لیلا علی قلی زاده

پاگشای باصفا

خواهرت عروس آورده است. تو به عنوان خواهر بزرگ‌تر باید زودتر از سایرین دعوتش بگیری، ولی برادرت دست پیش می‌گیرد. چنان بریز و بپاشی راه می‌اندازد که تو به عمرت ندیده‌ای. زن برادرت را دوست نداری. همیشه کارت را خراب می‌کند. حالا خودت را هم بکشی به گرد پایش نمی‌رسی. تو کجا بتوانی چنین خرج‌هایی بدهی. زن برادرت ده مدل چلو خورشت درست کرده است. نمی‌دانی خودش درست کرده یا همه را از یک رستوران به‌نام گرفته است. غذاها طعم بهشتی دارند. یکی از یکی خوشمزه‌تر. تو هرچقدر هم خوب آشپزی کنی، نمی‌توانی چنین برنجی را دربیاوری. برنج‌ها قد کشیده‌اند به اندازه‌ی یک بند انگشت. عطر و بویشان آدم را هلاک می‌کند. بوی زعفران و روغن کرمانشاهی خانه را پر کرده است. باقالی پلویش با تو حرف می‌زند. نمی‌دانی گوشت بره بکشی روی برنج و سبزی‌ات یا مرغ بریان، هویج پلو هم به تو چشمک می‌زند. روی فسنجان یک وجب روغن نشسته است. معلوم است که گردوی تویسرکان ریخته داخل خورشت. رب‌انارش هم مال باغ‌های ساوه. باغ‌دارند. همه‌ی قوم و خویشش در ساوه باغ انار دارند. چه عطر و بویی. بوی سیر ترش‌واش و میرزاقاسمی هم هلاکت کرده است. مهمان‌ها همه به و به و چه‌چه راه انداخته‌اند. فکر می‌کنی لابد برادرت برای این ضیافت شاهانه حسابی به زحمت افتاده است. در دلت قربان صدقه‌ی برادرت می‌روی و از روی حسادت نیش می‌زنی که این همه بریز و بپاش لازم نبود و اصراف است، ولی زن برادرت با ناز و ادا رو می‌کند به دردانه‌ی خواهرت و می‌گوید مگر منصورجان عزیز دل ما نیست؟ لازمه. لازمه باید برای منصور جان و عروس خوشگلش سنگ تمام گذاشت. عروس خانم توی دلش قند آب می‌شود. فکر می‌کنی با این حرف خودش را عزیز کرد و تو را از چشم انداخت. کاش زبان به دهان می‌گرفتی و لال می‌شدی. حالا عروس چه فکری درباره‌ات می‌کند.

نوبت تو رسیده است. باید مهمانی پاگشا بدهی. نمی‌دانی باید چند مدل غذا درست کنی که روی زن برادرت را کم کنی. اصلاً می‌توانی؟ اصلاً به محمود چه بگویی؟ برای این مهمانی می‌خواهد یک عمر سرت منت بگذارد. می‌گذارد. معلوم است که می‌گذارد. در این گرانی‌ها یک مدل پلو خورشت هم بزور می‌شود جلوی مهمان گذاشت، ولی مگر می‌شود که از زن برادرت کم بیاوری. از این زن برادرت از همان اول هم بدت می‌آمد. همه‌اش ادا و اطوار است. جوری رفتار می‌کند که انگار از دماغ فیل افتاده است. همه‌اش ثروت برادرت را به رخ این و آن می‌کشد. خون برادرت را در شیشه کرده است که مهمانی بدهد و پزش را به عالم و آدم بدهد. حالا تو باید کاری کنی که کم نیاوری. یک هفته‌ی تمام صبح می‌روی بازار و کله‌ی ظهر برمی‌گردی خانه. ماهی شیر و حلوا. انواع سبزی‌های معطر، مرغ و غاز و چندتایی هم کپک. می‌خواهی بزمی راه بیندازی که روی زن برادرت را کم کنی. دیگر پاگشای عروس تازه اهمیتی ندارد. مهم این است که زن برادرت بداند که نمی‌تواند به گردپای تو برسد. برای برگزاری این مهمانی با زمین و زمان جنگیده‌ای. محمود از دست دلگیر شده است. برایت اهمیتی ندارد، فقط نباید جلوی زن برادرت کم بیاوری. آشپز می‌آوری برای طبخ غذاها. خودت از پس این همه کار بر نمی‌آیی. انواع سالاد، دسر، ژله، شیرینی و کیک هم فراهم می‌کنی. روز مهمانی فرا می‌رسد. همه انگشت به دهان می‌مانند از این همه سلیقه و این غذاهای رنگ و وارنگ. محمود توی لک است. به چک‌هایی فکر می‌کند که برای این ضیافت کشیده است. محمود دل و دماغ غذا خوردن ندارد. به زن برادرت نگاه می‌کنی. می‌خواهی واکنش او را ببینی. لابد توی دلش حسابی حرص می‌خورد. باید هم حرص بخورد. تو سنگ تمام گذاشته‌ای. فکر نمی‌کرد که تو بتوانی چنین ضیافتی به پا کنی. باید هم حرص بخورد. حالا از خودت راضی هستی.

بعد نوبت به خواهر کوچک‌ات می‌رسد. همان خواهر معلمت. همان که دستش به دهانش نمی‌رسد. ساده و بی‌ حضور اضافی. زنگ می‌زند و کوچکی خانه‌اش را بهانه می‌کند که تو و دیگران را دعوت نگیرد. تو هم انتظار نداری. خانه‌اش کوچک است. گنجایش همه‌تان را ندارد. هیچ کدام شما را دعوت نکرده است. فقط عروس و داماد و خواهرت و همسرش را. والسلام. خورشت قرمه‌سبزی و سوپ جو. سبزی خوردن، پیاز، سالاد شیرازی و یک ظرف ماست خیار. این‌ها را از خواهرت می‌شنوی. پیش خودت می‌گویی چطور رویش شده است. حداقل دو نوع خورشت تهیه می‌کرد. ناسلامتی اولین‌بار بود. بعدتر از منصور می‌شنوی که مهمانی خاله زهرا بهترین مهمانی بود. می‌گفت در خانه‌ی خاله زهرا صفا و صمیمتی بود که در هیچ‌کدام از مهمانی‌ها نبود. مهمانی‌های پرتجمل به مذاق عروس تازه خوش نمی‌آمد. مهمانی خاله زهرا را از این روی دوست داشت که بساط شام زود جمع شده بود و خاله زهرا و همسرش نشسته بودند به چاق سلامتی با عروس تازه. عروس خانم همه جا غریبه بود. آنجا فکر کرده بود که خانه‌ی خودش است. حتی دلش می‌خواست که شب هم آنجا بماند. خاله زهرا هم اصرار داشت بمانند که صبح بروند دشت و دمنی. بعد از مهمانی هم زنگ زده بود و جویای احوالش شده بود. عروس به منصور گفته بود که خاله زهرایت مثل مادرم بود. آدم هزار جا هم برود و هزارجور خوشی کند، فقط خانه‌ی مادرش است که دلش آرام می‌گیرد. خانه‌ خاله زهرا دلش آرام بود. همان موقع بود که فهمیدی بی‌جهت به خودت این همه زحمت دادی و برای یک پاگشا این همه ریخت و پاش به راه انداختی و همه را دعوت گرفتی. خسته‌گی‌اش هنوز از تنت بیرون نرفته است. خواهر کوچک‌ات خوب کاری کرد که خودش بود. نخواست وانمود کند که ال است و بل است. به خودش و همسرش زحمت نداد. حالا خوبت شد که محمود هنوز سرسنگین است؟ تا چک‌ها پاس نشود، جو خانه‌ات همینطور سنگین می‌ماند. به خودت می‌گویی شاید خانه‌ی برادرت هم همین اوضاع باشد. بعید نیست. مردها که این چیزها را نمی‌فهمند. برای اینکه پول خرج نکنند، طرفدار سادگی می‌شوند. این خواهرت هم که خودش کار می‌کند، پول دوست شده است و دست و دلش به خرج کردن نمی‌رود. عروس هم فکر کرده است لابد ندار است و برای اینکه دلش نشکند، این حرف‌ها را زده است وگرنه باید احمق باشد که بریز و بپاش ما را ندیده باشد. با این حرف‌ها مدام به خودت دلداری می‌دهی ولی ته ته دلت می‌دانی که زهرا اگر دمی‌گوجه هم جلویت بگذارد، طعمش از کباب غاز تو بهتر می‌شود. طعم آرامش و صفای غذای زهرا طعمی نیست که در پرطمطراق‌ترین غذاها هم پیدا شود. زهرا دست‌پختش شبیه دست‌پخت مادرت است. دلت هوای مادرت را می‌کند. تلفن را برمی‌داری و زنگ می‌زنی به زهرا و از دلتنگی برای مادر می‌گویی. خواهر کوچک است، ولی خوب بلد است مثل مادر باشد. اصرار می‌کند که شام بروی پیشش. می‌دانی که الکی اصرار نمی‌کند. بی‌آنکه به خودش سختی بدهد با مهربانی از تو پذیرایی می‌کند. بی‌تکلف. بی‌تجمل. ساده و در آرامش. با صفای خانوادگی.

نوشته شده توسط لیلا علی‌قلی‌زاده

لیلا علی قلی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.