معرفی کتاب خاطرات آدم و حوا اثر مارک تواین

بیشتر از چندساعت وقت نمی برد.

خواندن این کتاب وقت زیادی از شما نمی برد. ترجمه ای که من داشتم متعلق به حسن علیشیری بود که بسیار ساده و روان به بیان روایت داستان پرداخته بود. ترجمه دیگری از این کتاب را نخواندم و نمی توانم درباره ترجمه های دیگری نظری ارائه دهم ولی حین خواندن این کتاب به تجربه خوب و نابی دست یافتم و آن هم این بود که روزانه نویسی اگر به سبک حوا باشد خیلی خیلی دل پذیر و ساده است و من برای اولین بار بعد از خواندن کتاب که دست به روزانه نویسی زدم از متنی که نوشتم خیلی لذت بردم و همه چی برایم شیرین بود. متنی که نوشته بودم را با صدای بلند خواندم و از خواندش لذت بردم. هیچ حس غرابتی با نوشته نداشتم اما قبلا همه چیز را سخت می کردم. نمی دانستم از کجا شروع کنم و بعد از کلی تقلا و کلنجار رفتن با خودم، سرآخر، روز نوشتم تبدیل می شد به یک دلنوشته که اصلا شباهتی با روزنوشت نداشت. راستش اولش که این کتاب را می خواندم همش منتظر بودم که جایی روال داستان عوض بشود چرا که داستان به گونه ای ساده و کودکانه پیش می رفت که پیش خودم می گفتم مگر امکان دارد که مارک تواین چنین ساده و کودکانه نوشته باشد. من قبلا رمان های تام سایر و شاهزاده و گدا از این نویسنده را خوانده بودم که به کل سبکش با این داستان کوتاه طنز گونه متفاوت بود. در حین خواندن متوجه طنزی که در نوشته ها بود و نوع نگرش ان به ماجرای خلقت شدم و مشتاقانه تا انتها ادامه دادم و نتیجه ای که در پایان عایدم شد این بود که قلمم نسبت به قبل از خواندن کتاب روان تر شده بود.

کتاب های چاپ شده

گوجه سبز در زمستان

در تمام مدتی که پیش خانم ب کار می کردم یک بار هم ندیدم که از زندگی اش راضی باشد. همیشه ی خدا از آقای الف ناراضی بود و جلوی رویش و پشت سرش بد می گفت. آقای الف مرد خیلی خوبی بود خیلی برای او زحمت می کشید اما خانم ب زحمت هایش را نمی دید و فقط صبح تا شب سر تاس و شکم گنده اش را به رخش می کشید. مانده بودم اصلا چرا با آقای الف ازدواج کرده بود. آقای الف واقعا مرد نازنینی بود با اینکه ظاهرش کمی بهم ریخته بود و قدش هم ای بگی نگی کوتاه بود اما به نظر من که بانمک و مهربان بود. تازه هر چند وقت یک بار برای من هم از ان میوه هایی که برای خانوم می گرفت یواشکی می خرید تا یک وقت چشمم به میوه ها نماند. با این همه مهربانی و دست و دلبازی نمی فهمیدم چرا اینقدر خانم ب از او بدش می آمد.

یادم می اید یک بار آقای الف برای خانم ب گردنبند زیبایی خریده بود. خانم ب چند لحظه ای در چشمانش برق شادی دیده شد اما بعد از چند دقیقه با گوشی اش به اتاق رفت. وقتی برگشت اثری از خوشحالی چند دقیقه قبل روی صورتش نمانده بود و به جای آن اخم غلیظی میان دو ابرویش جا خوش کرده بود. آقای الف دهانش را باز کرد چیزی بگوید که خانم ب عصبانی شد و هرچه از دهانش در می آمد به آقای الف گفت که حالا دیگر جواهر فیک و بدلی برایم می خری. بعد آن هم نشست روی صندلی راحتی اش و با دو دستش بر سر خودش زد که چرا با مرد مفلسی مثل آقای الف ازدواج کرده و گول ظاهرش را خورده. اگر مرد چااق و کچل می خواست که کلی آقا زاده فلان و فلان دور و برش ریخته بود و خود خاک برسرش گول هیکل خوش فرم و موهای بلندش را خورده ولی دریغ که از آن زیبایی هیچ اثری نبود.

البته من هم اگر جای آقای الف بودم وضعیتم بهتر از این نبود. با آن اخلاقی که خانم ب دارد همین می شود دیگر، هم سرش کچل می شود و هم از غصه آنقدر می خورد که شکمش بالا می آید. البته من با آقای الف فرق دارم ولی نمی دانم چرا وقتی به آقای الف فکر می کنم دلم می خواهد تا می توانم بخورم. راستی نمی دانم چرا این روزها انقدر اشتهایم زیاد شده است. حتما از دست کارهای خانم ب به جنون رسیده ام. آخ چقدر هوس گوجه سبز کرده ام. یعنی آقای ب می تواند در چله زمستان برایم گوجه سبز پیدا کند؟ او خیلی مهربان است حتما پیدا می کند.

نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده

عدم رضایت از زندگی و دلایل آن

چرا برخی از افراد همیشه از زندگیشان ناراضی هستند؟

همه ما در اطرافمان آدم هایی را می شناسیم که همیشه در وضعیت ناراضی هستند و همیشه ی خدا دلیلی برای ناراحتی دارند.

حتما شما هم با یکی از این افراد در زندگی برخورد کرده اید.

اگر شما از جمله افرادی هستید که تا بحال به تور این افراد نخورده اید، باید به شما تبریک بگویم چرا که شما خیلی خیلی خوش شانس هستید.

فرض کنیم که شما هم چنین افرادی را دیده اید. در مواجه با این افراد چه می کنید؟

آیا پای صحبت هایشان می نشینید و برای همدردی با آن ها شما هم در زندگیتان به دنبال دلایلی برای خوشبخت نبودن می گردید تا از او کم نیاورید؟

کاری که خیلی از افراد ناخواسته انجام می دهند.این کار باعث می شود با کوله باری از ناراحتی و عدم رضایت از پیش دوستشان به خانه شان بر گردند. این ناراحتی را با رفتارهای پرخاشگرایانه به اطرافیان خود انتقال دهند و کاری کنند که همسر و فرزندانشان هم اوقات خوشی نداشته باشند و فکر می کنید چه می شود این نارضایتی دست به دست می چرخد و در جامعه پخش می شود و…چرخه ویرانگر من ناراضی را تشکیل می دهد.

“شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص”

چارلی چاپلین

یا این که از هوشمندانه از دستشان فرار می کنید؟ اگر پای صحبت هایشان می نشینید این جستار را تا آخر بخوانید تا بار دیگر که به دیدار یکی از آنها رفتید بتوانید حداقل کاری برای او بکنید یا اگر برای او مفید نبودید حداقل با یک خداحافظی لطفی در حق خودتان بکنید.

تشکیل چرخه ویرانگر من ناراضی باعث می شود که به وضوح نارضایتی از زندگی را در چهره و مکالمات بسیاری از افراد جامعه مشاهده نمود. گله و شکایت مداوم از اوضاع و شرایط اعم از اجتماعی، اقتصادی، شغلی و زندگی شخصی همراه با صورت‌‌های افسرده و دلزده، انسان‌‌های بسیاری که حتی حوصله هم‌صحبتی با یکدیگر را ندارند و ترجیح می‌‌دهند در تنهایی خود فرو روند و یا افرادی که مدام با خود و دنیای اطراف‌شان در جنگ بوده و ابراز ناراحتی می‌‌کنند که چرا؟ چرا من در جایی که می‌‌خواهم نیستم؟ چرا خانه‌ای را که می‌‌خواهم ندارم؟ چرا در رشته‌ای درس می‌‌خوانم که دوست ندارم؟ چرا شغلم آزارم می‌‌دهد؟ چرا چاق هستم ؟ چرا زیادی لاغر هستم؟ چرا همسرم اینگونه است؟ چرا من به ان مهمانی دعوت نشدم؟ چرا من در کارم موفق نیستم؟ چرا به سفر نمی روم ؟ چرا فلانی به من اهمیت نمی دهد و هزاران چرایی های دیگر و مهم‌تر از همه چرا من خوشحال و شاد نیستم.

عده بسیاری فارغ ازدغدغه‌‌های عامه مردم در رفاه کامل زندگی می‌‌کنند ولی برخی از آنان نیز بسیاری از ‌این چراها را هر روز برای خود مطرح می‌‌کنند تا دلیلی برای شاد نبودنشان پیدا کنند.

این همه نارضایتی از کجا می‌آید؟ شاید آنان منشاء آن را، نداشتن شانس می دانند و فکر می کنند، شانس حتی آدرس خانه شان را نمی داند.

چند روز پیش با یکی از دوستان صحبت می کردم که از وضعیت موجودش ابراز شکایت می کرد و من از او خواستم که فکر کند ببیند برای تغییر وضعیتش هم کاری کرده است. او فورا موضعش را عوض کرد و شروع کرد به آوردن دلیل های عجیب که بعضی ها شانس ندارند و اصلا سهمشان از دنیا کم است و گنجشک روزی هستند و بهیچ وجه نمی خواست مشکلی که داشت را ریشه یابی کند. اما او و خیلی ها از این مساله غافلند که به دلیل رفتارهایشان، منفی نگری آدرس خانه شان را، خوب می شناسد و هر روز به سراغ شان می آید. معمولا آدم‌های ناراضی چند دلیل عمده در ذهن‌شان دارند و متأسفانه باید گفت اگر درمان نشوند، این امر درخت پربار زندگی شان را خشک می کند.

“اگر جایی را که ایستاده اید نمی پسندید عوضش کنید. شما درخت نیستید”

جیم ران

در این جستار سعی من بر این است که شما را با برخی از دلایل نارضایتی از زندگی آشنا کنم و در پایان به دنبال راهکارهایی باشیم که بتوانیم این نارضایتی ها را تا حد امکان کاهش دهیم.

