مادر هر هفته یا دو هفته یکبار میرود خانهی مادربزرگ. خانهی مادربزرگ محل تجدید دیدار با قوم و خویش است. اگر بتوانم من هم میروم، ولی اغلب نمیشود. بیشتر اوقات بهانهای هست برای نرفتن. کلاسهای خودم و بیشتر کلاسهای هستی. شاید برای هستی چندان اهمیت نداشته باشد که کلاسش را لغو کند و یک روز به خودش استراحت بدهد، ولی برای من اهمیت دارد. فکر میکنم نرفتن به یک کلاس برای خوشگذرانی و تفریح مقدمهای میشود برای تعطیلی کلاسهای بعدی و در نهایت ترجیح خوشی موقت به موفقیت. بدون نظم و کمی سختی، نتیجهی خوبی عایدش نمیشود.
به نظر میرسد که ما انسانهای راحتطلبی هستیم که دائم با زندگی لاس میزنیم، ولی خجالتیتر از آن هستیم که کاری واقعی صورت دهیم.* موفقیت از آن افرادی است که دست از خجالت کشیدن برمیدارند و با زندگی رو در رو میشوند. دیدار از قوم و خویش خوشایند است به شرط آنکه این دیدار تنها برای ارزش دیدار باشد نه تنها دستاویزی برای فرار از قرار گرفتن در موقعیتی سخت. وقتی دیداری ضروری پیش میآید که برایمان ناخوشایند است ما به دنبال دستاویزی دیگریم که از این دیدار اجتناب کنیم. معلوم است که این دیدارها برای من خوشایند است، ولی نمیتوانم نقش والد درونم را نادیده بگیرم. خواهرم میگوید که میتوانی او را تنها بگذاری؟ بزرگ شده و … . شاید به شوخی. حتی خودش هم به این جمله باور ندارد، ولی من به یاد خاطرات گذشتهام میافتم. عدم حضور مادر، احساس امنیت را از کودک میگیرد. من در کودکی بارها این حس را تجربه کرده بودم. تنها در خانه، تنها پشت در به انتظار آمدن مادر، انتظارهای طولانی و ملالآور و حس تحقیر. یعنی من اهمیتی ندارم که باید ساعتها پشت در بمانم؟ چرا با وجود اعتراضم باز هم این مسئله تکرار میشد؟ هر بار هم به بهانهای. بگذریم. برخی از افراد را باید هول داد. بعضی دیگر از همان ابتدا بی آنکه کسی بخواهد به آنها سخت بگیرد، به صورت خودجوش به خودشان سخت میگیرند. من اینطور بودم. به خودم سخت میگرفتم. حالا هم به خودم سخت میگیرم و از دیدن دوست و آشنا دست میشویم که نظم و برنامهی دخترم به هم نخورد.
این هفته هم تا مدرسه تعطیل شد، مادر که خیالش از پسرعمو راحت شد، شال و کلاه کرد برای رفتن به خانهی مادربزرگ. حالا خواهر ماشین دارد، دیگر احتیاجی به من نیست. خواهر فکر میکند که اگر ماشین نداشت، مادر به او هم زنگ نمیزد. خواهر از این رفتار مادر دلگیر میشود. من نه. قبلتر چرا. حالا آنقدر سرم را با زندگیام گرم کردهام که دلخوری از این و آن در زندگیام محلی از اعراب ندارد. البته دلتنگی هست. همیشه دلتنگ میشوم. دلتنگ دوستانی که دیگر با آنها در ارتباط نیستم، دلتنگ خاطرات قدیمی، دلتنگ ارتباطات پر مهر گذشته و حتی دلتنگ لحظهای پر از صمیمت که چندثانیه پیش داشتهام.
در مهمانی خانهی مادربزرگ، به بهانهی برگشت چند مسافر از خانهی خدا، بعد از مدتها دور هم جمع شدیم. البته جای چند نفری خیلی خالی بود. حرف از ماه تولد و خصوصیات افراد متولد هر ماهی شد. عروس عمو از ماه تولد من پرسید. گفتم اردیبهشت. غیر از من چند نفری دیگر هم متولد این ماه بودند. عروسعمو فوری گفت که متولدین این ماه خیلی مهربان هستند. به او گفتم که این یک مسئلهی کلی است و فاکتورهای دیگری میتواند خصوصیات تو را تغییر دهند. حتی نوع گروه خونی هم میتواند خصوصیات اخلاقیات را تغییر دهد. عروسعمو اصرار داشت که اردیبهشتیها مهربان هستند و گفت که به نظرش من خیلی مهربان هستم. راستش من هیچوقت کار خاصی برایش انجام نداده بودم، حتی با او هم زیاد در ارتباط نبودم و تنها در همان مهمانیها کمی با او حرف زده بودم، نمیدانستم برای چه این برچسب مهربانی را به من زده است. هرچند که خودم میدانستم که با بچهها مهربان هستم و این مهربانی نمایشی نیست، ولی با بزرگترها یک جورایی راحت نیستم. جز سلام و احوالپرسیهای معمول ارتباط چندانی با آنها ندارم. آن یکی دخترعمویم هم اردیبهشتی بود. خودش اعتراف کرد که چندان مهربان نیست. خواهرم هم اردیبهشتی است. دیگران در مورد خواهرم هم نظرم متفاوتی داشتند. او در دفاع از خودش گفت: «لیلا مهربان نیست. یعنی من دلسوز خانواده هستم و لیلا مثل من نیست. اولویت او دختر و همسرش است.»
روی منبر رفته بود و برای دفاع از موجودیت خودش ناآگاهانه میخواست مرا بد جلوه دهد. ناراحت نشدم. راست میگفت. من مرزها و الویتهایی برای خودم تعیین کردهام و این اولویتها باعث میشود که در نگاه خانوادهام چندان مهربان به نظر نرسم. فکر میکنم رابطهی مستقیمی میان میزان صمیمت و توقع وجود دارد. بعضیها بیحد و مرز صمیمیت ایجاد میکنند و بعد انتظاراتی شکل میگیرد و اگر این انتظارات برآورده نشود، کدورت ایجاد میشود. من قبل از ایجاد صمیمت به تبعات بعد آن فکر میکنم و برای همین حتی برای ارتباط با خانواده هم قوانینی را برای خود وضع میکنم. برای همین است که خواهرم گله میکند و مرزهای مرا به رخم میکشد. ناراحت نمیشوم. واقعیتی است که میپذیرم. من از این سبک زندگی احساس رضایت دارم. عقیده دارم که بعد از ازدواج باید مرزهایی بین خانوادهی تازه ایجاد شده و خانوادهای که از آن جدا شدی تعیین کنی. اگر هنوز به خانوادهی سابقت وابستگی داشته باشی و اولویتت خانوادهی سابقت باشد، زندگیات را به یک میدان نبرد تبدیل کردهای. افرادی که به خاطر مهربانی زیاد، خواهر، برادر، پدر و مادرشان را اولویتشان قرار میدهند، مدام با همسرشان در کشمکش خواهند بود. من در همان روزهای اول به این موضوع پی بردم و تلاش کردم که طوری برنامهریزی کنم که ارتباطاتم با خانوادهی سابقم، خدشهای به زندگی جدیدم ایجاد نکند. در کودکی با خانوادهی عمویم همسایه بودیم. خانوادهی زنعمو در شهرستان زندگی میکردند و وقتی به خانهی عمویم میآمدند، مدت زیادی آنجا میماندند. آن روزها پدر همیشه میگفت که این دیدارهای طولانی آرامش و صمیمیت خانواده را از بین میبرد. آن موقع درکی از این موضوع نداشتم. برای من آمدن اقوام زنعمو خوشایند بود. من با خواهر کوچک زنعمو که چندسالی از من بزرگتر بود، وقت میگذراندم و لحظه شماری میکردم برای دیدار دوبارهاش. بعدتر که بزرگ شدم به حرف پدر پی بردم. ما در حریم خانهمان طور دیگری هستیم. اغلب در ارتباط با جمع نقابی به چهره میزنیم. اگر به ناچار دائم در اجتماع باشیم و مجبور باشیم به زدن نقاب، روحمان زخمهایی برمیدارد. زخمهای ناسور.
در ابتدا زندگی مشترک سخت بود و کوچکترین چیزهایی باعث رنجشمان میشد. روزهای اولیه زندگی مشترک پر از کشمکش بود. هر دو به قصد شناخت، وارد مرزهای سلطهگری میشدیم. اگر میخواستم در آن مرحله بمانم، زندگیام به جهنمی تبدیل میشد که شعلههایش به خانوادهی سابقم هم میکشید، ولی فکر کردم که باید سازگار شوم. باید آموزههایم از کتابها را در زندگی واقعی به کار ببندم. باید دست از لاس زدن با زندگی بردارم و با آن روبرو شوم. آرام آرام مشکلات را از سر راه برداشتیم و با مشکلات تازه روبرو شدیم و به مدد تفکرات تازه یاد گرفتیم مشکلات جدید را هم حل کنیم.
ما سرنوشت را تغییر دادیم.
دوستم میگوید تفکر تو ناشی از کتابهایی هست که خواندی و همینها، حتی کتابهای داستانی هم تفکرات تو را تغییر دادهاند. ما زندگی و سرنوشتمان را تغییر دادیم، چون افکارمان را تغییر داده بودیم و در گنداب افکار پوسیدهی گذشته نمانده بودیم. افکاری که به ما القا میکرد که بخت هر کس را یک طور نوشتهاند.
* جزء از کل نوشتهی استیو تولتز