روزچهارم با کتاب جرات داشته باش

در این بخش از کتاب  تعریفی از اعتماد ارائه شده است. طبق این تعریف برای اعتماد دو نوع را می توانیم در نظر بگیرم.

  • اعتماد نسبت به دیگران:شخصی یا چیزی
  • اعتماد نسبت به خود

در تعریف اعتماد به نفس بیشتر همان نوع دوم مورد نظر ماست. در واقع از این تعریف خوداتکایی هم برداشت می شود. اما مساله ای که است به خاطر خودمحور بودن این مفهوم از  آن انتقادهای زیادی می شود. در واقع اعتماد به نفس به واسطه رابطه ما با دیگران یا با به دست آوردن چیزی بدست می آید.

تعادل روانی ما از برقراری رابطه اجتماعی سالم و احترام به دیگران نشئت می گیرد. این بهترین روش برای حفظ اعتماد به نفس در دراز مدت است.

اعتماد به نفس سه بعد دارد. که این سه بعد را می توان مثل یک هرم تصور کرد.

هرم اعتماد به نفس

پایه هرم: عزت نفس

قبل از هر کاری به محض بیدار شدن آیا خودتان را ارزشمند می دانید؟ ارزش شما ثابت است و بر اساس عملکردهایتان یا روابطتان با دیگران سنجیده نمی شود.

میانه هرم: مهارت های شخصی- معنای واقعی اعتماد به نفس

اعتماد داشتن به قابلیت های شخصی و اعمال و تصمیمات و برنامه هایتان حتی اگر دیگران در آن ها نقشی نداشته باشند.

نوک هرم: ارتباط با دیگران

قابلیت های ارتباطی یا اثبات خود

عزت نفس:

اعتماد به نفس داشتن، تصمیم گرفتن برای خود است. این نوع اعتماد به نفس همان چیزی است که متخصصان آن را عزت نفس می نامند. یعنی قضاوت خودمان بر اساس ارزش های کلی

بدون عزت نفس به سختی می توانید به خودتان اعتماد کنید. حتی اگر زندگیتان سرشار از موفقیت باشد و همه شما را تحسین کنند اما خودتان برای خود ارزشی قائل نیستید.

عملکردهایتان: اعتماد به نفس

یکی از تعاریف اعتماد همان اعتماد کردن به چیزی دومین بعد اعتماد به نفس یه احساس قابلیت شخصیمان مربوط است. آیا می توان چنین کاری را انجام دهم؟ کاری را به خوبی انجام دادن، پدر و مادر خوبی بودن، کارهای جزئی را به درستی انجام دادن، خوب آشپزی کردن و هرچیزی که به قابلیت های شخصیمان مربوط است.

احساس داشتن شایستگی های فردی، توانایی عمل کردن، تصمیم گیری، اجرا و به سرانجام رساندن برنامه ها، همان چیزی است که آن را به معنای واقعی کلمه اعتماد به نفس می نامند. اعتماد به نفس می تواند خیلی سریع به دست بیاید، به شرطی که از کودکی تشویقمان می کردند یا به محض اینکه کاری انجام می دادیم، تحسین می شدیم.

دیگران: اثبات خود

بدون اثبات خود به دیگری، حتی اگر در ابتدا عزت نفسمان هم بسیار خوب باشد اما بازهم در بلند مدت برای ادامه زندگی کافی نیست.

برقراری رئابط موثر با دیگران، بیان خواسته ها، نیازها و احساساتمان، در صورتی که دیگران کاملا به آن ها گوش دهند و احترام بگذارند، ضروری است.

این سه حوزه مکمل یکدیگرند و همدیگر را همپوشانی می کنند. و اگر یکی از ان ها آسیب ببیند فرد آسیب می بیند.

در ادامه آزمونی در کتاب ارائه  شده است که میزان اعتماد به نفس فرد را مشخص می کند و بر اساس میزان اعتماد به نفس فرد یکی از بخش های کتاب توصیه می شود.

سوالی که پیش می آید این است یا افراد را براساس شخصیتشان قضاوت کنیم یا عملکردشان؟

ارزش شخصی ما با ارزش عملکردهایمان تفاوت دارد.

اگر می خواهید تصور درست و منصفانه ای از خودتان داشته باشید باید به دو توصیه زیر عمل کنید:

  1. به خودتان حق اشتباه کردن بدهید. اما سعی کنید رفتارهای ضعیفتان را اصلاح کنید.
  2. اجازه ندهید دیگران شخصیت شما را قضاوت کنند. هر انسانی ارزش خودش را دارد که با ارزش دیگران متفاوت است. هرچند که باید برای رشد تلاش کرد اما تا اندازه ای که بتوانید خودتان را تحمل کنید. شما مجموعه ای از اعمالتان نیستید و با گذشت زمان، متناسب با محیط و فرهنگ تان پیشرفت می کنید.

دفترچه ممنوع

معرفی کتاب دفترچه ممنوع از آلبا دسس په دس ترجمه بهمن فرزانه

دفترچه ممنوع

دفترچه ممنوع را که می خواندم متوجه شدم زن درون داستان خیلی شبیه من است. با تمام وجودم او را می شناسم. شاید هر کس دیگری هم کتاب را بخواند بگوید:« اوه این زن چقدر شبیه من است».

هرکسی که کتاب را می خواند فکر میکند قهرمان داستان خودش است. این همزاد پنداری، قلم قوی نویسنده را نشان می دهد. آنقدر صمیمی و گرم و صادقانه نوشته است که امکان ندارد کسی آن را باور نکند.

دفترچه ممنوع  داستان زنی است که یک روز برای خودش یک دفترچه می خرد. دفترچه ای که فروشنده نمی خواهد آن را به او بفروشد و می گوید ممنوع است. او آن را از دید همگان پنهان می کند. او دلش نمی خواهد کسی متوجه بشود که چه چیزی در دفترش نوشته است. برای نوشتن دفترچه اش تا دیروقت بیدار می ماند. از وقتی دفترچه در زندگی اش پیدا شده به مسائل طور دیگری نگاه می کند و حتی متوجه شخصیتی می شود که در گذر زمان گم شده بود و عشقی میان او و ریسش بوجود می آید. ترس از پیدا کردن دفترچه اش همیشه با او هست. در این کتاب شخصیت زن در حین نگارش دفترچه دست خوش تغییر می شود اما در نهایت عشق به خانواده و وظایفش در قبال همسر و فرزندانش اجازه نمی دهد که او مرزها را بشکند و متوجه می شود که وجود دفترچه زندگی او را تغییر داده است بنابراین دفترچه را از بین می برد و به همان زندگی سابقش تن در می دهد.

همزاد پنداری من با قهرمان زن داستان به اینجا رسید که متوجه شدم من هم گاهی از کارهای روزانه خسته می شوم. گاهی از خودخواهی فرزند و بی توجهی همسرم خسته می شوم. از اینکه بار تمام وظایف خانه به دوش من هست و نمی توانم در موردشان حرف بزنم خسته می شوم و دلم می خواهد به دفترچه ام پناه ببرم و در آن همه چیز را بنویسم. اما من در زندگی ام تا به این حد ترس از خوانده شدن نوشته هایم را ندارم. از قصد نوشته های صادقانه ام را بدخط می نویسم که کسی نفهمد چه نوشته ام و نوشته ای تایپی ام هم از صداقت کافی برخوردار نیست. اصلا گاهی فکر می کنم اگر بخواهیم آنقدر صادق باشیم که از تمام مکنونات قلبی خود حرف بزنیم فتنه ای به پا می شود. بنابراین حتی به خودم هم دروغ می گویم. البته این روزها دچار تغیر و تحولی شده ام که حداقل می دانم کجا دروغ می گویم و کجا راست می گویم. قبلا این طور نبود. قبل تر دروغ ها به حدی زیاد بود که گاهی خودم هم متوجه نمی شدم شخصیتی که به جامعه معرفی میکنم یک هویت دروغی است. دروغم را باور کرده بودم و فکر می کردم آن شخص حقیقت من است. اما حداقل الان می دانم کجا در حال دروغ گویی هستم. اما در نوشته هایم بهرحال کمی هراس وجود دارد. راستش را بروز نمی دهم و دروغم را به سادگی آب خوردن لاپوشانی می کنم. مثلا دلم می خواهد نوشته هایم خوانده شود اما به خودم دروغ می گویم که نه اهمیتی هم ندارد. حتی اگر خوانده نشود هم، من همچنان می نویسم. دلم می خواهد افراد بخصوصی حتما نوشته ام را بخوانند و نظرشان را به من بگویند. اما حتی جرات ندارم به آن افراد بگویم که نوشته ام را بخوانند. می ترسم متوجه بشوند که چقدر نظرشان برایم مهم است. می خواهم نشان بدهم که برایم اهمیتی ندارد و آن افراد دقیقا مثل بقیه هستند ولی می دانم که اینطور نیست.  خیلی دلم می خواهد یک فرد بخصوص نوشته هایم را بخواند بیشتر از چند بار و بعد نظرش را به من بگوید اما او فقط به دیدن سرسری کپشن ها اکتفا می کند و بعد نظر می دهد. آن وقت دلم می خواهد با پتکی محکم به سرش بزنم و بگویم تو هیچی از نوشته هایم نمی دانی اما فقط لبخند می زنم. نمی خواهم هویت زودرنج و انتقاد ناپذیر درونم بیرون بریزد.

شب ها ساعت که از دوازده شب می گذرد دیگر روی شخصیت واقعی ام کنترلی ندارم و همیشه به دخترم می گویم قبل از دوازده بخوابد که روی دیگرم هویدا نشود. من آنطورها هم که نشان می دهم مهربان نیستم وقتی خسته می شوم مثل کوه آتشفشانی می شوم و هر آن منتظر یک اتفاق هستم تا مواد منفجره ام را به بیرون بریزم. البته شاید همه انسان ها وقتی بیشتر از حد تحملشان انعطاف بخرج می دهند جایی منفجر شوند. زن درون داستان هم به مرز انفجار رسیده بود و میخواست از همه چیز فرار کند اما دوباره به خانواده برگشت مثل کاری که من هر روز می کنم. هر شب که می خوابم برای فرار از تمام خستگی های روزانه به رختخواب پناه می برم و صبح ها با انرژی فراوان دوباره به همان زندگی قبلی بر می گردم.

بهرحال خواندن این کتاب خالی از لطف نیست.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

روز سوم با کتاب جرات داشته باش

۷ مرداد ۱۴۰۰

مطالب این روز از روزهای دیگر کمتر بود اما تجربیات بسیار بود.

تصویر روز سوم از مریم جوینده عزیز

عدم اعتماد به نفس تمامی عرصه های زندگی را مختل می کند.

زندگی حرفه ای

زندگی شخصی

زناشویی

ارتباط های خانوادگی

روابط دوستانه

در این بخش از کتاب به تفصیل در مورد هر یک از این بخش ها مثال های قابل توجهی زده است که خواندن آنها خالی از لطف نیست. اما بچه ها در گروه کتابخوانی مان هرکدام از تجربه های خودشان گفتند شاید بد نباشد که من هم از تجربه های خودم در این زمینه بگویم.

زندگی حرفه ای

بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه در جاهای مختلفی مشغول به کار بودم تا اینکه به این نتیجه رسیدم که نشستن پشت میز و نوشتن تنها حرفه ای است که با روحیات من جور در می آید. همیشه مشکلی وجود داشت اما من نمی دانستم که آن مشکل از چیست. در بعضی جاها کمتر بود و در بعضی جا ها پر رنگ تر . مشکل در دو پست، بسیار پررنگ بود و همین دو شغل مرا به نقطه ای رساند که حالا هستم.

زمانی که در انتشارات بودم، روزهایی که مرتب در حال ارتقای خودم بودم و تمام نرم افزارهای مربوط به ویرایش و گرافیک را یاد می گرفتم، حتی در بخش حسابداری و فروش ایرادات فاکتورهایی که زده می شد را با اضافه کاری بالاخره در می آوردم و گاهی پیش می آمد که هشت شب به خانه بروم، می دانستم مشکلی وجود دارد. هر وقت برای بیان مشکل به اتاق رییس می رفتم، انقدر از مشکلاتی که در شرکت وجود داشت می گفت که جرات بیان مشکل خودم را پیدا نمی کردم. من به سمت مدیریت انتشارات رسیده بودم اما با همان حقوقی که در اول کار به من داده می شد و انگار قرار نبود که تلاش های من نتیجه بخش باشد. در مدتی که در آن انتشارات بودم با جان و دل کار می کردم، ولی حقوقی که می گرفتم رضایت بخش نبود. من متوجه این موضوع نبودم تا پای یک نفر دیگر به شرکتمان باز شد او قرار بود مدیریت ارتباطات را به عهده بگیرد اما برای او حقوقی سه برابر حقوق من در نظر گرفته شده بود. ان هم برای کاری یک سوم کاری که بر دوش من گذاشته شده بود. او خیلی خوب صحبت می کرد و با تمام بخش ها ارتباط داشت و همه به او احترام می گذاشتند و اطلاعات کاریشان را در اختیارش می گذاشتند. آن موقع فهمیدم که مشکل از این است که من آنقدر اعتماد به نفس ندارم که بتوانم برای بهتر شدن شرایط کاری ام درخواستی داشته باشم و همیشه با شرایط بد کاری به دنبال ارائه بالاترین راندمان هستم. بعد از به دنیا امدن دخترم هم مدتی در همان جا مشغول به کار بودم اما چون راندمانم نسبت به قبل کمتر بود از من خواستند که  دوسال مرخصی بدون حقوق داشته باشم و بعد دوسال به شرکت برگردم. اما من تصمیم را گرفته بودم. من با وجود مهارت های بالا و توانایی های زیاد اما هنوز هم از مشکل کمبود اعتماد به نفس رنج می بردم. بله من همچنان دارای اعتماد به نفس پایینی بودم. ماندن در آن شرایط به ضرر من تمام می شد  و من به ناچار با اینکه عاشق کارم بودم اما برای همیشه از آنجا خداحافظی کردم.

