خبرهایی شنیدهای از پایان جنگ. هیچ حسی نداری. نه شادی. نه غم. بیتفاوتی دردناک. فقدان احساس برای یک واقعیت. شاید به حقیقتش اطمینان نداری. دروغ زیاد شنیدهای. میروی سراغ خبر گذاری فارس. خبرهای توافق را تیتروار میخوانی. میرسی به خبر درگذشت بهروز رضوی. صدای ماندگاری که تو را با قرآن آشتی داده بود. غم مینشیند به دلت. چشمهایت پر از اشک میشود. برایش فاتحهای میخوانی. آمرزش میطلبی. قرآن. هر کسی تو را به خواندن قرآن تشویق کند، دوست میداری. یاد سخن مولایت میافتی در اهمیت علمآموزی. برای تو قرآن همهچیز است. پر از خاطره. تمام روزهای خوشت به قران گره خورده است. تمام دردهایت را با قرآن تسکین دادهای. حالا به بهروز فکر میکنی. بهروز برای تو تنها یک صدای ماندگار نیست. حالا هر وقت قرآن بخوانی به او هم فکر میکنی. چه خوب است که نام کسی با خوبترینها ماندگار شود. درست مثل بهروز. درست مثل او. نمیتوانی از او چیزی بگویی، نمیتوانی دلتنگ کسی باشی که هیچوقت از نزدیک او را ندیده بودی، نمیتوانی از او حرف بزنی، چون آنقدر شجاعت نداری. میترسی مورد شماتت قرار بگیری، ولی او را دوست داشتی. هنوز هم دوست داری. هنوز هم وقتی قرآن میخوانی به او فکر میکنی. حالا به بهروز هم فکر میکنی و فکر میکنی کاش هر دو را از نزدیک دیده بودی. کاش حداقل خوابش را میدیدی. از این خوابهای آشفته و پر هیاهو خسته شدهای. دلت میخواهد یک خواب روشن ببینی. خوابی پر از او. پر از نوای قرآن. پر از نشانه. پر از نور.