نادیده گرفتن توانایی ها یکی از دلایل نارضایتی از زندگی

تفسیرهای مضطرب‌کننده و جهت‌گیری سوء‌ نسبت به آینده، اولین مشکل است

زنی را تصور کنید که از بچه دار شدن به دلیل نداشتن امنیت شغلی، توانایی های تربیتی خود، مشکلات مالی و غیره می ترسد. این فرد احتمالا مشکلات کودکی خود یا کودکان دیگر در فامیل را به‌خاطر سپرده و تجربیات ‌ زندگی او را به سمت تفسیر مضطرب‌کننده نسبت به آینده کشیده است.

 این فرد روی توانایی‌هایش حساب نکرده، نقشی برای خود در تنظیم آینده‌اش متصور نیست و جایگاه خدا را در زندگی‌اش فراموش کرده است. اگر شما هم از این دسته آدم‌ها هستید بهتر است هرچه زودتر جلوی این افکار را بگیرید و به آنها اجازه جولان دادن ندهید.

تفکر درباره شکست های قبلی از دلایل نارضایتی از زندگی

نشخوار شکست های قبلی

 بدترین قسمت ماجرا نشخوار ذهنی اتفاقات گذشته است. یک اتفاق نگران‌کننده، یک شکست عاطفی، یک موقعیت اضطراب‌آور‌ در گذشته اتفاق افتاده و تمام شده، ذهنی که دائم به بازسازی مسائل و مشکلات و شکست‌های قبلی روی می آورد و دوباره آنها را نشخوار می‌کند نیاز به درمان دارد. این ذهن خوبی‌ها و سفیدی‌‌ها را به‌زودی فراموش می‌کند اما به خاطرش می‌ماند که چهل و اندی سال قبل، دوستش به او طعنه زده است.

“زمین خوردن، شکست خوردن نیست. از زمین بلند نشدن شکست خوردن است.”

آبراهام لینکلن

افراد زیادی از زندگی کنونی خود خرسند و راضی نیستند

یک راه برای ترک عادت ابراز نارضایتی شناسایی دقیق زمان ابراز نارضایتی است.

برای حل مشکل باید دقیقاً از زمان دقیق بروز نارضایتی‌ها آگاه باشیم. حتی جزئی‌ترین دغدغه‌ها را نیز باید مشخص کرده و از زمان بروز واکنش منفی در مورد آن مطلع باشیم. آگاهی دقیق از تعداد دفعات ابراز نارضایتی، انگیزه‌ی بیشتری برای برطرف کردن آن به ما می‌دهد.

راه دیگر تبدیل مسائل آزاردهنده به نکات مثبت است.

در هرلحظه‌ای که مشکلات و مسائل آزاردهنده به ذهن شما خطور می‌کند، فوراً با تمرکز بر نکات مثبت و شادی‌بخش افکار خود را منحرف کنید. در این مرحله نیز تعداد دفعاتی که مجبور شده‌اید با تکیه‌بر افکار مثبت، مسائل ناخوشایند را از ذهن خارج کنید، دقیقاً به خاطر داشته باشید زیرا تنها راه برای مؤثر بودن این راهکار، ثبت این اعداد و سعی در کاهش آن است.

“شاد بودن تنها انتقامی است که انسان می تواند از زندگی بگیرد.”

چگوارا

کمال گرایی

باید رفتارتان عالی باشد و نتایج عالی بگیرید تا خوشبخت شوید؟

حتما همه‌چیز باید عالی باشد تا خوشبخت شوید؟

در این صورت، خوشبختی تقریبا غیرممکن است. اینکه از خودتان انتظاراتی داشته باشید که از هیچ انسانی بر نمی‌آید درنهایت اعتماد به نفس شما را کم می‌کند. حس می‌کنید به اندازه‌ی کافی خوب نیستید، حتی اگر نتایج خوب یا عالی زیادی گرفته باشید؛ به نظرتان فقط هرازگاهی کارها عالی پیش می‌روند. در بقیه‌ی مواقع هر کاری می‌کنید و هرکه هستید، کافی نیست.

تعجب نکنید کمال گرایی هم یکی از علت های ناراضی بودن افراد از شرایطشان است. آنها همه چیز را به نحو احسنت می خواهند. دوستی داشتم که با وجود زندگی خوب، همسر خوب، فرزند خوب و تمکن مالی زیاد همیشه دچار نگرانی و اضطراب بود و همیشه از بابت نگرانی هایش با من حرف می زد. یکی از نگرانی هایش این بود که نکند در این کار عالی نباشد. او مرتب به کلاس های مختلف می رفت تا همیشه عالی به نظر برسد اما هرچند وقت یک بار به خاطر این حد کمال گرایی اش دچار استرس و حمله های عصبی می شد و مجبور می شد با آرام بخش مدتی را به استراحت بپردازد.

برای رهایی از این وضعیت دست از کمال گرایی بردارید.

سه چیز به شما کمک می‌کند تا از کمال‌گرایی خلاص شوید و رضایت‌مندتر باشید

به دنبال کمال نباشید

اگر همیشه به‌دنبال کمال باشید، کارهایتان پیچیده‌تر می‌شوند. احتمالا هیچ‌وقت نمی‌توانید آنها را تمام کنید. بنابراین به دنبال کمال نباشید. ولی از این ایده‌ برای تنبلی استفاده نکنید. فقط بدانید که گاهی اوقات چیزها به‌اندازه‌ی کافی خوب هستند. وقتی به این مرحله رسیدید باید کارتان را تمام کنید.

چارچوب زمانی داشته باشید.

هربار که می‌خواهید کار جدیدی شروع کنید، حتما برای آن کار یک زمان پایان را تعیین کنید. داشتن محدودیت برای انجام یک کار باعث می شود که وسواس زیادی بخرج ندهید. وسواس زیاد در نهایت منجر به ارائه ندادن کار می شود چون همیشه فکر می کنید که این کار به حد کافی خوب نیست.

بدانید اگر به دنبال کمال مطلق باشید، شکست می‌خورید

این یکی از مهم‌ترین دلایل برای رهاکردن کمال گرایی است. اگر افکار کمال‌گرایانه به ذهن‌تان خطور کرد، این دلیل را برای خودتان تکرار کنید. فیلم‌های زیاد، موسیقی و مشاهده‌ی دنیا باعث می‌شود به‌آسانی در رویای کمال‌گرایی غرق شوید. این رویا خیلی خوشایند به‌نظر می‌رسد و در طلب آن هستید.

ولی این ایده در زندگی واقعی خیلی عملی نیست و باعث درد و رنج زیادی برای شما و اطرافیان‌تان می‌شود. این مسئله به ضرر شماست. گاهی اوقات باعث می‌شود رابطه‌، شغل و پروژه‌های خود را از دست بدهید؛ فقط به این علت که انتظارات واقعی از آنها ندارید.

یادتان باشد همیشه این حقیقت ساده که  کمال مطلق منجر به شکست می شود را به خود یادآوری کنید.

نداشتن هدف

بله خیلی از افراد به دلیل اینکه در زندگی هدفی را دنبال نمی کنند گاهی دچار نارضایتی از خود و زندگی می شوند. داشتن هدف و برنامه ریزی برای رسیدن به آن مادامی که در مسیر رسیدن به آن هستید باعث شادی شما و ایجاد حس لذت بخش رضایت از خود می شود.

دوستی داشتم که تنها هدفی که داشت، داشتن خانه ای بزرگ بود. برای چه؟ برای دادن مهمانی های زیاد و به رخ کشیدن تمکن مالی اش. یادم می آید روزهایی که برای رسیدن به آن خانه تلاش می کرد پر از تکاپو و شادی و حس رضایت از زندگی بود. به هدفش رسید و خانه اش بزرگ شد. اما شادی اش طولی نکشید و همان هایی که در خانه کوچک مهمانش بودند کم کم از او دور شدند. متاسفانه او نمی توانست هدف دیگری را برای خودش خلق کند و مانند آب مانده در مرداب راکد شد. تمام تلاش های من در تغییر وضعیتش بی نتیجه مانده بود و هر آن ممکن بود من هم به همان وضعیت دچار شوم پس به خودم یک لطف بزرگ کردم و ارتباطم را با او کمتر و کمتر کردم. حالا هر وقت که او را می بینم فقط در حد سلام و احوال پرسی ساده است. دیگر منتظر نمی مانم تا نارضایتی هایش از زندگی را برایم بازگو کند.

اما دوستانی هم دارم که مدام در حال خلق و تولید هدف های تازه هستند و بعد از رسیدن به یک هدف مصمم می شوند که هدف بزگتر و بهتری را برای خود ایجاد کنند. هربار که این دوستان را می بینم و خبری از آن ها می گیرم تمام وجودم سرشار از شادی می شود و برایشان آرزو می کنم که همواره در مسیر موفقیت خوشحال و رضایت مند باشند.

“تنها گنجی که ارزش جست و جو کردن را دارد، هدف است”

لویی پاستور

زندگی در میان افراد منفی باف

هیچ‌کس تنها نیست. اطرافیان، کتاب‌هایی که می‌خوانید، فیلم‌هایی که می‌بینید و موسیقی‌ای که گوش می‌دهید تاثیر زیادی روی احساسات و افکارتان دارند. مدتی پیش که بی هدف و سردرگم بودم برای فرار از بی حوصلگی به سریال های سینمای خانگی روی آوردم. آنقدر فضاها و روابط میان شخصیت های سریال ها غمگین و پر تنش بود که دچار نوعی نارضایتی از زندگی شده بودم و غم بزرگی را در وجودم بی دلیل احساس می کردم و قادر نبودم فرکانس افکارم را عوض کنم تا این که به سبب کاری فیلم ها متوقف شد و تاثیرات منفی آن کم و کمتر شد, همان موقع بود که فهمیدم چقدر فیلم ها، کتاب ها و موسیقی و در واقع خوراک ذهنیمان در تشکیل افکار مثبت و منفی تاثیر دارند و همان موقع تصمیم گرفتم که حواسم به خوراک روحم باشد.

اگر اجازه بدهید این صداهای منفی روی ما تاثیر بگذارند، خوشحال‌بودن سخت‌تر هم می‌شود. صداهایی که مدام از ناخوشی‌های زندگی می‌گویند خطرناک هستند و ما را پر از ترس و محدودیت می‌کنند. اینها زندگی را با یک دید منفی می‌بینند. وظیفه ماست که اجازه ندهیم تفکر آنها بر ما غلبه کند.

مقایسه خودتان و زندگیتان با دیگران و زندگی آن ها

یکی از مضرترین عادت‌های روزانه این است که مدام خودتان را با دیگران و زندگی آنها مقایسه کنید. وقتی ماشین، خانه، شغل، کفش، پول، روابط شخصی، روابط اجتماعی و غیره را با دیگران مقایسه می‌کنید، درنهایت فقط اعتماد‌به‌نفس خود را نابود می‌کنید و باعث احساسات منفی زیادی در خود می‌شوید. دوستی داشتم که مدام زندگی خودش را با زندگی دیگر دوستانش مقایسه می کرد و با آن که خودش می دانست کارش اشتباه است اما به این کار ادامه می داد. دست اخر به جایی رسید که دیگر هیچ جنبه مثبتی در زندگی خودش پیدا نمی کرد و تمام روز برای فرار از زندگی نکبتی که داشت به تخت خواب پناه می برد.

 برای رهایی از این وضعیت

خودتان را با خودتان مقایسه کنید

هرگز خودتان را با هیچ کس دیگر در این جهان مقایسه نکنید، اگر این کا را بکنید به خودتان توهین کرده اید.

بیل گیتس

به‌جای مقایسه خودتان با دیگران، عادت کنید خودتان را با خودتان مقایسه کنید. ببینید چقدر رشد کرده‌اید. چه چیزهایی را به‌دست آورده‌اید. چقدر به سمت اهداف خود پیش رفته‌اید. این عادت باعث می‌شود شکرگزار باشید. قدر خودتان را بدانید و با خودتان مهربان باشید. چون می‌بینید چقدر پیشرفت کرده‌اید، بر چه موانعی غلبه کرده‌اید و چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

این‌طور دیگر لازم نیست دیگران را هم حقیر بشمارید تا خودتان حس بهتری پیدا کنید.

روزی که مسابقه دادن با دیگران را تمام کنی ان روز، روزیه که تو برنده شدی.

باب مارلی
مهربان باشید

تجربه می‌گوید رفتار و تفکر شما نسبت به دیگران تاثیر بسیار زیادی روی احساس و افکار شما در مورد خودتان می‌گذارد. وقتی دیگران را قضاوت و انتقاد می‌کنید، بی‌اراده قضاوت و انتقاد از خودتان را افزایش می‌دهید. با دیگران مهربان‌تر باشید و به آنها کمک کنید. در این صورت با خودتان مهربان‌تر می‌شوید و به خودتان بیشتر کمک می‌کنید.

روی جنبه‌های مثبت خودتان و اطرافیان بیشتر تمرکز کنید

قدر خوبی‌های خودتان و دیگران را بدانید. در این صورت به جای اینکه خودتان را با دیگران مقایسه کنید و در ذهن خود تفاوتی‌هایی را با آنها به وجود بیاورید، بیشتر خودتان و مردم دنیا را قبول می‌کنید.

به‌خاطر داشته باشید، با مقایسه به هیچ‌جا نمی‌رسید. همین که این مسئله را قبول کنید، یک قدم مثبت برداشته‌اید. مهم نیست چه‌کار می‌کنید، همیشه افرادی در دنیا هستند که از شما بیشتر دارند یا در کارشان ماهرتر هستند.

در گذشته و آینده غرق بودن

خیلی دردناک است که بیشتر زمان خود را در گذشته ‌بگذرانید. یا خاطرات قدیمی و دردناک را یادآوری ‌کنید. یا به یاد دعواها، فرصت‌های ازدست‌رفته و چیزهایی از این دست بیفتید. از طرف دیگر، فکر زیاد درباره‌ی آینده هم ترسناک است. گاهی تصور می‌کنید ممکن است چه مشکلاتی سر کار پیش بیایند یا در رابطه‌ی خود با چه چالش‌هایی مواجه ‌شوید. یا چه مشکلاتی برای سلامتی شما پیش بیاید. در تمام این موارد دچار کابوس‌های ترسناکی می‌شوید که دوباره‌ و دوباره در ذهن‌تان تکرار می‌شوند. وقتی در حال حاضر زندگی نمی‌کنید، تجربه‌های شگفت‌انگیز زیادی را از دست می‌دهید.

سال ها پیش به خاطر اشتباهات و اتفاقات ناراحت کننده که در گذشته داشتم، مرتب خودم را محکوم به زندگی سخت و بدون لحظه های شیرین و ناب می کردم. آنقدر در این کار ماهر شده بودم که به محض اتفاق افتادن یک لحظه خوب و ناب سریع آن را از بین می بردم تا اینکه یادگرفتم گذشته را رها کنم  و بگذرام اتفاقات گذشته همان جا بماند و با خودم آن ها را به همه جا نکشانم. از آن روز به بعد درهای خوشبختی یکی یکی به رویم باز شدند و من از تک تک لحظاتم لذت بردم.

“هنگامی که در شادی به روی انسان بسته می شود بلافاصله در دیگری باز می شود اما انقدر به در بسته خیره می شویم که در باز شده را نمی بینیم.”

هلن کلر

فکر می کنند دنیا حول محور آن ها می چرخد.
برخی افراد ناراضی فکر می‌کنند دنیا حول محور آنها می‌چرخد و خودشان را محدود می‌کنند. زیرا می‌ترسند اگر کاری جدید یا متفاوت انجام دهند، مردم در مورد آنها چه فکری می‌کنند. در این صورت روی خودشان و زندگیشان محدودیت‌های بزرگی قرار می‌دهند. چطور؟

اول اینکه نسبت به تجربه‌ی چیزهای جدید و رشدکردن مقاومت می‌کنند. فکر می‌کنند که همه‌ی انتقادات و منفی‌بافی‌هایی که در مقابل آنها قرار می‌گیرد، تقصیرآنهاست. درحالی‌که ممکن است تقصیر طرف مقابل باشد چون هفته‌ی خوبی نداشته است.

شناسایی دلایل نارضایتی از زندگی

شناسایی ماهیت مسائل ناخوشایند: شناسایی دقیق علت نارضایتی بسیار مهم است. ممکن است راهی عملی برای حل کامل مشکل وجود داشته باشد و دیگر نیازی به مدیریت و کنترل عوارض آن نداشته باشید. به‌عنوان‌مثال اگر بیدار شدن در صبح باعث بروز نارضایتی می‌شود، ممکن است علت کم‌خوابی باشد و خوابیدن به‌موقع و کافی طبیعتاً علت اصلی ناراحتی را برطرف خواهد کرد و دیگر دلیلی برای ابراز آن وجود نخواهد داشت.

دوری کردن از افراد منفی‌باف: این افراد به معنای واقعی همه‌ی انرژی مثبت شمارا گرفته و موجی از نارضایتی، نگرانی و ناخشنودی با خود به همراه می‌آورند. معاشرت با این افراد به معنای استقبال از احساسات منفی و بروز شرایط ناخوشایند است.

استفاده از کلمات امیدبخش و مثبت: کلماتی مثل اگر و اما زمینه‌ساز نارضایتی هستند و بیشتر توسط افرادی به کار می‌روند که کنترلی بر زندگی خود ندارند. با به کار بردن این نوع کلمات خود را برای توجیه و پذیرش مسائل ناخوشایند آماده می‌کنید و دیگر هیچ تلاشی برای تغییر شرایط نخواهید کرد. افراد خوشبخت همیشه امیدوار هستند و سعی می‌کنند که کنترل همه‌ی جنبه‌های زندگی را در دست بگیرند و این تلاش را با به کار بردن کلمات مثبت به نمایش می‌گذارند.

دست آخر سخن را با آیه ای از قرآن به پایان می برم.

إِنَّ اللَّهَ لا یغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یغَیرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ[۱]
همانا خداوند حال قومی را تغییر نمی دهد تا آنکه آنان حال خود را تغییر دهند

سوره رعد آیه ۱۱

 

کشف جدید مارمولک

مارمولک کوچولو تازه فهمیده بود که با زبانش می تواند دنیای اطرافش را بهتر بشناسد.

صبح روز یک شنبه به محض بیرون آمدن از خانه اش یک صندلی را روبروی خودش دید. یک صندلی خیلی زیبا

مارمولک اول به جلوی صندلی سرک کشید و زبانش را بیرون آورد .

بعد به کنار صندلی رفت و زبانش را بیرون آورد.

بعد به پشت صندلی رفت و زبانش را بیرون آورد.

بعد از پایه ها بالا رفت و روی صندلی نشست و زبانش را بیرون آورد.

دست اخر هم از پایه ها پایین آمد و رفت زیر صندلی و زبانش را بیرون آورد.

کشف جدید آنقدر برایش لذت بخش بود که

مارمولک دوباره

به جلوی صندلی سرک کشید و زبانش را بیرون آورد .

بعد به کنار صندلی رفت و زبانش را بیرون آورد.

بعد به پشت صندلی رفت و زبانش را بیرون آورد.

بعد از پایه ها بالا رفت و روی صندلی نشست و زبانش را بیرون آورد.

دست اخر هم از پایه ها پایین آمد و رفت زیر صندلی و زبانش را بیرون آورد.

و بازهم

به جلوی صندلی سرک کشید و زبانش را بیرون آورد .

بعد به کنار صندلی رفت و زبانش را بیرون آورد.

بعد به پشت صندلی رفت و زبانش را بیرون آورد.

بعد از پایه ها بالا رفت و روی صندلی نشست و زبانش را بیرون آورد.

دست اخر هم از پایه ها پایین آمد و رفت زیر صندلی و زبانش را بیرون آورد.

چند موش کوچک که شاهد ماجرا بودند کنجکاو شدند که ببینند مارمولک چه می کند و دنبال چه چیزی هست؟

بنابراین آن ها هم مثل مارمولک به

جلوی صندلی، کنار صندلی، پشت صندلی، بالای صندلی و زیر صندلی سرک کشیدند

اما چیزی ندیدند و فکر کردند که حتما چیزی وجود دارد که مارمولک اینطور با علاقه این کار را تکرا رمی کند و برای همین دوباره به

جلوی صندلی، کنار صندلی، پشت صندلی، بالای صندلی و زیر صندلی سرک کشیدند

و بازهم چیزی ندیدند.

,ولی دوباره این کار را تکرار کردند.

گربه خانگی که منتظر فرصتی بود تا حسابی از خجالت شکمش دربیاید وقتی رفتار موش ها رو دید پیش خودش فکر کرد شاید چیز بهتری دور و بر آن صندلی باشد.

برای همین به سمت صندلی رفت و مثل موش ها به جلو، کنار، پشت، بالا و پایین صندلی سرک کشید

اما چیزی ندید ولی اگر چیزی نبود که موش ها اینطور شلوغش نمی کردند حتما چیزی بود پس به کار خودش ادامه داد.

جلو،کنار،پشت، بالا و پایین

خانم خانه که تازه از راه رسیده بود با دیدن این صحنه تعجب کرد و او هم به دنبال چیزی که همه دنبالش بودنداطاف صندلی تازه گشت و هرکسی از دور او را می دید فکر میکرد که مشغول رقصیدن با حیوانات است.

چند دقیقه بعد همسرش از راه رسید و این صحنه را دید. فکر کرد همسرش دیوانه شده و از ترسش فورا صندلی را شکست. روز پیش صندلی را از یک عتیقه فروش خریده بود. حتما صندلی جادویی بود .

همه حیوانات از ترسشان در مخفی گاهشان قایم شدند و زن هم فقط با چشم های گریان به شکسته های صندلی زیبایش نگاه می کرد.

اما بعد از گذشت ساعتی دوباره مارمولک با زبانی که بیرون بود به سراغ صندلی شکسته شده آمد…

ماجرای آشنایی من با مدرسه نویسندگی

مهرماه ۱۳۹۹ بود که وقتی در گوگل برای بالا بردن مهارت های نویسندگی ام جست و جو می کردم به عبارت مدرسه نویسندگی شاهین کلانتری برخوردم. بی معطلی لینک را باز کردم و شروع به خواندن مطالب مربوطه از بالا تا پایین کردم. چندبار که مطالب را خواندم و بعد هم در اینستا گرام جناب شاهین کلانتری را دنبال کردم متوجه شدم که جای خوبی آمده ام و استاد کاردرستی را پیدا کرده ام. بی معطلی تماس گرفتم و درخواست عضویت در کلاس هایشان را دادم و بعد از مصاحبه با ایشان در دوره آبان ماه پذیرفته شدم. از آن روز به بعد کتاب های بهتری خواندم و بهتر و بیشتر از قبل نوشتم .

اما

ماجرا به قبل تر از مهرماه برمی گردد. آخرین نوشته های مستمر من به قبل از دوساله شدن دخترم برمی گشت.

دخترم دو ساله که شد حجم کارهایم آنقدر زیاد شد که نوشتن را برای مدتی فراموش کردم. مدتی بعد دخترم را به مهد فرستادم. دوباره به نوشتن و بیشتر نقاشی روی آوردم.

اما حس مادری اجازه نداد بیش از این از او دور باشم و درهمان جایی که دخترم مهد بود به عنوان یک مربی برای بچه های بزرگتر مشغول به کار شدم. چون هم از نقاشی می دانستم و هم کارقبلیم بی ربط به کودکان نبود.

آنقدر کارها زیاد شد که بازهم نوشتن از یادم رفت. تا اینکه کرونا آمد، کرونا نوع نگاهم به دنیا را تغییر داد. فهمیدم هرچقدر هم برای ساختن آینده کودکان تلاش کنی فایده ای ندارد. بایستی کودک و والدینش هر دو به یک اندازه از آموزش های جدید بهره مند شوند. کودکی که در مدرسه فعالیت های گفت و گو محور را می آموزد سعی می کند با خانواده اش گفت و گو کند. اما خانواده ای که از این شیوه هیچ نمی دانند معلم را به خاطر جسارت های کودک مقصر می دانند. معلمی که می خواهد پر پرواز به شاگردانش بدهد و اجازه می دهد شاگردانش تا جایی که آسیبی نبینند چیزها را خودشان تجربه کنند . از طرف والدین متهم می شود به کم کاری چون خروجی کارش دیرمعلوم می شود.

پدر و مادر کودکشان را به مدرسه نمی فرستند که او خلاق بشود آنها از معلم انتظار دارند که خلاقیت را هم آموزش دهد. فعالیت هایی که در مهد می کردیم بیشتر بازی محور و گفت و گو محور بود.

سر زنگ نقاشی برایشان موسیقی می گذاشتم و هرچقدر که می خواستند کاغذ در اختیارشان می گذاشتم و اجازه می دادم تا جایی که دوست دارند با رنگ ها جادو کنند. بیشتر دوست داشتم خودشان تجربه کنند. می توانستم قلمو را از دستشان بگیرم و برایشان طرحی زیبا بکشم اما هدف من این نبود.

می خواستم خودشان یاد بگیرند.

استاد نقاشی ام آقای احمد آذر که ارادت زیادی به ایشان داشتم و دارم. نکته ها را می گفت اما اجازه می دادند بیشتر خودم تجربه کنم و انقدر این تجربه ها برایم لذت بخش بود که تا مدت ها پیششان شاگردی می کردم. کرونا اجازه خیلی از فعالیت ها را گرفت. من ناچار شدم که فکر جدیدی بکنم. به نوشتن روی آوردم. هرچه بیشتر می نوشتم درهای جدیدی به رویم باز می شد. در یکی از این نوشته ها از آرزویم گفتم که به دنبال تغییری بزرگ هستم می خواهم جسارت و مهارت هایم بیشتر شود تا بتوانم در تربیت کودکان موثرتر عمل کنم. مدتی نکشید که ارتباطم با یکی از مادران بیشتر و بیشتر شد و در دوره های رایگان شکرگذاری و بعد در کلاس های تغییرات مثبت فردی ایشان شرکت کردم. یکی از درس ها مربوط به بالا بردن مهارت ها بود. تمرینی که باید انجام می دادیم اولویت بندی مهارت هایمان بود و این که برای یکی از آن ها یک قدم برداریم و من نویسندگی را که از دیرباز به آن علاقه مند بودم را برگزیدم. و در فضای وب به جستجو برای ثبت نام در دوره های نویسندگی پرداختم.

خداوند حال هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر اینکه خود آن قوم حالشان را تغییر دهند

سوره رعد آیه ۱۱

داستان راه اندازی سایت

در کلاس نویسندگی اوقات خوشی را می گذراندیم.

خواندن و نوشتن ان هم با تمرین های هیجان انگیز جناب استاد شاهین کلانتری، کار لذت بخشی بود تا این که یک روز استاد از ما خواست سایت شخصیمان را راه اندازی کنیم. پیش خودم گفتم من که وبلاگ دارم چه حاجتی است به داشتن سایت

اما دوستان یکی یکی سایتشان را راه اندازی کردند.

استاد هم گفته بود که باید حتما سایت باشد و نوشتن در وبلاگ خیلی برای نویسنده مسئولیت نمی آورد.

اما من بازهم از داشتن سایت طفره می رفتم و پشت ترس هایم پنهان شده بودم. یکی از همان ترس ها همین راه اندازی یک سایت شخصی برای خودم بود.

اولش نگران هزینه هایش بودم که متوجه شدم هزینه های چندانی ندارد. بالاخره یک روز دل را به دریا زدم و از یکی از دوستان طراح برای راه اندازی سایت درخواست کردم و قرار شد که تصمیم بگیرم و به ایشان خبر بدهم اما با همسرم که مشورت کردم مرا پرتاب کرد به دوران دانشجویی و رشته اشتباهی ام . یادم آمد که ۱۴ سال پیش از رشته نرم افزار فارغ التحصیل شده بودم و اندوخته هایم را به تمامی در صندوقچه ی خاطراتم مخفی کرده بودم. همان روزها که به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کافی و ترس هایم از رفتن برای مصاحبه های شغلی اجتناب کرده بودم و یکی یکی هرچه که بلد بودم از یادم رفت و تنها در جاهایی کار می کردم که مدتی قبلش آنجا رفت و آمد داشتم و بعضی ها که به من لطف داشتند پشت آن ظاهر ترسو، کم حرف و خجالتی ام را هم می دیدند و با من قراداد می بستند. اما تقریبا همه چیز را به دست فراموشی سپرده بودم و حالا می خواستم طراحی سایت را هم به کس دیگری واگذار کنم. دوست دیگرم خانم فاطمه خلقتی به من گفت که راه اندازی سایت هیچ کاری ندارد و کمکم هم می کند و من با یک جمله ایشان روی ترس هایم پا گذاشتم و با آموزش های آقای قائدی، سعی کردم آجر به آجر سایت را هرچند که خیلی طول بکشد و ظاهرش هم ابتدایی باشد خودم روی هم بگذارم و بشوم بنا و نقاش و نجار و اهنگر خانه خودم.

در پایان از همه دوستان عزیز سپاسگزاری می کنم به خاطر همه لطف ها و مهربانی هایشان