از همان روزی که او را کنار پدر دیدم به او میاندیشیدم. گفت منم مثل پدرت. مثل پدر نبود. زمین تا آسمان با پدر فرق داشت. حتی وقتهایی که آنقدر سرم شلوغ بود و هیچ فکری در سرم نمیلولید، باز فکر او جایی در آن گوشهها برای خودش میخرامید. خیال کرده بودم که باید این فکرها را در سرم نگه دارم و به هیچ کسی حتی خود او هم نگویم که چقدر او در خیالم است. خیالم پر شده بود از او و اصلاً خیال نداشتم که به کسی از این خیالات واهی بگویم. اصلاً دلیلی نداشت که خیالم را با واقعیت خراب کنم. رفته بودم برای امتحان. میخواستم به او بگویم دیدی بالاخره توانستم و همهاش هم به خاطر تو بود، بعد فکر کردم که اصلاً چرا باید بگویم. معلوم بود که خوشحال میشود، ولی بعدش دوباره شروع میشد. آن تپشهای بیامان قلب شروع میشد. همه چیز را باید به او میگفتم. هربار که پشت فرمان مینشستم، به یادش میافتادم. به آن سلام و احوالپرسی پر شوری که آدم را سر کیف میآورد و آدم میگفت کاش همیشه بشود قبل از هر کاری برود یک تکپا ببیندش و سلام و علیکی با او بکند. خوشم میآمد از آن نگاه سرخوشانهاش به دنیا. از اینکه فکر هیچ چیز را نمیکرد و الکی خودش را آزار نمیداد. کاش پدر هم کمی مثل او بود. آنوقت هربار که میرفتم پیش پدر، دلم باز میشد. پدر نمیدانست چقدر دوستش دارم. به او نگفته بودم. میدانستم که پدر هم مرا دوست دارد. او هم نمیگفت. حتی در رفتارش هم نشان نمیداد، ولی باز میفهمیدم. هر وقت حالم خراب بود، میرفتم پدر را ببینم، ولی اگر حال او هم خراب بود، دنیا روی سرم خراب میشد. وقتهایی که حالم خوش بود، بلد بودم خنده بر لبهایش بنشانم، ولی وقتی خودم خراب بودم، نمیشد. همه چیز خرابتر میشد. سر کوچکترین چیزی از هم میرنجیدیم. اگر دوست داشتنی در کار نبود که اینطور نمیشد. همهاش سر این دوست داشتنهای بیحد و مرزمان بود. دوستداشتنهای بیابراز. انگار گناه باشد و شرم کنیم از مهرورزی آشکار. او مثل پدر نبود. بلد بود دوست داشته باشد. همیشه مرا جای دختر نداشتهاش دوست داشت، ولی بعد من ترسیده بودم. ترسیده بودم که او جای همه کس را برایم بگیرد. جای پدر، مادر، برادر و حتی همسر. همین شد که دیگر به دیدنش نرفتم. از دوستداشتنش ترسیدم. دوستداشتنش را به خودم حرام کردم، ولی شرم دوستداشتنش تا همیشه با من ماند.
پدر زیادی فکر میکند. میرویم خانه میخریم و به بابا نمیگوییم که چقدر برای خریدن این خانه به مضیقه افتادیم. بابا فقط خوشحال است که ماشین را فروختهایم. همهاش همین را میگفت که چه لزومی دارد که هم تو ماشین داشته باشی هم او. همهاش نگران خرج و مخارج و پول بیمهی ماشین بود. نگفتم که حتی از حلقهی نامزدی هم گذشتم. همانی که قرار بود وقتی وضعمان خوب شد، یک الماس بگیریم و به جای آن شیشهی زشت و بدترکیبش بگذاریم. نگفتم که هربار فقط قیمت سنگها را پرسیدم و نشد هیچوقت سنگش را عوض کنیم. نگفتم که چطور جلوی چشمانم آن حلقه تکهتکه شد و تبدیل شد به چند گرم طلای سیاه و شکسته شده فقط برای اینکه پول خانه جور شود. مامان به خیالش آمده که به زودی میرویم خانهی جدید. همه معاملات املاکیها میدانند که اوضاعمان خراب است و به این زودیها نمیتوانیم برویم. به پدر نگفتم که میخواهند هنوز پا به خانه نگذاشته، برایش مشتری پیدا کنند. نگفتم که زاییدهایم زیر این آرزوی بلندپروازانهی کودکی. اصلاً چرا باید همه چیز را میگفتم؟ پدر فقط خوشحال بود که بالاخره خانه خریدیم، ولی باز خوشحالیاش را نشان نمیداد. باز نگران بود و زیادی فکر همه چیز را میکرد. پدرخوانده برعکس بابا بود. مطمئن بودم که اگر به او بگویم، فقط خوشحالیاش را نشان میدهد. دلم میخواست با او حرف بزنم و به او بگویم، ولی نگفتم. از تپشهای بعدش میترسیدم. حالا از آن تپشها خبری نیست. اصلاً تپیدنی در کار نیست. بعد همین امروز وقتی دوباره به یادش افتادم، فهمیدم که مادر حالا پیشش نیست. حالا خیالش راحت است یا دلتنگ مادر است؟ درستش بود که تسلیت میگفتم. خودم را در غمش شریک میدانستم، ولی از آن تپشها ترسیدم. از آنکه دوباره هر وقت بخواهد احساساتم را به ریشخند بگیرد، ترسیدم. از قصد که نبود. مشکل بیفکریاش بود. همان بیفکری که خوشایندم بود، گاهی آزارنده میشد. آخر من مثل او نبودم. من زیاد فکر میکردم. درست مثل پدر. همیشه بعد از هر خداحافظی به او فکر میکردم و مطمئن بودم که حتی با سلامش هم در خیال او نیستم و شاید بودم. چه اطمینانی؟ از کجا این همه اطمینان داشتم؟ اصلاً مگر میشود در این دنیا به چیزی با دیدهی اطمینان نگریست؟ حالا که هر روز و هر شب با دروغها سر میکنم. حالا که آدمها دروغ میزایند و بزرگش میکنند و به نام حقیقت به خوردمان میدهند، چطور میتوانم با این اطمینان بگویم که من در خیالش نبودم یا بودهام؟
حالا به جای آن پیام تسلیت، در روزی که میدانم کسی گذرش به آن آرامگاه ابدی نمیافتد، میروم سر مزارش و فاتحهای میخوانم. چیزهایی هست که میخواهم به او بگویم، ولی میترسم. میترسم از تپشهای بیامان قلب. تپشهایی که در استعمار عقل، خفقان گرفته بودند. میترسم از شورش دوباره. میترسم از سرکوب. چندبار باید داغش را ببینم؟ اگر تپیدنی نباشد، سرکوبی هم نیست. حالا آرامم. آهسته و بیصدا.
میترسم که ناغافل سر برسد و باز سلامی و باز خداحافظی. زیاد نمیمانم. فقط به قدر فاتحهای و بعد خداحافظ. حالا خیالم راحت است. دیگر از آن تپشها خبری نیست. شاید بالاخره به بلوغ رسیدم. شاید. هنوز هم مطمئن نیستم.
نوشته شده توسط لیلا علیقلیزاده