جان مریم

از صبح دل توی دلم نبود، مرتب جلوی آینه می رفتم و قد و بالای خودم را بر انداز می کردم و برای خودم ترانه شاه داماد  ویگن را می خواندم. مادرم هم مرتب قربان صدقه ام می رفت.

 از توی رادیو آهنگ نازنین مریم پخش می شود.

جان مریم چشماتو واکن، منو صدا کن

شد هوا سفید، در اومد خورشید

وقت اون رسید که بریم به صحرا

وای نازنین مریم

 پیش خودم می گویم:« کاش اسم فهمیه، مریم بود و من این ترانه زیبا را هر شب برایش می خواندم». بعد از پادرمیانی های بزرگان فامیل قرار شد، فهیمه را به من بدهند. فهمیه یکی دوسالی از من کوچک تر و دختر زیبایی است. چشم و ابروی مشکی و قد و بالای بلندی دارد. چقدر نامه نگاری کرده بودم تا دلش را بدست بیاورم. اما تازه بعد از بدست آوردن دل او، سنگ اندازی های پدرش و خاله مهین شروع شده بود. خاله مهین مرتب می گفت که جواد کار ندارد و سربازی نرفته است. یادش رفته بود که شوهر خودش هم وقتی آمده بود خواستگاریش، کار نداشت. مرد دلش به زنش قرص می شود. من هم  اگر دست فهمیه را بگیرم و به خانه بیاورم، دلم به کار کردن گرم می شود. اصلا مگر قرار نیست مهندس بشوم؟ تازه سال اول دانشگاه رفتنم است. تا چند سال دیگر مهندس راه و ساختمانی می شوم و چنان پولی پارو می کنم که همه حسرتم را بکشند. قربان دایی صادقم بروم، او ضمانتم را کرد و خاله مهین روی حرفش، دیگر حرفی نزد. اگر دایی صادق نبود عمرا راضی می شدند که ما به خواستگاری فهمیه برویم. در همین فکر ها بودم که صدای تلفن بلند شد. فکر کردم فهمیه است، فوری به سمت تلفن رفتم.

***

تلفن که زنگ خورد، سوار موتورم شدم، اسماعیل بود. کار فوری و فوتی داشت، باید حتما پیشش می رفتم. بهترین رفیقم بود. از دوران ابتدایی تا حالا با هم بودیم. امکان نداشت کاری از من بخواهد و من توی حرفش نه بیاورم یا من از او چیزی بخواهم و او پشت گوش بیندازد. مادرم چقدر گفت که یک امروز رو بیخیال رفیقت شو، روز خواستگاریت است. اما من گوشم به این حرف ها بدهکار نبود. حالا تا شب خیلی فرصت بود. می رفتم و کارش را انجام می دادم و می آمدم دیگر، چیزی نمی شد که، اصلا خوب نیست حالا که می خواهم زن بگیرم، نامرد بشوم. مرد باید همیشه مرد باشد.

هوا هنوز تاریک نشده بود، اما چراغ موتورم خراب بود. تنبلی کرده بود و درستش نکرده بودم. با سرعت حرکت می کردم که زود به اسماعیل برسم و کارش را انجام دهم و به خانه برگردم. اگر دیر می شد، مادر حتما از دستم ناراحت می شد. شهرمان پر از چاله چوله شده بود. این ماموران شهرسازی هم که کارشان شده بود فقط  خراب کردن اسفالت ها و اصلا در پی درست کردنش نبودند. وقتی مدرکم را گرفتم، همین جا مشغول به کار می شوم و به تمام این مشکلات رسیدگی می کنم.

بازهم یک چاله دیگر، انگار این چاله ها تمامی ندارد. کاش چراغ موتور را تعمیر کرده بودم. این گرد و خاک ها دیگر چه می گوید. اه نمی رسم. کاش به اسماعیل می گفتم که نمی شود. باید سریعتر بروم. آخ خ خ…

***

چشم که باز کردم خودم را در بیمارستان دیدم. از حرف های اطرافیانم فهمیدم که سه روزی است که از شدت درد تقریبا بیهوش  بودم و از دنیای اطرافم خبر نداشتم. دردم زیاد بود و پرستارها مرتبا به من مرفین تزریق می کردند که درد را نفهم. انگار در یک چاله بزرگ اداره گاز افتاده بودم. هر دو زانویم خورد شده بود. عمل سنگینی روی پاهایم انجام شده بود. خواستگاری را از دست داده بودم. حتما فهیمه از دستم دلخور است که سراغی از من نمی گیرد.

امروز درست یک ماه می شود که در بیمارستانم. هر کسی را که بگویی به دیدنم آمده است از فامیل گرفته تا آشنا و غریبه، اما نمی دانم فهمیه کجاست؟ هرچه به مادرم می گویم جواب درست و حسابی که نمی دهد. می گوید فهمیه دلش ریش می شود تو را در این وضعیت ببیند. جوری با من رفتار می کنند که انگار پاهایم را از دست داده ام. پا که دارم و تا چند روز دیگر مرخص می شوم. دکترها گفته اند باید مرتب به جلسات فیزیوتراپی بیایم.  از دست فهیمه دلخور هستم. حداقل می توانست یک زنگ بزند و حالم را بپرسد. خاله مهین و شوهرش هم یکی دو بار بیشتر نیامدند. انگار هنوز دلشان با من صاف نیست. خاک بر سر خودم کنم . کاش ان روز دنبال کار اسماعیل نمی رفتم. اخر می مردی بگویی امشب شب خواستگاریم است فردا می آیم. چقدر دلم برای فهمیه تنگ شده است. بدتر از درد پایم، درد دوری از فهمیه آزارم می دهد.

دو روز است که مرخص شده ام. اما نمی دانم چرا ناخن های پایم سیاه شده است. به دکترم زنگ زدم گفت به خاطر فشاریست که به پاهایم وارد می شود و طبیعی است. اما هیچ حسی هم در انگشتانم احساس نمی کنم حتما این هم طبیعی است.

یک هفته گذشته است. هرچه به فهمیه زنگ می زنم گوشی اش را جواب نمی دهد. چقدر پیامک دادم اما هیچکدام را جواب نمی دهد. مادر می گوید از ازدواج با تو منصرف شده است. فکر نمی کردم فهمیمه چنین دختری باشد. این همه بی احساس. مادر می گوید او هم از دست تو عصبانی است اگر آن یک شب بیرون نمی رفتی حالا دست زنت را گرفته بودی و با او در حال چرخیدن در خیابان های شهر بودی. لیوانی که در دست دارم را به سمت آینه پرتاب می کنم. آینه می شکند. لیوان هزار تکه می شود. مادر هرچه بلد است نثارم می کند. به اتاقم پناه می برم.

امروز از خواب که بیدار شدم پایم سیاه شده بود. حتما مادر از دستم خیلی عصبانی شده است و نفرینم کرده است. بچه که بودم هر  وقت حرفش را گوش نمی دادم، بلایی سرم می آمد. پدر مرا فورا به بیمارستان می رساند. دکتر می گوید حتما خونریزی داخلی کرده ام. عکس و چند ازمایش می گیرند. استخوان هر دو پایم فاسد شده است. دکتری که مرا عمل کرده بود، متوجه نشده بود.  حتی در آن یک ماه هم کسی متوجه نشده بود که مشکلی وجود دارد. باید پاهایم را قطع کنند. فریادم به آسمان می رود:« خدایا چرا من…»؟

***

دوسال آزگار است که هر پنج شنبه با قطار یزد – تهران، برای پاهایم به تهران می روم. پروتز پاهایم گاهی شل و گاهی تنگ می شود. برای اندازه کردنش باید حتما به تهران بروم. این عصای زیر بغل مرا انگشت نما کرده است.  فهیمه عروس شده است. اما شوهرش ناتو از آب در آمد. معتاد است و دست بزن دارد. روزگارش را سیاه کرده است. در شهرمان رسم نیست که دختر طلاق بگیرد. باید بسوزد و بسازد. مادرم برایم یک دختر نشان کرده است. اسمش مریم است. از مشکل پاهایم خبردارد و می گوید که با آن مشکلی ندارد. دختر خوبی است. از فهمیه قشنگ تر نیست، اما دل مهربانی دارد. از دکتر شکایت کرده ایم. اما شکایتمان راه به جایی نبرده است. پدرم پیر شده است. تمام زندگیش را فروخت تا خرج پاهای من کند. این پاها بیشتر از یک میلیارد برایشان خرج برداشته است. مریم به شوخی به من می گوید مرد یک میلیون دلاری و بعد می خندد. هر بار که می خندد، من برای او شعر نازنین مریم را می خوانم و او لپ هایش گل می اندازد.

وای گل سرخ و سپیدم کی می آیی؟

بنفشه برگ بیدم کی می آیی؟

تو گفتی گل درآید من می آیم.

وای گل عالم تموم شد کی می آیی؟

جان مریم چشماتو واکن، منو صدا کن

شد هوا سفید، در اومد خورشید

وقت اون رسید که بریم به صحرا

وای نازنین مریم

جان مریم چشماتو واکن منو صدا کن

بشیم روونه، بریم از خونه

شونه به شونه، به یاد اون روزها

وای نازنین مریم

باز دوبراه صبح شد من هنوز بیدارم

کاش میخوابیدم، تو رو خواب می دیدم

خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه

دل نمی دونه چه کنه با این غم

وای نازنین مریم

درنا

لیلا علی قلی زاده در درنا

درنا پرنده ای است یاد آور صلح، زیبا، پر عظمت، با بال هایی گسترده که او را قادر به پرواز در مسافت های طولانی می کند. درنا پرنده ای وفادار است. با جفت خود می ماند و با او از جوجه هایش مراقبت می کند.

من پرواز درنا ها را ندیده ام. جایی که زندگی می کنم جز در قفس نمی توان درنایی را دید و درنا در قفس پرواز نمی کند. هیچ پرنده ای قادر به پرواز در قفس نیست.

