لیلا علی قلی زاده

همه چیز از یک لکه شروع شد

 

باید از جایی شروع می‌شد. هرچیزی شروعی دارد. لکه‌ای چرب، چرک مرده و پهن شده روی دستگیره‌ی یخچال، همینطوری به وجود نیامده است. یک لکه‌ که تمیز نشده و بعد لکه‌ای دیگر و باز هم یک لکه‌ی دیگر. کوهی از لکه‌ها که روی هم تلنبار شده‌اند. لکه‌ها جرم کمی دارند. آنقدر ناچیز که کوه لکه‌ای هیچ شباهتی به کوه حقیقی ندارد. شاید برای همین است که هیچ تلاشی برای از بین‌بردنش نمی‌کنم. اگر این لکه‌ها جرم داشتند، اگر حجمی را به خود اختصاص می‌دادند، برای رهایی از آن حجم اشغال شده کاری صورت می‌دادم، ولی حالا هیچ مشکلی برایم ایجاد نمی‌کنند. از این لکه‌ها زیاد هست. هرجا که چشم می‌دوانم، آثارش را می‎بینم. لکه‌هایی بی‌آزار که جای زیادی را اشغال نمی‌کنند. البته گاهی چشم‌هایم از دیدن این لکه‌ها آزرده خاطر می‌شود، بعد می‌افتم به جان لکه‌ها. با مواد شیمیایی می‌خواهم محو و نیست‌شان کنم. لکه‌های سمج جا خوش کرده‌اند. دو دستی به جایگاه‌شان چسبیده‌اند. انگار این جایگاه ملک آبا و اجدادی‌شان باشد و من یک اشغال‌گر که بخواهم آن‌ها را از سرزمین‌شان بیرون کنم. تلاش مذبوحانه‌ام بی‌نتیجه است. برخی از آن‌ها از بین می‌روند و باز لکه‌هایی تازه متولد می‌شوند. لکه‌هایی سرسخت و مقاوم. بی‌خیال‌شان می‌شوم. مثل همیشه. به این فکر می‌کنم که اگر اولین لکه را از بین برده بودم، اگر اجازه‌ی زاد و ولد به آن لکه‌ی مزاحم نداده بودم، لازم بود حالا خودم را به آب و آتش بزنم؟ برخی لکه‌ها بدون اطلاع من به وجود آمده بودند. از چشم‌های من دور مانده بودند. برای دیدن این لکه‌ها باید همه چیز را تعطیل کنم و چهارچشمی لکه‌ها را بپایم. بعضی روزها شکارچی لکه‌ها می‌شوم. حالا نه. حالا می‌گذارم لکه در جای خودش بماند و به ریش من بخندد. حالا فقط به لکه‌ی روی سقف نگاه می‌کنم. یک لکه‌ی قرمز که کم‌کم دارد تغییر رنگ می‌دهد. مایل به اخرایی و بعد قهوه‌ای و شاید کمی خاکستری. یک خاکستری که رگه‌هایی از قهوه‌ای توی آن می‌لولد. این لکه از کجا شروع شد؟ به امروز تعلق دارد یا روز پیش؟ یا روز قبل آن یا حتی هفته‌ی پیش؟ چطور این لکه ایجاد شده است؟ سقف اینجا خیلی بلند است. وقتی روی تخت دراز می‌کشیدم، این لکه را ندیدم. اصلاً مگر می‌شد با وجود آن سفیدپوش‌های عصبانی این لکه را دید. پارچه‌ی سفیدشان پر بود از لکه‌های قرمز رنگ. دست‌هایشان هم همینطور. آن موقع فقط حواسم به صدا‌ها بود. صداهایی که مرا تشویق می‌کردند به تلاش. به زنده ماندن، به زنده نگه داشتنش. حالا زنده‌ام. او هم همینطور. اتاق سبز در سکوت محض. دیگر زنده بودنم برایشان اهمیتی ندارد؟ چرا مرا با این لکه‌های روی سقف تنها گذاشته‌اند؟ فکر می‌کردم همان یکیست، ولی حالا می‌توانم همه‌شان را ببینم. دیوارها هم پر است از این لکه‌های قرمز رنگ مایل به قهوه‌ای. خاکستری‌های مایل به قرمز. حالا وقت دارم به این لکه‌ها فکر کنم. چشم می‌چرخانم، دوباره لکه‌های یخچال جلوی چشمم رژه می‌روند. اهمیتی به این لکه نمی‌دهم. آن‌ها هم اهمیتی به آن لکه‌ها نمی‌دادند. شاید تمام حواس‍شان پی آن موجودی بود که قرار بود متولد شود. چه اهمیتی داشت لکه‌های به جا مانده از تولدی دیگر. لکه‌هایی که مدام روی هم تلنبار می‌شوند. سفید پوش وارد اتاق شد. با نوزادی در آغوشش. نوزاد را به آغوشم داد؟ در خاطرم نیست. نوزاد با آن چشم‌های آشنای مادر از پشت تخت شیشه‌ای به من خیره شده بود. حالا دیگر لکه‌ها اهمیتی نداشتند. تنها چیزی که اهمیت داشت، نگاه پر از اشتیاق آن کودک بود. نگاهی که از پشت آن پیراهن تیره‌، سینه‌های پر شیر مرا می‌کاوید. نگاهی پر از تمنا. پرستار گفت: «این نهمین بچه‌ای که توی این روز به دنیا اومد. درست نه شب و آخریش. دیگه می‌تونیم استراحت کنیم.» لکه‌ها اهمیتی نداشتند، چه کسی به فکر لکه‌هاست، وقتی کاری بزرگ به عهده‌ی اوست؟ لکه‌های بی‌اهمیت زمانی مهم می‌شوند که کاری برای انجام دادن نداشته باشی. مثل همین حالا. حالا وقتش است که آن لکه‌ی یخچال را از بین ببری. قبل از زاد و ولدی دوباره. قبل از آغاز یک مهم دیگر.

لیلا علی قلی زاده

2 پاسخ

  1. سلام لیلای عزیزم
    امیدوارم حالت خوب باشد اگر چه حال هیچ‌کداممان خوب نیست.
    با این همه خون و پرپر شدن هم‌وطنانمان جز اشک و بغض و آه نمی‌شود بود.
    می‌دانم که تو هم مثل من دستت به نوشتن نمی‌رود.
    گیج و گنگم.
    دوست دارم نگاهم تا مدت‌ها محو افق باشد.
    اما لیلا با فاصله گرفتن از نوشتن منظم و جدی، قلممان خشک می‌شود.
    کلماتمان قبض روح می‌شوند.
    باید بنویسیم برای خودمان.
    برای رهایی و آرامش روحمان.
    که تسکین یابیم.
    هر روز حداقل دست به گریبان یک کلمه، خیال را پرواز دهیم تا همچو پرنده‌ای رها از حصار غم و فکر، اوج گیرد و به سرزمین نور و عشق در آید.
    در پناه خدا باشی مهریانم ❤️😘

    1. زهرا جانم بی حضور مخاطب یا جایی برای انتشار نوشتن سخت می‌شود. هر چند یکی دو روزی هست که دوباره می‌نویسم بی وابستگی‌های قبلی. انگار با این وضعیت کنار آمده باشم. مثل شازده کوچولو در سیاره‌ی خودش تک و تنها هستم، ولی هنوز با وظایف خود آشنا و دوباره جدیت در نوشتن را پی‌گیر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.