ملای روستای ما

ملا تازه با خانواده اش به روستای ما آمده بود. سه پسر قد و نیم قد داشت و زنی که نصف او قدش بود، اما به اندازه دو برابر قد او زبان داشت.

زن، دختر یک خانزاده بود، اصلا دلش نمی خواست زن ملا بشود.آن هم ملایی که هیچ ندارد و دائم در حال سفر است. زن ملا بشود که چه؟ تمام خدم و خشم را رها کند و آواره کوی و برزن شود. برعکس پدرش عاشق ملا شده بود و او را سر سفره ملا نشانده بود. از همان روز اول زن با ملا سر ناسازگاری داشت. ملا همیشه کوتاه می­آمد. اصلا زن از این همه کوتاه آمدن او حرص می خورد. اگر کوتاه نیامده بود زن تا حالا رفته بود اما او از بس کوتاه آمده بود همه زن را به خاطر زبان درازی هایش مقصر می دانستند و هیچ کسی ملای بی چیز را مقصر این اتفاقات نمی دانست.

در روستا خبرها زود می پیچد. کافی است یک همسایه از ناسازگاری زن خبردار شود، آن وقت همه اهالی همه چیز را می فهمند. آن روزهای اول همه هر طور بود در نماز حاضر می شدند. اما خبرها که پخش شد به جای گوش دادن به خطابه های بعد نماز، همه با هم پچ پچ می کردند و ملا هرچه گفت که مسجد جای این حرف ها نیست، کسی گوشش بدهکار نبود. کم کم تعداد افرادی که پشتش نماز می خواندند به زحمت به تعداد انگشتان یک دست می رسید.

ملای بیچاره بیشتر از شش ماه در روستای ما دوام نیاورد و مجبور شد که از روستای ما به جای دیگری برود. اگر مانده بود، بهار و تابستان ما را می دید دیگر محال بود که از آنجا برود. شاید کار ملایی اش را رها می کرد و روی زمین خدا کشاورزی می کرد.

پاییز و زمستان روستای ما هیچ فرقی با هم نداشت. تمام شش ماه سرد و نفس گیر بود.

آن هایی که خانه شان با مدرسه فاصله داشت، بچه هایشان را به مدرسه نمی فرستادند.

خانه ملا هم خیلی با مدرسه فاصله داشت. یکی از پسرهای ملا وقت مدرسه رفتنش بود. ملا مجبور بود به خاطر فاصله زیاد خودش در خانه به او درس بدهد. همه ما پسر ملا را دیده بودیم. قد کوتاهی داشت و خیلی ضعیف بود. انگار که ملا نانش نداده باشد. کم رو و خجالتی هم بود. از بس در خانه صدای زن ملا بالا رفته بود، از همه کس می ترسید. بالاخره در یک روزی که برف روی زمین نشسته بود و آفتاب هم درآمده بود. خورشید با طنازی مشغول آب کردن برف ها بود، پسر ملا به مدرسه آمد. در مدرسه مان بچه های بزرگ تر همیشه کوچک تر ها را دست می انداختند. اصلا رسم بود. ما به این رسم عادت داشتیم. آن روز هم حسن پسر ارباب هوس شیطنت به سرش زد. ملا  و زنش که نقل محافل بودند. حالا می خواستند پسرش را هم نقل محافل کنند. سکه سوراخی که همیشه با خودش داشت را به نخ بست. طوری که پسر ملا نبیند آن را جلوی پایش انداخت. یک سکه یک تومانی. پسر ملا که تابحال سکه یک تومانی ندیده بود، خواست سکه را بردارد که سکه روی برف ها شروع به حرکت کرد. پسر ملا با ان قد کوچکش در حالی که نیمی از بدنش در میان برف ها بود به سختی به دنبال سکه حرکت می کرد. تا به سکه می رسید، سکه دوباره حرکت می کرد. بینوا آنقدر سکه را دنبال کرد تا به حسن رسید. حسن و دوستانش از خنده روی زمین افتاده بودند. پسرک بیچاره هنوز نمی دانست علت خنده آنها چیست. حسن با خنده گفت:«آهای بچه ملا هنوز نمی دونی که سکه حرکت نمی کنه»؟

پسر گفت:«ولی حرکت می کردا. خودم دیدم. چطور بود که حرکت می کرد؟ اصلا چه جوری می شه »؟

حسن و دوستانش خندیدند.حسن با صدایی که از شدت خنده نامفهوم بود گفت:« هیچ طور نمیشه. مو حرکتش می دادوم».

پسر باز با ساده گی کودکانه اش گفت: «مو که دستی ندیدٌم. اصلا تو کجا بودی؟ اون سکه اونورتر بود ولی تو که اینجایی».

حسن خودش را روی زمین انداخت. دیگر نمی توانست حرفی بزند. من به سمت پسر ملا رفتم و برایش توضیح دادم که نخی را به سکه بسته بود و با نخ آن را تکان می داد. پسر ملا که تازه متوجه شده بود از شدت شرمندگی دیگر به مردسه نیامد.

چند ماه بعد، قبل از رسیدن بهار ملا و خانواده اش به روستای دیگری رفتند.

نوشته لیلا علی قلی زاده

سیزدهمین جلسه سمپوزیوم نویسندگی

  • امروز استاد دربارۀ نوشتن خلاصۀ داستان فیلم حرف زدند.
  • نوشتن خلاصۀ داستان کتاب‌ها و فیلم‌هایی که می‌بینیم تمرین خوبی برای مهارت‌یافتن در نوشتن طرح‌های داستانی است.
  • بنا شد فیلم اجاره‌نشین‌ها را ببینیم و خلاصۀ داستان آن را بنویسیم.
  • در جلسۀ امروز از تاثیر مثبت ادبیات بر سینما هم حرف زدند.
  • داستان اجاره‌نشین‌ها از غلامحسین ساعدی است، البته در تیتراژ فیلم اشاره‌ای به نام او نشده. جواد مجابی در این رابطه می‌گوید:

«اجاره‌نشین‌ها مال ساعدی است اما مهرجویی همیشه گفته که مال من است. او یک کلمه هم درباره ساعدی صحبت نکرد. (+

فیلم اجاره نشین ها ساخته داریوش مهرجویی و نوشته غلامحسین ساعدی را برای اولین بار به طور کامل دیدم. بی آنکه وسط فیلم به آشپزخانه بروم یا از اتاق دیگری سر در بیاورم.

تک تک صحنه های فیلم را نوشتم و برایم فوق العاده شیرین بود.

چرا این کار را کردم، می خواستم برای تمرین سیزدهمین جلسه سمپوزیوم نویسندگی یک خلاصه از فیلم بنوییسم اما انقدر فیلم دارای صحنه های جذاب بود که با نوشتن یک خلاصه به خودم ظلم می کردم. پس به جای نوشتن یک خلاصه کلی، خلاصه ای از تک تک صحنه های فیلم نوشتم.

تیتراژ فیلم شهر را نشان می دهد و در انتهای تیتراژ همان جا که داستان فیلم شروع می شود خانه ای سیمانی چهار طبقه دونبشی را وسط بیابان نشان می دهد که شهر داری تازه برای آن پلاک نصب می کند. دوربین روی پلاک زوم می شود عدد ۱۹٫ بعد زنی که گویا مادر صاحبخانه است برای دو مامور شهرداری چای می آورد. پسرکوچکش بچه به بغل به همراه اسناد خانه به بیرون می اید و از چرایی پلاک ۱۹ می پرسد.

دقیقه بعد زن و شوهری که از قرار معلوم از مستاجرین خانه هستند، به صحنه می ایند. از بالا بودن اجاره ها و نبودن خانه در شهر شکایت می کنند و درباره خوش یمن بودن عدد ۱۹ حرف می زنند. بعد پسر بزرگ خانواده همراه با پسرش با خریدهایی که کرده اند به صحنه وارد می شوند.

مامورین شهرداری از صحنه می روند. همان دم در بعد از رفتن مادر به خانه، مستاجرین به شخص تازه وارد که همان پسر بزرگ هست می گویند که خانه شان دچار مشکل شده است. همراه با او به خانه می روند تا عیب های خانه را نشانش دهند. حمام و دستشویی که دیوارهایش خراب شده و سقفش در حال چکه کردن است. صاحبخانه زیر بار تعمیر نمی رود. بیرون از سرویس ها در کنار دیواری که از نم ساختمان به رنگ زرد در امده گفت و گویی در باب حکم تخلیه صورت می گیرد. مستاجران باید خانه را تخلیه کنند تا تعمیرات اساسی صورت بگیرد. اینجا پی می بریم که صاحبخانه یا همان عباس آقا، اصلا صاحب خانه نیست و تنها مباشر صاحبخانه است و صاحبخانه و کلیه وراث او در حادثه ی برخورد ترن کشته شده اند. مستاجرین ادعا می کنند که حکم تخلیه هیچ ارزشی ندارد. پسر کوچک با پرسیدن پرسشی درباره نبودن وارث کشمکش بعدی داستان را رقم می زند.