درناهای پیر، بیمار و یا معلولی که توان پرواز نداشته باشند، از سوی درناهای جوان و تنومند حمایت می شوند. جای خواندم که درناها از رفتارها و کرده های انسانی بر روی زمین بسیار متاثر می شوند و بنابراین گاهی برای ندیدن این حوادث راه خود را تغییر می دهند. درنا پرنده است که همیشه به همراه جفت خود زندگی و پرواز می کند و زندگی تک همسری را برای خود برگزیده است. هر جفت درنا برای خود لانه ای مستقل دارد و لانه خود را از لانه سایر درناها جدا می کند. به هنگامی که درنای ماده تخم گذاشته و منتظر تولد نوزادان خود می باشد، درنای نر و ماده به نوبت در لانه منتظر می مانند و از لانه مراقبت می کنند تا بیگانه ای به خانه آنها نزدیک نشود.
مرغ درنا سمبل وابستگی به خانواده است. پس از مرگ یکی از جفتها، درنای دیگر به مدت ۷ سال برای وی عزا می گیرد و با هیچ درنای دیگری جفت نمی شود. اگر یکی از درناها توسط صیاد شکار شود و یا در نتیجه حادثه ای جان خود را از دست دهد، جفت دیگر مرگ را بر زندگی ترجیح داده و خود را در آب رها می کند. در زندگی درناها می توان نمونه های بسیار زیبای عشق و علاقه به خانواده، عشق، محبت و وفاداری را مشاهده کرد.

صبح که از خواب بیدار می شوم دلم پرواز می خواهد. بی اختیار دست به قلم می شوم و درنایی را می کشم که تنهاست. او را جلوی اینه می گذارم تا جفتش را بیابد . اما جفتش که شبیه او نیست. ظاهرش حتما متفاوت است. درنای من به میان نخل های مرداب می رود تا در میان ان ها جفتش را پیدا کند. جفتش انجا هم نیست. او باید پرواز کند. برایش آسمان آبی را می کشم تا در آسمان به پرواز در بیاید اما انگار درنا خیال رفتن ندارد. شاید جفتش را از دست داده است. درنا همین جا روی کاغذ می ماند برای همیشه.

کسی درنا را شکار نمی کند. شکار کردن این پرنده زیبا و سمبل عشق ساده است. اما شکارش مساویست با بدبختی. پرنده ای که وجودش برکت و سمبل عشق و محبت و وفاداری و وابستگی به خانواده است را که نمی توان شکار کرد.

اما چرا درنا را نماد صلح می دانند؟

درنای کاغذی نماد صلح است . «درنای کاغذی» معروف‌ترین نماد اریگامی است. «ساداکو ساساکی» دختر بچه‌ای ژاپنی بود که در جریان بمباران اتمی هیروشیما توسط نیروی هوایی آمریکا در جنگ جهانی دوم، به‌دلیل تشعشعات اتمی بیمار شد. وقتی او در بیمارستان بستری بود به توصیه‌ی دوستانش شروع به ساخت درناهای کاغذی کرد.

به او گفته شده بود که طبق یک افسانه‌ی ژاپنی، اگر بیماری هزار درنای کاغذی بسازد، شفا می‌یابد. او روی بال‌های درنایش نوشته بود: «من صلح را روی بال تو می‌نویسم تا تو به همه جهان پرواز کنی».

با این حال، ساداکو فقط تا زمان ساخت 644 درنا طاقت آورد و در 12 سالگی از دنیا رفت. دوستانش بقیه‌ی درناها را ساختند و هر هزار درنا را با پیکر ساداکو به خاک سپردند.

درنا امروز به نماد صلح تبدیل شده است. هر سال کودکان ژاپنی در سالگرد بمباران اتمی هیروشیما در کنار مجسمه‌ی ساداکو جمع می‌شوند و برای رسیدن دنیا به صلح و آرامش، هزار درنای کاغذی می‌سازند.

ماشین سفید

لیلا علی قلی زاده در ماشین سفید

ماشین سفیدش بود را هفته ای یک بار در روز یک شنبه از پارکینگ خانه اش واقع در کوچه ای دنج خارج می کرد. همه محل این را می دانستند.

آن روز دوشنبه ساعت در حدود پنج بعدازظهر بود که صدای فریاد دخترکش را شنید که می گفت:«مامان، مامان ماشین نیست».

 پیش خودش گفت:« چه شوخیه بی مزه ای».

 لحظه ای بعد، وقتی صدای پاهای دخترک را شنید که دوان دوان از پله ها بالا می آمد به سمت در رفت. با دیدن قیافه نگران و بهت زده و دهان کج و کوله و چشم های خیسش فهمید که دروغ نمی گوید. حتما ماشین نبود که دخترکش چنین اطواری را به خودش گرفته بود. ماشین را با هزار قرض و قوله خریده بودند تا با ان به مسافرت بروند . اما از وقتی ماشین را خریده بودند، قوانین سفت و سختی برای رفت و امد وضع شده بود و آنها نتوانسته بودند، حتی یک بار هم به سفر بروند.

با این وجود زن هنوز آرام بود. با حفظ آرامشش به همسرش زنگ زد.

از او پرسید:« ماشین را تو برده ای»؟

 همسرش در جواب گفت:«چی می گی؟ یعنی چی مگه ماشین نیست و….»

 او گوشی را انداخته بود و با عجله چادر به سر تمام آن پله ها را دوتا یکی به پایین رفته بود.

همسرش ماشین را نبرده بود. ماشین در جای همیشگی اش نبود. به پارکینگ رفته بود تا مطمئن شود که ماشین نیست. شاید دخترش حواسش نبود. ماشین تمام همسایه ها در پارکینگ بود ، اما از ماشین او خبری نبود. ماشین واقعا نبود. تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که بدون فوت وقت به پلیس اطلاع بدهد و ماموران وظیفه شناس و خدوم نیروی انتظامی را در جریان سرقت خودرویشان قرار دهد. سریع شماره صد و ده را گرفت. ماموران را مطلع کرد. بعد از چندبار تماس گرفتن بالاخره از کلانتری مرکزی شهرستان شان ماموری را برای تهیه گزارش فرستادند. خواهر و شوهرخواهرش که همسایه شان بودند و چند نفری جلوی در خانه بودند که او با مدارک پیش مامور پلیس رفت. اولین مرحله گزارش سرقت انجام شد. مرحله بعد این بود که به اداره پلیس بروند و پلاک ماشین را قرمز کنند. اصلا نمی دانست پلاک قرمز یعنی چه؟ این را شوهرخواهرش گفته بود که اگر نروند هر جرمی که با ماشینشان، جناب سارق مرتکب شود به اسم آنها نوشته می شود. شوهرخواهرش اصرار داشت که خیلی سریع او را به  کلانتری برساند. اما زن منتظر شویش ماند. همان دم که برای تعویض لباس به خانه برگشته بود شویش از راه رسید . همسرش که کارش را رها کرده بود و با سرعت خودش را به محل وقوع جرم رسانده بود. با اینکه بی معطلی آمده بود اما همسایه ها می گفتند مثل همیشه خنده از لبانش کنار نرفته بود. انگار او هم هنوز باورش نشده بود. ماشینی با آن همه قفل و زنجیر از پارکینگ خانه شان آن هم درآن ساعت روز به سرقت رفته بود. اگر شوخی نبود، پس چه می توانست باشد. به اتفاق یکدیگر در حالی که کودکشان را به دست خواهر و شوهر خواهر سپرده بودند، به کلانتری رفتند. اما جز چند سرباز و مامور شیفت مامور دیگری برای رسیدگی به مشکل شان در آنجا حضور نداشت. بناچار به خانه برگشتند و  شبی را در استرس و ناراحتی گذراندند تا صبح شود. بلاتکلیفی و نگرانی از قرمز نشدن پلاک چنان فشاری برایشان به ارمغان آورده بود که تا صبح نخوابیدند.

وضعیتی که آنها داشتند وضعیت عجیبی بود. تازه به رختخواب رفته بودند که به عمق ماجرا پی بردند. در بهت و شوک بودند که چطور ماشینی که  به گفته پلیس و تولیدکنندگان محترم، ضد سرقت است به سادگی از پارکینگ خانه شان دزدیده می شود و آنها هیچ صدایی هم نشنیده باشند.آن روز زن بعد از آن شوک ناگهانی دیگر دست و دلش به کار نمی رفت. شامی که آماده کرده بود را نه خودش خورد نه همسرش، فقط  طفل بیچاره آن هم به اندازه یک پیاله کمی نوش جان کرد. بی آنکه به اندازه سر سوزنی احساس گرسنگی کنند زودتر از همیشه به رختخواب رفته بودند. اما هیچ کدامشان خواب درستی نداشتند و همان طور که قبلا هم گفته بودم اصلا خواب به چشمشان نیامد. دخترک هم که مثلا خوابیده بود، مرتب در خواب می گفت :« مامان ماشین توی پارکینگه».

 دم دم های صبح بود، بعد از نماز صبح که زن کمی خوابید اما چه خوابی. کابوسی وحشتناک دید. به خاطر انجام ندادن وظایفش توبیخ شده بود و استاد مربوطه به او می گفت:« این مشکلات که بیان میکنی همه عذر و بهانه اند». تمام تلاش آن یک سال و نیم اش که خواسته بود به چشم استاد بیاید و استاد او را هم مثل بقیه شاگردی زرنگ حساب کند بر باد رفته بود و بخاطر یک شب توبیخ شده بود. از شدت ناراحتی از خواب پرید. هنوز تا باز شدن اداره ها فرصت بود. دوباره چشم هایش را بست  و همان خواب را دید. با وجود تعهدی که در وجودش برای انجام وظایفش، احساس می کرد. اما به خودش می گفت:« اگر الان به وظایفت عمل کنی به خودت، همسرت و احساست خیانت کرده ای». کلمه های اغواگر، بیشتر از هر روز دیگری دور و برش پرسه می زدند. اما قادر نبود که آنها را روی صفحه کاغذ زندانی کند. هر جا که می رفت، حضور داشتند و دست از سرش بر نمی داشتند. گویی این سرقت هم سوژه خوبی برای نوشتنش باشد با این وجود نمی خواست خودش سوژه داستان هایش باشد. نمی خواست هیچ کلمه ای درباره آن سرقت عجیب بنویسد. حتی نمی خواست درباره آن با کسی هم حرف بزند. اما بعد از آن که پایش به کلانتری و آگاهی بازشد، بعد از بازجویی های غیر مفید و اظهار نظرهای دلسوزانه شان  که بیشتر حکم درد و دل پیدا کرده بود تا تجسس برای پیدا کردن ماشین، احساس کرد که باید بنویسد. نوشتن درمانی در همین لحظه بیشتر از هر لحظه دیگری به کارش می آمد. باز هم جای شکرش باقی بود  که می توانست بنویسد، نوشتن مایه آرامشش می شد. مطمئن بود اگر نمی توانست بنویسد همه چی سخت تر می شد. همان طور که برای همسرش سخت می گذشت.

