لیلا علی قلی زاده

اعتراف

کوکو بی‌وقفه می‌خواند. به محض بیدار شدن هستی، شروع به خواندن می‌کند. توجه می‌طلبد یا با نغمه‌ی زیبای زندگی که در وجود هستی جاریست، اشتیاق خواندن می‌یابد؟ ما که رو به افولیم. در زندگی بی‌هدف و رو به عقب خود، دست و پا می‌زنیم. کتاب می‌خوانم. ریگ روان از استیو تولتز. پر از نقل قول‌هایی که برای فهم‌شان باید چندباره آن را خواند. مشکل از ترجمه است یا اشراف نداشتن ما به اصطلاحات و فرهنگ زبان بیگانه؟ خیلی چیزها را باید در متن یک فرهنگ آموخت. کتاب می‌خوانم. کوکو می‌خواند. صدایش افتاده روی دور تکرار یک نغمه شبیه آژیر آمبولانس. گاهی به نظر می‌رسد که جمله‌ای را تکرار می‌کند. نامفهوم. حنجره‌اش برای هجی کردن درست حروف طراحی نشده است. به کوکو فکر می‌کنم و بعد می‌روم به اول صبح. جایی که محمد خوابش را تعریف می‌کند و من آیه‌هایی که در خواب به دنبالش بوده را برایش می‌خوانم. به اعتراف اول صبحم به اینکه از خدا خواسته‌ام مرا به روزهایی برگرداند که در پناهش بودم، به نشانه‌هایی که خداوند سر راهم قرار می‌دهد و من دائم به آن‌ها بی‌توجهی می‌کنم. او هم اعتراف می‌کند. اعتراف می‌کند به آرامشی که قبل‌تر با پدر در همراهی با او داشته و آن‌موقع قدرش را نمی‌دانسته. هر دو اعتراف می‌کنیم به اینکه موفقیت بدون رنگ خدا، پشیزی ارزش ندارد و چقدر دلمان برای زندگی معنوی‌مان تنگ شده است. محمد می‌رود و بعد من صبحم را با قرآن آغاز می‌کنم. آیات پیش رویم همانی است که تایید می‌کند بر حق بودنش را. به خواهرم گفتم که روزهای آشوب و به‌هم‌ریختگی دی‌ماه سرک می‌کشیدم داخل کانالش و بعد یک آیه و جاری شدن اشک‌ها و بعد کوهی از آرامش.

اخبار را دنبال می‌کنم. روایت حکومت با روایت مردم یا آن‌طرفی‌ها متفاوت است؟ دوستم می‌گوید باید از این روزها نوشت. فکر می‌کنم نمی‌توانم. نمی‌دانم حقیقت چیست؟ با چشم‌هایم چیزی را ندیدم. روزهای آشوب در خانه بودم و روزهای بعد از آن هم از نیروهای امنیتی بی‌احترامی ندیدم. نوشتن از چیزی که به آن اشراف ندارم، صحیح نیست.

این آشوب‌ها مختص این نقطه از خاورمیانه نیست. همه جا را فساد برداشته است. رسانه‌ها فساد اینجا را پررنگ‌تر نشان می‌دهند. شاید نفعشان در براندازی حکومت ماست. دست‌یابی به منابع طبیعی ما.

چرا زندگی را سخت می‌گیریم؟ چرا نمی‌توانیم با سادگی کودکانه‌ی یک بچه از زندگی‌مان لذت ببریم؟ این همه جدیت در دست‌یابی به اهداف مالی چه معنایی دارد؟ مگر قرار نیست بالاخره یک روز بمیریم؟ مشکل ما این است که مرگ را فراموش کرده‌ایم. چرا به مرگ‌مان فکر نمی‌کنیم؟ مگر قرار است تا ابد زنده باشیم که اینطور به دنیا چسبیده‌ایم؟ در کتاب ریگ روان مثل کتاب جزء از کل موضوع مرگ بود. ترس از مرگ یا توجه به مرگ؟ توجه به مرگ و قریب‌الوقوع دانستن آن باعث می‌شود که تغییر کنیم. جاودانگی در این دنیا وجود ندارد. باید به این مسئله توجه کنیم و برنامه‌هایمان را طوری تنظیم کنیم که برای رفتن همیشه آماده باشیم. هزارسال که وقت نداریم. باید کارها را سر و سامان دهیم. روح‌مان را از بدی‌ها پالایش کنیم.

لیلا علی قلی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.