تمرین روزانهنویسی با ضمیر دوم شخص
چند داستان نیمهکاره روی رایانهات جاخوش کردهاند. دل و دماغ به اتمام رساندنش را نداری. چند داستان هم با عاقبت بهخیری به اتمام رسیدهاند، ولی خیال نداری منتشرشان کنی. روزها از پی هم میگذرند. میدانی کار مفیدی انجام ندادهای. کارهای بیسرانجام دزد انرژی هستند. تابلوهایت تمام شدهاند، اما همگی زیر مبل جاخوش کردهاند. خیال نداری هیچکدامشان را به دیوارهای خانه آویزان کنی. بعد از جنگ و بلاتکلیفی ایام پسا جنگ، به رکود و سکون دچار شدهای. تلاش میکنی فقط دوام بیاوری.
شبی که گذشت همگی دور هم جمع شده بودید. پدرت بر خلاف دفعات قبل برای آمدن مقاومتی نکرد. همیشه پدرت را کم داری. همیشه در روابطت به دنبال یک پدر بودهای. پدری با تعریف خودت. پدری که از او نترسی. پدری که از ترس مواخذه، نگاهت را از او ندزدی. همیشه پدرت را کم داشتهای. حالا پدرت لبخند میزند. میدانی لبخندهایش سهم تو نیست. سهم هر کسی باشد تو حالا خوشحالی. از همین لبخند، یک نگاه دزدانه هم برایت بس است. بخندد، کافی است. سهمت باشد یا نباشد، تو راضی هستی. قوم و خویشت همه جمع شدهاند خانهی عمو. سال به سال فاصلهات با قوم و خویش بیشتر. میدانی موجوداتی که نتوانند با شرایط سازگار شوند، محکوم به فنا هستند. نسلشان منقرض میشود. شاید تو هم از این قبیل موجودات باشی. از همه فاصله گرفتهای. ارتباطتت محدود شده به خانوادهی کوچک هشتنفریات. خانوادگی در پشتبام خانهی خودتان جمع شدهاید. عطسه و آبریزش بینی امانت را بریده است. حساسیت دست از سرت برنمیدارد. برای این حساسیت خودت را از همه چیز محروم کردهای. سفرهای فصل بهار، گردشهای بهاره، پیادهرویهای صبح زود. حالا تو از همهی اینها محرومی.از خوابآلودگی بیزاری. قرصهای حساسیت را تا کارد به استخوانات نرسیده نمیخوری.
به خانه که میرسی هزار کار نکرده داری، ولی با این عطسهها نمیتوانی روی زمین بند شوی. مجبوری بروی سراغشان. زود اثر میکند. خواب تو را میبرد. صبح به وقت همیشه بیدار میشوی، ولی چشمانت سنگینی میکنند. پلکهایت را روی هم میگذاری و به خواب میروی تا وعدهی نوشتن.
تمرین روزانهنویسی با ضمیر سوم شخص
شب خوب و آرامی بود. جدا از ناراحتی همیشگیاش در فصل بهار، سایر چیزها برایش خوب بود. هوا کمی شرجی. آسمان ابری. نسیمی ملایم و گاه به گاه. به خیالش میرسید شاید باران بگیرد. برقی در آسمان. صدای رعد. وزش باد. ابرها بیتوجه به تمام پیشزمینهها همراه با باد به جای دیگری روانه شدند. آسمان خیال نداشت بزم شبانهشان را به هم بزند. از نهم اسفند به اینور، این دومین باری بود که زیر سقف آسمان دور هم جمع میشدند. از کنارهی دیوار بام میتوانستند ایستبازرسی را ببینند. در تمام مدت جنگ ایستبازرسی برقرار بود، آن شب خبری از ایستبازرسی نبود. به نظر میرسید با وجود تمام کارشکنیهای امریکا و بد عهدیهای اسرائیل توافقاتی صورت گرفته است. همه چشم امیدشان به توافقاتی بود که تحریمها را بردارد و اوضاع اقتصادی و معیشت مردم به سامان شود. او امیدی به سامان اوضاع نداشت. دشمن همیشه دشمن است. با مطالبی که از داستانها آموخته بود، انتظار داشت که این بحران باید به مرز انفجار برسد. هنوز مردم قدرت خرید داشتند. هنوز هم برخی چرخهایشان در فروشگاهها انباشته از جنس میشود. باید مردم به وضعیتی برسند که اوضاع برای همه سخت شود و دیگر قشر متوسطی هم نباشد. به احتمال زیاد بعد از یک فروپاشی عظیم اقتصادی اوضاع تغییر میکند. برادرش خوشحالی میکرد. مدام از او میخواست که باز او را دعوت کنند به شب نشینی زیر نور ماه روی بام خانه. این دومین بار بود که میآمد به خانهیشان. شرایط برایش مهیا باشد، دوست دارد هر شب مهمانی بدهد. همه را دور هم جمع کند، حالا کمتر دست به قلم میشود. کمتر دستی به رنگ میبرد. کلاسهای نقاشی را محدود کردهاست به روزهای یکشنبه. کارهایش کمتر شده است، ولی مشغولیتهای ذهنیاش بیشتر.