کلانتری

از در ورودی کلانتری که وارد شدند، گوشی هایشان را به سرباز قد بلند ونسبتا درشتی دادند. بعد او آنها را به سمت زیر زمین دایره تجسس راهنمایی کرد. از چند پله پایین رفتند و وارد سالنی شدند که انتهایش سالن غذاخوری بود. در سمت چپ شان آرایشگاه، خوابگاه و یک اتاق که برای رسیدگی به پرونده های سرقت بود. سمت راستشان هم نماز خانه و دو اتاق دیگر قرار داشت که مرد بی توجه به انها وارد اتاق پرورنده های سرقت شد اما زن چشم چرخاند. یک اکواریوم بدون ماهی و دو صندلی شکسته و زوار در رفته هم در سالن بود. کاشی های شکسته توی سالن در همان نگاه اول توجه اش را جلب کرده بود. در حالی که داشت با نگاهش کاشی های شکسته توی سالن را می شمرد خط نگاهش به دیوار کشیده شد و از پای دیوار بالا رفت تا به  کلید برق های کثیفی افتاد که از کثیفی به رنگ سیاه در آمده بودند. همه جا را گند و کثافت گرفته بود. در تعجب بود که یعنی این مردان هیچ کدام قادر نیستند، محض رضای خدا یک دستمال نم دار به آن کلید پریزها بکشند. هنوز نوبتشان نشده بود و قبل  ازاینکه وارد اتاقی که پر بود از افرادی که برای سرقت موبایل و ماشینشان به آنجا مراجعه کرده بودند، برود، دوباره از سر بیکاری با نگاهش آنجا را واکاوی کرد. در خوابگاه باز بود. سه تخت فلزی دو طبقه با پتوهای کهنه و رنگ و رورفته کنارهم با فاصله قرار گرفته بودند و چند ردیف کمد هم کنار دیوار چیده شده بود. دو جفت کفش روی یکی از کمدها قرار داشت. چیز دیگری آنجا نبود جز اینکه پتوها خیلی نا منظم روی تخت ها قرار گرفته بودند. یاد حرف همسرش افتاد که می گفت: در ارتش به نظم خیلی اهمیت می دهند و باز یاد رفتار همسرش افتاد که چندان منظم به نظر نمی رسید. عجیب نیست اگر کارشان از پیش نرود. این افراد حتی به خودشان هم توجه نمی کنند.  نگاهش را از آن اتاق بیرون کشید و به آشپزخانه سرک کشید. یک تابلو بزرگ هم روی دیوار آشپزخانه بامضمون نظافت جزیی از ایمان است به چشم می خورد. باصدای همسرش به خودش امد و به اتاق بازرس دایره سرقت رفت. سوال ها شروع شد. اظهار نظرهای مسخره، طوری رفتار می کردند که انگار او متهم است و حتما سهل انگاری در کار بوده است. پلیس به همسرش چشمک می زد که کار خودت است و زن بیچاره را جان به سر کرده ای. حوصله اش سر رفته بود. بعد ماموری با یک بغل پرونده به اتاق امد و با دقت پرونده ها را بررسی می کرد. همه را تک به تک ورق می زد. به نظر می رسید با دیگران فرق دارد و خیلی اهل کار است. اما بعد معلوم شد که دنبال کارت بانکی اش می گردد و نمی داند میان اوراق کدام پرونده آن را جا گذاشته است.

بعد از کلی خواهش و التماس و صمیمی شدن قرار شد به کارشان در اسرع وقت رسیدگی شود. یک پرونده دستشان دادند و انها را به آگاهی ارجاع دادند.

در آگاهی اوضاع بدتر بود. برادران پلیس حوصله کار کردن نداشتند و مشغول خوردن صبحانه بودند. چند ساعتی طول کشید تا یک شماره را تحویلشان بدهند که یعنی همه چیز ثبت شد، بروید پی کارتان.

شش روز بعد

در حالی که همه چیز را به دست فراموشی سپرده بود و با شرایط  پیش آمده کنار آمده بود؛ وارد نرم افزار آپ شد و همان موقع به صورت خودکار عوارض آزاد راهی اش پرداخت شد. هیجان چنان بر قلب و روح زن چیره شد که اشک شوق از چشمانش جاری شد. هنوز ماشینشان اوراق نشده بود و مشغول تردد در سطح شهر بود. اما وقتی موضوع را به همسرش اطلاع داد، قلبش به یک باره با فهمیدن واقعیتی که با وجود این اس ام اس هم عملا کاری از دستشان ساخته نیست شروع کرد به تیر کشیدن، چشمانش سیاهی رفت و مثل روزهایی که از شدت نرسیدن خون به بدنش سرش گیج می رفت و در حالتی از خلسه فرو می رفت، شده بود. به زحمت خودش را نگه داشته بود که زمین نخورد و در حالی که دستش به دیوار بود، خودش را سلانه سلانه به نزدیک ترین صندلی که در دسترسش بود، رساند و روی آن ولو شد. به همه کسانی که می شناخت زنگ زد اما کاری از دستشان بر نمی آمد حتی روز بعد هم که همسرش به کلانتری رفته بود، ماموران کلانتری هم برایش کاری نکرده بودند و حجمی از پرونده های سرقت را نشان همسرش داده بودند که بگویند سرشان شلوغ است. کلانتری منتظر بود تا ماشین خودش پیدا بشود.

نه روز بعد از واقعه

یکی از آشنایان نزدیکش ماشین را در نزدیکی محل کارش دیده بود. اگر ماشین متوقف بود حتما آن را می گرف اما ماشین در حال حرکت بود و او نتوانسته بود به گرد پای سارق خودرو برسد. آشنای بیچاره بعد از ان ماجرا از شدت ناراحتی به بیماری خودخوری افتاده بود و خودش را مقصر می دانست که نتوانسته مثل جیمز باند کاری کند. هیجانی که در حال فروکش بود دوباره شعله کشید. از شنیدن آن خبر دوباره دست و پایش شروع به لرزیدن کرده بود. دوباره به کلانتری مراجعه کرده بودند و شرح ماوقعه را داده بودند. ماموران کلانتری این بار فقط خندیده بودند که اگر خودشان هم ماشین را می دیدند به دنبالش نمی رفتند. می گویند:« این سیاست کاری ما نیست. یک ماشین ناقابل است دیگر، خدایی نکرده که جنایتی در کار نیست که بخواهیم برایش خودمان را اذیت کنیم. ما وقتمان را سر این پرونده های پیش پا افتاده تلف نمی کنیم. فقط به دستورات بالا اهمیت می دهیم».

دوازده روز بعد

همه آشنایان به او می گفتند که با رشوه دادن به ماموران پلیس ماشینت پیدا می شود، کافی است سر کیسه را شل کنی آن وقت می بینی به شب نکشیده زنگ می زنند و خبر پیدا شدنش را می دهند. همسرش از خواب و خوراک افتاده بود. وضع آن آشنا هم که تعریفی نداشت. اما دلش رضا نمی داد که این کار کثیف را انجام دهد. اصلا باورش نمی شد که ماموران پلیس اهل رشوه گرفتن باشد. خودش یک آشنای پلیس هم داشت که کاری از دستش بر نمی آمد و گفته بود که این کار بی فایده است و کافی است که این کار را انجام دهد ان وقت ماشینش پیدا می شود اما جنازه اش و او اصلا دلش نمی خواست جنازه ماشینی را ببینند که به گارانتی اول هم نرسیده بود و به قول آشنای نمایشگاه دارشان خشک خشک بود. آن آشنا گفته بود:« سریال گاندو را زیاد جدی نگیرید. واقعیت با فیلم فرق دارد. البته یک چیز فیلم گاندو راست است که به امنیت کشور اهمیت می دهد. ما هم خیلی به امنیت و منافع بالا اهمیت می دهیم و وقتمان را با مسائل پیش پا افتاده تلف نمی کنیم».

ماشین همچنان در سطح شهر تردد می کرد. هنوز سالم بود. اما هنوز خودش را به پلیس معرفی نکرده بود و جناب دزد هم آدمی بود که حسابی قانون را رعایت می کرد و حتی یک بار هم جریمه نشده بود. با این حساب پیدا شدنش جزو محالات بود. هر پنج شنبه ماشین را از خانه بیرون می آورد.حتما با ان زن و بچه اش را به گردش می برد و بعد دوباره تا پنج شنبه بعد از آن خبری نبود. کار همسرش شده بود کشیک کشیدن در مناطقی که ماشینشان از آنجا گذر کرده بود. هیچ چیزی هم عایدشان نشده بود. اما جناب همسر ول کن ماجرا نبود. هنوز نمی خواست قبول کند. اما زن قبول کرده بود که در پس هر اتفاقی حکمتی است که او از آن اطلاعی ندارد. به خودش می گفت خوب شد که ماشینم دزدیده شد، شاید جان خودم و عزیزانم در خطر بود.

سی روز بعد

حتما باید اتفاق های دیگری می افتاد تا رازی که او به هیچ کسی نگفته بود تا باعث ناراحتی اطرافیانش نشود، اما همسر و پدرش به همه گفته بودند، به فراموشی سپرده شود. دیگر کسی از او درباره ماشینش نمی پرسید. روزهای سختی به همه گذشته بود. عزیزی را از دست داده بودند که وجودش سراسر نعمت بود و رفتنش داغی را بر دل گذاشته بود که دیگر کسی به ماشین فکر نمی کرد. حالا همه به بازماندهایی فکر می کردند که بلد نبودند در سختی ها از خودشان مراقبت کنند. همه می گفتند کاش ماشین و خانه انها را هم دزد می زد اما سرپرست خانواده شان را از دست نمی دادند. سرتان را درد نیاورم شرح آن مصیبت زیاد است و در این قصه نمی گنجد و خودش قصه دیگری می شود. برویم سراغ قصه خودمان.

او به اتفاق همسرش به کلانتری رفت و بعد از کلی خواهش و التماس و خرید چند بسته خودکار اهدایی، نامه عدم کشف را تهیه کرد. نامه را پیش مسئولین بیمه برد. بعد از انجام تمام مراحل اداری به او گفتند که ماشین مسروقه را ندارند و باید ماشین دیگری را انتخاب کند. چند مدل ماشین هم بیشتر نداشتند که همه شان قیمت هایی فضایی داشتند. می خواست آن چند تکه طلایی را که از همسرش برای روزهای تولدش در این چند سال، خریده بود را بفروشد تا پول ماشینش را جور کند.

اما ماشینی که به او پیشنهاد کردند، شش برابر پول گردنبندش پول می خواست و حالا مشکل جدیدی به مشکلاتش اضافه شده بود. با آنکه از همان روز اول هم که می خواست ماشین ثبت نام کند، همین ماشین پیشنهادی را می خواست. با این حال موقع ثبت نام موجودیش به اتمام رسیده بود، ناچارا ماشین دیگری را ثبت نام کرده بود. اما موقع تحویل هم، ماشین ثبت نامی را نداشتند و ماشین دیگری را تحویل گرفته بود. حالا هم دوباره همان ماشینی که از اول دلش می خواست را می توانست بگیرد، اما این بار هیچ پول اضافه ای نداشت.

سه ماه بعد

در ماشین رویاهایش نشسته بود و به سمت نمایشگاه ماشین می  رفت تا ماشینش را برای فروش بگذارد. می ترسید بازهم دزد به خانه شان بزند. پلیس هم که سرش شلوغ بود و وقت نداشت برای دستگیری دزدها کاری کند. البته دزد هم تقصیری نداشت. اوضاع مملکت بهم ریخته بود. دزد راه خانه شان را یاد گرفته بود. جای خوبی برای دزدی بود. این اولین بار نبود که از خانه شان چیزی دزدیده می شد و قطعا آخرین بار هم نبود. همه می گفتند دزد خانگی است. چاره فقط رفتن از این شهر دزد نشین بود. هنوز دزد پیدا نشده است و همچنان روزهای پنج شنبه از آن مسیر همیشگی گذر می کند.

شاید هم در آن مسیر، مسافر کشی می کند یا شاید آنجا به گشت و گذار می رود. اما از تمام اینها که بگذریم پشت ماشین سفید رنگ تمام وسایل تفریح وجود داشت و زن همه آنها را خریده بود تا روزهای پنج شنبه با خانواده اش به گشت و گذار برود. هر پنج شنبه به گردش می ر فتند، البته نه با ماشین او که با ماشین همسرش، اما درست از روزی که ماشین دزدیده شد دیگر به گردش نرفتند.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

مام سفید گیس و آدم برفی

لیلا علی قلی زاده در مام سفید گیس و آدم برفی

مام سفید گیس طبیعت در آغوش پر مهرت به تماشای تو نشسته ام و آرزو می کنم آغوشت هیچگاه گرم نباشد و هیچگاه بر گیسوان سفید رنگت، خضاب نبندی. می دانم این اوج خودخواهی است اما نمی دانم این چه مساله غامض و بغرنجی است در حالیکه من از سفیدی تنت در شعفم دیگری تو را عروسی جوان و زیبا می خواهد. تو مهربانی، با من که همیشه مهربان بوده ای. هرچند آغوشت سرد است. با اینکه کمتر کسی میل به تفرج در دامان تو دارد، اما برای من تفرجگاه زیبایی هستی. اصل برای من خود زندگی هستی و زندیگ بی تو معنایی ندارد. مام سفید گیس من، می دانم آرزوی من امری محال است. وقتش که برسد، من باید بروم و تو انگار از رفتن من شاد شده باشی، موهایت را شانه می زنی و حنا می گذاری و با گل های ریز و درشت اطلسی ان را می آرایی و لباس سبزت را می پوشی. اما من هیچ وقت تو را در آن لباس سبز ندیده ام و تنها وصفش رااز زبان کودکانی شنیده ام که گاهی به درور از چشم مادران خود با پوششی گرم که از گزند تو در امان باشند، در دامان تو به بازی با گلوله های برفی مشغول اند.

نمی دانی که چقدر از دیدن خنده های آن ها مشعف می شوم و گاهی دستی هم بر روی صورتم می کشند و ارزو می کنند که تا سبز پوشی تو من هم باشم. آرزوی آنها نیز مانند آرزوی من کودکانه است. اما چه اشکالی دارد که آرزوی کودکانه داشته باشم. می دانی که من با آغوش گرمت میانه ای ندارم. گرم که میشوی، همه از گرمای وجودت بهره مند می شوند اما تن من به یکباره آتش می شود. من با روی گرمت میانه ای ندارم. از همان اول هم گفته بودم که من طبعی سرد دارم و تا زمانی که سرد باشی با تو می مانم. اما از خدا پنهان نیست از تو چرا پنهان باشد، من هم یکبار آرزو کردم که همیشه در کنارت باشم.

من و گیس سفید تو عضوی جدا نشدنی و منفک هستیم. اصلا من عاشق گیس سفیدت شده بودم. به تو گفته بودم که اگر بر گیسوانت رنگ بگذاری رهایت می کنم. نمی دانم من از رها کردن تو بیشتر رنج می برم یا تو از ندیدن من. چه سفسطه ای می کنم. مسخره است. معلوم است دیگر، این من هستم که رنج دوران می کشم و تو انگار نه انگار به زندگیت ادامه می دهی و هربار به رنگی در می آیی و من دوباره در انتظار سفید پوش شدنت می مانم تا دوباره در آغوش سرد و پر مهرت ظهور کنم. اما خودمانیم ها تو عروس هزار چهره ای هستی که هربار به شکلی در می آیی و برای هزاران نفر دلبری می کنی. اما برای من فقط همان عروس سفید پوش دوست داشتنی است و چهره های دیگرت را نمی پسندم. نمی دانی از الان چه غلغله ای درونم به پا شده است. چیزی در وجودم به غلیان در آمده است که دیگر تو را نخواهم دید. حس می کنم گرم شده ای و تنم در حال سوختن است. حسی به من می گوید، این آخرین دیدار من و تو است و دیگر هیچ وقت گیسوانت به سفیدی امروز نخواهد بود. اما مام سفید گیس من، من بازهم می گویم به امید دیدار. اما اگر قسمت مان به دیدار نبود، این را بدان که زندگی من بدون حضور تو هیچگاه معنایی نداشت و من تا آخرین قطره وجودم عاشقت بودم. گرم است و تنم طاقت این گرما را ندارد. دارم ذره ذره آب می شوم و بازهم آرزو می کنم که این آخرین دیدارمان نباشد. همیشه رفتن درد دارد و خداحافظی سخت و پر سوز و گداز است. نمی دانم چرا این بار سخت تر از بارهای پیش است شاید برای این حس لعنتی است که چند روزه مثل خوره بر جانم افتاده که این بار، بار آخر است. خداحافظ زیبا روی مه سیمای من، خدا … .

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

تمرین کلمه برداری: مام سفید گیس، غلغله، منفک،غامض، بغرنج، تفرج، غلیان، سفسطه،

شاهزاده ای در کالبد خرچنگ

در بالای کوه های طلایی رنگ دره خورشید دریاچه کم عمق و شفاف وجود داشت که هیچ وقت آب آن خشک نمی شد. مثل چشمه جوشان بود و مثل رود خروشان. با آنکه هیچ رودی به آن نمی رسید اما دریاچه همیشه پر آب بود و زنده، موجودات کمی آن جا زندگی می کردند. دریاچه عاری از هر گونه ماهی، خرچنگ و هر موجود آبزی دیگر بود. آبی مقدس که هیچ موجودی اجازه ورود به آن را نداشت.

رعنا همیشه آرزو داشت دریاچه ای را که پدربزرگش برای او وصفش را گفته بود، از نزدیک ببیند. پدربزرگ یکبار در جوانی به بالای کوه صعود کرده بود کوهی که مردان و زنان کمی توانسته بودند به قله ی آن صعود کنند. پدربزرگ به او گفته بود برای صعود به قله کوه باید هم از نیروی جوانی بهره مند باشد و همین که دلی پاک و وجدانی پاک تر در داشته باشد. در آن زمان کمتر کسی تمام این خصایل اخلاقی را با هم داشت. آنان که جوان بودند به جوانی شان چنان مغرور می شدند که کمتر خدا را بنده بودند و پیران زاهد نیز پای رفتن نداشتند.

رعنا در آرزوی بالا رفتن از آن کوه، شب و روزش را در پاکی مطلق گذرانده بود. آن زمان که دخترکان زیبا با عشاق خود در سرزمین مهر و ماه به رقص و پایکوبی و دلدادگی و بوسه های طولانی می‌گذراندند، رعنا در عبادتگاه خود به راز و نیاز با معبود روزگار می گذراند و در دل تنها یک آرزو داشت. رسیدن به قله برای دیدن آب مقدس و ایمان به خودش به اینکه در مسیر درستی گام برداشته است.