صحنه بعد در خانه مادر عباس آقاست. نزاعی میان دو برادر صورت می گیرد. زن پسر کوچک وارد می شود، بچه را از همسرش می گیرد و در حالی که مشغول آرام کردن بچه است او را از صحنه نزاع بیرون می برد.

صحنه بعدی در اتاق میان زن و شوهر است. در اینجا از میان گفت­و گوها و شواهد متوجه می شویم برادر کوچک که مهندس ساختمان است، بیکار است و سربار برادر بزرگش شده است. ساختمان را او ساخته است. اما همسرش او را شماتت می کند و از او می خواهد که دنبال کار باشد.

صحنه بعدی برادر بزرگ تر به همراه پسرش با عصبانیت خانه را ترک می کند.

در صحنه بعد عباس آقا وارد بنگاهی می شود. بنگاه حسابی شلوغ است. بنگاه دار مشغول شمارش دسته ای اسکناس است. از قرار معلوم با بنگاه دار دوست است و ماجرای پی بردن مستاجرین به مجهول الهویه بودن وراث ساختمان را برای دوستش تعریف می کند. بنگاه دار با شنیدن این مطلب دست از شمارش پول برمی دارد و هر دو به فکر چاره ای می افتند که بتوانند مستاجرین را بیرون کنند. حتی شاگرد بنگاه دار به نام اصغر هم پیشنهاد می دهد که آنجا را بفروشد. اما عباس تصمیم دارد مستاجرین را بیرون کرده برادر و مادرش را به طبقات بالا بفرستد و خودش هم که زنش مرده، زنی اختیار کند و ساکن طبقه اول شود.

صحنه بعد یک ماشین را نشان می دهد که با سرعت به سمت بنگاه املاک می­آید. به محض توقف ماشین عده ای از آن پیاده می شوند که با سرو صدا به سمت بنگاه می آیند.

صحنه بعدی دوباره داخل بنگاه را نشان می دهد که همه با سرعت مشغول جمع آوری پول ها و اسناد و انتقال انها به گاو صندوق هستند و آماده باش می ایستند.

در صحنه بعد، بعد از ورود آن چند نفری که در صحنه پیش از ماشین پیاده شده بودند به بنگاه، یک کری خوانی روی می دهد. نزاعی بر سر جعل سندی که بنگاه دار انجام داده است رخ می دهد و در این صحنه بنگاه دار زخمی می شود. اما از رفتن به بیمارستان امتناع می کند و از همراهانش می خواهد که به دنبال ضاربین بروند.

صحنه بعد خانه یک مستاجر دیگر را نشان می دهد. یک مرد روی ویلچر خانه بهم ریخته را تمیز می کند. علاوه بر بهم ریختگی زردی دیوارها که در این خانه از خانه قبلی هم بیشتر است، حسابی خودنمایی می کند. برادرش را بیدار می کند. از مونولوگ کوتاهی که برادر تازه بیدار شده از خواب می گوید، متوجه می شویم که تا ظهر خوابیده و گویا همیشه تا این موقع می خوابید. به حمام می رود. در حمام از جا کنده شده است. در و دیوار حمام خراب تر از خانه مستاجر قبلی است. کف حمام را هم اب گرفته است. مرد می خواهد ریش خود را بزند در حالی که اوازی سر داده است و هر لحظه صدای خود را بالاتر می برد. به یک باره لوله آب منفجر می شود و آینه می شکند و حجمی از آب از پشت آینه به روی مرد می ریزد. مادر، برادر و پسر صاحبخانه همگی با صدای فریاد مستاجر نگون بخت به خانه او می آیند. برادر سعی در تعمیر لوله دارد. مادر به دنبال لوله کش می فرستد. مستاجر کت و شلوار پوشیده قصد رفتن از خانه را می کند تا تکلیف وضعیتی که به آن دچار هستند را مشخص کند. برادر او که روی ویلچر نشسته او را از رفتن منع می کند و از او می خواهد که خانه را تخلیه کنند و به جای دیگری بروند. اما او می رود.

در صحنه بعد او به سمت بنگاهی می آید. شاگرد بنگاه دار قبلی جلوی مغازه نشسته است و با دیدن مستاجر که در حال نزدیک شدن به مغازه است از دوستش می خواهد که بیرون بیاید. ان ها با ماشین از صحنه دور می شوند. مستاجر قفل افتاده جلوی در و کرکره ای که تا نیمه بالا رفته را می بیند تعجب می کند اما با این حال وارد مغازه می شود. اینجا هم یک بنگاه دیگر است که از قرار معلوم به باقری همان شخصی که با نوچه هایش وارد بنگاه اول شده بود، تعلق دارد. او پشت میز می رود تا تلفن کند اما تلفن قطع است. تلفن را وصل می کند . متوجه سیاهی روی دیوار و ظرف رنگ روی زمین می شود. با رنگ روی سیاهی می کشد و با گرفتن شماره به یک باره انفجاری رخ می دهد. مستاجر بار دیگر در معرض آسی قرار می گیرد و ابن بار با لباس هایی پاره و صورتی سیاه از مغازه ویران شده بیرون می آید.

بازهم کشمکش دیگر خانمی به دیدن عباس آقا می آید تا ساختمان را ببیند . هنگمی که او در حال تعریف کردن از ساختمان است سرو کله مستاجر طبقه سوم پیدا می شود. زن از دیدن ظاهر او می ترسد و عباس قا با او درگیر می شود. او شروع به داد و بیداد می کند و تمام اتفاقاتی که افتاده را بیان می کند. همه به همراه او به طبقه سوم می روند. انجا متوجه می شوند که تمام مصالح بکار رفته در ساختمان ارزان قیمت است و ساختمان پی درست و حسابی هم ندارد. طبقه چهارمی هم در کار است که هنوز مستاجر آن دیده نشده است. همگی با هم به طبقه چهارم می روند. همسایه طبقه چهارم خواننده اپراست که به گل و گیاه علاقه دارد و پشت بامش را مثل یک باغچه کرده است. عباس آقا او را متهم به خرابی های ساختمان می کند.

در صحنه بعد اقای همسایه ها جلسه ای با آقای باقری تشکیل می دهند تا کاری کنند که صاحبخانه قلابی آن ها نتواند خانه را از دستشان در آورد و قرار می گذارند که چند کارگر ساختمانی بیاورند و تعمیرات را شروع کنند. عباس آقا که ورود باقری را دیده سعی می کند که به حرف های آن ها به طریقی گوش دهد. ابتدا از دریچه کولر که آنجا با پسر خودش درگیر می شود. بعد از راه آیفون که با رفتن برق، قسمت اصلی مکالمات را نمی شنود.

روز بعد کارگرها با وانت به ساختمان می آیند. و خیلی سریع شروع به خراب کردن دیوارها و تعمیرات سرسری می کنند. عباس آقا را خبر می کنند. به محض آمدنش می خواهد کارگرها را بیرون کند و دوباره نزاعی سر می گیرد. یک نفر پایش می شکند. یک چراغ عتیقه می شکند.

صحنه بعد کارگرها برای درافت مزدشان می آیند. اما هیچ کسی مزدشان را نمی دهد. همه انها را به دیگری پاس می دهند. کارگزها با دلخوری از خانه بیرون می روند.

در صحنه دیگر همه اهالی به سراغ کارگرها می روند تا از دلشان در بیاورند. بعد آنها را به خانه دعوت می کنند. با وساطت مادر همه با هم آشتی می کنند و میهمانی در خانه عباس آقا برگزار می شود.

روز بعد کارگرها به سرکار برمی گردند اما بنگاه داری که دوست عباس آقا است از نقشه مستاجرین و باقری پرده بر می دارد و عباس آقا دوباره به خانه بر می گردد تا تقشه آنها را نقش بر آب کند. با وارث جعلی به خانه می اید و به کارگرها خودش پول می دهد و انها را دوباره از خانه بیرون می کند.

شب که می شود دوباره مستاجرین با باقری جلسه می گذارند. این بار یک صحنه تکرار می شود. نقشه جدید و عباس آقا بالاخره می تواند نقشه را گوش دهد. باد می آید . صدای باد و رعد هرچند وقت یک بار در صحنه شنیده می شود. بعد یکی از مستاجرین از نقشه جدید عصبانی می شود داد و بیداد می کند . تک تک مستاجران شروع به داد و بیداد می کنند. ساختمان شروع به ترک خوردن می کند. و عباس آقا از نردبان به پایین می افتد.

روز بعد دیوار پشت کتاب خانه مستاجر طبقه دوم فرو می ریزد و همان مستاجری که بار پیش پایش آسیب دیده بود ان بار چشم و سرش آسیب می بیند.

در صحنه بعد مادر پسرش را نصیحت می کند.

صحنه بعد دوباره باد و طوفان می شود. پرنده ای در آسمان پرواز می کند. چندتایی از مستاجران خواب هستند . یکی دو نفر هم تازه بیدار شده اند و چای می نوشند. پرنده روی تانکر می نشیند. وزن پرنده باعث می شود تانکر کمی جابجا شود و در سقف سست فرو برود و خانه شروع به لرزیدن می کند. پرنده ای دیگر هم روی تانکر می نشیند و خانه بیشتر می لرزد و خرابی های زیادی بوجود می آید. خرابی ها به خانه عباس آقا هم می رسد.

