باهوش، مبتکر و با اراده رودرو می شویم. به جای کلنجار رفتن با این فکر که چطور می شود خوشحال بود از تلاش برای تغییر دنیا لذت می بریم.

دوران دانشجویی را به یاد بیاورید با اینکه به زعم خودتا هیچ وقت ادم سیاسی نبودید و به سیاست هم علاقه ای نشان نمی دادید. اما برای تغییر استادی که بیشتر دانشجوها دوستش نداشتند، تلاش می کردید و از اینکه عضو یک جریان هدفمند برای خوشحالی دیگران، شده بودید احساس رضایت داشتید. هنوز هم وقتی به ان دوران فکر می کنید، می بینید زندگیتان معنا دار تر بود.

طبیعت

یکی از آرامش بخش ترین جنبه های پدیده های، چه سگ باشد، چه گوسفند، چه درخت یا دره این است که انها هیچ نگرانی در باره این که ما چه کسی هستیم و چه می خواهیم ندارند. آنها کاری به مشکلات ما ندارند و همیشه باعث احساس آرامش ما می شوند و ما در حضور انها به فرد دیگری تبدیل می شویم. با این که در محل کار ازار دیده و خیلی عصبی هستیم اما وقتی به خانه برمی گردیم و حیوان کوچک مان خودش را در اغوش ما می اندازد ما احساس راحتی و ارامش می کنیم . یا زمانی که فارغ از تمام دغدغه های روزانه به گل ها رسیدگی می کنیم احساس خوبی داریم.

ورزش

بدن ما مدت زیادی از عمرمان را به اطاعت نکردن از دستورات ما می گذراند چه زمانی که کودک هستیم چه در پیری و بزگسالی. اما تمرین دادن بدن در یک ورزش می تواند به ما حس خوب موفقیت جسمی و مهارت همیشگی را بدهد. ورزش مبارزه متافیزیکی بزرگ میان روح انسان و نیروهای سرکش دنیای مادی را متصور می شود.

هدف همه ورزش ها هر قدر هم که باهم متفاوت باشد رام کردن بدن در برابر نیروی اراده است.

در دنیای بیرون از ورزش اتفاقات به طرز ناراحت کننده ای غیر متمرکز و آشفته رخ می دهند. اما ورزش نظم خاصی دارد و سرعت را بالا برده و ماجرا را اصلاح می کند. نتایج دقیقا سر وقت مشخص می شوند. همچنین ورزش فشاری معمولی را در ما ایجاد می کند تا از نظر عاطفی، محفوظ، همدل و ضد و نقیض باشیم. در زندگی عادی نمی توانیم، به طور جدی از چیزی طرفداری کنیم اما در زندگی ورزشی می توانیم طرفدار پر و پا قرص تیم خاصی باشیم و برای موفقیت تیممان ارزو کنیم و هیجان زده شویم و در عین حال ارزوی نابودیتیم حریف را داشته باشیم. ما می توانیم با غریبه هایی که حامی و طرفدار تیم ما هستند همدل باشیم و تفاوت مقام و جایگاه در هیجانات ما جایی ندارند همه ما تماشاچی و طرفدار یک تیم هستیم.

زندگی مدرن ذاتا معتقد است که تنها یک نفر هست که واقعا اهمیت دارد: شما، شغل شما، قدرت شما، و همه چیزهایی که به شما مربوط است. اما در یک رویداد بزرگ ورزشی بزرگ، متوجه می شوید که به سرنوشت این افراد عضلانی کشورتان که در حال پریدن از ارتفاعی هستند، اهمیت می دهید. این امر فشار را از روی زندگی ما بر می دارد و بار این مسئولیت سنگین را که باید  از عالی بودن زندگیمان مطمئن شویم سبک تر می کند. می توانیم دلیل بزرگتری داشته باشیم و عالی بودن را در یک عمل دسته جمعی الهام بخش بیابیم.

از طریق ورزش فرصتی برای فرار از جنبه های بدساخت، حقیر و نا مطمئن و جدا افتاده زندگیمان پیدا می کنیم.

فلسفه

برخی از ما نیاز داریم که ساعت های متمادی با خودمان تنها باشیم و فکر کنیم و به نظر می رسد که این پرمعنا ترین کاری باشد که انجام می دهیم.

ما در تنهایی خودمان به افکار و هیجانات خود نظم می دهیم و با نوشتن سعی می کنیم دلیلی برای ناراحتی برخی از روزهایمان بیابیم. همان طور که می اندیشیم، شجاعت همیشگی و خطرناکمان را کنار می گذاریم و اجازه می دهیم که غم هایمان شکل طبیعی به خود بگیرد. شاید راه حل فوری برای غم ها و زخم هایمان پیدا نکنیم اما همین رو در رو شدن با انهت تا حد زیادی به ما کمک می کند. دردهای ما نیاز به گوش شنوا دارند پس به هیجانات خود به طور مشابه توجه می کنیم.

 بنابراین حالا متوجه هستیم که چقدر به فلسفه وابسته هستیم. یعنی جست و جوی دقیق، واضح و قابل مدیریت دانش.

بخش چهارم- هفته چهارم

موانع سر راه معنای زندگی

  • خودشناسی مبهم

چیزی که مثل یک مانع در برابر زندگی معنادار ما وجود دارد این است که ما درک درستی از شخصیت خودمان نداریم. گاهی همه چیز بر وفق مرادمان است اما نمی دانیم چطور در آن موقعیت همه چیز عالی و خوب پیش رفت . از این می ترسیم که همه چیز را خوب ببرسی کنم و علت حال خوبمان را در یک شرایط پیدا کنیم. وقتی ما قادر به رمزگشایی موقعیت ها و اتفاقات خوب نباشیم، نمی توانیم آن ها را به موقعیت های دیگر هم انتقال دهیم. مشکل این است که ما با معنای زندگی شانسی برخورد می کنیم. به جای آنکه خودمان آن را به دست آوریم. فقط کند و کاو می کنیم.

  • کوته فکری

دلیل دیگر ما از دوری کردن از چیزهایی که به زندگی مان معنا می دهند این است که ممکن است غیر عادی به نظر برسیم. معنای زندگی یک چیز ثابت و فرموله نیست برای هرکسی متفاوت است. ممکن است برای فردی گذراندن تعطیلات در ساحل معنای زندگی باشد و برای دیگری وقت گذراندن در دل کویری سوزان. اما ما از انجا که ترس از غیر عادی بودن وجودمان را فرا گرفته است. در نهایت می توانیم به دنبال تعداد کمی از تمایلات صادقانه مان برویم. باید جرئت داشته باشیم جامعه ی خیال انگیز خودمان را بسازیم تا خودمان را از تصورات بازدارنده و خفقان آور همسایگان نجات دهیم.

زمانی که تازه به کلاس نقاشی رفته بودم، ساعت ها بی انکه استادم از من خواسته باشد از روی کارت پستال های مختلف با مداد رنگ نقاشی می کردم. همه طرح های انتزاعی خودشان را می زدند و من اصلا توجهی به بقیه نداشتم. بعدها دوستی به من گفت آن روزها به نظرم تو خیلی احمق می امدی که نقاشی خودت را خلق نمی کردی و مرتب خودت را با مداد رنگ سرگرم کرده بودی. حسی که در مداد رنگ برای من وجود داشت، حس آرامشی بود که به زندگیم معنا می داد و تمام هدف من از نقاشی رسیدن به آرامش بود. چه دلیلی داشت خودم را با بوی رنگ و زحمت تمیز کردن قلم مو ها با تینر مشغول کنم وقتی حس خوبی نداشتم و انجام ان کار تنها از سر تکلیف بود . اما من در کار با مداد رنگ تسلط بیشتری داشتم و احساس آرامش بیشتری را تجربه می کردم. کوته فکری بود که بخواهم به نظرات آن ها اهمیت بدهم. ان دوست با وجود خلاقیت فراوانی که به زعم خود داشت، مدت هاست که نقاشی را کنار گذاشته و به حرفعه دیگری روی آورده است. اما من همچنان زمانی که عصبی هستم و استرس دارم به نقاشی روی می آورم تا آرامش درونیم را بازیابم.

  • از خودگذشتگی

خودخواه بودن یکی از بدترین صفاتی است که ممکن است در وجودمان باشد، رفتاری که حرص، حق به جانب بودن  و ظلم را تداعی می کند. اما یکی از دل شکست افراد در رفتاری است که متضاد با این صفت است. از خود گذشتگی افراطی، تواضعی غلو آمیز، احترام به آرزوهای دیگران از سر بی فکری.

خودخواهی دو نوع است خوب و بد، خودخواهی خوب از درک دقیق، از درک دقیق کارهایی سرچشمه می گیرد که در اولویت قرار بگیرند و بتوانید در زمان مناسب کاری را انجام بدهید که بعدا بتوانید مفیدتر و مثمرثمر تر برای اطرافیانتان باشید. این نوع خودخواهی ریشه در این احساس دارد که نباید از رشد توانایی های خود، قرار گرفتن  ذهن مان در چهارچوب درست، به کارگرفتن توانایی های به درد بخورمان و نظم بخشیدن به افکار و احساساتمان خجالت بکشیم تا در نهایت بتوانیم برای دنیا مفید باشیم. بتوانیم در موقعیت های خاصی از انجام کارهایی که دیگران از ما می خواهند بدون احساس عذاب وجدان، خودداری کنیم. اما فرد فداکار از سر وظیفه لبخند می زند و یک روز از سر کینه و خشمی کهنه به مرز انفجار می رسد.

 و بد از آن جهت است که به دیگران کمک نکنی صرفا به خاطر اینکه می ترسی به زحمت بیفتی. گاهی خودخواهی لازم است. مادری که گاهی برای خودش وقت می گذارد به مراتب از مادری که تمام و کمال در اختیار فرزندش است، مهربان تر است. مادری که خودخواه نباشد آرام آرام به شخصستی خشن، عصبی و تندخو تبدیل می شود.

خودخواه نبودن کم کم ما را به فردی بسیار نچسب و بی عرضه تبدیل می کند.

متاسفانه من قبلا در رابطه های اجتماعی چنین فردی بودم. آنقدر از خودگذشتگی افراطی داشتم که به مرز انفجار می رسیدم. اما درست از زمانی که تصمیم گرفتم به خودم احترام بیشتر بگذرام و با نه گفتن زمان بیشتری را صرف رشد خود کنم، احساس بهتری نسبت به خودم پیدا کرده ام و دیگران را نسبت به قبل بیشتر دوست دارم.

  • جاودانگی

گاهی ما یادمان می رود که زندگی محدود است و قرار نیست ما زندگی جاودانه ای داشته باشیم. فکر می کنیم برای انجام کاری زمان درازی داریم و مرتب کارمان را به تعویق می اندازیم. قرار است از دوستی دیدن کنیم یا زمانی را باخانواده به تفریح بگذرانیم اما مرتب ان را برای کار دیگری به تعویق می اندازیم و در نهایت می بینیم روزهای زیادی گذشته است و ما هنوز هم معنای زندگی را درک نکرده ایم. بنابراین یکی از موانع سرنوشت ساز در برابر زندگی معناداری که به دنبالش عستیم این تصور نصفه نیمه و عمیقا خطرناک است که ممکن است جاودان باشیم.

  • هنر داستان گویی

در لحظات ناراحتی، راحت ترین کار این است که نگاهی به گذشته بیندازیم و احساس کنیم که زندگی پوچ و بی معنایی داشته ایم. شکست ها، اشتباهات و برنامه های تمام نشده و رویاهای محقق نشده را جلوی چشممان می آوریم و از زندگی خودمان احساس تاسف می کنیم.

زندگی از هیاهو و کینه توزی در امان نیست، اما آیا نباید معنایی هم داشته باشد؟

البته که زندگی معنا دارد و بسته به این است که داستان سرا چه کسی باشد. اگر بتوانیم با شفقت کافی، از داستان شکست هایمان چیزی متفاوت و بسیار معنادارتر و رهایی بخش تر بسازیم.

تنها تعداد کمی از افراد آگاهانه داستان زندگیشان را می نویسند.

شاید فکر کنیم که این کار تنها به افراد مشهور تعلق دارد، اما اینطور نیست هرکسی می تواند داستان زندگیش را بنویسد. بسیاری از ما نقالان بی رحم این حکایت ها هستیم. دست آوردهایمان را ناچیز می شماریم. خودمان را بابت اشتباهات سرزنش می کنیم. تنها به بخش های منفی شخصیتمان توجه می کنیم. و برای خودمان حکمی بی رحمانه صادر می کنیم. اما اگر بتوانیم محبت آمیزتر و متعادل تر با همان حقایق برخورد کنیم و جنبه های مثبت شخصیتمان را ببینیم داستان سرایی خوب و با انصاف خواهیم بود که می توانیم زندگیمان را با وجود شکست ها و حقارت ها معنا دار تعبیر کنیم.