ماشین زمان و سفر به تبریز

ماشین زمان و سفر به تبریز

در بین دوستان نویسنده‌ای که پیدا کردم، با نوشته‌های صبا به گذشته‌ای دور پرت می‌شوم. نوشته‌های صبا حکم ماشین زمان را دارد. سوار بر ماشین زمان می‌شوم و  به تبریز می‌روم. نه، ده یا یازدهم سالم بود، دقیقاً یادم نیست. تنها به یاد می آورم که به سن تکلیف رسیده بودم. بالاجبار باید روسری به سر می‌کردم. روسری با وزش باد، از سرم می‌افتاد. فکر می‌کردم با سر کردن آن زشت و اخمو می‌شوم. بیشتر بخوانید

یکی بود یکی نبود

یکی بود، یکی نبود. یک مرغ پاکوتاه بود.

با شروعی از یکی از نوشته‌های منوچهر احترامی به صورت بداهه داستانی می‌‌نویسم که مرا به دوران خوش کودکی می‌برد.

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. اگر هم کسی بود، کسی نبود.

پس کی بود؟ چرا اولش گفتی یکی بود.

آخه اون کسی که بود خیلی هم کسی به حساب نمی‌اومد برای همین نبود.

ولی خوب بالاخره یه کسی بود که گفتی یکی بود.

آره خوب یک مرغ پاکوتاه بود که اتفاقاً یک بالش هم کوتاه بود.

پس چرا مرغ پا کوتاه بود و بهش نمی‌گفتند مرغ بال کوتاه؟

خوب برای اینکه مرغ پا کوتاه هیچ وقت پرواز نکرده بود، اگه پرواز کرده بود حتماً متوجه بال کوتاهش می‌شدند و بهش می‌گفتند مرغ بال کوتاه.

اصلاً کی بهش می‌گفت مرغ بال کوتاه مگه کسی بود؟

نه. اصلاً نمی‌دونم اسم مرغ پاکوتاه از کجا اومد. اگه گذاشتی قصه رو بگم.

باشه بگو دیگه حرف نمی‌زنم.

داشتم می‌گفتم مرغ پاکوتاه، بال کوتاه منقارش هم کج بود؛ اما بهش مرغ منقارکج هم نمی‌گفتند. دیگه نگو چرا که این معلومه. هم آهنگش قشنگ نیست هم اینکه طولانیه. بالاخره اگه دو تا کتاب ادبی خونده باشی می‌فهمی چه اسمی باید رو مرغت بزاری. بله داشتم می‌گفتم یکی بود یکی نبود. یک مرغ پاکوتاه بود که بیشتر وقت‌ها هم نبود. به خاطر ظاهر کج و کوله و قناصش پشت پرچینا قایم می‌شد که کسی اون رو نبینه.

مگه کسی بود که بخواد اونو ببینه؟

نه خوب نبود ولی اون که اینو نمی‌دونست. یک روز که همینطوری پشت پرچینا قایم شده بود حوصله‌اش سر رفت و فکر کرد. وقتی فکر کنی خیلی چیزا دستگیرت می‌شه. مرغ پاکوتاه قصه ما برای اولین بار فکر کرد که واقعاً کسی هست یا الکی این همه مدت خودش رو پشت پرچینا قایم کرده. برای اینکه به جواب سؤالش برسه رفت و رفت و رفت. سه روز و سه شب راه رفت و راه رفت. نه سه ماه و سه شب نه شایدم سه سال و سه شب. چه بدونم برای مرغ پاکوتاه که خیلی زیاد بود. با اون پای کوتاه یک ساعت هم براش طولانی بود. بالاخره رفت و رفت و رفت تا رسید به یک آبادی.

عجالتاً تا همین جای داستان رو بگیرید تا برم ببینم تو آبادی چی بود. اونجا کسی بود یا اونجا هم هیچ کس نبود.   

عشق گمشده در پرواز پرنده

عشق گمشده در پرواز پرنده

در آن صبح، هوای خانه برایش سنگین و خفقان آور بود. مسافران که کیپ تا کیپ هم، داخل ان اتاقک کوچک، روی زمینی سرد و نمور خوابیده بودند. سحرخیزان ان گروه او و همسفر کوچکش بودند. بیشتر بخوانید

نیمکتی روبروی زمین بازی بچه‌ها

ناهید خانم چهار بچه داشت. این طور که من می‌دانستم تک‌تک شان ازدواج کرده بودند و به خانه بخت رفته بودند. ناهید به من گفته بود بیشتر از چهارتا شکم زاییده و فقط چهارتا از بچه‌هایش زنده مانده بودند. بیشتر بخوانید

در حسرت یک فرزند

در حسرت یک فرزند

در حسرت یک فرزند

باید می‌رفتم. دیگر هیچ چیزی نمی‌توانست مرا به آن زندگی وصل کند. از گوشه و کنار می‌شنیدم: «اگر بچه‌ای در کار بود، زندگیشان به اینجا نمی‌کشید. شاید حضور کودکی زندگی‌شان را تغییر می‌داد.» بیشتر بخوانید

معامله ی بزرگ

داستان کوتاه معامله ی بزرگ

جلوی در مغازه ای مخروبه و خاک گرفته در محله ی شلوغ شهر، پارچه ای بزرگ زده بودند و روی آن پارچه نوشته شده بود. “به علت فوت صاحب مغازه، مغازه بلور فروشی تا اطلاع ثانوی تعطیل است.” بیشتر بخوانید

شکل گیری یگ داستان بعد از انجام تمرین ادامه نویسی

مردی عاشق دختری شد. دختر می داند که مرد عاشق است…

سطر ابتدایی داستان «رمان» از مجموعه داستان«آمریکا وجود ندارد»، پیتر پیکسل

تمرین ادامه نویسی تمرین خوبی برای بسط یک ایده است. ممکن است با انجام این تمرین یک داستان کوتاه شکل بگیرد یا یک داستان بلند، همه این ها به خلاقیت نویسنده بستگی دارد.

بیشتر بخوانید

الهه

الهه

باریکه راهی است مسیر سنگلاخ رودخانه‌ای که مرا به خانه می‌رساند. شب‌های زمستان همواره این مسیر سخت و طاقت‌فرسا است. سرمایی که از جانب رود بر سروصورتم می‌خورد، پوستم را زخمی می‌کند. شال‌گردنم را تا زیر چشمانم بالا می‌کشم تا از این سرمای طاقت‌فرسا در امان باشم. در این نقطه از زمین جادوی سرما تنها بر جسممان نفوذ نکرده است بلکه چنگال‌های زهرآگینش را تا عمیق‌ترین لایه‌های روحمان فروبرده است.

 

امشب سرما آزاردهنده‌تر از شب‌های دیگر است. دکمه‌های پالتویم را وارسی می‌کنم. کلاهم را کمی پایین‌تر می‌کشم. از اینکه مجبورم هر شب این مسیر را به امید اندک گرمای خانه طی کنم آزرده‌ام. شب‌های تابستان زمانی که آفتاب کم‌رمق شمالگان بر زمین می‌تابد، اوضاع طور دیگری هست. رودخانه را با تمام وجود می‌پرستم؛ اما حالا نه. من از سرما بیزارم. به عشق زنی به جهنم این کوهستان یخی پا گذاشتم؛ اما آتش عشقش زود خاموش شد. او سرد و یخ مانند کوهستان شد. از سرما و سردی که برجان تک‌تک اهالی شهر نشسته است بیزارم. نمی‌دانم چقدر تا مسیر خانه‌مانده است اما این بار نمی‌توانم قدم از قدم بردارم. باد و بوران اجازه حرکت نمی‌دهد. سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده است. می‌اندیشم آیا کاملیا در اندیشه من است. آیا اگر امشب به خانه نروم نگران خواهد شد. آیا اشکی برایم خواهد ریخت. نمی‌دانم شاید اشک‌های او هم یخ‌زده باشد؛ اما من هنوز امید دارم. هنوز هم زیر خاکستر عشقم بارقه‌هایی از آتش وجود دارد. به امید اوست که هرروز این مسیر سخت و طاقت‌فرسا را طی می‌کنم. اگر گرما کمی بیشتر بود، من هر طوری بود خودم را به او می‌رساندم؛ اما نه دیگر بس است.برای چه خود را فریب می‌دهم. دیگر هیچ امیدی به ادامه راه ندارم. سلانه‌سلانه خودم را به کنار رود می‌رسانم. می‌خواهم تنم را به آب بسپارم. چهره‌اش را برای آخرین بار در نظر می‌آورم. آن پوست مهتاب گون و چشمان آبی درخشانش را. او را درست مثل روزهای اول به یاد می‌آورم. بعد از مرگ دو فرزندمان چشم‌های او دیگر نمی درخشید. ناگهان همه‌چیز رنگ می‌بازد.

رنگ‌های آبی، سفید و بنفش بستر رودخانه جایش را با رنگ‌های زرد، قرمز و نارنجی عوض می‌کند. گرمایی بر تمام جانم می‌نشیند. شدت گرما چنان است که از حرارتش می‌سوزم. به‌زحمت چشم‌هایم را باز نگه می‌دارم. دنبال منبع حرارت هستم. کاملیا ازنظرم ناپدید می‌شود. زنی اثیری را میان شعله‌های آتش می‌یابم. زیباترین و گرم‌ترین موجودی است که در تمام عالم دیده‌ام. پیراهن نازکی به تن دارد. کنار بستر رودخانه نشسته است و آوازی حزن‌انگیز را زمزمه می‌کند. خودم را به او می‌رسانم. نمی‌توانم نام و نشانش را بپرسم. زبانم از هر کلامی قاصر است. تنها به تماشایش می‌نشینم. از گرمایش گرم می‌شوم. آن‌قدر گرم که ادامه مسیر برایم میسر می‌شود. همراه من تا خانه می‌آید. به‌سلامت به خانه می‌رسم. کاملیا در خواب است. لبخند زیبایی بر روی صورتش نقش بسته است. پیشانی‌اش را می‌بوسم.

شب‌های دیگر نیز او را می‌بینم. پیوندی میان من و او شکل می‌گیرد. من در جستجوی آتش بودم و او خود آتش است. شعله‌ای در دل سرما، سرمای طاقت‌فرسای زمستان را برایم دلپذیر کرد. کم‌کم به خودم جرئت دادم تا با او هم‌کلام شوم. پرسشم را با نغمه‌ای دل‌نشین پاسخ گفت. با صدایی ملکوتی به چشمانم خیره شد. مرزها را شکسته بودم. یخ‌ها آب‌شده بود. با چشمان گیرایش در عمق جانم نفوذ کرد. او آمده بود تا جانی تشنه را سیراب کند. حضورش گرمابخش زندگی بود. او که بود دیگر مهم نبود که هیچ‌کسی در خانه به انتظارم نیست. دست‌هایش را به دستم داد. گرمای دستانش آرامشی را که به دنبالش بودم به من داد. در چشمانش خیره می‌شدم و در ذهنم او را عروس خود می‌دیدم. بیشتر از این نبود. او موجودی زمینی نبود. نمی‌توانستم بیشتر از این جلو بروم. هر بار که به چشمانش خیره می‌شدم، فروغ چشمانش می‌رفت. او از عمق چشمانم تمنای وجودم را می‌فهمید. به من گفته بود مرزها را نباید شکست. قول دادم که مرزهای بینمان را نشکنم؛ اما هر بار که به او خیره می‌شدم، طاقتم طاق می‌شد. با او که بودم از خود بیخود بودم. مرزها را در ذهنم می‌شکستم. زمستان به انتهای خود رسیده بود. آتش گرمای اورنگ باخته بود. می‌ترسیدم او را از دست بدهم. به او گفتم که با من بماند تا ابد. به او گفتم که از عشقش لبریز شده‌ام. به او گفتم که بدون او زندگی برایم معنایی ندارد. بانوی آتش نگاهم کرد. از نگاهش هیچ‌چیزی نفهمیدم. با نگاهش می‌خواست چیزی را بگوید؛ اما هیچ نگفت. روز بعد دوباره از تمنایم برایش گفتم. خشمگین شد. دستانش به‌یک‌باره یخ کرد. سرما جانشین گرمای وجودش شد. دلگیر و دل‌چرکین مرا در آنجا رها کرد و رفت. بدون او تا خانه امام. کاملیا منتظر من ایستاده بود. سرما رفته بود.

روزی دیگر که آفتاب زمین را گرم کرده بود، ناگهان به یادش افتادم. خیلی وقت بود که او را از یاد برده بودم. به دنبالش به همان جای همیشگی رفتم؛ اما او نبود. شال سرخی از ابریشم همانی که همیشه بر سرش بود، آنجا افتاده بود. الهه آسمانی ام خودش را به آب سپرده بود که روح و تنش را از پلیدی زمین پاک کند. او برایم نوشته بود که حق نداشته عاشق موجودی زمینی شود. برای همین باید نابود شود. او رفته بود ومن همچنان بدون او می زیستم. شال را برداشتم و به کاملیا بابت مادر شدن دوباره اش هدیه دادم. کاملیای زیبا با سر کردن آن شال زیباترین الهه زمینی شده بود.

نویسنده:لیلا علی قلی زاده

خانه فائقه

خانه فائقه

این ماجرا چندین سال پیش، زمانی اتفاق افتاد که من در یکی از شهرستان‌های استان الف در ملک زن میان‌سالی به اسم فائقه مقیم شده بودم. او صبح‌ها کله‌ی سحر بیدار می‌شد و تا شب با لباس شبی در خانه می‌گشت و شب‌ها بساط قلیانش به راه بود و یک‌بند شکوه و ناله می‌کرد که احدی با او همدردی نمی‌کند. چهره‌ای کریه داشت که کمتر کسی حاضر به هم‌صحبتی با او بود. فائقه باآنکه خانه‌ای بزرگ داشت، شب‌ها برای خوابیدن به عمارت کوچکی که در ته باغ بود، می‌رفت و من هم مجبور بودم به‌تنهایی در سالن درندشت عمارت بزرگ‌تر او بخوابم. من در آن خانه هیچ‌چیزی نداشتم جز یک ساک بزرگ از کتاب‌هایم و ساک دیگری از وسایل اندک پزشکی‌ام. یک دانشجوی پزشکی مگر غیرازاین چه دارد. علت اینکه خانه را به من اجاره داده بود، به‌زعم من این بود که فکر می‌کرد یک مستأجر پزشک از هر لحاظ برای او فایده دارد. نمی‌توانستم فکر دیگری داشته باشم. بیشتر بخوانید

سلما

داستان زنی به نام سلما

میان راهروهای عریض و طویل بازار قدم می‌زدم. از من نپرسید که در کدام بازار و نخواهید که بازار را برایتان توصیف کنم. چون اصلاً نمی‌دانم کجا بودم. هیچ‌چیزی را ندیدم. وقتی چشم‌هایم بسته بود، چه چیزی را می‌خواهم برایتان توصیف کنم. بله چشم‌های من بسته بود. چشم‌هایم را به روی تمام دنیا بسته بودم و گوش‌هایم جز نجوای درونم چیزی را نمی‌شنید. باآنکه نابینا و ناشنوا بودم، یک نفر را دیدم و شنیدم. کسی که فروغ چشمانش، نوری را به فضا پراکنده بود که چشمانم را باز کرد و فریاد سکوتش گوش‌هایم را شنوا. بیشتر بخوانید