اما پدربزرگ یک چیز دیگر هم به او گفته بود تا سن ۱۸ سالگی اجازه ندارد که به کوه نزدیک شود. روز تولد ۱۸ سالگی اش برای او زیباترین و پر شکوهترین روز عمرش بود. به آرزوی دیرینه اش رسیده بود. بار و بنه اش را بست. پدر و مادرش به همراه او تا پای کوه آمدند. با انها خدا حافظی کرد. وداعی طولانی و بی بازگشت. بقیه مسیر به عهده خودش بود. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که دیگر پدر و مادرش را ندید. خودش بود تنهای تنها.
کوه سخت و بی رحم شده بود در گرمای تابستان مانند زمستان سرمایش طاقت فرسا بود.
بادهایی که می‌وزید او را به یاد زمستان و سرمای سختش می‌انداخت. صورتش گر گرفته بود. صورتش را با شالی پوشاند تا از سرما در امان بماند. در آن سرما با توکل به خداوند و حرفهای الهام بخش و گرما بخش پدربزرگش به راه خود ادامه داد. یک شب را در کوهستان میان صخره ها گذراند. از توشه ای که داشت کمی غذا خورد. پدربزرگش به او گفته بود که قبل از به اتمام رسیدن آذوقه باید به بالای کوه برسد و گرنه در کوهستان می میرد. پدربزرگ بسته ی کوچکی را هم به او داده بود. تمامی سالها از او مثل جانش مراقبت کرده بود. پدر بزرگ به او گفته بود فقط بالای کوه است که می‌تواند بسته را باز کند و آن را به آب بسپارد. رعنا حتی اگر در حال مرگ هم بود، حق نداشت قبل از رسیدن به دریاچه به بسته نگاهی بیندازد.
در تمام آن سال هاوسوسه باز کردن بسته او را آزار می داد. در این تنهایی و سکوت شب این وسوسه بیشتر از قبل باعث آزارش بود.

برای فرار از این وسوسه شروع به خواندن آوازی کرد آوازی را که پدربزرگش به او یاد داده بود، زمزمه کرد.
شاهزاده دریا ها من خواهم آمد
شاهزاده جنگلها من خواهم آمد
شاهزاده کوهستان من خواهم آمد
شاهزاده خورشید من خواهم آمد
من روزی خواهم آمد و تو را از تمام درد و رنجی که داری نجات خواهم داد.
من می آیم من می آیم من می آیم.
با زمزمه آهنگ کم کم خوابش بود زمانی که چشم گشود، خودش را بر فراز قله دید.
باورش نمی شد که آنجا باشد

همه چیز بیشتر به خواب شباهت داشت. یک رویای شیرین. تمام سختی ها یک باره از بین رفته بود و او در آنجا بود. گویی دستی نامریی شبانه او را از میان تخته سنگ ها برداشته بود و بر فراز قله قرار داده بود. همانطوری که پدربزرگش گفته بود آنجا به مانند بهشتی زیبا بود سرزمینی سبز و درخشان با گلهای رنگارنگ که نظیرش را در هیچ جای دیگر ندیده بود و آواز سحرانگیز و پرندگان و دریاچه شفاف و زیبا مثل جواهری بر روی تاج پادشاهی.
رعنا به سمت دریاچه رفت در آب زلال و آرام دریاچه تصویر خودش را دید هیچگاه تصویر خودش را به آن شفافیت و زیبایی ندیده بود همانجا نشسته بر دشت فیروزه ای رنگ شکرگزاری کرد. دلش نمی خواست دیگر به سرزمین خودش بازگردد می خواست برای همیشه آنجا بماند بالای کوه خورشید.
ناگهان به یاد بسته اس افتاد. آن را باز کرد و داخل آن را نگاه کرد. یک گیاه سبز رنگ بسیار عجیب، آن را همان طور که پدربزرگ خواسته بود به آب سپرد.
پدربزرگ سالها او را از دیدن آن بسته منع کرده بود فقط به خاطر یک گیاه نایاب و خاص. رنگ آب تغییر کرد.
سبز بنفش قرمز آبی تیره.

آب عمیق، جوشان و خروشان شد. و بعد خرچنگی غول پیکر از میان امواج خروشان ظاهر شد. رعنا ترسیده بود. کمی عقب تر رفت و خودش را میان بوته ها پنهان کرد. اما خرچنگ او را ندیده بود یکراست به سراغ گیاه رفت و با چنگگ های بزرگش شروع به تکه تکه کردن گیاه کرد و تکه ای را بر دهانش گذاشت. هنوز یک لقمه نخورده بود که پوسته ی خرچنگ شکافته شد و مردی تنومند از میان آن پدیدار شد. مرد نیمه عریان بود. رعنا شرم داشت که به او نگاه کند اما نمی‌توانست بر خواهش و تمنای دلش چیره شود.. سینه های فراخ و اندام عضلانی و چهره خاص و پرصلابت او، رعنا را به یاد قهرمان های اساطیری می‌انداخت.
مرد از میان آبها بیرون آمد و نگاهش به سوی رعنا کشیده شد.
رعنا ترسیده بود، قدم قدم عقب رفت. از مرد می خواست که به او کاری نداشته باشد. اما انگار مرد صدایش را نمی شنید.

رعناآنقدر عقب رفت که کم‌کم به لبه های پرتگاه نزدیک شد. کم مانده بود که به آن پایین پرت شود که مرد او را در آغوش کشید رعنا فریاد زد التماس کرد که مرد رهایش کند اما مرد بدون هیچ واکنشی به آرامی او را از روی زمین بلند کرد و آن طرف پرتگاه گذاشت و به رعنا گفت برای چه از من میترسی؟ داشتی خودت را به کشتن میدادی.
رعنا تنش گر گرفته بود و چهره اش گلگون بود. شرم داشت که دیگر به مرد نگاه کند. هیچ نمی گفت.
مرد دوباره گفت: تو باید دختر ان مردی باشی که سالها پیش به اینجا آمده بود.
رعنا گفت: پدربزرگ من سالها پیش به اینجا امده بود اما هیچ وقت از تو حرفی نزده بود.
مرد گفت: هیچ حرفی؟
رعنا گفت: هیچ.
مرد گفت: اگر از من حرف می زد تو به بالای کوه می آمدی؟ من از او خواستم که این جا بماند. من اینجا همیشه تنها بودم و نیاز به هم صحبت و همدمی داشتم.
اما او گفت که باید برود چون زن و فرزندی کوچک دارد که در انتظار او هستند.
با اینحال به من قول داد که زمانی که فرزندش بزرگ و بالغ شد به دیدن من می آید.
من سال های زیادی در انتظارش بودم اما هیچ طلوعی او به دیدنم نیامد.
رعنا گفت پدربزرگم نمی توانست به اینجا بیاید.
پاهایش را در سانحه ای از دست داده بود دیگر قادر نبود به کوه بیاید اما همیشه از رویای کوه برای من می‌گفت. آنقدر برای من گفته بود که من بیصبرانه در انتظار روزی بودم که اجازه آمدنم صادر شود. و بتوانم کوه را ببینم اما از تو برای من چیزی نگفته بود. تو کیستی؟
مرد گفت: شاهزاده ای در کالبد یک خرچنگ. تمام عمرم را در این زندان زیبا بدون هیچ همدمی محبوس بوده ام.
تنها همدم چند روزه من همان مرد زاهد و پاک بود که او هم مرا ترک کرد. حال تو ای زن حاضری اینجا بمانی و همدم من شوی؟
رعنا گفت زمانی که به اینجا آمدم حقیقتاً دلم میخواست که تا ابد در این بهشت زیبا بمانم اما حالا نمی دانم.
مرد گفت: چرا آیا گزندی از جانب من به شما رسیده است آیا بی احترامی به شما کردم آیا حضور من در اینجا باعث شده که شما دیگر اینجا را دوست نداشته باشید؟
رعنا گفت نه نه فقط من شرم حضور دارم.
مرد خندید و گفت: این از پاکی شماست.
اگر بخواهید بروید من جلوی شما را نمیگیرم اما اگر بمانید تمام دنیای من می شوید آیا حاضرید بمانید و همدم من باشید.
رعنا گفت: نمی دانم.چرا شما نمی توانید به پایین بیایید؟
مرد گفت هر زمان که سعی کردم قدمی از کوه آن‌طرف‌تر بگذارم به خرچنگی تبدیل شدم. این طلسم من است.
هیچ میلی ندارم خرچنگ باشم و روی زمین غذای دیگران شوم.
به این زندگی خوب یا بد خو کرده ام اما حقیقتا تنها هستم.
رعنا میان عقل و دلش مانده بود.
جدال سختی میان این دو صورت گرفته بود. دلش میگفت بمان اما عقلش نهیب می زد که برو. در میان جنگ و نبرد این دو، آخر دلش بود که پیروز شد و رعنا ماند و همدم همیشگی مرد شد.

کلبه ای در بهشت

راه زیادی را آمده بودند. هیچ مسافرخانه خالی یا اقامتگاهی را پیدا نکرده بودند که از پس هزینه اش بر بیایند. پدر قول داده بود که با ماشینی که تازه خریده بود، همه را به مسافرت ببرد. قول داده بود که به همه شان خوش بگذرد. اما همه جا پر بود از مسافر هایی که پول بیشتری داشتند. انگار تمام خانه های خالی شهر به یکباره پر شده بود. خسته و گرسنه بودند. مادربزرگ سرش درد می کرد. دخترهای کوچک گریه می کردند و مادر با درمانده گی سعی در آرام کردنشان داشت. دختر و پسر بزرگ تر هم کلافه بودند و مرتب با هم دیگر بحث و جدل می کردند. مرد هم خسته و بدخلق بود. بعد از مدت ها که بچه ها را به مسافرت آورده بود همه چیز خراب شده بود. اگر ماشینشان در راه خراب نمی شد به موقع به شهر می رسیدند. می توانستد به جای ناراحتی، از آن طبیعت بکر بهره ببرند. اما در آن ساعت شب هیچ خانه ای پیدا نمی شد. مادربزرگ دیگر طاقتش تمام شده بود باید هر طوری بود در جایی توقف می کردند تا بتواند خودش را کمی راحت کند. مرد به ناچار جلوی خانه ویلایی نگه داشت. زنش را وادار کرد تا به بهانه بچه ها در آن خانه را بزند تا مادرش بتواند، خودش را از فشار وارده به مثانه و کلیه هایش رها کند. زن از قرار گرفتن در چنین وضعیت نا خوشایندی مشوش و پریشان بود. اما زنی فرمانبردار بود که هیگاه لب به اعتراض نمی گشود. با استیصال و درماندگی در حالی که از شدت شرم چهره اش بر افروخته شده بود، در خانه را زد. آنقدر آرام در را زده بود که صدای در زدنش از چند قدمی خودش آن طرف تر نرفت. مرد فریاد زد:«زن محکم تر بر در بکوب. اینجا که تهران نیست که خانه ها کوچک باشد. اینجا صدا به صدا نمی رسد». زن این بار کمی محکم تر کوبید و بعد صدای پایی آمد. صدای پا متعلق به یک نفر نبود، انگار چند نفر به سمت در می ­آمدند. صدای پاها به هم آمیخته شده بود. زن کمی ترسید و از جلوی در کناره گرفت. زن و مردی جوان و زنی پا به سن گذاشته در قاب در ظاهر شدند. در که باز شد چهره خندان آنها در قاب در به یک باره با دیدن مسافران خسته، خشک شد. انگار انتظار دیدن این مسافرها را در آن موقع از شب نداشتند. زن با شرمساری ازعلت در زدنش گفت. اما آنقدر آرام بود که خودش هم نشنید. مرد مجبور شد خودش درخواستش را مطرح کند. احساس خواری و خفت گریبانش را گرفته بود با این وجود بخاطر مادرش مجبور بود این حس را به جان بخرد.

به اندازه یک سال طول کشید تا زبانش را در دهان بچرخاند و خواسته اش را بگوید. اهل خانه، لبخند زدند. بهتی که در چهره شان بود، از میان رفت و لبخندی اطمینان بخش جایش را گرفت. لبخندی که باعث شد مسافر ما کمی احساس راحتی کند. آنها با مهربانی گفتند: «این وقت شب دیگر جایی برای ماندن پیدا نمی کنید. بهتر است امشب را اینجا بمانید اما فردا باید بروید. ما همین الان هم که در را باز کردیم فکر کردیم مهمان هایمان رسیده اند. ما خانه را برای ورود آنها، آماده کرده ایم. اما حالا که هنوز نرسیده اند، شما می توانید امشب را اینجا بمانید».

چشم های مرد، زن و کل خانواده به جز دخترهای کوچک که چیزی نمی فهمیدند از تعجب ده جفت شده بود. روی سرشان هم چیزی نمانده بود که شاخ در بیاورند. اصلا در باورشان نمی گنجید که کسی آن موقع شب به آنها پناه بدهد. این حجم از مهربانی برایشان تازه گی داشت. اگر ان موقع شب کسی در خانه خودشان را می زد امکان نداشت که او را راه بدهند. اما مرد صاحبخانه آنها را به داخل برد تا اقامتگاهشان را نشانشان بدهد. اقامتگاهی که قرار بود شب را آنجا بمانند یک ساختمان دو طبقه بود. مسافر می خواست از همان جا برگردد. چنین جای زیبایی در دل باغی سرسبز مثل خانه ای شکلاتی بود که هانسل و گریتل در جنگل یافته بودند و جادوگر بد سرشت برایشان نقشه ای شوم کشیده بود. اگر هم اینطور نبود حتما اجاره بهایش برای یک شب هم از جیب آنها بیشتر می شد. با خودش درگیر بود که دید اعضای خانواده اش در خانه جا گیر شده اند و برای خودشان جولان می دهند. اتاق خواب ها که شامل سه اتاق بزرگ بودند، در طبقه بالا قرار داشتند و در طبقه پایین هم سرویس های بهداشتی، آشپزخانه ای بزرگ با میز ناهار خوری هشت نفره و اتاق نشیمنی مبله با یک تلوزیون بزرگ قرار داشت. مرد با دیدن جزییات آن مکان بانزاکت عذر خواهی کرد و گفت که نمی تواند لطف آنها را قبول کند و اگر اجازه بدهند بعد از همان قضای حاجت، مزاحمتشان را کم می کنند. اما مرد صاحبخانه دستی بر شانه مرد مسافر زد و گفت:« شما میهمان ما هستید و ما هیچ اجاره ای برای یک شب خوابیدن از شما نمی گیریم. البته اینجا خیلی پیش می آید که مسافر در راه مانده ای در این کلبه خرابه را بزند. نگران نباشید شما اولین نفر نیستید.»

مرد مسافر شرمزده شد. اما حالا که خیالش راحت شده بود با اشتیاق و رویی گشاده دعوت آنها را پذیرفت. در ساعت های اولیه ورودشان به آن خانه، بیشترشان از دیدن چنین خانه ای که در خواب هم نمی توانستند تصور کنند آنقدر خوشحال بودند که بیشترشان خواب را فراموش کرده بودند. زن میان اسباب سفرشان به دنبال چیزی بود تا برای شب غذایی درست کند. دختر جوان خودش را در حمام انداخته بود و پسر جوان هم جلوی تلوزیون روی مبل نشسته بود. بچه ها بعد از کمی بازی و پریدن روی تخت ها از شدت خستگی خوابشان برد. مادربزرگ در حیاط با زن صاحبخانه صحبت می کرد. اخلاق خاصی داشت. خیلی زود با همه دوست می شد. اما مرد از شدت خستگی چند دقیقه ای بعد از فکر و خیال، روی تخت، خوابش برده بود. املتی که زن درست کرد را جز پسر جوان کسی نخورد. پیرزن شام نخورده بعد از اینکه دخترش از حمام در آمد، با او به اتاقی رفت و خوابید. پسر جوان هم در اتاق دیگر، زن هم دخترانش را در آغوش کشید و به اتاقی برد که همسرش خوابیده بود. مادر بزرگ هرچه اصرار کرده بود که همشه شان در یک اتاق بخوابند و اجازه بدهد پسرش یک شب در آرامش بخوابد، زن جوان زیر بار نرفته بود و گفته بود که دلش نمی خواهد با گریه های گاه و بی گاه شبانه کودکانش مزاحمتی برای مادرشوهر و خواهر شوهرش درست کند. اما این رفتن به مذاق پیرزن خوش نیامد. نیمه های شب بود که پیرزن شروع کرد به ناله کردن و کوبیدن در اتاق مرد و زن جوان، مرد مسافر که در خوابی سنگین بود از شدت ترس از وقوعی اتفاقی ناگوار، صورتش پر از دانه های درشت عرق شد و روی لبش تبخالی نورس جوانه زد. مادرش اظهار می کرد که در این خانه می ترسد و خوابش نمی برد. مرد ملول و مستاصل بود. پیرزن اصرار می کرد همه باید در یک اتاق بخوابند. زن به مادرشوهرش نگاه کرد. با اینکه برای او احترام زیادی قائل بود اما می دانست تمام این حرف ها بهانه ایست برای اینکه شب پیش شوهرش تنها نماند. از وقتی که پدرشوهرش مرده بود، مادرشوهرش با همین ترس ها و حرف ها، باعث شده بود که ان ها یک شب هم با هم نباشند. اما حالا که همسرش در خواب عمیقی بود و مطمئنا تا صبح هم بیدار نمی شد چرا پیزن چنین کاری کرده بود. مرد میخواست زیر بار نرود. اما اشک های پیرزن و حرف زدن از مرگی بواسطه ترسی که دارد او را وادار کرد که قبول کند. حالا تنها یک اتاق از آن سه اتاق اشغال شده بود. منظره مضحک و خنده داری بوجود آمده بود. حالا که خدا بهشان رو کرده بود و بخت یارشان شده بود و خانه ای به اندازه سه برابر وسعت خانه شان، آن هم فقط برای یک شب نصیبشان شده بود، بازهم باید درجایی تنگ، کیپ تا کیپ هم می خوابیدند که از کمبود فضا تا صبح نتوانند در جایشان وول بخورند. زن در بسترش تا صبح اشک ریخت. مدت ها بود که با شویش تنها نشده بود و دلش می خواست که لذت یک شب تنهایی را حتی اگر فقط خوابیدن زیر یک سقف باشد و به هیچ رابطه ای هم منجر نشود، بچشد اما چه خیال باطلی، مادرشوهرش درست از زمانی که پدر شوهرش ریق رحمت را سر کشیده بود، یک روز هم آن دو را تنها نگذاشته بود.

بالاخره شب ملالت بار به انتها رسید و صبح موعود رسید. بایستی وسایلشان را جمع و جور می کردند و از آن خانه ای که هیچ لذتی از آن عایدشان نشده بود، می رفتند. اما صاحبخانه برایشان شیر دوشیده شده از بز هایشان را آورده بود و پنیر و خامه محلی با نان تنوری هم تنگش گذاشته بود. صبحانه ای شاهانه که اصلا انتظارش را نداشتند. کام تلخشان با این مهمانوازی شاهانه شیرین شده بود. صاحبخانه گفته بود که میهمان هاشان اطلاع داده اند که تا بعدازظهر نمی رسند و آنها می توانند تا بعد از ناهار هم اینجا اقامت کنند. چه لطفی شامل حالشان شده بود. مادرشوهر و پیرزن صاحبخانه باهم دوست شدند و روی نیمکتی در باغ گل می گفتند و گل می شنیدند. بچه ها در باغ به گشت و گذار پرداختند و با اجازه صاحبخانه برای خودشان از هر میوه ای که می خواستند می چیدند و زن به بهانه درست کردن یک ناهار ساده با شویش برای ساعتی تنها ماند. ساعتی کوتاه اما لذت بخش و شیرین که تمام خستگی سفر را از تنش در آورد. اما شویش بعد از آن خلوت در میانه روز، خیلی زود دوباره قیافه آن مردی را گرفت که به زنش اهمیت نمی دهد و زن خوب می دانست که مردش عاشقانه او را دوست دارد اما بخاطر مادرش مجبور است که چنین باشد و اگر طور دیگری باشد روزگارشان سیاه می شود.

بالاخره لحظه رفتن فرا رسید. آنها بایستی تا دیر نشده جایی را برای اقامتشان پیدا می کردند. بعد از خداحافظی از صاحبخانه های مهربان و گرفتن شماره تماسی برای اقامت در سفر بعدی، همه سوار ماشین شدند. مادربزرگ جلو نشست و زن با خواهر شوهر و برادرشوهر و دو بچه اش بزور در صندلی عقب آن فولوکس سبز رنگ خودشان را جا کردند. مرد هم پشت فرمان نشست و شیشه را پایین داد. چند صد متری که جلو رفتند شماره را که روی کاغذی نوشته شده بود، به دست باد سپرد. خوب می دانست که دیگر هیچ وقت گذرش به آنجا نمی خورد و حقیقتا آن سفر اولین و آخرین سفری بود که به آن شهر داشتند. حتی بعدها یادشان نمی آمد که آن شب در کجا اقامت داشتند تنها می دانستد که صاحبخانه هایی مهربان از بهشت آمده بودند و برای یک شب در جایی از زمین خدا، پناهشان داده بودند.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

داستان طنز یک سفر

بعد از خوندن فصل یازدهم کتاب صحنه پردازی که درباره طنز بود، تصمیم گرفتم اولین طنز خودم رو بنویسم که ایده اش از یک قصه شبانه صورت گرفت. دختر من هشت سالشه و هنوزم شب ها منو مجبور می کنه که ساعت ها براش قصه بگم و گاهی من هیچ ایده ای از شدت خستگی برای سخت داستان به سراغم نمی آد و به هر سوژه ای مثل ماشین قدیمی مان متوسل میشم.

ممنون میشم که نظرتون رو راجع به این داستان برام بنویسید.

یک روز خیلی خیلی خوب تابستانی که از شدت سردی و برودت هوا عرق سردی از سر و بدن هر جنبده ای می ریخت، خانواده آقای الف تصمیم گرفتند که به مسافرت بروند. آن ها علاقه زیادی به سفر کردن داشتند. تقریبا هرجایی که فکرش را بکنید، رفته بودند به جز شمال کشور، اصلا از بس که آن ها به شمال نرفته بودند، راهش را هم بلد نبودند. سوار یک ماشین خیلی خوب که فقط کولر نداشت که آن هم در تابستان اصلا لازم نیست و گاهی هم کمی آمپرش بالا می رفت و جوش می آورد که البته آن هم مساله مهمی نیست، شدند. البته جز این موارد جزیی، یکی دو مورد دیگر هم هست. مثل اینکه صندلی هایش آنقدر تمیز است که تو دلت نمی آید رویش بنشینی و ضبط صوت و شیشه هایش هم کمی مشکل دارد، که این ها باعث نمی شود که فکر کنیم خدای نکرده ماشین مشکلی دارد. در کل ماشین خیلی خوبی است و کل خانواده خدا رو شکر می کنند که چنین ماشینی نصیب خانواده شان شده است. مادر خانواده به محض نشستن بر روی صندلی جلو، بادبزنش را در آورد و صرفا از روی عادت شروع به بادزدن خودش کرد و رو به پدر خانواده گفت:« عزیزم. میگم می خواهی دیگه مسافرت نریم. آخه تو که میدونی من عاشق سفر کردنم اما این دختر کوچولو زیادی غرغرو هست و مرتب از همه چیز شکایت می کنه. مثلا توی روز به این خنکی میگه هوا گرمه».

دختر کوچولو با دقت به حرف های مادرش گوش می داد ولی چیزی نمی گفت.

پدر که به زحمت ماشین را روشن کرده بود گفت:« واقعا غر غر می کنه؟ به نظرت به کی رفته؟ من که غرغرو نیستم».

مادر بادبزن را با شدت بیشتری در هوا تکان داد و با دستمالش چند قطره عرقی را که بر پیشانی اش نشسته بود، پاک کرد و با طنازی و در حالی که تن صدایش از حد معمول نازک تر شده بود گفت:«عسیسم میخوای بگی من غرغرو هستم»؟

پدر:« نه معلومه که چنین جسارتی نمیکنم. شما غرغرو نیستید ولی واقعا به کی رفته؟ نکنه بچه ما نباشه»؟

مادر:« وا پس بچه کی هست؟ یادت نیست همون روز اول توی بیمارستان به خاطر اینکه شبیه مادر جناب عالی بود غش کردم».

پدر:« آره آره راست میگی بچه خودمونه. ولی اصلا شباهتی به من نداره».

مادر:« آقا دیگه دارید کم لطفی می کنید. کپ خودتونه. مثل شما دائم تو تلوزیونه و داره تنقلات می خوره».

دخترک دوباره گوشش را تیز کرد و از شدت ناراحتی بینی اش کمی سربالا شد و چشم هایش به یک گوشه دوید و دهانش به گوشه دیگر مایل شد.

پدر دخترک را از توی آینه دید و گفت:« بهتره بحث رو عوض کنیم. دخترجان انگار حسابی عصبانی شده. از دماغ سربالاش معلومه».

مادر:« تو که اصلا ناراحت نمیشی. اما ببین من ناراحت یا عصبانی میشم دماغم سربالا میشه»؟

پدر:« نه اصلا. پس این دختر به کی رفته»؟

دختر دیگر طاقتش تمام شده بود. از شدت عصبانیت می خواست صندلی ها را گاز بزند اما خدا رو شکر که به بیماری وسواس دچار بود و این کار را نکرد. وگرنه ان صندلی های تمیز ممکن بود، کمی کثیف شوند و دخترک به بیماری ناشناخته ای دچار شود. بهرحال با صدایی دورگه که معلوم بود به خاطر بغض فروخورده بوجود آمده گفت:« فکر نمی کنید یکی این پشت نشسته و تمام حرفاتون رو میشنوه»؟

مادر خندید و رو به همسرش گفت:« ببین حتی صداش هم یه جوریه. من که صدام خیلی نازکه».

پدر هم گفت: «منم صدام مردونه و باکلاسه. راستی این تن صداش کمی عجیب نیست. واقعا نکنه بچه ما نباشه»؟

دختر فریاد زد:« وای وای وای بسه دیگه خسته شدم از این حرفای مسخره تون».

در همین موقع آمپر ماشین بالا آمد و پدر سریع خودش را به بیرون ماشین پرتاب کرد و کاپوت را بالا زد.

مادر رو به دخترش گفت:« واسه همین کاراته دیگه دلم نمی خواد مسافرت برم. دیدی داد و بیداد کردی ماشین جوش آورد».

دختر شروع به گریه کردن کرد و پدر سرش رو از پنجره بیرون آورد و گفت: «یه قطعه اش سوخته. برید خونه تا من درستش کنم».

مادر:«وا وسط این جاده کجا بریم خونه»؟

دختر در حالی که اشک هایش را با یک دستش پاک می کرد، با دست دیگرش دستگیره در را آرام کشید که از جا در نرود و از ماشین پیاده شد. بعد بازهم به آرامی در صندلی جلو را باز کرد و دست مادرش را کشید و گفت:«بیا مادر خوب به اطرافت نگاه کنی می فهمی که اصلا تکون نخوردیم».

مادر خندید و گفت:«وا چقدر طولانی بود فکر کردم رسیدیم».

دختر کلافه دستی به سرش کشید و گفت:«بله اینم یه مسافرت عالیه دیگه. حالا بیا بریم چمدونا رو باز کنیم که کلی لباس شستنی داریم».

در حالی که از ماشین دور می شدند و به سمت خونه می رفتند پدر فریاد زد:« نه باز نکنید درست بشه میریم».

مادر داد زد: «نه دیگه خیلی خسته شدم حالا انشالله بازم فصل دیگه برنامه میزاریم با خواهرمینا و داداشمینا میریم».

و به سمت خانه رفتند…

نوشته لیلا علی قلی زاده

تمرین کلمه برداری

اثری از شاهین کلانتری

تکنیکی برای بالا بردن افزایش مهارت نویسندگی

برای اطلاعات بیشتر از این تکنیک به لینک زیر از پیج استاد گرامی شاهین کلانتری رجوع کنید.

کلمه‌برداری | یک روش ساده برای افزایش دایره لغات و تسلط کلامی

تمرین اول

کنج محقر- مکلف- مخمصه- مقرّر- منقّض-مسبّب- اسف انگیز- قناعت- شفقت- روراست- گزاف-دلشوره

باید با خودم روراست باشم. خداوند برایم چنین مصیبتی را مقرّر نکرده بود. بلکه سهل انگاری و اهمال کاری ام مرا به این کنج محقر سوق داد. مخمصه ای که در آن حضور دارم برایم وضعیت اسف انگیزی را به همراه آورده است. اما من همچنان خودم را مکلف می دانم که با دیگران با شفقت رفتار کنم و با وجود هزینه های گزافی که بر من تحمیل شده و دلشوره ای که مدام مرا می خورد اما عیششان را منقّض نکنم. از این پس باید قناعت پیشه کنم تا بتوانم از این مخمصه بیرون بیایم باشد که رستگار شوم.

تغییر دید در گذر زمان

وقتی این تصویر رو به دخترم نشون دادم گفت مامان دماغش خیلی زشته. چشماشم اگه مژه داشت بهتر بود. راستی چرا همه نقاشی هات مرده من جای تو بودم یه دختر می کشیدم.

بچه که بودم در سودای کشیدن زیباترین دختر جهان روزها را به شب می رساندم . آنقدر در کشیدن این نقاشی ها به زعم خودم تبحر پیدا کرده بودم که درآمد اندکی هم از فروش آن ها عایدم شد. زیبایی از نگاه کودکان با زیبایی از دید کسی که سن و سالی از او گذشته است متفاوت است. چیزی که در ظاهر زیبا باشد قطعا زیباست. اما روز بروز با پخته شدن آدمی زیباشناسی او تغییر می کند. دیگر به ظواهر امر اهمیت نمی دهد و بیشتر از آنکه ظاهر کسی یا چیزی برای او جذاب و زیبا باشد، به باطن و محتوای آن توجه می کند.

