امروز برف آمد. فقط کمی. از آن برفهای دلخوشکنک الکی. مثل تندری سریع. به همان سرعتی که آمده بود، ناپدید شد. دنداندرد هم بود. درست شبیه چندسال پیش که از درد دندان به خودم میپیچیدم. دو روز قبلش یاد آن خاطره افتاده بودم و داستانی را با زمینهی درد دندان نوشته بودم. در شبیهسازی درد بیهمتا بودم. بعد درد از داستان نقل مکان کرده بود به ذهن من. فکر کردم نباید روی دردها تمرکز کرد. هرچقدر به این دردها بها بدهیم و خودمان را درگیرش کنیم، بیشتر میشود. ریشهاش بیشتر از آن که عاملی خارجی باشد، درونی بود. من روزنهای ایجاد کرده بودم برای ورود درد. امروز وقتی دربارهی این درد و علل پیدایشش با میم حرف میزدم، یک روزنهی دیگر ایجاد کردم. در بستر بیماری افتاده بودم و قادر نبودم از جایم برخیزم. میخواستم روز آنقدر کش بیاید که تمام نشود و من بتوانم یک روز تمام دردم را در آغوش بگیرم و شاید با همان درد ساعتی به خودم استراحت دهم.
دلتان برای من نسوزد. فکر نکنید که من دائم در حال تکاپو هستم و استراحتی ندارم، نه من دائم در حال یله شدن روی این مبل و آن مبل هستم. به نظر میرسد که کاری مهم انجام میدهم، ولی واقعیت این است که هیچکاری نمیکنم، ولی ذهنم مشغول است و این ذهن مشغول، خواب و خوراک و استراحت را از من گرفته است. فکر کردم شاید داروها بتوانند برای ساعتی ذهنم را خاموش کنند و درد را تسکین دهند. در همین اثنا بود که یار غار پیام داد برای نوشتن. میتوانستم بگویم خواهش میکنم فقط چند دقیقه به من استراحت بدهید. فقط همین یک روز را و باز همانجا متوقف شوم با حسی از عذاب وجدان برای تمام کارهایی که میتوانستم انجام بدهم و با این غفلت خودخواسته رهایشان کرده بودم، تمام روزم را به کثافت بکشانم، ولی اینکار را انجام ندادم. فکر کردم این نشانه است برای رهایی از دردهایی که ذهنم به من تحمیل کرده است.
این ژن بیمارنما در خاندان ما هست. ما میتوانیم با قدرت کلمات مخرب این بیماری را تا ابد نزد خود نگه داریم. شاید دردمان کمی توجه است. وقتی تمام توجهها به سمت ما باشد، بیماری را فراموش میکنیم. از جایم برخاستم. رختخواب را مرتب کردم. یک لیوان آب جوش را با پودر زنجبیل مخلوط کردم. شکمم به قار و قور افتاده بود. روز پیشش با ظهور درد، تصمیم گرفته بودم تا مدتی چیزی جز مایعات نخورم. هرچند وقت یکبار این تصمیم را میگیرم و تنها دو روز عملی میشود. تنها یکبار این تصمیم ده روز به قوت خود باقی بود و آن هم دوران دانشجویی که به خاطر دیدن چیزی ناجور در غذای سلف، از هرگونه غذایی انزجار داشتم و بعد از ده روز انگار ولع گرسنگی به خاطراتم از آن غذا چربید و دوباره از نو غذا خوردن را آغازیدم، ولی آن ده روز یک پاکسازی عمیق بود. احساس تازگی و سبکی زیادی داشتم و بدنم تمام نیرویش را سر هضم غذا تلف نمیکرد. ما گاهی با هوسهایی که از سرناآگاهی هست، بدنمان را ناخواسته به فرسایش میاندازیم.
تا لیوان محتوی زنجبیل ولرم و قابل خوردن شود، نوشتم و همین نوشتن مرا به قدرت کلمات واقف کرد. من با آن داستان و با آن تصویرهای شبیهسازی شده دوباره روزنه را ایجاد کرده بودم، باید بیماری را متوقف میکردم. من قدرت این را داشتم. در کتاب جزء از کل خواندم که اگر دولتها میدانستند که قدرت نیروی درونی افراد از انرژی هستهای به مراتب بیشتر است، دست از تلاش برای ساخت بمبهای اتم برمیداشتند. من این قدرت را دارم همانطوری که بقیه دارند و باید از این قدرت به نفع خودم استفاده کنم نه بر علیه خودم. با تمرکز روی ترسها و کلمات منفی، خودم را نابود میکنم. در دم فهمیدم که مشکل چیست و بر مشکل فائق آمدم. حالا درد هست، ولی تنها زمانی وجود دارد که به آن توجه میکنم. در سایر اوقات انگار هیچ اثری از آن نیست.
نوشته شده توسط لیلا علیقلیزاده
2 پاسخ
عالی بود.
دلم تنگ شده بود برای این نوع نوشتههات.
روان، گیرا و کاربردی.
چه عالی خودتو رصد میکنی لیلا.👏❤️
حقیقتا همه چی دست خودمونه اگه بدونیم که چه قدرتی داریم.
ما همونقدر که بهترین دوست خودمونیم بدترین دشمن خودمون میشین و اغلب ناخواسته دشمنیم تا دوست.
حقیقتا ما نه حسیم، نه فکر و نه این جسم، ما آگاهی پشت این تجربههاییم که باید به زیباترین نحو مدیریت و هدایتشان کنیم تا در لحظهی حال باشیم.
ابدی و حقیقتیترین لحظه.
به امید خدا که همواره در عشق و نور و آن باشیم.
آگاهی مثل آسمان میماند، گاهی ابرها آسمان را فرا میگیرند، ولی همچنان آسمان وجود دارد. وظیفهی ما شناسایی این آگاهی است.
زهرا به نظرم خدا این آگاهی رو در وجود همهی ما به یکسان گذاشته، فقط به مرور زمان لایههای ابر و غبار جلوی دید ما رو میگیره و اجازه نمیده که ما این آگاهی رو دریابیم.