کاری که بعدها به خاطر وجود دخترم قبول کردم، سمت مربی پیش دبستانی بود. به خاطر تجربه قبلیم که در حوزه کودک و نوجوان بود فکر می کردم از پس این کار بر می آیم. البته تا حدودی هم موفق بودم. اما اینجا هم دوباره همان سناریو تکرار شد. بعد از مدتی کم کاری های مدیریت با جود من پر رنگ شد . وظایف به دوش من و دیگر دوستانی که دلسوزی بیشتری داشتند، گذاشته می شد و مدیریت به بهانه های مختلف از کار فاصله می گرفت. ما مجبور بودیم چند دسته از وظایف را به طور همزمان انجام بدهیم که به مرور باعث پایین آمدن راندمان کاری می شد. اما در شیفت دیگر این طور نبود. مدیریت همیشه حضور داشت. کمبود اعتماد به نفس از من شخصی مهربان ساخته بود که قادر نبودم مشکلات خودم را بیان کنم و سعی می کردم با آن ها کنار بیایم. با آمدن کرونا و مجازی شدن کلاس ها فرصت بیشتری برای فکر کردن به ضعف های خودم داشتم و به این نتیجه رسیدم تا وقتی که از نظر روحی آدمی خود ساخته با اتکا به نفس و قوی نشده ام دیگر نباید در کارهای گروهی شرکت کنم چون من محکوم می شوم و گروه با بی احترامی همه کارها را به دوش من می اندازد.

زندگی زناشویی

در اوایل زندگی زناشویی به دلیل این که شناخت کافی از همسرم نداشتم و صرفا برای رهایی از فشارهای خانواده، تن به ازدواج داده بودم طبعا مشکلات زیادی داشتم. ما هر دو از دو سیاره متفاوت بودیم. من زنی زود رنج و حساس و رمانتیک بودم که به دنبال عشق در کانون گرم خانواده بودم و همسرم مردی خودساخته با اعتماد به نفس بالا و منطقی بود. رفتار ها و احساسات مرا کودکانه تلقی می کرد و این باعث شده بود که نخواهم از احساستم با او حرف بزنم یا در موردشان دروغ بگویم. گاهی فکر می کردم که ما برای هم ساخته نشده ایم. با وجودی که همسرم مرد فوق العاده ای بود اما مرا درک نمی کرد. اما هیچ وقت به جدایی فکر نمی کردم چون می دانستم مشکل از او نیست. مشکل نداشتن اعتماد به نفس کافی من بود و به محض اینکه  شروع به مطالعه کتاب های خودیاری کردم، اوضاع بهتر شد اما مهربانی ها و از خودگذشتگی های من که ناشی از نبود اعتماد به نفس می شد گاهی با احساس عصبانیت بروز می کرد و مثل کوهی منفجر می شدم. آن موقع بود که می فهمیدم آموخته هایم به هیچ دردی نخورده است و از راه دیگری وارد می شدم. بیشتر از یک سال است که به طور پیوسته بر روی شخصیت خودم کار می کنم و از خودم من بهتری را ارائه داده ام. دیگر از زندگی زناشویی ام ناراضی نیستم و مطمئن هستم که انتخابی که آن زمان انجام داده ام بهترین انتخاب بوده منتها من راه  و روش زندگی کردن در کنار یک نفر دیگر را بلند نبودم و به مرور که آن را یاد گرفتم همه چی خوب و عالی شد و همیشه در مشاوره های دوستانه ام در مشکلات زناشویی می گویم اول از خودت شروع کن اگر خودت را تمام و کمال قبول داشتی و عاری از تمام نقص ها بودی حتما این زندگی لیاقت تو را ندارد اما اگر کم و کاستی ها را دیدی برای رسیدن به مطلوب زندگیت تلاش کن.  چرا که اگر مشکل با تو باشد در زندگی بعدی هم آن را به دنبال خودت می کشی و هیچ وقت احساس رضایت ندارید.

در میان صفحات مجازی این جمله را دیدم که تجربه ام را تصدیق می کرد.

رابطه زناشویی به شادی ارتباط ندارد بلکه به تحول مربوط است.

ژورف کمپل

روابط دوستانه

عدم اعتماد به نفس موجب می شود بی وقفه خود را با دیگران مقایسه کنید. این ارزیابی اضطراب است.

با تمرکز بر نا امیدی های خود، ممکن است دیگر به دوستانتان توجه نداشته باشید. و در نهایت دوستانتان شما را فردی خودخواه می بینند و از شما دور می شوند.

متاسفانه کمبود اعتماد به نفس در این زمینه هم اختلالاتی را بوجود آورده بود و حالا متوجه می شوم که چرا با دوستانی که در دوره های قبل داشتم هیچ وقت احساس صمیمیت نکرده بودم.

و بعد یه مدت رهاشون می کردم. کمبود اعتماد به نفس باعث میشد که از ترس از دست دادنشون نخوام از مشکلاتم باهاشون حرف بزنم و همیشه خودم رو قوی نشون بدم و این باعث می شد که دوستانم ارام ارام از من دور بشوند و من احساس کنم اکه به دوستی که بینمون هست ارزش کافی رو نمی گذارند و بعد از یک مدت رهاشون کنم یا ااین رهایی از جانب آنها صورت بگیره و من را ترک کنند.

اما دوستی هایی که در این چند سال اخیر برایم بوجود آمده بسیار ارزشمند است و بهیچ وجه نمی خواهم آنها را از بین ببرم و با تمام وجود تلاش می کنم تا رابطه ها حفظ بشوند.

این عدم اعتماد به نفس ریشه در کودکیمان دارد. والدیمون ناخواسته رفتاری را انجام می دادند که ما حس خوبی نسبت به خودمان نداشته باشیم و آرام آرام اعتمادمان را نسبت به خودمان از دست بدهیم و مرتب تلاش کنیم که خوب به نظر برسیم و هیچ وقت هم به موفقیت نرسیم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

خودشناسی

خودشناسی از آلن دو باتن

در یونان باستان از سقراط فیلسوف خواستند که لُبِ کلام همه فرامین فلسفی را در یک عبارت خلاصه کند؛ و او در پاسخ گفت: «خودت را بشناس». خودشناسی به این دلیل چنین اهمیتی دارد که فقط بر اساس شناختی دقیق از وجود خودمان است که می‌توانیم تصمیم‌هایی قابل اطمینان بگیریم؛ به‌خصوص در قلمرو زندگی شخصی و زندگی شغلی.

مسیر مطالعه کتاب

مدت ها بود که متوجه شده بود که خیلی از مشکلاتی که در زندگی با آن ها دست به گریبان هستیم  ریشه از عدم شناخت کافی از خود دارد و اگر  خودمان را بشناسیم این مشکلات را می توانیم به راحتی مدیریت کنیم . بنابراین به مطالعه کتاب های خودشناسی روی آوردم. اما جرقه مطالعه این کتاب از یک لایو شبانه صورت گرفت. به دلیل تصوری که از لایوهایی که تا بحال دیده بودم، داشتم. هیچ علاقه ای نداشتم که وقتم را در فضای مجازی به دیدن برنامه لایو کسی اختصاص  بدهم. اما در گفت و گوهای دوستان در مدرسه نویسندگی متوجه شدم که لایوهای شبانه استاد کلانتری به همان خوبی کلاس های صبحشان است بنابراین شروع به شرکت در این لایوها کردم و در یکی از همان لایوها استاد کلانتری راجع به تخصص در یک زمینه صحبت کرد و قرار شد که هر کسی موضوعی را انتخاب کند که بتواند در آن به مدت ده سال فعالیت کند و چیزی برای ارائه داشته باشد. همان روز موضوع خودشناسی که برایم جالب و تامل برانگیز بود را انتخاب کردم اما حتی یک کتاب هم راجع به خودشناسی نداشتم بنابراین سریع با یک جستجوی سریع در فضای نت این کتاب را خریدم. اما کتاب را نخواندم. به خاطر این که چند روز بعد کتاب دیگری در همین رابطه به دستم رسید و مجبور بودم در مدت محدودی آن را بخوانم. بنابراین کتاب در گوشه ای انداخته شد تا اینکه در یکی از جلسات سمپوزیوم توسعه فردی استاد از ایجاد باشگاهی که مدیریتش را به عهده گرفته باشیم صحبت کرد. با اینکه ساخت باشگاه به دلایل تجربه های ناگوار قبلی برایم سخت بود، اما بر ترسم فائق آمدم. باشگاه کتاب خوانی ام را با هدف ارتقای مهارت پخت کیک و شیرینی در کنار رشد شخصی در جوار گروهی که رشد را تشدید می کرد، تاسیس کردم. بنابراین سه کتاب اثر مرکب، خرده عادت ها و خودشناسی را به اشتراک گذاشتم که کتاب خودشناسی از آلن دو باتن در نظرخواهی بر دیگر کتاب ها پیشی گرفت و این گونه در مسیر مطالعه این کتاب قرار گرفتم.

این کتاب چه می گوید:

برایمان پیش آمده است که سرگردان شده، آشفته و نگران شده و بعضی وقت ها بدون هیچ دلیلی غمگین باشیم. تمام این احساسات ناگوار به این دلیل است که از خودمان خبر نداریم.

پژوهش ها حاکی از آن است که پژوهش و یادگیری درباره ی یک سیاره دیگر برای مان از تلاش برای فهم لایه های مغز خودمان راحت تر است.

به این دلیل که ساختار ذهن ما طوری است که تنها برای تصمیم گیری های سریع و غریزی تکامل یافته است و دیگر به شکنندگی عاطفی ما بستگی دارد.

وقتی که ما نخواهیم تصویر خودمان را در ذهن خود خراب کنیم قطعا تلاشی هم برای  شناخت خود نمی کنیم. اما باید توجه داشته باشیم که اگر خودمان را نشناسیم بایستی هزینه های بالایی را بپردازیم.

ما دارای دو ضمیر خودآگاه و نا خودآگاه هستیم. چیزی که در دسترس مستقیم ما است، ضمیر خودآگاه ما می باشد. اما ضمیر نا خودآگاه ما در سایه قرار دارد که گاهی با بروز علائمی همچون دیدن رویا، لغزش زبان، ایجاد اضطراب، آرزو و ترس خودش را نشان می دهد.

بلوغ یعنی تلاش مداوم برای تبدیل ناخودآگاه به خود آگاه باری شناخت خود

ما با خودشناسی می خواهیم به این بلوغ برسیم.

بخش بزرگی از ناخودآگاه ما چیزهای پردردسری است که خودمان از واکاوی دقیق آن ها شرم داریم.

لازم است احساسات و امیال خود را مدیریت کنیم، آنها را واکاوی کنیم و با بروز آنها از مشکلات بعدی جلوگیری کنیم. اگر بخواهیم آن ها را پنهان کنیم و آنها را سرکوب کنیم، آنها به شکلی بدتر خودشان را نشان می دهند.

توجه داشته باشید که وقتی احساسات بد می خواهند جلوه کنند ضمیرخودآگاه با تغییر کانون توجه خود به جای دیگر از مخمصه فرار می کند.

این مکانیسم چطور عمل می کند؟

نزدیک شدن احساسات بد باعث تغییر کانون توجه ضمیر ناخوداگاه شده و از مخمصه فرار می کند. بنابراین ما به کند و کاو ذهن نمی پردازیم و به نوعی از تصوری که از خود داریم محافظت می کنیم و می خواهیم تصور خومان خراب نشود.

احساساتی که نادیده گرفته می شوند از بین نمی روند بلکه در لای های ذهن پرسه می زنند و انرژی خود را به صورت تصادفی  بین عواطف مجاور خود پخش می کنند.

 اکثر اعتیادها پیامد احساسات بد قلق و سمجی هستند که راهی برای رسیدگی به آن ها پیدا نکرده ایم.

بنابراین با شناخت خود رابطه های بهتری پیدا کرده، استعدادهایمان را شکوفا کرده و به دستاوردهایی می رسیم که برایمان مفید است.

برای شناخت خود لازم است که مراقبه ی فلسفی داشته باشم.

مراقبه ی فلسفی

بخش بزرگی از آشفتگی های ذهن ما ناشی از افکار و احساساتی است که برای ملاحظه، بررسی و گره گشایی از آن ها وقت و توجه کافی صرف نشده است.

در مراقبه فلسفی زمانی از روز را که کار خاصی نداریم سه سوال را از خود پرسده و به ان جواب می دهیم.

  • الان بابت چه چیزی مضطربم؟
  • الان بابت چه چیزی ناراحتم؟
  • الان بابت چه چیزی هیجان زده هستم؟

اضطراب

واکاوی هدفمندانه اضطراب ها منجر به از بین رفتن عصبانیت و دلشوره می شود. خیلی از اضطراب های ما هیچ منشا بیرونی ندارد. بازی خیال با وخیم ترین عواقب احتمالی بهترین راه خنثی کردن دل نگرانی هاست.

در تمرین کاهش اضطراب حداقل ۸ مورد را که نسبت به انها اضطراب دارید لیست می کنید  و بعد دو نوع کار می توانید برای رهایی از اضطراب ها انجام دهید یکی گره گشایی عملی و دیگری عاطفی. در تمرین عملی سعی می کنید راهکارهایی را ارائه دهید که در رابطه با آن مورد، دلشوره شما را از بین ببرد.

مثلا در رابطه با مدرسه فرزندتان نگران هستید. به جای اینکه بخواهید مرتب حس اضطراب را با خود حمل کنید می توانید با چند کار ساده ان اضطراب را کاهش دهید.

در گره گشایی عاطفی حس اضطرابتان در آن مورد را بیشتر توضیح داده و با جزیات برای خودتان شرح دهید. بعد از آن به حس رهایی می رسید.

ناراحتی

شاید زمانی که این پرسش را از خودتان می کنید  احساس نکنید که از چیزی ناراحت باشید اما انسان تقریبا همیشه از یک چیزی ناراحت است. چرا که ما به شدت آسیب پذیر هستیم و زندگی مدام ما را در برابر تیرهای کوچکی که از اطرافیات بدون هیچ منظوری پرتاب می شود قرار می دهد.

توجه داشته باشید که دم نزدن از درد و رنج در مراودات اجتماعی آن ها را بیشتر می کند.

و غصه های نادیده شده کل روان ما را غرق در افسردگی می کند.

موقعی که می خواهیم غم های درونمان را واکاوی کنیم بایستی نقاب شجاعت را از صورتمان برداریم و اقرار کنیم که واقعا مشکلی وجود دارد.

غمی که درون ما وجود دارد بی دلیل نیست منتها ما اجازه نمی دهیم که دلایل آن را احساس کنیم.

در تمرین تفسیر ناراحتی در کوتاه ترین زمان ممکن و بدون توجه به این که چقدر ناراحتی هایتان کم اهمیت است آن ها را فهرست کنید.

ذهن و دلتان را آزاد بگذارید تا هرچیزی که مثلا عصبانی تان می کند نام ببرید. در این بخش از کتاب قرار نیست راه حلی برای ناراحتی هایمان پیدا کنیم فقط می خواهیم اجازه دهیم که انها ابراز وجود کنند.

هیجان

وقتی تلی از هیجان وارسی نشده در وجودمان شکل گرفته باشد، ذهن ما تحت تاثیر آن ها دچار انسداد می شود.هیجان یک نوع شگفت آور از تابلوی راهنماست که مسیر را به ما نشان می دهد . اما اگر به این هیجانات توجه نکنیم و فرصتی برای تجزیه و تحلیل آن ها نداشته باشیم،  فرصت برای رشد و پیشرفت را از دست می دهیم.

تمرینی که در این مورد باید انجام دهیم این است که خیلی سریع چند موردی را که بعد از  مراقبه ی قبلی توجه شما را به خود جلب کرده فهرست کنید. مثل لحظه های حسادت، خیال پردازی و …

و بعد سوال هایی از خودمان در مورد فهرست بپرسیم که منجر به کشف و تجزه و تحلیل این هیجانات شود.

مراقبه فلسفی معجزه نمی کند اما فرصتی را پدید می آورد که افکار خود را بشناسیم و به آن ها نظم و سامان بدهیم.  دیگر از محتوای ذهن خود نمی ترسیم. آرام تر می شویم. کمتر می رنجیم و مسیر زندگی برایمان روشن تر می شود.

روز دوم

هویت عاطفی:

هویت عاطفی وجهی از شخصیت ماست که ترس ها و آرزوهایمان از طریق آن خود را آشکار می کنند و سایر وجوه شخصیت ما تحت تاثیر آن به رفتار منفی و مثبت دیگران واکنش نشان می دهند.

هویت عاطفی ما با وجوه شخصیتی زیر ساخته می شود که شدت، ضعف و نوع آرایش این چهار ویژگی شخصیت ما را شکل می دهد.

  • خویشتن دوستی
  • صداقت
  • روابط
  • اعتمادیا توکل

خویشتن دوستی

بیشترین معنای هویت عاطفی در عشق به خویشتن خلاصه می شود. کیفیت این مقوله تعیین می کند که شخص چقدر خودش را صمیمانه دوست دارد. اینکه چقدر می تواند خودش را ببخشد یا بپذیرد و در رویارویی با مخالفت ها و بدبیاری ها ثابت قدم بماند.

خویشتن دوستی محترمانه به معنای خودخواهی نیست، بلکه احساسی حاکی از احترام شایسته به خودمان است.

صداقت

یکی دیگر از مولفه های هویت عاطفی صداقت است. هرچه میزان این ویژگی در شخص قوی تر باشد راحت تر می تواند آگاهانه به افکار دشوار و حقیقت های دردسرآفرین در ذهن خود اقرار کند، آن ها را عاقلانه حلاجی کرده و جدی بگیرد.

اینکه تا چه اندازه می توانم خود واقعی ام را بپذیرم؟ چه اندازه به سلامت روانم مطمئن هستم؟ آیا می توانم بدون ترس گوشه کنار ذهن اشوب زده خودم را جستجو کنم؟ آیا قادر به پذیرش اشتباهات خودم هستم؟ آیا می توانم به داشتن حس حسادت، غم و غصه و بهم ریختگی اعتراف کنم؟

روابط

گام بعدی در شناخت دقیق هویت عاطفی بررسی شیوه ی برقراری ارتباط ماست. اینکه بتوانیم رنجش خودمان را در قالب کلماتی بیان کنیم که دیگران متوجه منظور ما بشوند و دردمان را نشان بدهیم تا جایی دیگر بروز نکند.

بیان احساسات در لحظه رنجش به میزان این جنبه از هویت عاطفی ما بستگی دارد. این که قادر باشیم به راحتی از احساست خود حرف بزنیم و با سکوتی ستیزه جویانه و ظاهری اخمو و بد عنق با دیگران جنگ نکنیم. پذیرش این که دیگران ذاتا بد یا نادان نیستند و می توان ان ها را اموزش داد و لزومی ندارد که در تمام شرایط درک شویم به میزان این جنبه از شخصیت ما بستگی دارد.

اعتماد

منظور از اعتماد در مبحث هویت عاطفی این است که ما از روی غریزه خودمان، دیگران و دنیای اطرافمان را بی خطر می دانیم یا خطرناک.

در بخش بعدی پرسش نامه ای تهیه شده است که جواب گویی به آن و بررسی نتایج نشان می دهد که کدام ویژگی بر ما غالب تر است.

هویت عاطفی از کجا می آید؟ چرا ما این هویت را داریم و نه هویت عاطفی دیگر

بررسی ها نشان داد که هویت عاطفی میراثی است که از گذشته به ما رسیده است. رفتار های والدین و اطرافیانمان در میزان شکل گیری این هویت نقش اساسی داشته است. میراث عاطفی ما در شرایط عجز و ناتوانی محض شکل گرفته  و به ما رسیده است. سال های آغازین برای ما دوره آسیب پذیری شدید بوده است که ما به کلی دستخوش جو غالب بودیم.

از دید یک روانکاو همه ما پیوسته در معرض خطر انتقال الگوهای رفتاری و احساسی از زمان کودکی تا الان هستیم.

در بلوغ عاطفی ما با رضایت خاطر می پذیریم که ما در انتقال های متعددی دخیل هستیم و تصمیم می گیریم که آنها را عاقلانه واکاوی و تفکیک کنیم. بزرگ شدن به این معنی است که با فروتنی تمام مسئولیت خود را در تک تک موقعیت ها بپذیریم و خودمان را با دقت بیشتر زیر نظر بگیریم تا بتوانیم منصفانه و بی طرفانه قضاوت کنیم.

در واقع با کمی تدبیر می توانیم ریشه مشکلات را یافته و متوجه بشویم که در کدام حوزه های زندگی بایستی با احتیاط بیشتر رفتار کنیم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

جرات داشته باش. روز دوم

تصویر ذهنی کشیده شده از کتاب توسط مریم جوینده

روز دوم ۵ مرداد ۱۴۰۰

زمانی که از عدم اعتماد به نفس رنج می بریم. در روابطمان با دیگران به مشکلاتی برمی خوریم که در این بخش از کتاب به پنج مشکل عمده اشاره شده است.

اولین مشکل: نیازها و مشکلات خودتان را مطرح نمی کنید.

چندبار برایتان پیش آمده است که به دنبال آدرسی باشید اما آن را از کسی نپرسید و مرتب یک خیابان را بالا و پایین کنید تا به مکان مورد نظر برسید. برای من که زیاد پیش آمده است.

چندبار برایتان پیش آمده که فروشنده مابقی پولتان را پس ندهد و شما هم هیچ اعتراضی نکنید. متاسفانه این مورد هم برایم پیش آمده است.

چندبار برایتان پیش آمده که در اتوبوس ا وضعیت صندلیتان ناراضی باشید اما نتوانید به کمک راننده بگویید جایتان را عوض کند، وحشتناک است اما این مورد هم به دلیل دانشجو بودن در شهر دیگری برایم زیاد پیش آمده است و هزاران مشکل ناراحت کننده دیگر که می توانستم تنها با یک درخواست کوچک آن را حل کنم.

دومین مشکل: زمانی که مساله ای شما را آزار می دهد جرات بیان آن را ندارید.

از ترس واکنش های دیگران انتقادهایتان را برای خودتان نگه می دارید. بنابراین دیگران همچنان به رفتارهایشان ادامه می دهند و شما هم با آزردگی خاطر از اینکه جواب آن ها را نداده اید، از خودتان ناراضی هستید. و این نارضایتی به حدی زیاد می شود که فنجانتان پر می شود و شما پرخاشگر و زودرنج می شوید.

در گذشته زمانی که از وضعیتی ناراحت بودم به دلیل اینکه نگران می شدم که نکند با بیان آن کسی را برنجانم مدت ها آن وضعیت را تحمل می کردم و آخر سر در حالی که  از خودم عصبانی و ناراحت بودم، گوشه ای می نشستم و گریه می کردم. و جالب این بود که وقتی کسی علت ناراحتی ام را می پرسید بازهم نمی توانستم علت واقعی اش را بگویم و چیز دیگری می گفتم و احمق  هم جلوه می کردم.

سومین مشکل: نه گفتن برایتان سخت است.

دیگران می خواهند از شما سوء استفاده کنند و از حد و حدودشان فرا تر می روند. از سوی دیگر خودتان هم نمی دانید که جایگاه آن ها و خودتان کجاست. زیرا عادت ندارید با آن ها مخالفت کنید. عواقب این مساله می تواند بسیار جدی باشد.

همیشه این شما هستید که به دیگران خدمت می کنید و هیچ وقت هم کسی برای شما جبران نمی کند.

این رفتار تصویر خوبی از شما ارائه می دهید شخصی مهربان و اجتماعی اما شما خودتان را یک احمق می دانید.

مرزهای حریم خصوصی تان دیگر واضح نیست و دیگران شما را وادار می کنند بیش از حد خودتان کار کنید

روابط جنسی شما هم مخاطره آمیز می شود. بی آنکه بخواهید به هر رابطه ای تن در می دهید.

یکی از مسائلی که در تربیت کودکان  امروزه خیلی به آن اشاره شده است این است که توانایی نه گفتن را به کودکانتان بیاموزید و از آن ها کودکی مطیع و حرف شنو بار نیاورید. شاید امروز در مواجه با کودکی که به شدت استقلال عمل دارد و خیلی از درخواست های شما را رد می کند و جواب منفی به شما می دهد اذیت بشوید اما مطمئنا آن کودک در آینده با چنین مشکلاتی روبرو نمی شود که دیگران بخواهند از او سوء استفاده کنند و او احساس بدی نسبت به خودش داشته باشد. 

وقتی نه نمی گوییم دورباطلی شکل می گیرد.

 چرا نمی توانیم نه بگوییم؟

به دلیل افکار نسنجیده ای که به ذهنمان می رسد نه گفتن را تمرین نمی کنیم:

  • دیگران نه گفتن را بد می دانند.
  • باعث دعوا می شود
  • اگر از من چیزی بخواهند باید انجام دهم
  • نه گفتن خودخواهی است
  • برای نه گفتن باید توجیه و دلایل خوبی داشت
  • اگر همان موقع نه نگویم بعدا خیلی دیر می شود

چهارمین مشکل: وقتی به شما حمله می شود از خودتان دفاع نمی کنید.

اگرفکری برای این مشکل نکنید در تغییر مسائل احساس ناتوانی می کنید و به خودتان می گویید هر کاری هم بکنم اتفاقی نمی افتد چه انتقاد کنم چه سکوت هیچ چیزی تغییر نمی کند.

