تمرینی برای هذیان نویسی
کتابفروش با کتابی که در دستش بود، نقش زمین شد. عنکبوتی که در کتابفروشی لانه کرده بود، سراسیمه به اورژانس تلفن زد. مرگ کتابفروش توی روزنامه ثبت شد. از آنجایی که کتابفروش در دوران حیاتش هم کتابی نفروخته بود، کتابها با او راهی گورستان شدند. آخرین کتابی که میخواند، در سردخانه جا ماند. بچههای مدرسه برای کتابفروشی که کتاب نمیفروخت مراسم ترحیم گرفتند. عنکبوت در مراسم ترحیم، لباس سیاه پوشیده بود و اصرار داشت همه او را بیوهی سیاهپوش صدا کنند. افسر پرونده به مرگ کتابفروش مشکوک شد. روی دستکشهای توری عنکبوت، آثار گردی سفید رنگ یافت شد. عنکبوت با رانندهای زبده و کاربلد، راهی ادارهی پلیس شد. بعد از تحقیق و تفحص، متوجه شدند گرد سفید، خاکه قند است و عنکبوت کمی قبل از مرگ کتابفروش در خاکه قند، غلت زده است. کتابفروش هم با مرض قند مرده بود. جامعهی عنکبوتها نگران بیوهی سیاه شدند. به احتمال زیاد او هم به قند مبتلا بود. روزنامهنگاری که خیلی به بیوههای سیاه علاقهمند بود، مقالهای در رابطه با کمکاری مراکز بهداشتی در تولید انسولین عنکبوتها نوشت و جامعهی پزشکان را محکوم کرد به نژاد پرستی. جامعهپرشکان در دفاع از خودشان، گفتند این اولینبار است که عنکبوتی به مرض قند مبتلا میشود و این تقصیر کتابفروش است که بیمحابا قند مصرف میکرده و آن را روی میز رها کرده است. ایناتهام کتابفروشها را نگران کرد. با آنکه کتابفروشی یک شغل نمادین و بیفایده بود، طوری مسئله را تعمیم دادند که جامعهی کتابخوانها هم احساس کردند، به آنها توهین شده است و با اینکه از آخرین کتابی که خوانده بودند، سالها میگذشت، کل جامعه را متهم به بیسوادی و حمق کردند. بعد جامعهی احمقها ناراحت شدند. آنها به کسی کاری نداشتند و انتظار هم نداشتند، کسی حماقتشان را توی سرشان بزند، ولی نتوانستند تقصیر را به گردن هیچ گروه دیگری بیندازند و دست آخر قبول کردند که مقصر اصلی خودشان هستند.
رئیس دادگاه که خودش هم جنبههایی از حماقت در وجودش داشت، نتوانست حکمی برای احمقها صادر کند و پرونده مسکوت ماند.
کمی بعد مسئول سردخانه کتاب را روی میزش پیدا کرد، یک عنکبوت هم روی میز جولان میداد. مسئول سردخانه که عنکبوت هراسی داشت، با کتاب روی سر عنکبوت زد. عنکبوت موقع مرگ چنان نعرهای زد که صدایش به گوش افسر پرونده مرگ کتابفروش رسید. فوری با موتور استیلش خودش را به صحنهی جرم رساند. مسئول سردخانه تقصیر را به گردن نگرفت. اگر کتاب در صحنهی جرم نبود، محال بود او به عنکبوت آسیب برساند. بالاخره مقصر اصلی پیدا شد. کتاب. کتابفروش هم میخواست همین را بگوید. دست آخر دادگاه هم کتاب را متهم کرد. کتاب زندانی شد. چندی بعد هم زنده به گور. حالا خیال همه راحت است که دیگر جرمی به وقوع نخواهد پیوست.
نوشته شده توسط لیلا علیقلیزاده