لیلا علی قلی زاده

دو شعر در آرزوی صلح

شعر اول

سپیده‌دم تلالو پر مهرش را بر قلبم جاری می‌کند و

نوای پرشور مرغان مرا به پرواز می‌خوانند.

به پرواز درمی‌آیم.

در کالبد پرنده‌ای نغمه‌خوان.

بر فراز کوه، دشت، جنگل، آبی‌ دریا،

بر فراز مرغزارها، خلنگزارها، گندم‌زارها

و از صحراهای بی‌کران می‌گذرم.

پرواز می‌کنم در آسمان بی‌مرز هستی، با باد یکی می‌شوم. همسفر باد، شهر به شهر آواز صلح را برای جهانیان به سوغات می‌برم.

و آرام آرام

آنجا که شب گستره‌ی سکوتش را روی زمین نمناک از اشک خدا پهن می‌کند، دست می‌یازم به نوشتن. به نوشتن رویای صلح.

 

شعر دوم

جهان یک‌پارچه در آتش دشمنی می‌سوزد.

باید کاری کرد.

باید جان‌فدا بود.

باید دستار شجاعت به سر بست و با ره‌توشه‌ی عشق مادر به جنگ اکوان دیو رفت.

باید سلاح شهامت پدر را برداشت و به جنگ دیو سپید رفت.

و هزاران دیو دیگر که فردوسی از آن‌ها هیچ نگفته بود.

سلاحم چیست؟ قلمی ساکت و بی‌حرف در دست‌های ناتوان؟

با این سلاح چگونه به جنگ دیوان روم؟

از پنجره‌ی هستی به جهانی پر از کین و خون می‌نگرم.

رویای انقلابی سپید را در سر می‌پرورانم.

رویای یک جادوی خوب.

کاش جادو حقیقت داشت.

کاش می‌توانستم با قلم جادو کنم و شعر صلح را از نو بنویسم.

آن‌سان که دیگر پاک‌کن هیچ جنگی آن را از بین نبرد.

کاش حقیقت منظومه‌های عاشقانه می‌توانست بذر عشق را در قلب‌های جذامی پرورش دهد.

کاش…

و

ای کاش اندیشه‌ام در سرودن شعر صلح، اینقدر ناتوان نبود.

 

 لیلا علی‌قلی‌زاده اردیبهشت ۱۴۰۵

لیلا علی قلی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.