روانشاناسان به این مساله درماندگی آموخته شده می کنند و این درماندگی آموخته شده می تواند منجر به افسردگی شدید شود.

عدم دفاع از خود  عواقبی را در زمینه های مختلف در پی دارد:

  • تحقیر شدن درجمع
  • هجوم اشخاص پرخاشگر و پر توقع به سمتتان
  • بی ارزش شدنتان چون دفاع از خود را بلد نیستید.
  • دوری کردن از هرچیزی که ممکن است باعث نزاع شود.
  • بیان نکردن عقایدتان

وقتی به دلیل کارهایی که می کنید یا برای رفتارهایتان از شما انتقاد می کنند، بهتر است صبور باشید. اما وقتی به آنچه هستید، یعنی شخص شما، حمله می شود باید از خودتان دفاع کنید.

همه ما باید به سلامت روانمان توجه کنیم و به هیچ کس اجازه ندهیم تصور ما از خودمان را نابود کند. اگر چنین چیزی را اجازه بدهیم کمبود اعتماد به نفسمان تشدید می شود.

و یاد بگیرید که بدون پرخاشگری از خودتان دفاع کنید. پاسخ های پرخاشگرانه ب سرعت منجر به درگیری می شود.

پنجمین مشکل: به اندازه کافی برای خودتان ارزش قائل نمی شوید.

شما کار خوبی انجام داده اید اما وقتی از شما تعریف می کنند کارتان را نادیده می گیرید.

در برخورد با دیگران بسیار محتاط هستید. توانایی هایتان را بروز نمی دهید و به جای خودتان به دیگران بها می دهید.

این عدم ارزش قائل شدن ها به خاطر پیش داوری هایی است که در ذهنتان دارید:

خودپسندانه است

طبیعی هست که باید کار درست را انجام داد

به جز کمال مطلوب هیچ چیز قابل توجه نیست

اگر بیش از حد برای خودم ارزش قائل بشوم دیگران را سرکوب می کنم

حسادت و دشمنی ها را بر می انگیزم

عدم اعتماد به نفس تمامی عرصه های زندگیتان را مختل می کند.

اگر همیشه اعتماد به نفس خوبی داشتیم هم باید هر روز تمرین کنیم که در تمام طول زندگیمان  آن را حفظ کنیم.

جرات داشته باش از فردریک فانژه- روز اول

جرات داشته باش از فردریک فانژه

راه های افزایش اعتماد به نفس

روز اول ۴ مرداد ۱۴۰۰

کتاب های خودیاری، کتاب هایی نیستند که ما برای سرگرم شدن به سراغ آن ها برویم. هرکس بنا به دلایل خاص خودش سراغ این کتاب ها می رود. سال ها بود که از مشکل عدم اعتماد به نفس رنج می بردم، با این وجود حتی جرات اعتراف به این مشکل را هم نداشتم و نتیجه اینکه کاری برای درمان آن نمی کردم. فقط هر روز که می گذشت این مشکل، تشدید می شد. زمانی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم، به دنبال کار مناسب نبودم. با مراجعه به یکی دو جا و شنیدن کلمه نه به طور کلی از کار منصرف شدم. فکر می کردم به خاطر نداشتن مهارت های لازم است که کار مناسبی نمی یابم و مرتب سعی می کردم مهارت هایم را بالا ببرم. اما دنیا مدام در حال تغییر است. در حالیکه من در زمینه ای به دنبال کسب مهارت بودم، کارفرما ها مهارت دیگری را طلب می کردند. اما چیزی که من نمی دانستم این بود که وقتی مثل یک بازنده وارد یک شرکت می شوم و به دنبال کار هستم، کارفرما آن را می بیند و هیچ کارفرمایی نیروی بازنده نمی خواهد. من سال ها از ابراز خودم می ترسیدم. همیشه فکر می کردم به قدر کافی خوب نیستم و همین باعث شده که نتوانم در کارم موفق باشم اما دوستانی داشتم که در سطح پایین تری نسبت به من بودند و در زندگی کاریشان به شدت موفق شدند و من تا مدت ها فکر می کردم که من ضعیف بوده م و آن ها حتما از من بهتر بودند و یا شاید محیطی که آنها در آن بودند ضعیف تر از مهارت های آن ها بود اما تصورم به شدت اشتباه بود.

من از مشکلات خودم به خاطر این که می ترسیدم دیگران را ناراحت کنم و دیگر کسی مرا دوست نداشته باشد، حرف نمی زدم. من از بیان خواسته های کوچکم از هم عاجز بودم. در دوران دبیرستان و راهنمایی می دانستم پول توجیبی من خیلی کم است و من  هیچ وقت نمی توانستم چیزی برای خودم تهیه کنم. اما هیچ وقت نتوانستم به پدرم بگویم که پول توجیبی ام کم است و آن ها خودشان باید حدس می زدند که چه مشکلی دارم. همیشه به درخواست های دیگران بله می گفتم و فکر می کردم که اگر نه بگویم دیگر آن دختر مهربان و دوست داشتنی نیستم و همین بله گفتن ها زندگی مرا تا حدی نزول داده بود که از خودم متنفر شده بودم. همه به نوعی از من سوء استفاده می کردند. وقتی وارد رستوران می شدم اگر غذایم خوب نبود جرات نداشتم شکایت کنم و من بالاخره فهمیدم همه این ها به خاطر این است که من اعتماد به نفس لازم را نداشتم و باید آن را افزایش می دادم. وقتی قرار شد سومین کتاب را با گروه مهر و ماه بخوانیم از بین دو کتاب پیشنهادی این کتاب بود که برایم جالب بود چون باید من جرات پیدا می کردم. البته می دانم که در یک سال گذشته من تغییرات فاحشی نسبت به گذشته داشته ام و همین تغییرات هم بوده که باعث شده که با ترس هایم کنار بیایم و بپذیرم که اعتماد به نفس ندارم و برای درمان آن به دنبال راهی باشم. سطر به سطر این کتاب تمام مشکلاتی که در گذشته نه چندان دور و تا حدودی در وضعیت حال گریبان مرا گرفته پیش رویم مانند نوار ویدیویی نشان می داد و حالا که درد را می دانم با خواندن این کتاب به فکر درمان آن هستم.

چه مطالبی  در کتاب می خوانیم؟

قبل از هرچیزی باید بدانید که این کتاب طوری نوشته شده که لازم نیست از ابتدا شروع به خواندن آن کنیم و هرکسی می تواند بستگی به نیازش به سراغ فصل های دیگر برود. کسی که مشکل را می داند می تواند به سراغ فصل درمان برود و لازم نیست برای شناخت مشکل تمام فصل اول را بخواند.

کتاب در سه بخش کلی نوشته شده است:

بخش اول : مکانیسم های کمبود اعتماد به نفس را نشان می دهد.

بخش دوم: پیش داوری هایی که باعث این کمبود اعتماد به نفس شده است را معرفی می کند.

بخش سوم: درمانی برای کمبود اعتماد به نفس پیشنهاد می شود.

گزارش تصویری از مریم جوینده

بخش اول

اثرات کمبود اعتماد به نفس

کمبود اعتماد به نفس زندگی ما را مسموم می کند و روی تمام جنبه های زندگی ما تاثیر می گذارد.

  • مانع انجام کارها
  • مختل شد روابط با دیگران
  • مختل شدن زندگی کاری
  • مختل شدن زندگی زناشویی
  • مختل شدن روابط خانوادگی

کمبود اعتماد به نفس باعث می شود آنچه را که می خواهید یا می توانید انجام ندهید.

کمبود اعتماد به نفس از یک مکانیسم نشئت می گیرد. هر مکانیسمی می تواند معکوس شود و از یک دور باطل به دور مطلوب تبدیل شود.

برای معکوس کردن این دور باطل کتاب یک راهکار ارائه داده است که کاری را انتخاب کنیم که شانس موفقیت آن زیاد است و برای این کار حوزه ای را انتخاب کنیم که در آن مسلط هستیم. به این طریق دورباطل شکست را به دور مطلوب موفقیت تبدیل می کنیم که باعث افزایش اعتماد به نفس می شود.

زمانی که فرد در دورباطل شکست می افتد از همان ابتدا به خود می گوید من موفق نمی شوم. درنتیجه از همان ابتدا شکست را پیش بینی می کنید. ترسی که  از فکر شکست در ذهن او وجود دارد اجازه عمل کردن به او نمی دهدو بنابراین بدون هیچ تلاشی عقب نشینی می کند و بنابراین به چیزی که می خواهد نمی رسد. وقتی به خواسته هایش نمی رسد احساس بی ارزشی می کند و به خاطر ان شرمنده شده و مدام خودش را سرزنش می کند. و آن فرضیه ابتدایی هرگز موفق نمی شوم تقویت می شود و دوباره برای کارهای بعدی هم دچار چنین حسی می شود.

بنابراین مهمترین عاملی که مانع رسیدن به موفقیت می شود ترس از عدم موفقیت است.

کمبود اعتماد به نفس زندگیتان را نابود می کند.

چگونه؟

مکانیسم کمبود  اعتماد به نفس چطور عمل می کند؟

  • جرات ندارید دست به عمل بزنید
  • تمایل به فرار دارید
  • شکست ها را تلنبار می کنید
  • خودتان را مخفی می کنید.
  • از همه چیز اجتناب می کنید.

فردی که اعتماد به نفس ندارد به طور کلی پنج دسته از احساسات منفی را تجربه می کند که همان ها مانع از آن می شود که کاری را صورت دهد.

  • اندوه، دلسردی، نا امیدی و حقارت از اینکه خوب نبوده و کاری نمی تواند صورت بدهد.
  • ترس یا نگرانی از موفق نشدن
  • احساس گناه، سرزنش پیوسته خود و مقصر شمردن خود
  • شرمساری و ترس از نا امید کردن دیگران
  • احساس طرد شدن، جدا بودن و خارج شدن از گروه

داشتن هر کدام از این احساسات به این دلیل است که شما تصور خوبی از خودتان ندارید.با کناره گیری و کم ارزش جلوه دادن خود، دیگران هم اهمیتی به شما نمی دهند و به همین دلیل است که باید یاد بگیرید که برای خودتان ارزش قائل شوید.

روز دوم ۵ مرداد ۱۴۰۰

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

گزارش فصل یازدهم، دوازدهم، سیزدهم و چهاردهم از کتاب خواستن، توانستن نیست.

فصل یازدهم: برای رسیدن به اهدافتان رشد کنید.

فراتر از سطح مهارت های خود به رقابت بپردازید.

رقابت با افرادی در سطح خودتان، فرایند پیشرفت را اندک و کند می کند. بهتر است با افرادی بسیار بالاتر از سطح مهارت های خودتان به رقابت بپردازید.

مطلب بالا تا حدودی درست است البته به این شرط که  روحیه جنگ جویی داشته باشید و خیلی زود نا امید نشوید. من در دوران ابتدایی و راهنمایی جزو دانش اموزان زرنگ و تیزهوش مدرسه بودم اما در دبیرستان در مدرسه ای بودم که همه نخبه بودند و خیلی زود متوجه شدم که تلاش هایم  هرچقدر هم زیاد و مستمر  بازهم نتیجه بخش نیست و آنها از من جلوترند. چیزی که من آن زمان نمی دانستم این بود که آن ها مربی خصوصی داشتند و تحت آموزش های بیشتری نسبت به من بودند. در واقع محیط ان ها با محیطی که من در ان پرورش یافته بودم و همه چیز را با تکیه بر توانایی های خودم پیش می بردم فرق داشت. بهرحال رقابت با ان افراد در سطح بالا باعث نا امیدی و احساس ضعف شده بود و من دیگر در سطح خودم هم عمل نمی کردم.

انگیزه ی خود را به محیط هایی با فشار بالا برون سپاری کنید. اگر یک رقابت کننده واقعی باشید، همیشه فشار برای حمله و پیروزی را در خود حس می کنید. برای رسیدن به موفقیت تلاش می کنید، خودتان هدفمندانه موقعیت هایی خلق می کنید که حتی فشار را بالاتر هم می برد و آن قدر شما را به چالش می کشد که ثابت شود از عهده آن بر می آیید.

 تیم گراور

سیگنال هایی که شما از محیط خود دریافت می کنید بیش از دی ان ای که همراه با آن زاده می شوید، مسئول ساختار ژنتیکی شما هستند.

افراد موفق بر اساس شرایط فعلی خود تصمیم می گیرند. در حالی که افراد موفق بر مبنای چیزی که خواهان آن هستند تصمیمات خود را اتخاذ می کنند.

رقابت کردن با تعداد زیادی رقیب در سطح متوسط انرژی بیشتری از شما می گیرد اما صرف انرژی و عمل در بالاترین سطح ممکن چیز دیگری است.

رقابت را عمومی کنید.

رقابت کردن قوی ترین راه برای بیرون کشیدن بهترین عملکردها از درون افراد است.

اینکه افراد زیادی شاهد رقابت شما باشند، عملکرد در سطح پایین را غیر ممکن می سازد و شما تلاشتان را برای نشان دادن بالاترین عملکردتان انجام می دهید.

یادگیری مبتنی بر زمینه

یادگیری مبتنی بر زمینه در موقعیتی اتفاق می افتد که دانش در بستری از همکاری و استفاده کاربردی کسب می شود نه اینکه اطلاعات توسط یک معلم ارائه شود.

برای کسب چنین دانشی کارآموز در موقعیتی شبیه زندگی واقعی قرار می گیرد، نه فقط کارهای تئوری.

در دوره تابستانی که برای بچه های موسسه خلاقیت گذاشته بودم، به جای آموزش های طبق روال بچه ها را در موقعیت های مختلف قرار می دادم. یک بار آن ها را به نجاری بردم و انجا خودشان کارهای ساده ای را انجام دادند و از نزدیک با کار یک نجار و ابزارها ی آنها آشنا شدند. هفته ای یک بار هم کارهای مربوط به آشپزی های ساده را انجام می دادیم. یکی از دانش اموزان من که سه سال بیشتر نداشت به گفته مادرش بعد از اتمام کلاس ها همیشه خودش در خانه آب پرتغال تهیه می کرد و تخم مرغ کوکو و کیک را او طوری می شکست که مادرش تعجب می کرد.

یادگیری از طریق انجام دادن فعالیت ها بسیار کارآمدتر از نشستن در یک فضای انتزاعی و استریل و خواندن کتاب های درسی به سیاق فضاهای آموزشی رسمی است.

یادگیری مبتنی بر زمینه علاوه بر اینکه بسیارکاربردی، مرتبط و تجربی است. بسیار کارآمد هم می باشد.

خلاصه ای از عملکرد مبتنی بر زمینه

  • یک مفهوم را به صورت سطحی فرا می گیرید.
  • آن مفهوم را به طور عملی در سناریوی جهان واقعی تمرین می کنید تا درک شما کامل شود.
  • تمرین را بارها و بارها با شدت بیشتر و در بازه های زمانی کوتاه تر تکرار می کنید تا در وجود شما اتوماتیک شود.
  • آموزش و بازخورد بیشتری برای ارزیابی دانش و مهارت خود دریافت می کنید.

یادگیری صحیح تغییری همیشگی در شناخت یا رفتار ایجاد می کند. گردآوری اطلاعات یادگیری نیست.

اگر می خواهید مهارتی را سریع کسب کنید باید خودتان را در آن غرق کنید و هر آنچه می آموزید فورا به کار ببرید.

برای انجام و یادگیری مهارت یک مربی خصوصی خوب بگیرید. اگر برای بدست آوردن چیزی هزینه نکنید، خیلی هم به آن اهمیت نمی دهید.

اگر روی خودتان سرمایه گذاری نکنید آن وقت چیزی از زندگی عایدتان نمی شود.

در مساله رشد شخصی سرمایه کردن ده درصد از در آمدتان بر روی خودتان صدبرابر یا بیشتر از آن سرمایه را به شما باز می گرداند.

اهداف عای نیازمند مربی های عالی هستند. اگر در مهارتی مشکل دارید به خاطر این است که در آن مهارت از مربی با کیفیتی بهره مند نشدید.

اگر نتایج دلخواهتان را بدست نمی آورید برای این است که به اندازه کافی روی نتیاج سرمایه گذاری نمی کنید.

***

فصل دوازدهم

محیط خود را طبق کاری که می خواهید، انجام دهید تغییر دهید.

عنوان فصل را چند بار می خوانم تا متوجه بشوم که قضیه از چه قرار است و به این نتیجه می رسم که محیط باید با رفتارمان سازگاری داشته باشد.

یک محیط مناسب باید موقعیت مناسب روحی انجام آن کار را در ما ایجاد کند. دوستی داشتم که به آشپزی و شیرینی پزی علاقه خاصی داشت و می خواست از این راه کسب در امد کند. او از آشپزخانه کوچک خانه خود شروع کرد اما هربار چیزی را به آشپزخانه ش اضافه کرد. آخرین باری که او را در آشپزخانه اش دیدم یک فر صنعتی، یک یخچال بزرگ و یک همزن برقی بزرگ داشت در حالی که با علاقه فراوانی همچنان مشغول گرفتن سفارش های فراوان بود.

محیط های سنتی دیروز دیگر برای هر نوع کاری عملکرد و بهره وری بالایی ندارند و رویکرد سنتی هشت ساعت کار روزانه ساختار بسیار ضعیفی برای بهره وری بالا دارد. در جهان کار دانش محور امروز، این رویکرد جواب نمی دهد.

انجام یک کارخلاقانه مستلزم یک تمرکز جدی و شدید بین یک تا چهارساعت و سپس ذهن آزاد در محیطی متفاوت ست.

ایده های خلاقانه وقتی روی صندلی به مانیتور زل زده اید به سراغتان نمی آید.

اسکات برن باوم

وقتی حرف از کار خلاقانه و ذهنی پیش می آید به جای کار طبق هنجارهای اجتماعی قراردادی که از شما می خواهد هشت ساعت در روز کار کنید،  تنها در بالاترین سطح انرژی خود کار کنید.

سه ساعت ابتدایی روز شما با ارزش ترین زمان برای بالاترین عملکرد است.

ران فریدمن

معمولا ما پنجره ای سه ساعته داریم که در آن واقعا، واقعا تمرکز داریم.

قشر جلو مغزی بلافاصله بعد از خواب فعال ترین و خلاق ترین وضعیت را دارد.

یک تمرین مفید برای جذب دستاوردهایی که در حین خواب تجربه کرده اید این است که به محض بیدار شدن آنها را یاداشت کنید.

هرگز بدون اینکه چیزی از ناخودگاه خود بخواهید به خواب نروید.

توماس ادیسون

وقتی از بیداری  به خواب می روید، امواج مغز شما از حالت فعال بتا به آلفا و سپس به تتا می رود و به تدریج که به خواب می رویم به مرحله دلتا می رسد. در بخش تتا ذهن شما بیشترین دریافت را برای شکل گیری دوباره الگوهای ناخودآگاهتان دارد.

درست پیش از خواب درباره چیزی که می خواهید متمرکز شوید.

محیط خود را در راستای افزایش توان، بازدهی و خلاقیت تغییر دهید.

سه تا پنج ساعت در روز کار ذهنی بسیار با کیفیت دارید

اما در بقیه ساعت های روز

می توانید کارهایی انجام دهید که افق فرصت هایتان را گسترده تر کند یا به شما اطمینان  دهد از جریان آن زمان های ارزشمند بیشترین بهره را ببرید.

انجام یک فعالیت یکسان در ساعت های طولانی و در یک محیط ثابت می تواند ذهن را خسته کند. شما برای فعال نگه داشتن مغزتان به تازگی نیاز دارید.

به نظر می رسد که نکات زیر در رابطه با محیط ارزشمند باشد:

  • هرگز دو روز متوالی در یک محیط کار نکنید.
  • تمرکز کاری با معده ی خالی بالاتر می رود.

غذای کمتر، کارایی بیشتر

رابین شارما
  • گوش دادن به موسیقی سبک کلاسیک امبینت و الکتریک در حین انجام کارهای خلاقانه عادت بسیاری از هنرمندان و کارآفرینان است.

وقتی شما در حالت تکرار آهنگی را گوش می دهید در آن آهنگ غرق می شوید و این کار ذهن شما را از پرسه زدن باز می دارد.

محیط شما بخشی از کار شماست.

هر محیطی قوانینی دارد و واضح است که برخی محیط ها برای انواع خاصی از فعالیت ها مناسب تر باشند.

شما باید در محیطی کار کنید که انگیزه بخش کاری باشد که انجام می دهید.

برای افزایش سطح آمیختگی با کار باید به طور مداوم  محیط کاری خود را تغییر دهید.

البته لازم نیست که محیط کار خود را از منطقه ای به منطقه دیگر ببرید اما می توانید بین ساعت های فشرده کاری زمانی را برای استراحت ذهنی در نظر بگیرید و در آن ساعت ها محیط خود را کمی تغییر دهید.

اما بخش زیادی از یک کار را در یک روز به خصوص و در یک محیط به خصوص انجام دهید.

***

فصل سیزدهم

همکارهای بی نظیر بیابید.

افراد مستقلا قادر نیستند که کارهای بزرگ انجام دهند. به نظر می رسد که داشتن یک تیم قدرتمند متشکل از افرادی با ظرفیت ها و مهارت های بالا برای رسیدن به موفقیت های بزرگ ضروری است.

دنیای خود را از طریق کسی که با او کار می کنید طراحی کنید. بعضی قوانین انعطاف پذیر هستند برخی دیگر را باید شکست.

مورفئوس

آگاهی به زمینه و آگاهی به تنوع گونه هایی که در زمینه وجود دارد، ذهن آگاه می طلبد. اگر فکر نکنید متوجه نکات ظریف نمی شوید. همه چیز را سفید و سیاه در نظر می گیرید و فکر می کنید قوانین یک محیط در محیط های دیگر کاربرد دارند.

حتی به اشتباه فکر می کنید خودتان در محیط های متفاوت یک جور هستید بنابراین توانایی تغییر در نقشتان را ندارید.

فرهنگ اجتماعی با اینکه نادرست است، غالب است و مردم با هنجارهای فرهنگی کور می شوند.

همکاری شکل فیزیکی ایجاد ارتباطات بدیع و تازه است. وقتی دو یا چند نفر در راستای یک هدف مشترک با یکدیگر کار می کنند، نتیجه نهایی از از مجموع نتایج به طور جداگانه کاملا متفاوت است.

قوانین را مانند یک حرفه ای یادبگیرید، سپس آن ها را مانند یک هنرمند فرو بشکنید.

پابلو پیکاسو

همکاری بی همتا وقتی شکل بگیرد. می تواند سناریویی خلق کند که به نتیجه یک+یک= ده منجر شود.

همکاری های منحصر به فرد خاص رقم بزنید. به تنهایی کار زیادی نمی توانیم انجام دهیم. با یکدیگر که باشیم خیلی کارها می توانیم بکنیم.

هلن کلر

اگر با افرادی با پیشینه متفاوت که تجربه ها، مهارت ها و دیدگاه های متفاوتی دارند همکاری نکنید، آن وقت شانس شما برای داشتن ارتباطاتی متمایز و خاص که بتواند دنیا را تغییر دهد ناچیز خواهد بود.

استقلال عمل نباید هدف شما باشد.

فرایند تبدیل افراد در حیطه اهداف و برنامه ها:

  1. خود اجتماعی
  2. خودنویسنده
  3. خودمتحول کننده

در مرحله خود اجتماعی افراد وابستگی شدیدی به محیط دارند. عده ای دیگر در پی این هستند که به خود نویسنده تبدیل شوند و خودشان خالق برنامه ها و اهدافشان باشند اما فقط هنگامی که از مرحله خودنویسنده به مرحله آخر بروند می توانند آگاهانه مزایای همکاری را تجربه کنند.

وقتی شما در مرحله استقلال(خود نویسنده) گیرکنید، عمق و شدت تکامل تدریجی تان متوقف می شود. دیگر با افراد مجرب که مهارت بیشتری از شما دارند تعامل ندارید. آن قدر روی چیزی که می خواهید ثابت می مانید و دیگر نمی توانید از آن مرحله عبور کنید.

اگر می خواهید دنیا را تغییر دهید نباید هدفتان استقلال باشد. دلیلش ساده است. دیدگاه شخص شما بسیار محدود و کوچک است. برنامه ی شما حتی اگر بسیار توجه برانگیز و نوع دوستانه باشد. محدود به برنامه خود شماست. اما اگر برنامه خود را با طرح ها ی افراد یا سازمان های دیگر متحول کنید، برنامه تان گسترش می یابد و تغییر می کند. ترکیب آرا و نظرات تنها راه خلق پدیده ای نو و اصیل است.

تکامل در حین کار اتفاق می افتد.

***

فصل چهاردهم

هرگز فراموش نکنید از کجا آمده اید.

دیالوگی در فیلم سینمایی آینه بغل از جواد عزتی گفته شد که برایم جالب بود. همسردوستش از او پرسید شما در اینجا زندگی می کنید  و او گفت:« نه ولی گاهی به اینجا می آییم که فراموش نکنیم از کجا به کجا رسیده ایم». البته این دیالوگ برای لاپوشونی یک دروغ بود اما دیالوگ زیبا و تاثیر گذاری بود. اینکه نباید محیط زندگیمان را فراموش کنیم. هر جایگای که الان دارید مدیون محیط و افرادی بوده که در گذشته شما تلاش های زیادی کرده اند.

احساس پیوند با خانواده تاثیر بسزایی روی فرد دارد

 بروس نایلر

دانستن پیشینه خانواده و اطلاعات خانواده باعث می شود که کودکان با اعتماد به نفس بیشتری عمل کرده و کار درست تری را انجام بدهند.

داشتن زمینه ای با چیزی بزرگتر از خودتان و تاکید مداوم بر اصالت گروه باعث عملکرد بهتر شما می شود.

خانواده ها معمولا سه سناریوی کلی را از پیشینه خانواده برای بچه هایشان تعریف می کنند. سناریوی پیشرفت، سقوط و سناریویی که نشان می هد زندگیشان مرتب بالا و پایین شده است.

توصیه می شود که والدین فعالیت هایی طراحی کنند که به فرزندانشان حس عمیقی از تاریخ شخصی خانواده بدهند. خلق سنت ها، مانند رفتن به تعطیلات یا انجام کارهای خاص در قالب خانواده برای رشد و پیروزی بلند مدت کودکان موثر است.

هرچقدر بیشتر نسبت به تاریخچه خود حس داشته باشید، حس بیشتری برای کنترل زندگی خود دارید و بافت بیشتری در اطراف خود خواهید ساخت و سلامت تر خواهید بود.

شما اسیر گذشته خود نیستید ولی باید به آن افتخار کنید.

شما علت موفقیت های خود نیستید، بلکه محصول محیط در حال تغییر خود هستید.

خودساخته بودن یک خیال باطل است. مردمان بسیاری نقش های آسمانی ایفا کرده اند تا شما زندگی اکنونتان را داشته باشید. حواستان باشد به آنها نشان دهید شکر گزار هستید. مایکل فیشمن

اگر افرادی که اکنون در جایگاه شما نیستند، همان محیطی را داشتند که شما از آن برخوردار هستید، ممکن است روزی همان شوند که شما هستید.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

تاثیر محیط را در پیشبرد اهداف ندیده نگیرید

گزارش فصل پنجم تا دهم کتاب خواستن، توانستن نیست از بنجامین هاردی

همان طور که پیشتر در گزارش فصل های گذشته خوانده بودیم، می دانیم که کتاب خواستن، توانستن نیست از بنجامین هاردی ذهنیت فرد گرایی را در تغییرات مثبت فردی کمرنگ می کند و بیشتر از اینکه به قدرت اراده بپردازد، روی تاثیرات محیط تمرکز می کند.

در فصل پنجم از این کتاب  از ما می خواهد که برای پیشبرد اهداف خودمان محیطی را طراحی کنیم که ما را فعال نگه دارد.

هنگامی که تصمیمی می گیرید، جهان هستی به کمک شما می آید تا آن تصمیم محقق شود.

رالف والدو امرسون

برای اینکه دائم در مسیر بمانید بایستی یک برنامه صبحگاهی روزانه داشته باشید. این برنامه باید شامل اهداف و ابزارهایی باشد،  که شما را به سوی هدفتان سوق می دهد.

بنابراین در اول صبح اموری مثل یادداشت نویسی روزانه، مدیتیشن، شکرگذاری و ورزش شرایطی را فراهم می کند که شما در نقطه اوج قرار بگیرید و با برنامه ریزی و تصمیمات مناسب بقیه ساعات کاری روز را تنظیم کنید.

وقتی هر روز صبح را با نوشتن رویاها و اهدافتان شروع می کنید، اعتقاد و انگیزه خود را برای رسیدن به هدف هایتان عمیق تر می کنید. اگر خودتان اعتقاد نداشته باشید که به هدف هایتان نمی رسید، پس نمی رسید. اگر واقعا نخواهید که به هدفی خاص دست پیدا کنید آن هدف احتمالا اتفاق نمی افتد. بنابراین باید هر روز صبح خودتان را در وضعیتی قرار دهید که یادآور اهدافتان باشد.

همچنین در ادامه کتاب در فصل ششم یادآوری می شود که بعد از اینکه محیط خودتان را طراحی کردید حالا بیایید و هرچیزی که مغایر با اهدافتان هست را حذف کنید.

قانون سوم نیوتون می گوید: تنها راه رهایی از محیط فعلی این است که نیرویی برابر و خلاف جهت با تمام انرژی که شما را در این جو نگه داشته است به کار ببرید.

بنابراین برای این که بهره وری بیشتر و تمرکز بیشتری روی اهدافتان داشته باشید وسایل بی خودی را حذف کنید. این فصل به اصل فنگ شویی می پردازد.

هرچقدر مالک چیزهای کمتری باشید، دارا تر می شوید. قبل از داشتن ذهنی پاک باید محیطی پاک داشته باشید. هرچیزی را که به طور منظم استفاده نمی کنید حذف کنید.

با رسیدن به این فصل تمرین های عملی شروع می شود. من از اتاق خواب خودم شروع کردم. بعد به آشپزخانه و در نهایت به اتاق خواب دخترم رسیدم. یکی از مکان هایی که همیشه باعث پریشان فکری و ناراحتی من می شد اتاق خواب دخترم بود. در دسترس بودن تمام وسایلش باعث شده بود اتاق کوچک تر از اندازه واقعی خود دیده بشود،  بهرحال در روز چند باری گذرم به آن اتاق می افتاد و نمی توانید تصور کنید که مشاهده بهم ریختگی و شلوغی آنجا چه انرژی منفی را بر روی شانه های من می گذاشت. دیروز بالاخره آنجا را با اجازه خودش به نحوی که  وسایل واقعا ضروری در دسترس باشد مرتب کردم و خودش انقدر از این تغییرات شگفت زده شده بود که فورا به خانه دوستش رفت او را به اتاقش آورد تا تغییرات را به او هم نشان بدهد.

بنابرین در محیط های نا منظم ذهن هم دچار آشفتگی می شود. همه چیز انرژی است. محیط شما همیشه روی شما اثر می گذارد چه خودتان آگاه باشید چه نباشید.

البته این فنگ شویی تنها به وسایل خانه محدود نمی شود. بلکه در روابط هم توصیه می شود که افرادی را که واقعا در زندگیتان موثر نیستند و باعث وجود انرژی های منفی می شوند کنار بگذارید یا کمرنگ کنید.

در فصل هفتم بازهم برای داشتن محیطی موثرتر و سازمان یافته تر از ما می خواهد که گزینه های پیش فرض خود را تغییر دهیم و انتخاب های مثبت را در ضمیر ناخوداگاهمان خودکار کنیم.

افراد در بیشتر مواقع نا خودآگاه در سطح متوسط باقی می مانند. چون محیط آن ها بر مبنای ساختاری متوسط تنظیم شده است. در کتاب اثر مرکب نویسنده علت موفقیتش را رفتارهای پدرش در کودکی می داند. می گوید او هر روز صبح زود با صدای ضربه های یکنواختی که به خاطر ورزش کردنش که در گاراژ بوجود می آمد ما را از خواب بیدار می کرد. پدرش هیچ وقت ان ها را به زور از رختخواب بیرون نکشیده بود . اما با فراهم کردن محیطی که دیگر مناسب خواب نبود شرایطی را برای بیدار شدن در صبح های زود برای ان ها فراهم کرده بود.

اعتیاد داشتن هم از پیش فرض های بی فایده در محیط ناشی می شود. هیچ کسی دلش نمی خواهد معتاد باشد. سال ها پیش در جایی کار می کردم که دوستانم عادت داشتند بعد از اتمام ساعت کاری به کافه سنتی بروند و انجا چای بنوشند و قلیان بکشند. از من هم دعوت کردند من ابتدا با آن ها همراه نشدم اما اصرارهایشان بی نتیجه نماند و بالاخره من با ان ها همراه شدم. با اینکه تا قبل از ان من از دود و دم بدم می امد اما بعد از چندبار همراهی محیطی که در ان قرار گرفته بودم تاثیرش را گذاشت و من هم به قلیان علاقه مند شدم. بعد از چندبار بیرون رفتن دیگر متوجه شدم که محیطی که در ان قرار گرفته ام تاثیرات منفی بسزایی روی من داشته است. بنابراین به طور خوداگاهانه محیط را حذف کردم. اما هنوز هم با قرار گرفتن در چنین محیطی، به قلیان کشیدن بی میل نیستم.

بنابراین تغییر گزینه های پیش فرض در زندگی راهی آسان برای تغییر سریع رفتار است.

بنابراین بهترین راه برای تغییر رفتار اعتیادی یا هر رفتار نامطلوبی برهم زدن محیط است.

چند سال پیش به خانه یکی از اقوام رفتیم. با وجود دو بچه در آن خانه هیچ تلوزیونی وجود نداشت. آنها به طور اگاهانه تصمیم گرفته بودند به جای کنترل  رفتار کودکشان محیط را به نوعی برای آن ها عاری از هرگونه وسایل اعتیاد اور بکنند.

رفتارهای اعتیاد گونه در محیط خود را از بین ببرید و به جای آن کیفیت و صمیمیت روابط خود با دیگران را عمیق کنید.

در این فصل چند راه برای غلبه بر پیش فرض های محیطی ارائه می شود.

برده محیط نباشید.

برخی از افراد به محض بیدارشدن از خواب به سراغ تکنولوژی می روند. تلوزیون را روشن می کنند و کنترل به دست بی هدف از کانالی به کانال دیگر می روند. یا به سراغ گوشی هوشمندشان می روند و در شبکه های اجتماعی پرسه می زنند.

عوارضی که این نوع تکنولوژی ها برای افراد به ارمغان می اورند عبارتند از: افزایش افسردگی، اضطراب و اختلال عملکرد در طول روز، کاهش کیفیت خواب، کاهش رفاه روانی و احساسی، کاهش هشیاری، افزایش استرس بد و کاهش عملکردهای آکادمیک میان دانشجویان.

اگر والدین نسبت به استفاد از این تکنولوژی ها متفکرانه و با درایت عمل کنند. فرزندانشان به استفاده سالم از تکنولوژی گرایش بیشتری دارند.

در موضع یادگیری، اولین روشی که کودکان از آن بهره می برند، مشاهده و تقلید است.

برای داشتن ذهن آرام و حال خوب باید استفاده از این قبیل تکنولوژی ها را پیش از خواب محدود کنیم.

هرجایی که هستید باید دقیقا همان جا باشید ذهن و روح و جسمتان باید دریک نقطه باشد.

برای حضور فعال و موثرتر در محیط کار باید یاد بگیرید چطور از نظر روان شناسی از کار فاصله بگیرید. زمانی که از محل کارتان بیرون می ایید اما همچنان فکر شما در گیر پرونده های روی میز است، نمی توانید به طور کامل استراحت کنید و ذهنتان خسته و درمانده می شود و مسلما روز بعد عملکرد پایین تری را از خودتان نشان می دهید.

وقتی به خودتان امکان در دسترس نبودن می دهید، فیزیکی، روحی و احساسی، بیشتر در لحظه حال زندگی می کنید. رضایت عمیق بودن با عزیزانتان را تجربه خواهید کرد. به نیازهای آنان توجه بیشتری خواهید داشت و اطرافیان عشق و محبت شما را بیشتر درک می کنند. چرا که شما توجه بیشتری به آن ها نشان می دهید.

بر مبنای غریزه و شهود رفتار کنید نه انگیزه ناگهانی و وابستگی

برای غلبه بر هر نوع اعتیادی به ارتباطات عمیق انسانی نیاز دارید

اعتیاد نقطه مقابل ارتباط است. وقتی ارتباطات عمیق را تجربه کنید به سراغ اعتیاد نمی روید. اعتیاد نتیجه انزوا و تنهایی است. وقتی از روابط معنادار برخوردار نباشید، ناامیدانه می خواهید آن جای خالی را در چیز دیگری جست و جو کنید.

و در آخر باید بدانید که در تنهایی کاری صورت نمی گیرد و تحول تنها در سایه همکاری و بودن در جمع است. این روابط است که شما را به سمت کسی که می خواهید باشید و کاری که می خواهید انجام دهید، هدایت می کند.

در فصل هشتم نویسنده از ما می خواهد که انگیزه هایی ایجاد کنیم که مانع از خود ویرانی شود.

یعنی چه؟

قرار نیست همیشه در رویارویی و در مسیر رسیدن به هدف به پیروزی برسیم گاهی مواقع پیش می اید که ما با شکست مواجه شویم. خوب در این مواقع تکلیف چیست؟

باید برای مواقعی که با شکست مواجه می شویم یک برنامه ریزی داشته باشیم که در صورت نرسیدن به هدف و انجام ندادن کاری که ما را به هدف می رساند ان جایگزین را انجام دهیم. مثلا من برای یک روزه ایده ال خود برنامه ریزی داشتم که تا وقتی تمام برنامه های رشد شخصی ام را انجام نداده ام در فضای نت گشت و گذار نداشته باشم و اگر احیانا حواس پرتی و اهمال کاری باعث شد، نا خودآگاه اینترنت را فعال کرده و وارد دنیای مجازی شدم. بلافاصله بیست تا دراز و نشست بروم و هر بار بر میزان این برنامه اضافه کنم. این برنامه ریزی باعث شده بود که مرتب خودم را به خاطر اهمال کار بودن سرزنش نکنم و همین که کاملا متوجه اشتباه و اهمال کاری ام بشوم.

اگر مدام در مسیر های مغایر با اهدافتان حرکت کنید. اعتماد به نفس نخواهید یافت.

بنابراین برای این که هدفتان را رها نکنید برای خود شرط و شروط بگذارید و اگر در حین کار به هر علتی هدف را رها کردید با برنامه جاگیزن دوباره ان را دنبال کنید.

داشتن برنامه، حتی اگر به شکست منجر شود، انگیزه بخش است.

چرا محصول بی هدف یک محیط سردرگم باشید؟

باید برای رویارویی با هر شکست واکنش اگر- بعد داشته باشید.

و این واکنش را آنقدر تمرین کنید که به عادتی انگیزه بخش در مقابل محرک های منفی تبدیل شود.

شما نمی توانید به یک عادت اعتیاد گونه بدون جایگزینی  چیزی جدید غلبه کنید. بنابراین خلا باید پر شود. ما از یک نفر می خواهم ساعت های زیادی از روز را به تماشای تلوزیون ننشیند اما آیا برای ساعت های خالی او جایگزینی تعیین کرده اید. تا زمانی که خلا پر نشود او دست از اعتیادش برنمی دارد.

راهبرد و چگونگی انجام واکنش اگر- بعد

به هدف اصلی خود فکر کنید

هدف اصلی رایادداشت کنید

یک بازه زمانی تعیی کنید. ترجیحا کوتاه باشد.

تمام موانع احتمالی سر راه رسیدن به هدفتان را تصور کنید.

موانع را یادداشت کنید

حالا برای هر مانع یک پاسخ «اگر- بعد» در نظر بگیرید.

پاسخ های« اگر- بعد » تمام موانع را یادداشت کنید.

شرایطی را که ممکن است باعث انصراف کامل شما شوند را یادداشت کنید.

تصویرطراحی شده توسط مریم جوینده عزیز از فصل نه

فصل نهم

خطای نسبت دادن اساسی

وقتی دلیل چیزی را به خودتان نسبت می دهید نه به موقعیتی که دارید، مرتکب خطایی می شوید که روان شناسان از آن به خطای نسبت دادن اساسی یاد می کنند.

چند روز پیش مستندی رو تماشا می کردم که یک گزارش از یک روستای کوچک در کشورمان تهیه کرده بودند. کودکان در وضع بدی در آن روستا به سر می بردند. قد کوتاه و انواع بیماری ها گریبان گیرشان بود و جالب این بود که آنها این مشکل را پذیرفته بودند و جزیی از زندگیشان شده بود. کمتر بچه ای بود که با کفش یا دمپایی بازی کند و همه پا برهنه بودند و شپش و کنه از سر و کولشان بالا می رفت.

در این محیط ضعیف بودن یک نفر را نمی توان به خودش نسبت داد. کل محیط دچار این وضع هست و محیط چیزی بشتری را از افراد توقع ندارد و اگر یک نفر بخواهد در این محیط ترقی کند و شکست بخورد نمی تواند تقصیر را گردن خودش بیندازد. این محیط امکانات کمی دارد. وقتی همه درگیر مشکلات ساده مثل تهیه اب و غذا و برخورداری از حداقل بهداشت هستند اهمیت به تحصیل، در این محیط  از اولویت پایین تری برخوردار می شود.

برای رشد باید در محیط های غنی قرار بگیرید.

محیط های غنی شما را مجبور می کنند که در بالاترین سطح ممکن عمل کنید.

ویژگی محیط های غنی این است که موجب استرس مفید در جهت ایجاد تمرکز و رشد می شوند.

افرادی که رخدادهای منفی را به خودشان نسبت می دهند و آن را به عنوان عنصر ثابت هویت خود معرفی می کنند. مثلا می گویند من بدبخت و بدشانس هستم، بدبین هستند و در مقابل آنها خوش بین ها رخدادهای منفی را موقعیتی، کوتاه مدت و خاص در نظر می گیرند. با داشتن ذهنیت هویت ثابت نمی توانیم به موفقیت برسیم. بنابراین باید سعی کنیم که ذهنیت ثابت را تغییر دهیم و ذهنیت رشد را پذیرا باشیم تا بتوانیم با بهینه کردن محیط به اهداف خود برسیم.

حالا بیایید تا محیط را بهینه کنیم و ان را به نفع خودمان تغییر دهیم.

یک راه موثر برای بهینه سازی محیط این است که که کارکردهای ملزم کننده را اعمال کنید. یعنی به جای تکیه بر قدرت اراده محیط را طوری طراحی کنید که ابزاری که نمی خواهید در دسترستان نباشد. مثلا با حذف اپلیکشن ها یا تعیین محدودیت زمانی خودتان را مجبور کنید که از آن ها استفاده نکنید.

برای رسیدن به هدف باید برای آن سیستم های دفاع بیرونی بسازید. این سیستم ها ربطی به ذهنیت، قدرت اراده، نگرش، اعتماد به نفس یا نظم ندارند.

تعهد درست این است که قدرت های درونی را به محیطی واگذار کنید که آنها را ناخوداگاه و غریزی کند.

یعنی شرایطی را فراهم کنید که در زمان محدود به بالاترین سطح کارکرد خود برسید و در لحظه حال حضور داشته باشید.

قوی ترین کارکردهای ملزم کننده

سرمایه گذاری بالا

فشار اجتماعی

سختی بسیار

عواقب وخیم برای اجرای ضعیف

نوآوری

هرچقدر عناصر بالا را بیشتر وارد محیط کنید، محیط پربارتری ساخته اید.

افراد متعهد و سرمایه گذار با ذهنیت رشد محور معمولا از نظر دیگران مضحک و ریسک پذیر تلقی می شوند.

شجاعت را می شود پرورش داد، اما شجاعت در محیطی که تمام ریسک ها، مشکلات و خطرها را از میان برده باشند مجال رشد نمی یابد.

کارکردن در محیطی که فرد طبق عملکردش قضاوت می شود، نیازمند شجاعت بسیار است.

ثروتمند ترین افراد کسانی هستند که شجاعت دارند.

برای اینکه خودتان را مجبور کنید که حتما به پیروزی برسید و هدف را دنبال کنید باید در سطوح بالا عمل کنید چرا که در سطوح بالا پیامدهای شکست خیلی سخت است. در عملکرد سطح متوسط امکان بیشتری برای اشتباه و لغزش وجود دارد. میکل جرویس می گوید:

محیط های خصمانه و خشن با بهره گیری از ترس واقعی به ما درس می دهند.

میکل جرویس

ما می خواهیم زندگی برایمان سهل باشد، بدون هیچ چالش و مانعی،  ولی وجود بارهای سنگین است که کشش لازم را برای حرکت رو به جلو را برایمان محقق می سازد.

فصل دهم

تصویر طراحی شده از خلاصه فصل ده از مریم جوینده

چند روز پیش من در شرایطی قرار گرفته بودم که باید یک تصمیم مهم را می گرفتم. دو راهی بر سر اتخاذ تصمیم  و کم خوابی شرایط پر تنش و استرس زایی را بوجود اورده بود. کارهای ان روزم را به هیچ وجه نمی توانستم انجام بدهم. دلم می خواست با کسی صحبت کنم و از او بابت این شرایط پیش آمده نظر خواهی کنم اما احساس می کردم این مشکل مختص من است و نباید وقت دیگران را بابت مشکل خودم بگیرم. فقط دلم می خواست راهی پیدا کنم که ذهنم را ارام کنم و بتوانم روی برنامه ها و اهداف خود مدیریت داشته باشم. تا اینکه به عنوان این فصل برخوردم.

چطور خود را با محیط جدید و پر تنش وفق دهیم.

در زندگی درس ها آن قدر تکرار می شوند تا آن ها را یاد بگیرید.

اگر قادر نباشید که خودتان را با محیط فعلی سازگار کنید زمان زیادی را باید برای سازگار شدن با محیط های پر تنش بعدی بگذارید.

چطور باید ذهنم را با شرایط وفق بدهم؟

افراد در این دنیای در حال تغییرات مداوم، باید مرتب خودشان را وفق بدهند. سازگار بودن یعنی چطور آموختن را یاد بگیرند. به محیط اطراف خودشان توجه کنند و برای کسب بهترین اطلاعات و منابع زیر  و رو کنند.

سازگار بودن یعنی خودتان محیط خودتان را کنترل کنید به جای اینکه اجازه بدهید محیط شما را کنترل کند.

اگر یک یادگیرنده سازگار خوب باشید، مدتی طولانی در یک محیط گرفتار نمی مانید.

این فصل از کتاب می خواهد به ما یاد بدهد که چطور یک یادگیرنده سازگار باشیم.

یک یادگیرنده منعطف و سازگار چه چیزی را باید بداند؟

  • اولین مورد این است که به اینکه می تواند تغییر پیدا کند ایمان داشته باشد. یعنی ذهنیت رشد داشته باشید و گرفتار عادت های یادگیری تکراری نشوید.
  • دوم این عامل این است که صد درصد به تغییری که در جست و جویش هستید متعهد باشید.
  • سومین مورد این است که در برابر چیزهایی که از ان می ترسید یاد بگیرید چطور بردبار باشید.
  • و آخرین مورد یادگیری مواجه با احساسات ناخوشایند و دشوار است.

یکی از روش های جدید یادگیری این است که چیزی که می خواهید را با تمام وجود باور کنید که می توانید داشته باشید. بعد همانند کسی که به خواسته اش رسیده است عمل کنید.

افراد با ذهنیت ثابت همیشه با زندگی دست به گریبان هستند و اعتماد به نفس پایینی دارند.

همه ما یک شیوه یادگیری غالب داریم و چند شیوه یادگیری پشتیبان که در موقعیت دشوار به آن تکیه می کنیم.

اما شیوه های یادگیری دیگری هم هستند که یا آن ها را نادیده می گیریم یا از آن ها فرار می کنیم:

تصویرسازی، بازتاب دادن، تجزیه و تحلیل، تصمیم گیری، عمل کردن و تجربه کردن

اما متاسفانه ما ترجیح می دهیم کارها را به همان روش قدیمی خودمان انجام دهیم.

یادگرفتن مطالب جدید نیازمند این است که اشتباه کنیم، متحیر بشویم و مجبور شویم در جهان بینی خود تجدید نظر کنیم تا سرانجام بتوانیم همه امور را از نقطه نظر بالاتر ببینیم.

تعهد به یادگیری یعنی تعهد به تغییر و برای این امر تعهد صد در صدی لازم است.

اگر تعهد نصفه نیمه داشته باشید دچار تردید می شوید. اعتماد به نفستان از بین می رود و از انجام کار نامطمئن هستید. اما در تعهد های کامل درباره چرایی و کار و انجام آن شفاف می شوید و به گزینه های دیگر فکر نمی کنید.

اشراف  به این که انتخابتان تغییر نخواهد کرد به شما اجازه می دهد که انرژی خود را صرف بهتر کردن رابطه ای که دارید بکنید تا اینکه مدام با حدس و گمان سر کنید.  «بری شوارتز»

نقطه بدون بازگشت

برای اینکه به هدفمان تعهد صد در صد داشته باشیم باید به یک نقطه بدون بازگشت برسیم. نقطه بدون بازگشت نقطه ای است که در آن حرکت به جلو خیلی راحت تر از اجتناب از هدف می شود. در واقع در این نقطه هدف شما تنها گزینه پیش روی شما می شود. خوب این نقطه چطور بوجود می آید؟ افراد موفق برای رسیدن به این نقطه برای تصمیم و هدف خود سرمایه گذاری بالایی می کنند طوری که اگر بخواهند پا پس بکشند تمام سرمایه شان را از دست می دهند بنابراین ناچار هستند که فقط و فقط به رسیدن به هدف فکر کنند و بهیچ وجه در تصمیمشان دچار تردید نشوند.

بنابراین سرمایه گذاری کلان تعهد درونی بالایی ایجاد می کند و این همان نقطه بی بازگشت است.

  • افراد موفق رویاپرداز نیستند.
  • افراد موفق اهل عمل هستند.

برخی از افراد هستند که وقتی می خواهند کاری را شروع کنند رویکرد آرام آرام را در پیش می گیرند. درست مثل اینکه بخواهی وارد آب یخ بشوی وقتی ارام ارام از نوک پا شروع می کنی سرمای بیشتری را احساس می کنی و زمان بیشتری طول می کشد تا با محیط سازگار شوی. اما رویکرد دیگری هم وجود دارد وآن رویکرد، این است که یکهو خودت را در دل ماجرا بیندازی. انتظار کشیدن برای یک رخداد تقریبا بیشتر از خود رخداد بار عاطفی دارد.

سریعترین و کاربردی ترین روش یادگیری همان مستقیم در معرض اتفاق قرار گرفتن است.

وقتی با تمام وجود به چیزی متعهد می شوید باید منتظر احساسات و تجربیات منفی هم باشید. حتی به آنها خوش آمد هم بگویید. چرا که می دانید تجربیات سخت همان موانع سریعی هستند که بسیاری از افراد را از ادامه ی راه باز می دارند.

هرچیزی که در جست و جوی آن هستید درست آن سوی ترس قرار دارد

«جک کنفیلد»

همچنین در این فصل به دو نوع نظام رفتاری باز دارنده و فعال کننده می پردازد. بیشتر ما به صورت پیش فرض از نظام رفتاری باز دارنده استفاده می کنیم و با شناسایی ترس ها، خطرات و ریسک ها از انجام آن اجتناب می کنیم. اما در نظام رفتاری فعال کننده با شناسایی پاداش ها و درک آنها به عمل کردن ترغیب می شویم. کافیست ان سوی رسیدن به هدف را ببینیم تا متوجه بشویم چه پاداش هایی در انتظار ماست. و این نظام را در پیش بگیریم.

این دو نظام در تضاد کامل با یکدیگر قرار دارند. در هر موقعیتی یکی از این دو نظام بر دیگری غلبه می کند.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

تجربه پخت کیک در باشگاه کتابخوانی اردیبهشت با طعم کیک و عطر قهوه

کیک هویج

اولین تجربه

اولین تجربه کیک پزیم در سال ۱۴۰۰ با شروع گروه کتابخوانی اردیبهشت با طعم کیک و عطر قهوه همراه شد. یک روز بعد از تاسیس گروه راهی بازار شدم و سایل مورد نیاز برای پخت یک کیک هویج از کیک های مورد علاقه ام است را تهیه کردم. چند قالب کیک پزی هم تهیه کردم قالب های قبلی ام کیک ها را خراب می کرد طوری که دیگر هیچ میلی به پختن کیک نداشتم. همزن مشترک را از خانه خواهرم گرفتم. این همزن برای مادرم بود، مادر که دیگر حوصله پخت کیک نداشت ان را به ما داد و ما که گاه گاه هوس کیک بسرمان میزد هیچکداممان همزن جدیدی نخریدیم و با همان همزن به صورت اشتراکی کارمان را راه می انداختیم. خوبی همسایه بودن مان این است که می توانیم از برخی وسایل غیر ضروری اشتراکی استفاده کنیم.

حالا هر وقت هر کداممان بخواهد کیک درست کند دیگری متوجه می شود و کیک مان را هم خانوادگی در خانه مادر میل می کنیم. کیک هویج با همکاری دخترک زود آماده شد اما کوهی از ظرف برایم به یادگار گذاشت. کیک را در داخل قالب های کوچک و بزرگ ریختیم. قالب کوچک برای بازی دخترک با دوستانش و قالب بزرگ برای مهمانی شب، از دستور کمی تخطی کرده بودم. هویجش را بیشتر و آردش را کمتر و شکرش را هم کمی بیشتر ریخته بودم. ظرف هایم که تمام شد سراغ نمازی رفتم که از ظهر تنبلی می کردم  و مرتب به بعد از کار دیگری موکولش می کردم. نماز با عطر گرم دارچین همراه شد و خستگی روز شلوغم را از تنم درآورد. حتی اگ خوش طعم هم نباشد، تمام زحمتش به پیچیدن عطر خوب دارچین در خانه و ان یک لحظه حس خوب می ارزد. اما نه خوشمزه بود وقتی سس شکلاتی را روی کیک دخترک می ریختم و آن را برای حس خوب او از سوپرایز دوستش تزیین می کردم کمی کیک را چشیدم. ان کیک فوق العاده بود، خوشمزه ترین کیک هویجی که تا بحال خورده بودم. کیکی که به لطف شکمو بودن جناب همسر و وجود گردوی فراوان در خانه پر گردو شده بود و با آن همه شوق و عشق درست شده بود مگر می شد که خوشمزه نباشد.

می خواهم یک اعتراف بکنم. سمپوزیوم توسعه فردی و شرکت در گروه کتاب خوانی مهر و ماه یرایم دستاوردهای زیادی داشته است. یکی از همین دستاوردها روبرو شدن من با ترس هام بوده است. من مدت ها بود که خیلی از کارها را کنار گذاشته بودم، چون می ترسیدم که خراب کنم یا آن طوری که باید خوب از آب در نیاید. همین شده بود که دیگر دست و دلم به انجام هیچ کاری نمی رفت. حتی در ساختن گروه هم اولش می خواستم بگویم که خو این یک کار را انجام نمی دهم. همه تمرین ها را انجام داده ام حالا به جایی برنمی خورد که اگر این یک مورد را انجام ندهم. مثل قضیه سایت می خواستم بازهم بی خیال شوم. اما همان طور که سایتم را راه اندازی کردم گروه را هم با ایده تلفیق کتاب  و کیک تاسیس کردم. صد سال بود که دستور کیک هویج را دوستم برایم فرستاده بود. اما آخرین بار وقتی می خواستم به یک میهمانی بروم کیک را از یک قناد خانگی خریدم. بالاخره کیک هویج را- این را نمی دان چرا مرا به یاد کلاس درس و آقای قائدی بیچاره انداخت. این همه را در جمله هست و درست همین یک را حواس مرا پرت کرد.- خودم درست کردم. خیلی هم راحت بود فقط کارش زیاد بود که آن هم فدای سرم به زحمتش می ارزید. من امروز دست به عمل زدم و مستقیم وارد کار شدم و تمام درس هایی که از کتاب خواستن، توانستن، نیست را به صورت عملی فرا گرفتم.

دومین تجربه

از درست کردن کیک هویج چنان تجربه ی لذت بخشی عایدم شده بود که تصمیم گرفتم برای دومین بار هم آن کیک را درست کنم اما جلوی وسوسه درست کردن برای سومین بار ایستادم و به تجربه دیگری که همان کروسان خانگی بود، اقدام کردم. منتها من که در دستور قبلی با کمی خلاقیت دستور را تا حدودی تغییر داده بودم اینجا هم تغییرات خودم را اعمال کردم و شکر و تخم مرغ و مخمرش را کمی بیشتر کردم از آن طرف آردش را هم کمتر کردم. نتیجه را با وجود اینکه هنوز هم شیرینی اش کم بود، دوست داشتم و فوق العاده شیرین و لذت بخش بود. باور کنید از ان همه کروسان فقط یکی قسمت خودم شد و لذت خوردن یک چای یا قهوه با آن کروسان هم نصیبم نشد.

اما باید اعترافی بکنم. با اینکه همه موادش را از روز قبل آماده کرده بودم اما دستور کار چند مرحله ای را که دیدم می خواستم از این تجربه انصراف بدهم و کمی جا زده بودم. اما خوشبختانه مدیریت باشگاه کتاب خوانی اردیبهشت با طعم کیک و عطر قهوه به عهده من بود و این تعهد به من اجازه نداد که منصرف شوم و حالا خیلی خیلی خوشحالم که منصرف نشدم و تجربه جدیدی کسب کردم.

زندگی همه انسان ها لحظات شاد و غمگین رو توامان باهم دارد و گاهی پیش می آید که این توازن بهم می خورد و کفه ترازو به نفع دیگری سنگین می شود. اما وظیفه ماست که اجازه ندیم کفه ترازوی غم سنگین بشه. درست کردن کیک و شیرینی هم بهونه ای هست تاشادی ها رو بیشتر کند.

عهدیه یکی از هم گروهی ها از تجربه پخت کروسان اینطور می گوید:

شنبه تصمیم به پخت کروسان گرفتم. ظهر خمیر رو آماده کردم به دلیل اینکه تجربه دومم بود می دانستم که باید زمان بیشتری را برایش در نظر بگیرم. ظهر شروع به کار کردم تا عصر تمام شود. همیشه درست کردن خمیر حس خوبی به من می دهد. حسی از آرامش و لطافت.

عصر که شروع به باز کردن خمیر کروسان کردم پسرم رهام با آمادگی کامل برای کمک کردن پش قدم شد. من هم با تمام وجود از این توفقیق اجباری استقبال کردم و همراه با او مشغول به کار شد. دوساعتی طول کشید که همه کروسان ها اماده شوند و نتیجه عالی بود. مرحله آخر نوش جان کردن کروسانها همراه با مطالعه کتاب خودشناسی از آلن دوباتن بود.

 نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

جرمشان چه بود؟

یک قرن پیش بود که تعدادی دانشجو برای خوش گذرانی به شهر نیاسر کاشان رفتند. آن روز برخلاف روزهای دیگر که شهر شلوغ بود، پرنده در آسمان شهر پر نمی زد. خاک مرده روی شهر پاشیده شده بود. دانشجوها از اینکه شهر را قرق کرده بودند و جز خودشان کسی در پارک حضور نداشت، غرق شادی بودند. با ضبط صوت کوچکی که همراهشان داشتند بساط بزن و برقص و شادی را در جایی که فکر می کردند فقط خودشان حضور دارند، به پا کردند. صدای خنده هایشان از میان درختان سر به فلک شیده پارک کوهستانی گذر کرد. به آبشار برخورد و آبشار صدایشان را همراه بارش آبی زلال به جویبار فرستاد . صدایشان همنفس با شرشرآب راهی روستا شد. پیرمردها و پیرزن ها صدایشان را شندند. از روی تاسف سر تکان دادند و استغفرالله گویان راهی مسجد محله شدند. دانشجوها که خسته شده بودند از رقص و شادی هوس ماجراجویی دیگری به سرشان زد. می خواستند غار نوردی را هم تجربه کنند. اما دری آهنی روی مدخل ورودی غار با قفلی زنگ زده قرار داشت. بنابراین به جست و جوی نگهبان پارک رفتند. نگهبان پارک را پیدا کردند. از او درخواست کردند که اجازه بدهد که وارد غار شوند. نگهبان با تعجب نگاهشان کرد. چند دقیقه ای قیافه آن دختران شاد و خوشحال را از نظر گذراند. دخترانی که به روستایشان بی حرمتی کرده بودند. این هوسشان دیگر زیادی بود. نگهبان به قفل زنگ زده در اشاره کرد و گفت سال هاست که کسی وارد غار نشده است. اما دخترها برای ماجراجوییشان پافشاری کردند. نگهبان گفت:«باشد پس عواقبش پای خودتان».

دانشجوها سیزده نفر بودند. قفل در با کلی کلنجار باز شد و دری که معلوم بود مدت هاست رنگ روغن به خود ندیده با صدای بدی گشوده شد. دانشجوها با شجاعتی وصف نشدنی یکی یکی وارد غار شدند. مدخل ورودی غار پهن بود، جز چند عنکبوت و تعدادی قورباغه مزاحمت دیگری برایشان ایجاد نشد. صدای جیغشان همان اول کار بلند شده بود. اما آن ها سمج تر از آن بودند که با ماجراجوییشان خاتمه بدهند. نگهبان به آنها گفت که باید مسیر را تنها بروند و انتهای مسیر به دامنه کوهی می خورد که راه به روستا دارد. غار رییس جایی نبود که بدون راهنما بتوان از آن به سلامت گذر کرد و دانشجوها این را نمی دانستند. دانشجوها کمی که جلوتر رفتند به مدخلی رسیدند که کوتاه بود و مجبور بودند سرشان را پایین تر بگیرند. زیر پاهایشان خیس بود. چند نفری از ترس حشرات می خواستند راه آمده را برگردند اما نگهبان به آن ها گفته بود که مدخل ورودی را دوباره می بندد. بنابراین تنها گزینه پیش رویشان حرکت به جلو بود. بازهم جلوتر رفتند. مدخلی دیگر که به عمق زمین می رفت. مدخل تنگ شده بود. تعدادی از دانشجوها فوبیای ترس از مکان های تنگ و تاریک را داشتند. اما با اشک وآه به مسیر ادامه دادند. مدخل بعدی باز هم تنگ تر شد. حالا دیگر همه دانشجوها به خودشان بد و بیراه می گفتند. این ماجراجویی اصلا جالب نبود. راهرو ها باریک تر و کم ارتفاع تر شده بود. حالا تقریبا همه شان روی زمین می خزیدند. تمام تنشان پوشیده از گل و لای شده بود و معلوم نبود چه حشراتی به بدنشان چسبیده است. دختری فریاد زد من بر می گردم. اما برگشتی در کار نبود به محض این که تقلایی برای برگشت انجام داد، میان دیوارها گیر افتاد. دوستانش هیچ کمکی نمی توانستند بکنند ممکن بود،آنها هم اسیر شوند. اشک می ریخت و کمک می خواست. اما انگار دیواره ها با تقلای او تنگ تر می شدند و او هر لحظه بیشتر در دام می افتاد. دانشجوها تصمیم گرفته بودند که به مسیرشان ادامه بدهند تا بتوانند کسی را برای کمک بیاورند. اما راهروها مدام تنگ و تنگ تر می شدند. آن هایی که پرتر بودند میان راهروها گیر افتادند و لاغرها به مسیر ادامه دادند. بالاخره روزنه را دیدند. نور از میان روزنه به درون می تاید. راهروها یک دفعه پهن و با ارتفاع شدند. دانشجوهای باقی مانده که هفت نفر بودند، از فرط خوشحالی دویدند و هر لحظه به نور نزدیک تر می شدند. نزدیک و نزدیک تر و بعد بوم و سیاهی.

شب شده بود. بیشتر از چند ساعت می شد که دانشجوها به درون غار رفته بودند. بیرون غار نزدیک جایی که دانشجوها قرار بود ازآن خارج شوند، همه اهالی در حالیکه لبخند روی لبشان بود، جمع شده بودند. چند ساعت دیگر انتظار کشیدند. خیالشان که راحت شد. قفلی بر در خروجی هم زدند و به سمت خانه هایشان رفتند.

آن شب روستا زیر چتر سیه فام آسمان آسوده خوابید. کوهستان انتقامشان را گرفته بود و آنها یکپارچه شور و شعف بودند. اما شب های بعد صدای خنده دخترها دائم در کوه می پیچید، صدای خنده ای که به یک باره به فریاد و گریه تبدیل می شد. کوهستان بعد آن دیگر هیچ وقت، آن کوهستان قبل نبود. همه چیز آرام آرام تغییر کرد.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده