پرواز خیال

لیلا علی قلی زاده در پرواز خیال

اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم که میل به خواندن کتاب های انگیزشی و آموزشی و برنامه ریزی های منظم روزانه، تا حدودی پرواز خیال را ناممکن کرده است. گویا تبدیل به رباتی شده ام. در ساعت مقرری می خوابم و در ساعت خاصی بیدار می شوم و به محض بیدار شدن کارهای روتین روزمره را انجام می دهم. کمبود خواب تا حدودی عکس العمل مرا در برابر حوادث و اتفاقات کوچک کم کرده است. البته زیاد هم بد نیست. حداقل در بعضی موارد خوب هم هست. چند شب پیش تازه از باغ آمده بودیم که دخترک گفت گرسنه ام. برایش غذایی گرم کردم و تا تمام کردن غذایش کنارش نشستم. به تماشای تلوزیون نشسته بودم اما در واقع تلوزیون نمی دیدم. انگار در خواب و رویا بودم. همراهمان از باغ یک حشره کوچک را سوغات آورده بودیم. روی گل های فرش نشسته بود. واکنشی در برابرش نشان ندادم.  تنها در فکر بودم که با لیوان آبی که در دستم است آن را بگیرم و در جایی رهایش کنم. یا با پشت لیوان چنان بر فرق سرش بکوبم که آش و لاش شود. در هر دو صورت باید لیوان خالی از آب می بود. تا اب را بنوشم، حشره بد ترکیب به پرواز درآمد. دختر کوچولو آن را دید. بالا و پایین می پرید و اشک می ریخت که آن را بگیریم. اما من با ارامشی بی سابقه مابقی آب را نوشیدم و به دخترم گفتم اگر غذایت تمام شده برویم، تا بخوابیم. دخترم واکنش مرا که دید آرام شد. اگر وقت دیگری بود تا آن بیچاره را نمی کشتم، راحت نمی شدم. ان بی خوابی مرا از جنایتی هولناک باز داشت. این روزها ایده ها به سراغم می آمد، اما به سرانجامی نمی رسید. در چالش نوشتن ایده ها را روی کاغذ می آوردم.اما به بازخوانی و اصلاحش نمی پرداختم و درنتیجه چیزی برای انتشار نداشتم. همه را به روزهای دیگر موکول کرده بودم. راستش خیلی هم به خاطر بی خوابی نیست. امروز به بهانه خواندن کتاب به اتاقم رفتم و چند صفحه ای که خواندم کتاب به دست غرق در خواب شدم. دست و دلم به نوشتن درست و درمان نمی رود. از هر دری می نویسم و در نیمه راه رهایش می کنم. گرمای هوا کلافه ام کرده است. کلمات در گرما از نقطه امن خود بیرون نمی آیند. فکرم به همه جا پر می کشد و بی آنکه  در نقطه ای کمی تعلل بنماید و لحظه ای صبر کند، پروازی برق آسا دارد. یک لحظه به شب های تابستان کودکی ام می رود. زیر نور ماه روی تشک های ضخیمی که مادر انداخته است دراز کشیده ایم . من و پسر عمویک مهدی و دختر عمه ی پدرم، پری که یکسالی از من بزرگ تر است. عمویم با دختر عمه اش ازدواج کرده و این دختر عمه که با او زیر نور ماه روی پشت بام خوابیده ایم، خاله پسر عمویم است. من دوسالی از پسر عمویم بزرگ تر هستم. می خواهم با پری حرف های دخترانه بزنم. اما مهدی خودش را بزور میان ما جا کرده است و دائم حرف می زند. قصد خوابیدن ندارد. کلاس سوم هستم و یواشکی کتاب های فهمیه رحیمی و نسرین ثامنی می خوانم هر جا که باشد داخل کمد، در انباری که می دانم سوسک و مارمولک هم دارد، با تمام ترسی که دارد، با لذت کتاب می خوانم. او هم عاشق کتاب است. بانوی جنگل را او به من داده تا بخوانم. می خواهیم درباره خوانده هایمان با هم حرف بزنیم اما مهدی کوچک است، ممکن است اسرارمان را به کسی بگوید. پری بزرگ تر است و بلد است چطور او را دست به سر کند. شروع می کند از زیبایی ماه حرف زدن. خوب که محو زیبایی ماه می شویم یک داستان من درآوردی درباره زنجیری که ماه از آسمان به پایین می اندازد و پسربچه هایی که با خود می برد را تعریف می کند. متوجه فریبکاری او می شوم. با او همدست می شوم و بهت و حیرتم را از این داستان نشان می دهم و سریع سرم را زیر پتو می برم. مهدی با دقت به حرف هایش گوش می دهد و بعد جیغی می زند و از پشت بام فرار می کند و به خانه شان می رود. چند دقیقه بعد صدای زن عمویم بلند می شود که می گوید پری فردا به حسابت می رسم و ما دلمان را از خنده می گیریم و بعد حرف هایمان را می زنیم. نگران فردا نیستیم. خیالم دوباره به پرواز در می آید. زیر پل ورسک ایستاده ام و عظمت آن مرا مسحور می کند. همیشه به سیاه کل که می رسیم دلم آشوب می شوم. میان حال اینده و گذشته می مانم. انگار در زندگی قبلی ام اینجا می زیسته ام. زنی با موهای کوتاه و سپید، با صورتی خندان و چشم هایی به رنگ ابی روشن و درخشان روی لبه کوه نشسته است و به دور دست ها خیره شده است و مرتب چیزی را در دفترش یادداشت می کند. هرکس که از کنارش رد می شود با احترام به او سلامی می دهد. او با یک لبخند جوابشان را می دهد. یک نقاشی از پل ورسک در خانه ام دارم. خودم آن را کشیده ام.  همان زمان که هنوز مادر نشده بودم و زیبایی های دنیا روحم را تسخیر می کرد.

کمی بعد سفری به اصفهان دارم. شش سالم است. با تاکسی نارنجی پدر به سفر رفته ایم. به دیدن منارجنبان می رویم. خواهرم کوچک است مادرم ایستاده و او را در بغل نگه داشته است. من و پدر با هم به داخل یک برج می رویم. برج دیگر را تکان می دهند برجی که ما در آن هستیم، ناگهان تکان می خورد. این هنر معمار سازنده این بنای تاریخی است. احساس خوبی است. اما فوبیای قرار گرفتن در مکان تنگ سراغم می آید. می خواهم از آنجا فرار کنم. به زحمت خودم را از میان آدم ها می کشم و به بیرون برج می رسم. خیلی زود پشیمان می شوم ولی دیگر اجازه ورود ندارم. دفعه بعد که رفتیم برج ها را بسته بودند.

کاش آن روز نترسیده بودم.

بازهم سفری دیگر، مشغول شستن ظرف های ناهار هستم که خودم را کنار زاینده رود با امینه می بینم. امینه آوازی را سر می دهد. طراوت وآزادی که در صدایش وجود دارد مرا بوجد می آورد. صدای او با صدای جاری آب درهم آمیخته است و ملودی زیبایی را بوجود اورده است. قدم می زنیم و دوستان دیگرمان را هم می بینیم. امشب همه هوای خواندن به سرشان زده است. اگر در قید و بند اسارت نبودم همان جا می رقصیدم. سمفونی زیبایی از موزات از رادیو پخش می شود. دست از کار می کشم و به رقص در می ایم. پاهایم را سبک روی زمین می گذارم و چرخ می زنم. غرق در موسیقی می شوم و خودم را در سالن رقص می بینم. مثل کودکان شده ام. آزاد و رها بی هیچ قید و بندیمی چرخم و می چرخم تا به گذشته دور پرتاب می شوم. به آن روزهای گرم تابستان  که تنها چهار سال داشتم. خواهرم تازه بدنیا آمده بودم. مادرم سرگرم کار خانه و نگهداری از بچه بود. من رها با دختر عمویی که دوسال از من کوچک تر بود، به هر کوچه ای سرک می کشیدیم. در گشت و گذارمان درختی را یافته بودیم که برگ هایش تا زمین کشیده شده بود. جلوی کارخانه ایرکو زیر آن درخت خاله بازی می کردیم. نگهبان کارخانه هر وقت ما را می دید می گفت که آنجا بازی نکنیم اما ما عاشق بازی زیر آن درخت بودیم. برگ هایش را به خاطر ما کوتاه کردند. دیگر نمی توانستیم آنجا بازی کنیم. پله های فلزی جلوی مسجد، مکان جدید بازی مان شد. آنجا می نشستیم و باهم به سفر می رفتیم.  حالا روزهای زیادی از آن روزها گذشته است. درگیر شدن در زندگی روزمره تمام آن لحظات شیرین و پرواز خیال را از بین برده است. مدت زیادی بود که خاطرات زیبا را فراموش کرده بودم. اما وقتی شروع به نوشتن کردم همه خاطرات یکی یکی مثل قطاری سریع السیر از ایستگاه چشمانم، رد می شوند و لبخندی عمیق روی لب هایم خوش می نشیند.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

سمفونی عشق

مدت ها بود که برای فرار از روزمرگی هایی که او را به مرگ نزدیک  می کرد، از پختن غذاهایی که زیاد وقتش را می گرفت، اجتناب کرده بود. اما آن سه شنبه ناهار را در رستورانی که سال ها پیش، برای اولین بار با دختر و همسرش آمده بود، با مادر و خواهرش صرف کرد. از کنار اتاقکی که آن شب در آن نشسته بودند و همسرش به خاطر او با اینکه پولی در بساطش نبود، گران ترین غذا را سفارش داده بود، گذر کردند. یاد خاطره آن روز دوباره در دلش زنده شد. عشق دوباره جوانه زد.آن سه شنبه بعد از مدت ها دلش خواست برای شام دستور جدیدی را امتحان کند. بیش از دو ساعت پای اجاق ایستاد. حرارت اجاق دست های کشیده و بلندش را سوزاند. قطرات ریز و درشت عرق از سر و صورتش به پایین سرازیر، روی گردنش کشیده می شد و از انحنای سینه اش گذر می کرد و تا برجستگی شکمش فرو می ریخت. حرارت بیش از حد تصورش بود. درد از کمرش شروع می شد، به ران ها و زانوانش سرایت می کرد و تا ساق پایش ادامه داشت. اما دلش خواسته بود. میان عقل و دلش این بار حرف دلش را گوش داده بود. عقلش به او نهیب می زد که سلامتیت اهمیت بیشتری دارد، اما دلش می گفت بی خیال سلامتی، الان وقت  درست کردن کباب سبزیجات با چاشنی عشق است. بعد شروع کرده بود به خورد کردن انواع میوه ها برای تهیه یک اسموتی خنک برای همسری که تازه از حمام بیرون آمده بود. همسرش در برابر آینه قدی ایستاده بود و در حالی که هنوز حوله بر تنش بود به او لبخند می زد. هنوز هم بلند بالا و زیبا بود. با آنکه گرد پیری بر روی سر و صورتش نشسته بود. اما هنوز هم چشم هایش برقی سحر انگیز داشت. او با مهربانی لیوان را به دست او داده بود. و لب هایش را بر گونه گر گرفته او از حرارت حمام گذاشته بود و همسرش سرخ تر از قبل شده بود. هنوز هم بعد از سی سال مثل پسر بچه های ۱۶ ساله خجالتی و کم رو بود. و گونه هایش از حرارت عشق گر می گرفت. جز او و همسرش هیچ کسی در خانه نبود.

زن همیشه برای فرزندش با عشق غذا درست کرده بود. اما از وقتی که دخترشان خانه را به قصد تحصیل  به دیار دیگری، ترک کرده بود، دیگر غذایی باطعم عشق در خانه طبخ نشده بود. ولی این بار بعد مدت ها، عاشقانه ای برای همسرش رقم زده بود. مهرش این بار تمام و کمال برای او بود. فقط برای او، با این که میان خصوصیات او و همسرش فرسنگ ها فاصله بود اما عشقی به وسعت تمام آن فاصله ها میانشان جاری بود. هیچ واژه عاشقانه ای بر لبانشان نیامده بود. جنس مرد با جنس زن فرق داشت. در منطق مرد حرف های عاشقانه معنایی نداشت. در منطق مرد خواستن ها بی انتها و آزار دهنده نبود. مرد همه چیز را برای همسرش می خواست اما هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. حتی زن آزاد بود که هر کاری دوست دارد بکند. به تنهایی به سفر برود، شبی را با دوستانش در بیرون شهر بگذراند و تمام پول هایش را برای کسی غیر از او صرف کند. مرد هیچ ناراحت نمی شد، خرده ای نمی گرفت. با این که عاشق ها حسود می شوند. اما مرد هیچ بویی از حسادت نبرده بود. شاید اصلا عاشق نبود. اما نه مگر می شود، عشق نباشد و این همه صبوری، این همه مسئولیت این همه فداکاری. تمام تلاشش را کرده بود که زن را به آرزوهایش برساند.  و از زن هیچ نمی خواست. عشقی عجیب و بی تمنا. مرد نیاز داشت به فداکاری اما بی هیچ توقعی. او جانش را برای همسرش می داد اما هیچ از او نمی خواست. حتی وقتی زن هیچ غذایی برایش اماده نمی کرد هیچ نمی گفت. خودش را با یک کاسه ماست و چند تکه نان سیر می کرد. مرد عجیبی بود. همیشه وقتی زن از او می پرسید غذایت را دوست داشتی می گفت بهترین غذایی بود که در عمرم خورده ام. تمام محبتش در کلام به همین جمله ختم می شد. البته گاهی هم پیش می آمد که هیچ نمی گفت. معلوم بود غذا باب میلش نیست. مرد دروغ گو نبود. اما زن حالا می دانست که مرد او را با تمام وجود دوست دارد. حالا که سی سال از ازدواجشان گذشته بود و موهای هر دویشان سفید شده بود و تنها دخترش به شهر دیگری رفته بود. حالا می دانست عشقی که هیچ گاه بر زبانشان نیامده همیشه در قلب هایشان جاری بوده است. عشق واژه ای مقدس است. دم دستی نیست که به راحتی بر زبان بیاید تنها باید در ریتم ملایم زندگی شنیده شود. عشق پاک و بی انتها با طعم آن اسموتی خنک، رودخانه را دوباره پر آب کرده بود. جوشان و خروشان دست هایش را به روی زنی که هنوز هم او را می پرستید، گشوده بود. سمفونی ملایمی از موزارت از صفحه گرامافون شنیده می شد. درهم آمیختن موسیقی با ضربان قلب و صدای نفس هایشان، سمفونی تازه ای را خلق کرده بود. سمفونی عشق.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

بوفالویی در کتابخانه

مثل یک بوفالو بزرگ بود، رایحه تند و تیزش از میان قفسه های کتاب گذر کرده بود و به راهرویی رسیده بود که من هم آنجا بودم. نفس کشیدن در آن فضای آکنده از بوی ترش و مانده عرق، برایم سخت بود. چند بار خواستم بی خیال کتاب هایی شوم که استاد در کلاس درسش توصیه کرده بود که بخوانیم. اما استاد حتما می گفت که عذر و بهانه است. نمی خواستم عذر و بهانه ای برای انجام ندادن کارهایم داشته باشم. از اینکه دانشجویی تنبل به نظر برسم بیزار بودم. چند قدم جلوتر می روم. سعی می کنم بدون این که با او برخوردی داشته باشم از کنارش رد شوم و به راهروی شماره ۱۳ خودم را برسانم. برای رسیدن به کتاب های مورد نظرم باید راهرویی گذر می کردم که بوفالو آنجا جا خوش کرده بود. هرچه تلاش می کنم نمی شود. هیبتش از بوفالو هم بزرگ تر است. کتاب چرا ادبیات را می خواند. چنان سرگرم ورق زدن آن است که اصلا متوجه تقلای من نمی شود. حتما باید فرهنگی باشد که همچین کتابی را می خواند. من فقط بخش هایی از آن را خوانده ام. در کلاس، استاد به آن اشاره ای کرده بود. بالاخره مجبور می شوم از او خواهش کنم کمی به قفسه بچسبد تا من هر طوری هست خودم را از آن فضای اندک رد کنم. اما او اهمیتی نمی دهد. دوباره صدایش می کنم. انگار که صدایم برایش بسان وزوز پشه ای باشد، دستش را در هوا تکان می دهد و دوباره کتابش را می خواند. چرا او را در مخزن راه داده اند؟ راه را  کاملا بسته است. بازهم تقلا می کنم. در کشاکش تقلای بیهوده ام تنه ام به او می خورد. از این برخورد طوری ناراحت می شود که سریع برمی گردد به سمت من و باصدایی بوقلمون وار شروع به جیغ و داد می کند. به او می گویم منظوری نداشته ام و هرچه صدایش کرده ام نشنیده و مجبور شده ام. اما او اهمیتی به من نمی دهد. مثل سیلی ویرانگر بر سرم آوار می شود و با کلماتی رکیک به سان کلنگ و تبر بر جانم می افتد . از کرده ناکرده خود پشیمان می شوم. بی جهت برای تبرئه خودم، مرتب عذر خواهی می کنم. او هر لحظه عصبی تر می شود. عقب گرد چند قدمی را به عقب می روم. او هم به سمت من پا تند می کند. عطر تنش مشمئز کننده تر از قبل شده است. فاصله اش از من مرتب کم و کم تر می شود. کاش گاوبازی بلد بودم تا این بوفالوی وحشی را رام می کردم. چشمانش قرمز شده بود. به تی شرت قرمزم خیره شده بود. انگار رنگش بیشتر او را عصبانی می کرد. یک آن به فکرم رسید لباسم را از تنم در بیاورم و رهایش کنم. اما از ترس دوربین های مدار بسته این کار را نکردم. فکر این که بعدا با چک کردن دوربین ها یک نویسنده متشخص را عریان ببینند لرزه بر اندامم می انداخت. سرعتش بیشتر شده بود. چطور با آن وزن و هیبت به این سرعت حرکت می کرد. سرعتش که زیاد می شود به قفسه ها برخورد می کند. کوهستانی از کتاب را پشت سرش به جای می گذارد. فریاد می زنم شاید صدایم به آن دو کتاب دار صامت و ساکت برسد اما انگار  علاوه بر زبان گوش و چشمی  هم ندارند. بی خود نیست که اجازه می دهند هر کسی وارد مخزن شود.  تمام نیرویی که در بدن دارم را در پاهایم می ریزم و با سرعت هرچه تمام تر می دوم. شبح سیاه بوفالو رهایم نمی کند. در میان راهرو ها سرگردان می شوم. راه خروج را پیدا نمی کنم. خودم را به زحمت در راهرویی که فکر می کنم به در خروجی می رسد می اندازم. راهرو انتها ندارد. می دوم و او هم پشت سر من است. آنقدر سریع حرکت می کنم تا به نقطه آخر می رسم. اما هرچه سریع تر می روم او هم بر سرعتش می افزاید. بر می گردم او درست پشت سر من است. حالا روی سرش دوشاخ بزرگ هم جا خوش کرده است. حتما خیلی عصبانی است. من هم یک زایده در چشمم دارم که در مواقع عادی دیده نمی شود اما وقتی عصبانی می شوم چنان بزرگ و ناهنجار می شود که انگار شاخی در چشمم دارم. چشم هایش از قبل قرمز تر شده است. من فقط وقتی گریه می کنم چشم هایم قرمز می شود. هیچ وقت موقع عصبانیت چشم هایم را در آینه ندیده ام. نمی دانم شاید چشم های منم مثل بوفالو قرمز می شود. سرش را به سمت قلب من نشانه می گیرد. فقط یک دقیقه مانده تا روی سنگ قبرم بنویسند شهید کتاب، اما شانس می آورم که کتاب قطور بینوایان را می بینم. می خواهم با آن چنان بر فرق سرش بکوبم که هلاک شود و من نجات پیدا کنم. کتاب را که بر می دارم از دستم سر می خورد و روی کف زمین باز می شود. نفسم را در سینه حبس می کنم و اشهدم را می خوانم. اما به یک باره دستی از کتاب دراز می شود و مرا با سرعت به درون کتاب می کشد. احساس می کنم صدای پاهای بوفالو رو شنیدم. چنان بر سقف دادگاه ضربه می زند که سقف ترک می خورد. اما قاضی می گوید نگران نباشید طبقه بالا کمی تعمیرات هست اما اینجا ساختمان محکمی است. کمی آرام می گیرم اما لباس قرمز حالا در تنم نیست معلوم نیست کی آن را از تنم در آورده ام. لباس مجرمین را پوشیده ام. دست هایم بسته است. چشم می گردانم. سالنی بزرگ با آدم هایی با چهره های سرد و بی روح که روی صندلی نشسته اند و انگار به تماشای تئاتر آمده باشند، به دهان قاضی خیره شده اند. من اینجا چه می کنم. به قاضی نگاه می کنم. حکم را می خواند. محکوم به حبس ابد. چه کسی محکوم شده است؟…جز من کسی در صندلی اتهام نیست. من را می گوید؟… به چه جرمی؟ من که آزارم به مورچه هم نرسیده است. فقط همین چند دقیقه پیش بود که از ترس جانم، می خواستم یک نفر را بکشم. اما من که نتوانستم کاری کنم. نکند واقعا مرده باشد. نه باور نمی کنم. واقعا جرمم چیست؟…

قاضی دوباره حکم را با جزییات می خواند. جرمم دزدین یک قرص نان است. امکان ندارد. من فقط چند کتاب می خواستم. چه تراژدی وحشتناکی.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

دوم تیر- هدفم از تولید محتوا

چند روز پیش مطلبی را درباره تولید محتوا در اینستاگرام می خواندم. این دوست عزیر در مطلب خودشان نوشته بود که الگوریتم اینستا طوری است که صفحات سرگرمی بیشتر از صفحات آموزشی دیده می شوند و افراد بیشتر به سمت و سوی این قبیل محتواها می روند.

حالا برای کسی که دست به تولید محتوای آموزشی می زند چه اتفاقی می افتد؟ اگر ویدیو باشد بازدید خوبی می خورد اما اگر صرفا به نوشتن اکتفا کنی چندان بازدید نمی خورد. چرا که افرادی که در فضایی مثل اینستا تعاملات اجتماعی دارند حوصله خواندن متن های بلند را ندارند و اگر دلشان بخواهد متن بلندی را بخوانند به سراغ دیگر پلتفرم ها مثل ویرگول می روند.

 اگر تو  تا حالا فردی بودی که صفحه ات پر از محتوای های غیر مفید و صرفا خنده دار بود، با اضافه کردن یکی دو پست انگیزشی و آموزشی خود به خود فالور هایت را از دست می دهی.

 دیروز یکی از دوستان  در خصوص همین مورد با من صحبت کرد. امروز در حین مطالعه کتاب باشگاه پنج صبحی ها به این جمله برخوردم. زندگی در ثروت، شهرت و تحسین دیگران خلاصه نمی شود. بعد پیش خودم گفتم هدف از پست های آموزشی و انگیزشی هر روزه ام چیست؟ آیا به دلیل تحسین دیگران این کار را می کنم؟ که اگر این باشد باید فاتحه هدفم را بخوانم. چون دیری نمی گذرد که افراد با دلیل های متفاوت از دنبال کردن من انصراف می دهند. یا هدفم این  است که بتوانم حال یک نفر را خوب کنم. باید با خودم صادق باشم. روزی که پیج اینستایم را زدم دلم می خواست خیلی از تصاویر و لحظه هایم را آنجا به یادگار بگذارم و لحظه های شادم را با دیگران به اشتراک بگذارم. اما بعد متوجه شدم دیدن خیلی از تصاویر باعث ناراحتی حسودان و بد نظران می شود و بدتر از آن شاید دل کسی از دیدن خوشی های کوچک منم هم بگیرد وآن ها همین خوشی ها را هم نداشته باشند. بی خیال اشتراک لحظه های خوب شدم. بعد دلم خواست داستان هایم را به اشتراک بگذارم که بازهم احساس کردم رفتارم طوری شده که گوشه نشینی را اختیار کرده ام چرا که داستان هایم هیچ بازخوردی نداشتند و من ناراحت بودم از اینکه داستانم هایم خوانده نمی شوند و شاید هم خوانده می شوند به حدی ضعیف و ابتدایی هستند که کسی به آنها توجهی نمی کند و حتی به خودشان زحمت نمی دهند که زیرش بنویسند بی خود و مزخرف بود.

 دوباره زمانی در اینستا فعال شدم که یکی از اساتید ما را تشویق به این کار کرد. البته قبلش سایتم را راه اندازی کردم و نوشتن در ویرگول و وبلاگ و سایتم به تمامی آن ها ارجحیت پیدا کرد. اما بازدیدی که در اینستا صورت می گرفت بیشتر از تمامی این پلتفرم ها بود و من باید آنجا هم فعالیت می کردم. اما این بار به دلایلی متفاوت از قبل که به راحتی از ادامه راه منصرف نشوم. اصلی ترین دلیلش این بود که بر ترس هایم غلبه کنم و پا به دنیای دیگری غیر از درون خودم بگذارم. من  همیشه می نوشتم اما از ترس تحسین نشدن و مورد سرزنش قرار گرفتن  دیگر متنم را منتشر نمی کردم. یا حتی به اسامی مستعار منتشرشان می کردم. جرات نداشتم با نام خودم کاری کنم. حالا چالش ساز شده ام. می نویسم و منتشر می کنم و بازخورد هم می گیرم گاهی انقدر دوستانه که  کمی مغرور می شوم و دیگر دست به انتشار نمی زنم و گاهی از جبهه مخالف که روحم را خدشه دار می کند. اما در جریان رشد شخصی که قطعا یک شبه بدست نمی آید  توانم را در برابر این قبیل نامهربانی و نظرات توهین آمیز بیشتر کرده و دربرابر نظرات مخالف صبوری کی کنم و با آرامش بیشتری برخورد می کنم. اتفاقا دیروز از این قبیل اتفاقات برایم زیاد افتاد، اما یاد سنگ هایی افتادم در مسیر رشد و ترقی وجود دارد و به جای بهم ریختن با آرامش سنگ ها را کوچک و تبدیل به شن ریزه هایی کردم که با وزش باد و جریان آب از مسیرم به سادگی کنار می روند.

دلیل دیگرم یاد گیری در حین یاد دادن آموخته ها به دیگران است. یک بار می خوانم، بار دیگر نکته برداری می کنم و در آخر خلاصه ای از آموزه هایم را روی صفحه اینستا به اشتراک می گذارم. آخرین دلیلاین است که می خواهم رسالتم را به عنوان یک نویسنده که از کودکی آرزو داشت که معلم باشد انجام دهم. اگر فقط و فقط بتوانم یک نفر را در این مسیر با خودم همراه کنم و فقط یک نفر بگوید فلانی من هم به دنبال تغییر در زندگی ام هستم، راهش را به من بگو؟ رسالتم را انجام داده ام و حالم خوب می شود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

وبلاگ شخصی نویسنده

نوشته های نویسنده در ویرگول

پیج شخصی نویسنده

از تیر چه خبر؟

یک نوشته کاملا شکسته

اولین روز تیر

امروز به بهونه مهمونی رفتن می خواستم از زیر نوشتن در برم. دیروز خیلی خوب نوشته بودم و می خواستم به جبران اضافه کاری دیروز، امروز رو مرخصی بگیرم. پیش خودم گفتم نمی تونم نامه آموزشی بنویسم چون نیازمند ساعت ها مطالعه است، پس این میره کنار. نمی تونم یه نمایشنامه آبکی هم بنویسم چون اینم نیازمند ساعت ها فکره و اینم رد شد و اینکه یه داستان کوتاه هم نمی تونم بنویسم چون بازم وقتم گرفته میشه. خلاصه که مغزم حسابی شیطنت می کرد و بهونه های واهی برای نوشتن می آورد. داشتم تمرین های زبان رو انجام می دادم که طبق معمول خوابم گرفت و می خواستم بپرم توی رختخواب که دیدم تنها چیزی که می تونه مغزم رو دوباره فعال کنه و روی کارمتمرکز کنه همون نوشتنه. پس به جای پریدن تو رختخواب و چرت زدن اومدم سر کامپیوتر و یه فایل جدید باز کردم با عنوان تیر ۱۴۰۰ و شروع کردم به نوشتن. نوشتن برای نوشتن. اونقدر می نویسیم تا از دل این نوشته ها بالاخره یه چیز بدرد بخور پیدا بشه.

یه مطلبی بود که دیروز بهش رسیده بودم گوشه یه کاغذ نوشتم تا سر فرصت بشینم و راجع به اون بنویسم اما دیروز اصلا فرصت نشد. بعنی اونقدر در مورد موضوعات مختلف نوشته بودم که دیگه جعبه نوشتنم پر شده بود. تازه بعد ظهرم یه محصول خراب بدست رسید که چند ساعتی درگیر مرجوع کردنش بودم و دیگه اصلا نمی تونستم راجع به چیز دیگه ای فکر کنم. راجع به تمرکز هم کلی چیزای تازه یاد گرفتم که دوست دارم راجع به اون بنویسم. اما اول بریم سراغ مطلب مهم زیر:

برنامه ریزی

یه نکته توی برنامه ریزی ها وجود داره که باید بهش دقت کنید. اگر برنامه ای که می چینید زیادی سخت باشه و نتونید همه اش رو انجام بدید. عزت نفستون دچار مشکل میشه و به خودتون می گید من از پس انجام هیچ کاری برنمیام و یواش یواش بی خیال انجامش می شید. چون قبول کردید که بی عرضه اید و تمام. حالا از اون طرف اگه برنامه شما زیادی هم آسون باشه و هیچ چالشی نداشته باشه. یواش یواش به خودتون مغرور میشید و دیگه هیچ پیشرفتی تو کاراتون ندارید و بعد یه مدتم برنامه زیادی ساده، شما رو دلسرد می کنه و بازم از انجامش طفره می رید. برنامه ریزی رو نباید ماهانه انجام داد. شما برای ماه می تونید بگی مثلا من این پنج تا کار رو باید توی این ماه انجام بدم. اما اگه فقط به اون اکتفا کنید بعد یکی دو روز بی خیالش می شید و میندازیدش برای اخر ماه و درنهایت هم ممکنه انجامش ندید. اما بعد از اینکه یه برنامه کلی چیدید باید اونو با جزییات روی کاغذ بیارید. مثلا من قراره این فصل کتاب صحنه پردازی در رمان و باشگاه پنج صبحی ها رو بخونم و این که تا درس ۲۷ زبان که حدود ده درس عقب هستم رو بخونم و درس های قبلی رو مرور کنم. این برنامه غیر از برنامه ریزی روازنه منه  که باید به صورت روتین انجام بشه. خوب اگه همینجوری کلی بهش نگاه کنم مغزم درد می گیره. هم کتابا حجمشون زیاده و هم درسای زبان که چیزی حدود ۳۰ ساعته که باید دائم هم مرور بشه. من به جای این که کلی نگاهش کنم میام تقسیمش می کنم. روزی یه فصل از کتابم رو می خونم و دو روز در میون بار یک درس زبان رو که بازم چون نمی تونم یک سره بشینم سرش برای خودم چالش ۵ دقیقه رو طراحی کردم و هر بار که میام سرش تا جایی که خسته نشم ادامه میدم و بعد دوباره توی یه تایم دیگه میام سراغش تا خونه پنجم هر کدوم از برنامه هام پر بشه. در واقع هر شب قبل خواب برنامه اون روز رو بر اساس کارهای جدیدی که برام پیش اومده می چینم. مثلا امروز قراره به یک مهمونی برم. خوب قائدتا نمی تونم ساعت زیادی رو به مطالعه و نوشتن اختصاص بدهم. بنابراین برنامه نوشتنم رو یکم سبک می کنم. برنامه  مطالعه رو هم همینطور. اینجور اخر شب با دیدن لیستی که جلوش تیک نخورده عزت نفسم تخریب نمیشه.

با این حال که برنامه سبک شده ولی سعیم رو میکنم که چالش ۵ دقیقه هام کاملا پر بشه. که از پروتوکل عادت سازی عقب نیفتم. برای این که یک عادت شکل بگیره تقریبا به ۶۶ روز کار و تلاش مداوم نیاز هست و نمیشه حالا بخاطر یک مهمونی برنامه عادت سازی رو خراب کرد.

امروز یه مطلب هم درباره وبلاگ توی صفحه مدرسه نویسندگی خوندم. نوشته بود وبلاگی که به روز نمیشه همون بهتر که بسته بشه. یادم افتاد از وقتی سایتم رو راه اندازی کردم اصلا سراغ وبلاگم نیومدم  و حسابی تار عتکبوت بسته. پس گفتم بیام روز نوشت امروزم رو توی وبلاگک منتشر کنم که یکم تر و تمیز و نو نوار بشه.

خوب دیگه کم کم آماده بشیم بریم مهمونی. یه دوستی دارم دخترش شش ماهی هست بدنیا اومده اما بخاطر کرونا نرفته بودم ببینمش. حالا که مدت ها تو خونه موندم و خیالم راحته که پاکم تصمیم گرفتم که برم ببینمش.

من عاشق مهمونی عصرونه ام.  به سه  دلیل، اول که لازم نیست زیاد بدو بدو کنی و دوم اینکه لازم نیست همسرت رو با کلی التماس با خودت همراه کنی. سوم اینکه حیلی راحت تو مهمونی می شینی و هی لازم نیست جلوی آقایون تنبل دولا راست بشی. من وقتی خودم تنها تو خونه باشم از بس قوتم کمه هیچی چیزی بهم نمیریزه. ولی کافیه جناب همسر پایش رو بزاره تو خونه اون وقت هر یک کلمه ای که می نویسم باید یه خوراکی هم برای آقا ببرم. شما جای من بودید براتون خلاقیت می موند. تازه جناب همسر همیشه میگه فلان نویسنده توی یه نشست طوری می نوشته که خودکارش تموم میشده و بعد بلند می شده. اما من توی هر نشستی که می نویسم باید به کوهی از ظرف های در اومده و ریخت و پاش های تو خونه هم فکر کنم.  حالا اگه بتونم بشینم. بیشتر نوشته هام که توی راه رفتنه .

خوب دیگه، بیشتر از این نمی تونم معطل کنم. هنوز حاضر نشدم. حاضر شدن هر کدوممون یه نیم ساعتی طول می کشه.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

یادی از دایی جان

دایی جان

در کتاب باشگاه پنج صبحی ها از رابین شارما دو جمله خواندم و یاد دایی جان افتادم.

جمله هایی که خواندم تاثیر زیادی روی رفتارهای روزانه من داشت. هربار که مطلبی را می نویسم یا می خوان به این فکر می کنم که آیا این زندگی همیشگی است. چرا گاهی چنان در بودن غرق می شویم که عدم را فراموش می کنیم؟

چرا مرگ یادمان می رود و فکر می کنیم فناناپذیر هستیم. چرا بلد نیستیم از لحظه هایمان استفاده کنیم؟

و این دو جمله تاثیر گذار که مرا به یاد دایی جان انداخت عبارت بودند از:

اغلب مردم طوری زندگی می کنند که انگار مقدر است عمری پایان ناپذیر داشته باشند، هرگز به ذهنشان نمی رسد که روزی عمرشان تمام می شود. هرگز به این فکر نمی کنند که چند سال از زندگی شان گذشته است. طوری با زمان برخورد می کنند که انگار کیفیتی همیشگیست. در حالی که هر روز می تواند پایان عمرشان باشد. 

برگرفته از گفته های سنکا(فیلسوف)

تراژدی بزرگ  در باره ما انسان ها این است که زندگی را به تعویق می اندازیم. ما در رویای یک باغ پر از گل به سر می بریم، اما به رزهایی که پشت پنجره اتاقمان باز شده اند، توجهی نداریم.

دیل کارنگی

دایی جان که بود؟

بیست  اردیبهشت ۱۴۰۰ بود که برای همیشه از میانمان رفت. تاریخ تولدها را سعی می کنم به خاطر بسپارم اما تاریخ رفتن ها را نه. اما دایی جان درست روز تولدم از دنیا رفت پس برای همیشه آن را به یاد می سپارم.

دایی جان از آن آدم هایی بود که زندگیش همیشه از کیفیت برخوردار بود. چه آن روزها که جوان بود و از ثروت بهره کمی داشت اما تنش سلامت بود. و چه روزهایی که ثروتمند اما در بستر بیماری بود. هیچ وقت شادی اش را به تعویق نمی انداخت. مهربانی با دیگران در الویت برنامه هایش بود. کودک که بودیم هربار که به دیدنمان می­آمد برایمان هدیه ای می آورد. هنوز هم آن مداد شمعی ها، ساعت و کیفی که برایم آورده بود بهترین هدیه های زندگی ام به شمار می روند. دایی جان سفر زیاد می رفت. هر بار که سفر می رفت سوغاتی هرچند کوچک برایمان می آورد و هربار که به خانه شان می رفتیم آنقدر نشاط داشت که تمام غم هایمان یادمان می رفت. همیشه ظرفی را پیدا می کرد و روی آن ضرب می گرفت و بچه های کوچک را با رقصیدن سر شوق می آورد. خانه دایی جان برای بچه ها دقیقا شهربازی بود که دایی خودش مسئول آن بود.  دایی مذهبی هم بود. روز تولد امام عصر که می شد جشنی در کوچه شان به پا می کرد. کوچه را فرش می کرد و بچه های کوچک قرآن می خواندند و مولودی خوانده می شد. آخر سر هم برگه هایی را میان همه پخش می کرد و به قید قرعه به همه اهل محل کادو می داد. قرعه بود اما هیچ کسی بدون کادو از آن خانه بیرون نمی رفت. دایی جان ما پنج شنبه ها هم مراسم قرآن خوانی را برگزار می کرد. سه شنبه ها راهی مسجد جمکران می شد و هر بار هم یک مسافر که دلش می خواست به جمع کران برود ولی امکانش را نداشت را با خودش همراه می کرد.

دایی اهل ورزش هم بود. جمعه ها بساط کوه و کله پاچه اش به راه بود. و دو روز در هفته هم با دوستان و اشنایان به فوتبال و شنا می گذراند. دایی زندگی کرد. تمام لحظات زندگیش را با لذت زندگی کرد. این اواخر که بیمار شده بود، دردش را پنهان می کرد. در عوض قلبش، نگاهش را که پر از مهر بود، نثارمان می کرد. مهر او در وجود تمام کسانی که می شناختند ماندگار شد اما باید می نوشتم تا برای آنها که نمی شناختندش هم ماندگار شود. دایی جان از آن با ایمان های واقعی بود. همه چیزش بجا بود. دلی را نمی شکست و همیشه به فکر رساندن دل ها به یکدیگر بود.

اندوه این روزهای من فقط و فقط ندیدن مردیست که یکپارچه مهر بود و عشق. اندوهم را پنهان می کنم تا دردی بر دردهای دیگران نشوم. اما در تنهایی و در خلوت پر از حسرت می شوم. حسرت ندیدنش. حسرت نبودنش. حسرت لبخندی که دیگر نیست.

کاش همه ما می دانستیم که این زندگی ابدی نیست. با اینکه می دانیم اما یادمان می رود. عمرمان را به بطالت می گذارنیم. بعضی از ما آنقدر در طول عمر خود بیهوده زندگی می کنیم که وقتی می رویم هیچ کسی بر سر مزارمان اشک نمی ریزد اگر هم اشک بریزد چند روز بعد یادش می رود. اما آنهایی که پر از شور و نشاط و زندگی هستند، آنهایی که عشق را نثار عالم می کنند وآنهایی که شاهکار زندگی خودشان هستند برای همیشه در قلب ها می مانند.

دایی جان زندگی را زندگی کرد.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

فقر فرهنگی

ده دقیقه در ماشین در شلوغ ترین خیابان شهرمان به انتظار نشسته بودم. از آنجا که به خودم قول داده بودم، سرم را در گوشی ام نکنم و به رفتار آدم ها با دقت نگاه کنم تا بتوانم شخصیت های داستان هایم را واقعی تر از کار در بیاورم، در خیابان چشم گرداندم.

نوع پوشش مردم نسبت به سال هایی که نوجوان بودم، زمین تا آسمان فرق کرده بود. جالب بود که تمام این سال ها آنقدر سرم به لاک خودم بود که این چیزها را کمتر می دیدم.

پسری از کنارم گذر کرد که نمی دانستم پسر است یا دختر، وقتی برگشت و رژ روی لبش را دیدم، فهمیدم که خودش هم دقیقا نمی داند که چه جنسی است. ظاهر یک پسر و رفتاری دخترانه. دختر دیگری با دوستش از کنارم رد شد. جای جای صورتش با آویزهای فلزی و نگین های درشت آراسته شده بود و موهایش را به رنگ صورتی درآورده بود. چه منظره زشتی، خوب که نگاهش می کردی زیبا بود اما چرا تمام تلاشش را برای خلق تابلویی نازیبا  انجام داده بود. چرا معیار های زیبایی عوض شده بود، نمی دانم.

دوپسر با لباسی رکابی با تنی پوشیده از طرح های رنگ و وارنگ تتو، از کنارم گذشتند. جوان هایی که تتلو الگویشان شده حالا به جای لباسی آراسته و ظاهری متشخص همه چیزشان وام گرفته از فرهنگ متجاوز کوچه پس کوچه های امریکا شده است. کاش لباس پوشیدنشان شبیه افراد سطح بالای جامعه غربی بود. مگر تشخص چه عیبی دارد که چنین ظاهری را می پسندد. هیچ فکری درباره شان نمی کنم. من فقط مشاهدات خودم را می نویسم.

مردی در حالی که کودکی را به آغوش گرفته نگاهش به دنبال زنی است که نیم تنه ای بر تن دارد و مانتوی نازک سفیدی را روی دوشش انداخته است. او متوجه ماشین نمی شود. پایش زیر چرخ ماشین له می شود. خدا رو شکر که بچه سالم است. چند جوان آن طرف خیابان نشسته اند. سنشان از بیست گذشته و از سی تجاوز نمی کند. لباس هایشان پر از شکل های نامتعارف است و به صحنه روبرویشان می خندند. فروشنده از مغازه بیرون می آید. زیر لب چیزی می گوید و باز با ناراحتی به داخل مغازه می رود.

دختری دیگر با لباس های ده شصتی ها و کفش های پاشنه بلندی که به زحمت با آن ها راه می رود بعد از کلی چانه زدن با دست خالی از یک مغازه بیرون می آید و سریع تار موهایش را  که تا همین چند لحظه پیش کاملا بیرون بود، داخل روسری می کند. مادرش رویش را با چادر محکم می گیرد و چند فحش نثار دختر می کند و دستش را می کشد و با خودش می برد.

همسرم می آید. ماشین را روشن می کند و راه می افتیم و من در فکر فرو می روم که چه بلایی سر کشورم آمده است که ارزش های زیباشناختیشان از بین رفته است. از بعد مذهبی به مساله نگاه نمی کنم چون آدم مذهبی نیستم. البته این طور نیست که بی دین هم باشم. به اصول و قواعد خودم پایبندم. فقط مساله ای که آزارم می دهد این است که چیزهایی که می بینم زیبا نیست. گاهی دخترانی را می بینم که لباس های رنگی به تن دارند و لبخند زیبایی روی لبانشان نقش بسته است. هیچ مشکلی با افتادن شال و کوتاه بودن مانتویشان ندارم. همه چی طبیعی و زیباست. اما تنقاضاتی که در ظاهر افراد می بینم باعث آزارم می شود. زنی چادر به سر کند و کفش های پاشنه بلندش قرمز لاکی باشد.  دختری ناخن هایش آنقدر بلند باشد که ساده ترین کارش را هم نتواند انجام دهد. یا مردی که موهایش را از ته تراشیده و پس سرش انواع تتوها را به نمایش گذاشته است. و جمعی که جز سالن آرایشگاه، متخصص زیبایی و حرف هایی بر سر زیبایی بیشترشان  چیزی دیگری را نمی شناسند. آنقدر این مسائل آزارم می دهد که سعی می کنم از آدم ها دور باشم و بازهم سرم را به لاک خودم فرو ببرم تا این همه فقر را نبینم.

آدم هایی که عادت کرده اند،ظاهرشان را به هر شکلی در بیاورند فقط برای این که به زعم خودشان کمی زیباتر باشند.  کمتر بشنوند و بیشتر سخن بگویند. آن هم درباره چیزهایی که به هیچ دردی نمی خورد. نه بدرد خودشان نه به درد جامعه شان. کاش آنقدر فقیر نبودیم و کتاب خانه هایمان غنی از کتاب های پر مغز بود البته اگر کتاب خانه ای داشتیم. اما ما فقیریم. پولمان فقط به اندازه خریدن لاک و لوازم آرایشی، بوتاکس، مانتوهای نا متعارف و کفش های پاشنه بلندی که با درد و رنج آن را می پوشیم، می رسد. کتاب گران است. پولمان به آن نمی رسد. کتاب درد دارد. درد آگاهی از درد کفش تاول های کف پاهایمان هم بیشتر است.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

ماشین تحریر و کاغذ

ماشین تحریر

داستانک – تمرین رستاخیز کلمات

ماشین تحریر تند و تند کلمات را به بیرون می ریخت. برخی سوخته، برخی ناقص، برخی کوچک و به ندرت شکیل و پر طمطراق. عنان اختیار از دست او خارج شده بود. کاغذ بی جهت سیاه شده بود. کاغذ صبوری به خرج داده و سکوت کرده بود. ماشین تحریر بر نوشتن نامه هیچ تسلطی نداشت. یک نامه و یک دستگاه بی مایه و مستعمل که هیبت یک دستگاه چاپ را داشت اما چیزی جز نشخوار کننده کلمات بی قائده و کژدار و مریض نبود. کاغذ را در غل و زنجیر درآورده بود و بی آن که چیز موثری را بر روی صفحات کاغذ چاپ کند، قطار تخیلات و هذیان گویی های ذهن بیمارش را با تقلایی جان کاه می نوشت. کاغذ دیگر سرخورده شده بود. می دانست اگر خیلی خوش شانس باشد میان صفحات یک کتاب مدفون خواهد شد. صابون عصبانیت ماشین تحریر به تنش خورده بود و میل به زندگی را در او کشته بود. کاغذ می خواست سرخوردگی اش را فراد بزند. اما تمام تنش درد و زبانش پیش تر از همه قطع شده بود. کاغذ ارام ارام شکیبایی اش را از دست می داد. جرعه جرعه خشم فروخورده اش را بالا می کشید و منتظر لحظه فوران بود. نامه به انتها رسیده بود، به انتهای جمله محبت امیزی که از سر صدق نوشته نشده بود و فقط  از  روی ادب آمده بود تا شاید کمی نامه را تلطیف کند. کاغذ از تمام این ریاکاری ها بیزار بود. به یکباره تمام خشمی را که نوشیده بود بالا آورد و با زدن اخرین دکمه، کاغذ به یکباره در خودش جمع شد. پیج خورد. رنجور و نحیف و پر انحنا شد. ماشین تحریر مرگ کاغذ را به پیش رویش می دید اما قادر نبود کاری کند. تن کاغذ چنان در هم پیچید که جز چندتایی از کلمات ساده هیچ چیز دیگری رویش نماند و همه خاکستر شد. استخوان هایش درهم شکست. وجودش تکه تکه شد و دیگر هیچ.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

کتاب باشگاه پنج صبحی ها

دوست عزیز می دانید به تازگی چه چیزی را کشف کرده ام؟

نمی دانید چقدر از این کشف تازه ام شگفت زده ام. انقدر که می خواهم فریاد بزنم و آن را به همگان بگویم. اما بعد دیدم چه فایده دارد کشف به این مهمی را برای کسانی بازگو کنم که هیچ از آن نمی فهمند و مرا مورد تمسخر قرار می دهند.

بنابراین دست به کار شدم تا برای شما نامه بنویسم. شما همیشه مرا درک می کنید. شما با دیگران فرق می کنید. شما می دانید چه می گویم شاید شما هم قبلا به این شهود رسیده باشید. البته که حتما رسیده اید. امکان ندارد من حقیر که از لطف شما تا به اینجا آمده ام به این ادراک برسم و شما نرسیده باشید. چه می گویم مسخره است معلوم است که شما خودتان همه چیز را می دانید اما بگذارید برایتان کشفم را واگویه کنم. امروز در حال خواندن کتابی که به پیشنهاد شما تهیه کرده ام، بودم که درهای عظیمی از دانش به سویم گسترده شد و برای اولین بار دلم خواست که فانی نبودم و آنقدر عمر می کردم که هیچ کتابی را نخوانده وانگذارم.

می دانید چه می گویم؟ در ساحل زیبایی ایستاده و نگاهم به دریای عظیم و بیکران پیش رویم بود و می خواستم تن خود را با انوار طلایی خورشید و لطافت آب بپوشانم. هیچ وقت اینطور از وجود دریا لذت نبرده بودم. نسیمی خنک از جانب دریا به سمت من آمد و گونه هایم را نوازش داد. شعفی کودکانه تمام وجودم را در برگرفت. چطور من در تمام این سال ها چنین حسی را تجربه نکرده بودم؟ تمام سال هایی که از سر اجبار کتاب هایی را می خواندم که برایم پشیزی ارزش نداشت. دوران مدرسه ام با حس انسانی در بند به نابودی کشیده شده بود. اما حال مثل پرنده ای بر فراز اقیانوس بیکران به پرواز در آمده بودم. می دانید این حس شگفت انگیز را با خواندن چه جمله ای دریافت کردم؟

دوست دارم آن جمله جادویی را با شما درمیان بگذارم. شما هم قبلا جملات جادویی زیادی خوانده اید و می دانید چه می گویم. جمله ای که تمام وجودتان را متحول می کند. بله دوست عزیز، جمله جادویی من این بود.« کاری که شما در دنیا می کنید نشانه ی احترامی است که برای خودتان قائل هستید. کسانی که از حرمت نفس برخوردارند، هرگز جرئت نمی کنند کار متوسطی از خود بروز دهند؛ زیرا از اعتبارشان بیش از اندازه می کاهد.»

شاید این جمله برای شما چندان تاثیر گذار نباشد اما برای من همان نسیم فرح بخشی بود که از جانب دریا می وزید و وجودم را سرشار از شادی می کرد. دوست عزیز نمی دانید چقدر خوشحالم از این جهت که با شما آشنا شدم و شما این کتاب را به من معرفی کردید. کتابی که به یقین زندگیم را متحول خواهد کرد. اما شاید شما به من بگویید که این خود تو بودی که به خودت کمک کردی تا با حرف های من نور امید را در دلت روشن کنی. راست می گویید شاید چند سال پیش من چنین ادراکی نداشتم اما شما درست زمانی به زندگی ام وارد شدید که من با تمام وجود به دنبال تحول و تغییری عظیم بودم. شما موقع درستی به زندگیم آمدید و من بازهم از شما سپاسگزارم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

پایانی برای آموختن نیست.

آبان ماه ۱۳۹۹ بود که در دوره نویسندگی خلاق شاهین کلانتری شرکت کردم.

روزهای اول مشتاق بودم هرچند که برایم سخت بود.

روزهایی را در انفعال گذراندم با اینکه همیشه در همه کلاس ها شرکت می کردم اما ان طور که باید نبودم و می دانم تمام این منفعل بودن ها ناشی از چه بود. احساس می کردم برای نویسنده شدن راه زیادی است و من هرگز نخواهم توانست مثل نویسنده های مشهور و قدر بنویسم و نهایتا کتابی بنویسم که هیچگاه خوانده نخواهد شد. مسیر پیش رویم سخت بود اما حضور استادی که همیشه راهنمایی هایشان ارزنده بود و خونی دوباره به رگ هایمان جاری می کرد ذوق نوشتن را در من زنده نگاه داشت و من ادامه دادم. کژدار و مریض رو به جلو پیش رفتم  تا به جایی رسیدم که نمی توانستم ننویسم. نوشتن جزیی از زندگی روزانه من شده بود. نوشتن مرا در دریای عمیق مفاهیم و کلمات غرق کرده بود. دیگر واژه ها به اختیارم نبود. شده بودم مصداق بارز ایه کن فیکون و هرچه که در ذهنم نقش می بست روی کاغذ می نشست و گاهی دستم سریعتر از ذهنم حرکت می کرد و من در بهت و حیرت می ماندم که آیا این قلم من است. من که به قول یکی از دوستان یک انشا نویس ساده بودم، هرچند که آن هم نبودم حالا روز به روز به لطف خلق عادت هایی مثل هزار کلمه ها، صفحات صبحگاهی، چالش ۵ دقیقه، رستاخیز کلمات و کلمه برداری از متون ارزشمند، بهتر می شدم.

بیست و ششم خرداد ۱۴۰۰ آخرین جلسه دوره نویسندگی خلاق به اتمام رسید و به جرات می توانم بگویم که این دوره برای من بهترین دوره زندگی بود. می توانم در وصف مدرسه نویسندگی و کلاس نویسندگی خلاق بگویم مانند دهی که تمام اهالی روستا با هم مهربان بودند و کدخدا از همه مهربان تر و دانا تر

چه دهی باید باشد

کوچه باغش پر موسیقی باد

 و در این دوره با دوستانی آشنا شدم که بازهم  به  قول سهراب بهتر از آب روان.

 مطالب بسیاری آموختم. مطالبی که در هیچ کلاسی نیاموخته بودم و بیش از پیش به اهمیت نوشتن برای یادگیری در زندگی ام پی بردم. برای این که یادبگیرم و یاد بدهم لازم است که بنویسم و کتاب های بسیاری بخوانم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده