درنا

لیلا علی قلی زاده در درنا

درنا پرنده ای است یاد آور صلح، زیبا، پر عظمت، با بال هایی گسترده که او را قادر به پرواز در مسافت های طولانی می کند. درنا پرنده ای وفادار است. با جفت خود می ماند و با او از جوجه هایش مراقبت می کند.

من پرواز درنا ها را ندیده ام. جایی که زندگی می کنم جز در قفس نمی توان درنایی را دید و درنا در قفس پرواز نمی کند. هیچ پرنده ای قادر به پرواز در قفس نیست.

درناهای پیر، بیمار و یا معلولی که توان پرواز نداشته باشند، از سوی درناهای جوان و تنومند حمایت می شوند. جای خواندم که درناها از رفتارها و کرده های انسانی بر روی زمین بسیار متاثر می شوند و بنابراین گاهی برای ندیدن این حوادث راه خود را تغییر می دهند. درنا پرنده است که همیشه به همراه جفت خود زندگی و پرواز می کند و زندگی تک همسری را برای خود برگزیده است. هر جفت درنا برای خود لانه ای مستقل دارد و لانه خود را از لانه سایر درناها جدا می کند. به هنگامی که درنای ماده تخم گذاشته و منتظر تولد نوزادان خود می باشد، درنای نر و ماده به نوبت در لانه منتظر می مانند و از لانه مراقبت می کنند تا بیگانه ای به خانه آنها نزدیک نشود.
مرغ درنا سمبل وابستگی به خانواده است. پس از مرگ یکی از جفتها، درنای دیگر به مدت ۷ سال برای وی عزا می گیرد و با هیچ درنای دیگری جفت نمی شود. اگر یکی از درناها توسط صیاد شکار شود و یا در نتیجه حادثه ای جان خود را از دست دهد، جفت دیگر مرگ را بر زندگی ترجیح داده و خود را در آب رها می کند. در زندگی درناها می توان نمونه های بسیار زیبای عشق و علاقه به خانواده، عشق، محبت و وفاداری را مشاهده کرد.

صبح که از خواب بیدار می شوم دلم پرواز می خواهد. بی اختیار دست به قلم می شوم و درنایی را می کشم که تنهاست. او را جلوی اینه می گذارم تا جفتش را بیابد . اما جفتش که شبیه او نیست. ظاهرش حتما متفاوت است. درنای من به میان نخل های مرداب می رود تا در میان ان ها جفتش را پیدا کند. جفتش انجا هم نیست. او باید پرواز کند. برایش آسمان آبی را می کشم تا در آسمان به پرواز در بیاید اما انگار درنا خیال رفتن ندارد. شاید جفتش را از دست داده است. درنا همین جا روی کاغذ می ماند برای همیشه.

کسی درنا را شکار نمی کند. شکار کردن این پرنده زیبا و سمبل عشق ساده است. اما شکارش مساویست با بدبختی. پرنده ای که وجودش برکت و سمبل عشق و محبت و وفاداری و وابستگی به خانواده است را که نمی توان شکار کرد.

اما چرا درنا را نماد صلح می دانند؟

درنای کاغذی نماد صلح است . «درنای کاغذی» معروف‌ترین نماد اریگامی است. «ساداکو ساساکی» دختر بچه‌ای ژاپنی بود که در جریان بمباران اتمی هیروشیما توسط نیروی هوایی آمریکا در جنگ جهانی دوم، به‌دلیل تشعشعات اتمی بیمار شد. وقتی او در بیمارستان بستری بود به توصیه‌ی دوستانش شروع به ساخت درناهای کاغذی کرد.

به او گفته شده بود که طبق یک افسانه‌ی ژاپنی، اگر بیماری هزار درنای کاغذی بسازد، شفا می‌یابد. او روی بال‌های درنایش نوشته بود: «من صلح را روی بال تو می‌نویسم تا تو به همه جهان پرواز کنی».

با این حال، ساداکو فقط تا زمان ساخت 644 درنا طاقت آورد و در 12 سالگی از دنیا رفت. دوستانش بقیه‌ی درناها را ساختند و هر هزار درنا را با پیکر ساداکو به خاک سپردند.

درنا امروز به نماد صلح تبدیل شده است. هر سال کودکان ژاپنی در سالگرد بمباران اتمی هیروشیما در کنار مجسمه‌ی ساداکو جمع می‌شوند و برای رسیدن دنیا به صلح و آرامش، هزار درنای کاغذی می‌سازند.

تمرین کلمه برداری

اثری از شاهین کلانتری

تکنیکی برای بالا بردن افزایش مهارت نویسندگی

برای اطلاعات بیشتر از این تکنیک به لینک زیر از پیج استاد گرامی شاهین کلانتری رجوع کنید.

کلمه‌برداری | یک روش ساده برای افزایش دایره لغات و تسلط کلامی

تمرین اول

کنج محقر- مکلف- مخمصه- مقرّر- منقّض-مسبّب- اسف انگیز- قناعت- شفقت- روراست- گزاف-دلشوره

باید با خودم روراست باشم. خداوند برایم چنین مصیبتی را مقرّر نکرده بود. بلکه سهل انگاری و اهمال کاری ام مرا به این کنج محقر سوق داد. مخمصه ای که در آن حضور دارم برایم وضعیت اسف انگیزی را به همراه آورده است. اما من همچنان خودم را مکلف می دانم که با دیگران با شفقت رفتار کنم و با وجود هزینه های گزافی که بر من تحمیل شده و دلشوره ای که مدام مرا می خورد اما عیششان را منقّض نکنم. از این پس باید قناعت پیشه کنم تا بتوانم از این مخمصه بیرون بیایم باشد که رستگار شوم.

تغییر دید در گذر زمان

وقتی این تصویر رو به دخترم نشون دادم گفت مامان دماغش خیلی زشته. چشماشم اگه مژه داشت بهتر بود. راستی چرا همه نقاشی هات مرده من جای تو بودم یه دختر می کشیدم.

بچه که بودم در سودای کشیدن زیباترین دختر جهان روزها را به شب می رساندم . آنقدر در کشیدن این نقاشی ها به زعم خودم تبحر پیدا کرده بودم که درآمد اندکی هم از فروش آن ها عایدم شد. زیبایی از نگاه کودکان با زیبایی از دید کسی که سن و سالی از او گذشته است متفاوت است. چیزی که در ظاهر زیبا باشد قطعا زیباست. اما روز بروز با پخته شدن آدمی زیباشناسی او تغییر می کند. دیگر به ظواهر امر اهمیت نمی دهد و بیشتر از آنکه ظاهر کسی یا چیزی برای او جذاب و زیبا باشد، به باطن و محتوای آن توجه می کند.

آن روزها فکر می کردم دخترها باید چشم های درشت با مژه های پرپشت داشته باشند تا زیبا به نظر برسند. لباس های چین دار با رنگ های پاستیلی یا رنگ های تند و چشم نواز پوشیده باشند. در واقع هر چه رنگ و لعابشان بیشتر باشد زیباتر هستند. یادم می آید در آن دوران یکی از اقواممان که گوش واره های بزرگی داشت و موهایش را آلاگارسون می کرد و خط چشمی پهن می کشید در نگاه ما کودکان، زیباترین بود. در سال ششم تحصیل، دوستی داشتم که نقاشی هایش از من به مراتب بهتر بود. او با تبحر و مهارتی بسیار تصاویری از دختران خواننده و رقاصه را می کشید و می گفت همه این ها را از آن صفحه جادویی یاد گرفته است. اما صفحه جادویی ما فقط سه کانال بیشتر نداشت که آن هم فقط ایکیو سان و اوشین را  نشان می داد و من نقاشی آنها را از بر بودم. دلم می خواست من هم همانند او چنین نقش هایی را می کشیدم اما نمی توانستم. تلاش های مذبوحانه من فقط یک کپی بسیار زشت از کارهای آن دوست که از قضا دوستی لقب داشت، بود. و من از تمام همکلاسی هایم فقط نام فامیل او و دخترعمویش را یادم می آید و انگار که در آن سال همکلاسی دیگری نداشته باشم از مابقی نه نامی به یاد دارم نه تصویری مبهم از چهره شان ولی آن دو دخترعمو را به دو دلیل خوب به یاد دارم یکی اینکه فامیلیشان متفاوت بود یکی خدیوی و دیگری دوستی و دوم این که هر دو نقاشی های زیبایی می کشیدند و من که شیفته نقاشی بودم، توجه بیشتری را به آنها نشان می دادم. یادم است آن سال معلم هم نداشتیم و بیشتر وقتمان به نقاشی می گذشت. بله می گفتم که آن ها را خوب به یاد می آورم. خیلی زود از کشیدن آن تصاویر ناامید و دلسرد شدم.

یک شب بعد از دزدیده شدن ماشینم با حفظ آرامشم این نقاشی را کشیدم. دخترم گقت:«مامان دزد ماشینت این شکلیه؟»

اما وقتی مادرم علاقه من را به نقاشی دید، من را به فرهنگسرای محله برد و اسمم را در کلاس نقاشی ثبت نام کرد اما آنجا هم چندان خوب نبودم. کم کم به این نتیجه رسیده بودم که من برای نقاشی استعداد کافی ندارم. نمی توانستم از هیچ تصویری کپی کنم. موقع کشیدن چشم، ابرو، لب و دهن دوباره دچار همون آرمان گرایی کودکی می شدم و می رفتم سراغ خیال خودم و در نهایت نقشی که می کشیدم هیچ شباهتی با تصویر اصلی نداشت. من خیال پرداز بودم و نمی توانستم توی واقعیت زندگی کنم. بعدها که ذهنم رشد کرد از دام اون دخترهای دلربا رها شدم . اشتباه نکنید بازهم قادر نبودم از چهره کسی را نقاشی کنم این بار در خیال خودم، هر وقت قلم را در دست می گرفتم نگران بینی قلمی و چشم های شهلا و لب های قلوه ای نبودم. هر کاری دلم می خواست می کردم. چشم ها رو از قصد کج و کوله می کشیدم و از کشیدنشان لذت هم می بردم. نقاشی ها همه و همه مال خودم شده بود و عاشقشون می شدم. عاشق اون مردی که می خواستم با دماغ بیضی بکشمش و یهو می دیدم چقدر شبیه گوزن شده و و بعد المان های گوزن رو بهش می دادم یا عاشق اون زنی که نا خوداگاه با چشم های ریز و بینی نوک تیز شبیه پرنده می شد. حداقلش این بود که دیگه کپی نبودند و من دیگه به خاطر آرمان گرایی که با توانایی هام هماهنگی نداشت، دست از کار نمی کشیدم.

و این منم دختر بچه ای که دست از آرمان گرایی برداشته و در حال کشف دنیای درون و بیرون است.

اگه انتظاری که از خودت داشته باشی با توانایی هات مطابقت نداشته باشه، از خودت نا امید می شی و دیگه نمی توانی برای رسیدن به هدفت ثابت قدم بمونی. برای قدم برداشتن در مسیر هدف، شناخت و آگاهی از نقاط ضعف و قوت خیلی ضروری می باشد. تمرکز من فوق العاده کم بود و بعضی کارها نیازمند تمرکز زیاد است. بنابراین از کارهایی که نیاز به تمرکز بالا بود، دست برداشتم و به سراغ کارهایی رفتم که بیشتر از دقت و تمرکز و واقع نگری نیازمند خلاقیت و خیال بود. مدتی بود که نقاشی نمی کشیدم اما الان سه هفته ای میشه که دوباره دست به قلم شدم.خیال های بچه گانه ای را روی کاغذ نقش می کنم . درست در ساعات پایانی روز که خستگی امانم را بریده است دست به قلم می شوم. طرح و رنگ را با هم می آمیزم تا سختی روزگار را با رنگ ها تلطیف کنم.  

آشفتگی

بعد از هزار سال تمامی خاندان به یک سفر دسته جمعی رفتند. سفرری به یک بیابان در دل کویری زیبا، سفری که آرزویشان بود، به تحقق پیوسته بود. می خواستند ستاره ها را در دل تاریکی کویر ببینند.

عده ای مامور شناسایی نقاط خوش آب و های بیابان و پیدا کردن چشمه های آب زیر زمینی شدند و عده ای دیگر مشغول درست کردن چای و غذا  برای ناهار، برخی اسباب و اثاث زیادی با خودشان آورده بودند از انواع گوشی و پاور بانک گرفته تا انواع کفش، یادشان رفته بود به بیابان آمده اند و گوشی و این کفش ها به کارشان نمی آید.

چشمه آب زیرمینی کشف شد. چای و غذا اماده شد حالا باید همگی وسایل را جمع می کردند و به منطقه جدید کوچ می کردند. هرکسی در حد توانش کاری انجام داد. اما امان از دست زنی که فکر می گرد به عروس آمده است و چند دست لباس اورده بود تا در موقعیت های مناسب به تن کند. همه چی بهم ریخته بود، هیچ چیزی سر جایش نبود. به دنبال کفش هایش میان انبوهی از کفش ها می گشت. یک کفش زرد پیدا شد، کفش خودش بود. هرچه دختردایی اش التماس کرد همین را بپوش تا برویم زیر بار نرفت و باز گشت و گشت تا کفش های پاشنه بلند مشکی اش را که با لباسش ست بود پیدا کند. تا ان ها را پیدا کند و به پا بزند و به سمت چشمه راه بیفتد، شب شده بود و تنها بود. حالا به دنبال پتویی می گشت که روی خودش بندازد و در سرمای شب های بیابان جان ندهد. از دور صداهایی می شنید که او را صدا می کردند. اما فقط صدا بود. چیزی یا کسی را نمی دید. آسمان هم چنان تاریک بود که هیچ ستاره ای دیده نمی شد. از بس درگیر تجملات زندگی زمینی اش شده بود. از سفر جا مانده بود. در ان لحظات تنهایی هزاران فکر به سرش زد. هزاران دقیقه فرصت داشت که فکر کند. صدا ها دیگر قطع شده بود. خودش بود و خودش. در یک سیاهچاله عظیم فرو رفته بود. دیگر اثری از کفش هایش هم نبود. در آن مکانی که هیچ کس نبود به رفتار هایی فکر کرد که موجب شده بود از دنیا عقب بماند.  لحظاتی که همه به اصل خودشان برگشته بودند و فهمیده بودند غرق در ظواهر دنیا بودن  فقط و فقط کار را سخت تر می کند و با یک کتری روحی سیاه  و دود گرفته و چند پتوی کهنه و لباس های خاکی در اوج خوشحالی بودند او با خودش کوله باری از لباس ها و ابزاری اورده بود که باعث خنده اطرافیانش شده بود. مضحک شده بود، اصلا خوشحال نبود. هرچه تماس می گرفت هیچ کسی در دسترس نبود. شارژ گوشی اش هم تمام شده بود و پاوربانکش را هم دیگر پیدا نمی کرد. کاش دقیقه ها به عقب بر می گشت. اگر بر می گشت، یک دست لباس ساده و یک کفش ساده که شن های بیابان به داخلش رسوخ نکنند می پوشید و از همان اول با تیم جستجوی چشمه همراه می شد. درست بود که پایش درد می گرفت اما حداقل کنار همسرش بود. شب های بیابان عجیب طولانی بود. فکر و خیالش هم ته کشیده بود. سرما مثل شعله های آتشی که وجود نداشت، زبانه کشیده بود. ان پتوی کهنه که بازمانده اسباب و اثاثیه دیگران بود، هم دیگر تنش را گرم نمی کرد.  اما چاره ای نداشت باید تا صبح سر می کرد. کاش به جای تمامی این چیزها با خودش یک کبریت آورد بود تا اتشی درست می کرد که به نبرد با سرما برود.اخر چه کسی به بیابان با کفش پاشنه بلند می رود. کاش حداقل همان کفش های زرد را پوشیده بود تا همراه دختردایی اش می شد و قبل از تاریکی هوا به مابقی مسافران ملحق می شد.  کاش کاش کاش…

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

یه مردی بود که لب نداشت

تمرین دیالوگ نویسی برای اولین جلسه سمپوزیوم توسعه فردی با موضوع لبخند

  • – عجب روز مسخره ای شده ها، از صبح که از خواب بیدار شدم مثل احمق ها یه لبخند بزرگ روی لبم نشوندم و هیچ کاری هم نمی کنم که یوقت لبخندم خراب نشه.
  • + وا خوب پس چطور به من زنگ زدی؟
  • – ها ها ها. راست گفتی ها. ولی اخه تلفن کردن که کاری نداره بقیه کارا منظورم بود.
  • + خوب چه کاریه به جای لبخند زدن به کارات برس.
  • تو مگه سر کلاس سمپوزیوم توسعه فردی نبودی؟
  • + نه. من خواب مونده بودم. چطور مگه؟ موضوع چیه؟
  • بابا پس حسابی از مرحله پرتی. موضوع جلسه اول لبخند بود. دارم لبخند می زنم ببینم تصنعیش کار ساز هست یا نه.
  • + نمی فهمم منظورت رو؟ یعنی چی کارسازه یا نه؟
  • راستش استاد می گفت یکی از راه های کم شدن تنش لبخند زدنه.
  • + اهان از این لحاظ. حالا کم هم شده؟
  • ها ها . چه جورم. اصلا تنش ندارم. کلی کار عقب افتاده دارم، الکی فقط می خندم. برای نوشتن صفحات صبحگاهی آنقدر خندیدم که یه بالشت محکم از تو اتاق خواب پرت شد رو کله ام و یه فحش ابدارم اول صبح نوش جان کردم.
  • + نوش جانت. کی پنج صبح پا میشه می خنده؟
  • هه هه. من دیوونه. ولی خدایی نمی دونی چه کیفی کردم. بعد اونم نیم ساعت داشتم به پرتاب بالشت که انقدر دقیق بود می خندیدم.
  • + دیوونه. خدا نکشتت انقدر خندیدی. منم خنده ام گرفت.
  • الان یکی هم پیدا میشه یه تفنگ روی شقیقه تو میزاره و میگه خفه خون بگیر بزار بخوابیم.
  • + تفنگ رو از کجا اوردی؟
  • تفنگ چخوف بود دیگه؟
  • + یا حضرت عباس، چخوف رو کجای دلم بزارم. اون اینجا چه می کنه؟
  • چه بدونم از دست این استاد شاهین باز قیمه ها رو ریخت تو ماستا. وسط بحث خنده یه تفنگ هم اورد وسط . منم که سرخوشم همه چی رو به هم می بافم.
  • + خیلی خندیدی، خل شدی ها برو یکم به کارات برس.
  • باشه پس تو چرا داری می خندی؟
  • + خوشم اومده. استرسم کم شده. از دیشب عزای امتحان امروز رو گرفته بودم. صبحم اصلا حالم خوب نبود. زنگ زدی انقدر مسخره بازی در اوردی به کل استرسم یادم رفت.
  • راستی؟ امتحان چی داری؟ ساعت چند؟
  • + هاها ریاضی ساعت یازده.
  • خره الان که یازده و نیمه
  • + شوخی می کنی؟
  • نه بابا چه شوخی دارم. پرید نه؟
  • + (خنده و گریه در هم می امیزد.) خدایا شکرت. اخیش یعنی رد شدم رفت. حالا انتخاب دیگه ای جز رشته ادبیات ندارم.
  • چی میگی دیوونه؟ امتحان ندادی. بابات کله ات رو میکنه.
  • + ها ها ها. دیگه مهم نیست. خدا هم نمی خواد من برم رشته ریاضی.
  • خنده با تو چه کرد.. پاک خل شدی رفت. تا نو شریک جرمت نکردم برم روی تمرینم کار کنم.
  • +موضوعت چیه؟
  • در مورد یه شعره.
  • + چه شعری؟
  • یه مردی بود که لب نداشت.
  • + آشناست.
  • اره عشق ادبیات! به نظرم برو ریاضی. مال احمد شاملو دیگه. اینو همه می دونن. یه مردی بود حسین قلی چشماش سیاه، لپاش گلی. غصه و قرض و تب نداشت اما باسه خنده لب نداشت. خنده بی لب کی دیده، مهتاب بی شب کی دیده. لب که نباشه خنده نیست پر نباشه پرنده نیست. طولانیه
  • + قشنگ بود. واجب شد برم ادامش رو هم بخونم. حالا تو چی می خوای درمورد این شعر بنویسی.
  • می خوام ببینم لب لازمه خنده است؟ نمیشه بدون لب خندید؟
  • +جالبه. ولی این که دیگه فکر کردن نداره. لازم نیست چیزی درباره اش بنویسی. خنده یه چیز درونیه. تو برق چشم ها هم دیده میشه.
  • اره توی رقص و تک تک اجزا و حالات بدن دیده میشه. اما بازم میشه یه چیزی از توش در آورد.
  • + راستی چرا شاملو گفته خنده بی لب نمیشه؟
  • اون حرف از دید حسین قلی بوده، بعد در خلال شعر میگه که حسین قلی غصه خورک خنده نداری به درک خنده که شادی نمیشه عیش دومادی نمیشه. دله خنده سر پشک خره خنده دل تاج سره خنده لب خاک و گله خنده اصلی به. و این حسین قلی برای رسیدن به خنده راه زیادی رو طی می کنه و سختی های زیادی می کشه و اخر شعر تموم چیزایی که برای خندیدن رفته بود سراغشون تا لبشون رو به امانت بگیره بهش میگن.« ای خنده خنده خنده رسیدی به عرض بنده؟ دشت و هامونو دیدی؟ زمین و زمونو دیدی؟ انارگلگون می خندید؟ پسته خندون می خندید؟ خنده زدن لب نمی خواد؟ داریه و دمبک نمی خواد  یه دل می خواد که شاد باشه از بند غم ازاد باشه
  • + خیلی خوب بود. برو تمرینت رو انجام بده منم برم سمپوزوم رو گوش کنم شاید منم تونستم یه کاری کنم. ها ها
  • عمرا تو برو بخواب ها ها ها

  • نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

سمفونی عشق

مدت ها بود که برای فرار از روزمرگی هایی که او را به مرگ نزدیک  می کرد، از پختن غذاهایی که زیاد وقتش را می گرفت، اجتناب کرده بود. اما آن سه شنبه ناهار را در رستورانی که سال ها پیش، برای اولین بار با دختر و همسرش آمده بود، با مادر و خواهرش صرف کرد. از کنار اتاقکی که آن شب در آن نشسته بودند و همسرش به خاطر او با اینکه پولی در بساطش نبود، گران ترین غذا را سفارش داده بود، گذر کردند. یاد خاطره آن روز دوباره در دلش زنده شد. عشق دوباره جوانه زد.آن سه شنبه بعد از مدت ها دلش خواست برای شام دستور جدیدی را امتحان کند. بیش از دو ساعت پای اجاق ایستاد. حرارت اجاق دست های کشیده و بلندش را سوزاند. قطرات ریز و درشت عرق از سر و صورتش به پایین سرازیر، روی گردنش کشیده می شد و از انحنای سینه اش گذر می کرد و تا برجستگی شکمش فرو می ریخت. حرارت بیش از حد تصورش بود. درد از کمرش شروع می شد، به ران ها و زانوانش سرایت می کرد و تا ساق پایش ادامه داشت. اما دلش خواسته بود. میان عقل و دلش این بار حرف دلش را گوش داده بود. عقلش به او نهیب می زد که سلامتیت اهمیت بیشتری دارد، اما دلش می گفت بی خیال سلامتی، الان وقت  درست کردن کباب سبزیجات با چاشنی عشق است. بعد شروع کرده بود به خورد کردن انواع میوه ها برای تهیه یک اسموتی خنک برای همسری که تازه از حمام بیرون آمده بود. همسرش در برابر آینه قدی ایستاده بود و در حالی که هنوز حوله بر تنش بود به او لبخند می زد. هنوز هم بلند بالا و زیبا بود. با آنکه گرد پیری بر روی سر و صورتش نشسته بود. اما هنوز هم چشم هایش برقی سحر انگیز داشت. او با مهربانی لیوان را به دست او داده بود. و لب هایش را بر گونه گر گرفته او از حرارت حمام گذاشته بود و همسرش سرخ تر از قبل شده بود. هنوز هم بعد از سی سال مثل پسر بچه های 16 ساله خجالتی و کم رو بود. و گونه هایش از حرارت عشق گر می گرفت. جز او و همسرش هیچ کسی در خانه نبود.

زن همیشه برای فرزندش با عشق غذا درست کرده بود. اما از وقتی که دخترشان خانه را به قصد تحصیل  به دیار دیگری، ترک کرده بود، دیگر غذایی باطعم عشق در خانه طبخ نشده بود. ولی این بار بعد مدت ها، عاشقانه ای برای همسرش رقم زده بود. مهرش این بار تمام و کمال برای او بود. فقط برای او، با این که میان خصوصیات او و همسرش فرسنگ ها فاصله بود اما عشقی به وسعت تمام آن فاصله ها میانشان جاری بود. هیچ واژه عاشقانه ای بر لبانشان نیامده بود. جنس مرد با جنس زن فرق داشت. در منطق مرد حرف های عاشقانه معنایی نداشت. در منطق مرد خواستن ها بی انتها و آزار دهنده نبود. مرد همه چیز را برای همسرش می خواست اما هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. حتی زن آزاد بود که هر کاری دوست دارد بکند. به تنهایی به سفر برود، شبی را با دوستانش در بیرون شهر بگذراند و تمام پول هایش را برای کسی غیر از او صرف کند. مرد هیچ ناراحت نمی شد، خرده ای نمی گرفت. با این که عاشق ها حسود می شوند. اما مرد هیچ بویی از حسادت نبرده بود. شاید اصلا عاشق نبود. اما نه مگر می شود، عشق نباشد و این همه صبوری، این همه مسئولیت این همه فداکاری. تمام تلاشش را کرده بود که زن را به آرزوهایش برساند.  و از زن هیچ نمی خواست. عشقی عجیب و بی تمنا. مرد نیاز داشت به فداکاری اما بی هیچ توقعی. او جانش را برای همسرش می داد اما هیچ از او نمی خواست. حتی وقتی زن هیچ غذایی برایش اماده نمی کرد هیچ نمی گفت. خودش را با یک کاسه ماست و چند تکه نان سیر می کرد. مرد عجیبی بود. همیشه وقتی زن از او می پرسید غذایت را دوست داشتی می گفت بهترین غذایی بود که در عمرم خورده ام. تمام محبتش در کلام به همین جمله ختم می شد. البته گاهی هم پیش می آمد که هیچ نمی گفت. معلوم بود غذا باب میلش نیست. مرد دروغ گو نبود. اما زن حالا می دانست که مرد او را با تمام وجود دوست دارد. حالا که سی سال از ازدواجشان گذشته بود و موهای هر دویشان سفید شده بود و تنها دخترش به شهر دیگری رفته بود. حالا می دانست عشقی که هیچ گاه بر زبانشان نیامده همیشه در قلب هایشان جاری بوده است. عشق واژه ای مقدس است. دم دستی نیست که به راحتی بر زبان بیاید تنها باید در ریتم ملایم زندگی شنیده شود. عشق پاک و بی انتها با طعم آن اسموتی خنک، رودخانه را دوباره پر آب کرده بود. جوشان و خروشان دست هایش را به روی زنی که هنوز هم او را می پرستید، گشوده بود. سمفونی ملایمی از موزارت از صفحه گرامافون شنیده می شد. درهم آمیختن موسیقی با ضربان قلب و صدای نفس هایشان، سمفونی تازه ای را خلق کرده بود. سمفونی عشق.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

یادی از دایی جان

دایی جان

در کتاب باشگاه پنج صبحی ها از رابین شارما دو جمله خواندم و یاد دایی جان افتادم.

جمله هایی که خواندم تاثیر زیادی روی رفتارهای روزانه من داشت. هربار که مطلبی را می نویسم یا می خوان به این فکر می کنم که آیا این زندگی همیشگی است. چرا گاهی چنان در بودن غرق می شویم که عدم را فراموش می کنیم؟

چرا مرگ یادمان می رود و فکر می کنیم فناناپذیر هستیم. چرا بلد نیستیم از لحظه هایمان استفاده کنیم؟

و این دو جمله تاثیر گذار که مرا به یاد دایی جان انداخت عبارت بودند از:

اغلب مردم طوری زندگی می کنند که انگار مقدر است عمری پایان ناپذیر داشته باشند، هرگز به ذهنشان نمی رسد که روزی عمرشان تمام می شود. هرگز به این فکر نمی کنند که چند سال از زندگی شان گذشته است. طوری با زمان برخورد می کنند که انگار کیفیتی همیشگیست. در حالی که هر روز می تواند پایان عمرشان باشد. 

برگرفته از گفته های سنکا(فیلسوف)

تراژدی بزرگ  در باره ما انسان ها این است که زندگی را به تعویق می اندازیم. ما در رویای یک باغ پر از گل به سر می بریم، اما به رزهایی که پشت پنجره اتاقمان باز شده اند، توجهی نداریم.

دیل کارنگی

دایی جان که بود؟

بیست  اردیبهشت 1400 بود که برای همیشه از میانمان رفت. تاریخ تولدها را سعی می کنم به خاطر بسپارم اما تاریخ رفتن ها را نه. اما دایی جان درست روز تولدم از دنیا رفت پس برای همیشه آن را به یاد می سپارم.

دایی جان از آن آدم هایی بود که زندگیش همیشه از کیفیت برخوردار بود. چه آن روزها که جوان بود و از ثروت بهره کمی داشت اما تنش سلامت بود. و چه روزهایی که ثروتمند اما در بستر بیماری بود. هیچ وقت شادی اش را به تعویق نمی انداخت. مهربانی با دیگران در الویت برنامه هایش بود. کودک که بودیم هربار که به دیدنمان می­آمد برایمان هدیه ای می آورد. هنوز هم آن مداد شمعی ها، ساعت و کیفی که برایم آورده بود بهترین هدیه های زندگی ام به شمار می روند. دایی جان سفر زیاد می رفت. هر بار که سفر می رفت سوغاتی هرچند کوچک برایمان می آورد و هربار که به خانه شان می رفتیم آنقدر نشاط داشت که تمام غم هایمان یادمان می رفت. همیشه ظرفی را پیدا می کرد و روی آن ضرب می گرفت و بچه های کوچک را با رقصیدن سر شوق می آورد. خانه دایی جان برای بچه ها دقیقا شهربازی بود که دایی خودش مسئول آن بود.  دایی مذهبی هم بود. روز تولد امام عصر که می شد جشنی در کوچه شان به پا می کرد. کوچه را فرش می کرد و بچه های کوچک قرآن می خواندند و مولودی خوانده می شد. آخر سر هم برگه هایی را میان همه پخش می کرد و به قید قرعه به همه اهل محل کادو می داد. قرعه بود اما هیچ کسی بدون کادو از آن خانه بیرون نمی رفت. دایی جان ما پنج شنبه ها هم مراسم قرآن خوانی را برگزار می کرد. سه شنبه ها راهی مسجد جمکران می شد و هر بار هم یک مسافر که دلش می خواست به جمع کران برود ولی امکانش را نداشت را با خودش همراه می کرد.

دایی اهل ورزش هم بود. جمعه ها بساط کوه و کله پاچه اش به راه بود. و دو روز در هفته هم با دوستان و اشنایان به فوتبال و شنا می گذراند. دایی زندگی کرد. تمام لحظات زندگیش را با لذت زندگی کرد. این اواخر که بیمار شده بود، دردش را پنهان می کرد. در عوض قلبش، نگاهش را که پر از مهر بود، نثارمان می کرد. مهر او در وجود تمام کسانی که می شناختند ماندگار شد اما باید می نوشتم تا برای آنها که نمی شناختندش هم ماندگار شود. دایی جان از آن با ایمان های واقعی بود. همه چیزش بجا بود. دلی را نمی شکست و همیشه به فکر رساندن دل ها به یکدیگر بود.

اندوه این روزهای من فقط و فقط ندیدن مردیست که یکپارچه مهر بود و عشق. اندوهم را پنهان می کنم تا دردی بر دردهای دیگران نشوم. اما در تنهایی و در خلوت پر از حسرت می شوم. حسرت ندیدنش. حسرت نبودنش. حسرت لبخندی که دیگر نیست.

کاش همه ما می دانستیم که این زندگی ابدی نیست. با اینکه می دانیم اما یادمان می رود. عمرمان را به بطالت می گذارنیم. بعضی از ما آنقدر در طول عمر خود بیهوده زندگی می کنیم که وقتی می رویم هیچ کسی بر سر مزارمان اشک نمی ریزد اگر هم اشک بریزد چند روز بعد یادش می رود. اما آنهایی که پر از شور و نشاط و زندگی هستند، آنهایی که عشق را نثار عالم می کنند وآنهایی که شاهکار زندگی خودشان هستند برای همیشه در قلب ها می مانند.

دایی جان زندگی را زندگی کرد.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

خداحافظی از اردیبهشت و سلامی به خرداد

امروز آخرین روز اردیبهشت است.

خوب یا بد گذشت.

بعضی روزها تاریک بود.

بعضی روزها روشن.

تاریکی ها کمتر از روشنی ها بود.

اگر بخواهم به تاریکی ها فکر کنم حجمش انقدر زیاد است که تمام روشنی ها را در برمی گیرد.

اما

من جویای نورم.

تنها نور را می بینم.

با تاریکی ها خداحافظی می کنم و با حجمی از نور به خرداد قدم می گذارم.

قطعا اردیبهشت 1400 دیگر تکرار نمی شود.

بدرود اردیبهشت دوست داشتنی من

و سلام قشنگترین خرداد قرن

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده(توکا)

قتل، تجاوز، فرزندکشی، پدر کشی و…

این روزها صفحات اینستاگرام پر شده است اخبار قتل، خودکشی ، تجاوز و مرگ و میری که روح و روانت را به بازی می گیرند. سال ها پیش که فضای مجازی به این شدت پر رنگ نبود، این اخبار وحشتناک را می توانستی میان صفحات روزنامه حوادث پیدا کنی. من خودم مشتری پرو پا قرص این روزنامه ها بودم. دچار یک مازوخیسم وحشتناک شده بودم. مثل یک داستان سریالی هر سه شنبه روزنامه حوادث را تهیه می کردم و دنبال ماجراهای قتل های وحشتناک بودم. هر شب کابوس می دیدم. به انسان های اطرافم بی اعتماد شده بودم. ترس و وحشت تمام وجودم را در برگرفته بود. شب ها به خاطر این قتل های فجیع و وحشیانه اشک می ریختم. اما نمی توانستم از دنبال کردن ماجراها دست بردارم.

نمی دانم چه اتفاقی افتاد، اما بالاخره از دنبال کردن این اخبار دست برداشتم. مدت ها سرم به دنیای دیگری گرم بود تا اینکه چند شب پیش در یک مهمانی یکی از آشنایان از قتل فرزندی توسط پدرش گفت. کنجکاو و نگران به دنبال کردن اخبار در صفحات مجازی می گشتم. نمی دانستم چه کسی مقصر است. پسری که به ادعای پدرش بی اخلاق بوده یا پدری که فکر می کند، خدا است. برای خودش حکم می دهد و آن را اجرا می کند. پسر بی اخلاقی که به ادعای پدرش، باعث آزار خانواده بوده یا پدری که تمام فرزندانش را متهم به بی اخلاقی می کند. تازه، اگر آزاد باشد دختر دیگرش را هم می کشد. اگر به ادعای پدر تمامی این فرزند دچار مشکلات بوده باشند و بی اخلاقی در آنها موج بزند آیا پدر مقصر نیست که در تربیت آنها کوتاهی کرده است. نمی دانم آن وقت به یک تناقض تاریخی برمی خورم که پسر نوح با بدان بنشست و خاندان نبوتش بر باد داد. پسر نوح با آنکه پدرش نوح بود اما دچار فساد اخلاقی شده بود. پس نمی توان به پدر خرده گرفت که پدرش در تربیتش کوتاهی کرده است. او نوح بوده است. پیامبری که خیلی از افراد را به راه راست هدایت کرده بود. اما نوح هم به خودش اجازه نمی دهد برای سرنوشت پسرش تصمیم بگیرد. در آخرین لحظات بازهم از او می خواهد که با او همراه شود. او همه چی را به خدا واگذار می کند.

اگر این پدر که سجده شکر برجا می آورد و ادعا می کند که موجودات ناپاکی را از روی زمین پاک کرده است، خودش پاک بود آیا دست به چنین کاری میزد.

قداست و احترام پدر با چنین پلیدی هایی از بین رفته است. این روزها چنان ذهن همه ما درگیر این حادثه تلخ و فجیع شده است که کودکان هم نگرانند که نکند اگر اشتباهی مرتکب شوند پدر و مادرشان چنین بلایی را سرشان بیاورند.

چه چیزی باعث می شود که یک انسان اینطور خودمختار بشود. چطور مردی قاتل می شود. چطور زنی همدستش می شود. زنی که جانی را به دنیا آورده است و دوسال تمام از شیره جانش آن جان را تغذیه کرده است، همراهی اش کند. هیچ چیزی نمی دانم، قضاوت هم نمی کنم. نه می دانم ان فرزند چه کرده است که چنین خشم پدر را بر انگیخته است. نه می دانم پدر چه تفکری داشته است. فقط از دست اجرای حکمی که خدا باید می داد توسط پدری که فکر می کند، خداست غمگینم.

اگر هر کسی بخواهد که خودش حکم بدهد و آن را اجرا کند که دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود. دیگر نمی شود حتی یک لحظه در چنین جهان آشفته ای زندگی کرد. کاش کمی فقط کمی مهربان تر باشیم. قبل از هر تصمیمی کمی فقط کمی خدایمان را به یاد بیاوریم.

باز آشفتگی آن روزها برگشته است. بازهم هرشب دچارکابوس می شوم. برای فرزندی که نمی شناختمش اشک می ریزم. از پدری که ادعای پدری می کند، می ترسم و نگران می شوم از پدران بسیاری که در سرزمینم وجود دارند و بویی از انسانیت نبرده اند. بدتر از آن از مادرانی دلم می گیرد که هیچ مهر و عاطفه ای از مادری ندارند. فرزندت را کشتی، باشد. اما چطور توانستی با قساوت قلب جنازه اش را تکه تکنه کنی. این را هیچ وقت نخواهم فهمید. کاش از خواب بیدار شوم. کاش این کابوس تمام شود. کاش جهانم، جهانی بهتر شود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده(توکا)

اشاره ضمنی به ماجرای قتل بابک خرمدین

رویایی در غروب آفتاب

زن همیشه در خواب هایش خودش را در خانه ای رو به دریا می دید. می توانست طلوع و غروب خورشید و انعکاس زیبای نور روی دامن امواج را نظاره گر باشد.

در تمام رویاهیش همسرش کنارش بود و کودکش آن بیرون کنار سنگ ها بازی می کرد. زن با اینکه رویای دیرینه اش حضور در آن ساحل لذت بخش بود. اما در خوابش آرامش نداشت. با چشم هایی نگران به کودکش می نگریست. حس یک واقعه قریب الوقوع او را همیشه آزار می داد. هر بار در خواب همسرش به سمت او می آمد و او را در آغوش می گرفت. اما او بی انکه بتواند عشق او را پاسخگو باشد به دخترش با آن چهره شیرن و صورت خندان نگاه می کرد و در چشم هایش جز نگرانی چیزی دیده نمی شد. می خواست دست همسرش را بگیرد و به او بگوید دخترک را نجات دهد اما قادر به این کار نبود و موجی عظیم به ناگهان دخترک را با خودش میبرد. دخترک دیگر نبود و او با فریادی دلخراش از خوا ب برمی خاست.

این رویا چه بود؟ دخترش حالا خیلی بزرگ شده بود اما کابوس شبانه اش دست بردار نبود. هر شب آن رویا را به وضوح می دید. رویایی که جزئی از زندگیش شده بود. اما دیگر نگران وقوع رویا نبود. همسرش به شدت از دریا بیزار بود. دخترش بزگتر از آن شده بود که در ساحل دریا بازی کند و مهمتر از آن که دیگر هیچ عشقی میان او و همسرش نمانده بود که حواسش را از دخترش پرت کند.