روز بعد عباس آقا چند کارگر را برای تعمیر خانه اش می آورد بقیه مستاجرها هم به تبعیت از او برای خودشان کارگر می آورند.

در شب دوباره باد و باران و طوفان می شود. ساختمان بازه هم دچار لرزش می شود. مستاجرها هر کدام به فکر می افتند که اشیای قیمتی خود را جمع و جور کنند و از خانه بیرون بروند. اما عباس آقا و برادرش باهم نزاع می کنند. همه خانه را ترک می کنند و ساختمان ویران می شود. عباس آقا زیر آوار می ماند.

روز بعد در حالی که همه در خانه ویران شده عباس آقا جمع شده اند، سر و کله ماموران شهرداری پیدا می شود و به مستاجرین خبر می دهند که می توانند خانه را با اقساط بلند مدت از دولت بخرند. چون خانه به علت نداشتن وارث به دولت تعلق داردو مستاجران همه خوشحال می شوند.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

یک صحنه، دو صحنه شروع یک داستان

صحنه اول:

جوانی توسط برادر و دوست برادرش به خاطر جرمی که از نگاه برادرش نابخشودنی است مورد شکنجه قرار می گیرد. آنها بعد از زدن جوانک او را روی زمین می خوابانند و بعد روی شکمش با قیر داغ، روغن  سوخته ماشین و تنه درختی که از عرض نصف شده و مثل یک جوهر خشک کن شده است مهری به طول و عرض شکمش می زنند و چندبار این کار را تکرار می کنند و هربار روغن را بیشتر می کنند. جوانک فقط نعره می زند. جز اصوات نامعلوم چیزی از دهانش خارج نمی شود. ما هنوز نمی دانیم چه جرمی مرتکب شده است.

صحنه دوم:

دو نفر در ماشین نشسته اند و در شب به سوی شهر حرکت می کنند. نفری که در صندلی شاگرد نشسته است می گوید: درسته که بعد از اون ماجرا خیلی چاق شدی ولی فکر نمی کنم داداشت چشمات رو یاددش رفته باشه.

راننده با چشمانی به خون نشسته به مسافر نگاه می کند و بعد همه جا به رنگ قرمز و سیاه در می آید.

Look into my eyes and you will see your future.

فیلم شروع می شود.

اسم بازیگران معلوم نیست تنها چهره مردی که بر اثر شکنجه به صورت شیطانی در آمده و دهانش از شدت فریاد کج شده است معلوم است. دهان او پر از خون است. از خون زیاد به رنگ قرمز در امده و تمام تنش در پوششی سیاه فرو رفته است. با چشمانی خون بار به تو نگاه می کند. همان تیتراژ کافی است که با ترس به اطرافت نگاه کنی که جز تو کسی آنجا نباشد. هرکه نگاهش به مردی بیفتند که انگار قصد انتقام از تمام جهانیان را دارد، دیگر خواب به چشمانش راه پیدا نمی کند.

تیتراژ تمام می شود، شهر شلوغ است. بازیگران از شهر بزرگ تر ند. یک زن که قدش از بلندترین ساختمان بلندتر است و یک مرد با هیکلی عظیم در خیابان ها می دوند. زنی سوار بر جارویی در شهر بر فراز آسمان پرواز می کند.

شروع فیلم هیچ ربطی به صحنه قبل از آغاز ندارد. یک لحظه پیش خودت فکر می کنی نکند دو فیلم را با هم ادغام کرده باشند. اما همان طور که محو جلوه های بصری هستی، به یک باره همان چشم ها در عمق تصویر ظاهر می شوند و تو از ترس فورا تلوزیون را خاموش می کنی. به ترست غلبه می کنی و تلوزیون را روشن می کنی. اما فیلم تمام شده است. حتی اسم فیلم را هم نمی دانستی. تو فقط چند دقیقه تلوزیون را خاموش کرده بودی. انگار هیچ وقت چنین فیلمی پخش نشده بود. اما ان چشم ها از خاطرت نمی رود. نکند در خیالت تمام آن ها را دیده بودی. می خواهی ادامه داستان را در ذهنت بسازی. او برگشته و تمام نیروهای اهریمنی را به کار گرفته تا انتقام آن سوختگی های عمیق را بگیرد. او برگشته اما چرا با این همه نیرو و سرباز، مگر خودش قادر نیست. نه چون بدنی ندارد تنها سری است که مانده. پس چرا همراه او می گوید که چاق شده است. همراه او کسی نیست جز دوست برادرش که در این جنایت مشارکت داشت و دست های او را گرفته بود. او نمی داند که او بدنی ندارد و او شب قبل مرد چاقی را کشته و سر خودش را به جای سر او جا گذاشته است. اما چه کسی را کشته است؟ چطور دوست برادرش جرات کرده که سوار ماشین او بشود. شاید او را فریب داده اند، شاید او نمی داند که قرار است چه بلایی سرش بیاید و شاید فکر می کند قرار است فقط آدرس برادرش را نشان بدهد و برود.  با تمام چیزهایی که گفتم هنوز هم دوست دارم فیلم را ببینم. ساختن آن فیلم در ذهنم چندان دلچسب نبود.

  شما هم با شروعی که گفتم می تونید فیلم رو ادامه بدهید. امتحان کنید تجربه لذت بخشیه.

نوشته لیلا علی قلی زاده

مطالعه کتاب به صورت حرفه ای

یکی از درس هایی که در کلاس های نویسندگی با آن روبرو شدیم مطالعه کتاب به صورت حرفه ای بود. قبل از این که بخواهم نویسنده شوم، عادت داشتم کتاب را پشت سرهم می خواندم و تا تمام نمی شد ان را روی زمین نمی گذاشتم. اما بعد از شرکت در کلاس های نویسندگی نحوه کتا خواندنم متفاوت شد. حالا بعد از خواندن چند صفحه کتاب را می بندم و سعی می کنم چیزهایی که از کتاب خوانده ام را به یادم بیاورم و در ذهنم آن را تحلیل کنم. گاهی چند سطری از آن را می نویسم و گاهی فراتر از آن رفته همان موقع چشم هایم را می بندم و دقایقی را می خوابم. خوابی که مرا به دل ماجرای کتاب می برد و در خواب با شخصیت تازه ای وارد کتاب می شوم و همان ماجراها در خواب برای من هم رخ می دهد اما این بار با کیفیت و وضوح بیشتر. می خواستم در رابطه با نحوه کتاب خواندن چیزهایی بنویسم اما نوشته های مسعود دوست نادیده نویسنده مان را که خواندم آنقدر شیوا و جذاب در مورد نحوه مطالعه و درس تازه نوشته بود که بهتر دیدم به جای تکرار مکررات از شما بخواهم که مطالب او را در همین خصوص مطالعه کنید.

چهارم خرداد ۱۴۰۰

حس نوشتن

امروز فرصت کردم که روی کارهای عقب افتاده تمرکز کنم و بخش هایی از تمرین هایی را که انجام داده و ثبت نکرده بودم، ثبت کنم. امروز بیشتر از هر روز دیگری نوشتم و نوشته هایم جذاب تر و مفی تر از روزهای پیش از کار در آمد. نوشتن خرده خاطرات، نوشتن از تجربه های نویسندگی و نوشتن از نگاهی کنجکاوانه و با درک و عمق بیشتر از پشت پنجره همه و همه حال و هوایم را بهتر کرد. اما هنوز هم نمی دانم چرا دیگر نمی توانم در فضای اینستا چیزی بنویسم. انگار سال هاست که دیگر آن را نمی شناسم و فکر می کنم جایی برای خودنمایی شده است. به این پلتفرم و خانه جدید خو کرده ام و از هر جایی برایم جذاب تر شده است.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

خرده خاطرات

تمرین درس نهم از سمپوزیوم نویسندگی نوشتن خرده خاطرات بود. با خواندن خرده خاطراتی از عمران صلاحی به این کار تشویق شدم.

خاطرات زیادی در ذهنم نقش بست و از میان ان خاطرات چندتایی که برایم جذاب تر بود را ثبت کردم که برای همیشه بماند.

مادری برای گربه

شب ها  برای پیاده روی به خیابان ته کوچه مان البته شاید سر باشد، بستگی دارد که از کدام جهت نگاه کنی، می رفتیم. اصلاح می کنم شب ها برای پیاده روی به خیابانی که نمی دانم سر یا ته کوچه بود، می رفتیم. یک روز یک بچه گربه را دیدیم که بی قرار وسط خیابان مانده بود و جرات نداشت از جایش تکان بخورد. خواهرم که از همه حیوانات متنفر است. حتی بچه های کوچک را هم دوست ندارد،  به یک باره به وسط خیابان پرید و ناجی گربه شد. گربه هم که انگار مادرش را پیدا کرده باشد دنبال او راه افتاد. برای یک لحظه کوتاه خواهرم میخواست ان بچه گربه را به خانه بیاورد  و  برایش مادری کند. اما خیلی زود یادش امد که تمیزی خانه اش بر علایق تازه اش ارجحیت دارد.   

ترسی در جنگل

در کودکی به مسافرت دسته جمعی با خامواده خاله و عمویم رفته بودیم. چون جمعیتمان زیاد بود و نمی ترسیدیم، تصمیم گرفتیم یک شب در دل جنگل اتراق کنیم. آن شب خاطرات زیادی از شجاعت ها گفته شد. البته زنان مشغول پخت و پز و حرف های زنانه بودند. مردان بودند که از رشادت هایشان حرف می زدند و من هم با اشتیاق به حرف هایشان گوش جان می سپردم. مردها تصمیم گرفتند که به دل جنگل بروند که شجاعتشان را محک بزنند. من هم با آن ها همراه شدم. کمی که جلو رفتیم، حوصله ام سر رفت و جلوتر رفتم و از انها فاصله گرفتم. بعد طوری که انها نبینند برگشتم و چادر سیاه مادرم را بر سر کردم. دوباره طوری که انها نبینند دورشان زدم و از جلویشان در آمدم و مرتب چادر را بالا و پایین می کردم. مردان شجاع انقدر ترسیده بودند که همگی پا به فرار گذاشتند. نتوانستم خودم را کنترل کنم و بلند بلند خندیدم. آن شب بعد از توبیخ من تا پاسی از شب به این اتفاق خندیدند و ابته من بیشتر از همه در دلم خندیدم. دیگرجرات بلند خندیدن را نداشتم. هر کسی ادعا می کرد که نترسیده و از قبل با من همدست بوده و نقشه من را می دانسته و برای ترس بقیه چنین رفتاری را از خودش نشان داده است.

سر نترس

کوچک که بودم، سر نترسی داشتم. عادت داشتم از دیوار پشت بام، بالا بروم و روی لبه آن بنشینم و مناظر را نگاه کنم. هیچ وقتم کسی متوجه کارهای خطرناک من نبود. یک بار در جسارت و نترسی به مرحله ای رسیدم که روی خر پشته ساختمان سه طبقه مان رفتم، خواهر و پسرعمویم را هم با خودم همراه کردم و هرسه رو به کوچه نشستیم و پاهایمان را از خرپشته آویزان کردیم و برای خودمان شعر می خواندیم. تصور بکنید سه کودک با سن های کم ۸، ۶ و ۴ ساله از ان بالا اویزان بشوند و برای خودشان شعر بخوانند. بالاخره یکی از همسایه ها ما را دید و همان روز، مورد توبیخ قرار گرفتم. تازه فهمیده بودم که چه کار وحشتناکی انجام داده ام. ممکن بود قاتل جان دو کودک بینوا شوم. ان اولین و آخرین لذت دسته جمعیمان بود. بعد ان دیگر حق رفتن به پشت بام خانه را نداشتم.

تولدی با لنگه های دمپایی

کودکی من خیلی ساده و بی تجمل گذشت. خیلی از کودکانی که در روزهای جنگ متولد شدند، زندگی ساده، پر از هیجان و بدون تکلفی را سپری کردند. ان روزها تولد که می گرفتند همه فامیل می امدند. یک کیک ساده پخته می شد و میوه و شام هم اگر کسی می ماند خودش به صاحبخانه کمک می کرد و ان را فراهم می کرد. برای من هم  در سن سه یا چهار سالگی قبل از تولد خواهرم، تولدی گرفته شد، همه خیلی ساده به مهمانی امده بودند. سادگی تا آن جا پیش رفته بود که با دمپایی به مهمانی امده بودند. پسرخاله من که حوصله اش سر رفت بود. دمپایی های جفت شده را به دقت بررسی کرد. بعد فکری به سرش زد اولش خواست نظم آن ها را بهم بزند اما دید خیلی لطفی ندارد. بنابراین از هر لنگه یکی را برداشت و در جوی آبی که از جلوی خانه مان رد می شد و من هزار بار داخل آن افتاده بودم، پرتاب کرد. وقتی مهمانی تمام شد و موقع خداحافظی فرار سید، یک گوشه ایستاده بود و لبخند می زد. تنها کسی که دو لنگه دمپایی داشت او بود. کار شیطانی اش خیلی زود بر ملا شد. ان روز  هرچه دمپایی در خانه بود جمع آوری شد تا میهمان های بیچاره راهی خانه هایشان شوند. باز جای شکرش باقی بود که با دمپایی امده بودند. اگر کفش بود که میزبان با این شاهکار پسر خاله حسابی شرمنده می شد و به زمین فرو می رفت.

سفر دانشجویی

در دوران دانشجویی، به اردو رفتن خیلی علاقه داشتیم. از همان اول هم که وارد دانشگاه شدیم. اردو جزو برنامه ها و اهداف اصلیمان شد. البته به این راحتی مجوز اردوی مختلط  داده نمی شد اما برای گرفتن مجوز همیشه یکی از استاد های سن بالا و عاشق اردویمان را به عنوان همراه با خودمان میبردیم که مجوز را هر طوری هست بگیریم. در یکی از اردوها برای این که هزینه سفرمان کم بشود، شب را در پارک ایل گلی تبریز گذراندیم. عده ای از بچه ها در همان اتوبوس به خواب رفتند. اما عده دیگر جلوی اتوبوس نشسته بودند و با هم گپ می زدند. استاد همراهمان هم در حالی که پتو دور خودش پیچیده بود، مرتب به داخل اتوبوس و بیرون اتوبوس سرکشی می کرد و غر می زد. ناجی را مقصر این شب بیداری اجباری اش می دانست و مرتب می گفت فردا اتاق می گیری ناجی من نمی توانم این جوری دوام بیاورم. ناجی هم  کلاسی خوبمان بود که از بس مهربان بود و حس پدرانه داشت همه ما او را برادر ناجی صدا می کردیم. بیچاره تمام شب را بیدار بود. مرتب هم به من و یکی دو دختر دیگر  که همنشین شب بیداران شده بودیم، می گفت برویم  و بخوابیم که با خیال راحت خودش بخوابد اما ما که عادت به خوابیدن در اتوبوس نداشتیم از جایمان تکان نخوردیم. صبح که اتوبوس راه افتاد، استاد بیچاره به خواب عمیقی فرو رفت و شیطنت های ما تازه شروع شده بود.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

تجربه شرکت در دهمین جلسه سمپوزیوم نویسندگی

امروز ۳ خرداد ۱۴۰۰ در دهمین جلسه سمپوزیوم نویسندگی شرکت کردم. مطالب امروز کوتاه و مختصر بود. اما مفید و مثل همیشه عالی. نگاه کردن از یک پنجره برای ده دقیقه، طوری که هیچ وقت ندیده باشیم. این بار با جزییات بیشتر، چیزهایی را ببینیم که قبلا برایمان مهم نبوده است. کنجکاویمان را در نگاهمان بیشتر کنیم. با درک و عمق بیشتری به چیزهای اطرافمان نگاه کنیم. بعد یک مطلب سیصد کلمه ای راجع به آن تجربه بنویسیم.

یادگیری و شرکت در کلاس های استاد شاهین کلانتری هربار ایده و روشی نو برای نوشتن را به ما ارائه می کند.

قبل از آن کنار کتاب های نیمه خوانده قفسه، در حال خاک خوردن بودم. اما این روزها به لطف پویایی کلاس ها هر روز گردگیری می شوم. چند سطری از ذهنی که در حال پوسیدن بود، باز سازی می شود. چند خطی بیشتر می نویسم. روزهای پیش از بررسی نواقص و عیب های خودم بیم داشتم. انتقاد پذیر نبودم و به دنبال فرار از واقعیت های خودم بود. این روزها به لطف نوشتن، عیب هایم را می بینم و به جای فرار از ان ها به راه درمان یا کمتر کردنشان هستم. و هر بار بیشتر به آیه ای که می گوید قسم به قلم که معجزه می کند ایمان می آورم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

ناتوانی در انجام کارها

چرا برخی افراد نمی توانند کاری را که انجام می دهند به انتها برسانند؟

برای همه ما در زندگی پیش آمده است که نتوانسته ایم کارهای خود را طبق برنامه در زمان مقرر انجام دهیم یا شاید بارها تصمیم جدی برای انجام کاری گرفته ایم ولی آن را نیمه کاره رها کرده ایم. البته برخی از افراد هستند که در اکثر مواقع برنامه و کار خود را طبق زمان بندی مشخص انجام می دهند و بهیچ وجه از انجام کارهایشان طفره نمی روند. افراد بسیاری هم هستند که انجام مسئولیت هایشان را به زمان دیگری موکول می کنند و یا تا آخرین لحظه کارهایی را که باید انجام دهند، انجام نمی دهند. 

زمانی که کار نیمه تمامی داریم، استرس، احساس گناه، نگرانی و … موجب افت عملکرد شده و بر کیفیت زندگی مان تاثیرات نامطلوب برجا می گذارد.

برای این که از این مشکل رهایی یابیم در ابتدا بایستی بدانیم که علت طفره رفتن از کارها چیست و بعد از آن به دنبال راه حلی برای درمان آن باشیم.

منشا اصلی اهمال کاری

بیشترِ روانشناس‌ها اهمال‌کاری را نوعی طفره‌رفتن از کار می دانند. یعنی یک مکانیزم طبیعی ضداسترس که متاسفانه به بی‌راهه رفته و به سبب آن، افراد در مقابل حالِ خوب تسلیم میشوند.

این اتفاق، یعنی اهمال‌کاری، زمانی رخ می دهد که در مورد کارهای مهمی که منتظر ماست ترس و یا استرس داریم. برای رهایی از این حس منفی گاهی با کامپیوتر بازی می‌کنیم، تلگرام یا واتساپ مان را چک می کنیم.در گروه ها بی جهت می چرخیم و یکسری پیام را از این گروه به گروه دیگر ارسال می کنیم یا هر کار دیگری که ما را از فضای کار و استرس مربوط به آن رها کند را با علاقه انجام می دهیم. این کار در کوتاه‌مدت باعث می‌شود که حس بهتری داشته باشیم. ولی متاسفانه در نهایت به زیان ما تمام می شود.

فردی که کارهایش را عقب می‌اندازد، زمانی که به یاد موعد مقرر می افتد، بیشتر احساس گناه و شرمندگی می‌کند. ولی برای این قبیل افراد، همین احساسات منفی می‌تواند باز هم دلیلی باشد که آن کار را کنار بگذارد. بنابراین بازهم در یک چرخه باطل خود تخریبی می افتند.

  چرا از انجام کار طفره می رویم و کارها را نیمه تمام می گذاریم؟

عوامل بسیاری در این زمینه دخیل هستند که از مهمترین آن ها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

ترس از شکست،

هیجان زدگی در مورد اهداف

گرفتن تصمیمات سطحی

 خود کم بینی،

 توقع افراطی از خود،

 اطلاعات ناکافی برای انجام کار،

 مشخص نبودن اولویت ها،

 تردید داشتن،

 نا آشنایی با شیوه های حل مسئله،

 پیش داوری،

 ناتوانی در درک اقدام به جا و به موقع،

 نداشتن برنامه،

 ضعف در آشنایی با وظایف خود،

 فشار کاری بیش از اندازه و خستگی ناشی از آن،

 انجام فعالیتهای متنوع هم زمان،

 در اختیار نداشتن ابزار لازم برای کار و فعالیت،

 بیماری های جسمی،

 کمال گرایی وسواس گونه،

 نداشتن تصویر درستی از آینده،

 بزرگ بودن هدف انتخابی،

 مشخص نبودن نقشه راه،

 پرخوابی و تن پروری

داشتن باورهای غلط نسبت به خود

تصمیماتی که بار هیجانی و فشار عصبی زیادی دارند.

از مهم ترین عوامل نیمه تمام گذاشتن کارها هستند، گاهی ممکن است همراهی چند علت موجب بروز مشکل شود.

در اینجا برای این که مساله را قابل درک و ملموس کنیم به چند نمونه از مثال های عینی و واقعی که در مشاهدات خود داشته ام اشاره می کنم.

انجام فعالیتهای متنوع هم زمان

خانم الف از بچگی آرزو داشت که در همه چیز نفر اول باشد و بتواند تمام مهارت ها را کسب کند. اما هرچه بیشتر تلاش می کرد کمتر موفق می شد و خودش را آنقدر در انجام فعالیت ها خسته می کرد که یک باره همه چیز را رها می کرد و برای مدتی سر در گم می شد. وقتی حالش روبراه می شد، کارهای قبلی اش را از سر نمی گرفت. فعالیت های جدیدی را از شروع می کرد. نتیجه ای که در این راه سخت، عایدش می شد این بود که در هیچ کاری مهارت لازم را نداشت. از هر چیزی به اندازه سر سوزنی بلد بود اما اعتماد به نفس لازم برای انجام یک کار به صورت دقیق و بی  عیب و نقص را نداشت. برای همین هیچ وقت جرات نکرد که برای هیچ شرکتی رزومه بفرستد و همیشه در خانه ماند و همچنان هم مشغول یادگیری مهارت های جدیدی است که قائدتا با روشی که در پیش گرفته است و می خواهد با یک دست چند هندوانه  بلند کند، هیچ وقت موفق نخواهد شد.

مشخص نبودن اولویت ها

 خانم ب برخلاف خانم ب به خوبی می دانست که نمی شود با یک دست چند هندوانه را برداشت. او تصمیم داشت برای انجام دادن کارهایش برنامه ریزی کند و به ترتیب آن ها را انجام دهد. مثلا او دوست داشت زبان بخواند. از طرفی دوست داشت در کلاس های نویسندگی، خطاطی، نقاشی، تصویرگری، فن بیان، شیرنی پزی و سفره آرایی هم شرکت کند. اما دقیقا نمی دانست که کدام کار برایش اهمیت ویژه ای دارد و باید کدام کار را در اولویت قرار بدهد.  بعد از مدت ها فکر کردن و سردرگمی به این نتیجه رسید که از هر کدام کمی را انجام دهد تا بفهمد که کدام کار برایش در اولویت قرار دارد. نتیجه ای که عایدش شد این بود که کلی پول و زمان را صرف یادگیری مهارت های نصفه نیمه کرد و دست آخر هم نفهمید که اولویتش چیست.

فشار کاری بیش از اندازه و خستگی ناشی از آن

خانم میم یک زن خانه دار است. چند بچه قد و نیم قد هم دارد. همیشه دلش می خواست که نقاش ماهری باشد. هر وقت فرصت می کند در یکی از دوره های نقاشی هم شرکت می کند. اما هیچ وقت نتوانسته چند تابلوی درست و حسابی بکشد و آن ها را در یک نمایشگاه ارائه دهد. هر چند وقت یک بار هم وسایل نقاشی اش را به انباری منتقل می کند تا آرزوهای بر باد رفته اش جلوی چشمش نباشد. حجم کار روزانه او زیاد است. او تمام کارهای خانه و تربیت بچه ها را خودش به تنهایی انجام می دهد. فرصت های خالی او تقریبا در ساعات پایانی شب  پیش می آید. او در این ساعت ها آنقدر خسته است که نمی تواند هیچ کاری را به درستی انجام دهد. به او حق می دهم که نتواند کارهایش را به انتها برساند. باید برای کارهای دیگرش کمکی داشته باشد. یا زمان هایی از روز، نگهداری از بچه ها را به فرد دیگری موکول کند.

بزرگ بودن فعالیتی که می خواهیم انجام بدهیم.

در کتاب خرده عادت ها از جمیز کلیر می خوانیم که برخی از افراد گام های اولیه را چنان بزرگ بر می دارند که ذهن در برابرشان مقاومت می کند. اگر ان ها بتوانند هر کار یا عادت خوبی را در خودشان به یک عادت دو دقیقه ای تبدیل کنند، مطمئنا می توانند به هدفشان برسند. خانم سین تصمیم می گیرد که در یک ماه بیش از ۶ جلد کتاب قطور بخواند. او قبلا عادت به خواندن کتاب نداشت. او نمی تواند به سادگی این کتاب ها را بخواند مگر این که این عادت را در خودش پرورش دهد و از روزی یک صفحه شروع کند تا ذهنش پذیرا شود. تا وقتی که ذهن پذیرای تغییرات نباشد هر تلاشی منجر به شکست می شود. ذهن به خودی خود از چیزهای سخت و پیچیده استقبال نمی کند بنابراین برای به اتمام رسیدن هر کاری باید آن را ساده سازی کرد. او تا زمانی که این  کتاب ها را به بخش های کوچک تبدیل نکند، نمی تواند از پس خواند ن این کتاب ها برآبد. شاید او فقط بتواند در ماه اول یک کتاب را بخواند. اما به مرور او در این کار بهتر خواهد شد. کافی است به جای این که با خودش قرار بگذارد که همه این کتاب هار ا بخواند، تنها به خواندن روزی چند صفحه آن هم در ساعات مشخصی اکتفا کند و به مرور بر تعداد این صفحات بیفزاید.

نداشتن برنامه و زمان بندی مشخص

اگر متوجه گذر زمان نباشیم و فکر کنیم که همیشه برای انجام یک کار فرصت داریم، دائم آن کار را به تعویق می اندازیم و از فرصتی که داریم به خوبی بهره نمی بریم. همچنین نداشتن یک برنامه مشخص و یک زمان بندی برای انجام کار باعث می شود که دائم کار را به روز بعد موکول کنیم و هر ساعتی که از زمان شروع کار می گذرد، انگیزه و انرژی ما برای به اتمام رساندنش کم و کمتر می شود. خیلی از افراد با اینکه تمام سال را برای خواندن کتاب های درسی شان وقت دارند اما، بهیچ وجه به مرور و مطالعه درس هایشان نمی پردازند و درست در آخرین روز اقدام به خواندن کتاب می کنند. یادم می آید، زمانی برای موفقیت در کنکور هر هفته  از بخش های مشخصی از کتاب به صورت تستی آزمون گرفته می شد. ما هر هفته مجبور بودیم طبق برنامه مشخص برای آن بخش ها امتحان بدهیم. آنقدر این برنامه دقیق و منظم بود که زمانی که آزمونی از کل کتاب ها از ما گرفته شد با این که وقت کمی برای مرور آن ها داشتیم دچار هیچ مشکلی نشدیم و به راحتی از عهده آزمون برآمدیم.

کسانی بهترین نتایج را کسب می کنند که از فرصت ها بهترین استفاده را می کنند.

جان وودن

نداشتن انگیزه کافی

گاهی پیش می آید که کاری را شروع می کنیم. اما انگیزه کافی برای انجام دادن و به اتمام رساندن آن نداریم. لازم است با ایجاد تصور مثبت و ارزشمند از اتمام فعالیت، انگیزه کافی را در خود ایجاد کنیم. نداشتن تصور و تجسم موفقیت آمیز از کاری که انجام می دهیم به مرور انگیزه ما را از بین می برد و از به اتمام رساندن کار دلسرد می شویم. یکی از کارهایی که خود من برای تشویق دخترم  انجام می دهم، تصویرسازی موفقیت آمیز از نتیجه کارش است. اگر این تصویر سازی ها نباشد او هیچ رغبتی به انجام آن کارهای سخت از خودش نشان نمی دهد.

مردم اغلب می گویند که انگیزه دوام ندارد. خب، حمام کردن هم همینطور است. به همین دلیل است که توصیه می کنند هر روز انجامش دهید.

زیگ زیگلار

فرار از ترس و استرس

برخی از افراد به خاطر این که نمی خواهند خودشان را در موقعیت های استرس زا قرار بدهند در کارهایشان اهمال کاری می کنند و خیلی از کارهای مهم و حیاتی را انجام نمی دهند. چند سال پیش وقتی، در دانشگاه سال آخر دوره کارشناسی را می گذراندم، خیلی از دوستانم شروع به خواندن جزوات کنکور برای کارشناسی ارشد کردند. اما من دلم نمی خواست در ایامی که باید پایان نامه را تحویل بدهم و از طرف دیگر درگیر امتحانات هم هستم، برای خود موقعیت استرس زای دیگری را تولید کنم. در واقع می ترسیدم که نکند در آن موفق نشوم، بنابراین شرکت در کنکور کارشناسی ارشد را به سال دیگر موکول کردم. اما هیچ وقت برای کارشناسی ارشد شرکت نکردم. ترس از امتحان آنقدر زیاد و مهلک بود که هربار  ذهنم آن را به زمان دیگری موکول می کرد. بنابراین این ترس تمام فعالیت های مرا به تعویق انداخت.

بین شکست و پیروزی یک قدم بیشتر فاصله نیست و مردم از ترس شکست، شکست می خورند.

ناپلئون بناپارت

نداشتن تصویر درستی از آینده

هال هرشفیلد استاد روانشناسی دانشگاه یو‌سی‌ال‌اِی بر اساس تحقیقاتی که از مغز افراد درباره تفکری که از خود امروز و خود آینده شان دارند، کرده است، متوجه شده که افرادی که ارتباط قوی با خود آینده شان دراند و او را شخص جدایی از خود امروزشان  نمی دانند، کارهایشان را به تعویق نمی اندازند. یعنی برخی از افراد فکر می کنند من یک ماه دیگرشان شخص دیگری است و به خوبی با او ارتباط برقرار نمی کنند. در و واقع نمی دانند که هر کاری که امروز انجام می دهند بر روی خود یک ماه یا یک سال آینده شان چه تاثیری می گذارد. بنابراین در انجام فعالیت هایشان دچار تردید می شوند و مدام آن را به تعویق می اندازند.

تصمیماتی که بار هیجانی و فشار عصبی زیادی دارند.

چندوقت پیش تصمیمی گرفته بوم که قرار بود روز مشخصی آن را اجرا کنم. آن تصمیم، چیزی بود که از ته دل به آن رضایت نداشتم و صرفا به خاطر برخی مسائل و ملاحظات فردی و خانوادگی مجبور به اتخاذ آن شده بودم. درست روزی که بایستی آن تصمیم را به مرحله اجرا در می آوردم. ذهنم آنقدر مقاومت از خودش نشان داده بود که خسته و بی حوصله بودم و بهیچ وجه نمی توانستم کارهای دیگرم را به درستی انجام دهم. بنا به دلایلی آن کار، آن روز انجام نشد. تاریخ اجرا به یک ماه دیگر موکول شد. به محض اینکه از آن موقعیت فرار کردم و برای خودم وقت خریدم، دوباره با انرژی به سر کارها و برنامه های نیمه کاره روزم برگشتم و تا پاسی از شب بدون هیچ خستگی به کارهایم رسیدگی کردم.

داشتن باورهای نادرست نسبت به خود

برخی باورهای ذهنی درون ذهن ناخودآگاهمان وجود دارد که نمی گذارد کارها را تمام کنیم.

سه دسته باور را در مورد این موضوع بررسی می‌کنم

دسته اول  باورهای ناامیدی:

من از اینکه این کار را به سرانجام برسانم ناامید هستم. به خودم می‌گویم مهم نیست چقدر تلاش کنم. مهم نیست چقدر برنامه ریزی کنم. من هیچ امیدی برای اینکه این کار به سرانجام برسد ندارم.

من هیچ‌وقت به چیزی که می‌خواهم نمی‌رسم، اگر این باور را داشته باشید و چیزی در ذهنتان به شما بگوید تو به چیزی که می‌خواهی نمی‌رسی. یا تلاشی نمی‌کنید و یا اگر تلاش کردید کارهایتان را نیمه‌کاره رها می‌کنید.

یا می گویید من قربانی شرایط هستم. بعضی‌ها خودشان را قربانی پدر و مادر، شرایط کشور، دولت مردان و اوضاع اقتصادی می‌دانند. کسی که خودش را قربانی بداند، هیچ تلاشی برای بهبود اوضاع و شرایطش نمی‌کند و یا اگر هم هیجانی تصمیم بگیرد که تلاش کند آن را نیمه‌کاره رها می‌کند.

باور دیگر مهم نیست چقدر تلاش کنم من هیچ‌وقت به چیزی که می‌خواهم نمی‌رسم. این باور در مورد این است که کنترل در دست من نیست و چیزی از بیرون شرایط را کنترل می‌کند. افرادی که باور دارند کنترل اوضاع و شرایط در دستشان نیست و در دست افراد بیرونی است، هیچ تلاشی برای بهبود اوضاعشان نمی‌کنند یا آن را نیمه‌کاره رها می‌کنند.

باور امیدی به آینده ندارم، امیدی به تغییر ندارم، به شما می‌گویند مهم نیست چقدر تلاش کنید، برنامه بریزید، آموزش بینید یا اولویت‌بندی کنید، شما نمی‌توانید به چیزی که می‌خواهید برسید. کنترل دست شما نیست و هیچ‌وقت به هدفتان نمی‌رسید.

دسته دوم باورهای ناتوانی:

  این دسته به شما می‌گوید که من هرگز موفق نمی‌شوم، من همیشه شکست می‌خورم، من ناتوان هستم، من نمی‌توانم، به چیزی که می‌خواهم دست پیدا کنم، من همیشه خرابکاری می‌کنم، من یک شکست‌خورده هستم.

ناتوانی یعنی شاید شرایط و اوضاع بیرونی روی من اثر نداشته باشد و امید داشته باشم که اوضاع را بهتر کنم اما من ناتوانم. من قبلاً کاری را انجام دادم و شکست خوردم. من قابلیت انجام دادن کاری را ندارم. پس من کاری را شروع می‌کنم و با هیجان جلو می‌روم، ناگهان چیزی در ذهن من می‌گوید: تو نمی‌توانی، تو هرگز موفق نمی‌شوی. تا قبل از این هم تلاش می‌کردی ولی نشده است. مادر تو همیشه به تو می‌گفت نمی‌توانی. پدر تو همیشه به تو می‌گفت هیچ کاری را نمی‌توانی درست انجام دهی.

دسته سوم باور بی‌ارزشی:

 من امید دارم که به اهدافم برسم، توانایی این را هم دارم که برسم اما لیاقتش را ندارم. من لیاقت بهتر شدن را ندارم. من کسی نیستم. من شایستگی رسیدن به موفقیت را ندارم. من بی‌ارزشم. من مستحق شادی و آرامش نیستم. من مستحق بدبختی هستم.

این دسته از باورها باعث می‌شوند که هدف‌گذاری کنید تا درآمدتان را افزایش دهید اما چون پول می‌تواند باعث ایجاد شادی رفاه و آرامش خیال برای شما شود، خودتان را مستحق این آرامش نبینید و فکر کنید که شما مستحق این آرامش نیستید. ارزش این پول را ندارید. شما باید همیشه دنبال پول بدوید. شاید شما هدف بگذارید که وزنتان را کم کنید اما چون کم کردن وزن شما را زیباتر و جذاب‌تر و حالتان را بهتر می‌کند پس شما ارزش رسیدن به این هدف را ندارید؛ بنابراین کارتان را شروع کنید اما در بین راه چیزی در ذهنتان می‌گوید تو لیاقت اینکه شاد، خوش‌تیپ و خوش‌اندام و موردتوجه باشی را نداری. پس لیاقت نداشتن و بی‌ارزش بودن دسته بسیار مهمی است که می‌تواند روی هر چیزی تأثیر بگذارد تا کارهایتان را نیمه‌کاره رها کنید.

برای این که بتوانیم از پس همه کارهایمان برآییم چه باید بکنیم؟

۱-برای این کار لازم است در ابتدا کارهایمان را به چهار دسته الویت بندی بکنیم.

کارهای فوری و با اهمیت

این کارها، کارهایی هستند که بصورت اورژانسی پیش آمده و بدون پیش بینی قبلی خود را نمایان می کنند. از جمله: داشتن امتحانی بدون اطلاع قبلی استاد، رفتن به سفر به دلیل فوت یکی از نزدیکان، بیماری ناگهانی یکی از اعضای خانواده و …

این دسته از امور آنچنان سریع به وجود می ایند که فقط و فقط یک انتخاب برای ما می ماند و ما ناگزیر به انجام آن هستیم. در صورت تعلل چیزهای با ارزشی را از دست می دهیم.

کارهای غیر فوری اما با اهمیت

دسته دیگری از کارها هستند که نقش کلیدی در زندگی هر شخص ایفا می کنند. این امور ممکن است در نگاه اول چندان مهم به نظر نرسند. اما در عین حال بسیار مهم هستند و در صورت عدم انجام آن و تعلل در انجام به موقع آن، تبدیل به کارهای فوری و مهم می شوند و اختیار تصمیم گیری را از ما سلب می کنند. از جمله درس خواندن در زمان هایی که هنوز امتحانی در کار نیست، انجام پروژه های دانشگاه پیش از نزدیک شدن موعد تحویل، پیدا کردن و ثبت نام در یک مدرسه مناسب قبل از به اتمام رسیدن مهلت ثبت نام،  تعویض شناسنامه ها و…

کارهای فوری اما بدون اهمیت

دسته ای از کارها هم هستند که اگرچه برای ما اهمیتی ندارند اما انجام آن ها ضروری است و ما بایستی از روی ادب و برخی از ملاحظات آن ها را انجام بدهیم. مثل شرکت در برخی از مراسم فامیلی یا اداری.

کارهای غیر فوری و بدون اهمیت

برخی کارها هم هستند که نه مهم هستند و نه فوری اما ذهن ما علاقه مند است آن کار ها را به جهت سهولتی که دارند انجام دهد. مثل تماشای فیلم ها،خواب بیش از حد، فرستادن پیامک های بی مورد، وقت گذراندن های بی هدف در فضای مجازی و …

بنابراین شاید بهتر باشد از زندگی حذف شوند یا در آخرین الویت قرار گیرند.

مدیریت زمان می تواند به ما کمک کند.

کارهای دسته چهارم را حتی الامکان حذف، کارهای دسته اول و سوم را حداقل و با برنامه ریزی قبلی به کارهای دسته دوم یعنی امور غیر فوری و مهم بپردازیم.

۲- نقاط ضعف و قوت خود را بشناسیم.

برای انجام کاری ابتدا بایستی توان خویش را به طور دقیق برآورد کنیم و سپس کار مناسب با توان خود را پذیرا باشیم. وقتی که توانایی انجام یک کار را نداشته باشیم، انگیزه ای برای تلاش، شروع فعالین و پایان آن نخواهیم داشت.

۳- محیط اطرافمان را تغییر بدهیم.

گاهی یک تغییر کوچک در شرایط و محیط اطرافمان می تواند احساس تنبلی و بی حوصلگی را از ما دور کند. سعی کنیم محیط ما هماهنگ و متناسب با فعالیتی باشد که انجام می دهیم. خود من زمان هایی که به سفر می روم انگیزه بیشتری برای نوشتن دارم. اما زمان هایی که تلوزیون در خانه با صدای بلند روشن است به هیچ وجه قادر به اتمام داستانم نیستم. مرتب آن را به روز بعد موکول می کنم.  در این مواقع می توان تنها با یک تغییر کوچک به کارم ادامه دهم. با گذاشتن هندزفری در گوشم و گوش دادن به یک موسیقی ملایم بی کلام، مشکلم حل می شود.

۴- با خودمان عهد و پیمان ببندیم.

به جای این که به کس دیگری قول بدهیم که کاری را در فلان موعد تحویل بدهیم. برای خودمان یک زمان مشخص کنیم و با خودمان عهد و پیمان ببنیدیم که کاری را در تاریخ مشخصی به اتمام برسانیم. اگر این اتفاق نیفتاد خودمان را تنبیه کنیم. چیزی که مهم است این است که به عهد و پیمان خود پایبند باشیم و تنبیه تعیین شده را در صورت اجرا نشدن برنامه حتما اعمال کنیم.

۵- در روز وقتی را به انجام فعالیت های عقب افتاده، اختصاص بدهیم.

برای کارهای عقب افتاده خود در روز وقتی را مثلا سی دقیقه اختصاص بدهیم. در آن سی دقیقه  تنها به کار عقب افتاده بپردازیم تا بتوانیم قدم به قدم، مشکل اهمال کاریمان را حل کنیم. 

۶- از بین بردن باورهای غلط  نسبت به خود

همان طور که در بالا اشاره شد، باورهای غلطی در ذهنیت شخص ممکن است وجود داشته باشد که اجازه رشد کردن و اجرای به موقع برنامه ها را به او ندهد. با تمرین و پرسیدن سوال های مناسب از خود این باورهای نادرست را شناسایی کنید و سعی در از بین بردن این باورها داشته باشید.

۷-وقتتان را میان کارهایی که می خواهید انجام دهید تقسیم کنید.

اجرای به موقع برنامه های هدفمند نیازمند زمان است. اگر چند برنامه مختلف را دنبال می کنید باید برای رسیدن به اهدافتان وقتتان را مین برنامه ها تقسیم کنید. افراد موفق با تدوین برنامه، عمل به آن و اجتناب از تاخیر و تعلل، موفقیت خود را بدست آورده اند.

۸- از کمال گرایی دست بردارید.

افراد كمال گرا در هركاري يعني قبل از هر اقدامي منتظرند تا همه شرايط آماده شود و همه چيز آماده باشد وشرايط آن طور كه آنها مي خواهند باشد، تا كار را شروع كنند و يا آن را ادامه دهند. آن ها هميشه از خودشان و ديگران ناراضي هستند. هميشه به خودشان و ديگران مي گويندكه:«نمي دانم چرا كارهايم را نيمه كاره رها مي كنم؟»

اگر کسی  فکر می کند که باید تمامی شرایط مهیا شود تا حرکت کند و اقدام کند، ادامه تحصیل بدهد، هنرش را نشان دهد، تخصص خود را به کار ببرد، نقاشی اش را تکمیل کند، کتابش را بخواند، کتاب یا مقاله اش را بنویسد، اتاقش راجمع كند و هرکار نیمه تمامش را تمام کند،  اشتباه می کند.

او نمی داند همه شرایط باهم مهیا نمی شود. بايد ابتدا قدم اول برداشته شود تا كم كم شرايط مهيا شود.  چون همیشه مانعی وجود دارد که به او بگوید حالا صبر کن! از فردا شروع می کنی از هفته دیگر، از ماه دیگر یا از سال دیگر و هم چنان كارها نيمه كاره خواهد ماند.

اين افراد با كوچكترين اتفاق و يا عكس العمل ديگران و يا افكار منفي خوشان انگيزه اتمام كارشان را از دست مي دهند و مجددا  به خودشان و ديگران مي گويندكه:«نمي دانم چرا كارهايم را نيمه كاره رها مي كنم؟»

بنابراین برای موفقیت در یک کاری و به اتمام رساندن آن دست از کمال گرایی بردارید. دیگر به خودتان نگویید که عملکردم باید عالی باشد. به خاطر داشته باشید که نفس عمل کردن بسیار مهم تر است. در کلاس های نویسندگی خلاق بارها استاد عزیز جناب شاهین کلانتری به ما یادآوری کرده اند که یک تمرینی که چندان خوب نیست بهتر از تمرینی است که عالی باشد اما هیچ گاه ارائه نشود یا خیلی دیر ارائه شود. قبل از شروع دوره نویسندگی، من دلم می خواست اثری خاص را ارائه دهم. هر بار با کمی نوشتن، کار را رها می کردم و مدت ها چسزی نمی نوشتم و دست آخر به این نتیجه رسیده بودم که هیچ ذوق هنری در نوشتن ندارم و بهتر است هیچ وقت ننویسم. اما شرکت در دورهی نویسندگی خلاق افق تازه ای را در برابر دیدگانم گشود و من خودم را ملزم به این دیدم که دست از کمال گرایی بردارم. بنویسم هرچند اگر نوشته هایم آن طوری که می خواهم خوب از کار در نیاد و دچار نواقصی باشد. اما نوشتن را به هیچ وجه متوقف نکنم. یک ضرب المثل می گوید: تخم مرغ امروز بهتر از مرغ فرداست. بنابراین یک تحقیق خوب را سر موقع تحویل دادن بهتر از آن است که یک تحقیق عالی را با تاخیر تحویل دهیم. یا بدتر از آن هرگز نتوانیم آن را به پایان برسانیم.

۹- فرهنگ لغتتان را تغییر دهید.

کلمات برای فردا، بعداً، حالا باشد  رابایستی از فرهنگ لغات خود حذف کنید. این کلمات، ابزار به تعویق انداختن کارها هستند و دارای بار معنایی و تغییر دهنده رفتار هستند. یکی از آشنایانمان عادت داشت هربار که از او درخواستی می کردیم از لغت فردا استفاده کند. او آنقدر این واژه را استفاده کرده بود که جزئی از وجودش شده بود و هیچ وقت فردا های مذکور نمی آمدند. نتیجه این شد که او هیچ وقت به اموری که برایش مهم بود نرسید. چرا که او همیشه منتظر فردا بود. خود من هم همیشه مراجعه به دندان پزشکی را به خاطر برخی مسائل به روز بعد موکول می کردم. در نهایت مجبور شدم به خاطر دردی که می توانست با به موقع رفتن به دندان پزشکی اصلا وجود نداشته باشد، با صرف هزینه بالا دندان خراب را را درمان کنم. گاهی اوقات به تعویق انداختن کارها، هزینه های زیادی را در بردارد.

۱۰- بر ترس هایتان غلبه کنید.

اگر از انجام کارها می ترسیم، بایستی به دقت و به درستی تلاش کنیم تا ترس هایی که در گوشه ذهن مان پنهان شده اند، را بیابیم و آن ها را تحلیل و علت یابی کنیم. روان شناسان معتقدند ترس تا وقتی مشکل آفرین است که از آن فرار می کنیم، اما زمانی که با ترس هایمان مواجه می شویم، قدرت خود را از دست خواهد داد و زمینه مقابله با آن فراهم خواهد شد. معمولا از ترس درست انجام دادن یک کار و بوجود امدن مشکلات احتمالی از انجام کار می ترسیم. بهتر است به جای این ترس، از انجام ندادن کار و به تاخیر انداختن آن بترسیم.

۱۱-قاتلین وقت را از زندگیتان حذف کنید.

یک فهرست از کارهایی که در طول روز، هفته و ماه انجام داده اید و موجب آن شده که وقتتان تلف شود و باعث تاخیر کارهایتان گردیده یادداشت نمایید. این امور باید حذف شوند تا وقت ما برای انجام کارهای مورد نیاز آزاد شود. اموری مثل چک کردن اینستاگرام، چرخیدن در صفحات مجازی، دیدن فیلم های بی محتوا و … قاتلین وقت هستند. گاهی ساعت ها در میان صفحات مجازی گیر می کنید و اصلا هم متوجه نیستید چه مقدار زمان را از دست داده اید.

۱۲-از دیگران در کارهایتان کمک بگیرید.

لازم نیست همه کارها را خودتان انجام دهید. می توانید با محول کردن یک کار به برخی از افراد که توانایی بیشتر دارند، در وقتتان صرفه جویی کنید و به امور دیگران بهتر و کاملتر برسید.

۱۳- نه گفتن را تمرین کنید.

بین انتظارهای دیگران و توانایی خود توازن برقرار کنید. تمرین کنید که در مواقع لزوم به دیگران نه بگویید. وقتی خودتان سر یک پروژه هستید و زمان کمی برای انجام ان دارید، باید بدانید در خواست یک دوست برای همراهی کردن در خرید به ضرر شما منجر می شود. بهتر است نه گفتن را خوب تمرین کنید. زمانی که زمان کافی برای انجام کارهای دیگران، ندارید مسئولیت جدید را بهیچ وجه نپذیرید تا کارهای قبلی را با تاخیر انجام ندهید.

سخن آخر

در آخر با استفاده از یک ضرب المثل چینی که می گوید از آهسته رفتن نترس، از بی حرکت ایستادن بترس سخن را به پایان می برم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده(توکا)

خداحافظی از اردیبهشت و سلامی به خرداد

امروز آخرین روز اردیبهشت است.

خوب یا بد گذشت.

بعضی روزها تاریک بود.

بعضی روزها روشن.

تاریکی ها کمتر از روشنی ها بود.

اگر بخواهم به تاریکی ها فکر کنم حجمش انقدر زیاد است که تمام روشنی ها را در برمی گیرد.

اما

من جویای نورم.

تنها نور را می بینم.

با تاریکی ها خداحافظی می کنم و با حجمی از نور به خرداد قدم می گذارم.

قطعا اردیبهشت ۱۴۰۰ دیگر تکرار نمی شود.

بدرود اردیبهشت دوست داشتنی من

و سلام قشنگترین خرداد قرن

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده(توکا)

می خواهم چه کار کنم؟

Lost sailing boat in wild stormy ocean. Cloudy sky.

سی و هفت سال از عمرم گذشته است، اما هنوز هم از فکر کردن به این سوال می ترسم. هنوز هم نمی دانم می خواهم چه کار کنم؟ کودک که بودم برای خودم آرزوهای بزرگی داشتم. اما هر چه بزرگ تر شدم، آرزوهایم را دست نیافتنی تر دیدم. مدتی بعد همه را زیر تلی از خاک مدفون کرده بودم. بهیوده تلاش می کنم در حالی که هنوز نمی دانم چه می خواهم بکنم. می دانم می خواهم یک نویسنده موفق بشوم اما نمی دانم برای چه؟ می دانم می خواهم دنیا جای بهتری برای زندگی باشد اما نمی دانم چطور؟ نمی دانم چطور می خواهم با نوشته هایم دنیا را جای بهتری برای زندگی کنم؟ در حالی که هنوز خودم نمی دانم که می خواهم چه کار کنم؟ زمانی که در میان نوشته های دیگران غرق می شوم، از این همه جدیت و مصمم بودن در کارشان بهت زده می شوم. آنها انگار می دانند که چه می خواهند ؟ می دانند که چه باید بکنند؟ اما من هنوز هم نمی دانم. بیشتر از هفت ماه است که در مدرسه نویسندگی ثبت نام کرده ام و مشغول انجام دادن تمرین هایش هستم، اما هنوز هم نمی دانم که چه می خواهم بکنم. نوشته هایم از روزهای قبل بیشتر و بهتر شده است ما هنوز هم چنگی به دل نمی زند. کتاب های بیشتری خوانده ام اما هنوز هم کتاب های بیشتری وجود دارد که نخوانده ام. نویسنده های بیشماری هستند که هیچ از آن ها نمی دانم. تازه دیروز در چهاردهمین جلسه نویسندگی فهمیدم که من هیچ از راه رفتن نمی دانم. از نوشتن  هم، هیچ نمی دانم. امروز فهمیدم حتی نمی دانم برای چه می نویسم. از همه جا سخن می گویم. نمی دانم باید صرفا در یک حوزه خاص بنویسم یا می توانم از هرجایی سخن بگویم. نوشته هایم بیشتر از آن که حرفی برای گفتن داشته باشد یا چیزی را بخواهد یاد بدهد یا حتی سرگرم کننده باشد بیشتر شبیه یک دل نوشته شده است. این ها آزارم می دهد. اما می نویسم. انگار نوشتن مرا به تفکر وا می دارد. تفکری که منجر به خودآگاهی می شود. هرچه بیشتر می نویسم، بیشتر متوجه می شوم که خودم را هیچ نمی شناخته ام. هرچه بیشتر می نویسم به سانسورهایی که همیشه از خودم داشته ام پی می برم. با نوشتن چاله ها و زخم های درونم را پیدا می کنم. اینبار از آنها رد نمی شوم و سعی می کنم که آن ها را به خوبی ترمیم کنم. وجودم حداقل برای خودم شفاف می شود. به آرامشی می رسم که قبلا از من فراری بود. دردهایم که روی کاغذ می آید، دیگر با هیچ کسی بیهوده بحث نمی کنم. دیگر هیچ جدال کلامی نیست. هر جدالی هست روی کاغذی هست که هیچ وقت منتشر نمی شود. اگر هدف صلح باشد دلیلی ندارد جنگ های ذهنی با افرادی که زمانی دوسشان نداشتم، منتشر شود. چیزی که امروز در صفحات مجازی ازارم می دهد، استوری های تک جمله ای است که مخاطب خاص دارد. کاش با همان مخاطب خاص روی کاغذ سفید گفت و گو کنیم تا به آرامش برسم. لزومی ندارد با جملات کنایه آمیز به آزار یکدیگر بپردازیم و دائم گوشی مان را چک کنیم که آیا مخاطب خاصمان آن جمله کنایه آمیز را دیده است یا نه. با این جملات کنایه آمیز زندگیمان را بر باد می دهیم.

انگار حالا می دانم که می خواهم چه کار کنم؟ می خواهم راهی را پیدا کنم که باعث شود حال همه مردم بهتر شود. می خواهم مثل یک منجی با نوشته هایم باعث درمان دردهای روحی شوم. می خواهم فرد موثری برای خانواده و جامعه ام باشم. اگر نوشته هایم فقط و فقط حال یک نفر را خوب کند، بازهم ارزشش را دارد و من تا ابد می نویسم.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده(توکا)