امید

امید در قاب تصویر

وقتی زبان از بیان احساسات قاصر باشد، هیچ واژه‌ای نمی‌تواند آن را معنا کند. گاهی احساساتی درهم را تجربه میکنیم. امید، نا امیدی، شک، ایمان، نور، ظلمت، غم، اطمینان، عدم اطمینان و… احساساتی که قابل وصف نیستند. زبان قادر به توصیف نیست. نوشتن به کار نمی‌آید.

احساسی که نسبت به کشورم دارم را تنها توانستم در قاب زیر پیدا کنم.

امید برفراز ایران پرواز خواهد کرد و خون‌های ریخته را خواهد شست و از دل این سرزمین خونین دوباره جوانه‌های ایمان خواهد رویید.

دلایلی برای نوشتن

دلایلی برای نوشتن

برخی کارها هستند که نتیجه آن‌ها خیلی زود خودشان را نشان نمی‌دهند. ما عادت کرده‌ایم که کارهایی انجام دهیم که نتایج زود بازده دارند، برای همین ممکن است در مسیر انجام یک کار، بارها دلسرد شویم و دست از کار بکشیم. حتی با برخورد به اولین مانع در مسیر هدفمان، چرایی انجام و شروع آن هدف را هم فراموش کنیم. بیشتر بخوانید

طاووس

طاووس

موضوع نوشتن امروز را شب پیش‌ بر عهده من گذاشته بودند. به اطراف نگاه کردم تا موضوعی را بیابم که بابتش بتوان چندخطی نوشت. چیزهای زیادی در اطرافم وجود داشت؛ اما ذهنم پر کشید و رفت به میان نقاشی‌ها و پای طاووس به میان آمد. بیشتر بخوانید

کودکی

کودکی

دخترک شیطان و بازیگوش بود. این را از چهره و وجناتش می‌توانستی حدس بزنی. روی گونه‌هایش کک‌ومک‌های درشتی بود. از بس زیر آفتاب مانده بود، پوست سفیدش تیره شده بود. موهای خرمایی و لختش از زیر روسری به‌صورت مربع شکلش هجوم  آورده بود. بیشتر بخوانید

بانو گریپ

ماجرای خلق بانو گریپ

بانو گریپ را به‌صورت یک طرح کلی و ساده چند هفته پیش با مداد کشیده بودم. اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که بخواهم بانو گریپ را روی با آبرنگ کارکنم. یک روز قبل از آنکه بانو گریپ را به آرایشگاه بفرستم و موهایش را شرابی کنم، یک تماس تلفنی از یک دوست و همکار نیمه قدیمی داشتم. طی این تماس از دوست نیمه مشترکمان خانم الف چیزهایی گفت که کم مانده بود دوباره دید مرا نسبت به اطرافیانم تغییر دهد. من به خاطر رفتارهای خانم الف و ب و دو آقای دیگر از کارم فاصله گرفته بودم و کرونا هم که ناجی‌ام شده بود. مدت‌ها خانم الف را نبخشیده بودم و هر شب به رفتارهایش فکر می‌کردم و اذیت می‌شدم؛ اما بالاخره خانم الف را بخشیدم و مشکلاتم با او را به اتمام رساندم؛ اما حالا دوستم از من می‌خواست کاری انجام دهم که به ضرر خانم الف تمام می‌شد. اگر هنوز او را نبخشیده بودم شاید این کار را می‌کردم اما چون کدورتی نبود، از این کار اجتناب کردم. روز بعد خانم الف زنگ زد. یک سالی می‌شد که باهم حرف نزده بودیم. نفسم را در سینه حبس کردم و تماسش را پاسخ دادم. تماس به درخواست خانم س ربطی نداشت و مورد دیگری بود. البته الآن که فکر می‌کنم شاید به درخواست خانم س هم ربط داشت چون به نظرم کمی مشکوک بود؛ اما آن لحظه به این بعد قضیه و این هم‌زمانی فکر نکردم. فقط متوجه شدم، برای نوشتن ایده‌ای ندارم بنابراین ترجیح دادم یکی از ایده‌های قبلی‌ام را رنگ و لعاب بدهم. بعد نشستم و خانم گریپ را باکمی تغییرات در طرح اولیه کشیدم. کارم که تمام شد، چنددقیقه‌ای با دقت به خانم گریپ نگاه کردم. خانم گریپ شبیه خانم الف شده بود.

درنا

لیلا علی قلی زاده در درنا

درنا پرنده ای است یاد آور صلح، زیبا، پر عظمت، با بال هایی گسترده که او را قادر به پرواز در مسافت های طولانی می کند. درنا پرنده ای وفادار است. با جفت خود می ماند و با او از جوجه هایش مراقبت می کند.

من پرواز درنا ها را ندیده ام. جایی که زندگی می کنم جز در قفس نمی توان درنایی را دید و درنا در قفس پرواز نمی کند. هیچ پرنده ای قادر به پرواز در قفس نیست.

درناهای پیر، بیمار و یا معلولی که توان پرواز نداشته باشند، از سوی درناهای جوان و تنومند حمایت می شوند. جای خواندم که درناها از رفتارها و کرده های انسانی بر روی زمین بسیار متاثر می شوند و بنابراین گاهی برای ندیدن این حوادث راه خود را تغییر می دهند. درنا پرنده است که همیشه به همراه جفت خود زندگی و پرواز می کند و زندگی تک همسری را برای خود برگزیده است. هر جفت درنا برای خود لانه ای مستقل دارد و لانه خود را از لانه سایر درناها جدا می کند. به هنگامی که درنای ماده تخم گذاشته و منتظر تولد نوزادان خود می باشد، درنای نر و ماده به نوبت در لانه منتظر می مانند و از لانه مراقبت می کنند تا بیگانه ای به خانه آنها نزدیک نشود.
مرغ درنا سمبل وابستگی به خانواده است. پس از مرگ یکی از جفتها، درنای دیگر به مدت ۷ سال برای وی عزا می گیرد و با هیچ درنای دیگری جفت نمی شود. اگر یکی از درناها توسط صیاد شکار شود و یا در نتیجه حادثه ای جان خود را از دست دهد، جفت دیگر مرگ را بر زندگی ترجیح داده و خود را در آب رها می کند. در زندگی درناها می توان نمونه های بسیار زیبای عشق و علاقه به خانواده، عشق، محبت و وفاداری را مشاهده کرد.

صبح که از خواب بیدار می شوم دلم پرواز می خواهد. بی اختیار دست به قلم می شوم و درنایی را می کشم که تنهاست. او را جلوی اینه می گذارم تا جفتش را بیابد . اما جفتش که شبیه او نیست. ظاهرش حتما متفاوت است. درنای من به میان نخل های مرداب می رود تا در میان ان ها جفتش را پیدا کند. جفتش انجا هم نیست. او باید پرواز کند. برایش آسمان آبی را می کشم تا در آسمان به پرواز در بیاید اما انگار درنا خیال رفتن ندارد. شاید جفتش را از دست داده است. درنا همین جا روی کاغذ می ماند برای همیشه.

کسی درنا را شکار نمی کند. شکار کردن این پرنده زیبا و سمبل عشق ساده است. اما شکارش مساویست با بدبختی. پرنده ای که وجودش برکت و سمبل عشق و محبت و وفاداری و وابستگی به خانواده است را که نمی توان شکار کرد.

اما چرا درنا را نماد صلح می دانند؟

درنای کاغذی نماد صلح است . «درنای کاغذی» معروف‌ترین نماد اریگامی است. «ساداکو ساساکی» دختر بچه‌ای ژاپنی بود که در جریان بمباران اتمی هیروشیما توسط نیروی هوایی آمریکا در جنگ جهانی دوم، به‌دلیل تشعشعات اتمی بیمار شد. وقتی او در بیمارستان بستری بود به توصیه‌ی دوستانش شروع به ساخت درناهای کاغذی کرد.

به او گفته شده بود که طبق یک افسانه‌ی ژاپنی، اگر بیماری هزار درنای کاغذی بسازد، شفا می‌یابد. او روی بال‌های درنایش نوشته بود: «من صلح را روی بال تو می‌نویسم تا تو به همه جهان پرواز کنی».

با این حال، ساداکو فقط تا زمان ساخت ۶۴۴ درنا طاقت آورد و در ۱۲ سالگی از دنیا رفت. دوستانش بقیه‌ی درناها را ساختند و هر هزار درنا را با پیکر ساداکو به خاک سپردند.

درنا امروز به نماد صلح تبدیل شده است. هر سال کودکان ژاپنی در سالگرد بمباران اتمی هیروشیما در کنار مجسمه‌ی ساداکو جمع می‌شوند و برای رسیدن دنیا به صلح و آرامش، هزار درنای کاغذی می‌سازند.

تمرین کلمه برداری

اثری از شاهین کلانتری

تکنیکی برای بالا بردن افزایش مهارت نویسندگی

برای اطلاعات بیشتر از این تکنیک به لینک زیر از پیج استاد گرامی شاهین کلانتری رجوع کنید.

کلمه‌برداری | یک روش ساده برای افزایش دایره لغات و تسلط کلامی

تمرین اول

کنج محقر- مکلف- مخمصه- مقرّر- منقّض-مسبّب- اسف انگیز- قناعت- شفقت- روراست- گزاف-دلشوره

باید با خودم روراست باشم. خداوند برایم چنین مصیبتی را مقرّر نکرده بود. بلکه سهل انگاری و اهمال کاری ام مرا به این کنج محقر سوق داد. مخمصه ای که در آن حضور دارم برایم وضعیت اسف انگیزی را به همراه آورده است. اما من همچنان خودم را مکلف می دانم که با دیگران با شفقت رفتار کنم و با وجود هزینه های گزافی که بر من تحمیل شده و دلشوره ای که مدام مرا می خورد اما عیششان را منقّض نکنم. از این پس باید قناعت پیشه کنم تا بتوانم از این مخمصه بیرون بیایم باشد که رستگار شوم.

تغییر دید در گذر زمان

وقتی این تصویر رو به دخترم نشون دادم گفت مامان دماغش خیلی زشته. چشماشم اگه مژه داشت بهتر بود. راستی چرا همه نقاشی هات مرده من جای تو بودم یه دختر می کشیدم.

بچه که بودم در سودای کشیدن زیباترین دختر جهان روزها را به شب می رساندم . آنقدر در کشیدن این نقاشی ها به زعم خودم تبحر پیدا کرده بودم که درآمد اندکی هم از فروش آن ها عایدم شد. زیبایی از نگاه کودکان با زیبایی از دید کسی که سن و سالی از او گذشته است متفاوت است. چیزی که در ظاهر زیبا باشد قطعا زیباست. اما روز بروز با پخته شدن آدمی زیباشناسی او تغییر می کند. دیگر به ظواهر امر اهمیت نمی دهد و بیشتر از آنکه ظاهر کسی یا چیزی برای او جذاب و زیبا باشد، به باطن و محتوای آن توجه می کند.

آن روزها فکر می کردم دخترها باید چشم های درشت با مژه های پرپشت داشته باشند تا زیبا به نظر برسند. لباس های چین دار با رنگ های پاستیلی یا رنگ های تند و چشم نواز پوشیده باشند. در واقع هر چه رنگ و لعابشان بیشتر باشد زیباتر هستند. یادم می آید در آن دوران یکی از اقواممان که گوش واره های بزرگی داشت و موهایش را آلاگارسون می کرد و خط چشمی پهن می کشید در نگاه ما کودکان، زیباترین بود. در سال ششم تحصیل، دوستی داشتم که نقاشی هایش از من به مراتب بهتر بود. او با تبحر و مهارتی بسیار تصاویری از دختران خواننده و رقاصه را می کشید و می گفت همه این ها را از آن صفحه جادویی یاد گرفته است. اما صفحه جادویی ما فقط سه کانال بیشتر نداشت که آن هم فقط ایکیو سان و اوشین را  نشان می داد و من نقاشی آنها را از بر بودم. دلم می خواست من هم همانند او چنین نقش هایی را می کشیدم اما نمی توانستم. تلاش های مذبوحانه من فقط یک کپی بسیار زشت از کارهای آن دوست که از قضا دوستی لقب داشت، بود. و من از تمام همکلاسی هایم فقط نام فامیل او و دخترعمویش را یادم می آید و انگار که در آن سال همکلاسی دیگری نداشته باشم از مابقی نه نامی به یاد دارم نه تصویری مبهم از چهره شان ولی آن دو دخترعمو را به دو دلیل خوب به یاد دارم یکی اینکه فامیلیشان متفاوت بود یکی خدیوی و دیگری دوستی و دوم این که هر دو نقاشی های زیبایی می کشیدند و من که شیفته نقاشی بودم، توجه بیشتری را به آنها نشان می دادم. یادم است آن سال معلم هم نداشتیم و بیشتر وقتمان به نقاشی می گذشت. بله می گفتم که آن ها را خوب به یاد می آورم. خیلی زود از کشیدن آن تصاویر ناامید و دلسرد شدم.

یک شب بعد از دزدیده شدن ماشینم با حفظ آرامشم این نقاشی را کشیدم. دخترم گقت:«مامان دزد ماشینت این شکلیه؟»

اما وقتی مادرم علاقه من را به نقاشی دید، من را به فرهنگسرای محله برد و اسمم را در کلاس نقاشی ثبت نام کرد اما آنجا هم چندان خوب نبودم. کم کم به این نتیجه رسیده بودم که من برای نقاشی استعداد کافی ندارم. نمی توانستم از هیچ تصویری کپی کنم. موقع کشیدن چشم، ابرو، لب و دهن دوباره دچار همون آرمان گرایی کودکی می شدم و می رفتم سراغ خیال خودم و در نهایت نقشی که می کشیدم هیچ شباهتی با تصویر اصلی نداشت. من خیال پرداز بودم و نمی توانستم توی واقعیت زندگی کنم. بعدها که ذهنم رشد کرد از دام اون دخترهای دلربا رها شدم . اشتباه نکنید بازهم قادر نبودم از چهره کسی را نقاشی کنم این بار در خیال خودم، هر وقت قلم را در دست می گرفتم نگران بینی قلمی و چشم های شهلا و لب های قلوه ای نبودم. هر کاری دلم می خواست می کردم. چشم ها رو از قصد کج و کوله می کشیدم و از کشیدنشان لذت هم می بردم. نقاشی ها همه و همه مال خودم شده بود و عاشقشون می شدم. عاشق اون مردی که می خواستم با دماغ بیضی بکشمش و یهو می دیدم چقدر شبیه گوزن شده و و بعد المان های گوزن رو بهش می دادم یا عاشق اون زنی که نا خوداگاه با چشم های ریز و بینی نوک تیز شبیه پرنده می شد. حداقلش این بود که دیگه کپی نبودند و من دیگه به خاطر آرمان گرایی که با توانایی هام هماهنگی نداشت، دست از کار نمی کشیدم.

و این منم دختر بچه ای که دست از آرمان گرایی برداشته و در حال کشف دنیای درون و بیرون است.

اگه انتظاری که از خودت داشته باشی با توانایی هات مطابقت نداشته باشه، از خودت نا امید می شی و دیگه نمی توانی برای رسیدن به هدفت ثابت قدم بمونی. برای قدم برداشتن در مسیر هدف، شناخت و آگاهی از نقاط ضعف و قوت خیلی ضروری می باشد. تمرکز من فوق العاده کم بود و بعضی کارها نیازمند تمرکز زیاد است. بنابراین از کارهایی که نیاز به تمرکز بالا بود، دست برداشتم و به سراغ کارهایی رفتم که بیشتر از دقت و تمرکز و واقع نگری نیازمند خلاقیت و خیال بود. مدتی بود که نقاشی نمی کشیدم اما الان سه هفته ای میشه که دوباره دست به قلم شدم.خیال های بچه گانه ای را روی کاغذ نقش می کنم . درست در ساعات پایانی روز که خستگی امانم را بریده است دست به قلم می شوم. طرح و رنگ را با هم می آمیزم تا سختی روزگار را با رنگ ها تلطیف کنم.  

آشفتگی

بعد از هزار سال تمامی خاندان به یک سفر دسته جمعی رفتند. سفرری به یک بیابان در دل کویری زیبا، سفری که آرزویشان بود، به تحقق پیوسته بود. می خواستند ستاره ها را در دل تاریکی کویر ببینند.

عده ای مامور شناسایی نقاط خوش آب و های بیابان و پیدا کردن چشمه های آب زیر زمینی شدند و عده ای دیگر مشغول درست کردن چای و غذا  برای ناهار، برخی اسباب و اثاث زیادی با خودشان آورده بودند از انواع گوشی و پاور بانک گرفته تا انواع کفش، یادشان رفته بود به بیابان آمده اند و گوشی و این کفش ها به کارشان نمی آید.

چشمه آب زیرمینی کشف شد. چای و غذا اماده شد حالا باید همگی وسایل را جمع می کردند و به منطقه جدید کوچ می کردند. هرکسی در حد توانش کاری انجام داد. اما امان از دست زنی که فکر می گرد به عروس آمده است و چند دست لباس اورده بود تا در موقعیت های مناسب به تن کند. همه چی بهم ریخته بود، هیچ چیزی سر جایش نبود. به دنبال کفش هایش میان انبوهی از کفش ها می گشت. یک کفش زرد پیدا شد، کفش خودش بود. هرچه دختردایی اش التماس کرد همین را بپوش تا برویم زیر بار نرفت و باز گشت و گشت تا کفش های پاشنه بلند مشکی اش را که با لباسش ست بود پیدا کند. تا ان ها را پیدا کند و به پا بزند و به سمت چشمه راه بیفتد، شب شده بود و تنها بود. حالا به دنبال پتویی می گشت که روی خودش بندازد و در سرمای شب های بیابان جان ندهد. از دور صداهایی می شنید که او را صدا می کردند. اما فقط صدا بود. چیزی یا کسی را نمی دید. آسمان هم چنان تاریک بود که هیچ ستاره ای دیده نمی شد. از بس درگیر تجملات زندگی زمینی اش شده بود. از سفر جا مانده بود. در ان لحظات تنهایی هزاران فکر به سرش زد. هزاران دقیقه فرصت داشت که فکر کند. صدا ها دیگر قطع شده بود. خودش بود و خودش. در یک سیاهچاله عظیم فرو رفته بود. دیگر اثری از کفش هایش هم نبود. در آن مکانی که هیچ کس نبود به رفتار هایی فکر کرد که موجب شده بود از دنیا عقب بماند.  لحظاتی که همه به اصل خودشان برگشته بودند و فهمیده بودند غرق در ظواهر دنیا بودن  فقط و فقط کار را سخت تر می کند و با یک کتری روحی سیاه  و دود گرفته و چند پتوی کهنه و لباس های خاکی در اوج خوشحالی بودند او با خودش کوله باری از لباس ها و ابزاری اورده بود که باعث خنده اطرافیانش شده بود. مضحک شده بود، اصلا خوشحال نبود. هرچه تماس می گرفت هیچ کسی در دسترس نبود. شارژ گوشی اش هم تمام شده بود و پاوربانکش را هم دیگر پیدا نمی کرد. کاش دقیقه ها به عقب بر می گشت. اگر بر می گشت، یک دست لباس ساده و یک کفش ساده که شن های بیابان به داخلش رسوخ نکنند می پوشید و از همان اول با تیم جستجوی چشمه همراه می شد. درست بود که پایش درد می گرفت اما حداقل کنار همسرش بود. شب های بیابان عجیب طولانی بود. فکر و خیالش هم ته کشیده بود. سرما مثل شعله های آتشی که وجود نداشت، زبانه کشیده بود. ان پتوی کهنه که بازمانده اسباب و اثاثیه دیگران بود، هم دیگر تنش را گرم نمی کرد.  اما چاره ای نداشت باید تا صبح سر می کرد. کاش به جای تمامی این چیزها با خودش یک کبریت آورد بود تا اتشی درست می کرد که به نبرد با سرما برود.اخر چه کسی به بیابان با کفش پاشنه بلند می رود. کاش حداقل همان کفش های زرد را پوشیده بود تا همراه دختردایی اش می شد و قبل از تاریکی هوا به مابقی مسافران ملحق می شد.  کاش کاش کاش…

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

یه مردی بود که لب نداشت

تمرین دیالوگ نویسی برای اولین جلسه سمپوزیوم توسعه فردی با موضوع لبخند

  • – عجب روز مسخره ای شده ها، از صبح که از خواب بیدار شدم مثل احمق ها یه لبخند بزرگ روی لبم نشوندم و هیچ کاری هم نمی کنم که یوقت لبخندم خراب نشه.
  • + وا خوب پس چطور به من زنگ زدی؟
  • – ها ها ها. راست گفتی ها. ولی اخه تلفن کردن که کاری نداره بقیه کارا منظورم بود.
  • + خوب چه کاریه به جای لبخند زدن به کارات برس.
  • تو مگه سر کلاس سمپوزیوم توسعه فردی نبودی؟
  • + نه. من خواب مونده بودم. چطور مگه؟ موضوع چیه؟
  • بابا پس حسابی از مرحله پرتی. موضوع جلسه اول لبخند بود. دارم لبخند می زنم ببینم تصنعیش کار ساز هست یا نه.
  • + نمی فهمم منظورت رو؟ یعنی چی کارسازه یا نه؟
  • راستش استاد می گفت یکی از راه های کم شدن تنش لبخند زدنه.
  • + اهان از این لحاظ. حالا کم هم شده؟
  • ها ها . چه جورم. اصلا تنش ندارم. کلی کار عقب افتاده دارم، الکی فقط می خندم. برای نوشتن صفحات صبحگاهی آنقدر خندیدم که یه بالشت محکم از تو اتاق خواب پرت شد رو کله ام و یه فحش ابدارم اول صبح نوش جان کردم.
  • + نوش جانت. کی پنج صبح پا میشه می خنده؟
  • هه هه. من دیوونه. ولی خدایی نمی دونی چه کیفی کردم. بعد اونم نیم ساعت داشتم به پرتاب بالشت که انقدر دقیق بود می خندیدم.
  • + دیوونه. خدا نکشتت انقدر خندیدی. منم خنده ام گرفت.
  • الان یکی هم پیدا میشه یه تفنگ روی شقیقه تو میزاره و میگه خفه خون بگیر بزار بخوابیم.
  • + تفنگ رو از کجا اوردی؟
  • تفنگ چخوف بود دیگه؟
  • + یا حضرت عباس، چخوف رو کجای دلم بزارم. اون اینجا چه می کنه؟
  • چه بدونم از دست این استاد شاهین باز قیمه ها رو ریخت تو ماستا. وسط بحث خنده یه تفنگ هم اورد وسط . منم که سرخوشم همه چی رو به هم می بافم.
  • + خیلی خندیدی، خل شدی ها برو یکم به کارات برس.
  • باشه پس تو چرا داری می خندی؟
  • + خوشم اومده. استرسم کم شده. از دیشب عزای امتحان امروز رو گرفته بودم. صبحم اصلا حالم خوب نبود. زنگ زدی انقدر مسخره بازی در اوردی به کل استرسم یادم رفت.
  • راستی؟ امتحان چی داری؟ ساعت چند؟
  • + هاها ریاضی ساعت یازده.
  • خره الان که یازده و نیمه
  • + شوخی می کنی؟
  • نه بابا چه شوخی دارم. پرید نه؟
  • + (خنده و گریه در هم می امیزد.) خدایا شکرت. اخیش یعنی رد شدم رفت. حالا انتخاب دیگه ای جز رشته ادبیات ندارم.
  • چی میگی دیوونه؟ امتحان ندادی. بابات کله ات رو میکنه.
  • + ها ها ها. دیگه مهم نیست. خدا هم نمی خواد من برم رشته ریاضی.
  • خنده با تو چه کرد.. پاک خل شدی رفت. تا نو شریک جرمت نکردم برم روی تمرینم کار کنم.
  • +موضوعت چیه؟
  • در مورد یه شعره.
  • + چه شعری؟
  • یه مردی بود که لب نداشت.
  • + آشناست.
  • اره عشق ادبیات! به نظرم برو ریاضی. مال احمد شاملو دیگه. اینو همه می دونن. یه مردی بود حسین قلی چشماش سیاه، لپاش گلی. غصه و قرض و تب نداشت اما باسه خنده لب نداشت. خنده بی لب کی دیده، مهتاب بی شب کی دیده. لب که نباشه خنده نیست پر نباشه پرنده نیست. طولانیه
  • + قشنگ بود. واجب شد برم ادامش رو هم بخونم. حالا تو چی می خوای درمورد این شعر بنویسی.
  • می خوام ببینم لب لازمه خنده است؟ نمیشه بدون لب خندید؟
  • +جالبه. ولی این که دیگه فکر کردن نداره. لازم نیست چیزی درباره اش بنویسی. خنده یه چیز درونیه. تو برق چشم ها هم دیده میشه.
  • اره توی رقص و تک تک اجزا و حالات بدن دیده میشه. اما بازم میشه یه چیزی از توش در آورد.
  • + راستی چرا شاملو گفته خنده بی لب نمیشه؟
  • اون حرف از دید حسین قلی بوده، بعد در خلال شعر میگه که حسین قلی غصه خورک خنده نداری به درک خنده که شادی نمیشه عیش دومادی نمیشه. دله خنده سر پشک خره خنده دل تاج سره خنده لب خاک و گله خنده اصلی به. و این حسین قلی برای رسیدن به خنده راه زیادی رو طی می کنه و سختی های زیادی می کشه و اخر شعر تموم چیزایی که برای خندیدن رفته بود سراغشون تا لبشون رو به امانت بگیره بهش میگن.« ای خنده خنده خنده رسیدی به عرض بنده؟ دشت و هامونو دیدی؟ زمین و زمونو دیدی؟ انارگلگون می خندید؟ پسته خندون می خندید؟ خنده زدن لب نمی خواد؟ داریه و دمبک نمی خواد  یه دل می خواد که شاد باشه از بند غم ازاد باشه
  • + خیلی خوب بود. برو تمرینت رو انجام بده منم برم سمپوزوم رو گوش کنم شاید منم تونستم یه کاری کنم. ها ها
  • عمرا تو برو بخواب ها ها ها

  • نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده