عهدیه عزیزم مدتی است که از احوالاتت بیخبرم. قصور از من بوده است که این روزها سرم را به چیزهای تازه گرم کردهام. روزنامه را که خواندی اگر دوست داشتی بیا و مرا از حال و روزت با خبر کن.
اگر از احوالات من خواسته باشی، این روزها به دنبال تجربههای تازه هستم.
روزهایی که با اشتیاق سر درسهای استاد نویسندگی حاضر میشدیم، همیشه از نوشتن دربارهی تجربههای تازه میگفت. تلاش میکردم تا آنجا که بودجه و امکانات زندگیام اجازه میدهد، به دنبال مهارت آموزی یا تجربهای جدید و بکر بروم تا چیزی برای نوشتن داشته باشم، ولی همیشه امکانپذیر نبود. یادت هست که مدتی هم کیک درست میکردیم. نوشتن با طعم کیک و عطر قهوه. چقدر آن روزها لذتبخش بود و چه دوستانی آن روزها بر اساس همان نوشتههای خوشطعم نصیبمان شده بود.
چند روز پیش خواهرم کیک هویج درست کرده بود. کیکش طعم خوبی داشت ولی به کیکهای تو نمیرسید. کیکهای هویج تو حرف ندارد.
بعد از جنگ دیگر دل و دماغ نوشتن نداشتم. یعنی هر چه مینوشتم غمنامه بود و ننوشتنش از نوشتنش سودمندتر. دیگر تجربهی تازهای هم نبود. حبس شده بودم در خانه. بیهیچ انگیزهای روزها با دعا و نیایش میگذشت. حوصلهی میهمانی هم نداشتم. از اختلاف عقاید و از تکرار حرفهای گروههای مختلف خسته و بیزار بودم. روزهای اول عقیدهام را گفتم و بعد به این نتیجه رسیدم که زمان بهترین داور است. دست از حرف زدن برداشتم. سکوت کردم و سکوت. تا میتوانستم کتاب خواندم، ولی حتی از کتابها هم ننوشتم. بعد قلعهی مالویل را خواندم. همین امروز صبح تمام شد. موضوعش دربارهی یک انفجار هستهای و حکومتی است که بازماندهها بعد از این انفجار راه میاندازند. حرف زدن از این کتاب سخت است. باید خط به خطش را خواند. حتی شاید چند بار. تصمیم دارم از اوایل ماه آینده از نو بخوانمش. اگر خواسته باشی میتوانی همراهم شوی. قلعهی مالویل از ان کتابها بود که دلم میخواست دربارهاش بنویسم و البته که باید از نو بخوانمش. جز همین چیزها تجربهی دیگری نبود. افتادن در دام تکرار و روزمرگی، ملال و کسالت آورد و مرا از نوشتن دلسرد کرد. چند هفتهی پیش با خواهرم به دنبال راهی برای کسب درآمد بیشتر بودیم تا بتوانیم از پس این هرج و مرج اقتصادی و بلبشوی دشمن داخلی و خارجی خودمان را رها کنیم که فکر درست کردن سوسیس و کالباس به سرمان زد. بعد از شور و مشورت با بزرگان و تجربهکنندگان قدیمی، بیخیال کسب درآمد از این راه شدیم و رفتیم سراغ ایدههای دیگر. ایدهها در عرض چندساعت متنفی میشدند و در نهایت فهمیدیم که ما مرد عمل نیستیم و فقط لاف کسب درآمد میزنیم، ولی فکر تغذیهی سالم دست از سرم برنمیداشت. هستی عاشق فستفود است. میدانی که یک تکه پیتزای سالم با مواد مرغوب قیمتش سر به فلک گذاشته است. تازه تو خودت هم باید مراعات معدهی حساس پسرهایت را بکنی و نمیتوانی هر غذایی برایشان درست کنی. فکر کردم یکبار برای آموزش هزینه میکنم و در عوض خیالم راحت است که چیزی که میخوریم از بهترین و مرغوبترین مواد ساخته شده است. بالاخره دورهای را که خواهرم تن به خرید آن نداده بود، خریدم و امروز برای اولینبار ناگت درست کردم. چند ساعتی زمان برد. حتی روز قبلش هم برای آماده سازی مرغ یک ساعتی زمان گذاشته بودم. با خردکن کوچکی که داشتم کار چندان آسان نبود. چندتایی از مواد اولیه را هم پیدا نکردم و مجبور شدم که با توجه به کاربردش جایگزین دیگری پیدا کنم. نتیجه لذتبخش بود. هم هستی و هم همسرم اذعان داشتند که طعمش از ناگتهای بیرون خیلی بهتر است و خیلی هم ترد است و زیر دندان صدای فرحبخشی دارد.
به هرحال من فکر نمیکنم که دوست باشه باشم از این راه به درآمد برسم و هنوز هم همان کارهای راحت فکری را ترجیح میدهم. شاید برای چند نفری از دوستان که به دنبال غذای سالم و خوشطعم با کیفیت هستند، درست کنم،ولی بیشتر از این نه. مطمئناً این غذا هم بعد از این در منوی آشپزیام جایگاه خودش را خواهد داشت.
چند روزی هم هست که منوی نویسندگی پنج گزینهای را بروزرسانی میکنم و با زهرا روی آن کار میکنیم. این منو هم شوق نوشتن را دوباره در من زنده کرده است. شاید انتشار این یادداشت روزانه در قالب نامه به تو هم نتیجهی همین منوی نویسندگی باشد. حالا که باز زمزمههای جنگ شده است و خبرهای جنگ هم از اینطرف و آنطرف میرسد، تلاش میکنم که همچنان در مدار زندگی بمانم و خیالم را با چیزهایی که در اختیار من نیست آلوده نکنم.
تو هم اگر از سر و کله زدن با پسرهایت فراغت پیدا کردی بیا و بنویس. از کتابهایی که اینروزها میخوانی و از چالشهای تازهات با بچهها.
دوستدار تو لیلا