آن روزها فکر می کردم دخترها باید چشم های درشت با مژه های پرپشت داشته باشند تا زیبا به نظر برسند. لباس های چین دار با رنگ های پاستیلی یا رنگ های تند و چشم نواز پوشیده باشند. در واقع هر چه رنگ و لعابشان بیشتر باشد زیباتر هستند. یادم می آید در آن دوران یکی از اقواممان که گوش واره های بزرگی داشت و موهایش را آلاگارسون می کرد و خط چشمی پهن می کشید در نگاه ما کودکان، زیباترین بود. در سال ششم تحصیل، دوستی داشتم که نقاشی هایش از من به مراتب بهتر بود. او با تبحر و مهارتی بسیار تصاویری از دختران خواننده و رقاصه را می کشید و می گفت همه این ها را از آن صفحه جادویی یاد گرفته است. اما صفحه جادویی ما فقط سه کانال بیشتر نداشت که آن هم فقط ایکیو سان و اوشین را  نشان می داد و من نقاشی آنها را از بر بودم. دلم می خواست من هم همانند او چنین نقش هایی را می کشیدم اما نمی توانستم. تلاش های مذبوحانه من فقط یک کپی بسیار زشت از کارهای آن دوست که از قضا دوستی لقب داشت، بود. و من از تمام همکلاسی هایم فقط نام فامیل او و دخترعمویش را یادم می آید و انگار که در آن سال همکلاسی دیگری نداشته باشم از مابقی نه نامی به یاد دارم نه تصویری مبهم از چهره شان ولی آن دو دخترعمو را به دو دلیل خوب به یاد دارم یکی اینکه فامیلیشان متفاوت بود یکی خدیوی و دیگری دوستی و دوم این که هر دو نقاشی های زیبایی می کشیدند و من که شیفته نقاشی بودم، توجه بیشتری را به آنها نشان می دادم. یادم است آن سال معلم هم نداشتیم و بیشتر وقتمان به نقاشی می گذشت. بله می گفتم که آن ها را خوب به یاد می آورم. خیلی زود از کشیدن آن تصاویر ناامید و دلسرد شدم.

یک شب بعد از دزدیده شدن ماشینم با حفظ آرامشم این نقاشی را کشیدم. دخترم گقت:«مامان دزد ماشینت این شکلیه؟»

اما وقتی مادرم علاقه من را به نقاشی دید، من را به فرهنگسرای محله برد و اسمم را در کلاس نقاشی ثبت نام کرد اما آنجا هم چندان خوب نبودم. کم کم به این نتیجه رسیده بودم که من برای نقاشی استعداد کافی ندارم. نمی توانستم از هیچ تصویری کپی کنم. موقع کشیدن چشم، ابرو، لب و دهن دوباره دچار همون آرمان گرایی کودکی می شدم و می رفتم سراغ خیال خودم و در نهایت نقشی که می کشیدم هیچ شباهتی با تصویر اصلی نداشت. من خیال پرداز بودم و نمی توانستم توی واقعیت زندگی کنم. بعدها که ذهنم رشد کرد از دام اون دخترهای دلربا رها شدم . اشتباه نکنید بازهم قادر نبودم از چهره کسی را نقاشی کنم این بار در خیال خودم، هر وقت قلم را در دست می گرفتم نگران بینی قلمی و چشم های شهلا و لب های قلوه ای نبودم. هر کاری دلم می خواست می کردم. چشم ها رو از قصد کج و کوله می کشیدم و از کشیدنشان لذت هم می بردم. نقاشی ها همه و همه مال خودم شده بود و عاشقشون می شدم. عاشق اون مردی که می خواستم با دماغ بیضی بکشمش و یهو می دیدم چقدر شبیه گوزن شده و و بعد المان های گوزن رو بهش می دادم یا عاشق اون زنی که نا خوداگاه با چشم های ریز و بینی نوک تیز شبیه پرنده می شد. حداقلش این بود که دیگه کپی نبودند و من دیگه به خاطر آرمان گرایی که با توانایی هام هماهنگی نداشت، دست از کار نمی کشیدم.

و این منم دختر بچه ای که دست از آرمان گرایی برداشته و در حال کشف دنیای درون و بیرون است.

اگه انتظاری که از خودت داشته باشی با توانایی هات مطابقت نداشته باشه، از خودت نا امید می شی و دیگه نمی توانی برای رسیدن به هدفت ثابت قدم بمونی. برای قدم برداشتن در مسیر هدف، شناخت و آگاهی از نقاط ضعف و قوت خیلی ضروری می باشد. تمرکز من فوق العاده کم بود و بعضی کارها نیازمند تمرکز زیاد است. بنابراین از کارهایی که نیاز به تمرکز بالا بود، دست برداشتم و به سراغ کارهایی رفتم که بیشتر از دقت و تمرکز و واقع نگری نیازمند خلاقیت و خیال بود. مدتی بود که نقاشی نمی کشیدم اما الان سه هفته ای میشه که دوباره دست به قلم شدم.خیال های بچه گانه ای را روی کاغذ نقش می کنم . درست در ساعات پایانی روز که خستگی امانم را بریده است دست به قلم می شوم. طرح و رنگ را با هم می آمیزم تا سختی روزگار را با رنگ ها تلطیف کنم.  

جرمشان چه بود؟

یک قرن پیش بود که تعدادی دانشجو برای خوش گذرانی به شهر نیاسر کاشان رفتند. آن روز برخلاف روزهای دیگر که شهر شلوغ بود، پرنده در آسمان شهر پر نمی زد. خاک مرده روی شهر پاشیده شده بود. دانشجوها از اینکه شهر را قرق کرده بودند و جز خودشان کسی در پارک حضور نداشت، غرق شادی بودند. با ضبط صوت کوچکی که همراهشان داشتند بساط بزن و برقص و شادی را در جایی که فکر می کردند فقط خودشان حضور دارند، به پا کردند. صدای خنده هایشان از میان درختان سر به فلک شیده پارک کوهستانی گذر کرد. به آبشار برخورد و آبشار صدایشان را همراه بارش آبی زلال به جویبار فرستاد . صدایشان همنفس با شرشرآب راهی روستا شد. پیرمردها و پیرزن ها صدایشان را شندند. از روی تاسف سر تکان دادند و استغفرالله گویان راهی مسجد محله شدند. دانشجوها که خسته شده بودند از رقص و شادی هوس ماجراجویی دیگری به سرشان زد. می خواستند غار نوردی را هم تجربه کنند. اما دری آهنی روی مدخل ورودی غار با قفلی زنگ زده قرار داشت. بنابراین به جست و جوی نگهبان پارک رفتند. نگهبان پارک را پیدا کردند. از او درخواست کردند که اجازه بدهد که وارد غار شوند. نگهبان با تعجب نگاهشان کرد. چند دقیقه ای قیافه آن دختران شاد و خوشحال را از نظر گذراند. دخترانی که به روستایشان بی حرمتی کرده بودند. این هوسشان دیگر زیادی بود. نگهبان به قفل زنگ زده در اشاره کرد و گفت سال هاست که کسی وارد غار نشده است. اما دخترها برای ماجراجوییشان پافشاری کردند. نگهبان گفت:«باشد پس عواقبش پای خودتان».

دانشجوها سیزده نفر بودند. قفل در با کلی کلنجار باز شد و دری که معلوم بود مدت هاست رنگ روغن به خود ندیده با صدای بدی گشوده شد. دانشجوها با شجاعتی وصف نشدنی یکی یکی وارد غار شدند. مدخل ورودی غار پهن بود، جز چند عنکبوت و تعدادی قورباغه مزاحمت دیگری برایشان ایجاد نشد. صدای جیغشان همان اول کار بلند شده بود. اما آن ها سمج تر از آن بودند که با ماجراجوییشان خاتمه بدهند. نگهبان به آنها گفت که باید مسیر را تنها بروند و انتهای مسیر به دامنه کوهی می خورد که راه به روستا دارد. غار رییس جایی نبود که بدون راهنما بتوان از آن به سلامت گذر کرد و دانشجوها این را نمی دانستند. دانشجوها کمی که جلوتر رفتند به مدخلی رسیدند که کوتاه بود و مجبور بودند سرشان را پایین تر بگیرند. زیر پاهایشان خیس بود. چند نفری از ترس حشرات می خواستند راه آمده را برگردند اما نگهبان به آن ها گفته بود که مدخل ورودی را دوباره می بندد. بنابراین تنها گزینه پیش رویشان حرکت به جلو بود. بازهم جلوتر رفتند. مدخلی دیگر که به عمق زمین می رفت. مدخل تنگ شده بود. تعدادی از دانشجوها فوبیای ترس از مکان های تنگ و تاریک را داشتند. اما با اشک وآه به مسیر ادامه دادند. مدخل بعدی باز هم تنگ تر شد. حالا دیگر همه دانشجوها به خودشان بد و بیراه می گفتند. این ماجراجویی اصلا جالب نبود. راهرو ها باریک تر و کم ارتفاع تر شده بود. حالا تقریبا همه شان روی زمین می خزیدند. تمام تنشان پوشیده از گل و لای شده بود و معلوم نبود چه حشراتی به بدنشان چسبیده است. دختری فریاد زد من بر می گردم. اما برگشتی در کار نبود به محض این که تقلایی برای برگشت انجام داد، میان دیوارها گیر افتاد. دوستانش هیچ کمکی نمی توانستند بکنند ممکن بود،آنها هم اسیر شوند. اشک می ریخت و کمک می خواست. اما انگار دیواره ها با تقلای او تنگ تر می شدند و او هر لحظه بیشتر در دام می افتاد. دانشجوها تصمیم گرفته بودند که به مسیرشان ادامه بدهند تا بتوانند کسی را برای کمک بیاورند. اما راهروها مدام تنگ و تنگ تر می شدند. آن هایی که پرتر بودند میان راهروها گیر افتادند و لاغرها به مسیر ادامه دادند. بالاخره روزنه را دیدند. نور از میان روزنه به درون می تاید. راهروها یک دفعه پهن و با ارتفاع شدند. دانشجوهای باقی مانده که هفت نفر بودند، از فرط خوشحالی دویدند و هر لحظه به نور نزدیک تر می شدند. نزدیک و نزدیک تر و بعد بوم و سیاهی.

شب شده بود. بیشتر از چند ساعت می شد که دانشجوها به درون غار رفته بودند. بیرون غار نزدیک جایی که دانشجوها قرار بود ازآن خارج شوند، همه اهالی در حالیکه لبخند روی لبشان بود، جمع شده بودند. چند ساعت دیگر انتظار کشیدند. خیالشان که راحت شد. قفلی بر در خروجی هم زدند و به سمت خانه هایشان رفتند.

آن شب روستا زیر چتر سیه فام آسمان آسوده خوابید. کوهستان انتقامشان را گرفته بود و آنها یکپارچه شور و شعف بودند. اما شب های بعد صدای خنده دخترها دائم در کوه می پیچید، صدای خنده ای که به یک باره به فریاد و گریه تبدیل می شد. کوهستان بعد آن دیگر هیچ وقت، آن کوهستان قبل نبود. همه چیز آرام آرام تغییر کرد.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده