لیلا علی قلی زاده

معرفی کتاب دعا برای ربوده‌شدگان در قالب نامه

دعا برای ربوده‌شدگان از جنیفر کلمنت

دعا برای ربوده شدگان از جنیفر کلمنت

دوست عزیزم

روزهای کتاب‌خوانی همانطور که می‌خواستم، طبق برنامه پیش می‌رود. نمی‌توانم هر روز یک کتاب را به اتمام برسانم، دوباره‌خوانی کتاب‌های دیگر هم هست و این دوباره خوانی نسبت به بار اول زمان بیشتری می‌برد. دقت و توجه بیشتری می‌طلبد و البته من از این وضعیت راضی هستم. راستش در خوانش دوم است که حلاوت متن و زیبایی نگارش را درک می‌کنم. با این وجود هفته‌ای دو کتاب و اگر حجم صفحات کم باشد، سه کتاب به اتمام می‌رسد. نوشتن از کتاب‌ها باعث می‌شود آنچه را که خوانده‌ام، به حافظه‌ی بلند‌مدتم بسپارم. بعد از کتاب زن گمشده از ماری کوبیکا رفتم سراغ کتاب دعا برای ربوده‌شدگان از جنفیر کلمنت. جنفیر یک نویسنده‌ی مکزیکی است و داستان در یکی از روستاهای مکزیک می‌گذرد. یعنی به محیطی که داستان در آنجا اتفاق می‌افتد، اشراف کامل دارد. روستایی گرم و جنگلی با خویی وحشی.

مادر می‌گفت: «این‌جا ما به این‌که عصبانی‌ترین و بدجنس‌ترین آدم‌های دنیا هستیم افتخار می‌کنیم.»

روایت داستان یک کمدی سیاه است. “لیدی‌دی” راوی داستان که نامش با الهام از یک پرنسس انگلیسی به نام “دایانا” گذاشته شده است، طوری داستان را روایت می‌کند که پیش خودت فکر می‌کنی سختی‌های زندگی برای او و دوستانش عادی است و با این زندگی کنار آمده‌اند. او اغلب از زبان مادرش جملات کنایه‌آمیزی را می‌گوید. در این داستان مردان به بهانه‌ی کار از مرز خارج می‌شوند و اغلب برنمی‌گردند. آن‌هایی هم که برمی‌گردند، دردو رنج برای زنان‌شان به سوغات می‌آورند. روستایی بدون مرد. راوی می‌گوید در این‌جا همه پسر می‌زایند.

وقتی به دنیا آمدم مادرم به همه‌ی همسایه‌ها و مردمی که در آن اطراف بودند اعلام کرد که یک پسر متولد شده. او می‌گفت: «خدا رو شکر پسر زاییده‌ام.»

همه جواب می‌دادند: «بله، شکر خدا و مریم باکره.» اگرچه هیچ‌کس گول نخورده بود. در کوهستان ما فقط پسر به دنیا می‌آمد و بعضی از آن‌ها دور و بر یازده‌سالگی تبدیل به دختر می‌شدند.

مادرها مجبورند سرهای دخترهایشان را بتراشند و به تن آن‌ها لباس پسرانه کنند، صورت‌هایشان را با زغال سیاه کنند و دندان‌هایشان را با ماژیک زرد و بدترکیب که کسی به سراغشان نیاید. با این‌حال بازهم قاچاقچی‌ها سوار بر ماشین‌های شاستی‌بلندشان می‌آیند و دختری را می‌ربایند و جنازه‌ی مادرش را باقی می‌گذارند.

راوی از زبان مادرش می‌گوید که هیچ کدام از دخترهای ربوده‌ شده برنگشتند و حتی نامه‌ای هم ننوشتند. راوی زندگی‌اش را به خوبی به تصویر می‌کشد. تو به لطف روایت‌های او همه‌ی شخصیت‌ها را می‌شناسی. او به همه‌ی شخصیت‌هایش احترام می‌گذارد و هیچ کس را نادیده نمی‌گیرد. تو به خاطر روایت‌های پر آب و تاب او، پائولا زیباترین دختر روستا، ماریا خواهر لب‌شکری‌اش، مایک تنها پسر واقعی دهکده، استفانی بلندقدترین دختر روستا که پدرش برایشان سوغات وحشتناکی آورده است، مادرهایشان، معلم روستا، دختر زباله‌ها و حتی تک‌تک زندانی‌هایی که راوی در یک برحه از زمان با آن‌ها همبند بوده است، را می‌شناسی. دعا برای ربوده‌شدگان به سبب شیوه‌ی نگارش و روایت‌های طنزگونه‌اش کتابی است که حتی ارزش چندبار خوانده شدن هم دارد.

در اینجا چندتایی از توصیفات راوی از محل زندگی‌اش را می‌آورم تا خودت با لحن صمیمی و به دور از تکلف این اثر آشنا شوی.

در گورور گرما، عقرب‌ها، ایگواناها و عنکبوت‌ها حکم‌رانی می‌کردند. زندگی آدم‌ها ارزشی نداشت.

و توصیف او از روت

روت بچه‌ی سطل آشغال بود. حتماً به خاطر اشتباهی بزرگ به دنیا آمده. چه کسی می‌تواند بچه‌اش را مثل پوست موز یا تخم‌مرغ گندیده توی سطل آشغال بیندازد؟

روت یکی از نوزادهای خانم سیلبرشتاین بود. زن یهودی اهل لس‌آنجلس که پنجاه سال پیش به آکاپولکو نقل مکان کرد. وقتی شایعه بچه‌هایی را که به سطل آشغال انداخته می‌شدند شنید به همه‌ی آشغال‌جمع‌کن‌های آکاپولکو پیغام داد که می‌خواهد از آن بچه‌ها نگه‌داری کند. در سی‌سال گذشته حداقل چهل بچه را بزرگ کرده بود. از جمله روت. روت از کیسه‌ی آشغال سیاهی پر از پوشک کثیف بچه، پ.ست پرتغال گندیده؛ سه بطری خالی آبجو، یک قوطی نوشابه و یک طوطی مرده که در روزنامه پیچیده شده بود، متولد شد.

توصیف او از لحظه‌ای که عاشق شد:

فردای همان روز وقتی خولیو باغبان از در وارد شد، من عاشق شدم.

او ناگهان وارد بدنم شد، از دنده‌هایم بالا کشید و قاطی وجودم شد. با خودم گفتم« برای نردبان دعا کن.»

این شیوه‌ی دعا کردن را مادرش به او یاد داده است. مادر راوی عقیده دارد که خدا اگر بداند چه می‌خواهی او را از تو دریغ می‌کند.

مادر می‌گفت: «هیچ‌وقت برای عشق و سلامتی یا پول دعا نکن، اگه خدا بفهمه تو چه چیزی رو می‌خوای، اون رو بهت نمی‌ده. تضمین می‌کنم.»

پدرم که رفت مادرم گفت: «زانو بزن و برای قاشق‌ها دعا کن.»

توصیف او از زندان و یکی از هم اتاقی‌هایش

به چشم‌های سیاه لونا نگاه کردم. او از نژاد سرخ‌پوست‌های مایای گواتمالا بود، با پوست قهوه‌ای تیره، موهای صاف مشکی و قدی کوتاه و من با قد متوسط و پوست قهوه‌ای تیره، مخلوطی از نژادهای اسپانیایی و آزتک از گوررو مکزیک بودم که موی فرفری‌ام نشان می‌داد خون برده‌های آفریقایی در رگ‌هایم جاری است. ما دو ورق از کتاب‌ تاریخ جهان بودیم، می‌توانستی از کتاب جدامان کنی و مچاله توی سطل آشغال بیندازی.

امیدوارم بعد از قلعه‌ی مالویل به سراغ این کتاب بروی که حقیقتاً زیباست و تا مدت‌ها به یادت می‌ماند.

دوست همیشگی تو لیلا. به امید خواندن کتاب‌های بیشتر و باهم‌خوانی‌های بیشتر

لیلا علی قلی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.