ناتوانی در انجام کارها

چرا برخی افراد نمی توانند کاری را که انجام می دهند به انتها برسانند؟

برای همه ما در زندگی پیش آمده است که نتوانسته ایم کارهای خود را طبق برنامه در زمان مقرر انجام دهیم یا شاید بارها تصمیم جدی برای انجام کاری گرفته ایم ولی آن را نیمه کاره رها کرده ایم. البته برخی از افراد هستند که در اکثر مواقع برنامه و کار خود را طبق زمان بندی مشخص انجام می دهند و بهیچ وجه از انجام کارهایشان طفره نمی روند. افراد بسیاری هم هستند که انجام مسئولیت هایشان را به زمان دیگری موکول می کنند و یا تا آخرین لحظه کارهایی را که باید انجام دهند، انجام نمی دهند. 

زمانی که کار نیمه تمامی داریم، استرس، احساس گناه، نگرانی و … موجب افت عملکرد شده و بر کیفیت زندگی مان تاثیرات نامطلوب برجا می گذارد.

برای این که از این مشکل رهایی یابیم در ابتدا بایستی بدانیم که علت طفره رفتن از کارها چیست و بعد از آن به دنبال راه حلی برای درمان آن باشیم.

منشا اصلی اهمال کاری

بیشترِ روانشناس‌ها اهمال‌کاری را نوعی طفره‌رفتن از کار می دانند. یعنی یک مکانیزم طبیعی ضداسترس که متاسفانه به بی‌راهه رفته و به سبب آن، افراد در مقابل حالِ خوب تسلیم میشوند.

این اتفاق، یعنی اهمال‌کاری، زمانی رخ می دهد که در مورد کارهای مهمی که منتظر ماست ترس و یا استرس داریم. برای رهایی از این حس منفی گاهی با کامپیوتر بازی می‌کنیم، تلگرام یا واتساپ مان را چک می کنیم.در گروه ها بی جهت می چرخیم و یکسری پیام را از این گروه به گروه دیگر ارسال می کنیم یا هر کار دیگری که ما را از فضای کار و استرس مربوط به آن رها کند را با علاقه انجام می دهیم. این کار در کوتاه‌مدت باعث می‌شود که حس بهتری داشته باشیم. ولی متاسفانه در نهایت به زیان ما تمام می شود.

فردی که کارهایش را عقب می‌اندازد، زمانی که به یاد موعد مقرر می افتد، بیشتر احساس گناه و شرمندگی می‌کند. ولی برای این قبیل افراد، همین احساسات منفی می‌تواند باز هم دلیلی باشد که آن کار را کنار بگذارد. بنابراین بازهم در یک چرخه باطل خود تخریبی می افتند.

  چرا از انجام کار طفره می رویم و کارها را نیمه تمام می گذاریم؟

عوامل بسیاری در این زمینه دخیل هستند که از مهمترین آن ها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

ترس از شکست،

هیجان زدگی در مورد اهداف

گرفتن تصمیمات سطحی

 خود کم بینی،

 توقع افراطی از خود،

 اطلاعات ناکافی برای انجام کار،

 مشخص نبودن اولویت ها،

 تردید داشتن،

 نا آشنایی با شیوه های حل مسئله،

 پیش داوری،

 ناتوانی در درک اقدام به جا و به موقع،

 نداشتن برنامه،

 ضعف در آشنایی با وظایف خود،

 فشار کاری بیش از اندازه و خستگی ناشی از آن،

 انجام فعالیتهای متنوع هم زمان،

 در اختیار نداشتن ابزار لازم برای کار و فعالیت،

 بیماری های جسمی،

 کمال گرایی وسواس گونه،

 نداشتن تصویر درستی از آینده،

 بزرگ بودن هدف انتخابی،

 مشخص نبودن نقشه راه،

 پرخوابی و تن پروری

داشتن باورهای غلط نسبت به خود

تصمیماتی که بار هیجانی و فشار عصبی زیادی دارند.

از مهم ترین عوامل نیمه تمام گذاشتن کارها هستند، گاهی ممکن است همراهی چند علت موجب بروز مشکل شود.

در اینجا برای این که مساله را قابل درک و ملموس کنیم به چند نمونه از مثال های عینی و واقعی که در مشاهدات خود داشته ام اشاره می کنم.

انجام فعالیتهای متنوع هم زمان

خانم الف از بچگی آرزو داشت که در همه چیز نفر اول باشد و بتواند تمام مهارت ها را کسب کند. اما هرچه بیشتر تلاش می کرد کمتر موفق می شد و خودش را آنقدر در انجام فعالیت ها خسته می کرد که یک باره همه چیز را رها می کرد و برای مدتی سر در گم می شد. وقتی حالش روبراه می شد، کارهای قبلی اش را از سر نمی گرفت. فعالیت های جدیدی را از شروع می کرد. نتیجه ای که در این راه سخت، عایدش می شد این بود که در هیچ کاری مهارت لازم را نداشت. از هر چیزی به اندازه سر سوزنی بلد بود اما اعتماد به نفس لازم برای انجام یک کار به صورت دقیق و بی  عیب و نقص را نداشت. برای همین هیچ وقت جرات نکرد که برای هیچ شرکتی رزومه بفرستد و همیشه در خانه ماند و همچنان هم مشغول یادگیری مهارت های جدیدی است که قائدتا با روشی که در پیش گرفته است و می خواهد با یک دست چند هندوانه  بلند کند، هیچ وقت موفق نخواهد شد.

مشخص نبودن اولویت ها

 خانم ب برخلاف خانم ب به خوبی می دانست که نمی شود با یک دست چند هندوانه را برداشت. او تصمیم داشت برای انجام دادن کارهایش برنامه ریزی کند و به ترتیب آن ها را انجام دهد. مثلا او دوست داشت زبان بخواند. از طرفی دوست داشت در کلاس های نویسندگی، خطاطی، نقاشی، تصویرگری، فن بیان، شیرنی پزی و سفره آرایی هم شرکت کند. اما دقیقا نمی دانست که کدام کار برایش اهمیت ویژه ای دارد و باید کدام کار را در اولویت قرار بدهد.  بعد از مدت ها فکر کردن و سردرگمی به این نتیجه رسید که از هر کدام کمی را انجام دهد تا بفهمد که کدام کار برایش در اولویت قرار دارد. نتیجه ای که عایدش شد این بود که کلی پول و زمان را صرف یادگیری مهارت های نصفه نیمه کرد و دست آخر هم نفهمید که اولویتش چیست.

فشار کاری بیش از اندازه و خستگی ناشی از آن

خانم میم یک زن خانه دار است. چند بچه قد و نیم قد هم دارد. همیشه دلش می خواست که نقاش ماهری باشد. هر وقت فرصت می کند در یکی از دوره های نقاشی هم شرکت می کند. اما هیچ وقت نتوانسته چند تابلوی درست و حسابی بکشد و آن ها را در یک نمایشگاه ارائه دهد. هر چند وقت یک بار هم وسایل نقاشی اش را به انباری منتقل می کند تا آرزوهای بر باد رفته اش جلوی چشمش نباشد. حجم کار روزانه او زیاد است. او تمام کارهای خانه و تربیت بچه ها را خودش به تنهایی انجام می دهد. فرصت های خالی او تقریبا در ساعات پایانی شب  پیش می آید. او در این ساعت ها آنقدر خسته است که نمی تواند هیچ کاری را به درستی انجام دهد. به او حق می دهم که نتواند کارهایش را به انتها برساند. باید برای کارهای دیگرش کمکی داشته باشد. یا زمان هایی از روز، نگهداری از بچه ها را به فرد دیگری موکول کند.

بزرگ بودن فعالیتی که می خواهیم انجام بدهیم.

در کتاب خرده عادت ها از جمیز کلیر می خوانیم که برخی از افراد گام های اولیه را چنان بزرگ بر می دارند که ذهن در برابرشان مقاومت می کند. اگر ان ها بتوانند هر کار یا عادت خوبی را در خودشان به یک عادت دو دقیقه ای تبدیل کنند، مطمئنا می توانند به هدفشان برسند. خانم سین تصمیم می گیرد که در یک ماه بیش از 6 جلد کتاب قطور بخواند. او قبلا عادت به خواندن کتاب نداشت. او نمی تواند به سادگی این کتاب ها را بخواند مگر این که این عادت را در خودش پرورش دهد و از روزی یک صفحه شروع کند تا ذهنش پذیرا شود. تا وقتی که ذهن پذیرای تغییرات نباشد هر تلاشی منجر به شکست می شود. ذهن به خودی خود از چیزهای سخت و پیچیده استقبال نمی کند بنابراین برای به اتمام رسیدن هر کاری باید آن را ساده سازی کرد. او تا زمانی که این  کتاب ها را به بخش های کوچک تبدیل نکند، نمی تواند از پس خواند ن این کتاب ها برآبد. شاید او فقط بتواند در ماه اول یک کتاب را بخواند. اما به مرور او در این کار بهتر خواهد شد. کافی است به جای این که با خودش قرار بگذارد که همه این کتاب هار ا بخواند، تنها به خواندن روزی چند صفحه آن هم در ساعات مشخصی اکتفا کند و به مرور بر تعداد این صفحات بیفزاید.

نداشتن برنامه و زمان بندی مشخص

اگر متوجه گذر زمان نباشیم و فکر کنیم که همیشه برای انجام یک کار فرصت داریم، دائم آن کار را به تعویق می اندازیم و از فرصتی که داریم به خوبی بهره نمی بریم. همچنین نداشتن یک برنامه مشخص و یک زمان بندی برای انجام کار باعث می شود که دائم کار را به روز بعد موکول کنیم و هر ساعتی که از زمان شروع کار می گذرد، انگیزه و انرژی ما برای به اتمام رساندنش کم و کمتر می شود. خیلی از افراد با اینکه تمام سال را برای خواندن کتاب های درسی شان وقت دارند اما، بهیچ وجه به مرور و مطالعه درس هایشان نمی پردازند و درست در آخرین روز اقدام به خواندن کتاب می کنند. یادم می آید، زمانی برای موفقیت در کنکور هر هفته  از بخش های مشخصی از کتاب به صورت تستی آزمون گرفته می شد. ما هر هفته مجبور بودیم طبق برنامه مشخص برای آن بخش ها امتحان بدهیم. آنقدر این برنامه دقیق و منظم بود که زمانی که آزمونی از کل کتاب ها از ما گرفته شد با این که وقت کمی برای مرور آن ها داشتیم دچار هیچ مشکلی نشدیم و به راحتی از عهده آزمون برآمدیم.

کسانی بهترین نتایج را کسب می کنند که از فرصت ها بهترین استفاده را می کنند.

جان وودن

نداشتن انگیزه کافی

گاهی پیش می آید که کاری را شروع می کنیم. اما انگیزه کافی برای انجام دادن و به اتمام رساندن آن نداریم. لازم است با ایجاد تصور مثبت و ارزشمند از اتمام فعالیت، انگیزه کافی را در خود ایجاد کنیم. نداشتن تصور و تجسم موفقیت آمیز از کاری که انجام می دهیم به مرور انگیزه ما را از بین می برد و از به اتمام رساندن کار دلسرد می شویم. یکی از کارهایی که خود من برای تشویق دخترم  انجام می دهم، تصویرسازی موفقیت آمیز از نتیجه کارش است. اگر این تصویر سازی ها نباشد او هیچ رغبتی به انجام آن کارهای سخت از خودش نشان نمی دهد.

مردم اغلب می گویند که انگیزه دوام ندارد. خب، حمام کردن هم همینطور است. به همین دلیل است که توصیه می کنند هر روز انجامش دهید.

زیگ زیگلار

فرار از ترس و استرس

برخی از افراد به خاطر این که نمی خواهند خودشان را در موقعیت های استرس زا قرار بدهند در کارهایشان اهمال کاری می کنند و خیلی از کارهای مهم و حیاتی را انجام نمی دهند. چند سال پیش وقتی، در دانشگاه سال آخر دوره کارشناسی را می گذراندم، خیلی از دوستانم شروع به خواندن جزوات کنکور برای کارشناسی ارشد کردند. اما من دلم نمی خواست در ایامی که باید پایان نامه را تحویل بدهم و از طرف دیگر درگیر امتحانات هم هستم، برای خود موقعیت استرس زای دیگری را تولید کنم. در واقع می ترسیدم که نکند در آن موفق نشوم، بنابراین شرکت در کنکور کارشناسی ارشد را به سال دیگر موکول کردم. اما هیچ وقت برای کارشناسی ارشد شرکت نکردم. ترس از امتحان آنقدر زیاد و مهلک بود که هربار  ذهنم آن را به زمان دیگری موکول می کرد. بنابراین این ترس تمام فعالیت های مرا به تعویق انداخت.

بین شکست و پیروزی یک قدم بیشتر فاصله نیست و مردم از ترس شکست، شکست می خورند.

ناپلئون بناپارت

نداشتن تصویر درستی از آینده

هال هرشفیلد استاد روانشناسی دانشگاه یو‌سی‌ال‌اِی بر اساس تحقیقاتی که از مغز افراد درباره تفکری که از خود امروز و خود آینده شان دارند، کرده است، متوجه شده که افرادی که ارتباط قوی با خود آینده شان دراند و او را شخص جدایی از خود امروزشان  نمی دانند، کارهایشان را به تعویق نمی اندازند. یعنی برخی از افراد فکر می کنند من یک ماه دیگرشان شخص دیگری است و به خوبی با او ارتباط برقرار نمی کنند. در و واقع نمی دانند که هر کاری که امروز انجام می دهند بر روی خود یک ماه یا یک سال آینده شان چه تاثیری می گذارد. بنابراین در انجام فعالیت هایشان دچار تردید می شوند و مدام آن را به تعویق می اندازند.

تصمیماتی که بار هیجانی و فشار عصبی زیادی دارند.

چندوقت پیش تصمیمی گرفته بوم که قرار بود روز مشخصی آن را اجرا کنم. آن تصمیم، چیزی بود که از ته دل به آن رضایت نداشتم و صرفا به خاطر برخی مسائل و ملاحظات فردی و خانوادگی مجبور به اتخاذ آن شده بودم. درست روزی که بایستی آن تصمیم را به مرحله اجرا در می آوردم. ذهنم آنقدر مقاومت از خودش نشان داده بود که خسته و بی حوصله بودم و بهیچ وجه نمی توانستم کارهای دیگرم را به درستی انجام دهم. بنا به دلایلی آن کار، آن روز انجام نشد. تاریخ اجرا به یک ماه دیگر موکول شد. به محض اینکه از آن موقعیت فرار کردم و برای خودم وقت خریدم، دوباره با انرژی به سر کارها و برنامه های نیمه کاره روزم برگشتم و تا پاسی از شب بدون هیچ خستگی به کارهایم رسیدگی کردم.

داشتن باورهای نادرست نسبت به خود

برخی باورهای ذهنی درون ذهن ناخودآگاهمان وجود دارد که نمی گذارد کارها را تمام کنیم.

سه دسته باور را در مورد این موضوع بررسی می‌کنم

دسته اول  باورهای ناامیدی:

من از اینکه این کار را به سرانجام برسانم ناامید هستم. به خودم می‌گویم مهم نیست چقدر تلاش کنم. مهم نیست چقدر برنامه ریزی کنم. من هیچ امیدی برای اینکه این کار به سرانجام برسد ندارم.

من هیچ‌وقت به چیزی که می‌خواهم نمی‌رسم، اگر این باور را داشته باشید و چیزی در ذهنتان به شما بگوید تو به چیزی که می‌خواهی نمی‌رسی. یا تلاشی نمی‌کنید و یا اگر تلاش کردید کارهایتان را نیمه‌کاره رها می‌کنید.

یا می گویید من قربانی شرایط هستم. بعضی‌ها خودشان را قربانی پدر و مادر، شرایط کشور، دولت مردان و اوضاع اقتصادی می‌دانند. کسی که خودش را قربانی بداند، هیچ تلاشی برای بهبود اوضاع و شرایطش نمی‌کند و یا اگر هم هیجانی تصمیم بگیرد که تلاش کند آن را نیمه‌کاره رها می‌کند.

باور دیگر مهم نیست چقدر تلاش کنم من هیچ‌وقت به چیزی که می‌خواهم نمی‌رسم. این باور در مورد این است که کنترل در دست من نیست و چیزی از بیرون شرایط را کنترل می‌کند. افرادی که باور دارند کنترل اوضاع و شرایط در دستشان نیست و در دست افراد بیرونی است، هیچ تلاشی برای بهبود اوضاعشان نمی‌کنند یا آن را نیمه‌کاره رها می‌کنند.

باور امیدی به آینده ندارم، امیدی به تغییر ندارم، به شما می‌گویند مهم نیست چقدر تلاش کنید، برنامه بریزید، آموزش بینید یا اولویت‌بندی کنید، شما نمی‌توانید به چیزی که می‌خواهید برسید. کنترل دست شما نیست و هیچ‌وقت به هدفتان نمی‌رسید.

دسته دوم باورهای ناتوانی:

  این دسته به شما می‌گوید که من هرگز موفق نمی‌شوم، من همیشه شکست می‌خورم، من ناتوان هستم، من نمی‌توانم، به چیزی که می‌خواهم دست پیدا کنم، من همیشه خرابکاری می‌کنم، من یک شکست‌خورده هستم.

ناتوانی یعنی شاید شرایط و اوضاع بیرونی روی من اثر نداشته باشد و امید داشته باشم که اوضاع را بهتر کنم اما من ناتوانم. من قبلاً کاری را انجام دادم و شکست خوردم. من قابلیت انجام دادن کاری را ندارم. پس من کاری را شروع می‌کنم و با هیجان جلو می‌روم، ناگهان چیزی در ذهن من می‌گوید: تو نمی‌توانی، تو هرگز موفق نمی‌شوی. تا قبل از این هم تلاش می‌کردی ولی نشده است. مادر تو همیشه به تو می‌گفت نمی‌توانی. پدر تو همیشه به تو می‌گفت هیچ کاری را نمی‌توانی درست انجام دهی.

دسته سوم باور بی‌ارزشی:

 من امید دارم که به اهدافم برسم، توانایی این را هم دارم که برسم اما لیاقتش را ندارم. من لیاقت بهتر شدن را ندارم. من کسی نیستم. من شایستگی رسیدن به موفقیت را ندارم. من بی‌ارزشم. من مستحق شادی و آرامش نیستم. من مستحق بدبختی هستم.

این دسته از باورها باعث می‌شوند که هدف‌گذاری کنید تا درآمدتان را افزایش دهید اما چون پول می‌تواند باعث ایجاد شادی رفاه و آرامش خیال برای شما شود، خودتان را مستحق این آرامش نبینید و فکر کنید که شما مستحق این آرامش نیستید. ارزش این پول را ندارید. شما باید همیشه دنبال پول بدوید. شاید شما هدف بگذارید که وزنتان را کم کنید اما چون کم کردن وزن شما را زیباتر و جذاب‌تر و حالتان را بهتر می‌کند پس شما ارزش رسیدن به این هدف را ندارید؛ بنابراین کارتان را شروع کنید اما در بین راه چیزی در ذهنتان می‌گوید تو لیاقت اینکه شاد، خوش‌تیپ و خوش‌اندام و موردتوجه باشی را نداری. پس لیاقت نداشتن و بی‌ارزش بودن دسته بسیار مهمی است که می‌تواند روی هر چیزی تأثیر بگذارد تا کارهایتان را نیمه‌کاره رها کنید.

برای این که بتوانیم از پس همه کارهایمان برآییم چه باید بکنیم؟

1-برای این کار لازم است در ابتدا کارهایمان را به چهار دسته الویت بندی بکنیم.

کارهای فوری و با اهمیت

این کارها، کارهایی هستند که بصورت اورژانسی پیش آمده و بدون پیش بینی قبلی خود را نمایان می کنند. از جمله: داشتن امتحانی بدون اطلاع قبلی استاد، رفتن به سفر به دلیل فوت یکی از نزدیکان، بیماری ناگهانی یکی از اعضای خانواده و …

این دسته از امور آنچنان سریع به وجود می ایند که فقط و فقط یک انتخاب برای ما می ماند و ما ناگزیر به انجام آن هستیم. در صورت تعلل چیزهای با ارزشی را از دست می دهیم.

کارهای غیر فوری اما با اهمیت

دسته دیگری از کارها هستند که نقش کلیدی در زندگی هر شخص ایفا می کنند. این امور ممکن است در نگاه اول چندان مهم به نظر نرسند. اما در عین حال بسیار مهم هستند و در صورت عدم انجام آن و تعلل در انجام به موقع آن، تبدیل به کارهای فوری و مهم می شوند و اختیار تصمیم گیری را از ما سلب می کنند. از جمله درس خواندن در زمان هایی که هنوز امتحانی در کار نیست، انجام پروژه های دانشگاه پیش از نزدیک شدن موعد تحویل، پیدا کردن و ثبت نام در یک مدرسه مناسب قبل از به اتمام رسیدن مهلت ثبت نام،  تعویض شناسنامه ها و…

کارهای فوری اما بدون اهمیت

دسته ای از کارها هم هستند که اگرچه برای ما اهمیتی ندارند اما انجام آن ها ضروری است و ما بایستی از روی ادب و برخی از ملاحظات آن ها را انجام بدهیم. مثل شرکت در برخی از مراسم فامیلی یا اداری.

کارهای غیر فوری و بدون اهمیت

برخی کارها هم هستند که نه مهم هستند و نه فوری اما ذهن ما علاقه مند است آن کار ها را به جهت سهولتی که دارند انجام دهد. مثل تماشای فیلم ها،خواب بیش از حد، فرستادن پیامک های بی مورد، وقت گذراندن های بی هدف در فضای مجازی و …

بنابراین شاید بهتر باشد از زندگی حذف شوند یا در آخرین الویت قرار گیرند.

مدیریت زمان می تواند به ما کمک کند.

کارهای دسته چهارم را حتی الامکان حذف، کارهای دسته اول و سوم را حداقل و با برنامه ریزی قبلی به کارهای دسته دوم یعنی امور غیر فوری و مهم بپردازیم.

2- نقاط ضعف و قوت خود را بشناسیم.

برای انجام کاری ابتدا بایستی توان خویش را به طور دقیق برآورد کنیم و سپس کار مناسب با توان خود را پذیرا باشیم. وقتی که توانایی انجام یک کار را نداشته باشیم، انگیزه ای برای تلاش، شروع فعالین و پایان آن نخواهیم داشت.

3- محیط اطرافمان را تغییر بدهیم.

گاهی یک تغییر کوچک در شرایط و محیط اطرافمان می تواند احساس تنبلی و بی حوصلگی را از ما دور کند. سعی کنیم محیط ما هماهنگ و متناسب با فعالیتی باشد که انجام می دهیم. خود من زمان هایی که به سفر می روم انگیزه بیشتری برای نوشتن دارم. اما زمان هایی که تلوزیون در خانه با صدای بلند روشن است به هیچ وجه قادر به اتمام داستانم نیستم. مرتب آن را به روز بعد موکول می کنم.  در این مواقع می توان تنها با یک تغییر کوچک به کارم ادامه دهم. با گذاشتن هندزفری در گوشم و گوش دادن به یک موسیقی ملایم بی کلام، مشکلم حل می شود.

4- با خودمان عهد و پیمان ببندیم.

به جای این که به کس دیگری قول بدهیم که کاری را در فلان موعد تحویل بدهیم. برای خودمان یک زمان مشخص کنیم و با خودمان عهد و پیمان ببنیدیم که کاری را در تاریخ مشخصی به اتمام برسانیم. اگر این اتفاق نیفتاد خودمان را تنبیه کنیم. چیزی که مهم است این است که به عهد و پیمان خود پایبند باشیم و تنبیه تعیین شده را در صورت اجرا نشدن برنامه حتما اعمال کنیم.

5- در روز وقتی را به انجام فعالیت های عقب افتاده، اختصاص بدهیم.

برای کارهای عقب افتاده خود در روز وقتی را مثلا سی دقیقه اختصاص بدهیم. در آن سی دقیقه  تنها به کار عقب افتاده بپردازیم تا بتوانیم قدم به قدم، مشکل اهمال کاریمان را حل کنیم. 

6- از بین بردن باورهای غلط  نسبت به خود

همان طور که در بالا اشاره شد، باورهای غلطی در ذهنیت شخص ممکن است وجود داشته باشد که اجازه رشد کردن و اجرای به موقع برنامه ها را به او ندهد. با تمرین و پرسیدن سوال های مناسب از خود این باورهای نادرست را شناسایی کنید و سعی در از بین بردن این باورها داشته باشید.

7-وقتتان را میان کارهایی که می خواهید انجام دهید تقسیم کنید.

اجرای به موقع برنامه های هدفمند نیازمند زمان است. اگر چند برنامه مختلف را دنبال می کنید باید برای رسیدن به اهدافتان وقتتان را مین برنامه ها تقسیم کنید. افراد موفق با تدوین برنامه، عمل به آن و اجتناب از تاخیر و تعلل، موفقیت خود را بدست آورده اند.

8- از کمال گرایی دست بردارید.

افراد كمال گرا در هركاري يعني قبل از هر اقدامي منتظرند تا همه شرايط آماده شود و همه چيز آماده باشد وشرايط آن طور كه آنها مي خواهند باشد، تا كار را شروع كنند و يا آن را ادامه دهند. آن ها هميشه از خودشان و ديگران ناراضي هستند. هميشه به خودشان و ديگران مي گويندكه:«نمي دانم چرا كارهايم را نيمه كاره رها مي كنم؟»

اگر کسی  فکر می کند که باید تمامی شرایط مهیا شود تا حرکت کند و اقدام کند، ادامه تحصیل بدهد، هنرش را نشان دهد، تخصص خود را به کار ببرد، نقاشی اش را تکمیل کند، کتابش را بخواند، کتاب یا مقاله اش را بنویسد، اتاقش راجمع كند و هرکار نیمه تمامش را تمام کند،  اشتباه می کند.

او نمی داند همه شرایط باهم مهیا نمی شود. بايد ابتدا قدم اول برداشته شود تا كم كم شرايط مهيا شود.  چون همیشه مانعی وجود دارد که به او بگوید حالا صبر کن! از فردا شروع می کنی از هفته دیگر، از ماه دیگر یا از سال دیگر و هم چنان كارها نيمه كاره خواهد ماند.

اين افراد با كوچكترين اتفاق و يا عكس العمل ديگران و يا افكار منفي خوشان انگيزه اتمام كارشان را از دست مي دهند و مجددا  به خودشان و ديگران مي گويندكه:«نمي دانم چرا كارهايم را نيمه كاره رها مي كنم؟»

بنابراین برای موفقیت در یک کاری و به اتمام رساندن آن دست از کمال گرایی بردارید. دیگر به خودتان نگویید که عملکردم باید عالی باشد. به خاطر داشته باشید که نفس عمل کردن بسیار مهم تر است. در کلاس های نویسندگی خلاق بارها استاد عزیز جناب شاهین کلانتری به ما یادآوری کرده اند که یک تمرینی که چندان خوب نیست بهتر از تمرینی است که عالی باشد اما هیچ گاه ارائه نشود یا خیلی دیر ارائه شود. قبل از شروع دوره نویسندگی، من دلم می خواست اثری خاص را ارائه دهم. هر بار با کمی نوشتن، کار را رها می کردم و مدت ها چسزی نمی نوشتم و دست آخر به این نتیجه رسیده بودم که هیچ ذوق هنری در نوشتن ندارم و بهتر است هیچ وقت ننویسم. اما شرکت در دورهی نویسندگی خلاق افق تازه ای را در برابر دیدگانم گشود و من خودم را ملزم به این دیدم که دست از کمال گرایی بردارم. بنویسم هرچند اگر نوشته هایم آن طوری که می خواهم خوب از کار در نیاد و دچار نواقصی باشد. اما نوشتن را به هیچ وجه متوقف نکنم. یک ضرب المثل می گوید: تخم مرغ امروز بهتر از مرغ فرداست. بنابراین یک تحقیق خوب را سر موقع تحویل دادن بهتر از آن است که یک تحقیق عالی را با تاخیر تحویل دهیم. یا بدتر از آن هرگز نتوانیم آن را به پایان برسانیم.

9- فرهنگ لغتتان را تغییر دهید.

کلمات برای فردا، بعداً، حالا باشد  رابایستی از فرهنگ لغات خود حذف کنید. این کلمات، ابزار به تعویق انداختن کارها هستند و دارای بار معنایی و تغییر دهنده رفتار هستند. یکی از آشنایانمان عادت داشت هربار که از او درخواستی می کردیم از لغت فردا استفاده کند. او آنقدر این واژه را استفاده کرده بود که جزئی از وجودش شده بود و هیچ وقت فردا های مذکور نمی آمدند. نتیجه این شد که او هیچ وقت به اموری که برایش مهم بود نرسید. چرا که او همیشه منتظر فردا بود. خود من هم همیشه مراجعه به دندان پزشکی را به خاطر برخی مسائل به روز بعد موکول می کردم. در نهایت مجبور شدم به خاطر دردی که می توانست با به موقع رفتن به دندان پزشکی اصلا وجود نداشته باشد، با صرف هزینه بالا دندان خراب را را درمان کنم. گاهی اوقات به تعویق انداختن کارها، هزینه های زیادی را در بردارد.

10- بر ترس هایتان غلبه کنید.

اگر از انجام کارها می ترسیم، بایستی به دقت و به درستی تلاش کنیم تا ترس هایی که در گوشه ذهن مان پنهان شده اند، را بیابیم و آن ها را تحلیل و علت یابی کنیم. روان شناسان معتقدند ترس تا وقتی مشکل آفرین است که از آن فرار می کنیم، اما زمانی که با ترس هایمان مواجه می شویم، قدرت خود را از دست خواهد داد و زمینه مقابله با آن فراهم خواهد شد. معمولا از ترس درست انجام دادن یک کار و بوجود امدن مشکلات احتمالی از انجام کار می ترسیم. بهتر است به جای این ترس، از انجام ندادن کار و به تاخیر انداختن آن بترسیم.

11-قاتلین وقت را از زندگیتان حذف کنید.

یک فهرست از کارهایی که در طول روز، هفته و ماه انجام داده اید و موجب آن شده که وقتتان تلف شود و باعث تاخیر کارهایتان گردیده یادداشت نمایید. این امور باید حذف شوند تا وقت ما برای انجام کارهای مورد نیاز آزاد شود. اموری مثل چک کردن اینستاگرام، چرخیدن در صفحات مجازی، دیدن فیلم های بی محتوا و … قاتلین وقت هستند. گاهی ساعت ها در میان صفحات مجازی گیر می کنید و اصلا هم متوجه نیستید چه مقدار زمان را از دست داده اید.

12-از دیگران در کارهایتان کمک بگیرید.

لازم نیست همه کارها را خودتان انجام دهید. می توانید با محول کردن یک کار به برخی از افراد که توانایی بیشتر دارند، در وقتتان صرفه جویی کنید و به امور دیگران بهتر و کاملتر برسید.

13- نه گفتن را تمرین کنید.

بین انتظارهای دیگران و توانایی خود توازن برقرار کنید. تمرین کنید که در مواقع لزوم به دیگران نه بگویید. وقتی خودتان سر یک پروژه هستید و زمان کمی برای انجام ان دارید، باید بدانید در خواست یک دوست برای همراهی کردن در خرید به ضرر شما منجر می شود. بهتر است نه گفتن را خوب تمرین کنید. زمانی که زمان کافی برای انجام کارهای دیگران، ندارید مسئولیت جدید را بهیچ وجه نپذیرید تا کارهای قبلی را با تاخیر انجام ندهید.

سخن آخر

در آخر با استفاده از یک ضرب المثل چینی که می گوید از آهسته رفتن نترس، از بی حرکت ایستادن بترس سخن را به پایان می برم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده(توکا)

چرا از موسیقی دوری می جستم؟

من سال ها عاشق موسیقی بودم اما آن را در وجودم سرکوب کرده بودم. نه می توانستم سازی را لمس کنم. نه اینکه در خلوت با آهنگی حرکات موزون داشته باشم. هربار که قطعه ای را گوش می دادم دچار حزن و اندوه می شدم. جایی که باید شاد می بودم، غم همنشینم می شد. علتش در عقایدی بود که در گذشته مرا در بند اسارت در آورده بود. این عقاید ریشه در مذهب افراط گونه ای داشت که به خانواده ام از اجدادمان  تزریق شده بود.

یکی از همین عقاید بود که باعث می شد با آن که عشق به موسیقی از همان بدو تولد در وجود آدمی نهادینه شده است، موسیقی را جزو اسباب لهو و لعب بدانم. بنابراین از آن جهت که این اسباب با عقاید خانواده مغایر بود و باعث ناخرسندی بزرگان خانواده می شد از آن دوری می جستم.

دوری جستن از عشق به موسیقی تا جایی بود که هربار با گوش دادن به قطعه ای زیبا و مست شدن در پیچ و خم نت های موسیقی دچار اندوه و ندامت می گشتم. من اسارت را دوست می داشتم. آن تفکرات باطل را بی هیچ شک و تردیدی پذیرفته بودم. البته نمی خواهیم بگویم که این عقاید به کل غلط بودند. نه این را نمی گویم. این عقاید خیلی هم بی راه نبود، منتها نحوه اجرایش افراطی بود. البته آن موقع کودک بودم و هرچه که اطرافیانم می گفتند پذیرا بودم و قادر نبودم که خودم به دنبال علت ها باشم. بعدها که بزرگتر شدم و برای درس دانشگاه چند مقاله ای ارائه دادم، به دنبال علت هایی که ما را از موسیقی منع می کردند رفتم. دکتر شهید بهشتی که یکی از افرادی بود که همیش به او ارادت داشتم کاملا شرح داده بود که موسیقی که تشویق به گناه می کند و به قولی نمک مجالس اشائه فحشا و منکر می شود، یا موسیقی که باعث می شود که کار دنیا و سود دنیوی را بر سود اخروی ترجیح دهیم حرام است.

حال خود مستمع باید بداند که موسیقی که گوش می دهد، چنین اثراتی را دارد یا نه؟

من با حرف های ایشان  چنین استدلال کردم که صدای پرندگان، صدای آب و موسیقی هایی که برگرفته از این الهامات طبیعی هستند و چنین اهدافی را ندارند، دچار چنین مشکلی نیستند. من خودم به شخصه از موسیقی که در مجلس عروسی یا مجالس عزای امام حسین که این روزها بیشتر به یک کارناوال شبیه تر است تا سوگ و عزاداری، هیچ لذتی نمی برم. اما هربار که یک ملودی آرام و تک نوازی سازی مثل پیانو، تار یا ویلون و نی را گوش می دهم سرشار از لذت می شوم.

حجت الاسلام حسینی ژرفا هم در باب موسیقی گفته است:« نه تنها در قرآن کریم هیچ نکوهشی در مورد موسیقی نیست، بلکه در سه جا موسیقی ستایش می شود. آنچه در قرآن نکوهش شده لهو، لغو و زور است».

در این باب حتی به روایاتی که از امامان درباره منع موسیقی شده اشاره کرده است که در دوره ای، امویان و خلفای عباسی برای دور کردن مردم از راه درست، دست به دامان موسیقی شدند و با قدرت عظیمی که موسیقی داشت، از بهترین هنرمندها در خواست کردند که با موسیقی خود مردم را جذب کنند و در مناسبات خود مجالس لهو و لعب و عیاشی را به پا می کردند. امامان آن موقع مردم را از موسیقی منع می کردند که پایشان به این مجالس باز نشود. و گرنه موسیقی که درفطرت انسان است و باعث تلطیف روج انسان می شود چرا باید منع شود.

همچنین با نگاهی به زندگی شاعران خوش نام ایرانی چون مولانا می بینیم که در نظرشان موسیقی از ارزش و تقدس والایی برخوردار بود.

این علم موسیقی بر من چون شهادت است

چون مومنم شهادت و ایمانم آرزوست

همچنین نباید شاعر خوش آوازه دیگر حضرت حافظ را فراموش کرد که علاوه بر آنکه شاعری پر آوازه بود به موسیقی نیز اشراف کاملی داشته است.

 آنچه تاریخ در اختیار ما قرار می‌دهد آن است که حافظ قرآن را با چهارده روایت مختلف از حفظ بوده است و به همین روی او را “حافظ” نام نهاده‌اند.

اما اهل فن، می‌دانند که کسی با این تعداد روایت شیوه‌های مختلف قرآن را از حفظ بوده است باید به موسیقی و دستگاه‌ها و آوازها و گوشه‌ها، تسلط دقیقی داشته باشد.

محمد رضایی – محقق – میگوید: «در روزگار زندگی حافظ شیرازی، کسانی که موسیقی می‌دانسته‌اند و همراه با نواختن سازهای موسیقی، به صورت فی البداهه شعر می‌سرودند و برای همگان می‌خوانده‌اند، “حافظ” لقب داشتند و حافظ شیرازی نیز علاوه بر اینکه شعر خوب می‌سرود، یک موسیقیدان بود.

این محقق همچنین عقیده دارد بیشتر اشعار حافظ با موسیقی ارتباط دارند.

بنابراین شاید بتوان گفت موسیقی هم در سرودن شعر حافظ و هم در شیوه بیان دلپذیرتر آن تاثیر داشته است.

در حقیقت موسیقی چنان در شعر حافظ حضور دارد که می‌توان حتی از دیدگاهی جدا “حافظ موسیقیدان” را به بررسی نشست.

استفاده از کلمات و اصطلاحاتی چون”پرده، دستان، نغمه، نوا، قول، مقام، راه، فرود، ضرب، اصفهان، عراق، بم، زیر” و به کار بردن آنها در محل مناسب، خود می‌تواند دلیلی بر تسلط حافظ به موسیقی باشد.

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر پرده که زد راه به جایی دارد

***

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

***

نوای مجلس ما را چو برکشد مطرب

گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد

همچنین‌ ذکر نام سازهایی چون “دف، چنگ، رباب، عود، نای، طبل، ناقوس، کرنا” نیز بر آشنایی وی به سازهای موسیقی دلالت دارد.

مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم

در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم

***

نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود

گل وجود من آغشته گلاب و نبید

***

من که شبها ره تقوی زدهام با دف و چنگ

این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

 بعد از تحقیقاتی که داشتم و فهمیدم موسیقی ریشه در ذات و فطرت آدمیان دارد، متوجه شدم که تمام این دوری ها بی جهت بود.

خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد.

زمان زیادی گذشت تا با افرادی آشنا بشوم که از دریچه دلشان به خداوند عشق می ورزیدند. خداوند را از راه هنر شناخته و در مدحش شعرها سروده بودند. نقاشی هایشان رنگ و بوی خدایی داشت و صدای نوای سازشان روح آدمی را به پرواز در می آورد. این بار با شنیدن نوای موسیقی دچار یاس و خودسرزنش گری نشدم. موسیقی راه را برایم باز کرد. موسیقی ایده های خلاقانه را بارور می کرد. نوای قرآن هم یک موسیقی است و اگر قرآن با نوای خوش خوانده نشود کسی را به سمت خودش جذب نمی کند. بسیاری از فیلم ها صرفا به خاطر موسیقی خوبشان ماندگار شده اند. مثل همین فیلم معروف بوی پیراهن یوسف که بیش از صدها بار آن را دیده ام که موسیقی اش غوغا می کند. اما موسیقی برای من از جهت دیگری هم ارزش دارد. من که سال ها در حوزه نقاشی کار کرده ام، زمانی که به فرم دست های نوازنده و طرز ایستادنش نگاه می کنم محو زیبایی حرکات موزونش در نواختن یک قطعه می شوم و از جهت بصری هم لذت بسیاری می برم. موسیقی برای من هم گوش نواز است و هم چشم نواز. هر بار که فرزند کوچکم مشق موسیقی می کند سراسر چشم و گوش می شوم و او را نظاره می کنم و می شنوم. همان زمان است که تمام واژه های عاشقی بر لبانم جاری می شود. اگر من شاعر بودم حتما شعری در وصف او می سرودم. هرچند که چند بندی بدون قافیه و وزن هم برایش سروده ام که جز کلمات لطیف  و اهنگی زیبا  شباهت دیگری به شعر ندارد.

با این وجود من که دستی به قلم دارم، واژه ها را روی صفحه سفید کاغذ می آورم تا عشقم به موسیقی و دخترکی که موسیقی را زیبا می نوازد ابراز کنم.

در پایان هزاران بار به خاطر این همه زیبایی در وجود این مخلوق کوچک دوست داشتنی خداوند را شاکر می شوم. هربار که او را می بینم دچار شعف و شوری وصف ناپذیر می شوم و از چه کسی جز معبودم برای داشتن او می توانم سپاسگزار باشم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

کسب آگاهی با خواندن رمان

رمان های سرگرم کننده یا رمان های آگاه کننده

برای خیلی از ما پیش می آید در اوقاتی از روز، برای استراحت، کتاب بخوانیم. از قفسه کتاب یک رمان را انتخاب می کنیم. نویسنده کتاب یا آنقدر سطحی از وقایع روزمره نوشته است که هیچ گونه کنجکاوی را در ما بر نمی انگیزد یا اینکه در خلال داستان عقاید خودش را مطرح کرده است و از افرادی نام برده که اصلا به گوشت نخورده یا اینکه اسمشان آشناست ولی نمی دانی چه گفته اند. از مکان هایی حرف زده که اصلا برایت آشنا نیست. امروز به مدد گستردگی اینترنت و پویا بودن آن می توانی با چند کلیک هرچه را که نمی دانی، پیدا کنی. خوب خیلی از افراد موقع خواندن رمان فقط می خواهند سرگرم بشوند و اصلا به خودشان زحمت نمی دهند که حتی یک کلیک هم بکنند. قبل از آشنایی با مدرسه نویسندگی من هم جزو این دسته از افراد بودم. اما  به مدد آگاهی های تازه ای که در مدرسه نویسندگی کسب کردم به جرگه افرادی پیوستم که به دنبال ناشناخته ها و چیزهای جدید می روند.

آشنایی با دکارت در سه دختر حوا

چند روز پیش که کتاب سه دختر حوا را می خواندم در بخشی از متن داستان استاد خداشناسی دکتر آزور از دانشجویانش خواسته بود که درباره دکارت تحقیق کنند. من اسم دکارت را شنیده بودم ولی هیچ وقت کنجکاو نشده بودم که ببینم دکارت چه کسی بوده و چه کرده است. اما اینکه استادی در واحد درس خداشناسی از دانشجویانش چنین می خواهد پس باید دکارت چیزی داشته باشد که مربوط به این درس باشد. پس تصمیم گرفتم که همان موقع با کمک وب به جستجو درباره دکارت بپردازم.

زندگی نامه رنه دکارت

رنه دکارت که به او لقب پدر فلسفه مدرن و هندسه تحلیلی را نیز داده‌اند، نجیب زاده‌ای بود که در سال ۱۵۹۶ در شهرستان اندرالوار فرانسه به دنیا آمد. پدر او یکی از اعضای پارلمان بریتانیا بود.

دکارت تا ۱۶ سالگی در مدرسه لافلش به تحصیل پرداخت و در این مدت دروس بسیار مهمی از جمله ریاضیات، جبر، منطق و اخلاق را آموخت. او عاشق کسب علوم جدید بود و در این راه از هیچ تلاشی فروگذار نبود. پس از فارغ التحصیل شدن از مدرسه، مدتی را به کسب علوم حقوق و پزشکی پرداخت.

دکارت هنگامی که مشغول تحصیل در مدرسه بود، در یک سخنرانی شرکت کرد که موضوع آن، کشف کردن چند سیاره سرگردان در اطراف مشتری بود. این سخنرانی برای او بسیار جذاب و تامل برانگیز بوده و او را در مورد مسئله‌ ای به فکر فرو برد.

دکارت از انجام کار‌های مختلف و کسب تجربیات جدید هیچ ابایی نداشت به طوری که پای ثابت مجالس رقص و قمار هم بود. اگر در مورد دین او بخواهیم صحبت کنیم باید گفت که او یک کاتولیک بود. نزدیکانش بر این باور بودند که او فرد بسیار مومنی بود اما هم عصرانش به خاطر اعتقادات و گفته هایش او را فردی بی خدا و کافر می‌دانستند.

پس از گذشت چند سال، تصمیم گرفت به خدمت ارتش هلند درآید و به دنبال راهی باشد که برای زندگی سودمند است. او در تمام طول خدمتش در ارتش، به دنبال کشف موارد جدیدی در ریاضیات بود.

رنه دکارت دو سال بعد، از خدمت به ارتش نیز کناره گرفت و مدتی را صرف تحقیق و مطالعه در مورد فلسفه کرد و در پی این کار به سفر‌های زیادی رفت.

در نهایت در سال ۱۶۲۸ میلادی به مدت ۲۱ سال در هلند ساکن شد و در تمام این مدت با تامل و تفکر در محیط اطراف، به تحقیق در مورد مسائل علمی پرداخت.

در سال ۱۶۴۹ ملکه سوئد از او درخواست کرد که به استکهلم برود و به او فلسفه بیاموزد. اما خب آب و هوای سرد سوئد او را به مریضی سختی دچار کرد و سرانجام در سال ۱۶۵۰ در سن ۵۳ سالگی چشم از جهان فرو بست.

این فیلسوف بزرگ کتاب‌های اصول فلسفه، گفتار در روش و تاملات در فلسفه اولی را نوشت و با نوشتن کتاب گفتار در روش مشهور شد. نکته‌ای که در مورد آثار رنه دکارت وجود دارد این است که، به قدری تخصصی هستند که برای توده مردم قابل فهم نیستند.

عقلانیت در فلسفه رنه دکارت

دکارت به عقل و منطق معتقد بود و این را می‌توان در تمام برهه‌های زندگی او دید. دکارت دوست داشت که در مورد همه چیز مطمئن باشد و به همین دلیل عاشق ریاضیات بود. زیرا در این علم همه چیز ثابت شده و مطمئن است.

پایه و اساس فلسفه رنه دکارت بر اساس عقلانیت است. اما اصلا این فلسفه در مورد چه چیزی صحبت می‌کند؟

باور دکارت این بود که در جهان دو معقوله ذهنی و فیزیکی وجود دارد. منظور از معقوله فیزیکی، بدن تمام موجودات و اجزای قابل دیدن و لمس کردن است. اما منظور از معقوله ذهنی دقیقا چیست؟ در فلسفه رنه دکارت معقوله ذهنی یا واقعیت ذهنی، به هر نوع از آگاهی و فکر کردن گفته می‌شود.

حالا سوالی که مطرح می‌شود این است که منشاء این عقلانیت در فلسفه رنه دکارت کجاست؟

همانطور که گفته شد دکارت فردی بسیار منطقی بود و از نظر او فلسفه رابطه مستقیمی با دیدگاه انسان‌ها از زندگی داشت. برای او فلسفه بسیار مهم بود اما تنها موضوعی که او را آزار می‌داد این بود که در فلسفه مانند ریاضیات همه چیر اثبات شده و قطعی نیست و نمی توان در تمامی موارد به آن اعتماد کرد.

پس تصمیم گرفت که این قطعیت را به فلسفه تزریق کند. اما چگونه؟

دوگانگی دکارتی

دوگانه‌ای که در فلسفه رنه دکارت وجود دارد، دوگانه ذهن و بدن است. یعنی جسم و روح از یکدیگر جدا هستند. همانطور که ذکر شد، از نظر دکارت جهان از دو معقوله ذهنی و فیزیکی تشکیل شده است. حالا سوالی که مطرح کرد این بود؛ این دو معقوله چگونه با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند و در یک راستا حرکت می‌کنند؟ دلیل رفتار ما انسان‌ها چیست؟

ما قدرت تفکر داریم و بر طبق افکارمان عمل می کنیم، از طرف دیگر جسم ما فیزیکی است و تحت فرمان ما، اما چگونه جسم ما از روحمان فرمان می‌گیرد؟ اصلا این روح ماست که به جسم ما فرمان می‌دهد؟

همانطور که می‌دانیم جسم ما مادیست و روحمان غیر مادی، پس چگونه یک غیر ماده روی یک ماده اثر می‌گذارد؟

تمام این موارد سوال‌هایی بود که دکارت در دوگانگی خود مطرح کرد و به دنبال پاسخ آن‌ها بود.

برخی از جملات زیبا و مشهور دکارت عبارتند از:
  • انسان نباید هیچ امری را به عنوان حقیقت قبول‌کند . مگر آنکه به راستی در نظر او حقیقت باشد.
  • از هیچ اندیشه جدیدی بدون فهم آن حمایت نکنید. بلکه با شک و تردید در آن وارد شده و حقیقت را کشف کنید.
  • زمانی که خداوند ما را خلق می‌کرد . تصور فطری خویش را در ذهن ما مهر نمود.
  • منظور من از اخلاق کامل و عالی آن چیزی است که از دانش تمام دنیا حاصل می‌شود. این در حقیقت آخرین درجه خرد انسانی است.

من می‌اندیشم پس هستم

این یکی از جمله‌های بسیار معروفیست که اگر اهل مطالعه و تامل باشید بسیار شنیده‌اید. اما این جمله از کجا آمده است و چه ارتباطی به فلسفه رنه دکارت دارد؟

این فیلسوف بزرگ برای شروع از شک کردن استفاده کرد. او در همه چیز شک کرد تا از شک به یقین برسد. امروزه از این روش به عنوان شک دکارتی یاد می‌شود.

در ابتدا از شک به خود و جهان شروع کرد. شبهه‌های بسیاری را برای خود مطرح کرد تا به یک نتیجه‌ی مهم رسید.

در همه چیز می‌توان شک کرد، به غیر از شک کردن

او بالاخره و پس از تحقیق‌های بسیار به یک یقین رسید و این جمله شروع راهی شد برای رسیدن به پاسخ دیگر پرسش‌های او.

از نظر او شک کردن یکی از حالت‌های فکر کردن بود، پس به این نتیجه رسید که او موجودی است با قدرت تفکر. آن جا بود که او این جمله معروف خود را بیان کرد : می‌اندیشم پس هستم. هستم چون فکر می‌کنم. فکر می‌کنم چون شک می‌کنم.

ذهن انسان به واسطه قدرت تفکری که دارد رها است. علاوه بر این ذهن قابل تجزیه نیست و فنا ناپذیر است. در صورتی که جسم انسان به مرور تجزیه می‌شود و از بین می‌رود.

پس از رسیدن به این جمله بود که دکارت به خودآگاهی رسید. حالا زمان آن رسیده بود که در مورد جهان خارج به یقین برسد. او برای رسیدن به این اطمینان و یقین چه کرد؟

رنه دکارت برای انجام این کار از دو مورد کمک گرفت‌:

  • خودآگاهی
  • اعتماد به خداوند

در جهان چیز‌های زیادی وجود دارند که قابل دیدن و لمس کردن هستند، پس وجودشان حتمیست.

موارد بسیاری نیز هستند که قابل دیدن و لمس کردن نیستند اما قابل ادراک با عقل هستند. از آن جایی که دکارت به خودآگاهی رسیده و وجود عقل خود را اثبات کرده بود، گفت هر چه را که می توان با عقل درک کرد؛ وجودش حتمیست.

در مورد جهان خارج و موارد موجود در آن نیز به خداوند اعتماد کرده و وجودشان را برای خود به اثبات رسانید؛ از گفته‌های دکارت می‌توان به این نتیجه رسید که در وجود خدا، وجود جهان خارج و وجود اندیشه و قدرت تفکر در انسان به هیچ وجه نمی‌توان شک کرد.

در اسلام هم اصل فکر کردن و اندیشیدن نه فقط آزاد است، بلکه لازم و واجب هم هست و شاید در بین کتابهای آسمانی و نوشته‌های مذهبی هیچ کتابی را نشود پیدا کرد که به قدر قرآن انسانها را به تفکر و تعقل و مطالعه‌ی در پدیده‌های حیات و امور مادی و معنوی و انسانی و تدبر در تاریخ و امثال اینها دعوت کرده باشد. این در هیچ کتاب دیگری شاید یا حتماً نیست. حتی تفکر در باب اصول مذهبی واجب است و پیدا کردن یک استدلال بر توحید یا نبوت یا بقیه‌ی اصول برای هر کسی لازم است. حتی بالاتر از این، اگر کسی در تفکرات مذهبی خود دچار وسوسه و تردید و شک و شبهه بشود، این هم از نظر اسلام چیز ناشایسته‌ای نیست. البته در شک نباید بماند و موظف است که با تلاش و تفکر و ادامه‌ی جستجو و بررسی به یک نقطه‌ی یقین‌آور و قابل اعتمادی خود را برساند.

 در واقع  فلسفه دکارت در مبحث خداشناسی از این نظر اهمیت پیدا می کند که او هم به مساله شک اشاره می کند و می گوید نباید هرچیزی که به تو ارائه می شود را به راحتی بپذیری و باید در درستی یا نادرستی آن دچار شک و تردید شوید.

فلسفه رنه دکارت بسیار تاثیر گذار بود زیرا باعث پایه گذاری زیربنای مکتب خردگرایی در اروپا شد و در واقع می‌توان گفت که علم فلسفه و فلاسفه بعد از او، مدیون این فیلسوف بزرگ هستند.

البته نباید از تاثیرات و کشفیات او در علوم ریاضی، جبر و هندسه نیز چشم پوشی کرد.

یکی از آثار دکارت تاملات است. او در این کتاب خواننده را بسیار مشتاق می‌کند که به دنبال استدلال‌های مختلف در مورد وجود خود برود و دانش و آگاهی خود را افزایش دهد.

دیگر آثار این فیلسوف بزرگ عبارتند از: فلسفه دکارت، قواعد هدایت ذهن، کارگاه خرد، انفعالات نفسانی، اصول فلسفه و گفتار در روش.

حال که تا حدودی با دکارت آشنا شدیم برمی گردیم سر داستان. چرا استاد خداشناسی از دانشجویانش آن هم جلسه اول می خواهد که راجع به دکارت تحقیق کنند؟ او نمی توانست وقتی به کلاس شروع کند بیاید حرف هایی در باب وجود خدا بزند و بعد هم برود؟ چقدر حرف هایی که او در جلسه اول می زد در ذهن دانشجو می ماند و تاثیر گذار بود. او در همان جلسه اول فقط سوال مطرح می کند از دانشجویان می خواهد خودشان را معرفی کنند. دانشجویان از ملیت ها و قومیت های مختلف هستند و بالطبع عقاید مختلفی هم دارند. همان روز معرفی سوال پیش می اید که چرا این همه تفاوت در یک کلاس جمع شده است؟ دوباره سوال پیش می آید کدام عقیده درست است؟ ذهن دانشجویان پر از سوال می شود و استاد تمرین را می گوید. یک مقاله درباره دکارت بنویسید.

سخن آخر:

قصد من از این مقاله  این بود که شما مخاطب عزیز را هم اندکی با دکارت آشنا کنم و اگر بیشتر مایل بودید که با دکارت و فلسفه اش آشنا شوید به سراغ کتاب هایی بروید که در سطرهای بالا معرفی شده است تا بیشتر این فیلسوف و اندیشمند بزرگ را بشناسید. امیدوارم این مقاله برای شما مفید بوده باشد.

منابع:

سایت خامنه ای

صفحه رنه دکارت

عدم رضایت از زندگی و دلایل آن

چرا برخی از افراد همیشه از زندگیشان ناراضی هستند؟

همه ما در اطرافمان آدم هایی را می شناسیم که همیشه در وضعیت ناراضی هستند و همیشه ی خدا دلیلی برای ناراحتی دارند.

حتما شما هم با یکی از این افراد در زندگی برخورد کرده اید.

اگر شما از جمله افرادی هستید که تا بحال به تور این افراد نخورده اید، باید به شما تبریک بگویم چرا که شما خیلی خیلی خوش شانس هستید.

فرض کنیم که شما هم چنین افرادی را دیده اید. در مواجه با این افراد چه می کنید؟

آیا پای صحبت هایشان می نشینید و برای همدردی با آن ها شما هم در زندگیتان به دنبال دلایلی برای خوشبخت نبودن می گردید تا از او کم نیاورید؟

کاری که خیلی از افراد ناخواسته انجام می دهند.این کار باعث می شود با کوله باری از ناراحتی و عدم رضایت از پیش دوستشان به خانه شان بر گردند. این ناراحتی را با رفتارهای پرخاشگرایانه به اطرافیان خود انتقال دهند و کاری کنند که همسر و فرزندانشان هم اوقات خوشی نداشته باشند و فکر می کنید چه می شود این نارضایتی دست به دست می چرخد و در جامعه پخش می شود و…چرخه ویرانگر من ناراضی را تشکیل می دهد.

“شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص”

چارلی چاپلین

یا این که از هوشمندانه از دستشان فرار می کنید؟ اگر پای صحبت هایشان می نشینید این جستار را تا آخر بخوانید تا بار دیگر که به دیدار یکی از آنها رفتید بتوانید حداقل کاری برای او بکنید یا اگر برای او مفید نبودید حداقل با یک خداحافظی لطفی در حق خودتان بکنید.

تشکیل چرخه ویرانگر من ناراضی باعث می شود که به وضوح نارضایتی از زندگی را در چهره و مکالمات بسیاری از افراد جامعه مشاهده نمود. گله و شکایت مداوم از اوضاع و شرایط اعم از اجتماعی، اقتصادی، شغلی و زندگی شخصی همراه با صورت‌‌های افسرده و دلزده، انسان‌‌های بسیاری که حتی حوصله هم‌صحبتی با یکدیگر را ندارند و ترجیح می‌‌دهند در تنهایی خود فرو روند و یا افرادی که مدام با خود و دنیای اطراف‌شان در جنگ بوده و ابراز ناراحتی می‌‌کنند که چرا؟ چرا من در جایی که می‌‌خواهم نیستم؟ چرا خانه‌ای را که می‌‌خواهم ندارم؟ چرا در رشته‌ای درس می‌‌خوانم که دوست ندارم؟ چرا شغلم آزارم می‌‌دهد؟ چرا چاق هستم ؟ چرا زیادی لاغر هستم؟ چرا همسرم اینگونه است؟ چرا من به ان مهمانی دعوت نشدم؟ چرا من در کارم موفق نیستم؟ چرا به سفر نمی روم ؟ چرا فلانی به من اهمیت نمی دهد و هزاران چرایی های دیگر و مهم‌تر از همه چرا من خوشحال و شاد نیستم.

عده بسیاری فارغ ازدغدغه‌‌های عامه مردم در رفاه کامل زندگی می‌‌کنند ولی برخی از آنان نیز بسیاری از ‌این چراها را هر روز برای خود مطرح می‌‌کنند تا دلیلی برای شاد نبودنشان پیدا کنند.

این همه نارضایتی از کجا می‌آید؟ شاید آنان منشاء آن را، نداشتن شانس می دانند و فکر می کنند، شانس حتی آدرس خانه شان را نمی داند.

چند روز پیش با یکی از دوستان صحبت می کردم که از وضعیت موجودش ابراز شکایت می کرد و من از او خواستم که فکر کند ببیند برای تغییر وضعیتش هم کاری کرده است. او فورا موضعش را عوض کرد و شروع کرد به آوردن دلیل های عجیب که بعضی ها شانس ندارند و اصلا سهمشان از دنیا کم است و گنجشک روزی هستند و بهیچ وجه نمی خواست مشکلی که داشت را ریشه یابی کند. اما او و خیلی ها از این مساله غافلند که به دلیل رفتارهایشان، منفی نگری آدرس خانه شان را، خوب می شناسد و هر روز به سراغ شان می آید. معمولا آدم‌های ناراضی چند دلیل عمده در ذهن‌شان دارند و متأسفانه باید گفت اگر درمان نشوند، این امر درخت پربار زندگی شان را خشک می کند.

“اگر جایی را که ایستاده اید نمی پسندید عوضش کنید. شما درخت نیستید”

جیم ران

در این جستار سعی من بر این است که شما را با برخی از دلایل نارضایتی از زندگی آشنا کنم و در پایان به دنبال راهکارهایی باشیم که بتوانیم این نارضایتی ها را تا حد امکان کاهش دهیم.

نادیده گرفتن توانایی ها یکی از دلایل نارضایتی از زندگی

تفسیرهای مضطرب‌کننده و جهت‌گیری سوء‌ نسبت به آینده، اولین مشکل است

زنی را تصور کنید که از بچه دار شدن به دلیل نداشتن امنیت شغلی، توانایی های تربیتی خود، مشکلات مالی و غیره می ترسد. این فرد احتمالا مشکلات کودکی خود یا کودکان دیگر در فامیل را به‌خاطر سپرده و تجربیات ‌ زندگی او را به سمت تفسیر مضطرب‌کننده نسبت به آینده کشیده است.

 این فرد روی توانایی‌هایش حساب نکرده، نقشی برای خود در تنظیم آینده‌اش متصور نیست و جایگاه خدا را در زندگی‌اش فراموش کرده است. اگر شما هم از این دسته آدم‌ها هستید بهتر است هرچه زودتر جلوی این افکار را بگیرید و به آنها اجازه جولان دادن ندهید.

تفکر درباره شکست های قبلی از دلایل نارضایتی از زندگی

نشخوار شکست های قبلی

 بدترین قسمت ماجرا نشخوار ذهنی اتفاقات گذشته است. یک اتفاق نگران‌کننده، یک شکست عاطفی، یک موقعیت اضطراب‌آور‌ در گذشته اتفاق افتاده و تمام شده، ذهنی که دائم به بازسازی مسائل و مشکلات و شکست‌های قبلی روی می آورد و دوباره آنها را نشخوار می‌کند نیاز به درمان دارد. این ذهن خوبی‌ها و سفیدی‌‌ها را به‌زودی فراموش می‌کند اما به خاطرش می‌ماند که چهل و اندی سال قبل، دوستش به او طعنه زده است.

“زمین خوردن، شکست خوردن نیست. از زمین بلند نشدن شکست خوردن است.”

آبراهام لینکلن

افراد زیادی از زندگی کنونی خود خرسند و راضی نیستند

یک راه برای ترک عادت ابراز نارضایتی شناسایی دقیق زمان ابراز نارضایتی است.

برای حل مشکل باید دقیقاً از زمان دقیق بروز نارضایتی‌ها آگاه باشیم. حتی جزئی‌ترین دغدغه‌ها را نیز باید مشخص کرده و از زمان بروز واکنش منفی در مورد آن مطلع باشیم. آگاهی دقیق از تعداد دفعات ابراز نارضایتی، انگیزه‌ی بیشتری برای برطرف کردن آن به ما می‌دهد.

راه دیگر تبدیل مسائل آزاردهنده به نکات مثبت است.

در هرلحظه‌ای که مشکلات و مسائل آزاردهنده به ذهن شما خطور می‌کند، فوراً با تمرکز بر نکات مثبت و شادی‌بخش افکار خود را منحرف کنید. در این مرحله نیز تعداد دفعاتی که مجبور شده‌اید با تکیه‌بر افکار مثبت، مسائل ناخوشایند را از ذهن خارج کنید، دقیقاً به خاطر داشته باشید زیرا تنها راه برای مؤثر بودن این راهکار، ثبت این اعداد و سعی در کاهش آن است.

“شاد بودن تنها انتقامی است که انسان می تواند از زندگی بگیرد.”

چگوارا

کمال گرایی

باید رفتارتان عالی باشد و نتایج عالی بگیرید تا خوشبخت شوید؟

حتما همه‌چیز باید عالی باشد تا خوشبخت شوید؟

در این صورت، خوشبختی تقریبا غیرممکن است. اینکه از خودتان انتظاراتی داشته باشید که از هیچ انسانی بر نمی‌آید درنهایت اعتماد به نفس شما را کم می‌کند. حس می‌کنید به اندازه‌ی کافی خوب نیستید، حتی اگر نتایج خوب یا عالی زیادی گرفته باشید؛ به نظرتان فقط هرازگاهی کارها عالی پیش می‌روند. در بقیه‌ی مواقع هر کاری می‌کنید و هرکه هستید، کافی نیست.

تعجب نکنید کمال گرایی هم یکی از علت های ناراضی بودن افراد از شرایطشان است. آنها همه چیز را به نحو احسنت می خواهند. دوستی داشتم که با وجود زندگی خوب، همسر خوب، فرزند خوب و تمکن مالی زیاد همیشه دچار نگرانی و اضطراب بود و همیشه از بابت نگرانی هایش با من حرف می زد. یکی از نگرانی هایش این بود که نکند در این کار عالی نباشد. او مرتب به کلاس های مختلف می رفت تا همیشه عالی به نظر برسد اما هرچند وقت یک بار به خاطر این حد کمال گرایی اش دچار استرس و حمله های عصبی می شد و مجبور می شد با آرام بخش مدتی را به استراحت بپردازد.

برای رهایی از این وضعیت دست از کمال گرایی بردارید.

سه چیز به شما کمک می‌کند تا از کمال‌گرایی خلاص شوید و رضایت‌مندتر باشید

به دنبال کمال نباشید

اگر همیشه به‌دنبال کمال باشید، کارهایتان پیچیده‌تر می‌شوند. احتمالا هیچ‌وقت نمی‌توانید آنها را تمام کنید. بنابراین به دنبال کمال نباشید. ولی از این ایده‌ برای تنبلی استفاده نکنید. فقط بدانید که گاهی اوقات چیزها به‌اندازه‌ی کافی خوب هستند. وقتی به این مرحله رسیدید باید کارتان را تمام کنید.

چارچوب زمانی داشته باشید.

هربار که می‌خواهید کار جدیدی شروع کنید، حتما برای آن کار یک زمان پایان را تعیین کنید. داشتن محدودیت برای انجام یک کار باعث می شود که وسواس زیادی بخرج ندهید. وسواس زیاد در نهایت منجر به ارائه ندادن کار می شود چون همیشه فکر می کنید که این کار به حد کافی خوب نیست.

بدانید اگر به دنبال کمال مطلق باشید، شکست می‌خورید

این یکی از مهم‌ترین دلایل برای رهاکردن کمال گرایی است. اگر افکار کمال‌گرایانه به ذهن‌تان خطور کرد، این دلیل را برای خودتان تکرار کنید. فیلم‌های زیاد، موسیقی و مشاهده‌ی دنیا باعث می‌شود به‌آسانی در رویای کمال‌گرایی غرق شوید. این رویا خیلی خوشایند به‌نظر می‌رسد و در طلب آن هستید.

ولی این ایده در زندگی واقعی خیلی عملی نیست و باعث درد و رنج زیادی برای شما و اطرافیان‌تان می‌شود. این مسئله به ضرر شماست. گاهی اوقات باعث می‌شود رابطه‌، شغل و پروژه‌های خود را از دست بدهید؛ فقط به این علت که انتظارات واقعی از آنها ندارید.

یادتان باشد همیشه این حقیقت ساده که  کمال مطلق منجر به شکست می شود را به خود یادآوری کنید.

نداشتن هدف

بله خیلی از افراد به دلیل اینکه در زندگی هدفی را دنبال نمی کنند گاهی دچار نارضایتی از خود و زندگی می شوند. داشتن هدف و برنامه ریزی برای رسیدن به آن مادامی که در مسیر رسیدن به آن هستید باعث شادی شما و ایجاد حس لذت بخش رضایت از خود می شود.

دوستی داشتم که تنها هدفی که داشت، داشتن خانه ای بزرگ بود. برای چه؟ برای دادن مهمانی های زیاد و به رخ کشیدن تمکن مالی اش. یادم می آید روزهایی که برای رسیدن به آن خانه تلاش می کرد پر از تکاپو و شادی و حس رضایت از زندگی بود. به هدفش رسید و خانه اش بزرگ شد. اما شادی اش طولی نکشید و همان هایی که در خانه کوچک مهمانش بودند کم کم از او دور شدند. متاسفانه او نمی توانست هدف دیگری را برای خودش خلق کند و مانند آب مانده در مرداب راکد شد. تمام تلاش های من در تغییر وضعیتش بی نتیجه مانده بود و هر آن ممکن بود من هم به همان وضعیت دچار شوم پس به خودم یک لطف بزرگ کردم و ارتباطم را با او کمتر و کمتر کردم. حالا هر وقت که او را می بینم فقط در حد سلام و احوال پرسی ساده است. دیگر منتظر نمی مانم تا نارضایتی هایش از زندگی را برایم بازگو کند.

اما دوستانی هم دارم که مدام در حال خلق و تولید هدف های تازه هستند و بعد از رسیدن به یک هدف مصمم می شوند که هدف بزگتر و بهتری را برای خود ایجاد کنند. هربار که این دوستان را می بینم و خبری از آن ها می گیرم تمام وجودم سرشار از شادی می شود و برایشان آرزو می کنم که همواره در مسیر موفقیت خوشحال و رضایت مند باشند.

“تنها گنجی که ارزش جست و جو کردن را دارد، هدف است”

لویی پاستور

زندگی در میان افراد منفی باف

هیچ‌کس تنها نیست. اطرافیان، کتاب‌هایی که می‌خوانید، فیلم‌هایی که می‌بینید و موسیقی‌ای که گوش می‌دهید تاثیر زیادی روی احساسات و افکارتان دارند. مدتی پیش که بی هدف و سردرگم بودم برای فرار از بی حوصلگی به سریال های سینمای خانگی روی آوردم. آنقدر فضاها و روابط میان شخصیت های سریال ها غمگین و پر تنش بود که دچار نوعی نارضایتی از زندگی شده بودم و غم بزرگی را در وجودم بی دلیل احساس می کردم و قادر نبودم فرکانس افکارم را عوض کنم تا این که به سبب کاری فیلم ها متوقف شد و تاثیرات منفی آن کم و کمتر شد, همان موقع بود که فهمیدم چقدر فیلم ها، کتاب ها و موسیقی و در واقع خوراک ذهنیمان در تشکیل افکار مثبت و منفی تاثیر دارند و همان موقع تصمیم گرفتم که حواسم به خوراک روحم باشد.

اگر اجازه بدهید این صداهای منفی روی ما تاثیر بگذارند، خوشحال‌بودن سخت‌تر هم می‌شود. صداهایی که مدام از ناخوشی‌های زندگی می‌گویند خطرناک هستند و ما را پر از ترس و محدودیت می‌کنند. اینها زندگی را با یک دید منفی می‌بینند. وظیفه ماست که اجازه ندهیم تفکر آنها بر ما غلبه کند.

مقایسه خودتان و زندگیتان با دیگران و زندگی آن ها

یکی از مضرترین عادت‌های روزانه این است که مدام خودتان را با دیگران و زندگی آنها مقایسه کنید. وقتی ماشین، خانه، شغل، کفش، پول، روابط شخصی، روابط اجتماعی و غیره را با دیگران مقایسه می‌کنید، درنهایت فقط اعتماد‌به‌نفس خود را نابود می‌کنید و باعث احساسات منفی زیادی در خود می‌شوید. دوستی داشتم که مدام زندگی خودش را با زندگی دیگر دوستانش مقایسه می کرد و با آن که خودش می دانست کارش اشتباه است اما به این کار ادامه می داد. دست اخر به جایی رسید که دیگر هیچ جنبه مثبتی در زندگی خودش پیدا نمی کرد و تمام روز برای فرار از زندگی نکبتی که داشت به تخت خواب پناه می برد.

 برای رهایی از این وضعیت

خودتان را با خودتان مقایسه کنید

هرگز خودتان را با هیچ کس دیگر در این جهان مقایسه نکنید، اگر این کا را بکنید به خودتان توهین کرده اید.

بیل گیتس

به‌جای مقایسه خودتان با دیگران، عادت کنید خودتان را با خودتان مقایسه کنید. ببینید چقدر رشد کرده‌اید. چه چیزهایی را به‌دست آورده‌اید. چقدر به سمت اهداف خود پیش رفته‌اید. این عادت باعث می‌شود شکرگزار باشید. قدر خودتان را بدانید و با خودتان مهربان باشید. چون می‌بینید چقدر پیشرفت کرده‌اید، بر چه موانعی غلبه کرده‌اید و چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

این‌طور دیگر لازم نیست دیگران را هم حقیر بشمارید تا خودتان حس بهتری پیدا کنید.

روزی که مسابقه دادن با دیگران را تمام کنی ان روز، روزیه که تو برنده شدی.

باب مارلی
مهربان باشید

تجربه می‌گوید رفتار و تفکر شما نسبت به دیگران تاثیر بسیار زیادی روی احساس و افکار شما در مورد خودتان می‌گذارد. وقتی دیگران را قضاوت و انتقاد می‌کنید، بی‌اراده قضاوت و انتقاد از خودتان را افزایش می‌دهید. با دیگران مهربان‌تر باشید و به آنها کمک کنید. در این صورت با خودتان مهربان‌تر می‌شوید و به خودتان بیشتر کمک می‌کنید.

روی جنبه‌های مثبت خودتان و اطرافیان بیشتر تمرکز کنید

قدر خوبی‌های خودتان و دیگران را بدانید. در این صورت به جای اینکه خودتان را با دیگران مقایسه کنید و در ذهن خود تفاوتی‌هایی را با آنها به وجود بیاورید، بیشتر خودتان و مردم دنیا را قبول می‌کنید.

به‌خاطر داشته باشید، با مقایسه به هیچ‌جا نمی‌رسید. همین که این مسئله را قبول کنید، یک قدم مثبت برداشته‌اید. مهم نیست چه‌کار می‌کنید، همیشه افرادی در دنیا هستند که از شما بیشتر دارند یا در کارشان ماهرتر هستند.

در گذشته و آینده غرق بودن

خیلی دردناک است که بیشتر زمان خود را در گذشته ‌بگذرانید. یا خاطرات قدیمی و دردناک را یادآوری ‌کنید. یا به یاد دعواها، فرصت‌های ازدست‌رفته و چیزهایی از این دست بیفتید. از طرف دیگر، فکر زیاد درباره‌ی آینده هم ترسناک است. گاهی تصور می‌کنید ممکن است چه مشکلاتی سر کار پیش بیایند یا در رابطه‌ی خود با چه چالش‌هایی مواجه ‌شوید. یا چه مشکلاتی برای سلامتی شما پیش بیاید. در تمام این موارد دچار کابوس‌های ترسناکی می‌شوید که دوباره‌ و دوباره در ذهن‌تان تکرار می‌شوند. وقتی در حال حاضر زندگی نمی‌کنید، تجربه‌های شگفت‌انگیز زیادی را از دست می‌دهید.

سال ها پیش به خاطر اشتباهات و اتفاقات ناراحت کننده که در گذشته داشتم، مرتب خودم را محکوم به زندگی سخت و بدون لحظه های شیرین و ناب می کردم. آنقدر در این کار ماهر شده بودم که به محض اتفاق افتادن یک لحظه خوب و ناب سریع آن را از بین می بردم تا اینکه یادگرفتم گذشته را رها کنم  و بگذرام اتفاقات گذشته همان جا بماند و با خودم آن ها را به همه جا نکشانم. از آن روز به بعد درهای خوشبختی یکی یکی به رویم باز شدند و من از تک تک لحظاتم لذت بردم.

“هنگامی که در شادی به روی انسان بسته می شود بلافاصله در دیگری باز می شود اما انقدر به در بسته خیره می شویم که در باز شده را نمی بینیم.”

هلن کلر

فکر می کنند دنیا حول محور آن ها می چرخد.
برخی افراد ناراضی فکر می‌کنند دنیا حول محور آنها می‌چرخد و خودشان را محدود می‌کنند. زیرا می‌ترسند اگر کاری جدید یا متفاوت انجام دهند، مردم در مورد آنها چه فکری می‌کنند. در این صورت روی خودشان و زندگیشان محدودیت‌های بزرگی قرار می‌دهند. چطور؟

اول اینکه نسبت به تجربه‌ی چیزهای جدید و رشدکردن مقاومت می‌کنند. فکر می‌کنند که همه‌ی انتقادات و منفی‌بافی‌هایی که در مقابل آنها قرار می‌گیرد، تقصیرآنهاست. درحالی‌که ممکن است تقصیر طرف مقابل باشد چون هفته‌ی خوبی نداشته است.

شناسایی دلایل نارضایتی از زندگی

شناسایی ماهیت مسائل ناخوشایند: شناسایی دقیق علت نارضایتی بسیار مهم است. ممکن است راهی عملی برای حل کامل مشکل وجود داشته باشد و دیگر نیازی به مدیریت و کنترل عوارض آن نداشته باشید. به‌عنوان‌مثال اگر بیدار شدن در صبح باعث بروز نارضایتی می‌شود، ممکن است علت کم‌خوابی باشد و خوابیدن به‌موقع و کافی طبیعتاً علت اصلی ناراحتی را برطرف خواهد کرد و دیگر دلیلی برای ابراز آن وجود نخواهد داشت.

دوری کردن از افراد منفی‌باف: این افراد به معنای واقعی همه‌ی انرژی مثبت شمارا گرفته و موجی از نارضایتی، نگرانی و ناخشنودی با خود به همراه می‌آورند. معاشرت با این افراد به معنای استقبال از احساسات منفی و بروز شرایط ناخوشایند است.

استفاده از کلمات امیدبخش و مثبت: کلماتی مثل اگر و اما زمینه‌ساز نارضایتی هستند و بیشتر توسط افرادی به کار می‌روند که کنترلی بر زندگی خود ندارند. با به کار بردن این نوع کلمات خود را برای توجیه و پذیرش مسائل ناخوشایند آماده می‌کنید و دیگر هیچ تلاشی برای تغییر شرایط نخواهید کرد. افراد خوشبخت همیشه امیدوار هستند و سعی می‌کنند که کنترل همه‌ی جنبه‌های زندگی را در دست بگیرند و این تلاش را با به کار بردن کلمات مثبت به نمایش می‌گذارند.

دست آخر سخن را با آیه ای از قرآن به پایان می برم.

إِنَّ اللَّهَ لا یغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یغَیرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ[۱]
همانا خداوند حال قومی را تغییر نمی دهد تا آنکه آنان حال خود را تغییر دهند

سوره رعد آیه 11